نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

 این یادداشت را محمود بدیه از بوشهر، با نظر به مطلب لَحَک های خرم آباد نگاشته است.

در بوشهر قبرهایی هست که به آن  قبرهاي امانتي مي گويند. مرده هاي  نازنين در  صف انتظار، به خط مي ايستند تا به مكان هاي مقدس تشرف يابند. قديم ها ،خيلي قديمي ترها ،قبرستاني كنار دريا در محلي باستاني بنام چغاب كشف شد  كه مربوط به تمدن ايلامي بود. پنج هزار سال از اين شهر مي گذرد. مي گويند زن الهه اي بنام كريشنا حاكم بود و در همين قبرستان چغاب دفن شد ، بنا به رسم آنزمان، دفن شده ها در خمره هاي شبيه به خمره ي شرابي جا داده  و به خاك سپرده مي شدند  كه در اصطلاح امروز به آن زير خاكي مي گويند!خب به هر علتي، شايد هم علت كفر آميز ، تقريبن تمام شهر و قبرستان  به دريا ريخته شد  و فقط تنها تنها نشانه هاي كوچكي از آن باقي ماند شايد فقط دو خمره، آره. يك خمره اسكلت انسان و ديگري شراب سنگ شده.

 پارسال پورفسور نبي پور مسئول پژو هشكده خليج فارس در نقطه اي از دريا ، خمره هائي شبيه خمره هاي باستاني شغاب كشف كرد. او مي خواست بداند چطوراين اجناس باستاني به اين محل منتقل شده اند.

او با يك نفر از دوستانش از همان چغاب يا قبرستان متوفا به طول هفت كيلو متر شنا بريد و به نقطه اي، كه من آنرا نقطه ي كور دريا مي نامم رسيد. خب وقتي كه  فتيله آقاي تاريخ خاموش شود، تخيل به ميان مي آيد.آنها زمان مد دريا، خودشان را عين خمره هاي سربسته  غير قابل نفوذ درآب، به دريا انداختند. توضيح اينكه در مد دريا ، آب با سرعت زيادي از جنوب ( چغاب در جنوب بوشهر واقع شده) به شمال و مخالف ساحل مي رود.

مردم شناسي اهل استراليا مدعي بود كه بخش هاي وسيعي از سياهان امريكاي جنوبي با كلك از افريقا به امريكا مهاجرت كرده اند. براي كساني، اين حرف بيشتر به يك جوك شباهت داشت تا اينكه ايشان از افريقا  سوار كلكي شد و  به جزيره اي در قاره امريكا رسيد. اين زير آب نرفتن خمره ها و مسافتي اين چنين طي كردن يا اينكه بايد بپذيريم خمره ها با پاي خودشان راه گرفته اند و رفته اند يا از همان كلك استراليائي استفاده شده منتها سوال اين است كه زن و مرد افريقائي براي زنده ماندن راه مرگ پيش گرفتند تا به زندگي برسند و اين منطقي ست ولي در اينجا معلوم نيست كه كدام يك، بدنبال كدام كس بوده است.زندگي بدنبال مرگ يا مرگ بدنبال زندگي؟

خب براي رسيدن به اين حقيقت ها ما مجبوربه نام گذاري هستيم. چون بدون نام گذاري و لامكاني نمي شود راهي جست! من موقتن  اسم اين محل را ميه مي گذارم. كه درزبان عربي به آن آب مي گويند؛ آب در خشك رودهاي جنوب ،  آ آ آ آ آ آ آب نيست ،سراب است كه  اكنون به جاده هاي مال رو، به  قلو ه سنگ هائي به قامت يك انسان تبديل شده است. و ميه در فارسي ، كسر آخر ان به معناي شراب مي دهد.خب تيم غواصي دكتر نبي پور بعد از آن علامت گذاري اوليه، روز بعد دوباره به محل باز گشت و تحقيقشان را ادامه داد.آنها خمره هاي زيادي را از كف دريا بالا كشيدند و از اين متعجب شدند كه نيمي در خمره ها، استخوان سنگ شده انسان و نيمي ديگر شراب سنگ شده گذاشته شده است. به گمان آنها ، پيشينيان براين باور بودند كه اين  شراب، در مجاورت و جهت تسلي روح متوفا، آن زمان كه برمي خيزد و ندا در مي دهند،قابل دسترس و مبرم ترين پيش نياز متوفا مي باشد. ولي نتوانستند بدانند با چه وسيله اي  خمره ها پا كشيده اند و اين مسير را طي كرده اند؟ شايد انها درهيئت عزبي، قدم زنان به اينجا رسيده باشند يا اينكه با همان كلك استراليائي به مقصدي نامعلوم مي رفتند؟خب وقتي كه چيزي در تاريخ گم شود چيزي جز تخيل شاعرقادر نيست كه آنرا زنده كند .مگر امه سزرشاعر به كمك همين تخيل نبود كه به مردمش هويت داد.مردمي كه نمي دانستند از كجا آمده اند. زبانشان چيست. آنها در تاريكي ابدي گم شده بودند و امه سزر ، مارتينك را امه سزر كرد.مي گويند ساحل نشينان صداي امواج را نمي شنوند. از بس گوششان پر شده  ديگرچيزي به چشمشان نمي آيد. ولي صيادان ، مردم عادي، بارها در شب  ديده اند كه در همان نقطه كور دريا، كساني روي آب، آتش مي افروزند و مست و لا يعقل پايكوبي مي كنند.اگر هر اتفاق تاريخي معاصر، نتيجه و انعكاسي از گذشته ي ماست،  پس ما حق داريم براي شناخت امروز، به گذشته رجوع كنيم و اگر اين تاريخ گذشته كه خيلي ها براين باورند كه علت خوشبختي و بد بختي همه ماست ، چيزي نيافتيم، مجبوريم  با نشانه ها ، تاكيد مي كنم با نشانه ها( بارت مي گويد ؛  آزادي آدمي در آنست كه نشانه ها ئي را به دلخواهش مي آفريند تا بتواند با آن دلالت كند ) كمي به جلو برويم يعني دو هزار سال تاريخ به جلو برانيم. آنوقت روبروي اين پايكوبي ها ، مست و پاتيل شدن ها، آتيش برافرختن ها، در همان جا مي ايستيم و كوهي بنام ته شان مي يابيم.تقريبن كوه ته شان و به تعبير امروزي آتش دان ، درست روبروي همان نقطه كورفرضي دريا قرار گيرفته است. مجسمه هاي رقصنده  در مقابل اتش دان، تعبير تمثيل غار افلاطون در ذهن متبادر مي كند. جمعيتي رقصنده در مقابل كوه صيقل خورده ته چان بواسطه آتشي در پائين دشت، در محلي به نام بت خانه ، كه اسم امروز آن بتانه است  تلع لومي يابد. اين آتش دان بيشتر زماني افروخته مي شد كه كشتي هاي باربري ساسان به ساحل مي رسيد و براي با خبر شدن باربران در آنسوي كوه، افرخته مي شد. اما هنوز چيزي برما روشن نيست. ما در تاريكي نشسته ايم و به طرق مولانا به دست و پا و خرطوم فيل دست مي كشيم و هنوز حقيقت سور سات مردها، شايد هم زنده ها، كه  گاهي فقط گاهي در برابرمان زنده مي شوند،نامعلوم است. كسي چه مي داند شايد انها مغروق پيش از شادماني ما باشند كه در راه رسيدن به قله كوه ته چان در آب غرق شده باشند. اين ديگر بر همه روشن است كه از قله كوه ته چان، منبع  همه ابهاي جنوب ، اين پاك ترين سرشت بشر كه همه زشتي ها را مي زدودد از آنجا سرازير مي شود.

خب به اين قطعه گوش بدهيم؛

مادرم برام يك بارلالائي خواند.

لالائي ها ازگوشي آيپت پخش مي شد.

من تو خواب، لا.لا. لا نبودم.

تو چت روم بودم.

مادرآنقدر برام خواند تا خوابش برد!

بعد نشستيم . عروسكهاي جيغ جيغو هم از بالاي سرم پائين اومدند وشروع كرديم حرف زدن.

گفتم اسم تو تو تو تو چيست؟

گفتند هنوز مادر رو ما اسم نذاشته؟ گفتم اگه مامان اسم شماها گذاشت  قلي قريب، چيكار مي كنيد؟

گقتند هيچ. مي ريم رود و خودمون اووو مي ديم! توچي ؟ مامانت رو تو چه اسمي گذاشته؟

گفتم  قلي قريب.

گفتند خب مستر قلي قريب، خوشبختيم كه باهات آشنا شديم.

گفتم مرسي. من هم از ديدارتان لذت بردم. ولي به اين اسم منو صدا نزنيدها!

گفتند خب چي صدا بزنيم؟

گفتم؛ بگيد قريب قلي!

محمود بديه

* رود: يك اسم با دو معنا است. رود هم معني رودخانه مي دهد و هم نوازاد و بچه.

*اووو: اسم بوشهري آب است.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش سایت خبر خوان از پانزدهمین نشست هفت اقلیم.
+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این گزارش در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مغرب پنجشنبه۲۳ شهریور چاپ شده است.

  

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1391ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش خبرگزاری ایسنا از نشست پانزدهم هفت اقلیم.

گزاش خبرگزاری مهر نیوز از نشست پانزدهم هفت اقلیم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

عکس های پونه ابدالی از نشست پانزدهم هفت اقلیم را اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

این مطلب در روزنامه مغرب دوشنبه ۲۰ شهریور صفحه فرهنگ و هنر چاپ شده است!

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشارات فرهنگ ایلیا رشت، به مانند سال گذشته، تعدادی از جدیدترین کتاب منتشر شده خود، مجموعه داستان اینک تهمینه، نوشته شبنم بزرگی را برای دسترسی آسان علاقه مندان، به دبیرخانه هفت اقلیم هُبه کرده است و هفت اقلیم هم به مانند قبل کتاب ها را بدون هیچ هزینه ای در اختیار علاقه مندان قرار می دهد. دوستانی که مایل به دریافت این کتاب هستند، می توانند سه شنبه ۲۱ شهریور، ساعت ۵ عصر، به فرهنگسرای رسانه (میدان ولیعصر) تشریف بیاورند و در حاشیه نشست نقد کتاب هفت اقلیم، آن را تحویل بگیرند.

پ ن: در ضمن تعدادی کتاب به صورت امضاء شده برای بعضی دوستان که قبلأ هم کتاب های فرهنگ ایلیا را امضاء شده تحویل گرفته اند فرستاده شده است . تشریف بیاورند و کتاب را دریافت کنند.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره سر رود

 صوفی گران جانی ببر ساقی بیار آن جام را

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

از ابتدای کاوش های باستان شناسی تا به امروز، گور خُمره های فراوانی در لرستان کشف شده است. مطمئنأ در جاهای دیگری از این گور خمره ها وجود دارد اما روزگاری که هنوز راه ورود به فلک الافلاک یک جاده ی سنگلاخ با شیب بسیار تند بود، جابجای حیاط های دوگانه ی قلعه، پر بود از خمره های بزرگی که گاهی کارکرد سیلوی گندم  و غله داشته اند و گاهی تابوتی برای زندگی پس از مرگ مرده ها بوده اند! کلأ گویا اندیشه و باور مرگ در لرستان به آن چیزی که در مصر باستان به آن اعتقاد داشته اند(کا) بسیار نزدیک است! بسیاری از کاسه های مفرغی و تندیس های چندهزار ساله ی لرستان در گورچال هایی پیدا شده اند که وسیله های ادامه ی حیاط پس از مرگ مردگان بوده اند. تقریبأ با همین کیفیت، سراسر آرامگاه های مصر باستان پر است از زیور آلات و لوازمی که در جهان پس از مرگ به درد (کا) یا همان روح فنا ناپذیر می خورد. در هنر، فرهنگ و باور های شفاهی لرستان هم کمابیش می شود این نگاه را پیگیری کرد. نگاهی که همواره عالم زندگان را قسمتی از حیات انسان می داند و معتقد به ماهیتی فراتر از پیکره ی فنا پذیر برای انسان است.

 لَحَک ها در لرستان و مشخصأ شهر خرم آباد، پدیده ای مرموز و ناشناخته اند که به اعتقاد من، می تواند تصور و دورنمای خوبی از باور به جهان پس از مرگ در اقوام کاسیت(اقوام ساکن لرستان و غرب کشور) به دست دهد. اگر باور داشته باشیم که در ورای جوک های قومیتی و تحقیرهای معاصر قوم لر، تمدنی پیچیده و کهن و پر رمز و راز با توانایی ساخت آلیاژی به پیچیدگی مفرغ، در این سرزمین وجود داشته است، بدون شک راه شناخت آن انسان ها و آن باورها، از همین اندک مانده هایی می گذرد که رفته رفته برای خود ساکنان لرستان هم به پدیده هایی ناشناخته تبدیل می شوند.

لَحَک اتاقکی چهارگوش و بدون در و پنجره است. باسقفی کوتاه و بدون منبع نور. تعداد اندکی از این لَحَک ها هنوز هم در قبرستان خضر زنده ی خرم آباد  وجود دارند و بعضی هایشان هنوز هم فعالند و با همان سر و شکل سابق مورد بهره برداری قرار می گیرند. این اتاقک ها که به اعتقاد بنده بی شباهت به مقبره های مصر باستان نیستند، غیر قابل نفوذ اند و تنها زمانی درشان باز می شود که بخواهند مرده ی تازه ای را داخل آن ها بگذارند. آن وقت است که دیواری مشخص از لحک را می شکافند و دو نفر کشان کشان جنازه را داخل می برند و در نقطه ای مشخص از آن می گذارند. گویا در سال های اخیر چاله هایی می کنند و مرده را به صورت اسلامی درون چاله می گذارند اما هنوز هم چاله را با خاک پر نمی کنند. مرده را که آنجا می گذرند، بیرون می آیند و در آن را دوباره آجر می چینند. سنگ قبری اگر باشد، روی سقف اتاقک کار می گذارند و از آنجا برای مرده ای که در اتاقک خوابیده خیرات می دهند. و نکته ی قابل تأمل اینجاست که همه ی این لحک ها اطراف مقبره ای شکل گرفته اند که از آن به عنوان مقبره ی خضر زنده در بین خرم آبادی های قدیمی یاد می شود. مقبره ی پیامبری که در روایات اسلامی و غیر اسلامی از او به عنوان پیامبری زنده یاد می شود و روزی دوباره از پرده ی غیبت بیرون می آید و قیام می کند! پارادوکس غریبی است این ترکیب!

