تبليغاتX
نیمه’سوخته
نیمه’سوخته


قرارگاه متروک

با سلام و سپاس از دوستانی که این غیبت های غیر قابل توجیه را بر حقیر می بخشایند، داستان زیر به نوعی پایان دوره ای از جستجو و درگیری با مفاهیم؟؟؟؟؟اند که سال ها ذهنم را به خود مشغول داشته بود. این کم را تقدیم می کنم به یاران قدیم و کسانی که کماکان با حضور در این حقیر نامه کماکان قوت قلبم می باشند.

 

قرارگاه متروکه

 

ما را دو شب بعد از تحویل قرار گاه به میراث انجا فرستادند، یک گروهان سیزده نفری که وظیفه داشتیم تا زمان تحویل کامل محوطه ی قرارگاه  به میراث ، نگهبان تجهیزات و انبارهای تخلیه نشده ی آنجا باشیم. قرارگاه نیمه تعطیل بود،از دو ماه پیش دفاتر اداری، سایت های موشکی وضد هوایی و مقر های بازرسی را از آنجا برده بودند و سربازها را گروهان گروهان به مقر جایگزین انتقال داده شده بودند ودو روزبعد که محوطه کامل تهی از سرباز شده بود ما را آنجا فرستادند. ما سربازهایی بودیم که دوره ی آموزشی مان را توی همین قرار گاه گذرانده بودیم و نسبتاً به اوضاع آنجا آشنا بودیم. غروب که وارد قرارگاه شدیم هنوز نور افکن های داخل محوطه ی میل پرچم و زمین بازی روشن بود. ما بیست کیلومتر را از جاده پیاده آمده بودیم و بد جوری خسته و بی رمق شده بودیم. در های خوابگاه اصلی بسته بود و خوبگاه افسران هنوز تجهیز نشده بود. شب همه ی ما توی زمین چمن خوابیدیم، زمینی که درست روبروی قلعه ی قدیمی بود و تا چند روز قبلش انبار مهمات بود و چند تیر بار و ضد هوایی رویش سوار بود.میراث از ده سال پیش بنا بر گمانه زنی هایی که حاصل برسی محوطه های اطراف پادگان بود به این نتیجه رسیده بود که قلعه ی توی پادگان، نه مربوط به جنگ جهانی، که مربوط است به یک دوره ی بسیار دور تاریخی . و ثابت کردن این ادعا و برگرداندن محوطه به میراث ده سال طول کشیده بود. طی ده سال گذشته لایه برداری های محدودی توی محوطه صورت گرفته بود که همگی این ادعا را ثابت می کردند.

آن شب ما خسته بودیم، توی محوطه ی میل پرچم دراز کشیدیم و به خوابی عمیق فرو رفتیم. فرداروزاش بود که برای اولین بار آن صداها را شنیدیم . شده بود که گه گاهی حیوانی اهلی یا وحشی از لای سیم خاردارها تو بیاید و توی سوله های غذا خوری و خوابگاه سرو صدا راه بیندازد و این در شرایطی که دو روز پادگاه تخلیه بود محتمل به حساب می آمد. اما این ماجرا کم کم برای ما تبدیل به کابوسی عجیب شد. هیچ موجودی غیر از ما توی قرارگاه نبود، ما دو روز تمام را دنبال منبع صدا گشتیم، حتی از پنجره ی سالن ها و شیلتر های مهر و موم شده به داخل سرک کشیدیم، اما چیزی دستگیرمان نشد.صدا شبیه صدای هام فرو چکیدن قطره ای بزرگ بود در گودالی خیس که در انتهایش انگار زنی جیغ می کشیدند.سه روز از آمدن ما به قرارگاه گذشته بود و صدا ها آرامش اولیه مان راگرفته بودند. جایی نبود که سرک نکشیده باشیم، هیچی نبودو همین می ترساندمان. از دورهء آموزشی که به پادگان آمده بودیم چیزهای غیر منتظره ی زیادی توی قرار گاه اتفاق افتاده بود، شنیده بودیم یکی از سربازها شبی که توی برجک نگهبانی می داده به خاطر دیدن هیبتی عجیب مشاعرش را از دست داده و سالها زمین گیر شده و خیلی اتفاقات عجیب دیگر که بعدها معلوم شده کار سربازهای ماه آخر بوده که می خوسته اند سربازهای تازه وارد را دست بندازند.

روز سوم حضور ما در قرارگاه بود،صبح اش لندروور خاکی قرارگاه آمد و سهمیه ی غذای سه روزمان را آورد.  از قرار معلوم به این زودی ها قرار نبود از آنجا خارج شویم، راننده ی لندوور تاکید کرد که خروجمان فقط و فقط منوط به دستور کتبی فرماندهی می باشد و امیدوارمان کرد که به زودی بر می گردیم. اینها را گفت و رفت .

 اتفاقات عجیب برای ما از روز پنجم شروع شد، دوشنبه بود، اولین شبی که توی خوابگاه افسران می خوابیدیم، گرگ و میش بود که با صدای جیغی گوش خراش از خواب پریدیم، ناخودآگاه دویدیم سمت جایی که صدا را شنیدیم. صدا از سمت سرویسهای بهداشتی پشت خوابگاه می آمد، محوطه از نور نورافکن های زمین چمن روشن بود. هوا غبار داشت و سالنهای حمام زیاد واضح دیده نمی شد، نزدیک تر که شدیم چیزی قرمز رنگ در دوردست به چشممان آمد، هیچکدام از ما آمادگی مواجهه با آنچه که در انتظارمان بود را نداشتیم. از داخل صدای شُرشُر آب می آمد، تو که رفتیم دست یکی از سربازها را دیدیم که از پایین در آلمینیومی حمام زده بود بیرون و اطرافش خون غلیظی دلمه بسته بود. تو که رفتیم سرباز را دیدیم که رگ دستهایش را با تیغ ریش تراش زده و بی جان روی زمین افتاده. خون سرباز انگار که از سقف بیاید به تمام سرامیکهای جرم گرفته ی حمام پاشیده بود و در کف حمام با آبی که از بالا می آمد مخلوط می شد و دورانی از پاشوره  خارج می شد. هیچکداممان نمی توانستیم باور کنیم،بوی خون داغ توی سالن حمام پیچیده بود و دیوانه مان می کرد. به ظهر نکشیده بود که جنازه ی سرباز را سوار الاغی که از ده ای در چند کیلومتری قرارگاه گرفته بودیم ،کردیم و فرستادیم به مقر اصلی . شاهو را با جنازه همراه کردیم، سرباز کردی که همشهری سرباز بی جان بود. ما ارتباطی با مقر جدید نداشتیم، همه ی سیستم های صوتی و ارتباطی برچیده شده بود و اجازه ی خروج از آنجا را هم نداشتیم. تنها راه ارتباط با قرارگاه جایگزین لندروور خاکی رنگی بود که هر سه روز یک بار جیره ی غذایمان را می آ آآآآآاآjjjjآآورد.

ساعتها کند کند می گذشت و حوادث یکی یکی می آمدند، هیچ کدام از ما نمی دانستیم سوران چرا خودکشی کرده. همه چیز آنقدر غیر منتظره و ناگهانی بود که قدرت تحلیل مان را گرفته بود. شب قبلش همه تا دیر وقت بیدار بودیم، فال ورق گرفتیم، از خاطرات و آرزوهایمان حرف زدیم، سوران هم مثل همه ی ما سر خوش بود و تا دیروقت با شاهو ترانه ی کردی خواند و باهمان لهجه ی غلیظ اش جُک تعریف کرد و از آرزوهاش گفت. سوران دیر وقت خوابید و صبح زود بیدار شده بود که غسل کند ،خودش را کشت.

 دیدن جنازه سوران توی آن حالت همه ی ما را افسرده کرده بود. تا دو روز بعد از این حادثه اتفاقات عجیب دیگری افتاد. شب اش بارها و بارها همان صدای عجیب و جیغ ممتد را شنیدیم. از غروب یکی از سربازها حالتی شبیه خواب زده ها شده بود و مدام با خودش حرف می زد یا گوشه ای کز می کرد و خیره می شد به نورگیر خوابگاه. خوابیده بودیم که همگی با صدای آواری مهیب از جا کنده شدیم. سرباز همان شب هاله ای فسفری رنگ را دیده بود که از توی نورگیر به سمتش آمده بود و بلندش کرده بود، آنقدر بلند که به نورگیر رسیده بود. دست فسفری یکباره توی هوا ولش کرده بود ، سرباز از پشت با کمر روی لبه ی تخت افتاده بود و کمرش جابجا شکسته بود. قطع نخاع شده بود. ما با صدای افتادن سرباز بلند شدیم، هوا که روشن شد جای شکستن شیشه ی نورگیر را دیدیم که نشان از افتادن سرباز از آن را می داد. گویا سرباز توی خواب راه افتاده بود و از نردبان کنار دیوار ورودی بالا رفته بود، توی خواب و بیدار پایش روی نورگیر رفته بود و آن اتفاق برایش افتاده بود . دیگر نمی شد اوضاع را عادی تصور کرد. فردا روز بود که لندروور پشتیبانی دوباره پیدایش شد، چند تا از دندانهای جلوی سرباز شکسته بود وقادر به درست حرف زدن نبود. راننده هیچ پیامی نداشت، نه از قرارگاه و نه از جنازه ی سوران و شاهوو که همراهش فرستاده بودیم . سرباز قطع نخاع شده را سوار لندروور کردیم و فرستادیم پایین. ما بارها و بارها به راننده تاکید کردیم که شرایط آنجا غیر عادی است و دیگرنمی شود آنجا ماند. تا چند روز بعدش خبری از لندروور نشد. ما چند روز را در ترس و نگرانی گذراندیم، شب ها نصفمان می خوابید و بقیه نگهبانی می دادیم. خوابمان کابوس شده بود و بیداریمان جنگ با ثانیه هایی که پایان نداشتند. همه ی ما بارها و بارها آن صدای فروچکیدن وآن جیغ ممتد را شنیدیم. سه روز بعد که لندروور دوباره در دوردست پیدایش شد برای ما لحظه ی  بزرگی بود. ما بی تاب ، از بلندی های قرارگاه چشم دوختیم به تپه های پایین دست که لندروور بی صبرانه از آنها بالا می کشید، اما راننده راننده ی سابق نبود. راننده ی سابق کامله مردی بود حدود چهل ساله با ریش خرمایی که دانه دانه سفید افتاده بود، اما این راننده بیشتر از بیست و چند سال نداشت. راننده ی قبلی همان روزی که از ما جدا شده بود چند کیلومتر آنطرف تراز جاده منحرف شده بود و توی رودخانه سقوط کرده بود.راننده جدید گفت هر دو سر نشین لندروور در جا کشته شده اند و جنازه شان به فرمانداری منطقه فرستاده شده. ما بهت کرده بودیم،انگار دستی نا پیدا ما را به سمتی می برد که به نابودیمان ختم می شد.راننده ی  جدید هم هیچ خبری از جنازه   ی سوران وسرباز همراهش نداشت. ما می خواستیم با همان لندروور برگردیم اما راننده گفت که از فرماندهی تاکید دارند که تا تحویل آنجا به میراث، ما توی قرارگاه بمانیم. لندروور همان طور که آمده بود برگشت و ما باز هم ترسخورده و نا امید چشم دوختیم به جاده.

 دیگر لحظه ای نمی توانستیم آنجا بمانیم، تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده آنجا را ترک کنیم. هر ده نفرمان سر گردان شده بودیم. ظهر همه توی محوطه ی میل پرچم جمع شدیم. می دانستیم نباید از هم جدا شویم، همچنان صدا ها می آمد، حالا از هر طرف، انگار برای هر کداممان طنینی شخصی پیدا کرده بود که عکس العمل های جداکانه ای در ما برمی انگیخت. تمام مدت فکر می کردیم کسی همراه مان است، گاهی بادی شبیه حفار تَن به صورتمان می خورد،تمام مدت انگار کسی از درون کنگره های قلعه ی قدیمی می پاییدمان. دیگر تصمیممان را گرفته بودیم. غروب وسایلمان را جمع کردیم، قرارمان این شد فردا هوا که روشن شد راه بیفتیم. شبش توی زمین چمن دور هم جمع شدیم و زیر نور نور افکن به نوبت به خوابی سبک فرو رفتیم. از چند روز پیش که آمده بودیم همه ی صورتها چروکیده و زبر و پای همه ی چشمها گود افتاده بود. کسی جرعت نمی کرد حمام برود، اگر کسی قرار بود دست به آب برود همگی دور اتاقک توالت جمع می شدیم و یکی یکی تو می رفتیم به سرعت روده هایمان را تخلیه می کردیم. آن شب هم صدا ها آمدند، اتفاقات افتادند و ما خیلی خوش شانس بودیم که جان سالم از مهلکه به در بردیم. در تمام مدت حضورمان در قرارگاه دو نور افکن از چهار نورافکن زمین چمن روشن بود ما در فاصله ی این دو نور افکن دور گرفته بودیم. در یک لحظه دو نور افکن خاموش شدند و بعد یکباره محوطه توی تاریکی مطلق فرو رفت و این همراه بود با صدای فرو چکیدن قطره ی همیشگی و جیغ هایی که پشت بندش می آمد. ما دیوانه وار داد می زدیم و هر کداممان به طرفی می دویدیم. لحظه ای بعد همه چیز دوباره روشن شد، یکی از نورافکن ها جرقه زد و از پایه اش جدا شد و به میان ما افتاد، دوباره همان صداها آمدند. تا صبح چند بار این اتفاقات تکرار شد. ما از رویه ی تخت های تل انبار شده توی سوله ی انبار آتش بزرگی درست کردیم که شعله هایش توی آن جهنم آرام مان می کرد. تا صبح نخوابیدیم. گرگ و میش بود که آماده شدیم برای فرار از قرارگاه متروک، هوا روشن شده بود که هر ده نفرمان شانه به شانه ی هم از زمین چمن راه افتادیم سمت در خروجی قرارگاه. بوی آتشی از دور دست می آمد، هوا ابری بود و صدای پرنده های اول صبحی شنیده می شد. ما می توانستیم از این جهنم خارج شویم؟

 پشت به پشت هم راه افتادیم، از زمین چمن مستقیم انداختیم توی خیابان اصلی قرارگاه. از جلوی قلعه ی قدیمی که رد می شدیم انگار چشم هایی تعقیب مان می کرد و صدا هایی که مثل زوزه ی باد بود و انگار از ماورای تاریخ می آمد، شبیه دسته ای آدم که مویه کنند.فقط صدا نفسها و خپ خپ پوتین هایمان روی آسفالت کهنه می آمد. قدمها کند پیش می فت و ثانیه ها برایمان کش آمده بود.

