تبليغاتX
نیمه’سوخته
نیمه’سوخته


لکه های آتش

 

 

جنازه را بالا می کشیم. موسی زانو می زند و سرش را در دست می گیرد. سلیم دستهای جنازه را می گیرد و از گودال بیرون می کشد، جنازه لبهء گودال می افتد، می پرد و جیبهای جنازه را می گردد. دستهای جنازه مشت شده اند، انگشتهای جنازه را یکی یکی باز می کند و دکمه ی موسی را از توی مشتش بیرون می آورد. موسی می دود سمت کاجستان، سلیم پای جنازه را می کشد سمت بالای کپه ی خاکهایی از گودال بیرون زده اند. نیسان را خاموش می کنم و می دوم سمت عقبِ ماشین و شروع به گشتن می کنم. چشمهای جنازه باز است. سرش سمت من است.

 

 سر گودال را پس می زنیم. بیل می خورد به سطح فلزی. دستم را به لبهء حلبی می گیرم و بلند می کنم. حلبی از وسط نصف می شود و خِر خِر کنان از روی گودال کنار می رود. موسی خم می شود روی گودال و می گوید:هنوز وقت هست، بهتره یک بار دیگه وارسی اش کنیم و دوباره سرش رو بپوشونیم. کسی حالا حالا ها به صرافت اش نمی افته، زود باشین. نصرت می گوید: از گودال بیایمش بیرون، تاریکه ،بیرون بهتر می شه دیدش. بعد می دود سمت نیسان . توی گودال می روم ، موسی روی کپه خاک می نشیند و سیگاری روشن می کند. هوا گرگ و میش است.

موسی از کاج ها پایین می آید ، کپه ی هیزم را می دهد دستم. نصرت گالن بنزین را از پشت نیسان می آورد و می ایستد بالای سر جنازه، خیره می شود به چشمانش. نصرت می گوید: لا مصب حالا هم چشماش انگار زندن،با آدم حرف می زنن . موسی بالاتر، مرز کاج ها را نشان می دهد و می گوید: آنجا هیزم زیاد است، باید ده قد این هیزم جمع کنیم. من و  نصرت می دویم سمت کاجستانها... موسی من را بالاتر از منبع آب می فرستد.می دوم، موسی همانجا روی کپهُ خاک نشسته، گریه می کند.

می رسیم پایین منبع آب.می گویم: همین جا بود، اینم نشونیش، این قلوه سنگ. نصرت ردیف کاجهای بالای دره را نشان می دهد و می گوید: باید این ردیف را دنبال کنیم که برسیم بهش. شب از همینجا سرازیر شدیم . ردیف کاج ها را پی می گیریم وبه کپهء خاک می رسیم. نصرت می گوید: خودشه، خاکش نم داره، تازست . بعد لکه ای خون را نشان می دهد و می گوید: دیشب ازش غافل شدیم. موسی می گوید: این منبع آب سالهاست آب نداره، زیاد نمی آن اینجا، جای امنیه. نصرت می دود سمت نیسان آبی و با بیلچه و کلنگ بر می گردد.

تاریک است، چشم چشم را نمی بیند. بحث بالا می گیرد. سیاوش بنای برگشتن می گذارد. موسی می گوید: هممون بُز آوردیم، هممون با هزار امید و آرزو اومدیم اینجا . موسی و سیاوش با هم گلاویز می شوند.من و نصرت فقط سایه شان را می بینیم که به هم آویزان شده اند. موسی سیاوش را از خودش می راند. زیر پای سیاوش خالی می شود. سیاهیش از شیب دره پایین می غلتد، موسی را هم دنبالش می کشاند. من و نصرت می دویم سمت سیاهی ها، موسی تکان می خورد، سیاوش لَش شده. موسی می گوید : تکون نمی خوره، گمونم مرده باشه؟!. سیاوش را  بلند می کنیم. تکان نمی خورد، مُرده.  بلندش که می کنیم تریشه ی سنگی که جمجمه اش را سوراخ کرده جا می ماند. خون غلیظی از سوراخ سر اش فواره می بندد. موسی قسم می خورد یکباره افتاد. می گوید: اول اون حمله کرد، من فقط پَس اش زدم، نمی دونم چرا افتاد!!. توی مهتابی سه نفر ساکت و مبهوت بالای سر جنازه ایستاده ایم. صدایی از دوردست می آید. پریشانیم.