اما نکته ی جالب در مورد لَحَک ها، افسانه پردازی های گاه و بیگاهی است که در موردشان می شود. قدیمی ها بسیار شنیده اند، افرادی که برای گذاشتن جنازه ی تازه ای به درون لحک رفته اند، به مرده هایی برخورده اند که از چاله شان بیرون آمده اند و در جایی دیگر از اتاقک پیدا شده اند! و یا اینکه جنازه ای زنده بعد از بسته شدن در لَحَک زنده شده و تا دم شکافِ ورودی خودش را کشانده و حتی به در و دیوار هم چنگ انداخته اما از گرسنگی و تشنگی جان داده است. داد و بیداد هم اگر کرده، صدایش به جایی نرسیده است! خیلی افسانه ها و خیال پردازی های دیگر هم هست که گویا راوی، بالایشان قسم سفت و سخت هم خورده است. هرچند باور عموم بر این است؛ نفراتی که جنازه ی قبلی را برای دفن به داخل لَحَک برده اند، ترسیده اند و از ترس، جنازه را درست و حسابی داخل چاله نگذاشته اند و هول هولکی مرده را گوشه ای ول کرده اند و بیرون آمده اند. هرچه هست، این روایات حول و حوش  لَحَک های خرم آباد بارها تکرار شده است و به آنها ماهیتی مرموز و پر رمز و راز داده اند. ماهیتی که در صورت شناخت بیشتر، می تواند سرچشمه ی شناخت دنیای ذهنی آدم هایی باشد که روزگاری در این جغرافیای مرموز زیسته اند و نقشی به جا گذاشته اند. چیزی که عیان است، زندگی کردن نسلی امروزی از مردمان آن سرزمین است با این روایت ها، باورها و موقعیت های متناقض و عجیب و غریب، که هیچگاه ریشه ی اصلی شان مشخص نیست و به عنوان سوال های بی جواب، سینه به سینه نقل می شوند.

لحک (Lahak ) گور دخمه لرستانی  عنوان مطلبی از وبلاگ خورمووه(خرم آباد) است که در آن لحک ها به صورت دقیق تری معرفی شده اند.

        

*پ ن :عکس هایی از قبرستان خضر خرم آباد

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن دری که از تیرماه 1389 جانشین محسن پرویز در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده بود، امروز از سوی وزیر ارشاد برکنار شد.

به گزارش خبرنگار مهر، در حالیکه از مدت ها پیش و حتی در طول ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در سال 91 خبر برکناری و یا کناره گیری بهمن دری اخوی از تصدی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به گوش می رسید امروز با حکم سیدمحمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از این سمت کنار گذاشته شد.

براساس آنچه در پایگاه فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درج شده است و همچنین پیامک هایی که به اصحاب رسانه ارسال شده علی اسماعیلی، جانشین بهمن دری در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده است.

بهمن دری با کنارگذاشتن مدیران باتجربه این معاونت در طول مسئولیت خود و همچنین برگزاری ضعیف نمایشگاه کتاب تهران مورد انتقاد گسترده اهالی فرهنگ قرار گرفته بود.

این در حالی است که معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی حدود یک ماه قبل از تغییر مدیر اداره کتاب و تغییر در ساختار این اداره خبر داده بود، اما محمد الله یاری مدیر اداره کتاب همچنان در سمت خود باقی مانده است.

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

گفت و گو آیت دولتشاه با کیهان خانجانی

باطل‌السحر ما دعایی‌ست که خود باید بنویسیم: داستان

نقل از فرهیختگان

کیهان خانجانی در شهریور گذشته به همراه ابوتراب خسروی یکی از داوران نهایی جایزه‌ی ادبی داستان جوان کشور بود. و این سبب سازِ مصاحبه‌ای شد توسط آیت دولتشاه با وی درباره‌ی داستان مدرن، جوایز ادبی و آثار نویسندگان جوان.

کیهان خانجانی متولد دوم خرداد ۱۳۵۲ است در شهر رشت. لیسانس بانکداری دارد از دانشگاه آزاد دهاقان در اصفهان. نخستین داستانش (رخش) سال ۱۳۷۱ چاپ شد. سپیدرود زیر سی‌وسه پل (مجموعه ۱۳ داستان) سال ۱۳۸۳ توسط نشر فرهنگ ایلیا چاپ شد و چندبار هم تجدید چاپ. تقدیر شده‌ی جایزه‌ی ادبی مهرگان ادب و نامزد جایزه‌ی بنیاد گلشیری نیز بود. در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ و در تب و تاب‌های دانشجویی، به پیشنهاد استادش دکتر ابوالقاسم سری در موزه‌ی دانشگاه، کارگاه داستان راه انداخت و هنوزاهنوز در گیلان و استان‌های مختلف به این کار مشغول است. سردبیر نشریه‌ای هم هست که حاصلِ همین کارگاه‌هاست با نام ویژه‌ی ادبیات خزر. او خود را مدیون احمد گلشیری و ترجمه هایش می داند.

• شما جزو نویسندگان جوانی هستید که با اولین مجموعه داستانتان شروع قابل قبولی داشته‌اید. موفقیت این مجموعه را حاصل چه عاملی می‌دانید؟
فاکنر در مصاحبه با پاریس‌ریویو گفت: «نویسندگی چیزی نیست جز خواندن و خواندن و خواندن، نوشتن و نوشتن و نوشتن.» این دو کار را بسیار کرده‌ام. و اما چیزهایی دیگر که آن‌ها نیز از لوازم نوشتنند:
پوستِ کلفت: نهراسیدن از شکست خوردن در نوشتنِ یک یا چند و چندین داستان، چاپ نشدن، ممیزی، نقدهای بی‌بتّه.
شجاعتِ خودآشکارگی: نوشتن از تجربه‌های شخصی و نهراسیدن از قضاوت‌های خاله‌زنکی. یادمان باشد هر انسان، دنیایی‌ست. نوشتن از این جهانِ شخصی و زیست شده است که برای دیگران باورپذیر، متفاوت و خواندنی‌ست. اگر نه، زیره به کرمان بردن است. از همین است موفقیت فروغ و هدایت و … . (در سپیدرود زیر سی‌وسه پل نیز چنین است. در آن دوران تب و تاب دانشجویی، مادرم النگوهایش را فروخته بود تا درس بخوانم اما مدرکم گیرِ دانشگاه بود و صلاحیت شغل نداشتم و پول نداشتم و همه‌جوره در «تعلیق» بودم؛ بین رشت و اصفهان، سپیدرود و سی‌وسه پل – من عاشق رودخانه‌هایم- و در این میان، مدام پدرم که مستاصل شده بود، شغل‌های متفاوتی پیشنهاد می‌کرد. طوری که فکر می‌کردم حتی اگر بمیرم، پدرم از سرِ احساس مسئولیت می‌آید و در آن دنیا هم برایم دنبال کار می‌گردد! و این شد داستان سپیدرود زیر سی‌وسه پل). باقیِ داستان‌ها هم همین‌طور، بسیاری از آن شخصیت‌ها و فضاها را می‌شناسم؛ زیسته‌ام. شاید همان ماجرای قدیمیِ از دل برآمدن و بر دل نشستن باشد. اما «چگونه نوشتن» بسیار مهم است: «زبانِ» خوب، از «مواد» خوب هم بهتر است! و شجاعتِ آزمودنِ فرم‌ها و تکنیک‌ها؛ والبته «تخیل فرهیخته».
• در چند جا از ضرورت نگارش داستان مدرن حرف زده‌اید، از نظر شما نخستین مولفه‌های یک داستان مدرن چیست؟
بیایید از منظری دیگر نگاه کنیم، از نظر عرضه و تقاضا: به هر حال یک داستان یا یک کتاب، یک تولید است، ارزش افزوده دارد و کالاست. تفاوت کالای هنری با سایر کالاها این است که لزوما تقاضا، چگونگیِ کیفیتِ عرضه را تعیین نمی‌کند. آن نوع نوشتن یعنی سفارشی‌نویسی، یعنی سری‌دوزی. کالای هنری عرضه می‌شود و متقاضیان خود را می‌یابد. پس لزوما تیراژ پایین، تقصیر نویسندگان نیست، مدیوم‌های فرهنگی بد عمل کرده‌اند. کالای هنری مثل وسایل چینی نیست. چین می‌بیند ما «تولید» نداریم، سیر و سنجاق و شیرمرغ برایمان می‌فرستد؛ آب حوض هم می‌کشند!
اما هنرمند برای تولید کالای هنری فقط یک سفارش می‌گیرد: سفارش زمانه (دوران) که آن را از درونمایه‌های فرد و اجتماع می‌گیرد. پس: فقط یک ادبیات داریم، ادبیات خلاقه‌ی فردی، که لزوما واقع‌گرا نیست، و ابدا در اختیار ایدئولوژی جمعی نیست. این چنین داستانی، داستان خلاقه است، چرا که مابه‌اِزاهایش را باید در درون آن جست و قائم به ذات است. پس از اثبات این برادری‌ست که می‌توان ارث و میراث تقسیم کرد: عناصر داستان مدرن.
• با توجه به تنوع قومی و اقلیمی ما، به نظرتان چطور می‌شود یک مساله، در یک فرهنگ خاص را مدرن ارائه داد و اساسا چطور از خرده فرهنگ‌ها به ادبیات مدرن نقب زد؟
آنچه از آن به مدرنیسم تعبیر می‌شود، از آغاز قرن بیستم است؛ پست مدرنیسم (اگر «ایسم» باشد) هم چیزی نیست جز ادامه‌ی منطقی مدرنیسم؛ یک جور متمم انتقادی و تصحیحی بر مدرنیسم.
نکته‌ای که باید در نظر داشت این است که می‌گوییم داستان کوتاه پدیده‌ای شهری و مدرن است. اما کشور ما نه تاریخش شکل و سیر منطقی داشته است (حمله‌ی اسکندر و اعراب و مغول‌ها و … تاریخ آن را منقطع کرده است)، و نه رشد موزونِ شهری دارد! در کشوری با این همه تنوع جغرافیایی و قومی و زبانی و گویش‌ها می‌توان داستان کوتاهی از تجربه‌های بومی نوشت که ملی و جهانی باشد؟ در کشوری که برای رفتن از این سو به آن سویش باید یک روز در اتوبوس نشست، چرا که وسائط نقلیه¬ی مدرن اندک است و برای درست کردنِ خورشتِ فسنجان باید صبح تا ظهر پای اجاق بود، آیا می‌توان صحبت مینیمالیسم کرد؟ پرسش‌ها یاس‌آور به نظر می‌رسند اما نیمه‌ی پرِ بطری را بنگریم:
ـ فرهنگ مقوله‌ای سیال است. مگر زمانی که هدایت به تاسی از فرانسوی‌ها می‌نوشت، چقدر ایران و ایرانیان مدرن بودند؟ خالقان هنری پیشروهای جامعه‌اند و خط و سدشکن.
ـ زبان فارسی گنجینه‌ی گسترده و عمیقی از قصه‌ها دارد، که این کار را برای نویسندگان و خوانندگان آسان‌تر می‌کند.
¬ـ تنوع قومی و زبانی نه تنها مشکل‌ساز نیست برای آفرینش داستان‌هایی با خواننده‌ها‌یی در تمام سطوح ملی و فراملی، بلکه سبب خیر نیز هست. و نه مگر اینکه نویسندگان امریکای لاتین چنین کرده‌اند؟ مگر هنگامی که شروود اندرسون و فلانری اوکانر و فاکنر و کارسون مک‌کالرز می‌نوشتند، جنوب آمریکا و شمال آمریکا کاملا مشابه بودند؟
یادمان باشد، وحشتناکترین حالتِ جهان، حالت «شیربرنج» شدن است: هم شیر سفید، هم برنج سفید. سوژه‌ها و دیالوگ‌ها و شخصیت‌ها و … شبیه به هم. (اگر جهانی با متن‌هایی یکرنگ و یک‌شکل بخواهیم، همان کاری را کرده‌ایم که حاکمان ایدئولوژیک دنیا خواسته‌اند، تا که جهان را کلونی و یکدست و مطلوب خود و ایدئولوژی خود کنند.)
نویسندگان از این موضوع سر باز می‌زنند و تفکر «استقرایی» در مقابل تفکر «قیاسی» به میان آمده است. پس می‌توان از یک بوم نوشت اما در حدِ یک بوم ننوشت. مشکل این است که آن نوشته به لحاظ درونمایه، ادامه‌ی «مساله»های انسان امروز نباشد. اگر بنویسیم در دِهی خشکسالی شد و فقر آمد و گاو مش¬حسن مرد، کاری خلاقه نکرده‌ایم. این که چیزی نیست، جهان سرشارِ این اخبار است، و دل هر کسی هم درد می‌گیرد؛ اما این مهم بر دوش روزنامه‌نگاران است. یادمان رفته است که تنوع ژورنالیسم آنقدر زیاد و قوی شده است که از چنین داستان‌هایی پیشترند. اما اگر بنویسیم مش‌حسن مسخ شد و بدل به گاو شد؛ و در ادامه از توتم و تابو بنویسیم، آن وقت اثری آفریده‌ایم خلاقه، قابل تاویل، که هم از زمانه می‌گوید و هم زمان را در می‌نوردد. داستان‌های بومی ما اگر چنین شوند، برگِ برنده‌ی اصالت و مدرن بودن را یکجا خواهند داشت.
• با توجه به شناخت و حضور شما در جشنواره‌های مختلف، نقش این همایش‌ها را در پویایی جریان تازه نفس ادبی کشور چطور می‌بینید؟
به قول مراد فرهادپور: «درست برعکسِ چیزی که همگان فکر می‌کنند که کشوری سنتی هستیم، ما تقریبا سنت نداریم. » و این البته می‌تواند ریشه در همان انقطاع تاریخی داشته باشد. ما سنت‌هایی چون فئودالیسم و بورژوازی و … را نیز به درستی نداشته‌ایم. به طور مثال یک نشریه در ایران، پیش از سنت شدن، مثله می‌شود: قطعش عوض می‌شود، عنوانش تغییر می‌یابد، ترتیب انتشار ندارد و … . جشنواره‌ها نیز به همچنین. «سنت» چیز بدی نیست. و اما حُسن‌ها :
ـ نخست اینکه می‌خواهد سنت برجا بگذارد. کاری بسیار دشوار، در کشوری که آب و هوای فرهنگی‌اش مثل آب و هوای جغرافیایی شمال است: ابر و باد و باران و خورشید و هر چه که بخواهید، در طول یک روز،و البته زلزله! به خصوص اینکه زیرساخت در کارِ فرهنگی و به ثمر نشستن آن و نویسنده‌ی خلاق و عمیق و مستقل پروراندن، همانند کارِ اقتصادی و سیاسی نیست که با تزریق پول یا تصویب لایحه، فی‌الفور نتیجه بدهد. پاسخ گرفتن در کار فرهنگی مثالِ «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک‌ را» است.
ـ دیگر آنکه جشنواره باید استراتژی داشته باشد و وزنه‌ای را بلند کند که می‌تواند. (اگر نه جشنواره‌های دولتی دوپینگی با وزنه‌های سنگین کم نداریم.)
ـ داور باید به قول خودمان «اینکاره» باشد و مستقل. مشکل ما سال‌ها این بوده است که هرکسی سر جای خودش نیست. این مقوله اصلا و ابدا در مسایل فرهنگی جواب نمی‌دهد. باید «اهلش» باشی.
• هر ساله تعداد زیادی جشنواره در ایران برگزار می‌شود و در پایان، با توجه به سیاست‌گزاری‌هایش، تعدادی نویسنده به عنوان برگزیده به جامعه‌ی ادبی معرفی می‌شوند اما عملا می‌بینیم که تعداد انگشت‌شماری از این نام‌ها فرصت معرفی شدن در سطوح بالاتر (که معمولا توسط چند انتشارات خاص تعیین می‌گردد) پیدا می‌کنند و در همان سطح جشنواره‌ها باقی می‌مانند. چرا این اتفاق می‌افتد؟
ببینید، کیفیت از دلِ کمیت بیرون می‌آید. نویسنده‌های جوانی را می‌شناسیم که از دلِ این جایزه‌ها به در آمده‌اند و این سببِ شادمانی ست. اما یادمان باشد:
ـ جشنواره‌ها اگر هم شرطِ لازم باشند، شرطِ کافی نیستند.
ـ دیگراینکه، گیرم شما بهترین خزانه را برای نشای برنج ساختید، بسیاری از عوامل دیگر تعیین کننده‌اند. متاسفانه فضای فرهنگی، آن نشاط لازم را ندارد و جشنواره‌ها به تنهایی نمی‌توانند چنین اتمسفری به وجود بیاورند. منظورم مفهومِ «دوران» است. آنچه مهم است تاثیر‌گذاری‌ست؛ تغییر، پس از تاثیر به وجود می‌آید.
• با توجه به ارتباطتان با جوان‌ترها، معضلاتی که نویسندگان جوان‌تر را با آن درگیر می‌بینید کدام‌اند؟
به گمانم دو دسته است: الف) پیش از به پایان بردن داستان:
ـ برای نوشتن یک داستان، تجربه و محیط شخصیِ زندگی خود را باور ندارند.
ـ یا بسیار غریزی نویسند – که به عناصر داستان توجه نمی‌کنند – و یا پیچیده‌نویسی را به اشتباه، جایگزین عمیق‌نویسی می‌کنند. (افتادن از این‌ورِ بام و آن‌ورِ بام.)
ـ هنوز به راز زبان پی‌نبرده‌اند و به این باور در مورد زبان فارسی نرسیده‌اند که به قول احمد سمیعی گیلانی: «زبانی‌ست سلیس، شفاف، روان، و در عین حال محکم.» زبان بسیاری از داستان‌ها لق می‌زند. زبان را صرفا وسیله‌ای می‌دانند برای انتقال سوژه، چرا که پشتوانه‌ی خواندن متون کهن را ندارند.
ب) مشکلات پس از به پایان رساندن داستان:
این مورد شاملِ بزرگان داستان نیز هست! ناشر و ممیزی و نقد و معرفی و پخش کتاب.
• پیشنهادتان برای برون‌رفت از این معضل چیست؟
یک بخش از راهکارها که به مناسبات واسطه‌های فرهنگی که معمولا دولتی‌اند باز می‌گردد. چه بگویم! اما آن بخشی که مربوط به خود نویسندگان جوان‌تر است، روزی یک صفحه از این جمله‌ی نیما بنویسیم: «راه هنر، شهادت می‌طلبد.» همچنین یادمان باشد، ما نفرین‌شدگان داستانیم و باطل‌السحر ما دعایی‌ست که خود باید بنویسیم: داستان. ننویسیم هم، خلا و عقده‌اش تا پایان با ماست. نویسندگی نفرینِ زیباتر از دعای خدایان است. جبر محض است. پس بنویسیم؛ فقط و فقط و فقط همین.
• ذهن شما برای سوژه‌یابی کجاها سیر می‌کند؟
بپرسید کجاها سیر نمی‌کند!
• از فعالیت‌های آینده‌تان بگویید:
چاپ مجموعه داستان «من و تو به خط بریل» ، چاپ رمان «پرچم بند محکومین بلند است».
و «گوگرد پارسی خواهم بردن به چین و از آنجا کاسه‌ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‌ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم.»