ما از در خروجی خارج شدیم بی اینکه غافل شویم از دستی که هر آن ممکن بود ما را از رفتن باز دارد. از قرارگاه خارج شدیم.به ظهر نکشیده بود که به جاده ی اصلی رسیدیم. باورمان نمی شد که دوباره جاده را دیدهایم، خسته بودیم اما انگار پرواز می کردیم. همان روز به مرکز فرماندهی برگشتیم. ما ده نفر توی این ده دوازده روز به اندازه ی چند سال در هم شکسته شده بودیم. توی قرارگاه هیچ کس خبری از جنازه ی سوران و شاهوو که همراهش بود نداشت،آنها هیچ وقت به قرارگاه نرسیده بودند و جنازه ی سربازی هم که با لندروور پیدا شده بود قابل شناسایی نبود، سرش توی بستر رودخانه لهیده شده بود.

ما از آنجا آمدیم، هر کدام از ما به کرات در دادگاه نظامی حاضر شدیم و هر کدام هر چه را که دیده بودیم توضیح دادیم .               

بعد از تبرئه شدن مان ما را توی همان قرارگاه مرکزی نگه داشتند و تا روز پایان خدمتمان آنجا ماندیم. ما بارها و بارها خواستیم که از چند و چون ماجراهای آن چند روز آگاه شویم ، چند بار توضیحات دروغی به ما دادند، بارها و بارها جواب ما به بعد موکول شد، اما هرگز دلیل آن اتفاقات عجیب برایمان مشخص نشد. ما سرباز بودیم و سرباز حق سوال پرسیدن نداشت.

 

خرم آباد

8 تا 10-2 -87

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:14  توسط آیت دولتشاه  | 



لکه های آتش

 

 

جنازه را بالا می کشیم. موسی زانو می زند و سرش را در دست می گیرد. سلیم دستهای جنازه را می گیرد و از گودال بیرون می کشد، جنازه لبهء گودال می افتد، می پرد و جیبهای جنازه را می گردد. دستهای جنازه مشت شده اند، انگشتهای جنازه را یکی یکی باز می کند و دکمه ی موسی را از توی مشتش بیرون می آورد. موسی می دود سمت کاجستان، سلیم پای جنازه را می کشد سمت بالای کپه ی خاکهایی از گودال بیرون زده اند. نیسان را خاموش می کنم و می دوم سمت عقبِ ماشین و شروع به گشتن می کنم. چشمهای جنازه باز است. سرش سمت من است.

 

 سر گودال را پس می زنیم. بیل می خورد به سطح فلزی. دستم را به لبهء حلبی می گیرم و بلند می کنم. حلبی از وسط نصف می شود و خِر خِر کنان از روی گودال کنار می رود. موسی خم می شود روی گودال و می گوید:هنوز وقت هست، بهتره یک بار دیگه وارسی اش کنیم و دوباره سرش رو بپوشونیم. کسی حالا حالا ها به صرافت اش نمی افته، زود باشین. نصرت می گوید: از گودال بیایمش بیرون، تاریکه ،بیرون بهتر می شه دیدش. بعد می دود سمت نیسان . توی گودال می روم ، موسی روی کپه خاک می نشیند و سیگاری روشن می کند. هوا گرگ و میش است.

موسی از کاج ها پایین می آید ، کپه ی هیزم را می دهد دستم. نصرت گالن بنزین را از پشت نیسان می آورد و می ایستد بالای سر جنازه، خیره می شود به چشمانش. نصرت می گوید: لا مصب حالا هم چشماش انگار زندن،با آدم حرف می زنن . موسی بالاتر، مرز کاج ها را نشان می دهد و می گوید: آنجا هیزم زیاد است، باید ده قد این هیزم جمع کنیم. من و  نصرت می دویم سمت کاجستانها... موسی من را بالاتر از منبع آب می فرستد.می دوم، موسی همانجا روی کپهُ خاک نشسته، گریه می کند.

می رسیم پایین منبع آب.می گویم: همین جا بود، اینم نشونیش، این قلوه سنگ. نصرت ردیف کاجهای بالای دره را نشان می دهد و می گوید: باید این ردیف را دنبال کنیم که برسیم بهش. شب از همینجا سرازیر شدیم . ردیف کاج ها را پی می گیریم وبه کپهء خاک می رسیم. نصرت می گوید: خودشه، خاکش نم داره، تازست . بعد لکه ای خون را نشان می دهد و می گوید: دیشب ازش غافل شدیم. موسی می گوید: این منبع آب سالهاست آب نداره، زیاد نمی آن اینجا، جای امنیه. نصرت می دود سمت نیسان آبی و با بیلچه و کلنگ بر می گردد.

تاریک است، چشم چشم را نمی بیند. بحث بالا می گیرد. سیاوش بنای برگشتن می گذارد. موسی می گوید: هممون بُز آوردیم، هممون با هزار امید و آرزو اومدیم اینجا . موسی و سیاوش با هم گلاویز می شوند.من و نصرت فقط سایه شان را می بینیم که به هم آویزان شده اند. موسی سیاوش را از خودش می راند. زیر پای سیاوش خالی می شود. سیاهیش از شیب دره پایین می غلتد، موسی را هم دنبالش می کشاند. من و نصرت می دویم سمت سیاهی ها، موسی تکان می خورد، سیاوش لَش شده. موسی می گوید : تکون نمی خوره، گمونم مرده باشه؟!. سیاوش را  بلند می کنیم. تکان نمی خورد، مُرده.  بلندش که می کنیم تریشه ی سنگی که جمجمه اش را سوراخ کرده جا می ماند. خون غلیظی از سوراخ سر اش فواره می بندد. موسی قسم می خورد یکباره افتاد. می گوید: اول اون حمله کرد، من فقط پَس اش زدم، نمی دونم چرا افتاد!!. توی مهتابی سه نفر ساکت و مبهوت بالای سر جنازه ایستاده ایم. صدایی از دوردست می آید. پریشانیم.

شامقصود آویزان به آینه ی نیسان تند تاب می خورد. موسی از توی آینه جای پنجه ی سیاوش را روی صورت اش می بیند. چشمان اش را می بندد.می گویم: بایست!!. انگار چیزی به خاطرم آمده باشد. نصرت تند ترمز می کند. سه نفر به جلو پرت می شویم. رو به موسی می کنم و می گویم: حداقل سه دکمت کنده شده، معلوم نیست! شاید چیز دیگه ای بازم اونجا مونده باشه؟! باید برگردیم، باید مدرک جرما رو پاک کنیم. نصرت بدون حرف سینه کش تپه را دور می زند. شامقصود آویزان به آینه تند تکان می خورد.

هیزم ها را کُپه می کنیم نزدیک گودال. باید جنازه را از بین ببریم. می گویم: اگه آتیش اش بزنیم زود مأمورا می ریزن سرمون. موسی می گوید: باید واسه رد گم کنی چند جای دیگه رو تو پایین دست آتیش بزنیم. تا اونا رو خاموش کنن چیزی  ازاش باقی نمی مونه.موسی دورتر می ایستد، نصرت ومن دست و پای سیاوش را می گیریم و روی کپهء هیزم می گذاریم.موسی به گریه می کند و می گوید: حیف چشماش که تو آتیش بسوزن. نصرت می گوید: مجبوریم، گیر بیفتیم طناب دار در انتظارمونه بعد کُتل گنده ای روی سینه ی سیاوش می گذارد و آرام روی اش بنزین می ریزد. بنزین از کُتل آرام روی سینه ی گل آلود سیاوش نشت می کند، به لباس،موها و هیزم های زیر جنازه.

 

اولین کپه ی آتش را من روشن می کنم. بالا تر از منبع آب. دومی را نصرت ،توی شیب کاجستان. دو آتش دیگرهم درست می کنیم.آتش ها کم کم جان می گیرند.می دویم سمت موسی که با گالن بنزین بی حرکت بالای سر جنازه ایستاده. نصرت می گوید: چرا ایستادی؟!آتیش بزن ، زود باش.  بعد کبریت را تند بیرون می آورد و آماده می شود برای روشن کردن.موسی تند کبریت را از دست اش می قاپد و پرت می کند. می گوید: جورشو می کشم!     

صدای حلبی  که زیر بیل بلند می شود چهار نفرشان میخکوب می شویم. همه خشکمان می زند. سیاوش داد می زند: هیچی اینجا نیست، همش الکی بود؟! این همه زحمت واسه یه ورق حلبی ؟ . مشتهایش را پر خاک می کند و به همه فحش می دهد. دیوانه شده. با موسی گلاویز می شود. موسی می گوید: هممون بُز آوردیم، ما هم مثل تو! هیچکی هیچی گیراش نیومده، فقط تو نیستی. سیاوش داد می زند: قرار نبود دست خالی برگردیم، این بود سکه های عتیق و پیکره های برنزی ات؟!! یه ورق حلبی؟ می کشمت. می دود سمت موسی. موسی می گوید: دستگاه اشتباه کرده ، به من مربوط نیست. سیاوش هجوم می برد سمت موسی، یقه اش را می چسبد، جَری شده.کسی جلودارش نیست.موسی عقب می کشد.زیر پای سیاوش خالی می شود، به پشت می افتد، یکباره همه ی صداها قطع می شود. صدای داد کوتاه سیاوش و بعد سکوت.

شب آمده بودیم و حالا صبح است که جنازه را از گودال بیرون می آوریم. گرگ و میش چالش کردیم . جنازه را کشان کشان به چاله کشاندیم  و بعد ورق حلبی را رویش انداختیم و رویش خاک ریختیم .قرار می گذاریم پایین رفتنی کسی معطل نکند. گیر بیفتیم هر سه نفرشان گناهکاریم . باید برویم به جایی دور دست که دست کسی بهمان نرسد. 

هوا رشن شده. دو گُله آتش پایین کاجستان در حال بزرگ شدن اند.دود آتش ها در بالای تپه به هم می رسند. شهر بیدار شده. وقت تنگ است. باید کار را تمام کنیم . با دست جاده را نشان می دهم و به ما شین های آتش نشانی نارنجی رنگی اشاره می کنم که به سمت کوه حرکت می کنند. می گویم: ماشینای آتش نشانی  دارن می آن، وقت زیادی برامون نمونده، بایدزودتر کارو تموم کنیم. زود باش. ماشین ها بالا می آیند.کُتل روی سینه ی سیاوش سنگینی می کند.  موسی روی زانو می افتد.بالای سر موسی می ایستیم. نصرت می گوید: وقت تنگه، نمی تونی بُرو خودم تموم اش می کنم. بوی بنزین همه جا پیچیده . موسی بلند می شود، رو به جنازه می رود. کتل را از روی جنازه ی سیاوش بلند می کند و به طرفی می اندازد.جنازه سنگین شده. دست هایش را می گیرد و بلند می کند و روی کول می انداز و به سمت نیسان می برد.

چاره ای نداریم،  آتش نشانها به مرز کاجستان رسیده اند و دارند نیروها را پیاده می کنند. موسی زیر جنازه  هِن و هِن می کند. می دویم سمت اش،  بلندش می کنیم روی دوش و به سمت نیسان آبی حرکت می کنیم. لکه های آتش در حال بزرگ شدن اند .چه سنگین است جنازه!؟

 

 

12/7/86



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط آیت دولتشاه  | 



این صلیب دیگر به درد عیسی نمی خورد

 

باز هم یک داستان قدیمی دیگر که برایم مثل کابوسی تلخ می ماند. کابوسی که به واقعیت پیوست.

