تبليغاتX
نیمه’سوخته
نیمه’سوخته


خویش خانه

 

 

دیوانگی حجت ازغروب شروع شده بود.شبش قراربود توی رملهای غربی کمپ بزنیم، بعدازظهرپورداوود روی تپه شن رفته بود وداد زده بود باید برگردیم.غروب توی گدار اولین کمپ شبانه برپا شده بود. حجت ازهمان عصری بی تاب رفتن بود. پورداوود به همه ی چادرها سرزده بود وچیزهایی درموردطوفان شن گفته بود. پوداوود وحجت توی چادراول باهم گلاویزشده بودند.حجت فحش داده  بود، پورداوودپس کشیده بودوبه همه گفته بود « چیزیش شده » دیوانگی حجت ازهمان موقع شروع  شد. شب، من مسعودی نیا و اله وردی طبق لیست توی یک چادر زیپ کشیده درازکشیده بودیم. اولین سایه ازروی چادرما گذشت. حجت ازصبح اش بناکذاشته بودبه تعریف ازتپه گرازو دره های عجیبش. حجت دوسال قبل بالا گروه  مرمت تپه گراز رفته بود وتاحالاچشم به راه  این موقعیت بود. پورداوود  قسم خورده بودکه تعویق رفتن به تپه گرازو رملهای غربی هیچ ارتباطی به مشکل قبلی اش باحجت ندارد. پورداوودگفته بود«ازگردش گردی تماس گرفتن، اونورطوفان شن به راه افتاده» سایه که ازروی چادرما  رد شده بود هیچکدام ازما حرفی نزده  بودیم، بعد که صدای داد شنیدیم، سایه های بعدی گذشته بودند، همه زده بودند بیرون، هیچ اثری ازحجت نبود، توی گدارولوله شده بود.پورداوود بناکرده بود به داد و بیداد کردن،پورداوود سربلوچی داد زده بود.کسی نمی دانست حجت کجاست.

طوفان شن ازنیمه شب شروع شده بود، چراغ قوه که ازگداربالامی رفت سفیدی شن ها توی دور دست معلوم بود. پورداوودازگداربالا رفته بود وچشم بسته بود سمت گراز.هیچ کس حجت راندیده بود. حجت دوسال پیش باگروه مرمت اینجاآمده بود.ازطبس، باریکه ی مرکزی رارده کرده بودند وازشمال  کویرسمت نابیند پایین آمده بودند وازدشت نمک راست گرفته بودند سمت گدارریگی تا تپه گراز.حجت از خواب هاش می گفت، از دوسال پیش تپه گراز توی همه ی خوابهاش آمده بود. پورداوودگفته بود « سه نفرباید داوطلبش،کی داوطلب می شه؟بایدبرگردونیم»  بعدما سه نفررانشان کرده بودازسال قبلش که حجت تغییررشته داده بود و به گروه معماری آمده بود،بیشتربا ما سه نفرجوشیده بود. عیسی بلوچی مسئول کمپ شده بود، پورداوود چیزهایی بهش گفته بود وما راه افتاده بودیم. پورداوود بارها گروه های دانشکده راازمسیرهای مختلف آورده بودآنجا.