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از ایبنا

دولتشاه: نویسندگان شهرستانی حق دارند در پایتخت دیده و معرفی شوند!

آیت دولتشاه مسوول نشست‌های نقد «هفت اقلیم» با اعلام خبر برپایی نشست نقد مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» نوشته احمد آرام، برنامه‌های عرصه نقد هفت اقلیم را مختص نویسندگان شهرستانی اعلام کرد و گفت: نویسندگان شهرستانی حق دارند که در محافل نقد پایتخت حضور یابند و آثارشان در سطح وسیع‌تر دیده و معرفی شود. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، آیت دولتشاه درباره رویکرد جدید نشست‌های نقد هفت اقلیم گفت: این نشست‌ها به زودی با رویکرد نقد آثار نویسندگان شهرستانی کار خود را ادامه می‌دهند و از این منظر شکل وسیع‌تری می‌یابند؛ چرا که تمایل این نویسندگان نیز برای معرفی آثارشان در پایتخت به نوعی حق آنان است که باید با جدیت بیشتری از سوی نهادهای فرهنگی دنبال شود. وی با بیان این‌که برخی از داوران از فهرست داوری امسال جایزه کتاب‌سال هفت‌اقلیم کنار رفته‌اند، ‌گفت: برخی از داوران به دلیل آن‌که آثارشان در سال 1390 منتشر شده و در جایزه امسال داوری می‌شود، از گروه داوری کناره گرفته‌اند. به همین دلیل بر آنیم تا آثار آنان را در محافل نقد بیشتر مورد توجه و تمرکز قرار دهیم.

پانزدهمین نشست نقد و بررسی هفت اقلیم به نقد مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم»،‌ تازه‌ترین اثر داستانی احمد آرام اختصاص دارد. این کتاب اواخر سال گذشته (1390) از سوی انتشارات کتابسرای تندیس به چاپ رسید. راوی داستان‌های اين مجموعه زنان و مردان مختلف و از اقشار گوناگون جامعه هستند كه به فراخور موقعيت، حضورشان در داستان رقم می‌خورد.

«دره‌های ماه‌زده»، «راگا»، «خرده‌روايت‌های منطقة‌البروج» و «شب به‌يادماندنی» نام داستان‌های اين كتابند. به بهانه این نشست احمد آرام نویسنده شیرازی به تهران سفر می‌کند تا در جلسه نقد کتابش حضور یابد. اجرای این نشست را آیدا مرادی‌آهنی بر عهده دارد و منتقدان آن محسن فرجی و مرتضی کربلایی‌لو هستند.

این برنامه روز سه‌شنبه، 21 شهریور ساعت 17 در فرهنگسرای رسانه؛ واقع در میدان ولی‌عصر (عج) جنب پایگاه انتقال خون برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از:ایسنا

مجموعه‌ي داستان «به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» احمد آرام نقد مي‌شود.

به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مجموعه‌ي داستان «به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» نوشته احمد آرام در پانزدهمين جلسه نقد كتاب هفت اقليم با حضور احمد آرام (نويسنده كتاب)، مرتضي كربلايي‌لو و محسن فرجي به عنوان منتقدان نشست برگزار مي‌شود.

همچنين در اين جلسه كه با اجراي آيت دولتشاه همراه است، آيدا مرادي آهني به بررسي نقش رؤيا در آثار احمد آرام مي‌پردازد.

«به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» كه از سوي انتشارات كتابسراي تنديس منتشر شده، به گفته‌ي نويسنده، دربرگيرنده‌ي سه داستان كوتاه و دو داستان بلند است. فضاي داستان‌ها متفاوت است و برخلاف نامش، روايت‌هاي آن لزوما رومانتيك نيستند.

اين جلسه روز سه‌شنبه، 21 شهريورماه، ساعت 17 در فرهنگسراي رسانه واقع در ميدان ولي عصر، جنب پايگاه انتقال خون برپا مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از خبرگزاری مهر :

جدیدترین کتاب احمد آرام با عنوان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» در قالب پانزدهمین نشست نقد و بررسی هفت اقلیم توسط منتقدان، نقد می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر، «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» مجموعه داستانی از احمد آرام است که اواخر سال 90  با 135 صفحه توسط انتشارات کتابسرای تندیس به چاپ رسید.

این کتاب چهارمین مجموعه داستان این شیرازی است که برای حضور در جلسه نقد آن، از شیراز به تهران خواهد آمد. این نشست، بخش ویژه‌ای هم خواهد داشت که به عنوان پیش‌درآمد جلسه نقد و بررسی، به موضوع نقش رویا در آثار احمد آرام اختصاص دارد. سخنران این بخش آیدا مرادی آهنی خواهد بود.

محسن فرجی و مرتضی کربلایی‌لو هم منتقدانی هستند که در این برنامه به نقد و بررسی این کتاب خواهند پرداخت. جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» روز سه‌شنبه 21 شهریور از ساعت 17 در فرهنگسرای رسانه واقع در میدان ولی‌عصر جنب پایگاه انتقال خون برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

در بوشهر در نقطه اي از كور دريا (اين نقطه گرائيست كه بين دريانوردان مرسوم است)
ويا به شناگراني اطلاق مي شود كه از ساحل تا دور  دورهاي دريا شنا مي برند.
 درآنجا دريا از تملك مردگان و حتا زندگان بيرون مي آيد .
 شنيده ها  همه حكايت از آن مي كنند كه ماهي ها در شب مي ميرند.
 و روز بدنيا مي آيند!
 آيا اين ثنويت ، تملك ارجائي از مردگان به زنده هاست يا برعكس؟ مي گويند؛ دريا رنگي به خود مي گيرد كه دراصطلاح محلي به آن ميه مي گويند!
كسي بدرستي معناي آن را نمي داند.عقيده اي خرافي رايج است كه مي گويد؛ رمز گشائي اين كلمه ممكن است طلسم دريا را بشكند و دريا خالي از سكنه شود.
خب. اين حرف شايد حقيقت داشته باشد.چنانچه مشابه همين نقطه و صيدگاه درخليج مكزيك به تملك مردگان درآمد. كسي چه مي داند شايد مركز زاد و لد جهان در همين مكان باشد. خب.امشب ديگه بس است. چون ننه درياي ما، همه را خواب كرده.حتا ماهي درياي شما!

توضيح اينكه خليج مكزيك بدليل صيد بي رويه خالي از ماهي شده است




+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

برای ورود به جهان مردگان باید آهسته آهسته خودمان را برای نزدیک شدن به پدیده های شاید غیر ممکن آماده کنیم. ابتدا به ساکن دایره ی واژگانی خود را ارتقاء دهیم. باید بدانیم وقتی از لَحَک و اَل هِ حرف می زنیم از چه حرف می زنیم. بعد به یک نمای معرف و یک جغرافیای روایت نیاز داریم که مثلأ وقتی می گوییم قبرستان خضر زنده، منظور چجور جایی است و چه ویژگی هایی دارد! بعد باید سعی کنیم فاصله ی عقل و آگاهی خودمان مان تا موضوع مورد بحث و جهان ذهنی آدم های که با این موضوع زندگی می کنند را تا حد ممکن کم کنیم. به قول یوسا، اگر ما بتوانیم جهان مایایی و اینکایی را بهتر و عمیق تر درک کنیم، آنوقت درک بهتر و کامل تری از ادبیات آمریکای جنوبی خواهیم داشت. پس گام مهم و اصلی، عبور از این سطح آگاهی و عقلانیت و نزدیک شدن به ناخودآگاه آدم هایی است که اتفاق  حول محور آنها شکل می گیرد.
واژگان کلیدی و قسمتی از جغرافیای روایت: 
قبرستان خضر: قبرستانی در شیب یک دره که مرده ها پلکانی تا منتها الیه کوهپایه آن و حتی قسمتی از کوه خشن بالای آن پیش رفته اند. بهاری بسیار سرسبز و تابستانی خشک و زرد رنگ دارد.
مقبره ی خضر زنده: چهارطاقی کوچکی که به اعتقاد بومی ها، مقبره ی حضرت خضر است و هسته ی مرکزی قبرستان حول آن شکل گرفته است.
کوچه باغ های: ردیفی باغ که حد مرز قبرستان با رودخانه ی وسط دره به حساب می آید. این باغ ها که بیشترشان گردو هستند، به واسطه ی اتصال به قبرستان، همیشه ماهیتی مرموز و ترسناک داشته اند.
لَحَک: شکل منحصر به فردی از قبور قبرستان که تعداد اندک و انگشت شماری از آنها وجود دارد و بعضی از آنها هنوز هم فعالند. لحک اتاقکی با سقف کوتاه و چهارگوش است و هیچ در و پنجره ای ندارد. وقتی می خواهند مرده ای را در لَحَک ها بگذارند، دریچه ی مسدود شده ی آن را می شکافند و مرده را در نقطه ی مشخصی از آن می گذارند و بدون خاک ریختن روی آن، دریچه را دوباره می بندند. روی سقف لحک، درست همان جایی که جنازه را گذاشته اند، سنگ قبری به عنوان یادبود کار می گذارند. درواقع سقف این اتاقک معنای قبر را می دهد.
اَل هِ: شاید بهترین تعریفش همان سنگ قبر باشد. البته اَل هِ بیشتر ماهیتی نمادین دارد و امروزه هم قبل از کار گذاشتن سنگ قبر به کار می رود. در گذشته اَل هِ پر از تزیین و نقش و نگار بوده و با مفاهیمی شبیه خط هیروگلیفی مصر باستان، نشان دهنده ی جنسیت، قومیت و درجه ی اجتماعی شخص متوفی بوده است.
مرده شور خانه: اتاقکی مرموز و بسیار ساده که در ابتدای قبرستان و در مرز قبور جنوبی و کوچه باغ ها قرار دارد. پنجره های کوچک و متعددی دارد و از بالای قبرستان می شود قسمت هایی از یخچال های مربوط به مرده ها را دید. در گذشته، آب این مرده شور خانه مستقیمأ به رودخانه ی وسط دره می ریخته.
به زودی از دنیای مردگان و باورهای بومی و دلایل منطقی ای که در بوجود آمدن این باورها موثر بوده است، خواهم نوشت...
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

در خرم آباد قبرستان بزرگی هست که در قسمتی از آن، مرده هایش راه می روند، حرف می زنند و در قلمرو خودشان مثل ماها زندگی می کنند. می دانم عجیب است اما در خرم آباد باغ گردویی هست که زمستان ها از زمینش به جای گیاه، دندان آدم سبز می شود. در این قبرستانِ خاص، مرده ها را خاک نمی کنند. با سلام و صلوات مرده را تا اتاق جدیدش مشایعت می کنند و می روند. بعدش مرده بلند می شود و به زندگیش ادامه می دهد. این به معنای این نیست که همه ی قبرستان اینطور است. تنها بخش کوچکی از قبرستان اینگونه است که دنیایی پنهان از چشم بقیه است. این نه رویا بافی است نه داستان، حقیقتی سر به مهر است که افراد کمی از آن مطلع اند. بعدها بیشتر خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان آدم های دوبخشی نوشته نینا گلستانی در خانه فرهنگ گیلان نقد می شود. در این نشست که به همت کانون داستان شنبه رشت برگزار می شود، اعضاء خانه فرهنگ گیلان و کیهان خانجانی به نقد و برسی این مجموعه داستان می نشینند. مجموعه داستان آدم های دوبخشی، سال ۹۰ توسط انتشارات فرهنگ ایلیا رشت منتشر شده و شامل ده داستان کوتاه است که اکثر آنها حول محور خانواده و خیانت می چرخند.