....تقدیم به جاودانگی : محی الدین رضایی، ساناز خزایی و نصیر فتوحی

 

باز هم مثل این چند شب بی خوابی زده به سرم.. کنار پنجره می روم، از اتاق بغل صدای خنده های کوتاهی می آید، بعد چند صدای کُردی با هم قاطی می شوند . بیرون یکدست سفید پوش است، حس خوبی از برف زیر پوست ام دویده.پنجره را کمی باز می کنم. هوای خنک تو می آید، سر م را بالا می گیرم و چند نفس عمیق می کشم، حالم بهتر شده. خرناسه های تخت بالا قطع شده. همه چیز ساکت است جز صداهایی که از اتاق بغل تو می آید. پنجره را می بندم و می روم سراغ کارتنِ زیر تخت. از صبح که تحویل اش گرفته ام بد جور ذهنم را مشغول کرده.کارتن را کورمال بیرون می کشم. انگار سنگین تر شده !! تخت بالایی پهلو به پهلو می شود. صلیب را از کارتن بیرون می کشم و لب پنجره می روم. مسیح از دو سال پیش  کوتوله و ترغمگین تر به نظر می رسد. کاش همان دیروز همه چیز را به یگانه گفته بودم و قال قضیه را می کندم. از پشت پنجره صدای ترمز شدیدی می آید، وانتی به سرعت دور می شود، روی سفیدی برف یک سگ افتاده، تلو تلو خوران بلند می شود و لنگان توی تاریکی محو می شود. صدای کُردهای اتاق بغل لحظه ای قطع می شود، سگ که توی تاریکی می رود دوباره خنده هایشا را از سر می گیرند. فردا صبح باید برم صادقیه. حتماً زود پیدایش می کنم. وسایلم را که تحویل بگیرم دیگر بهانه ای برای ماندن ندارم. نوشتهء پشت صلیب می بَرَدَم  به دو سال پیش، ژوژمان حجم . استاد چیزی دمِ گوش مجید گفت و جلوی اسم اش علامتی شبیه صلیب کشید. ما خندیدیم، مجید زیر لب به ما بد و بیراه می گفت ، ما سر به سراش می گذاشتیم. صدای دویدن از راهرو می آید، چند سایه از شکاف زیر در رد می شموند انگار اتفاقی دارد توی راهرو می افتد. راهرو دوباره آرام می شود . روی تخت دراز می کشم ، صلیب را روی سینه ام می گذارم و خیره می شوم به نئوپان تخت بالا. مجید که صلیب را توی کارتن گذاشت من و یگانه رفتیم سروقتِ کارتن. یگانه صلیب را برداشت و یک آجر تست لعاب خورده ، جای اش توی کارتن گذاشت و در کارتن را چسباند. مجید توی کلاس پایین نشسته بود و زل زده بود به تصویر پروژکشنِ روی بُرد. ما از پنجرهء کلاس می دیدیم اش . بچه ها توی کُریدور جمع شده بودند و منتظر شیرین کار جدید یگانه بودند. یگانه گردن مسیح را با طناب بست و از بالکن بالای پنجرهء کلاس  آویزان اش کرد، همزمان با معلق شدن مسیح بچه ها شروع کردند به سینه زدن و گریه کردن. خود مجید اولین کسی بود که صلیب آویزان را از توی پنجرهء کلاس دید. مجید از کلاس دوید بیرون و یکراست دوید سمت  آجر لعابی های یگانه و با یک آجر تست لعاب شده بچه ها را دنبال کرد و بعد آجر را پرت کرد  توی محوطه. آجر که خورد شد یگانه باهاش درگیر شد. ما از هم جدایشان کردیم. یگانه جلوی پای مجید تف انداخت و از پله های سالن ژوژمانرفت پایین. مجید ایستاده بود جایی که طناب به نرده گره خورده بود.بدون اینکه طناب را باز کند راه افتاد و رفت توی کلاس. همهء ما ساکت بودیم. استاد همهء اتفاقات را از پنجره دیده بود و وقتی مجید تو رفت بی معطلی پروژکشن را روشن کرد و درس اش را پی گرفت. دست پیرمرد تخت بالایی از لبهء تخت آویزان شده. لبهء تخت می نشینم و یک سیگار روشن می کنم. فیلتر اش خشک شده، می کنم اش . صلیب توی تاریک و روشن اتاق مثل موجودی مرموز و نا شناخته شده. این بیست شب همه اش همینطور گذشته. کاش امروز همه چیز را به یگانه گفته بودم، کاش گفته بودم که این صلیب دیگر به درد مجید نمی خورد، کاش گفته بودم که دگر مجیدی نیست. پیرمرد تخت بالایی تکان می خورد و با دست اش سیگارم را می اندازد. خودش متوجه شده. از پله ها می آید پایین و خیره می شود به من . پیرمرد معذرت خواهی می کند، می گویم مهم نیست، سیگارتعارف اش می کنم. می گیرد ومی نشیند لبهء تخت روبرو. پیرمرد می گوید: خشکه اما همین اش هم خوبه، بازم بد خواب شدی؟!. لبخند می زنم.کبریت را که مقابل صورت اش می گیرم ابروهای بلند و در هم شکسته اش توی چشم می زند. پیرمرد می گوید: یه هفتهء دیگه باید بمونم اینجا. زنم رو فردا می برن بخش. هفتهء بعد که مرخس اش می کنن می ریم کرمان. پانزده روز است که پیرمرد اینجا تخت گرفته، هر شب با هم سیگار می کشیم و گَپ می زنیم. قبل اش یک کارگر افغانی اینج بود که از دست مأمورای مهاجرت فرار کرده بود، پانزده روز پیش، طلب اش را که از صاحب کاراش گرفت خودش را معرفی کرد و رفت. پیرمرد از توی یخچال کوتاه توی اتاق یک بطری آب بر می دارد و سر می کشد.بعد می رود بالا و روی تخت دراز می کشد. پیرمرد می گوید: اومدی کرمان بهم سر بزن. یه صحافی دارم اونجا، از هرکی بپرسی نشونت می ده. بگو می خوام برم صحافی کتیبه.  صلیب را توی کارتن می گذارم و با پا سُراش می دهم زیر تخت. بلند می شوم و پردهء اتاق را می کشم. چرا هیچی از مُردن مجید به یگانه نگفتم؟! شاید چون عذاب وجدان می گرفت! شاید چون دانستن اش هیچ دردی را دوا نمی کند! نمی دانم.

کلاس که تمام شد مجید بالا آمد و کارتن حجم هاش را زیر بغل زد و بی اینکه صلیب را از نرده باز کند از پله ها رفت پایین . من صلیب را از نرده بالا کشیدم. یگانه تهدید کرد که عوض آجر لعاب خورداش صلیب را خورد می کند. صلیب را از من گرفت و رفت توی زمین فوتبال و سیگار کشید. مجید شب خوابگاه نیامد. شب آخری بودکه خوابگاه باز بود، خوابگاه فردا تغطیل می شد، باید وسایل را جمع می کردیم و تحویل انبار می دادیم. مجید که نیامد وسایل اش را توی چند پلاستیک زباله گذاشتیم ، با ماژیک اسم اش را رویشان نوشتیم و تحویل انبار دادیم. سال آخری بود که وسایل را انبار می دادیم، سال دیگری در کار نبود. یگانه صبح می رفت سبزوار . گفت صلیب را از پل هوایی پَرت کرده پایین. مجید فردا هم نیامد. همان روز برگشته بود شیراز و تا وقتی آنطور توی جاده له شده بود بر نگشت.

پیرمرد خوابیده. این صلیب آرامم نمی گذارد. لحظه  ای بعد دوباره راهرو شلوغ  می شود و دوباره سایه ها از جلوی شکاف زیر در می گذرند. صدای راهرو به اتاق بغل کشیده می شود. صداهای کُردی دوباره بلند می شود. فردا می روم صادقیه، با شرکت تسویه می کنم و بر می گردم، دیگر انگیزه ای برای ماندن ندارم. توی این همه خاطرهء از هم پاشیده، این نیمه های سوخته ء خاطرات ام  نمی توانم دوام بیاورم. چشم هام سنگین شده. درست لحظه ای که چشم هام روی هم می روند صدای پارس سگها بلند می شود. تند لب پنجره می روم. چند سگ، سگ لنگ را دنبال کرده اند و پارس می کنند. سگها توی تاریکی  دور می شوند و من سعی می کنم تا آخرت لحظه ای که دیده می شوند نگاهشان کنم. فکری به سرم زده. تند سمت تخت می روم و کارتن را پیش می کشم و صلیب را بیرون می آورم. شاید بهترین تصمیم همین باشد. پنجره را باز می کنم و خیره می شوم به سفیدی برف. صلیب را از پنجره بیرون می برم و  افقی توی دستم می گیرم. مسیح غمگین به نظر می رسد. نمی خواهم بیشتر از این غمگین باشد. دستهایم را آرام آرام از زیراش کنار میکشم. صلیب به سرعت پایین می افتد و روی سفیدی برفها چند تکه می شود. شاید قطعه ای که توی کانال می پرد سر یا دست مسیح باشد. آرام می شوم.

 

 

 

14/7/85



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:0  توسط آیت دولتشاه  | 



خط قرمز

(  داستان خط قرمز تقريباَ جزء داستان هاي قديمي بنده است كه بيشتر از بار ادبي حسي نوستالوژيك را در من بر مي انگيزد. اميد است كه مورد توجه قرار بگيرد)

 

 

 

 

 

زل زده به عکسهای خیس روی  طناب که هنوز قطره های فرمالین ازشان می چکد.چیزی انگار توی عکسها دیده

_ اینا مُردن؟

می گم :  نه، مگه می شناسیشون!!؟

_ نه هیچکدومشونو

بعد می گوید" این عکسها رو کجا گرفتی، مال کِی اَن؟

می گم" سه روز پیش، رفته بودم واسه سفارش چندتا پوستر عکس بگیرم اومدن سراغم، مسیر سخت بود یه دوساعتی تو راه بودم، وقتی رسیدیم هنوز جابجاشون نکرده بودن، چندتا بومی پیداشون کرده بودن"

خیره شده به عکسها، خشکها را از طناب می کشد پایین و تو نور قرمز محو تماشایشان می شود.

_تو متوجه چیز عجیبی تو این عکسا نشدی؟ خیلی غیر طبیعی ان! نگاه کن! این یکی انگار داره چیزی می گه!!

می گم" [او] انگار داره می گه او،  آدم وقتی میمیره اونم تو این وضع قیافش دفرمه می شه.  می گوید" باید فکر کنم، یه چیز غریب تو این عکسا هست که متوجه اش نمی شم!!!. عکسها را جمع می کند وپای پنجره می رود، پنجره را که باز می کند نور عصری یکباره تو می آید و چشمم را می گزد. می گوید" از اول تعریف کن شاید چیزی دستگیرم شد!"، می گم" صبح پیداشون کرده بودند، کنار همون آتیشی که می بینی،  تو وضعیت بدی بودن، یکیشون افتاده بود تو آتیش و سرو گردنش سوخته بود، یکیشون هم انگار منگل بودهف همون که انگار داره می گه[او]، از رو قیافش می گفتن، اون یکی هم همینطور". از پنجره خودش را می کشد بالا و لبهء پنجره پاهایش را دراز می کند. عکسها را روی پاهایش پخش کرده، می دانم که باید آنقدر حرف بزنم که چیزی دستگیرش شود. می گوید" یه حس عجیب تو این عکساست، نمی دونم چی! این سه نفر، اونم تو این وضعیت". می گم " گفتن  افعی گزیدتشون، شاید مست بودن که نفهمیدن چی به چیه، اون یکی انگار سرش گیج رفته از فشار ذهر و افتاده تو آتیش، نصف صورتش سوخته بود و چشماش ترکیده بود" نیم خیز می شود، چشماش گشاد  شده و نفس نفس می زند، می گوید" حتماً چشماش هم سبز بوده نه؟!" می گم" تو عکسا که چیزی معتوم نیست، از کجا فهمیدی؟" بهت تو صورتش نشسته

_ چیزی تو سرم می گه می گه چشماش سبز بوده، یه حسه". می گم"این یکی چشماش تر کیده بود اما اون دوتای دیگه سالم سالم بودن ، اون منگله انگار اصلاً نفهمیده چه اتفاقی افتاده و اون یکی که تکیه داده به درخت درد زیادی کشیده اما تکون نخورده، فقط پاهاش رو زمین رعشه گرفتن"خیره شده به عکس جنازه های بالای چشمه. می گوید" سیگار داری؟" دارم. یک سیگار می گیراند و باز خم می شود روی عکسها. پیشانیش را عقب داده و چشمهایش را تنگ کرده. می گم" دوشنبه بود من رفتم، رفته بودن بالای جنگلای بلوط، مردم زیاد اونجا نمی رن،  اهالی می گن سایت موشکی ارتش اونجاست کسی حق نداره بره اونجا، ارتش منع کرده" نگاهم که به دستگاه چاپ بوده نگاهش به من بوده، سرم را بر می گردانم . می گوید" چرا افعی؟ از کجا فهمیدن؟ شاید مثلاً خودکشی کردن؟"

_ خودکشی !؟ بعید می دونم !