ازگداراول که کمپ بودتاگدارپنجم که منتهی به دشت روبه تپه گرازبود سه کیلومترفاصله بود وازگدار آخرتا تپه گراز پنج کیلومتر. پورداوود سال قبل راباگروه  صنایع دستی آمده  بود. سال قبل هم  حجت خواسته بودهمراهشان شود اما اختلافش با پورداوود مانع آمدنش  شده بود پورداوود دل خوشی از حجت نداشت، اما حالاهیچ بهانه ای برای نیامدن هردونبود. یک باردیگرصدای دادشنیده بودیم. دوگدار رامستقیم هم انداخته بودیم، پورداوود کج کرده بود سمت گدارسوم، پا تند کرده بود سمت شرق، ماصدا را ازغرب شنیده بودیم، پورداوودگفته بود خاصیت طوفان شن اینه، ازهرطرف صداکنی از طرف مقابلش شنیده می شه ازگدارسوم دیگرصدانشنیدیم، تاریک بود.پورداوود چراغ قوه خاموش کرده بود،ازشب کوری می ترسید.حجت گفته بود دوسال قبلش توی گرازخویش خانه رادیده.حجت وقتی تعریف کرده بودچشمهایش برق زده بود، گفته بود «دوسال قبلش توی تپه گراز که شب قدم می زده،صدایی برده بودتش سمت خودش بعدازیک نیمچه در،چهاردست وپاتورفته ورسیده به سرائی عدنانی که بایدهفت حوض رارد می کردی وازیک جاده سنگی می گذشتی که به درخانه می رسیده»حجت ازتصاویرروی  دیوارگفته بود وحوری هایی که عورعور،کناربه کنارهم آرام گرفته بودند. حجت تعریف کرده  بودازنهری که درست ازوسط خویش خانه می گذشت وپنجره هایی که آنورشان هیچی نبود.پورداوود توی همین افکاردادزده بودکه توی رملهای غربی چیزی دیده که انگارمی دوید،مسیرمان راعوض کرده بودیم سمت رملهای غربی،گدارسوم رادورزده بودیم واز فرعی شنی انداخته بودیم توی  گدارچهارم که به سمت غرب تپه ادامه داشت.پورداوودگفته بود«شن بادها لحظه ای سفید شدن»حدس زده بودشن ها نوری راانعکاس داده اند،حدس زده بود حجت چراغ قوه چرخانده سمتشان. پورداوودگفته بود«تپه گرازهمش خاکه،تپه های شنی که به مرورسخت شدن، شبیه تپه » حجت گفته بود«توی یکی ازدیواره هاش یه شکاف هست، وسط شکاف یه نیمچه درهست»گفته بودنیمچه را دیده وچهارزانوتورفته. حجت گفته بود«همش سالم سالم،یه کاخه،دیوارهاش برق می زنه و روی درخویش خانه نقش چهارشیرکنده شده که یکی ازشیرها چشمهاش ازیاقوت سرخه».

 توی گدارچهارم که گم شده بودیم کم کم هواسنگین شده بود، طوفان کم کم به آنجا می رسید. پورداوود پاکند کرده بود. من، مسعودی نیا واله وردی چسبیده بودیم به پورداوود که فقط پرهیبت اش رامی دیدیم.اله وردی دادزده بود« نمیشه جلورفت،بایدبرگردیم »مسعودی نیا هم، پورداوود حاضربه برگشتن بدون حجت نبود. توی ده سال گذشته پورداوود مسئول کمپ ها وهئیت های پژوهش دانشکده بود. پورداوود گفته بود« توی ده سال گذشته ازدماغ کسی خون نیومده، اونم تو گراز تپه ، جائی که به هیچی، حتی باد هوا هم نمی شه اطمینان کرد» .