 شنبه ۱۱ شهریور ساعت ۱۸ الی ۲۰ در خانه فرهنگ گیلان

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس را چند روز پیش توی اینترنت دیدم. با چند ده کامنت آه و فغان و حسرت با این مضمون که پیری اینطور است و آن طور است و لعنت به پیری و کاش آدم هرگز پیر نمی شد و... حق هم دارند، پیری چیز خوبی نیست اما نمی دانم چرا این چند روز، هرقدر که سعی کردم نتوانستم نگاه ترحم آمیزی به این عکس و این پیرزن داشته باشم. به نظرم حس عجیب و دوگانه ای در این عکس و این حالت نشستن پیرزن هست که آدم را ساعت ها با خودش درگیر می کند. گاهی وقت ها که در خلوت، موزیک گوش می دهم یا به موضوع مهمی فکر می کنم، روی مبل، به حالت جنینی، مچاله می شوم و چشم هایم را می بندم و سعی می کنم تعلقم را به دنیا به حداقل برسانم و تمام تمرکزم را روی یک مسئله بگذارم. گاهی می شود و گاهی که زندگیم شلوغ و پرسرعت می شود هرچقدر روز می زنم نمی شود و تنها ژستش می ماند. نمی شود که نمی شود. این عکس را که دیدم لحظه ای تکان خوردم. احساس کردم با آدمی بی تعلق به دنیا طرفم که به تمام دنیا نه گفته و در منِ خودش غرق شده است. آدمی بی نیاز، خلوت گزیده و ساکن که انگار به مرحله ای از تکامل رسیده که دنیا در او خلاصه می شود نه پیرامونش. بدون شک ضعف جسمانی پیرزن در این خلوت گزیدن بی تاثیر نیست اما اینجا، در این عکس، پیری و سال خوردگی به مثابه شرابی سکر آور عمل کرده که پیرزن را به این مرحله از بی تعلقی به دنیا کشانده. در مقابل بی اعتنایی پیرزن، پاهای در تکاپوی روبرویش( که گویا عکاس برای تاکید بر ترحم انگیز بودن پیرزن در کادر گنجانده) کارکرد متفاوتی پیدا کرده اند. پاها حکایت از داد و ستد با دنیا و آدم های اطراف دارند. آدم هایی که هنوز نیاز دارند که مورد تایید کسی باشند. پیرزن این مرحله را انگار رد کرده و می گوید: (دنیا ولم کن. برو با همون ها که باهات کار دارن حال کن.) یکی از بهترین متن هایی که از محمدرضا کاتب خوانده ام، مقدمه ی رمان پستی است. آنجایی که می نویسد: خالی از شور و شهوت و ... پستی پستی پستی... بارها به این واژه ها فکر کرده ام و چند روز است که این پیرزن بی تعلق به دنیا، برایم نمود عینی همان پستی ای شده که محمدرضا کاتب از آن می گوید، خالی از شور، شعف، شهوت و... جهانی حداقلی و استیلیزه که بستری است برای خلسه ای طولانی. به نظرم کار دنیا رساندن آدم به همین مرحله از تکامل است. بعد می شود دنیا را به حال خودش گذاشت و در خود غرق شد. چه کسی می داند ذهن پیرزن کجاها سیر می کند...

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

 چند روز پیش یادداشتی در نیمه ی سوخته نوشته بودم با عنوان سقف فقط یه سطح صاف نیست! دیروز به واسطه ی ابراهیم مهدی زاده نازنین، دوستی از بوشهر به نام  محمود بديه با بنده تماس گرفت و اطلاع داد که یادداشت من را خوانده و در رابطه با آن، مطلبی نوشته و می خواهد آن را برایم ایمیل کند. مطلب بسیار جالب و تأمل برانگیز بود و بد ندیدم که آن را اینجا بگذارم. سپاس از دقت نظر محمود بدیه عزیز و آقای مهدی زاده که واسطه ی این ارتباط جالب بودند.

همسایه دیوار به دیوار

خسته نباشي دوست عزيز. خوشا به حالتان، حالش را ببريد. اما مورد ما چيز ديگريست.حيونكي ، شمپانزه ما اين حال ها به كسي نمي دهد. حقيقتش روز اول به نيت دست آموز شدنش ، چه و چه  كارها و چه چيزها كه نكردم. حتا به توصيه دوستم ، كتاب همشهريمان ، انتري كه لوطيش مرده بود خريدم وخواندم.هرچند كه بين اين حيونكي ها تفاوت زيادي بود. تفاوت مطيع شدن و نافرماني. بهر حال جواب نگرفتم.نه. من اين كاره نبودم و نه شمپانزه با چيز ميزي كي فور و دست آموز شد.

اما حقيقتش وقتي كه فكر اين داستان چوبك مي كنم به خودم مي گم ؛ اين دست آموز شدن هم درد سرهاي خودش را دارد. هم خودش را مي كشد و هم طرف را مي كوشت.ببخشيد قاطي كردم.خب بلاخره با شمپانزه دوست شدم. اوائل كمي مي ترسيدم كار دستم بدهد.ياد اون سنگ افسانه اي مي افتادم كه در خواب صورت دوستش را ناك دان كرد. البت اون خرس بود. خب . مي خواهم اقرار كنم  در اين مدت خيلي چيزها هم از شمپانزه آموختم. مثلن همين چيزها ، مطيع نشدن و از همه مهم تر،كم كم يه حس هاي شمپانزه اي به خودم گرفتم.چطور بگم ؛ يك نوع حواس بوئيدن. مثل بنجي كه مي گويد؛ كدي بوي درخت مي دهد.

هميشه همراهم بود حتا زمان مطالعه. شايد باور نكنيد، داستان برايش مي خواندم. اوائل هم خوشش مي آمد و مثل انترچوبك كي فور مي شد..

خب كتاب است تاثير مي گذارد. بله كم كم تغير رويه داد و ختم كلام ، از بس شنيد كه فرديت راوي نتيجه تلاش راوي براي  حفظ فرديت نيست نااميد شد. تا اينكه همين امشب كه وبلاگ شما را مي خواندم، ديدم حيونكي شمپانزه به سقف داستان شما خيره شده.به ترك عنكبوتي سقف بالاي سرم چنگ انداخته... آه خانم يا آقاي رويا، مي داني چقدر زيبائي. اين را من نمي گويم.شمپانزه درونم مي گويد!   

محمود بدیه

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز ساعت سه بعدظهر، لابلای وب گردی های معمول روزانه، به پوستر نشست دور همی کافه زیپو برخوردم. نشست ساعت 4 بود و مهمان هایش حسین سناپور و محمد تقوی. وقت زیادی نبود. همان لحظه شال و کلاه کردم و سمت برج ملت راه افتادم و تقریبأ سر ساعت رسیدم. کافه کمی بد مسیر بود و گرما کلافه ام کرده بود. همچنان که رامبد خانلری را به خاطر انتخاب این کافه، توی دلم لعنت می کردم، خدا خدا می کردم توی کافه جای خنکی گیرم بیاید که بتوانم بنشیم و تنی به باد کولر بدهم، اما صحنه باور نکردنی تر از آنی بود که می شد تصور کرد. من اولین نفری بودم که با ده دقیقه تاخیر، ساعت 4:10 رسیده بودم. اول فکر کردم به خاطر عجله، اشتباهی متن پوستر را خوانده ام! اما وقتی از کافی­مَنِ کافه زیپو پرسیدم، گفت جلسه امروز است اما هنوز کسی تشریف نیاورده! تقریبأ یک ربع بعد حسین سناپور و محمد تقوی هم رسیدند و چهار پنج نفر دیگر... خلاصه جلسه با هفت هشت نفر تشکیل شد. با اینکه نشست کم جمعیتی بود، اما الحق والنصاف جلسه ی بسیار زنده و خوبی. سوال های زیادی پرسیده شد( بیشترشان را رامبد پرسید) و جواب های درخوری از هر دو مهمان و بقیه ی دوستان شنیده شد که فکر می کنم برای همه ی ما لازم بود شنیدن شان. لازم بود که از زبان کسی مثل سناپور بشنویم که یک نویسنده چطور می تواند با چهار پنج رمان گذران زندگی کند. لازم بود شنیدن تجربیات این نویسنده ها و  بقیه حرف های شرکت کننده های دیگر، اما فقط هفت هشت نفر این شانس را داشتند. تا اینجای کار همه چیز طبیعی بود و تنها مشکل کار در استقبال کم رمق دوستان از نشست بود که البته فکر می کنم به خاطر تعطیلی روز جمعه و اطلاع رسانی ضعیف و جلسات دوری از مرکز باشد، اما وقتی قضیه برایم تبدیل به تراژدی شد که فهمیدم یکی از خانم های حاضر در جلسه، فقط و فقط به خاطر حضور در این نشست و دیدن حسین سناپور و محمد تقوی، از بوشهر تا تهران را کوبیده بود. خانم نویسنده ای که با شور و حرارت تمام در بحث ها شرکت می کرد و خیلی از جوان ترها را هم به واسطه اینترنت و وبلاگ و... می شناخت. در پایان نسشت هم همان خانم که متاسفانه اسمش را نپرسیدم، برای چهارنفر از حضار از جمله من، داستان فوق العاده اش را خواند و کلی هم لذت بردیم. اما نکته ی اصلی اینجاست که از تهران تا بوشهر (خود بوشهر البته) 1223 کیلومتر فاصله است و تنها عشق داستان و حسین سناپور و محمد تقوی، آن خانم را اینجا کشانده بود و شبش هم باید همین مسیر را برمی گشت. بعد از جلسه داشتم پیاده، خیابان ولیعصر را گز می کردم و به مسیر شریعتی تا ولیعصر فکر کردم که خودم آمده بودم و کلی از دوری مسیر نک و نال راه انداخته بودم.

این را بگذارید کنار تمام نقل قول های نخ نما و بیهوده ای که تا حالا شاید از صد نفر در مورد ملاقات با گلشیری و یا قصد ملاقات با او شنیده ایم. باور کنید چندین بار از چندین آدم متفاوت شنیده ام که «یک ماه قبل از مرگ گلشیری قرار بود اکیپی برویم دیدن استاد اما متاسفانه مرگ زود هنگامش مارو آرزو به دل برد!» و یا «آه گلشیری کاش چند ماه دیرتر می مردی که من می دیدمت!» احتمالأ شما هم کم از این حرف ها نشنیده اید. نمی دانم چرا باورمان نمی شود که الان سال 91 است و 12 سال از رادیبهشت 79 می گذرد و گلشیری دیگر نیست! واقعأ مگر در حال حاضر، ما بجز همین سناپور و تقوی و چند نفر سرد و گرم کشیده ی دیگر، چه کسی را داریم که اینقدر بی تفاوت از کنارشان می گذریم و حاضر نیستیم چند ساعت از روز تعطیل مان را برای دیدن شان وقت بگذاریم. عادت کرده ایم که زنده هایمان را زنده بگور می کنیم و از مرده ها یمان بت های خدای گونه می سازیم. به شخصه تمام قد در مقابل همت آن خانمی که این همه راه را به عشق داستان تا تهران آمده بود می ایستم و به او خسته نباشید می گویم. برای بودن و آموختن در فضای داستان ، حتمأ لازم نیست به تاریخ برگردیم و سعی کنیم خودمان را جوری به آدم های آن دوره گره بزنیم.

پ ن: مطمئنأ همه امکان حضور در این جلسه ها را ندارند و بعضی ها هم یا گرفتارند، یا کار دارند و یا اصولأ اعتقادی به این نشست ها ندارند و البته نظرشان هم محترم. روی صحبت من با کسانی است که این ضرورت را احساس می کنند اما از سر تنبلی حاضر نیستند چندساعت وقت بگذارند. همین    

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

رمان به چشم های هم خیره شده بودیم به پانزدهمین نشست هفت اقلیم رسید.این نشست سه شنبه ۲۱ شهریور با حضور احمد آرام و چند نفر از منتقدان مطرح ادبیات، در فرهنگسرای رسانه برگزاری می شود. به زودی اسامی منتقدان این نشست اعلام خواهد شد. ضمنأ طبق روال تمامی جلسات گذشته، چند جلد از این کتاب در روزهای آینده تهیه و در اختیار علاقه مندانی که به کتاب دسترسی ندارند قرار خواهد گرفت. این نشست هم به مانند دو جلسه ی گذشته ی هفت اقلیم در فرهنگ سرای رسانه، واقع در میدان ولیعصر برگزار می شود. رمان به چشم های هم خیره شده بودیم سال ۹۰ توسط انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده است.