از توی کشو پاکت عکسها را بیرون می کشم  و عکس یکی از امدادگرها را نشانش می دهم. می گم " همین این، بالای سر جنازه ها ایستاده بود و می گفت"اینا نفرین شدن" از ماه گرفتگی زیر گلوشون می گفت، زیر گلوی همشون بود، احتمالاً اثر ذهره، یا تقلای قبل مردنشون" به عکسی که پایین کنار چشمه ها گرفتم اشاره می کند. ملافه از روی پای یکیشان کنار رفته،باد کنار زده. ساکت شده به عکسها نگاه نمی  کند. دستش را روی پیشانیش گرفته ، لحظه ای همه چیز ساکت می شود، بعد یکباره می گوید" نمی دونم چرا این مسئله اینقد برام مهم شده، اما هر چی می دونی برام بگو، هر چی شنیدی" می گم" شب قبلش اونجا پیداشون شده، دم دمای غروب، اونورش می خوره به پادگان، شب که آتیش روشن کردن مردم اونجا دیدن، فرداش هم که قوش ها تو آسمون پیداشون شده مردم به صرافت افتادن که چه اتفاقی اون بالا افتاده، رفتن سمت جایی که قوش ها چرخ ورداشتن که پیداشون کردن. از قرار معلوم  همون موقع افعی زدتشون، از جای پاهاشون معلوم بود از فشار ذهر خیلی به خودش پیچیده اون یکی ، بعد افتاده تو آتیش" می گوید" هیچ دلیلی براش ندارم اما حس می کنم چشماش سبز بوده" عکسها را روی هم ورق می زند و به سیگار پک می زند.. دستگاه به خِرخِر افتاده، خاموش اش می کنم، یکباره تو خلع پرت می شویم. می گوید" معلوم نشد کی بودن؟ کسی ،کاری؟" ، می گم "  هیچی،  هیچ مدرک شناسایی ای نداشتن، همون طور که بی صدا مُردن، بی بی نشون هم مُردن . هر سه موهاشون تراشیده بود و پوتین و شپش گیر تنشون بود. انگار از پادگان اونور قله فرار کرده بودن،  البته کارت یا اتیکت نداشتن، حدسه، قبالاً هم بودن کسایی که رفتن اونجا و دیگه بر نگشتن، می گن مربوط به سایتای ارتش اه،..." حرفم را باور نکرده، این را از بالا رفتگی ابرویش فهمیدم . می گم" شاید هم نفوذی بودن، اگه اینطور باشه معمولاً سیانور همراشون هست، شاید احساس خطر کردن و انداختن بالا!!! اما یه چیز جور در نمی آد،، اگه نفوذی بودن نباید آتیش روشن می کردن!!!" . سر تکان می دهد، انگار می داند چه می خواهم بگویم. می گوید" مسخرم نکن!! ما ده ساله با هم رفیقیم، می دونی الکی حرف نمی زنم، یه چیزی هست، انگار قبلاً هم یه همچین چیزی دیدم، یه جای دیگه، تو یه موقعیت دیگه، اون ماه گرفتگی..." . از توی پاکت حلقهء فیلمی که اشتباهی چاپ کرده ام چند عکس نشانش می دهم، عکسهایی که برای خودم گرفته بودم، وقت جمعیت روی دوش جنازه ها را از کوه پایین آوردند. جنازه ها را روی صخرهء بالای چشمه های آب معدنی ردیف کرده بودند، آمبولانسها از شیب دره بالا آمدند و امدادگرها برانکاردها را سوار  آمبولانسها کردند. می گویم" این حلقه رو برا خودم جاپ کردم، اینایی که دیدی اونا ازم خواستن بگیرم. من قبل از مأمورا اونجا رسیدم، عکاس همراشون نبود، از من خواستن براشون عکس بگیرم" تند عکسها را می قاپد و هول ورقشان می زند بعد آرام ورق می زند، روی یکی از عکسها مکث می کند و می گوید" شاید مسئله دیگه ای در کار باشه، مثل یه چیز ماورائی یا یه تسویه حساب شخصی". می گم امروز از کلانتری تماس گرفتن، فردا می آن برا عکسا، اونا هم حدس می زنن از پادگان فرار کردن، فقط از پادگان می شه بدون دیده شدن رفت اون بالا، هیچکی ندیده اونا کی رفتن اونجا" . می گم" درست رفتن رو چُک افعی ها آتیش روشن کردن، بوی دود اون جونورا رو عصبی کرده و بهشون حمله کردن".  از پنجره پایین می آید، عکسها را می کوبد روی میز، صدایش می لرزد. می گوید"  حسم بهم می گه اینا همش دروغه، اون سه نفرانگار چيزي رو داشتن دم مرگ مي ديدن . همه شون دارن اين سمتو نگاه مي كنن ‏‏. اين يكي  انگار مي خواسته ثابت کنه از مرگ نمی ترسه، نخواسته نشون بده از مرگ می ترسه، یا درد می کشه، واسه همین اینق با پاهاش رو زمین شیار انداخته" . نگاهش را از عکسها می گیرد و بهم نگاه می کند. می گوید" انگار اونجا بودم، حضور یه چیز شیطانی رو اونجا ، تو اون عکسا حس می کنم، تو این عکسا انگار شیطان قایم شده، جایی که ما نمی بینیمش. کسی چه می دونه؟ شاید اون لحظه جلوی دوربین تو هم بوده ، جنازه ها دیدنش اما تو نه!!". بی دلیل انگار کرخت شدم، ترس برم داشته، آسمان پشت پنجره تاریک شده، به سمت در راه می افتد، می گم" صبر کن لابراتوارم تعطیل کنم با هم می ریم..." . ساکت تا دم در می رود بعد بر می گردد و آرام می گوید" یک سری از همشون می خوام، من دنبال یه چیز گم شدام تو این عکسا"  بعد عکسی را که در دست دارد ول می هد روی عکسها و بی صدا بیرون می رود. آخرین عکس، عکس لحظه ای است که یونیفورم پوشها از قله پایین آمده بودند و توی شیب دره گم می شدند. توی تاریک روشن سایه مردی که با دست به جایی اشاره می کند روی صخره افتاده،  سایه با دست چیز نا معلومی را نشاه می دهد! فردا باید عکسها را تحویل بدهم. چیزی می تر ساندم.

 

 

 

 

۸۵/۵/۲۹



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:31  توسط آیت دولتشاه  | 



يك داستان اشتراكي

 

 

 

اين كه من مي خوام با كمك مخاطباي وبلاگم يه داستان بنويسم شايد كمي عجيب باشه

اما حد اقل براي خودم يه تجربهء جالب مي تونه باشه

من يه پيشنهاد در حد يه خط مي دم، اگه لطف كنين هر وقت سر مي زنين يه جمله، يه پاراگراف و يا هر چه قد كه مي دونين لازمه به اون جملهء اوليهء من و احياناً كامنت هايي كه بقيه مي زارن اضافه كنين ما به يه داستان كارگاهي و البته اشتراكي مي رسيم كه اسم همتونو به عنوان نويسندش ذكر مي كنم

تجربه ء خوبي مي تونه باشه، لطفاُ كمك كنين. و اما  جملهء پيشنهادي من:

 

 

بنا به پیشنهاد سرکار خانم کاکی تغییری توی شروع داستان دادم،  امید که مورد پسند واقع بشه

 

۱.  (عمو توی جنگ خیلی زجر كشيده بود، شیمیایی شده بود تو سر دشت و تا ...)

با توجه به  پیشنهادات رسیده شامل نظرات خصوصی و عمومی بخش دیگری به شروع داستان اضافه شد

۲. ( ...روز های آخری که می دیدیم اش سینه اش خس خسی دائمی داشت که نشانهء حضور عمو بود قبل از دیدنش. عمو صدایش می کردند. از اوایل جنگ آمده بود به منطقه ‍. شبها توی پایگاه  می آمد ‍‍‍‍و با دستمال خاکی رنگی که چهار پرش را گره می زد و به سر می کشید به همهء سوراخ سنبه های آنجا سرک می کشید . هر وقت که می خواستیم عمو یکباره پیدایش می شد. گاهی آرام زیر لب زمزمه ای می خواند که کسی متوجه کلمات آن نمی شد‍. کسی اسم واقعی اش را نمی دانست فقط...)

 

دوستان عزيز‎: ممنون از همراهيتان با اين پيشنهاد بنده. من اين داستان را با توجه به نظرات شما ادامه مي دهم و به زودي داستان كامل را توي وبلاگ مي ذارم. اميدوارم دوستاني هم كه قول ادامهء دآن را داده اند داستان خودشان را كامل كنند و روزي اين داستانها را  كنار هم  داشته باشيم.

باز هم ممنون از حسن توجه تان  

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط آیت دولتشاه  | 



فراخوان جلسات فصلي ٢

 

 از کلیه دوستان  زاگرس نشين و ديگر دوستاني كه علاقه مند به حضور در نشست ها ي فصلي هستند خواهشمنديم كه با كامنت گذاشتن ( اعم از خصوصي يا عمومي) و گذاشتن شماره تماسشان  هر چه سریعتر اعلام حضورشان را به اطلاع دوستان برسانند.

 

بدیهی ست  داستان نویسای که زدترجهت ثبت نام اقدام کنند در اولویت قرار دارند

اولین جلسهء فصلی طبق هماهنگی های انجام شده تیرماه در شهر بانه برگذار می گردد



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط آیت دولتشاه  | 



وبلاگ ادبي دانشجويان

وبلاگ داستان در داستان جهت نمايش داستانهاي دوستان ساكن تهران راه اندازي شد. هستهء اصلي اين وبلاگ دانشجويان دانشگاه هنر مي باشند ، اما در اين وبلاگ امكان فعاليت ديگر داستان نويسان پايتخت نشين هم وجود دارد. دوستاني كه مايل به عضويت يا ارائه آثارشان به اين وبلاگ هستند مي توانند براي اين وبلاگ كامنت بگذارند.

http://story-story.blogfa.com

هدف اصلی ما پیوند دادن داستان نویسان این وبلاگ با دیگر داستاننویسان خارج از تهران می باشد.

 

 

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط آیت دولتشاه  | 



خویش خانه

 

 

دیوانگی حجت ازغروب شروع شده بود.شبش قراربود توی رملهای غربی کمپ بزنیم، بعدازظهرپورداوود روی تپه شن رفته بود وداد زده بود باید برگردیم.غروب توی گدار اولین کمپ شبانه برپا شده بود. حجت ازهمان عصری بی تاب رفتن بود. پورداوود به همه ی چادرها سرزده بود وچیزهایی درموردطوفان شن گفته بود. پوداوود وحجت توی چادراول باهم گلاویزشده بودند.حجت فحش داده  بود، پورداوودپس کشیده بودوبه همه گفته بود « چیزیش شده » دیوانگی حجت ازهمان موقع شروع  شد. شب، من مسعودی نیا و اله وردی طبق لیست توی یک چادر زیپ کشیده درازکشیده بودیم. اولین سایه ازروی چادرما گذشت. حجت ازصبح اش بناکذاشته بودبه تعریف ازتپه گرازو دره های عجیبش. حجت دوسال قبل بالا گروه  مرمت تپه گراز رفته بود وتاحالاچشم به راه  این موقعیت بود. پورداوود  قسم خورده بودکه تعویق رفتن به تپه گرازو رملهای غربی هیچ ارتباطی به مشکل قبلی اش باحجت ندارد. پورداوودگفته بود«ازگردش گردی تماس گرفتن، اونورطوفان شن به راه افتاده» سایه که ازروی چادرما  رد شده بود هیچکدام ازما حرفی نزده  بودیم، بعد که صدای داد شنیدیم، سایه های بعدی گذشته بودند، همه زده بودند بیرون، هیچ اثری ازحجت نبود، توی گدارولوله شده بود.پورداوود بناکرده بود به داد و بیداد کردن،پورداوود سربلوچی داد زده بود.کسی نمی دانست حجت کجاست.

طوفان شن ازنیمه شب شروع شده بود، چراغ قوه که ازگداربالامی رفت سفیدی شن ها توی دور دست معلوم بود. پورداوودازگداربالا رفته بود وچشم بسته بود سمت گراز.هیچ کس حجت راندیده بود. حجت دوسال پیش باگروه مرمت اینجاآمده بود.ازطبس، باریکه ی مرکزی رارده کرده بودند وازشمال  کویرسمت نابیند پایین آمده بودند وازدشت نمک راست گرفته بودند سمت گدارریگی تا تپه گراز.حجت از خواب هاش می گفت، از دوسال پیش تپه گراز توی همه ی خوابهاش آمده بود. پورداوودگفته بود « سه نفرباید داوطلبش،کی داوطلب می شه؟بایدبرگردونیم»  بعدما سه نفررانشان کرده بودازسال قبلش که حجت تغییررشته داده بود و به گروه معماری آمده بود،بیشتربا ما سه نفرجوشیده بود. عیسی بلوچی مسئول کمپ شده بود، پورداوود چیزهایی بهش گفته بود وما راه افتاده بودیم. پورداوود بارها گروه های دانشکده راازمسیرهای مختلف آورده بودآنجا.

ازگداراول که کمپ بودتاگدارپنجم که منتهی به دشت روبه تپه گرازبود سه کیلومترفاصله بود وازگدار آخرتا تپه گراز پنج کیلومتر. پورداوود سال قبل راباگروه  صنایع دستی آمده  بود. سال قبل هم  حجت خواسته بودهمراهشان شود اما اختلافش با پورداوود مانع آمدنش  شده بود پورداوود دل خوشی از حجت نداشت، اما حالاهیچ بهانه ای برای نیامدن هردونبود. یک باردیگرصدای دادشنیده بودیم. دوگدار رامستقیم هم انداخته بودیم، پورداوود کج کرده بود سمت گدارسوم، پا تند کرده بود سمت شرق، ماصدا را ازغرب شنیده بودیم، پورداوودگفته بود خاصیت طوفان شن اینه، ازهرطرف صداکنی از طرف مقابلش شنیده می شه ازگدارسوم دیگرصدانشنیدیم، تاریک بود.پورداوود چراغ قوه خاموش کرده بود،ازشب کوری می ترسید.حجت گفته بود دوسال قبلش توی گرازخویش خانه رادیده.حجت وقتی تعریف کرده بودچشمهایش برق زده بود، گفته بود «دوسال قبلش توی تپه گراز که شب قدم می زده،صدایی برده بودتش سمت خودش بعدازیک نیمچه در،چهاردست وپاتورفته ورسیده به سرائی عدنانی که بایدهفت حوض رارد می کردی وازیک جاده سنگی می گذشتی که به درخانه می رسیده»حجت ازتصاویرروی  دیوارگفته بود وحوری هایی که عورعور،کناربه کنارهم آرام گرفته بودند. حجت تعریف کرده  بودازنهری که درست ازوسط خویش خانه می گذشت وپنجره هایی که آنورشان هیچی نبود.پورداوود توی همین افکاردادزده بودکه توی رملهای غربی چیزی دیده که انگارمی دوید،مسیرمان راعوض کرده بودیم سمت رملهای غربی،گدارسوم رادورزده بودیم واز فرعی شنی انداخته بودیم توی  گدارچهارم که به سمت غرب تپه ادامه داشت.پورداوودگفته بود«شن بادها لحظه ای سفید شدن»حدس زده بودشن ها نوری راانعکاس داده اند،حدس زده بود حجت چراغ قوه چرخانده سمتشان. پورداوودگفته بود«تپه گرازهمش خاکه،تپه های شنی که به مرورسخت شدن، شبیه تپه » حجت گفته بود«توی یکی ازدیواره هاش یه شکاف هست، وسط شکاف یه نیمچه درهست»گفته بودنیمچه را دیده وچهارزانوتورفته. حجت گفته بود«همش سالم سالم،یه کاخه،دیوارهاش برق می زنه و روی درخویش خانه نقش چهارشیرکنده شده که یکی ازشیرها چشمهاش ازیاقوت سرخه».