برای پورداوود سخت بود حجت شب را بیرون از کمپ سر کند. پورداوود به حجت فحش داده بود. قبلش گفته بود که دوسال پیش هم دو روز دنبال حجت گشته بود، اما روزسوم بی هیچ توضیحی،بعد این همه گشتن وبی خبری پیدایش شده بود وبا کسی حرف نزده بود. پورداوود، حجت رابه کمیته ی انضباطی کشانده بود وحجت قسم خورده بودکه گم شده وراه کمپ راپیدانکرده. روز بعدش حجت قسم خورده بود که توی خویش خانه بوده و کنار نهری که از توی اتاق می گذشته لم داده و شراب عدنانی خورده ومحو تما شای حوریه های نقاشی شده روی دیوار شده ، همش یک ساعت . حجت گفته بود دو روز را فقط یک ساعت حس کرده و بعد قسم خورده بود که رویا نبوده و همش عین واقعیت بوده . پورداوود فحش می داد به خودش، به بلوچی که حجت را بی هوا گذاشته بود و به امور دانشجوئی که استعفایش را قبول نکرده بود، بعد به نفس نفس افتاد و بعدش همه ی ما یکباره آن صدای مهیب را شنیدیم. اول همه منگ بودیم ،پورداوود حلقه کرده بود دستهاش را دور همه مان، بعد رو گردانده بود رو به تپه گراز. تازه از گدار پنجم وارد رملها شده بودیم، رملها زیر پایمان وا می رفتند و شن توی چشممان می شکست. پورداوود داد زده بود صدای خودشه، ما هم حس کرده بودیم صدای حجت را شنیدیم، چیزی توی سرمان گفته بود صدای حجت است . نعره های بعدی با فاصله ی کمتری می آمد . بعد یکباره همه چیز توی سکون عجیبی فرو رفته بود . پورداوود گفته بود «شاید گیر پلنگ ها افتاده، یا گرگ ها، شاید هم نه » بعد از پشت لباسش اسلحه بیرون کشیده بود.همه ترسیده بودیم. پورداوود گفته بود«توی ده سال گذشته این اولین باریه که اسلحه می کشم» بعدآرام رو گرفته بود رو به تپه گرازکه پرهیبش توی شن باد گم شده بود . صدای جیغ آخر که آمده بود پورداوود شلیک کرده بود . حتماٌ کمپ هم صدای تیر را شنیده بودند و بلوچی به پایگاه مرکزی خبر داده بود.بعد از صدای شلیک یکباره صدای جیغ و داد قطع شده بود. بعد صدای زوزه ی گرگ آمده بود.پورداوود ترسیده بود. حجت آخرین بار گفته بود «دو سال پیش هم پنجم آذر بود،غروب رسیده بودیم تپه گراز، کمپ که بر پا شده بود وسط دره، گروه توی چادرهارفته بودند ومن نیمه شب به سرم زده بود چرخی اطراف کمپ بزنم، بعد توی مسیر دره ، نور کجتاب ماه تابیده بود به دیواره ای که توی شکافش نیمچه در کار گذاشته شده بود».حجت اینها را با هیجان تعریف کرده بود و بعد گفته بود که دوباره باید توی همان مسیر راه برود، حتماٌ پیدایش می کند.همین بود که غروب دیوانه شده بود که شن باد راه را بسته بود. حجت گفته بود که رویا نبوده و می خواهد بزرگترین کشف زندگیش را آنجا انجام دهد. گفته بود «فقط باید پنجم آذر دوباره توی هان مسیر راه بروم، توی مسیر مهتاب...».

آن شب توی رمل ها سرگردان شده بودیم. بعد آخرین شلیک دیگر صدای زوزه نیامد. شن باد تند شده بود و ما توی ماهورها فرو رفته بودیم و راه گم کرده بودیم. پورداوود گفته بود«بلائی دارد نازل می شود». ما ترسیده بودیم، من ، مسعودی نیا و اله وردی دیگر نای حرکت نداشتیم. پشت یک تپه شن پناه گرفته بودیم و چفت هم کز کرده بودیم . پورداوود اما نه، پرهیبش را می دیدیم بالای سرمان، شن باد موهای بلندش را تکان می داد و دست جلوی چشم فقط داد می زد، رو به تپه گرازی که معلوم نبود کدام سمت است . حجت توی دیوانگی اش چیزهای نامعلومی فریاد کرده بود، درست شبیه چیزهای نامعلومی که پورداوود داد زده بود. حجت از غروب دیوانه شده بود . از دو سال قبلش نشده بود دوباره برگردد، حالا هم که برگشته بود شن باد و طوفان مانع اش شده بود،همین بود که زده بود به کویر . ما مسیرش را تا گدا سوم کمابیش پیدا کرده بودیم، از گدار چهارم که صدای داد شنیدیم مسیرش را گم کردیم . پورداوود از بلائی حرف می زد که در حال نازل شدن است و ما توی رملها که گم شده بودیم تا صبح سر توی بدن هم برده بودیم، بعد با صدای پورداوود چرتمان پاره شده بود که طوفان شن تمام شده و آسمان روشن شده.