شامقصود آویزان به آینه ی نیسان تند تاب می خورد. موسی از توی آینه جای پنجه ی سیاوش را روی صورت اش می بیند. چشمان اش را می بندد.می گویم: بایست!!. انگار چیزی به خاطرم آمده باشد. نصرت تند ترمز می کند. سه نفر به جلو پرت می شویم. رو به موسی می کنم و می گویم: حداقل سه دکمت کنده شده، معلوم نیست! شاید چیز دیگه ای بازم اونجا مونده باشه؟! باید برگردیم، باید مدرک جرما رو پاک کنیم. نصرت بدون حرف سینه کش تپه را دور می زند. شامقصود آویزان به آینه تند تکان می خورد.

هیزم ها را کُپه می کنیم نزدیک گودال. باید جنازه را از بین ببریم. می گویم: اگه آتیش اش بزنیم زود مأمورا می ریزن سرمون. موسی می گوید: باید واسه رد گم کنی چند جای دیگه رو تو پایین دست آتیش بزنیم. تا اونا رو خاموش کنن چیزی  ازاش باقی نمی مونه.موسی دورتر می ایستد، نصرت ومن دست و پای سیاوش را می گیریم و روی کپهء هیزم می گذاریم.موسی به گریه می کند و می گوید: حیف چشماش که تو آتیش بسوزن. نصرت می گوید: مجبوریم، گیر بیفتیم طناب دار در انتظارمونه بعد کُتل گنده ای روی سینه ی سیاوش می گذارد و آرام روی اش بنزین می ریزد. بنزین از کُتل آرام روی سینه ی گل آلود سیاوش نشت می کند، به لباس،موها و هیزم های زیر جنازه.

 

اولین کپه ی آتش را من روشن می کنم. بالا تر از منبع آب. دومی را نصرت ،توی شیب کاجستان. دو آتش دیگرهم درست می کنیم.آتش ها کم کم جان می گیرند.می دویم سمت موسی که با گالن بنزین بی حرکت بالای سر جنازه ایستاده. نصرت می گوید: چرا ایستادی؟!آتیش بزن ، زود باش.  بعد کبریت را تند بیرون می آورد و آماده می شود برای روشن کردن.موسی تند کبریت را از دست اش می قاپد و پرت می کند. می گوید: جورشو می کشم!     

صدای حلبی  که زیر بیل بلند می شود چهار نفرشان میخکوب می شویم. همه خشکمان می زند. سیاوش داد می زند: هیچی اینجا نیست، همش الکی بود؟! این همه زحمت واسه یه ورق حلبی ؟ . مشتهایش را پر خاک می کند و به همه فحش می دهد. دیوانه شده. با موسی گلاویز می شود. موسی می گوید: هممون بُز آوردیم، ما هم مثل تو! هیچکی هیچی گیراش نیومده، فقط تو نیستی. سیاوش داد می زند: قرار نبود دست خالی برگردیم، این بود سکه های عتیق و پیکره های برنزی ات؟!! یه ورق حلبی؟ می کشمت. می دود سمت موسی. موسی می گوید: دستگاه اشتباه کرده ، به من مربوط نیست. سیاوش هجوم می برد سمت موسی، یقه اش را می چسبد، جَری شده.کسی جلودارش نیست.موسی عقب می کشد.زیر پای سیاوش خالی می شود، به پشت می افتد، یکباره همه ی صداها قطع می شود. صدای داد کوتاه سیاوش و بعد سکوت.

شب آمده بودیم و حالا صبح است که جنازه را از گودال بیرون می آوریم. گرگ و میش چالش کردیم . جنازه را کشان کشان به چاله کشاندیم  و بعد ورق حلبی را رویش انداختیم و رویش خاک ریختیم .قرار می گذاریم پایین رفتنی کسی معطل نکند. گیر بیفتیم هر سه نفرشان گناهکاریم . باید برویم به جایی دور دست که دست کسی بهمان نرسد. 