 توی گدارچهارم که گم شده بودیم کم کم هواسنگین شده بود، طوفان کم کم به آنجا می رسید. پورداوود پاکند کرده بود. من، مسعودی نیا واله وردی چسبیده بودیم به پورداوود که فقط پرهیبت اش رامی دیدیم.اله وردی دادزده بود« نمیشه جلورفت،بایدبرگردیم »مسعودی نیا هم، پورداوود حاضربه برگشتن بدون حجت نبود. توی ده سال گذشته پورداوود مسئول کمپ ها وهئیت های پژوهش دانشکده بود. پورداوود گفته بود« توی ده سال گذشته ازدماغ کسی خون نیومده، اونم تو گراز تپه ، جائی که به هیچی، حتی باد هوا هم نمی شه اطمینان کرد» .

برای پورداوود سخت بود حجت شب را بیرون از کمپ سر کند. پورداوود به حجت فحش داده بود. قبلش گفته بود که دوسال پیش هم دو روز دنبال حجت گشته بود، اما روزسوم بی هیچ توضیحی،بعد این همه گشتن وبی خبری پیدایش شده بود وبا کسی حرف نزده بود. پورداوود، حجت رابه کمیته ی انضباطی کشانده بود وحجت قسم خورده بودکه گم شده وراه کمپ راپیدانکرده. روز بعدش حجت قسم خورده بود که توی خویش خانه بوده و کنار نهری که از توی اتاق می گذشته لم داده و شراب عدنانی خورده ومحو تما شای حوریه های نقاشی شده روی دیوار شده ، همش یک ساعت . حجت گفته بود دو روز را فقط یک ساعت حس کرده و بعد قسم خورده بود که رویا نبوده و همش عین واقعیت بوده . پورداوود فحش می داد به خودش، به بلوچی که حجت را بی هوا گذاشته بود و به امور دانشجوئی که استعفایش را قبول نکرده بود، بعد به نفس نفس افتاد و بعدش همه ی ما یکباره آن صدای مهیب را شنیدیم. اول همه منگ بودیم ،پورداوود حلقه کرده بود دستهاش را دور همه مان، بعد رو گردانده بود رو به تپه گراز. تازه از گدار پنجم وارد رملها شده بودیم، رملها زیر پایمان وا می رفتند و شن توی چشممان می شکست. پورداوود داد زده بود صدای خودشه، ما هم حس کرده بودیم صدای حجت را شنیدیم، چیزی توی سرمان گفته بود صدای حجت است . نعره های بعدی با فاصله ی کمتری می آمد . بعد یکباره همه چیز توی سکون عجیبی فرو رفته بود . پورداوود گفته بود «شاید گیر پلنگ ها افتاده، یا گرگ ها، شاید هم نه » بعد از پشت لباسش اسلحه بیرون کشیده بود.همه ترسیده بودیم. پورداوود گفته بود«توی ده سال گذشته این اولین باریه که اسلحه می کشم» بعدآرام رو گرفته بود رو به تپه گرازکه پرهیبش توی شن باد گم شده بود . صدای جیغ آخر که آمده بود پورداوود شلیک کرده بود . حتماٌ کمپ هم صدای تیر را شنیده بودند و بلوچی به پایگاه مرکزی خبر داده بود.بعد از صدای شلیک یکباره صدای جیغ و داد قطع شده بود. بعد صدای زوزه ی گرگ آمده بود.پورداوود ترسیده بود. حجت آخرین بار گفته بود «دو سال پیش هم پنجم آذر بود،غروب رسیده بودیم تپه گراز، کمپ که بر پا شده بود وسط دره، گروه توی چادرهارفته بودند ومن نیمه شب به سرم زده بود چرخی اطراف کمپ بزنم، بعد توی مسیر دره ، نور کجتاب ماه تابیده بود به دیواره ای که توی شکافش نیمچه در کار گذاشته شده بود».حجت اینها را با هیجان تعریف کرده بود و بعد گفته بود که دوباره باید توی همان مسیر راه برود، حتماٌ پیدایش می کند.همین بود که غروب دیوانه شده بود که شن باد راه را بسته بود. حجت گفته بود که رویا نبوده و می خواهد بزرگترین کشف زندگیش را آنجا انجام دهد. گفته بود «فقط باید پنجم آذر دوباره توی هان مسیر راه بروم، توی مسیر مهتاب...».

آن شب توی رمل ها سرگردان شده بودیم. بعد آخرین شلیک دیگر صدای زوزه نیامد. شن باد تند شده بود و ما توی ماهورها فرو رفته بودیم و راه گم کرده بودیم. پورداوود گفته بود«بلائی دارد نازل می شود». ما ترسیده بودیم، من ، مسعودی نیا و اله وردی دیگر نای حرکت نداشتیم. پشت یک تپه شن پناه گرفته بودیم و چفت هم کز کرده بودیم . پورداوود اما نه، پرهیبش را می دیدیم بالای سرمان، شن باد موهای بلندش را تکان می داد و دست جلوی چشم فقط داد می زد، رو به تپه گرازی که معلوم نبود کدام سمت است . حجت توی دیوانگی اش چیزهای نامعلومی فریاد کرده بود، درست شبیه چیزهای نامعلومی که پورداوود داد زده بود. حجت از غروب دیوانه شده بود . از دو سال قبلش نشده بود دوباره برگردد، حالا هم که برگشته بود شن باد و طوفان مانع اش شده بود،همین بود که زده بود به کویر . ما مسیرش را تا گدا سوم کمابیش پیدا کرده بودیم، از گدار چهارم که صدای داد شنیدیم مسیرش را گم کردیم . پورداوود از بلائی حرف می زد که در حال نازل شدن است و ما توی رملها که گم شده بودیم تا صبح سر توی بدن هم برده بودیم، بعد با صدای پورداوود چرتمان پاره شده بود که طوفان شن تمام شده و آسمان روشن شده.

آخرین باری که حجت را دیدیم غروب دیوانگی اش بود و سایه ای که از روی چادرمان گذشت. بعد صدای جیغی که توی آن شب پیچید . پورداوود دویده بود سمت تپه گراز که حالا پشت سرمان بود. ما هم دویده بودیم، گرگ و میش بود که پورداوود جلوتر از ما به تاش های تپه گراز رسیده بود . ما که رسیدیم پورداوود همانطور ایستاده بود و سر بلند کرده بود رو به تیزی تپه گراز . چهار نفرمان در خلعی از سکوت و ناباوری ایستاده بودیم و منتظر، هیچ صدایی نبود.اولین رگه های خون را مسعودی نیا از زیر پایمان رد گرفته بود . بعد پورداوود ادامه ی رد خون را از دره گرفته بود و از میدانچه تا دره ی تنگ تپه پی گرفته بود . رد خون در تنگ ترین عرض دره از یکی از دیواره ها بالا رفته بود و توی شکاف کم عمقی محو شده بود. این آخرین ردی بود که از حجت گرفتیم.

 

*

هفتهء بعد توی کریدور دانشکده ، روی یکی از نیمچه طاق هایش چند عکس از سفر دو سال پیش حجت گذاشته شده بود . نور شمع حالتی رویائی به عکسها داده بود . حجت لبخند زده بود و پشت نیم رخ اش تپه گراز در دور دست نقش بسته بود.

 

*

نیروهای پایگاه سه ساعت بعد رسیدند. پاترولهای سفید که آمدند ما را مستقیماٌ برگرداندند . پورداوود بعدها گفته بود« انگار کار ِ گرگا بوده، هیچی ازش نمونده، الا یک دست ، دست راستش، عجیب اینکه توی دستش فقط یه سنگ بوده، یه یاقوت 20 قیراتیِ که شبیه چشم حیوان تراش خورده بوده» .

همان روز پورداوود استعفا داده بود و سال بعدش تپه گراز از لیست پژوهش دانشگاه حذف شد.

                                                                                                

آیت دولتشاه 16/11/85  خرم آباد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط آیت دولتشاه  | 



نقش جنازه نبیه

 

 

حالا سالهاست از آن ماجرا می گذرد ، راستش دیگر نمی دانم کدام بخش از این خاطرات واقعی و کدام بخشش فکرهائی است که توی این سالها به آن اضافه شده اند ، بعضی وقت ها فکر می کنم اصلاً  هلی کوبتری در کار نبوده و این من بوده ام که فکر کرده ام چند روز قبلش چیزی آنجا سقوط کرده است .

آن روز ساعت آخر کاری بود و کم کم آماده می شدیم برای رفتن ، یادم هست که اول دود سقوط هلی کوپتر را دیدیم ، هلی کوپتر روی تپه نزدیک کوره سقوط کرده بود و هر چهار سرنشین آن در جا کشته شده بودند . نبیه اول از همه ی آنجا رسید ، هوا ابری بود ، از دو روز پیشش گهگاهی باریده بود اما آن روز نه ، فقط کمی ابر توی آسمان بود . ما توی کوره مشغول بودیم، تازه از کوره پایین آمده بودیم و کم کم مشغول می شدیم برای دست کشیدن. از چند روز قبلش حالت نبیه عوض شده بود ، این را همه فهمیده بودند و آنروز ، نبیه چشم دوخته بود به تپه بالای کوره، نبیه صبح زود تر از ما کوره آمده بود ، چند روز قبلش هم زودتر از بقیه آمده بود و دیرتر از همه می رفت . نبیه روز حادثه بارها آنجا را نگاه کرد، درست یادم نیست چیزی هم می گفت یا نه ، فقط می دانم پریشان بود و این نگرانمان کرده بود . نبیه هیچ وقت این طور نبود ، هلی کوپتر که سقوط کرد اولین کسی که آنجا رسید نبیه بود ، صدای انفجار که آمد میل ِ بلندِ چلک زنی را از آهک بیرون کشید و بی معطلی دوید سمت جائی که هلی کوپتر سقوط کرد ، از یک ساعت قبل چند بار هلی کوپتر را دیده بودیم که توی آسمان ابری می آمد و می رفت ، تیرچه های آهنی را می برد به قله کوه ، برای پایگاهی که داشت ساخته می شد . وقتی می آمد نبیه ساکت می شد و گوش تیز می کرد به صدای هلی کوپتر ، هلی کوپتر غروب سقوط کرد ، کارگرها در حال تمام کردن کار بودند ، من هم ،چلک کوره تمام شده بود و دیگر کسی سنگ توی نقاله نمی ریخت ، درست یادم است ، وقتی کارگرها بالا رفتن دیگر کسی نگران کوره نبود .

اولین کارگر ها که بالا رفتند چهار جنازه ی سوخته را دیدند که توی آهنپاره های هلی کوپتر می سوختند .

نبیه قبل از همه رسیده بود بالا . بوی تنهای سوخته حال همه را خراب کرد ، اما نبیه خیره و ساکت فقط نگاه می کرد . نبیه حالتی خاص شده بود که تا آن موقع کسی آن طور ندیده بود ، شانه هایش افتاد و بی حرف از تپه پایین آمد و همان حالت بین کانتینر رخت کن و کوره نشست . کارگر ها بی معطلی سقوط هلی کوپتر را اطلاع دادند و بعد کم کم همه پایین آمدند .توی کوره همه چیز به هم ریخته بود ، همه قاطی کرده بودیم ، همه کارگرها غیر از نبیه بالا آوردیم . سنگ شده بود . نبیه از آن روز دیگر نبیه سابق نشد . تا چهار روز بعد که آن اتفاق برای نبیه افتاد دیگر با  کسی حرف نزد ، جز همان حرفی که درباره مردن خودش گفت و مَرد . نبیه آن روز گفت چند روز دیگر می میرد و بعد چند روز دیگر که نبیه مَرد کسی باورش نمی شد که  توانسته مرگش را پیش بینی کند . تا چند روز کوره و تپه شلوغ بود ، همان شب جسدهای سوخته داخل هلی کوپتر پایین برده شد و صبح فردای سقوط ، دو هلی کوپتر ارتش توی اونوبت آهنپاره های هلی کوپتر را هلی برد کردند پایین . از آن روز توی کوره و کارگرها کرختی عجیبی افتاده بود ، روز بعدش کوره تعطیل بود و بعدها فهمیدیم توی این مدت نبیه همش آنجا بوده و روی سقف کوره زل می زده به تپه ی رو به رو . همه ما می دانستیم حال خوشی ندارد ، کسی پاپی اش نمی شد ، نبیه چند روز آخر عجیب عوض شده بود .