احمد آرام

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

چند سال پیش در همین وبلاگ پیشنهاد نوشتن یک داستان اشتراکی را دادم. ماجرا از این قرار بود که من یک ایده در حد چند خط توی وبلاگم نوشتم و قرار شد هر کس که می خواهد مشارکتی در این کار داشته باشد، پیشنهادش را برای تکمیل طرح بدهد و بعد از تکمیل پلات، هر کس روایت خودش را از این داستان بنویسد. چند نفری از این ایده استقبال کردند و پیشنهاداتی هم دادند اما متاسفانه آنقدر پیشنهادها آشفته و بی ارتباط به هم بودند که راه به جایی نبرد و خودم به تنهایی طرح را تکمیل کردم و داستان خودم را نوشتم. نتیجه ی آن اتفاق برای من داستان ناشنیده هایی در خواب شد که در مجموعه داستانم هم چاپ شده است و با توجه به بازتاب هایی که داشت، فکر می کنم یکی از موفق ترین داستان های مجموعه داستان خویش خانه بود. از بین بچه هایی که همراهی کردند بعید می دانم کسی موضوع را دنبال کرده باشد اما هر چه که بود، برای من در انتها نتیجه ی ارزشمندی داشت. این را بگویم که چندین سال پیش هم با چند نفر از دوستانم از جمله: کاملیا کاکی، کرمرضا تاجمهر، نظام حقی آبی، زیبا آزادی و یکی دونفر دیگر که الان اسم شان خاطرم نیست، در رستورانی نشسته بودیم و به آکواریوم غول پیکر داخل رستوران نگاه می کردیم . داخل آکواریوم یک لاک پشت بزرگ و سرگردان مدام از این ور به آن ور می رفت و خودش را به شیشه می کوبید. قرار گذاشتیم هر کدام مان روزی این لاک پشت را در داستانی وارد کنیم. همه قبول کردند. چند سال بعد لاک پشت من وارد داستانی شد که برای کلاس واحد داستان نویسی دانشگاه، که استادش آقای آبکنار بود، نوشتم. داستان یک موجی که تشنج کرده بود و ... دو سه نفر دیگر از بچه ها هم لاک پشت را در داستان های شان وارد کردند و نتیجه ی کار هم راضی کننده بود در کل.

بعد از مدت ها به فکرم رسیده که دوباره این پیشنهاد را اینجا مطرح کنم. پیشنهادم نوشتن داستانی مشترک اما برای هر نویسنده مستقل است. در واقع چند داستان متفاوت با رگه هایی آشنا و یا اتفاقی واحد که در نقطه ای اشتراک دارند اما کاملأ از هم متفاوت اند. دوستانی که مایلند در این کار (به نظرم جذاب و کاملأ عملی) مشارکت داشته باشند، اعلام آمادگی کنند که از نقطه ی صفر یک کار مشترک را کلید بزنیم. از این تاریخ هم تا دو هفته فرصت هست که دوستان اعلام آمادگی کنند و در یک زمان مشخص کار را شروع کنیم.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مهر نیوز: مجموعه داستان چیزی را به هم نریز نوشته ی رضا فکری منتشر می شود.
+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دلم به شدت برای داستایفسکی خوانی تنگ شده اما متاسفانه یا خوشبختانه اکثر شاهکارهایش را خواند ه ام و کلأ حال دوباره خوانی هیچ کاری را هم ندارم. گاهی هم به فکر شرق بنفشه می افتم ولی آن را هم هفت هشت بار خوانده ام. حتی بعضی جاهایش را حفظ ام! دلم می خواهد بروم اولین داستان مجموعه ی هشتمین روز زمین شهریار مندنی پور را دوباره بخوانم اما کتابش را خیلی سال است گم کرده ام. دلم لک زده برای بیهقی خوانی. هنوز فکر می کنم مهمترین مطالعه ای که در عمرم داشته ام دو بار خواندن این کتاب بوده اما دیگر توان رفتن سراغش را ندارم. دلم می خواهد اولیور تویست را یک بار دیگر بخوانم، کتابش هم توی کتاب خانه هست، اما چندروز پیش هر چه سعی کردم نتوانستم یک صفحه بیشتر از آن را بخوانم. زیاد از حد آگاهانه نوشته شده. دلم برای گلن گری گلن راس دیوید ممت تنگ شده، دلم می خواهد استاد معمار و اشباح ایبسن را دوباره بخوانم. دلم برای تیتوس آندرانیکوس شکسپیر لک زده. فیلوکتتس را می خواهم بخوانم. خدا می داند چقدر دلم آژاکس و آگاممنون می خواهد. دلم هدا گابلر می خواهد. دلم می خواهد قهرمان ها و گورهای ارنستو ساباتو را دوباره بخوانم. دلم برای طبل حلبی تنگ شده.دلم دلم دلم... دلم می خواهد سال ها در دنیای بهترین داستان ها و نمایشنامه هایی که خواند ام غرق شوم و با شخصیت های شان بخندم، گریه کنم و افسوس بخورم اما در حال حاظر توان حرکت ندارم. دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که فقط دلم می خواهد اما تنم، تمرکزم و خیلی چیزهای دیگر همراهیم نمی کنند. تنها کارم شده، نگاه کردن به سقف و فکر کردن به شخصیت داستان ها. کارم شده پیدا کردن رد تیرهای فلزی سقف از زیر رنگ پلاستیکی روشنش. چندبار گچبری سقف را با دقت بررسی کرده ام. فهمیده ام که گچکاری ترنج مانند دور لوستر، صدوسی و هشت گلِ بزرگ و کوچک دارد که تا حالا توجهی بهشان نکرده ام! فهمیده ام که روی سقف، یک همسایه ی بسیار کوچک و بی صدا دارم، درست بالای سرم. یک عنکبوت کوچک و آرام که روزی هزار بار از تارهایش آویزان می شود و خصوصی ترین لحظات من را می بیند! دنبال کردن ترک های بسیار ریزی که تا حالا روی سقف ندیده ام خودش تفریح بی نظیری است! اگر یکی پیدا می شد و جمله ی کتاب ها را روی سقف می نوشت، این روز ها، ده ها جلد شاهکار خوانده بودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1391ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

بلاگ فای نازنین آرام آرام دارد وزنه هایش را از دست می دهد. سیب ترش فرشته نوبخت را از این به بعد در این آدرس بخوانید .        

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها فقط زلزله نیست که خانه ها را ویران می کند، اداره ی فیلترینگ هم دارد مثل یک زمین لرزه تمام عیار عمل می کند. نه خبر می کند و نه قابل پیش بینی است. سر می رسد و خراب می کند. گویا خبر ندارند که هر وبلاگ بعد از مدتی تبدیل به خانه ی مجازی نویسنده اش می شود و با بسته شدنش فقط یک آدرس اینترنتی از بین نمی رود، بلکه خانه ای که با هزار زحمت ساخته شده ویران می شود.  یکی از این وبلاگ ها وبلاگ سیب تُرش است که سال هاست فرشته نوبخت در آن یادداشت و نقد ادبی می نویسد. وبلاگی که بر سر در آن نوشته شده اینجا خانه ی من است و چند روز است در آن خانه به روی مراجعه کننده ها قفل شده است. قبل ترش هم وبلاگ پاراگراف  فیلتر شد که باز هم یکی از وبلاگ های تخصصی و فعال ادبیات بود.  باور کنید بنده با عقل محدودم هنوز نفهمیده ام چرا و به چه دلیلی این وبلاگ ها که تمرکزشان روی مباحث تخصصی ادبیات است(بود!) و نهایتش لینکی از وبلاگ و یا سایت ادبی دیگری می زدند، تعطیل شده اند! چطور می شود نقد کتابی که در این وبلاگ ها منتشر می شده، مصداق مطلب مجرمانه باشد! چرا و به چه دلیلی مسئول محترم فیلترینگ این اجازه را دارد که فعال ترین و شریف ترین وبلاگ های ادبی را بدون هیچ توضیحی مسدود کند! آیا به راستی این تجاوز به حقوق وبلاگ نویس ها نیست! وبلاگ نویسی هایی که این همه تلاش می کند پایبند به خط قرمز ها باشند و مطلب مورد داری را منتشر نکند.  چرا وبلاگ های ادبی باید اینطور مورد غضب فیلترینگ قرار بگیرد و وبلاگ ها و سایت های فروش قرص ویاگرا و اسپری تأخیری و جک های قومیتی و فروش سوالات کنکور و... هزار کوفت و زهرمار دیگر آزادانه می توانند هر کاری خواستند بکنند، اما وبلاگ های ادبی به جرم گذاشتن نقد کتاب در وبلاگ شان تعطیل شوند؟! می دانم همین مطلبی که دارم می نویسم ممکن است بهانه ی لازم برای فیلترینگ وبلاگ خودم را هم بدهد و یا شاید همین حالا هم فیلتر شده باشد و خودم خبر نداشته باشم! اما آیا  این بی عدالتی نیست؟! مگر وبلاگ های که با هزار خون دل و هزار جور فحش و ناسزا شنیدن اداره می شود و مهمترین هدفش اعتلای ادبیات سالم و فرهنگ کتاب خوانی است! می تواند مصداق عمل مجرمانه باشد! وبلاگ فرشته نوبخت و پاراگراف  تا امروز سهم بسیار زیادی در معرفی کتاب های شایسته به مخاطبان حرفه ای ادبیات داشته اند که متاسفانه حالا دیگر امکان استفاده از مطالب شان وجود ندارد. امیدوارم اگر مسئولین فیلترینگ این مطلب را خواندند، اجازه بدهند که با رفع سوءتفاهمات و اشکالات احتمالی، این وبلاگ ها کارشان را دوباره از سر بگیرند. اگر هم بعد از این مطلب وبلاگم فیلتر شد، حداقل برای آرامش هم دعا کنیم!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

وبلاگ فرشته نوبخت "سیب تُرشفیلتر شد!
+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است

ای مجلسیان راه خرابات کدام است ؟

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند

ما را غمت ای ماه پریچهره " تمام " است

برخیز که در سایه ی سروی بنشینیم

کانجا که تو بنشینی بر سرو قیام است

دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست

وان خال بنا گوش مگر دانه ی دام است

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است

با محتسب شهر بگویید که زنهار

در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است

دردا که بپختیم در این سوز نهانی

وان را خبر از آتش ما نیست که خام است

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان

چون در نظر دوست نشینی همه کام است 

*سعدی


+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

آه ژوزپینا...هوا را از من بگیر اما عقده هایت را نه...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روز است نیمه سوخته را به دلایل شخصی تعطیل کرده ام، اما با این حال از وبلاگ های همسایه خبر می رسد که فلان روز یکی با فلان اسم توی کامنت دانی وبلاگش به من (آیت دولتشاه) فحش داده و بندگان خدا را متهم کرده به نان قرض دادن به من!!! آقا، خانم محترم، ضمن سپاس خالصانه از پشتکار و خستگی ناپذیری حضرت عالی، اعلام می کنم که بخدا، به همه ی مقدسات، دیگر حوصله ای برای این کارها ندارم. هر روز فحش به چند نفر آدم شریف از جمله(ف ن ، ح م ، ع چ ، ک م ، س د ، آ م آ ، ع م ا و...) توی وبلاگ من و فحش دادن به من توی وبلاگ همان آدم ها چه سودی برای تو دارد؟ اگر  هدفت این است که کسی لینکی از این وبلاگ جایی نزند، بعضی از این آدم ها که اصلأ وبلاگ نویس نیستند که نگران باشی! اگر دردت این است بگو که من هم از دوستان خواهش کنم دیگر لینک ندهند. باور کنید که من نه نانی برای قرض دادن به کسی دارم و نه نانی تا حالا از کسی قرض گرفته ام. هر پدرکشتگی ای با من داری، هر قرتی بازیی(به قول خودت) از من دیده ای، هر بی... که من کرده ام، هر جایی که از تو تنگ کرده ام... یا ببخش به بزرگی و کرمت و کوتاه بیا و ختم این فحاشی ها را اعلام کن یا لااقل آنقدر وجدان داشته باش که مزاحم دیگران نشو و به فحش دادن در وبلاگ خودم بسنده کن. پاسخ گویی به این پست را هم باز می گذارم که هر چه دل تنگت می خواهد بنویسی.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

به خودم مرخصی دادم. به قول دوستان مدتی نیستم. دلیل خاصی هم نداره و حالمم خوبه. فقط مدتی باید دور باشم از این فضا. معلوم نیست کی بر می گردم.... یه جور خداحافظیه...تا بعد...

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

عکس ها از پونه ابدالی

بقیه عکس ها در ادامه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1391ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

عصر چهارشنبه ۲۷ تیرماه ۹۱ خانه فرهنگ گیلان شاهد رخدادی فرهنگی بود که در شهرستان ها کمتر شاهد آن بوده و هستیم. رخدادی که حالا دیگر در بین دوستان نویسنده ی رشتی به عنوان یک سنت زیبا در آمده است. رونمایی از مجموعه داستان اینک تهمینه نوشته شبنم بزرگی بهانه ی مناسبی بود برای گرد آمدن تعداد قابل توجهی از نویسندگان و علاقه مندان به ادبیات و بحث و جدل در مورد داستان و داستان نویسی. کیهان خانجانی به عنوان مدرس و مسئول کارگاه داستان نویسی عصر داستان ما در این این جلسه سخنرانیی با عنوان ما می نویسیم پس هستیم داشته است. چکیده ای از آن به همراه تصاویری از این نشست را اینجا ببینید.

ما داستان می­نویسیم پس هستیم

1. چرا خانواده‌ها را به اين مراسم دعوت کرديم؟

 اگر بخواهيم بزرگ‌ترين مشکلات نويسندگی را در جامعه‌مان بررسي کنيم، اولينِ آن‌ها نبودن سنديکا است. عجالتا باید جای خالی آن را با نهادهای کوچک مستقل و مردمی پرکنیم. نخستين نهاد يک اجتماع، خانواده است, و می­تواند تأثير بسیاری در حمايت از داستان‌نويسان داشته باشد. مي‌گويند هرکسي از هر جايي رانده شود، به خانه‌اش بازمی­گردد. بايد سعی کنيم با آثارمان وارد خانه‌ها شويم, و خانواده‌ها را به جمع خود وارد کنيم تا بتوانيم از حمايت آن­ها در این  روزگار سخت برخوردار باشيم.

2.آیا داستان چیزی را تغییر می­دهد؟

 پيش‌ترها، اگر مي‌خواستند آرمان‌گرايانه به دنيا بنگرند می­گفتند که می‌شود با ادبيات جهان را تغيير داد. این نظر اگرچه کارکردگرايانه نبود اما در ذات خود انسانی, آرمانی و پویا بود. اما امروز در دنيايي که اقتصاد، رسانه‌ها، سياست و خيلی از مقوله‌ها پيچيده شده است، نمي­توان به راحتي چنين گفت. البته می­دانيم که ادبيات می‌تواند برانسان و  جهان تأثير می­گذارد و اين تأثير در درازامدت به تغيير می­انجامد. چنين تأثير و تغييری بنيادين و مانا خواهد بود. اگرچه اين کار«صبر بسيار ببايد» می‌طلبد.