هوا رشن شده. دو گُله آتش پایین کاجستان در حال بزرگ شدن اند.دود آتش ها در بالای تپه به هم می رسند. شهر بیدار شده. وقت تنگ است. باید کار را تمام کنیم . با دست جاده را نشان می دهم و به ما شین های آتش نشانی نارنجی رنگی اشاره می کنم که به سمت کوه حرکت می کنند. می گویم: ماشینای آتش نشانی  دارن می آن، وقت زیادی برامون نمونده، بایدزودتر کارو تموم کنیم. زود باش. ماشین ها بالا می آیند.کُتل روی سینه ی سیاوش سنگینی می کند.  موسی روی زانو می افتد.بالای سر موسی می ایستیم. نصرت می گوید: وقت تنگه، نمی تونی بُرو خودم تموم اش می کنم. بوی بنزین همه جا پیچیده . موسی بلند می شود، رو به جنازه می رود. کتل را از روی جنازه ی سیاوش بلند می کند و به طرفی می اندازد.جنازه سنگین شده. دست هایش را می گیرد و بلند می کند و روی کول می انداز و به سمت نیسان می برد.

چاره ای نداریم،  آتش نشانها به مرز کاجستان رسیده اند و دارند نیروها را پیاده می کنند. موسی زیر جنازه  هِن و هِن می کند. می دویم سمت اش،  بلندش می کنیم روی دوش و به سمت نیسان آبی حرکت می کنیم. لکه های آتش در حال بزرگ شدن اند .چه سنگین است جنازه!؟

 

 

12/7/86



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط آیت دولتشاه  | 



درباره وبلاگ

می سراییم در مجاز و می نمائیم در مجاز.
منتظر همه’ گفنتی هایتان هستم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


پیوندها
تا سپيده...(بهرام سلاحورزي)
سعيد رشيدي منفرد
عليرضا نادري
عزيز كلهر(شعر وحشت)
دود عود(موسيقي)
ذبیح رضایی
سهیل میرزایی
مانیا(مهر آب)
مجيد اسطيري
بهاره خطيري
روح مصلوب
منيرو رواني پور
جن و پري
عباس معروفي
كانون ادبيات
انجمن داستان نويسان زاگر نشين
داستان در داستان(وبلاگ دانشجویی)
فهيمه جعفري
سپیده
حسين خدنگ
پرستو آزادی ابد
مريم دلباري
كرمرضا دريكوند (تاج مهر)
محمد غلامي
حبيب پرتاري
حسيني خواه
مصطفي مستور
علي رضا آستانه
نظام حقي آبي
زهرا نوري
محمد رمضاني
مصطفي جهانبخت
امين عظيمي
بهزاد آقاجمالي(حفره:حقایق مطلقا جعلی)
عبدالرضا شهبازی
افشين عمو زاده( در گوش باد)
نسرين ارتجاعي
محمد زارعي
بهاره اله بخش
خلیل رشنوی 1
جشنواره اس ام اسی
خلیل رشنوی 2
كيانوش كشوري
اسد اله امرائي
زهرا محمودی
ياسر اكبريان
سه شنبستان
سرخور(ليلا نوروزي)
انجمن داستان چوك
شعرآستان(وحيد ضيايي)
لرستان
افلاك لرستان(علي ملكشاهيان)
اشكان جنابي
عزيز كلهر(بنيانگذار شعر وحشت در جهان)
آرت نو(ساره سلطاني)
مهدیه صدر نژاد
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
خانه كتاب
تئاتر دانشگاهي
ققنوس
والس
جن و پري
آتي بان
كافه تيتر
هفتان
انجمن نویسندگان ملایر
لرستان نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
قرارگاه متروک
لکه های آتش
این صلیب دیگر به درد عیسی نمی خورد
خط قرمز
يك داستان اشتراكي
فراخوان جلسات فصلي ٢
وبلاگ ادبي دانشجويان
خویش خانه
نقش جنازه نبیه
اوركت آمريكائي


لوگوی دوستان