 روزی که سقف کوره زیر پای نبیه دهان باز کرد هم هوا ابری بود ، آن روز باران کمی زده بود و هوا نم دار بود . نبیه از بعد از ظهر شروع کرده بود به زمزمه شعری محلی با مضمونی عاشقانه، و این آغاز ماجرا بود. کارگرهایی که آخر ین لحظه نبیه را دیدند ، نبیه را دیده بودند معلق بین زمین وآسمان ، سقف کوره با آواری مهیب فرو ریخته بود و نبیه را داخل بلعیده بود . کسی چیزی نشنیده بود حتی یک داد . نبیه توی کوره سقوط کرده بود و افتاده بود توی آهک های مذاب. انگار چند روز بود که همه منتظر این لحظه بودند . اتفاقی افتاده بودند که همه کما بیش انتظار وقوعش را می کشیدیم اما نه به این صورت چند دقیقه قبل از فرو ریختن سقف کوره چند نفر دیگر از کارگرها با نبیه بالای کوره بودند . هیچ کدامشان نشانی از ترک خوردن یا آسیب رسیدن به سقف کوره ندیده بودند و وقتی نبیه فرستاده بودشان پایین هنوز کامل دور نشده بودند که سقف دهان باز کرده بود. این اتفاق ها عجیب است ، می دانم ، آن هم به فاصله ی چند روز اتفاق افتادنشان ، همین باعث شده بود به همه چیز شک کنم، به این که آیا همه ی اینها واقعاً اتفاق افتادن ؟! آیا نبیه می دانست که چند روز دیگر می میرد ؟! چیزی که توی خاطرم مانده این است که نبیه روز قبل از سقوطش توی کوره به یکی از کارگر های گفته بود که آن بالا ، توی جنازه های سوخته ، انگار خودش را دیده که می سوخته ، حتی باز وی کسی را که می سوخته دیده که نقش شبیه نقش روی بازوی خودش را دارد ، بعد بازویش را لخت کرده بود و به کارگر نقش فرشته روی بازویش را نشان داده بود . اینها را چند روز بعد از سرد شدن کوره و دیدن آن نقش عجیب گفته بود .

نبیه که سقوط کرد کسی جرعت نکرد از دیواره کوره بالا برود ، حیران و ترس خورده دور کوره حلقه زده بودیم و فقط صدای سرد شدن کوره و آب شدن چیز دیگری را می شنیدیم . تا سه روز کوره سرد نشد، از اولین دقیقه ای که نبیه سقوط کرد کوره را خاموش کردیم ، کسی نمی توانست به کوره نزدیک شود ، هر چه در توان داشتیم آب روی بدنه و در فلزی چفت شده کوره ریختیم ، اماآهک با آب گرم تر می شد و خطر انفجار هم بیشتر . همین شد که سه روز بعد توانستیم در آهنی کوره را باز کنیم و با ترس تو برویم . اولین کارگرها که تو رفته بودند چیزی جز نوری که از سقف فروریخته ی کوره تو می آمد را ندیدند . ما بعداً وارد شدیم . بوی عجیبی توی کوره پیچیده بود ، اولین کارگر ها دوام نیاوردند و بالا آوردند ، اما بعد که در کوره کامل باز شده بو کم شد و دیگرمی شد توی کوره رفت . فانوس را که داخل کوره بردیم چیزی از جنازه ی نبیه پیدا نکردیم .

اولین فرض ها بر این بود که نبیه توی آهک های مذاب سقوط کرده و توی آهک مدفون شده ، اما وقتی آن نقش را روی دیواره کوره دیدیم همه ی فرضیات عوض شد. نقش جنازه ی نبیه روی دیواره ی آهکی نقش بسته بود . چیزی از آن باقی نمانده بود . یکی از کارگرها توانست انگشتر نقره نبیه را از  توی شکاف جای انگشتش ببیند. نبیه سوخته بود و چیزی جز همان انگشتر و لکه ی زرد رنگ توی حفره از آن باقی نمانده بود . مسئول کمپ که چشمش به نقش جنازه ی نبیه افتاده بود خاطره ای تعریف کرده بود از پدرش که دیده همین طور کسی توی کوره سقوط کرده و بین آهک های مذاب کوره تجزیه شده . بعد توضیح داد که بدن از مواد آلی تشکیل شده که توی محیط قلیایی کوره دوام نمی آورد . این تنها چیز ی بود که از نبیه باقی مانده بود . کسی دیگر گریه نمی کرد . همه بهت زده بودیم و سعی می کردیم آخرین ته مانده بوهای کوره را حس کنیم و ربط دهیم به مواد آلی ای که توی کوره تجزیه شده . فقط چهار روز بعد از سقوط هلی کوپتر این اتفاق افتاده بود ، حالت های غریب نبیه باعث شده بود که اینها را ربط بدهیم به پیش گوئی ای که در مورد مردن خودش کرده بود . حرف های نبیه را و کارگری که نبیه برایش حرف زده بود را درست به یاد نمی آوردم ، اما همان کارگر بعدها گفت ؛ توی کوره شکلی عجیب دیده که بی شباهت به خالکوبی روی بازوی نبیه نبوده. ابهامات زیادی در مورد این واقعه توی ذهنم هست . گاهی وقتها حس می کنم که همه ی اینها رویا بوده ، کابوسی تلخ که با زندگی روزمره ام پیوند خورده اند اما حالا گذشته را به خاطر می آورم ، با این همه مدرک موثق در مورد همزمانی واقعه سقوط هلی کوپتر و سقوط نبیه در کوره ، نمی توانم آن را ساخته ذهن سالخورده ام بدانم . این را یادم هست که نبیه قبل از مرگش عجیب عوض شده بود ، یادم هست که چشم می دوخت به تپه ای که چند روز بعدش آن اتفاق آنجا افتاد ، یادم هست که بالای سر جنازه های سوخته ایستاده بود و فقط چشم های وَق زده اش را دوخته بود به آنها ، اما بقیه اش را نمی دانم ، شاید از این به بعدش ساخته ذهنم باشد، اما آن روز من هم مثل بقیه کارگرها تو رفتم و آن نقشِ روی دیوار را دیدم و انگشتری که تنها وسیله تحویلی به خانواده نبیه بود . آن لکه زردِ توی گودال جنازه ی هر شب جلوی چشمم می آید و می گوید من وجود داشتم ، نمی دانم ، باز هم باید مرور کنم . شاید بهتر باشد یکی از آن کارگرهای را پیدا کنم ،آن وقت می فهمم که رؤیا بوده یا واقعیت .          

                                                                                                3/5/86

                                                                                        آیت دولتشاه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:6  توسط آیت دولتشاه  | 



اوركت آمريكائي

تا

پدرم تا حالا چند بار این قصه را برایم تعریف کرده،اما تا حالا هیچوقت جزئیات اش را به این دقت نگفته بود، از وقتی پدر موزهء جنگ رفته هر شب قسمت هایی از روایت گم شده اش رو می شود . آخرین بار این قصه را چند سال پیش برایم تعریف کرده بود،توی آن قصه پدر سر جوخه بود،پنج بار تنبیه بدنی شده بود ، سه بار انفرادی کشیده بود و فقط یک بار مرخصی رفته بود. آخرین بار پدر قصه را از پالیزبان شروع کرده بود، بخش بزرگی از قصهء پدر وصف سرگرد پالیزبان بود و سبیل های از بنا گوش در رفته اش. پدر گفته بود (پالیز بان از مرکز آمده بود، قرار بود تیمسار قدری تودیع شود و پالیز بان جایش را بگیرد) . قصهء جدید پدر بیشتر شرح حال ده بزرگی شده تا پالیزبان. پدرم می گوید (نیمه شب بود ، خواب و بیدار ده بزرگی توی چادرم آمد و گفت اور و فانوسقش نیست ، ده بزگی آن شب ، شب پاس بود ، قرار بود تا فردا که پالیز بان هنگ را تحویل می گیرد آب از آب تکان نخورد ، قدری روز های آخر سخت گیرتر شده بود و از هیچی نمی گذشت، پالیز بان روز قبلش از مرکز آمده بود، با اسب کهری که از نزدیک ترین آبادی به هنگ گرفته بود . پالیز بان فردا رسمآ هنگ را تحویل می گرفت و همه کارهء هنگ می شد) . پدرم می گوید ( ده بزگی توی بجک مشرف به هنگ پاس می داده، دست به آب می رود، برگشتنا می بیند که اور و فانوسقش نیست) . ده بزرگی  به پدر می گوید( با اور و فانوسقه نمی تونستم دست به آب برم،  توی تاریکی گذاشتمشون روی سکوی جلوی توالت، برگشتنی دیدم نیست) ده بزرگی حدس زده بود کار پایه دومی هاست . پدر می گوید (مربوط می شد به همون در گیریای ماه قبلش تو غذا خوری . بی اور و فانوسقه نمی شد، اونم شب پاس، قدری و پالیزبان  اون روز از هیچی نمی گذشتند ) پدر می گوید فقط دو ماه تا آخر اجباری هر دومون مونده بود. ده بزرگی گریه کرده بود و دست به دامن پدر شده بود. پدرم می گوید قرارشد هر طور شده جلوی فاجع رو بگیریم ، ده بزرگی مطمئن بود کار عربای پایه دومی است . می گوید قرار شد همون شب یکی بدزدیم ، از چادر پایه دومی ها. پدرم و ده بزرگی سمت چادر عربها را می افتند ، هنگ ساکت است، سربازی توی خواب مادرش را صدا می زند و بعد ساکت می شود . پدرم صدای زیری از چادر پایه دومی ها می شنود ، سینه خیز از جلوی چادرهای فرماندهی راه می افتند ورا کج می کنند سمت چادر عربها  . پدرم می گوید ( معلوم نبود به عربی چی به هم می گفتند، قبض روح شده بودیم). پشت آبریز چاه حمام ها پناه می گیرند، صدا بلند تر می شود . پدرم می گوید ( گفتم بر گردیم، دم دمای صبح که خوابیدن می آیم سر وقتشون) . ده بزرگی هراسان سمت برجک می رود و پدرم سمت چادرش ، گرگ و میش از چادرش بیرون می زند و سمت برجک راه می افتد . پدر می گوید اینقد حول کرده بود ده بزگی که نه ایست داد و نه اسم شب پرسید، چشم بسته بود به مسیر چادرمن ، من را که دید جلو پرید و بغلم کرد) پدرم و ده بزرگی سمت چادر پایه دومی ها راه می افتند، سینه خیز سمت چادرهای غرب هنگ راه می افتند و یک راستمی روند طرف چادر فرماندهی ، پدرم پشت آبریزگاه حماه پناه می گیرد و ده بزگی را می فرستد به چادر عربها . پدرم می گوید (  قرارشد من همون جا بمونم و اون بره تو چادرشون) پدرم به ده بزرگی می گوید بی خیال تو می روی و اولین اور

 کتی که دستت اومد بر میداری و می زنی بیرون، بیدار هم شدن اعتنا نکن . ده بزرگی ترس خورده راه می افتد و پدرم همان جا کمین می کند . پدرم می گوید( اون چند دقیقه اندازهء چند سال طول کشید، مخصوصآ اینکه داشت نزدیک شیپور بیداری می شد، به دلم افتاده بود کار اونا نیست اما چاره ای نبود، گیر افتاده بود بد بخت ...) ده بزرگی چند دقیقه ء بعد ترسان پیدایش می شود، پدرم می دود سمت چادرش، ده بزرگی با اور و فانوسقه دنبال پدر می دود. پدر فانوسش را روشن می کند و توی روشنایی کم چادر دنبال اسم و اتیکت اور می گردد . پدرم می گوید فقط چند تا خط ازنو بین کتف هاش بود و چند تا خط هم سر آستینش . پایه دومی ها اکثراٌ بی سواد بودن . پدرم شیشهء دوات را روی خط خطی های داخل اورکت می ریزد و همه را سیاه می کند . پدرم می گوید ( نم پس نداد بیرون ، ضد آب آمریکایی بود ) . پدرم اُور را آویزان می کند به میل چادر و ده بزگی را می فرستد سمت برجک، بی اور و فانوسقه  . پدرم می گوید هیبت پالیز بان عجیب مردانه بود، سرخ و سفید بود و صورت چرمی، ترک بود، اوایل انقلاب اعدامش کردن . ده بزرگی پست را که تحویل داد یک راست اومد به چادر من ، دوات خشک شده بود، ده بزرگی اتیکت ِ فرمش رو کند و دوخت به اُورکت . توی اون سرما کسی متوجه فرمش نمی شد . خیال ِ ده بزرگی که راحت شد تازه ترس افتاد به جانش ، گفت (به دلم افتاده اون بدبختا نبودن، اشتباه کردیم) . پدر می گوید( به خاطر درگیری ماه قبل تو غذا خوری اون بلا رو سر ده بزرگی آورده بودن ، می خواستن انتقام بگیرن ) . پدرم تا بیدار باش می خوابد و ده بزرگی تویی ِ اُور را می اندازد . پالیزبان آن روز هنگ را تحویل می گرفت و تیمسار قدری برای همیشه از هنگ می رفت ، به همان اسب کهری که پالیزبان را آورده بود . پدرم می گوید ( مارش ِ پرچم خوندیم یا نه یادم نمی آد اما بعدش خوب یادمه . هیبت پالزبان هممونو گرفته بود، تیمسار قدری گریش گرفته بود، جلو آمد و با همهء کادری ها و سرجوخه ها دست داد ، به من هم...) . ده بزرگی و پدرم توی یک خط می ایستند، پدرم جلوی دسته و ده بزرگی پشت سرش، هر دو گوش تیز می کنند ته فرمانده اسم چه کسی را بخواند . پدر می گوید ( نفسم بنداومده بود، کی این کابوس تموم می شد ، خدا می دونست. منتظر بودیم هر آن تیمسار قدری یکی را ازصف بیرون بکشه و به تخته شلاق ببنده ، اما نه انگار قرار نبود  . بعد ِ تیمسار قدری پالیزبان جلوی جایگاه اومد و حرف زد، همه میخکوب ِ صداش شده بودن ، حرف که می زد انگار میل پرچم می لرزید . باور کردنی نبود، هیچکی رو صدا نزد، اول تا آخر قدری نگاش رو پالیزبان  بود . همه اُورکت تنشون بود) . بعد ِ سخنرانی پالیزبان تیمسار قدری به سرجوخه ها دست داده بود و دسته ها را فرستاده بود هواخوری . پدرم و ده بزرگی دسته ء پایه دومی ها را وقتی دیده بودند که دسته شان یکی یکی از کنارشان گذشته بودند . همه اُِورکت تنشون بوده . پدرم می گوید (وقتی به ده بزرگی نگاه کردم آنی بود که نقش زمین بشه، باورش نمی شد، هر دو هاج و واج فقط نگاه می کردیم . کار خود پدر سگشون بود ) . ده بزرگی زیر گریه می زند و پدرم را بغل می کند، پایه دومی ها دورتر حلقه می گیرند و زیر چشمی ده بزرگی و پدرم را زیر نظرمی گیرند . پدرم می گوید ( به عربی حرف می زدند ، اما مطمئنم دربارهء ما حرف می زدند، ترس از قیافشون می بارید . نمی شد پی گیر بشیم ، خودمون گیر می افتادیم )  .  ده بزرگی توی چادر اُورکت را بغل می گیرد و گریه می کند. ده بزرگی به پدر می گوید توی جیب اُور (یه عکس و یه تسبیح شامقصود و پنج تومن پول نقد) بوده. پدرم می گوید 0گفتم برشون گردون ، اما زیر بار نرفت ، گفت مزد شکنجه ای که دیشب ازمون کردن) . پدرم با ده بزرگی کلنجار می رود و بعد ده بزرگی قسم می خورد که تسبیح و