3.سانسور:

هرگاه نهادهای قدرت, قدرت‌مند بودند، سعي می‌کردند که ادبيات را به نفع خود جذب کنند، حتی  در دوره‌ی مغول‌ها. حالا چه مي‌شود که اين همه دافعه به وجود می­آيد؟: ضعف نهادهای قدرت. اما اگر نگذارند ادبيات، خروجي داشته باشد چه کنیم؟ آن‌وقت ادبيات گريز‌گاه می شود، و اين چيز کوچکی نيست. پناه بردن و مفر و تحمل هستی و هست‌ها چيز کوچکی نيست. اگر ادبيات داستانی نتواند تغيير به وجود بياورد، می­تواند تحمل به وجود بياورد, و اين‌گونه حق خود را ادا کرده است. اين مصرع را که طی قرن‌ها تکرار می‌شود به ياد بياوريم: «چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند».

4.ما چه کرديم و چه می‌خواهيم بکنيم؟

هيچ، همين! به قول هوشنگ گلشيري می‌خواهيم نماز داستان به­جا بياوريم. آگاه باشيم، «تاريخ» را که ريشه‌ی کلمه‌ی «داستان» است گواهی بدهيم، انسان را گواهی بدهيم، زندگي را گواهی بدهيم؛ و اين به‌هيچ‌وجه با های‌و‌هوی و رجز‌خوانی ممکن نيست. از تابستان 82 کانون داستان «عصرچهارشنبه‌‌ی ما» را در خانه‌ی فرهنگ گيلان به راه انداختيم. ما در کشوری که تاريخی مقطّع دارد، حدود يک­دهه چشم‌درچشم هم  نقد گفتيم و نقد شنيديم و تحمل کرديم و هم‌چنان هستيم. اما از آن‌جا که نگه‌داشتن, بسيار مهم‌تر از به‌وجود آوردن است، سعي کرده‌ايم جريان باشيم، نه موج. امیدواریم به سهم خود داستان را در طبقه‌ی متوسط جامعه انتشار دهيم تا ديگر تيراژ کتاب‌, چيزی‌که هست نباشد، و مراکز سانسور بدانند ما پشتوانه‌ی افکار عمومی را با خود داريم.

5.خلقِ خلاقانه­ی خلق:

 ساراماگو مي‌گويد «داستان بر تعداد شخصيت‌های روی زمين می‌افزايد.» مادام‌بواری، آناکارنينا، راسکولنيکف،‌ خنزرپنزری, خالد, احتجاب و ... هستند. ما شخصيت می­آفرينيم و آن­ها به­گمان‌شان شخصيت­های ما را با سانسور می‌ميرانند. اما ادبیات در ماهیت خود سانسورپذیر نیست. چيزی که نويسنده توليد مي‌کند، از جنس ذهن است اما چرا صاحبان عين, از ذهنی که به تلقی خودشان تخيل است, هراس دارند؟ اين همان ذهنی است که از خلق است و خلاقه است و خلق می‌کند. از جنس عين نيست، ميرا نيست، ماناست. ما داستان می نويسيم، پس هستيم.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1391ساعت 4  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

تابستان سال77 بود. با پدر حرفم شده بود و چندروزی به قهر خانه ی دایی رفته بودم. دمغ بودم و افسرده. بهرام پسر داییم گفت به جای خانه نشستن و زانوی غم بغل گرفتن، بلند شو برویم بزرگ ترین عشرتکده ی شهر! منظورش مجتمع فرهنگی ارشاد بود. قبل از آن فقط سردر زیبای ساختمانش را دیده بودم (بعدها خرابش کردند و به قول بچه ها یک سردر قرمز شبیه جایگاه پمپ بنزین جایش ساختند که هنوز هم هستش) هر ازگاهی که گذرم اطراف ارشاد می افتاد، برایم سوال بود که اینجا کجاست و این همه مراجعه کننده کجا می روند! اما آنقد کنجکاو نبودم که بروم و ببینم آن داخل چه خبر است. تابلو هم نداشت!(تابلو داشت اما اکثر حروفش کنده شده بودند!) همان بعداز ظهر با هم رفتیم ارشاد. راست می گفت. عشرتکده ی بزرگ و پیچ در پیچی بود و برای ما که تا آن موقع بچه مثبت بودیم و موقع حرف زدن با دخترها سرخ و سفید می شدیم یک اتفاق هیجان انگیز به حساب می آمد. شانزده سالم بود. توی عشرتکده می شد بدون ترس از گشت های نیروی انتظامی و دیده شدن توسط فامیل، با دخترها حرف بزنیم و بحث های جدی بکنیم. خیلی ها به همین خاطر عشرتکده می آمدند...جهان تازه ای بود اما کار به همینجا ختم نشد. رفتیم کانون نویسندگان و عضو گروه پژواک شدیم. پژواک یک گروه تحقیقاتی بود که در مورد سطح رفاه شهروندان، تحقیقی میدانی می کرد و ما نقش آمارگیرهایش را بازی می کردیم. هیچوقت هم معلوم نشد این پژواک چی بود و چه خاصیتی داشت! ما که نفهمیدیم! سرکار بودیم. اواخرین روزهای کار همین گروه پژواک بود. می دیدم همان بچه هایی که با ما توی گروه هستند، همه سر یک ساعت خاص غیب شان می زند. پرسوجو کردم گفتند می روند کارگاه داستان نویسی. مدت ها بود می رفتند و من خبر نداشتم. کنجکاو شدم. سالن جلسات را نشانم دادند. سالن جلسات را پیدا کردم و در زدم. از صغیر و کبیر همه آنجا بودند و من مثل کارکتر همان کاریکاتوریست معروف فلسطینی(حنظله) جلو مربی درشت هیکل کلاس ایستادم و اذن دخول گرفتم. مربی علی صارمیان بود که از من خوشش نمی آمد. بعد ها رابطه ی خصمانه مان تبدیل به یک دوستی شد. علی صارمیان از نیکان روزگار است. با بد اخمی و تحقیر آمیز نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت برو بشین اونجا. جایی آن ته ها را نشان داد. فضای غیرقابل فهمی بود برایم. یک طرف دخترها نشسته بودند و یک طرف پسرها. یک نفر داستان می خواند و همان بچه های پایه شوخی وخنده، خیلی جدی و رسمی در مورد داستانش حرف می زدند. آن روز از نظر من همه به کمال استادی رسیده بودند و بت های دست نیافتنی شده بودند که محال بود آدم تصور کند می شود روزی مثل آنها بنویسد. یکی دو سال بعد همه ازهم پاشیدند. حیف شد! به مرور شدم پای ثابت کارگاه داستان نویسی. خیلی ها رفتند و آمدند اما من و یکی دو نفر دیگر ول کن ماجرا نبودیم. بعدها انقلاب کردیم، رییس جلسه عوض کردیم، جلسه ی موازی راه انداختیم، زیرآبی رفتیم، زیرآب خوردیم، دعوا کردیم فحش دادیم فحش شنیدیم و... کم کم داستان جای همه ی چیزهای مهم زندگی را گرفت. شد دلیل مهاجرت و زندگی خلاف جهتی که سرنوشت برایم در نظر گرفته بود و به همین سادگی 14 سال از آن روزگار گذشت...
چهارده سال گذشته و من نا باورانه به رقم این سال ها نگاه می کنم که نزدیک به نیمی از عمر من است! نیمی که با داستان تاخت زده ام و هنوز هم نمی دانم برده ام یا باخته ام! مهم هم نیست.... چیزی که مهم است این عدد 14 است که واقعی و ترسناک است. خدا می داند این همه سال چه کارهای دیگری غیر از داستان می شد انجام داد و ندادم، به کدام سمت ها می تونستم کشیده شوم و نشدم...مهم نیست داستان های من کجای جهان قرار گرفته اند، مهم نیست که قضاوت دیگران در باره ی نوشته های تب آلود من چیست، مهم نیست که عمری را آبیاری شوره زار کرده ام یا نه... مهم این است که من این سال ها در داستان حل شده ام. رفته بودیم بزرگترین عشرتکده ی شهر ساعتی را خوش باشیم، اما این عشرتکده بود که من را در خودش بلعید. حالا دیگر داستان سرنوشت محتوم من است و می دانم با تمام دست و پازدن هایم روزی من را در کنار شخصیت های نا آرام داستان هایم می نشاند...
 به خودت می آیی می بینی هزار سال از آن روزها گذشته و زندگی تو بیشتر شبیه داستانی بوده که خوانده ای و حالا فقط قطعاتی مبهم و بی چفت و بس از آن، در ذهنت مانده است. به خودت می آیی می بینی داستانت تمام شده، کسی ورق زده و مثل همه ی کتاب هایی که فقط یک بار در عمر می خوانی، تو را بسته و کنار همه ی چیزهایی که محتوم به فراموش شدن اند نشانده است...

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

مقاله ی زمان پریشی در رمان شازده احتجاب نوشته حامد باقرزاده به نظر بنده یکی از بهترین پژوهش هایی است که در مورد رمان شازده احتجاب و بحث سیالیت زمان و ذهن راوی آن انجام شده است. این مقاله قرار بود در ویژه نامه روایت، مجله الفبا مربوط به مرکز آفرینش های ادبی چاپ شود اما با تعطیل شدن این مجله و عدم دسترسی به شماره های چاپ شده ی آن، مناسب دیدم این مقاله را ابنجا در دسترس علاقه مندان قرار دهم. حامد باقرزاده متولد ۱۳۵۷ کارشناس ارشد تئاتر از دانشگاه تهران است و تا کنون پژوهش های زیاد در مورد زمان در روایت و زمان صفر انجام داده است. این مقاله مفصل را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

در چهاردهمین نشست نقد کتاب هفت اقلیم منتقدان به نقد و برسی مجموعه داستان رنگ لثه ی ببر نوشته ی حمید پارسا می نشینند. در این نشست که با حضور نویسنده برگزار می شود، بهناز علیپور گسکری و آراز بارسقیان به عنوان منتقد حضور خواهند داشت. همچنین در ابتدای این نشست محسن فرجی دبیر مجموعه ی قصه های نو انتشارات افکار، در مورد روند شکل گیری این مجموعه و هدف گذاری های آتی آن صحبت هایی خواهند داشت.

زمان: سه شنبه ۱۷ مرداد ماه- ساعت ۵ تا ۷ عصر

مکان: میدان ولیعصر-جنب پایگاه انتقال خون-فرهنگسرای رسانه-سالن اجتماعات

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

 داوری دومین دوره ی جایزه کتاب سال هفت اقلیم از اواسط تیر ماه با ارسال آثار منتشر شده در سال 90 برای داوران آغاز شده است. داوری این دوره، مانند دور قبل به صورت گروهی بوده و هر گروه ترکیبی است از دیدگاه ها، جنسیت ها و نسل های متفاوت ادبیات. طبق برنامه ریزی های انجام شده، اواخر شهریور ماه و همزمان با اتمام مرحله اول داوری، آثار راه یافته به مرحله ی نیمه نهایی به صورت رسمی معرفی خواهند شد. بنابر زمانبندی دبیرخانه، سعی بر این است که اختتامیه دومین دوره ی جایزه ادبی هفت اقلیم، اولین روز زمستان 91 برگزار شود.

داوران این دوره عبارتند از: محمد کشاورز-ناتاشا امیری-احمد دهقان-علی اکبر سلیمان پور-میترا الیاتی-کیهان خانجانی-محمدکاظم مزینانی-پوریا فلاح-جواد جزینی-پدرام رضایی زاده-کاوه فولادی نسب-لیلا بابایی فلاح-مریم حسینیان-میثم کیانی-امین حسینیون-محسن حکیم معانی

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین مجموعه داستان رضا فکری با عنوان چیزی را به هم نریز توسط نشر افکار منتشر می شود. این مجموعه داستان که به تازگی به ناشر تحویل داده شده است، بعد از طی مراحل اداری و اخذ مجوز، در قالب مجموعه ی قصه های نو نشر افکار و تحت نظر محسن فرجی منتشر خواهد شد. خود مُعرف شامل 9 داستان کوتاه است که در عین مستقل بودن ارتباط های معنایی هم با هم دارند و به نوعی به هم پیوسته به حساب می آیند. اسم بعضی از داستان های این مجموعه عبارت است از : پُشت به باد- بُغ- نصفه و نیمه- خود معرف- بهشت برین- بالا حصار و... رضا فکری از هنرآموزان کارگاه داستان نویسی حسین سناپور است و تا امروز برخی از تک داستان ها و نقدهایش در کتاب ها و روزنامه های مختلف چاپ شده است. او همچنین مسئولیت اجرایی دور دوم جایزه ادبی هفت اقلیم را به عهده دارد. 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان های اپیزوردیک یک وقت می بینید: در این کتاب 13 داستان که هر یک از سه اپیزود تشکیل شده‌اند گنجانده شده است. در داستان‌های این مجموعه راوی‌های متقاوتی گاه از اعماق جامعه و گاه از قشری تحصیل‌کرده یا نویسنده رویدادهای داستانی را شکل داده‌اند. توصیف روایات داستانی از نگاه اشیا و استفاده از زاویای اول شخص، دوم شخص و دانای کل در روایت داستان‌ها، از دیگر اختصاصات این آثار به شمار می‌آیند. محمدرضا کلهر، فارغ‌التحصیل رشته ادبیات انگلیسی و مدرس کارگاه‌های داستان حوزه هنری کردستان است. برخی داستاهای این کتاب تا به حال در جشنواره‌هایی چون جشنواره شعر و داستان دانشجویان سراسر کشور و کنگره «پرستش مهر» و برخی مسابقات ادبی دیگر رتبه‌هایی برتر را به دست آورده‌اند. در بخشی از داستان «زیر تاک روی صندلی» آمده است: « خواهر، ‌در نامه‌ای به برادر بزرگش،‌ نوشته است: سه روز است که دیگر صدایش را نمی‌شنویم،‌ صدای غرغرش را حتی، صدای اوقات تلخی وقت‌هایی که از خواب بیدار می‌شود، بهانه‌ها و دعواهایش را، حتی مثلا وقتی صبحانه تخم‌مرغ داشتیم و او مثل یک بچه لج می‌کرد و پنیر می‌خواست و اگر هم پنیر بود، حتما تخم‌مرغ می‌خواست... » مجموعه داستان «یک وقت می‌بینید»،‌ دی سال (1390)، ‌با شمارگان هزار و 100 نسخه از سوی نشر داستان راهی بازار کتاب شده است. این کتاب 124 صفحه و قیمت آن سه هزار و 500 تومان است. کلهر در حال حاضر دو مجموعه دیگر از سه گانه داستان‌های کوتاهش را آماده انتشار کرده است.

 

به نقل از وبلاگ محمدرضا کلهر

پ ن: چند جلد از این کتاب توسط نویسنده برای بنده ارسال شده است. دوستانی که مایل به خواندن و احیانأ نوشتن نقد و معرفی بر این مجموعه داستان هستند، می توانند کتاب را از بنده تحویل بگیرند.

