زل زده به عکسهای خیس روی طناب که هنوز قطره های فرمالین ازشان می چکد.چیزی انگار توی عکسها دیده
_ اینا مُردن؟
می گم : نه، مگه می شناسیشون!!؟
_ نه هیچکدومشونو
بعد می گوید" این عکسها رو کجا گرفتی، مال کِی اَن؟
می گم" سه روز پیش، رفته بودم واسه سفارش چندتا پوستر عکس بگیرم اومدن سراغم، مسیر سخت بود یه دوساعتی تو راه بودم، وقتی رسیدیم هنوز جابجاشون نکرده بودن، چندتا بومی پیداشون کرده بودن"
خیره شده به عکسها، خشکها را از طناب می کشد پایین و تو نور قرمز محو تماشایشان می شود.
_تو متوجه چیز عجیبی تو این عکسا نشدی؟ خیلی غیر طبیعی ان! نگاه کن! این یکی انگار داره چیزی می گه!!
می گم" [او] انگار داره می گه او، آدم وقتی میمیره اونم تو این وضع قیافش دفرمه می شه. می گوید" باید فکر کنم، یه چیز غریب تو این عکسا هست که متوجه اش نمی شم!!!. عکسها را جمع می کند وپای پنجره می رود، پنجره را که باز می کند نور عصری یکباره تو می آید و چشمم را می گزد. می گوید" از اول تعریف کن شاید چیزی دستگیرم شد!"، می گم" صبح پیداشون کرده بودند، کنار همون آتیشی که می بینی، تو وضعیت بدی بودن، یکیشون افتاده بود تو آتیش و سرو گردنش سوخته بود، یکیشون هم انگار منگل بودهف همون که انگار داره می گه[او]، از رو قیافش می گفتن، اون یکی هم همینطور". از پنجره خودش را می کشد بالا و لبهء پنجره پاهایش را دراز می کند. عکسها را روی پاهایش پخش کرده، می دانم که باید آنقدر حرف بزنم که چیزی دستگیرش شود. می گوید" یه حس عجیب تو این عکساست، نمی دونم چی! این سه نفر، اونم تو این وضعیت". می گم " گفتن افعی گزیدتشون، شاید مست بودن که نفهمیدن چی به چیه، اون یکی انگار سرش گیج رفته از فشار ذهر و افتاده تو آتیش، نصف صورتش سوخته بود و چشماش ترکیده بود" نیم خیز می شود، چشماش گشاد شده و نفس نفس می زند، می گوید" حتماً چشماش هم سبز بوده نه؟!" می گم" تو عکسا که چیزی معتوم نیست، از کجا فهمیدی؟" بهت تو صورتش نشسته
_ چیزی تو سرم می گه می گه چشماش سبز بوده، یه حسه". می گم"این یکی چشماش تر کیده بود اما اون دوتای دیگه سالم سالم بودن ، اون منگله انگار اصلاً نفهمیده چه اتفاقی افتاده و اون یکی که تکیه داده به درخت درد زیادی کشیده اما تکون نخورده، فقط پاهاش رو زمین رعشه گرفتن"خیره شده به عکس جنازه های بالای چشمه. می گوید" سیگار داری؟" دارم. یک سیگار می گیراند و باز خم می شود روی عکسها. پیشانیش را عقب داده و چشمهایش را تنگ کرده. می گم" دوشنبه بود من رفتم، رفته بودن بالای جنگلای بلوط، مردم زیاد اونجا نمی رن، اهالی می گن سایت موشکی ارتش اونجاست کسی حق نداره بره اونجا، ارتش منع کرده" نگاهم که به دستگاه چاپ بوده نگاهش به من بوده، سرم را بر می گردانم . می گوید" چرا افعی؟ از کجا فهمیدن؟ شاید مثلاً خودکشی کردن؟"
_ خودکشی !؟ بعید می دونم !