 عکس را شبانه پرت کرده توی چادرشان. پدرم می گوید ( نه دیگه ما پیگیر قضیه شدیم نه اونا چیزی گفتن ، کسی جرعت نمی کرد حرفی بزنه ) . پدرم می گوید ( ده بزرگی و من هم زبون بودیم، با هم اومده بودیم اجباری، دو ماه بعد با هم منتقل شدیم تبریز و بعد با هم ترخیص شدیم ، ده بزرگی هفت سال بعد تو جنگ کشته شد، آخرین بار دو ماه قبل مردنش دیدمش، ریشش بلند شده بودو صورتش گوشتی شده بود ، یه اُورکت ِ همرنگ ِ همون اُورکت اِمریکایی تنش بود ، داوطلب رفته بود جبهه و تو سوسنگرد کشته شد ، چند سال مفقود بود و همین امسال یه مشت استخون و چند تیکه وسایلش رو برگردوندن ) . پدرم می گوید( وسایلش تو موزه جنگه ، چیزی که باعث می شه این چیزا هی یادم بیاد وسایل توی ویترینشه ، تو وسایلش یه تسبیح شا مقصود هست . شاید خنده دار باشه ، اما همش فکر می کنم همون تسبیحه ، انگار خدابیامرز هیچوقت اون تسبیحو پس نداده . پدرم هر بار به اینجا که می رسدچشماش خیس می شود و بعد می گوید (آدم صاف و ساده ای بود، عربا اذیت اش می کردن ، معلوم نبود اگه من سرجوخه نبودم چه بلایی سرش می اومد ) . پدرم می گوید( با فکرش می خوابم ، بیاد به خوابم ازش می پرسم پسِش داده یا نه...)



+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:36  توسط آیت دولتشاه  | 



رقص يك ميري يك سياه

مي گويي سياه پوست ها چيزي تو وجودشون هست كه آدم نمي تونه راحت نزديكشون بشه . مي گويي:آدمهاي خوبي اند اما يه بو ،يه بوي خيلي زننده(البته دست خودشون نيست) تو وجودشون هست كه هر كسي نمي تونه تحمل كنه . مي گويي:نژاد پرست ني ستم اما نمي شه با اون تو يه خونه زندگي كرد . مي گويي:اين مشكل بايد حل شه، سياه بو گندو...

ديروز كه به آلبوم عكسهات دست زده بود تند قاپيده بودي از دستش و با سر آستين پاكش كرده بودي ، فخرالدين رفته بود از اتاق بيرون و تا شب بر نگشته بود ، تو كه خوابيده بودي ، خواب و بيدار از پله ها بالا سريده بود تو رخت خواب . فخرالدين نقاشي مي كنه، اما مي بره بيرون، تو لند مي زني سياه بو گندو‌ . باورت شده ! فخرالدين يك تابلو زده روي ديوار ‌، (پرتره ء  يه بچه سياه پوست كه از ترس لوله‌ء  تفنگي كه پشت سرشه وحشتناك جيغ مي كشه)هر وقت وارد اتاق مي شي تابلو را بر مي گرداني، فخرالدين هم بعد از تو درستش مي كن . يك بار كه ناخن گرفته بود توي اتاق داد زده بودي (( هي كاكا سياه مگه نگفتم حق نداري اينجا...)). فخرالدين ساكت نگات كرده بود ‌،يه سيگار گيرانده بود و زده بود از اتاق بيرون‌ . مي گويي (( منم زود جوش مي آرم اما تو اتاق نبايد ... مشكل فرهنگي داره ، بو گندو)).

ديروز كه دوش گرفته بود با قطره هاي آب روي بدنش كه ديده بوديش داد زده بودي(( اين سياه ها مثل بط مي مونن ، آب رو بدنشون پخش نمي شه )) حمام پر شده بود از خنده . يكي ديگه از بچه هاي توي حمام گفته بود(( بچه ها چطور مي شه فهميد يه سياه پوست جنٌب شده؟))بعد گفته بود (( نمي شه فهميد ، فقط بايد مچشونو گرفت ، والا زير چشمشون سياه نمي شه كه آدم بفهمه . ها ها ها .. ))

كمتر توي اتاق مي ماني . هر وقت كه وارد مي شي فخرالدين را تنها پشت بوم مي بيني ، با خودت مي گويي تقصير همون بوئه، بويي كه نه خوبه نه بد . فخرالدين بريده بريده مي گويد مادرت تماس گرفته . بعد مي گويد مادر خيلي خوبه‌. خيلي خوب... فخالدين يه عكس بالاي تختش زده . عكس چيزي شبيه يه برج،چهار گوشه با حاشيه اي شطرنجي كه با گل و گچ موتيف پيدا كرده . مي گويد عكس مسجد القنديه . ياد منارهء نمايشگاه كتاب مي افتي . بي هيچ حرفي روي تخت دراز مي كشي،از بالاي بوم كه به فخرالدين نگاه مي كني انگار ديگر برايت غريبه نيست‌، مثل سياه پوستي كه ترم پيش يكباره به اتاقت آمده بود . توي اين چند ماهه طورهايي تونستي آشنا بشي با شكن هاي تاريك چهرش . قبلن گفته بودي مي ترسم شبا تو يه اتاق باهاش بخوابم، اگر يهو چشماش برق بزنه چي؟ مي ترسم، اون آخه سياه پوسته !خندت مي گيرد . فخالدين موهاش را دانه دانه مي بافد ، بعد دستمال آبي نارنجي روشان مي بندد و از زانو خم مي شود  و بالا مي پرد، بعد هم يك صداي يكنواخت از سينش مي دهد بيرون  . فخرالدين مي گويد (( اين يه آيينه)) ازش نپرسيدي !، ديشب كه اولين بار قفل حرف نزدنت شكسته بود ، گفته بودي(( چرا اومدي ايران، مگه سودان چش بود؟ اينجا چي داره آخه؟)) فخر الدين گفته بود ((به خاطر بادوا)) مي گويد ((بادوا دختر رئيس قبيلست،اون به سينما علاقه داره، اون خواسته من سينما بخونم، فقط ايران سينما درس مي ده ، ايران با سودان برادره ،برا همين اومدم تهران))فخالدين عكس بادوا را از توي كيف پولش نشانت مي دهد ، بعد مي گويد (( زيباست مگه نه؟)) . فخرالدين مي گويد بادوا هنوز مسلمان نشده ، وقتي بر گردم اول بادوا رو مسلمون مي كنم و بعد با هم فرار مي كنيم مي آيم ايران . فخرالدين مي گويد اگه اونجا بمونيم رئيس قبيله ما رو مجازات مي كنه ‌، بعد مي گويد بد اوضاعي شده اونجا . بيشتر ازدواجا بين مسلمونا و توتمي ها اتفاق مي افته. رئيس قبيله به فكر بقاء مذهبشون افتاده ، به همين خاطر اجازه نمي ده كسي با غير توتمي ها ازدوج كنه . مي گويد :مي آرمش تهران ، فوق كه بگيرم با هم مي ريم شبه جزيره . پشت مي كني به فخرالدين و خودت را به خواب مي زني . فخرالدين مي گويد: به بادوا مي گم كه ما با هم دوستيم ، ما دوستيم مگه نه؟ . حتماٌ فخرالدين و بادوا روزهاي سختي را پيش رو دارند بعد از اين . مي گويي آخراي ترمه، اين همه ماه تحمل كرديم گذشت اين چند روز هم مي گذره و هر كي مي ره سي خودش. تحمل مي كنم ...

ژوژمان عكاسيت مانده ، كمتر از اتاق ميزني بيرون . فخر الدين مي گويد (( تو نژاد پرست ني ستي، تو خوبي))دستش را به طرفت دراز مي كند، نا گاه دستت توي دستش رفته، دستهاش آنقدر ها برايت چندش آور نيست. مي پرسي اينا چيه كه به صورتتون مي مالين؟ چرا تو تلويزيون همش دور آتيش مي پرين ... فخرالدين فقط مي خندد . اين روزها كه كمتر دانشكده مي روي فرصت بيشتري هست كه در مورد چيزهايي كه اين ترم تجربه كردي بيشتر فكر كني . فخرالدين مي گويد ((مشكل حكومت با دارفوري ها شده مصيبت سوداني ها. دهكدهء آبا اجدادي ما افتاده دست دارفري ها‌، خانهء‌ پدريمون رو آتش زدن)) . فخرالدين مي گويد : دارفوري ها جدايي طلب ان اما ما مي خوايم وطنمون يكپارچه بمونه، ما يه ملتيم . هرگز اينقدرها سياه ها و ملتي كه سياه پوستا باشن برات مهم نبوده كه فخرالدين اين طور با حرارت تعريف مي كند . مي گويد : مسلنانا و توتم ها اصلاٌ از يه ريشه اند‌، اما توتمي ها مسلمانها رو ملحد مي دونن كه به توتماي اجدادي پشت كردن . فخرالدين مي گويد : توي كشور هاي آفريقايي از همه بهتر زئيره . شايد بعد از شبهه جزيره بريم اونجا و تا اخر عمر اونجا زندگي كنيم . توي ذهنت جمع نمي شود همهء اين تصويرها كه فخرالدين مي خواهد با زبان شكسته برايت بسازد . فخر الدين مي گويد بادوا بهترين رقاصهء قبيلست‌، جزء زيباتري هاي تمام توتمي ها  . مي گويد : بادوا با من كه ازدواج كنه ديگه نبايد برقصه، فقط بايد براي من برقصه‌، فقط من . مي گويد : بادوا وقتي مي رقصه تا يك متر مي پره هوا، تصورش سخته مگه نه؟!

نشستهاي لبهء تخت و از پنجره كاميونهايي را مي بيني كه بين ماشينهاي ديگر مثل غول مي مانند . با آن دود غليضي كه از اگزوزشان بيرون مي آيد . بو آزارت مي دهد ، پنجره را مي بندي‌، شايد عادت كردي به بوي اتاق ، بويي كه شبيه هيچ بويي نيست. فخرالدين مي گويد بوي عودهايي است وقتي تو نيستي توي اتاق مي سوزاند! ، مي گويد از ضمغ يه گياه مخصوص تو بيابون درست مي شه. كي مي خوابد كه تو نمي تواني خوابش ره ببيني؟! هر وقت چشم باز مي كني سفيدي چشمانش را مي بيني كه فرياد مي زند توي صورتش .

روزهاي آخر ترمه ، از توي بي خوابي هاي فخرالدين زمزمه هاي رفنش را حس كردي . فخرالدين مي گويد فيلمم رو كه تدوين كنم  بر مي گردم سودان ، اول بايد سفارش نقاشي ديواري شبانه روزي اي كه توش درس مي خوندم رو تموم كنم ، بعد هم مي رم دارفور قاچاقي ، بايد خانهء آبا اجدادي مون رو ببينم ، هر چي كه ازش مونده باشه، بعد هم ميرم قبيلهء بادوا تا مقدمات فرارمونو آماده كنم‌ ...به فخرالدين لبخند مي زني، شايد متوجه فرق اين لبخند با قبلي ها شده كه لبخند مي زند ، ساكت مي شود. پتو را سرت مي كشي و توي تصويري كه روي بژ ديوار مي سازي بادوا را مي بينيدست در دست فخرالدين كه مي رقصد . بادوا تا يك متر از زمين مي جهد و فخرالدين هم سعي ميكند به اندازهء او بلند شود‌،‌هر دو لبخند مي زنند.