 

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از خبرگزاری مهر

داوری دومین دوره کتاب سال هفت اقلیم با حضور 16 داور برای انتخاب بهترین رمان و مجموعه داستان سال آغاز شد.

به گزارش خبرنگار مهر،‌ تیم‌های داوری انتخاب رمان و مجموعه داستان سال هفت اقلیم، کار خود را از روزهای پایانی تیرماه امسال شروع کردند و 16 داور این جایزه ادبی در 8 گروه 2 نفره، دور ابتدایی داوری درباره کتاب‌ها را آغاز کردند. داوران هم‌گروه به تناسب نسل و همچنین نوع نگاه و سبک، در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.

با تقسیم شدن کتاب‌های مورد داوری در بین گروه‌های بررسی، مرحله اول داوری تا پایان شهریور ماه به اتمام می‌رسد و بررس آثار وارد دور دوم خواهد شد. به احتمال قوی، شمار آثار راه‌یافته به دور دوم داوری، 28 کتاب باشد.

امسال با کاهش 30 عنوان کتاب، تعداد تمام آثاری که برای بررسی در دبیرخانه این جایزه انتخاب شدند 130 اثر بود. این کاهش تعداد در عناوین با وجودی مشاهده می‌شود که به گفته مسئولان برگزاری این جایزه، تعداد ناشرانی که از نظر آثار داستانی به دایره داوری هفت اقلیم وارد شده‌اند، افزایش داشته است.

این دوره از جایزه ادبی هفت اقلیم که سومین دوره جشنواره و دومین دوره کتاب سال هفت اقلیم محسوب می‌شود، به داوری کتاب‌های رمان و مجموعه داستان چاپ اولی در سال 90 اختصاص دارد. مراسم پایانی این جایزه قرار است همزمان با شب یلدای امسال برگزار شود.

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

با اندکی تغییر در برنامه های اعلام شده، در چهاردهمین نشست نقد کتاب هفت اقلیم به نقد مجموعه داستان رنگ لثه ببر نوشته حمید پارسا خواهیم نشست و در نشست پانزدهم میزبان رمان به چشم های هم خیره شده بودیم  و احمد آرام خواهیم بود. نویسنده ی این دو کتاب ساکن شهرستان اند و این نشست ها بهانه ای است برای دیدار با نویسنده هایی که به عمد از مرکز گریزانند. به زودی تاریخ دقیق و منتقدان چهاردهمین نشست هفت اقلیم اعلام خواهد شد.

رنگ لثه ببر- حمید پارسا-نشر افکار-بهار۹۱

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

 

معرفی از:سیما طاهرکرد

 مجموعه داستان چه کسی گفت عاشقی از یادت می‌رود؟! نوشته مهری بهرامی شامل ۱۲ داستان کوتاه است که انتشارات هزاره ققنوس در سال ۹۱ منتشر کرده است .این داستان‌ها پیرامون زندگی زنان و مردان و مواجهه‌ی آنان با مسئله عشق و مرگ نوشته شده. محور اصلی بیشتر داستان‌ها عشق و مرگ است و هرکدام نشان دهنده دغدغه نویسنده در متفاوت نوشتن و دوری از توضیحات اضافی و کلیشه‌ای. داستان  تونیک صورتی  با نگاهی به دوران پراحساس نوجوانی وعشقی سرانجام یافته اما اندوهناک تصویر شده :  زن وشوهری یک جای بی فاصله است که آدم همه چیز را می‌فهمد .  داستان مترسک  واگویه‌ای است از یک لحظه خشم و جنون و لذت و پشیمانی . صدای کلاغی که در پس زمینه قار قار می‌کند به برجسته کردن واهمه و هراس نهفته در ذهن راوی افزوده است : حیا از آن چیزهایی است که بیشتر از همه در نوجوانی می‌شنوی.  داستان آچمز روایت عشقی ناکام در درون خانواده است. رابطه‌ای که قبل از آغاز دربن بست می‌ماند. داستان مگر تمام زن های عالم … روایتی از انتظارست در ذهن زنی ساده‌اندیش. انتظاری شیرین با سرانجامی تلخ . داستان  پنجره  روزمرگی زنی خانه‌دار با ورود همسایه جدید دچار تلاطم می‌شود و رفتن نابهنگام همسایه ، آغازیست براندیشیدن به روابط گذشته . داستان غروب پیامدهای جنگ و فروپاشیدگی نهاد خانواده را با تصویری ملموس از یک جانباز بیان می‌کند . داستان  سبز می‌شود  روایتی کودکانه است که گره‌های داستان از لابلای سوال و جواب‌های کودک با پلیس گشوده می‌شود :  مامان سبز می‌شود . اما نه مثل دانه‌ی لوبیا . حتما یک جوردیگری سبز می‌شود . مثل خود مامان سبز می‌شود . در داستان  دریا   که نام کتاب نیز جمله‌ای از همین داستان است، راویان متعدد  با بازخوانی حادثه به گشودن گره‌های داستان می‌پردازند :  زمین لایق نگه داشتن عشق نیست.   داستان مینی مال دیوار  غافلگیری فیزیکی و ذهنی مادری است توسط کودکش . داستان  مثل عکس روی دیوار تنهایی زنی بیمار به تصویر کشیده شده که رقیب برزندگی‌اش سایه افکنده .  داستان میدان ساعت  بازی با عدد ۱۲ و رابطه‌ای که ذهن نویسنده را در دوازدهمین بار در ساعت ۱۲ درگیر می‌کند.  وآخرین داستان به نام  قبر نگاهی طنز آمیز دارد به موقعیت آدم ها در مواجهه با مرگ :  ومردم بی قبر مانده خواب وخوراک نداشتند. 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

اینک تهمینه نوشته شبنم بزرگی، چهارشنبه ۲۸ تیرماه۹۱ رسمأ به مجموعه کتاب های عصر چهارشنبه ما، انتشارات فرهنگ ایلیا رشت اضافه خواهد شد. مجموعه کتاب هایی عصر چهارشنبه ی ما در واقع خروجی کارگاهی تحت سرپرستی کیهان خانجانی به همین نام، در شهر رشت به حساب می آیند که از سال ۸۸ به صورت پیوسته منتشر می شود. اینک تهمینه ششمین کتاب این مجموعه است که چهارشنبه در خانه فرهنگ گیلان، با حضور اعضاء کارگاه و علاقه مندان به ادبیات داستانی رونمایی می شود. 

از این مجموعه تا به امروز آثار زیر چاپ شده است. (من، زنم، سیندرلا-رها فتاحی/به یک چیز خوب فکر کن-شهلا شهابیان/آدم های دوبخشی-نینا گلستانی/مرد مرد-مریم جوادی/خواهران چاه-مژده ساجدین/اینک تهمینه-شبنم بزرگی)

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

جایی به نام تاماساکو اولین مجموعه داستان فلامک جنیدی است که چندماهی از انتشاراش توسط نشر چشمه می گذرد. مجموعه داستانی که به قول یکی از بزرگان، به خاطر شهرت و پیش داوری ها در مورد نویسنده اش، محکوم است به نادیده شدن. کتاب را که ورق زدم تازه متوجه منظور آن دوست و آن بزرگ شدم. جایی به نام تاماساکو مجموعه ی جان دار و خوش خوان و جذابی است که هرکس دیگر بجز فلامک جنیدی آن را نوشته بود، هر روز باید توی هر روزنامه ها و خبرگزاری ها مصاحبه با نویسنده و نقدهای بی شمار آن می خواندیم اما چندماه است که جز یکی دو نفر، همه در مورد آن سکوت کرده اند. این مجموعه داستان  سرشار از حس ها و تجربه های کشف نشده ی زنانه ای است که به صورت مینیاتوری کنار هم چیده شده اند و مخاطب را خیلی زود با خودشان همراه می کنند. خواندن این مجموعه داستان خوب را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود چند ماه تلاش برای جمع و جور کردن کتاب های چاپ شده درسال 90 و با وجود بارها رجوع به نسخ خطی و تایپی و اینترنتی و افراد حقیقی و حقوقی، یکدفعه کتاب هایی سر راه آدم پیدا می شوند که در هیچ نسخه ای وجود خارجی ندارند و اگر دست تقدیر نباشد، روح آدم هم از وجودشان خبردار نمی شود! کتاب هایی از انتشاراتی گمنام که حتی اسم شان را هم ممکن است نشنیده باشیم و الی ماشالله به صورت سری، رمان و مجموعه داستان چاپ کرده اند! 

مشخصه ی بارز این گونه کتاب ها، چاپ و فونت بد، صفحه بندی و قالبِ غیر حرفه ای و زننده و عمومأ دارای طرح جلد براق و بی روح و طراحی تهوع آور اند! جالب اینجاست که اکثر کتاب ها، به هیچ وجه عامه پسند و یا بازاری به نظر نمی رسند. دقیق تر که می شوی متوجه می شوی که اکثر این کتاب ها، زبان شسته رفته و قابل قبولی دارند و می شود فهمید نویسنده سال ها برای نوشتن شان زحمت کشیده است اما به هر دلیل با این سروشکل نامطبوع چاپ شده اند. به نظرم دلیل عمده ی این اتفاق ناخوشایند، به نا آشنا بودن نویسندگان(غالبأ شهرستانی) با فرایند چاپ و نشر کتاب برمی گردد. نویسنده های که سال ها بدون امید به چاپ شدن، در خلوت خودشان نوشته اند و عرق ریخته اند. از این دست نویسنده ها زیاد می شناسم. بی نواهایی که هیچ راهی به انتشاراتی ها ندارد و سال ها پرینت رمان یا مجموعه داستانی در قفسه ی کتاب خانه شان به امید چاپ شدن، خاک می خورد. با این اوضاع، چاپ کتاب به هر شکلی غنیمت است و فرصتی باد آورده که نباید از دستش داد، غافل از اینکه اینطور چاپ کردن کتاب، تیر خلاصی است بر تمام زحماتی که نویسنده عمری کشیده است و رویاهایی که برای آینده بافته است. حاصل این کار چیست؟ کتابی که هرگز خوانده نمی شود و فرصتی که به همین راحتی می سوزد.

سوال اینجاست که بعد از صد سال داستان نویسی و چاپ کتاب ادبی در ایران،چرا هنوز مرکزی برای راهنمایی این نویسندگان(عمومأ دور از مرکز!) وجود ندارد؟ چرا اینقدر اوضاع چاپ و نشر بی دروپیکر شده که با وجود ناشران شناخته شده و تخصصی ادبیات، ناشری غیر تخصصی (بعضأ با گرفتن هزینه های گزاف از نویسنده ای نابلد و تازه کار) به خودش اجازه می دهد که حاصل عمر یک نویسنده را با سروشکلی سخیف به نام خودش سند بزند؟! به نظر می رسد با وجود فراگیر شدن سودجویی و دلالی در چاپ کتاب، بیش از هر زمان دیگری وجود مرکزی برای مشاوره دادن به نویسندگان نابلد ضروری به نظر می رسد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

حمید سمندریان سحرگاه امروز درگذشت

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

اگر همه چیز آرام باشد و اوضاع روبراه، قرار است که در نشست آینده ی هفت اقلیم، به نقد آخرین کتابِ آرام ترین مرد ادبیات داستانی ایران بنشینیم.


+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

 برای دیدن همه عکس ها به ادامه بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از مازندنومه

هفت اقلیم اوستا و کتب پهلوی نباید به مثابه هفت اقلیم نیمه افسانه ای هندوان پنداشته شود، چنان که استادان باستان شناس ایرانی و ایران شناسان بزرگ شرقی و غربی چنین نموده اند ؛چه هفت اقلیم اوستا به طور محض نمودار موقعیت جغرافیایی فلات ایران در منطقهً خاورمیانه می باشد که مانند پلی سه قاره کهن را به هم وصل می کند.

از آن جایی که امپراتوری های بزرگ چین و روم تحت نام های سوهی و ارزهی در دوسوی آن قرار گرفته اند،  معلوم می شود که نام اوستایی فلات ایران یعنی خونیرث در اصل به معنی سرزمین راه نخ زرین و درخشان (ابریشم) بوده است.

استاد پورداود در گفتار مفّصلی که در باره هفت اقلیم ایرانیان و هندوان در کتاب گزارش ویسپرد خود آورده ، مانند دیگران هفت اقلیم اوستا را نیمه افسانه ای پنداشته است. این بدان سبب بوده که وی نیز نظیرایران شناسان خارجی اعم از شرقی و غربی به دنبال لغت آنان نرفته، بهتر بگویم که ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

     

   

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

آغاز فصل سرد یا آغاز فصل امتحانات!

این رمان 168 صفحه ای مجموعه ای از دیالوگ های تلفنی شخصیت اصلی رمان(لیلی) با دیگر افراد رمان که با ذکر دقیق زمان گفتگو و مشخص کردن طرف های مکالمه نوشته شده است. لیلی زنی جوان است که با وجود تشکیل خانواده و داشتن دختری کوچک، در حال تحصیل در دانشگاه هم هست. لیلی نمود کامل زنی است که با وجود داشتن تحصیلات دانشگاهی و پتانسیل بالا برای رشد شخصیتی، هنوز اسیر روابط فامیلی و ساختار سنتی خانواده است و خودش را در این ساختار پذیرفته است. زنی که در شبانه روز رفتار قابل پیش بینی و مشخصی دارد و تماس با مادر و مادر شوهر و ... حرف های صدمن یک غاز و سعی در انجام وظایفی که ساختار سنتی خانواده برایش تعیین کرده جزء لاینفک زندگی اش شده. رمان آغاز فصل سرد مجموعه ای ازاین  دیالوگ ها و این دل­مشغولی های تلفنی است و پا از این حد فراتر نمی گذارد.

نکته ی جالب در این رمان این است که گویی مخاطب در حال شنود اتفاقی یک خط تلفن است و جزئیات ریز و درشت این گفتگو را بدون هیچ کمو کاستی می شنود. در ابتدای امر این انتخاب نویسنده برای روایت کردن، به نظر انتخابی جسورانه می رسد اما هرچه جلوتر می رویم، شک و تردید در مورد درستی این انتخاب بیشتر می شود. چرا که نویسنده با ذکر دقیق زمان و طرف های گفتگو، عملأ جای کشف و شهودی برای مخاطب نمی گذارد. اضافه بر اینکه اساسأ این شکل از روایت محدودیت هایی با خودش دارد و نویسنده در ناگفته ها و زیرمتن هاست که می تواند مخاطب را وادار به کلنجار رفتن با متن کند اما با دادن اطلاعات دقیق از طرفین مکالمه، عملأ اجازه ی هیچگونه دخالت و مشارکتی برای کشف، به مخاطب نمی دهد و تا پایان رمان، مخاطب تنها شنونده ای صرف باقی می ماند و باید منتظر بماند که دوباره تلفنی زنگ بخورد و روایت ادامه پیدا کند.

