جاودانگی
چند وقت پیش یکی از بچه های داستان نویسمون با کل خانوادش تصادف کردن و یه جا مردن. رفته بودن مشهد برگشتنی تصادف کردند.قبل مردنش یه داستان نوشته بود به اسم عشقه.داستان یه زن که شوهرش که عاشقش بود بهش شک می کرد و می کشتش.داستان بدی نبود.کلی نقدش کردیم . مدتها بود داستان ننوشته بود.بهش گفتم امیدوار باش که هنوز می نویسی گفتم خیلی کسا بودن که مدتی ننوشتن و دیگه نتونستن بنویسن . گفتم گلشیری یه مقالهء توپ داره در مورد جوان مرگی در ادبیات فارسی.تو هنوز اول راهی. هممون اول راهیم. خیلی امید وار بود.آخرین حرفش این بود که اشتباه کردم این مدت شعر گفتم . گفت دیگه می خوام بچسبم به داستان.خندیدیم.
دو سه روز بعد به وبلاگش سر زدم.دیدم همون داستانو گذاشته.براش یه پیاه کوتاه شوخی گذاشتم.فرداش تو انجمن دیدمش.خندید . یه داستان من خوندم خوشش اومد.بعد خدا حافظی کرد رفت مشهد.
اسم وبلاگش جاودانگی اه.تو بلوگفا.دیروز سر زدم.هنوز فعاله. اون الان شیش ماهه مرده.با پدر و مادرو برادر و خواهرش.فقط خندم گرفت.اسم وبلاگش جاودانگی اه.اون امیدوار بود.
تا حالا فکرم این بود که آدما وقتی می میرن که دیگه امیدی نداشته باشن.مدتی اه این حوادث ذهنمو در گیر کرده. نکنه .....من خیلی امید دارم
آخرین داستانی که واسش خوندم منطقه ء ممنوعه بود . ماجرای سه جنازه که تو کوه پیدا می شن . اون داستانو پیش کش کردم به جاودانگی اون دوست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط آیت دولتشاه
|

خاکستر
مرد: باید تمومش می کردیم می فهمی؟
زن :فقط بیست سالش بود.
مرد: تو فرستادیش اون بد بخت چه می دونست ژاپن یعنی چه
زن:من با این چیکار کنم این که فرامرز من نشد
مرد گلدان را بلند می کند.اتاق نیمه تاریک نیمه روشن است.زن روی سرامیکهای کف نشسته ِسیگار می کشد. مرد با گلدان می رقصد .زن می خندد.مرد هم.
زن: چه آرزوهایی که نداشت
مرد:پاشو بخند ِ این طور اون راحت تره.
زن:می خوای چیکارش کنی؟من فرامرزمو تو گلدون نمی خوام
مرد:یه قبر براش درست می کنیم ِ پهلوی قبر آقاجون ِ پیر مرد خوشحال می شه
زن: من فرامرزمو این طور نمی خوام
مرد:یه شمعدونی تو گلدون می کاریم ِ بزرگ که شد هر پنج شنبه با خودمون می بریمش قبرستون ِ این طور انگار همیشه کنارمونه ِ خاکسترش تو شمعدونی دوباره جون می گیره
زن می خندد. مرد هم .هر دو میخندند بعد هر دو گریه میکنند.
زن:فکر می کنی خیلی درد کشید؟
مرد: گمون نکنم ِ بعد تصادف درجا به کما رفته بوده.تو کما آدم دردو حس نمی کنه.
زن :کاش هیچوقت ژاپن نمی رفت.
مرد:کاش
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط آیت دولتشاه
|

فراخوان
سلام دوستان عزيز
ممنون از اين كه سراغ من اومدين
من،يعني ما،يعني جمعي از علاقه مندان به ادبيات ، مخصوصآ داستان
مي خوايم يه سايت تخصصي راه بندازيم،يه چيزي شبيه كلوپ كه همه بتونن كار اونجا بزارن
الان در حال عضو گيري هستيم
اگه واقعآ مي تونين با ما همراه باشين برا من پيغام بزارين
ترجيحآ دوستان بالاي ۱۵ سال
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:47 توسط آیت دولتشاه
|

|