خوابت مي گيرد ، اما هنوز مسلهء بوي اتاق برايت حل نشده!

 

 ۱۵/۴/۸۴

 



+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط آیت دولتشاه  | 



ذکر مصائب در باب چراقهایی که به همین سادگی خاموش می شوند

ذکر اول

سه هفته پیش یکی دیگه از دوستام، بعد نه ماه دوری از خانوادش داشت با سلام و صلوات می رفت همدان که یه آب و هوا تو شهرش عوض کنه ،وسط راه داداشش که راننده بود چپ کرد و دوستم جا به جا ضربه مغزی شد و رفت ، دوستم توی مسیر تا لحظهء تصادف خواب بود، وقتی هم که مرده بود داداشش می گه انگار هنوز خواب بود و انگار نه انگار مرده بود . و محی الدین رفت...

ذکر دوم

 

سه هفته پیش بود،درست روز قبل از رفتن محی الدین، شب ساعت هشت بود ، یکی از دوستای خرم آبادیم زنگ زد،گفت ترمینال جنوبم ،می آم خونتون . ساعت نه و ده اومد، شب خوبی نبود،دستم گفت دارم می رم مشهد زیارت،دلش گرفته بود . ساعت یازده با هم رفتیم پارک لاله ،امیر دوست مشترکمون هم اومد ،گپی زدیم و برگشتیم . توی مسیر برگشت بارون گرفت، خیس شدیم . دوستم گفت از مشهد بر گردم می خوام ازدواج کنم، با یه دختر که تو دانشگاه استاد تربیت بدنیه . شب خوابیدیم و صبح ساعت هشت از هم خدا حافظی کردیم و رفت . روز بعدش محی رفت.

دیروز ۱۷/۴  . رفتم ارشاد شاید از دوستام کسی رو ببینم. دم در ارشاد یه اعلامیه بود، اعلامیهء همون دوستم، ۱۳/۴ فوت کرده بود،تصادف کرده بود و  یک هفته هم توی کما بوده. به همین سادگی نصیر هم رفت...



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:59  توسط آیت دولتشاه  | 



جايي بين زمين و آسمون

وطن يعني چي؟

اين سوال خيلي وقته ذهنمو مشغول كرده.من كجايي ام؟خيلي سخته كه آدم توي ٩ ماه سه خانواده عوض كنه.اين شايد برا خيلي ها مهم نباشه يا خيلي غريب باشه ولي واقعاٌ امكان پذيره.بحث وطن سر جاي خودش‏‏.من به يك زبان فكر مي كنم،اگه نظريهء جهان زباني  ياكوبسن رو هم در نظر بگيريم مي شه گفت موطن ذهن من جايي اه كه زبانم در اونجا تعريف مي شه،جايي كه كلمات بارشون متفاوت از تمام جاهاي ديگهء دنياست.من كجام؟شهر آدمهايي با صورتاي گچي.خيلي  وقته كه ديگه برام مهم نيست كه  در خونه اي كه من هستم كي مي خوابه،چي گفته مي شه،پخته مي شه...عادت كردم به يه زندگي كولي وار كه هر لحظه آماده باشم واسه رفتن. چند روز پيش به يه تعريف تازه از خودم رسيدم؛من يه مسافرم،يه زائر كه دير به دير مي گرده برا آرامش.شايد شبيه آليوشاي كارامزوف.نميدونم.شايد هم آخر سر لباس همه چيزو از تنم به در كنم و سر بذارم به بيابون. وطن خوبيه.هيچ نشان و الماني از هويت نيست ، شن و شن و شن . چند وقت پيش (بارون درخت نشين ) كالوينو رو مي خوندم. آدمي كه سر يه لجاجت كودكانه مي ره رو يه درخت و تا آخر عور پاشو رو زمين نمي زاره.وطن بارون رو همون شاخو برگاي جنگل تعريف مي شه،جايي بين آسمون و زمين. اما من دستم به درخت نمي رسه و از ارتفاع هم مي ترسم.وطن من كجاست؟



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:47  توسط آیت دولتشاه  | 



کشف فضاهای داستانی مشترک

 حضور خلیل رشنوی از بر و بچ داستان نویس اندیمشک در جمع بچه های داستانی خرم آباد بهانهء آین به در کردن شد. هفته ء قبل هم محمد رضا گودرزی این بهانه رو دست بچه ها داد . به هر حال اینجا تو لرستان داستان به همه چیز این بچه ها گره خورده. داستان اینجا یعنی طبیعت یعنی افق یعنی ذره شدن در جان درخت. اینجا آدمهاش عجیب  به ماده نزدیک اند. داستانهای این بچه ها همین جاهایی قایم شده که همه میان می بینند. اگه از گودرزی  و رشنوی بپرسین شاید بعضی از اون جاها رو بهتو ن بگن...تنگ شبیحخون.......کاروانسری شه نشاهی......مقبرهء آخرین اتابک لر و...  



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 7:8  توسط آیت دولتشاه  | 



جاودانگی

چند وقت پیش یکی از بچه های داستان نویسمون با کل خانوادش تصادف کردن و یه جا مردن. رفته بودن مشهد  برگشتنی تصادف کردند.قبل مردنش یه داستان نوشته بود به اسم عشقه.داستان یه زن که شوهرش که عاشقش بود بهش شک می کرد و می کشتش.داستان بدی نبود.کلی نقدش کردیم . مدتها بود داستان ننوشته بود.بهش گفتم امیدوار باش که هنوز می نویسی گفتم خیلی کسا بودن که مدتی ننوشتن و دیگه نتونستن بنویسن . گفتم گلشیری یه مقالهء توپ داره در مورد جوان مرگی در ادبیات فارسی.تو هنوز اول راهی. هممون اول راهیم. خیلی امید وار بود.آخرین حرفش این بود که اشتباه کردم این مدت شعر گفتم . گفت دیگه می خوام بچسبم به داستان.خندیدیم.

دو سه روز بعد به وبلاگش سر زدم.دیدم همون داستانو گذاشته.براش یه پیاه کوتاه شوخی گذاشتم.فرداش تو انجمن دیدمش.خندید . یه داستان من خوندم خوشش اومد.بعد خدا حافظی کرد رفت مشهد.

اسم وبلاگش جاودانگی اه.تو بلوگفا.دیروز سر زدم.هنوز فعاله. اون الان شیش ماهه مرده.با پدر و مادرو برادر و خواهرش.فقط خندم گرفت.اسم وبلاگش جاودانگی اه.اون امیدوار بود.

تا حالا فکرم این بود که آدما وقتی می میرن که دیگه امیدی نداشته باشن.مدتی اه این حوادث ذهنمو در گیر کرده. نکنه .....من خیلی امید دارم

آخرین داستانی که واسش خوندم منطقه ء ممنوعه بود . ماجرای سه جنازه که تو کوه پیدا می شن . اون داستانو پیش کش کردم به جاودانگی اون دوست 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط آیت دولتشاه  | 



خاکستر

مرد: باید تمومش می کردیم می فهمی؟

زن :فقط بیست سالش بود.

مرد: تو فرستادیش اون بد بخت چه می دونست ژاپن یعنی چه

زن:من با این چیکار کنم این که فرامرز من نشد

مرد گلدان را بلند می کند.اتاق نیمه تاریک نیمه روشن است.زن روی سرامیکهای کف نشسته ِسیگار می کشد. مرد با گلدان می رقصد .زن می خندد.مرد هم.

زن: چه آرزوهایی که نداشت

مرد:پاشو بخند ِ این طور اون راحت تره.

زن:می خوای چیکارش کنی؟من فرامرزمو تو گلدون نمی خوام

مرد:یه قبر براش درست می کنیم  ِ پهلوی قبر آقاجون ِ پیر مرد خوشحال می شه

زن: من فرامرزمو این طور نمی خوام

مرد:یه شمعدونی تو گلدون می کاریم ِ بزرگ که شد هر پنج شنبه با خودمون می بریمش قبرستون ِ این       طور انگار همیشه کنارمونه ِ خاکسترش تو شمعدونی دوباره جون می گیره

زن می خندد. مرد هم .هر دو میخندند بعد هر دو گریه میکنند.

زن:فکر می کنی خیلی درد کشید؟

مرد: گمون نکنم ِ بعد تصادف درجا به کما رفته بوده.تو کما آدم دردو حس نمی کنه.

زن :کاش هیچوقت ژاپن نمی رفت.

مرد:کاش



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط آیت دولتشاه  | 



فراخوان

سلام دوستان عزيز

ممنون از اين كه سراغ من اومدين

من،يعني ما،يعني جمعي از علاقه مندان به ادبيات ، مخصوصآ داستان

مي خوايم يه سايت تخصصي راه بندازيم،يه چيزي شبيه كلوپ كه همه بتونن كار اونجا بزارن

الان در حال عضو گيري هستيم

اگه واقعآ مي تونين با ما همراه باشين برا من پيغام بزارين

ترجيحآ دوستان بالاي ۱۵ سال

 



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:47  توسط آیت دولتشاه  | 



دری که پشتش دختر همسایست

باید کار رو یک سره کنم می دونم،فردا باز از کوچه رد می شه.حتمآ باز زیر چشمی درز وا شدهء خانهء ما را می پاید.اگر کوچه خلوت باشد در را باز می کنم.بذار تا بنا گوش سرخ شم.بذار مادرم از توی ایوان حدث بزنه بیرون دختر همسایه رد شده.بذار شب توی کابوسهام پریا رو صدا بزنم و مادرم گوش بچسبونه  به دهانم که من چی هزیان می کنم.

من بی خیال نمی شم.هوا سرده. پشت کولر باد می آد.باید کارو یک سره کنم...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:58  توسط آیت دولتشاه  | 



دختر همسایه

این سنگینی انگار قرار است تا آخرین ذرات وجودم را زیر بارش له کند

"در جستجوی زمان از دست رفته

فقط یک بیسکویت تاخلع ماندگاری فاصله است

 توی زمانه ای در دور دست "جایی نامعلوم-دور -تهی و وهم آلود گم شده ام

یابندهء محترم من سخت گریز پا ام.لطفا  نگه ام دار

------------------------------------------------------

 هوا سرد ا،..عادت کردم مدتی اه،می رم رو پشت بوم،پشت کولر قایم می شم و دختر همسایه  رو دید میزنم.دختره متوجه شده اما به رو خودش نمی آره،شاید عادت کرده به نگاه های ساکت و دزدکی من . هوا سرده . رو پشت بوم آدم زیاد دوام نمی آره . دیروز دیر از مدرسه اومدم تند نردبون رو علم کردم ، مادرم باز نق زد ، دختر همسایه گوشهء حیاط کز کرده بود ، بی قرار بود . تا منو دید بلند شد و با کتابش شروع کرد به دور زدن حیاط و درس خوندن . خندیدم

نمی دونم چرا دلم می لرزه . باید ...



+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط آیت دولتشاه  | 



درباره وبلاگ

می سراییم در مجاز و می نمائیم در مجاز.
منتظر همه’ گفنتی هایتان هستم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


پیوندها
تا سپيده...(بهرام سلاحورزي)
سعيد رشيدي منفرد
عليرضا نادري
عزيز كلهر(شعر وحشت)
دود عود(موسيقي)
ذبیح رضایی
سهیل میرزایی
مانیا(مهر آب)
مجيد اسطيري
بهاره خطيري
روح مصلوب
منيرو رواني پور
جن و پري
عباس معروفي
كانون ادبيات
انجمن داستان نويسان زاگر نشين
داستان در داستان(وبلاگ دانشجویی)
فهيمه جعفري
سپیده
حسين خدنگ
پرستو آزادی ابد
مريم دلباري
كرمرضا دريكوند (تاج مهر)
محمد غلامي
حبيب پرتاري
حسيني خواه
مصطفي مستور
علي رضا آستانه
نظام حقي آبي
زهرا نوري
محمد رمضاني
مصطفي جهانبخت
امين عظيمي
بهزاد آقاجمالي(حفره:حقایق مطلقا جعلی)
عبدالرضا شهبازی
افشين عمو زاده( در گوش باد)
نسرين ارتجاعي
محمد زارعي
بهاره اله بخش
خلیل رشنوی 1
جشنواره اس ام اسی
خلیل رشنوی 2
كيانوش كشوري
اسد اله امرائي
زهرا محمودی
ياسر اكبريان
سه شنبستان
سرخور(ليلا نوروزي)
انجمن داستان چوك
شعرآستان(وحيد ضيايي)
لرستان
افلاك لرستان(علي ملكشاهيان)
اشكان جنابي
عزيز كلهر(بنيانگذار شعر وحشت در جهان)
آرت نو(ساره سلطاني)
مهدیه صدر نژاد
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
خانه كتاب
تئاتر دانشگاهي
ققنوس
والس
جن و پري
آتي بان
كافه تيتر
هفتان
انجمن نویسندگان ملایر
لرستان نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
قرارگاه متروک
لکه های آتش
این صلیب دیگر به درد عیسی نمی خورد
خط قرمز
يك داستان اشتراكي
فراخوان جلسات فصلي ٢
وبلاگ ادبي دانشجويان
خویش خانه
نقش جنازه نبیه
اوركت آمريكائي


لوگوی دوستان