از توی کشو پاکت عکسها را بیرون می کشم و عکس یکی از امدادگرها را نشانش می دهم. می گم " همین این، بالای سر جنازه ها ایستاده بود و می گفت"اینا نفرین شدن" از ماه گرفتگی زیر گلوشون می گفت، زیر گلوی همشون بود، احتمالاً اثر ذهره، یا تقلای قبل مردنشون" به عکسی که پایین کنار چشمه ها گرفتم اشاره می کند. ملافه از روی پای یکیشان کنار رفته،باد کنار زده. ساکت شده به عکسها نگاه نمی کند. دستش را روی پیشانیش گرفته ، لحظه ای همه چیز ساکت می شود، بعد یکباره می گوید" نمی دونم چرا این مسئله اینقد برام مهم شده، اما هر چی می دونی برام بگو، هر چی شنیدی" می گم" شب قبلش اونجا پیداشون شده، دم دمای غروب، اونورش می خوره به پادگان، شب که آتیش روشن کردن مردم اونجا دیدن، فرداش هم که قوش ها تو آسمون پیداشون شده مردم به صرافت افتادن که چه اتفاقی اون بالا افتاده، رفتن سمت جایی که قوش ها چرخ ورداشتن که پیداشون کردن. از قرار معلوم همون موقع افعی زدتشون، از جای پاهاشون معلوم بود از فشار ذهر خیلی به خودش پیچیده اون یکی ، بعد افتاده تو آتیش" می گوید" هیچ دلیلی براش ندارم اما حس می کنم چشماش سبز بوده" عکسها را روی هم ورق می زند و به سیگار پک می زند.. دستگاه به خِرخِر افتاده، خاموش اش می کنم، یکباره تو خلع پرت می شویم. می گوید" معلوم نشد کی بودن؟ کسی ،کاری؟" ، می گم " هیچی، هیچ مدرک شناسایی ای نداشتن، همون طور که بی صدا مُردن، بی بی نشون هم مُردن . هر سه موهاشون تراشیده بود و پوتین و شپش گیر تنشون بود. انگار از پادگان اونور قله فرار کرده بودن، البته کارت یا اتیکت نداشتن، حدسه، قبالاً هم بودن کسایی که رفتن اونجا و دیگه بر نگشتن، می گن مربوط به سایتای ارتش اه،..." حرفم را باور نکرده، این را از بالا رفتگی ابرویش فهمیدم . می گم" شاید هم نفوذی بودن، اگه اینطور باشه معمولاً سیانور همراشون هست، شاید احساس خطر کردن و انداختن بالا!!! اما یه چیز جور در نمی آد،، اگه نفوذی بودن نباید آتیش روشن می کردن!!!" . سر تکان می دهد، انگار می داند چه می خواهم بگویم. می گوید" مسخرم نکن!! ما ده ساله با هم رفیقیم، می دونی الکی حرف نمی زنم، یه چیزی هست، انگار قبلاً هم یه همچین چیزی دیدم، یه جای دیگه، تو یه موقعیت دیگه، اون ماه گرفتگی..." . از توی پاکت حلقهء فیلمی که اشتباهی چاپ کرده ام چند عکس نشانش می دهم، عکسهایی که برای خودم گرفته بودم، وقت جمعیت روی دوش جنازه ها را از کوه پایین آوردند. جنازه ها را روی صخرهء بالای چشمه های آب معدنی ردیف کرده بودند، آمبولانسها از شیب دره بالا آمدند و امدادگرها برانکاردها را سوار آمبولانسها کردند. می گویم" این حلقه رو برا خودم جاپ کردم، اینایی که دیدی اونا ازم خواستن بگیرم. من قبل از مأمورا اونجا رسیدم، عکاس همراشون نبود، از من خواستن براشون عکس بگیرم" تند عکسها را می قاپد و هول ورقشان می زند بعد آرام ورق می زند، روی یکی از عکسها مکث می کند و می گوید" شاید مسئله دیگه ای در کار باشه، مثل یه چیز ماورائی یا یه تسویه حساب شخصی". می گم امروز از کلانتری تماس گرفتن، فردا می آن برا عکسا، اونا هم حدس می زنن از پادگان فرار کردن، فقط از پادگان می شه بدون دیده شدن رفت اون بالا، هیچکی ندیده اونا کی رفتن اونجا" . می گم" درست رفتن رو چُک افعی ها آتیش روشن کردن، بوی دود اون جونورا رو عصبی کرده و بهشون حمله کردن". از پنجره پایین می آید، عکسها را می کوبد روی میز، صدایش می لرزد. می گوید" حسم بهم می گه اینا همش دروغه، اون سه نفرانگار چيزي رو داشتن دم مرگ مي ديدن . همه شون دارن اين سمتو نگاه مي كنن . اين يكي انگار مي خواسته ثابت کنه از مرگ نمی ترسه، نخواسته نشون بده از مرگ می ترسه، یا درد می کشه، واسه همین اینق با پاهاش رو زمین شیار انداخته" . نگاهش را از عکسها می گیرد و بهم نگاه می کند. می گوید" انگار اونجا بودم، حضور یه چیز شیطانی رو اونجا ، تو اون عکسا حس می کنم، تو این عکسا انگار شیطان قایم شده، جایی که ما نمی بینیمش. کسی چه می دونه؟ شاید اون لحظه جلوی دوربین تو هم بوده ، جنازه ها دیدنش اما تو نه!!". بی دلیل انگار کرخت شدم، ترس برم داشته، آسمان پشت پنجره تاریک شده، به سمت در راه می افتد، می گم" صبر کن لابراتوارم تعطیل کنم با هم می ریم..." . ساکت تا دم در می رود بعد بر می گردد و آرام می گوید" یک سری از همشون می خوام، من دنبال یه چیز گم شدام تو این عکسا" بعد عکسی را که در دست دارد ول می هد روی عکسها و بی صدا بیرون می رود. آخرین عکس، عکس لحظه ای است که یونیفورم پوشها از قله پایین آمده بودند و توی شیب دره گم می شدند. توی تاریک روشن سایه مردی که با دست به جایی اشاره می کند روی صخره افتاده، سایه با دست چیز نا معلومی را نشاه می دهد! فردا باید عکسها را تحویل بدهم. چیزی می تر ساندم.