آخرین باری که حجت را دیدیم غروب دیوانگی اش بود و سایه ای که از روی چادرمان گذشت. بعد صدای جیغی که توی آن شب پیچید . پورداوود دویده بود سمت تپه گراز که حالا پشت سرمان بود. ما هم دویده بودیم، گرگ و میش بود که پورداوود جلوتر از ما به تاش های تپه گراز رسیده بود . ما که رسیدیم پورداوود همانطور ایستاده بود و سر بلند کرده بود رو به تیزی تپه گراز . چهار نفرمان در خلعی از سکوت و ناباوری ایستاده بودیم و منتظر، هیچ صدایی نبود.اولین رگه های خون را مسعودی نیا از زیر پایمان رد گرفته بود . بعد پورداوود ادامه ی رد خون را از دره گرفته بود و از میدانچه تا دره ی تنگ تپه پی گرفته بود . رد خون در تنگ ترین عرض دره از یکی از دیواره ها بالا رفته بود و توی شکاف کم عمقی محو شده بود. این آخرین ردی بود که از حجت گرفتیم.

 

*

هفتهء بعد توی کریدور دانشکده ، روی یکی از نیمچه طاق هایش چند عکس از سفر دو سال پیش حجت گذاشته شده بود . نور شمع حالتی رویائی به عکسها داده بود . حجت لبخند زده بود و پشت نیم رخ اش تپه گراز در دور دست نقش بسته بود.

 

*

نیروهای پایگاه سه ساعت بعد رسیدند. پاترولهای سفید که آمدند ما را مستقیماٌ برگرداندند . پورداوود بعدها گفته بود« انگار کار ِ گرگا بوده، هیچی ازش نمونده، الا یک دست ، دست راستش، عجیب اینکه توی دستش فقط یه سنگ بوده، یه یاقوت 20 قیراتیِ که شبیه چشم حیوان تراش خورده بوده» .

همان روز پورداوود استعفا داده بود و سال بعدش تپه گراز از لیست پژوهش دانشگاه حذف شد.

                                                                                                

آیت دولتشاه 16/11/85  خرم آباد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط آیت دولتشاه  | 



درباره وبلاگ

می سراییم در مجاز و می نمائیم در مجاز.
منتظر همه’ گفنتی هایتان هستم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


پیوندها
تا سپيده...(بهرام سلاحورزي)
سعيد رشيدي منفرد
عليرضا نادري
عزيز كلهر(شعر وحشت)
دود عود(موسيقي)
ذبیح رضایی
سهیل میرزایی
مانیا(مهر آب)
مجيد اسطيري
بهاره خطيري
روح مصلوب
منيرو رواني پور
جن و پري
عباس معروفي
كانون ادبيات
انجمن داستان نويسان زاگر نشين
داستان در داستان(وبلاگ دانشجویی)
فهيمه جعفري
سپیده
حسين خدنگ
پرستو آزادی ابد
مريم دلباري
كرمرضا دريكوند (تاج مهر)
محمد غلامي
حبيب پرتاري
حسيني خواه
مصطفي مستور
علي رضا آستانه
نظام حقي آبي
زهرا نوري
محمد رمضاني
مصطفي جهانبخت
امين عظيمي
بهزاد آقاجمالي(حفره:حقایق مطلقا جعلی)
عبدالرضا شهبازی
افشين عمو زاده( در گوش باد)
نسرين ارتجاعي
محمد زارعي
بهاره اله بخش
خلیل رشنوی 1
جشنواره اس ام اسی
خلیل رشنوی 2
كيانوش كشوري
اسد اله امرائي
زهرا محمودی
ياسر اكبريان
سه شنبستان
سرخور(ليلا نوروزي)
انجمن داستان چوك
شعرآستان(وحيد ضيايي)
لرستان
افلاك لرستان(علي ملكشاهيان)
اشكان جنابي
عزيز كلهر(بنيانگذار شعر وحشت در جهان)
آرت نو(ساره سلطاني)
مهدیه صدر نژاد
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
خانه كتاب
تئاتر دانشگاهي
ققنوس
والس
جن و پري
آتي بان
كافه تيتر
هفتان
انجمن نویسندگان ملایر
لرستان نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
قرارگاه متروک
لکه های آتش
این صلیب دیگر به درد عیسی نمی خورد
خط قرمز
يك داستان اشتراكي
فراخوان جلسات فصلي ٢
وبلاگ ادبي دانشجويان
خویش خانه
نقش جنازه نبیه
اوركت آمريكائي


لوگوی دوستان