حال اینکه در بسیاری از موارد، تماس های تلفنی همپوشانی لازم را ندارند و اساسأ در خدمت روند داستان نیستند. همین امر باعث اطناب بی دلیل رمانی شده است که میل فراوانی به حرف زدن دارد.

کنش مهمترین اصل در دراماتیک شدن یک داستان است و با توجه به روندی که داستان دارد، این رمان عملأ عاری از یک کنش کلی است. کنش به این معنی که موقعیت اولیه ای (A) که نویسنده برای شخصیت تعریف کرده، طبق فعل و انفعالاتی که شخصیت در طول رمان دچار آن می شود، به یک موقعیت تازه(B) برسد. شخصیت در انتهای رمان همان لیلی ای است که ابتدا ترسیم شده و بدون هیچ تغییری در موقعیت او(چه درونی و چه بیرونی!) به نقطه ی پایان روایت می رسد. البته ناگفته نماند که تغییر موقعیت به صورت جزئی و محدود در قسمت هایی از رمان اتفاق می افتد اما در همان حد محدود باقی می ماند و هرگز منجر به تغییر موقعیتی عمیق و کلی نمی شود.

به نظر می رسد مهمترین معضل این رمان که باعث تخت بودن روایت و بدون کنش بودن آن شده؛ بی دغدغه گی شخصیت اصلی رمان است. لیلی زنی است که کاملأ تن به ساختار سنتی داده و هژمونی خانواده و زندگی زن و شوهری، دغدغه های شخصی او را در خود حل کرده است. تنها دغدغه ای که لیلی در طول داستان دارد، دغدغه ی امتحانات پایان ترم است و عقب نماندن از درس ها! و وقتی که در پایان رمان، امتحانات با(به قول خود لیلی: با خرخوانی) موفقیت به پایان می رسند، انگار همه ی مشکلات او حل می شود و دیگر مسئله ای در زندگی نمی ماند و به قولی زندگی شیرین می شود. شاید اگر برای لیلی دغدغه ی مهمتری در نظر گرفته می شد، آنوقت کنش هم در داستان اتفاق می افتاد و رویدادها و اتفاقات از سطحی شدن و روزمرگیِ بدون تفکر، به عمق و غنای بیشتری می رسید.

ناگفته نماند که در نقاطی از رمان دغدغه های مهمی برای لیلی مطرح می شود اما نویسنده خیلی راحت از کنار آنها می گذرد و دست به انتخاب درستی نمی زند. دغدغه هایی که به نظر می رسد در صورت تاکید بیشتر روی آنها، کار را تا حد یک رمان قابل قبول ارتقاء می دادند. دغدغه هایی مانند حس دگانه ی لیلی به دختر خردسالش(هانا) و حسادت هایش به خواهش لادن و... که در خلوت های شبانه با خودش بیان می شوند.

خلوت ها و تک گویی های درونی لیلی جزء درخشان ترین اتفاقات این رمان هستند که متاسفانه نویسنده راحت از کنارشان گذشته است. این خلوت ها، تنها نقاطی هستند که مخاطب می تواند درونیات لیلی را کشف کند و از حد مسائل روزمره فراتر برود اما این تک گویی ها هم بسیار اندک اند و به مرور خلوت های شبانه هم جولانگاهی می شوند برای تجزیه و تحلیل  امتحانات پایان ترم لیلی!

آغاز فصل سرد به واسطه ی چیدمان مکالمات و انتخاب طرفین مکالمه و همچنین مسائلی که در گفتگوها بیان می شود، دچار اطناب شدیدی شده که جای بسیاری از ضرورت های رمان را گرفته است. رمان جولانگاه سلام و احوال پرسی های معمولی و غیر دراماتیکی است که بعد از چند صفحه ی اول میلی برای خواندن شان نمی ماند. جدا از بجا یا بیجا بودن این شکل از روایت، وقتی نویسنده شگرد مکالمات تلفنی را برای بیان داستانش انتخاب کرده، باید گزیده تر عمل کند و مکالمات را بر اساس ضرورت گفته شدن شان وارد رمان کند. در بسیاری از این گفتگوهای کوتاه بجز حال و احوال کردن معمولی چیزی عاید مخاطب نمی شود.

ارزش گذاری اطلاعات نقیصه ای است که در این رمان به وضوح دیده می شود. ارزش گذاری به این معنی که نویسنده از روی عمد و یا سهو، نقاط با ارزش و کلیدی رمانرا به شدت کمرنگ و فید کرده و نقاطی که بیشترین کاربردشان میتواند رنگ آمیزی و فضاسازی کار باشد را به عنوان مهمترین مسائل رمان مطرح کرده است. برای مثال، ورشکست شدن پدر و یا دلایل برگشتن خواهر لیلی از فرنگ و حس های دوسویه ی لیلی به دخترش به مراتب دغدغه های مهمتری از امتحانات پایان ترم و شرکت در جشن تولد و شرکت در مراسم ختم و ... هستند که سرتاسر رمان را پوشش داده اند.

از لحاظ انتخاب شخصیت اصلی هم به اعتقاد بنده نویسنده انتخاب درستی نداشته است. یکی از بهترین شخصیت هایی که در این رمان ساخته می شود، شخصیت لادن(خواهر راوی) است شخصیت چندسویه تری است و دغدغه هایش از او شخصیتی مستعدتر برای روایت کردن می سازد. لادن در زندگی بالا و پایین بیشتری کشیده و دلمشغولی های جذاب تری برای مخاطب دارد. حال این شخصیت را باید مقایسه کرد با لیلی ای که مهمترین دغدغه اش درس خواندن و کارهای روزمره است. شخصیتی که همواره می خواهد در امتحانات و زندگی زناشویی و فامیلی نمره ی بیست بگیرد و دختر شایسته ی کلاس و خانواده باشد!

از نکات قابل توجه در رمان آغاز فصل سرد، روان بودن روایت است که مخاطب را در خوانش کمتر دچار مشکل می کند. همچنین نویسنده نشان داده که اشراف قابل قبولی به روابط اجتماعی و ساختار خانواده دارد و به راحتی می تواند یک خانواده را با تمام دغدغه هایش در یک قاب نشان دهد و جزئیات قابل توجهی را به نمایش بگذارد. برای مثال وقتی علی(شوهر لیلی) از دغدغه هایش در شرکت و حضور در مناقصه می گوید، اطلاعات به قدری کامل است که مخاطب به راحتی آن را می پذیرد و با آن ارتباط برقرار ی کند.

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

1- این روزها به دعوت بروبچه های جشنواره داستان بانه، در کردستان به سر می برم. بانه شهر غریب ایست. شهری امن که سال هاست به واسطه ی داستان با آن پیوند خورده ام و کوچه به کوچه اش را مال خودم کرده ام. داستان نویس ها و یا به قولی(چیرووک نویس ها) شهر بانه، جزأ سینه سوخته های ادبیات و داستان اند که بدون هیچ چشم داشتی ده دوازده سال است با چنگ و دندان این جشنواره را نگه داشته اند. کسانی که خیلی از داستان نویس ها و آدم های درگیر با جشنواره ها هم ممکن است حتی اسم آنها را هم نشنیده باشند. شاید خیلی ها هنوز اسم صدیق کریم پور و فواد جهانی و سوران حسینی را نشنیده باشند اما این سه نفر به همراه چند اسم دیگر، سال هاست چراغ داستان و چیرووک نویسی را در مرزی ترین نقطه ی ایران روشن نگه داشته اند. درود بر شرافت شان. 

2-اگر بخواهم از بد و بیراه های کامنت دانی ام و کامنت های رکیک و سراسر فحش و توهین و بددهنی حرفی بزنم تکرار مکررات است و ناخوشایند، اما در این زمینه لازم است چند نکته را متذکر شوم. اول اینکه تجربه ثابت کرده که کامنت های فحش هر وقت که اسمی از هفت اقلیم به میان می آید بیشتر می شود و این نشان دهنده ی ریشه ی عصبانیت این فرد یا افراد از بنده و نام های مورد توهین، است و البته نشان دهنده ی این که هفت اقلیم راهش را درست رفته چون مرام ما با این بی مایه ها هرگز هم خوانی ندارد. نکته دوم و مهمتر اینکه بعد از دریافت کامنت هایی از شاملو و سناپور و بهبهانی و... کامنت های به اسم دوست بسیار عزیز و نازنین ام علیرضا محمودی ایرانمهر دریافت می کنم! کامنت نویس فحاش، شاید اطلاع نداشته باشد که رفاقت من و علیرضا محمودی ایرانمهر از یه دهه هم بیشتر است و جزء معدود آدم هایی است که من ارتباطم را کماکان با او حفظ کرده ام. این نشان می دهد که ذهن بیمار و خطرناک این (آدم!!) هیچ حد و مرزی از اخلاق نمی شناسد و از همه طرف درو می کند. دلیل توضیحم این بود که ممکن است این بیمار، با این اسم برای کسان دیگری هم کامنت گذاشته باشد و موجب تردید کسی شود. این اطمینان را می دهم که روح علیرضا محمودی ایرانمهر با این مزخرف گویی ها بیگانه است.

3-بارها تاکید کرده ایم که هفت اقلیم برای همه ی ماست و من و دوستانم تنها اجرا گر آن هستیم. جلسات نقد کتاب هم همینطور. چندماه تلاش کردیم که جایی آبرومند را برای جلسات نقد پیدا کنیم و خوشبختانه به همت دوستانم توانستیم فرهنگ سرای رسانه را برای برگزاری جلسات نقد هماهنگ کنیم. فرهنگ سرای رسانه جزء مرکزی ترین فرهنگ سراهای تهران است و دسترسی به آن برای عموم بسیار راحت است. امیدوارم با حضور در این جلسات، بتوانیم این اندک امکانی که به داستان و داستان نویسی اختصاص داده شده راحفظ کنیم. برای بهتر برگزار شدن جلسات هم از هر ایده ی قابل اجرایی استقبال می کنیم. کتاب خوب کمتر دیده شده هم برای جلسات نقد معرفی کنید.

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان فارسی بخند نوشته سپیده سیاوشی با حضور میترا الیاتی و پدرام رضایی زاده نقد می شود. این نشست، دوشنبه 19 تیرماه ساعت 5 تا 7 عصر در فرهنگسرای رسانه برگزار می شود. شرکت در این جلسه برای عموم آزاد است.

آدرس: ضلع جنوب غربی میدان ولیعصر، ابتدای بلوار کشاورز، فرهنگ سرای رسانه

«توضیح: به خاطر بعضی مسائل، از جمله بی دقتی ذاتی بنده در وبلاگ نویسی متن خبر اشتباهاتی داشت که بعد از خواندن مطلب پدرام رضایی زاده عزیز با عنوان غلط ننویسیم متوجه آن شدم. مطمئنأ پدرام رضایی از نیکان ادبیات است و مورد احترام جمیع دوستان. بابت این اشتباه سهوی، از ایشان عذرخواهی می کنم»

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان من ژانت نیستم با حضور محمد طلوعی نویسنده کتاب در شهر رشت نقد می شود. در این نشست، کیهان خانجانی و اعضاء کارگاه عصر چهارشنبه ما به نقد و برسی کتاب می نشینند.

+ نوشته شده در  دهم تیر 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

سیزدهمین نشست نقد کتاب هفت اقلیم دوشنبه، نوزدهم تیرماه ساعت 5 تا 7 عصر در فرهنگ سرای رسانه، واقع در میدان ولیعصر برگزار می شود. این نشست که اولین جلسه هفت اقلیم در سال 91 هم به حساب می آید، اختصاص دارد به نقد و برسی مجموعه داستان فارسی بخند نوشته سپیده سیاوشی که توسط نشر قطره در سال 90 منتشر شده است. طی روزهای آینده منتقدان و خبرهای تکمیلی این جلسه اعلام می شوند.

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی نبودم. تصمیم گرفتم مدتی تنها برای خودم باشم و نزدیک ترین دوستم. آیت. بی نوا خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم. حال و روزش تعریفی نداشت. داشت کارش به جاهای باریک می کشید. کلی صحبت کردیم، با هم مسافرت رفتیم، قدم زدیم، شادخواری کردیم، توی سرو کله ی هم زدیم و... خلاصه اینکه خوش گذراندیم. خوشبختانه الان که دارم این پست را می نویسم حالش خیلی بهتر است. چند روزی می شود که دارم دنبال یک کنده چوب بزرگ و مناسب می گردم که بعد از مدت ها تشویقش کنم مجسمه سازی را از سر بگیرد.  طفلک کار با چوب را دوست دارد. الان دارد موزیک گوش می دهد و من از فرصت استفاده کردم که به کارهای مانده ام سروسامانی بدهم. دلیل این چند روز نبودنم تنها همین بود.

 و اما هفت اقلیم: جایزه ادبی هفت اقلیم هم رفته رفته دارد به روزهای اوج کاری نزدیک می شود. امسال با وجود دوستان خوبم، رضا فکری و مینو عبداله پور و مرضیه سبزعلیان، جایزه سروشکل بهتری پیدا کرده. کارها روی روال است و تیم داوری هم نهایی شده و همین روزها به صورت رسمی کارش را شروع می کند. جلسات نقد کتاب هفت اقلیم هم گوش شیطان کر، بعد از مدت ها بی خبری و رخوت و البته تنبلی، به زودی زود به شکلی تازه و البته کاربردی تر، کلید می خورد و فرصت دوباره ای می شود که دوستان را ببینیم و از حال و روز هم باخبر شویم. فعلأ همین!

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

 به نقل از وبلاگ فرشته نوبخت

شماره‌ی صفرِ «داستان‌نامه» منتشر شد. در این شماره می‌خوانیم: نقدی بر داستانِ ریزماهی، نوشته ی نداکاووسی‌فر – بررسیِ مجموعه داستانِ «ایستادن زیرِ دکلِ برقِ فشارقوی» نوشته‌ی داوود غفارزادگان-  درباره‌ی داستانِ «دختر خاله‌ها» نوشته ی جویس کارول اوتس -  داستانی از کورت کوزنبرگ، ترجمه‌ی رضا نجفی – نویسنده و مخاطب کجا به هم می‌رسند؟ - پیشینه‌ی قصه‌گویی در ایران -  اقتباس‌های ادبی و سینمایی -  پیش‌درآمدی بر تحلیلِ روان‌کاوانه‌ی داستان و داستان‌هایی از آیت دولتشاه و فرشته نوبخت... «داستان‌نامه» نشریه‌ای اینترنتی است که به همتِ جوادِ جزینی و مصطفا علیزاده منتشر شده است. برای دریافت آن می‌توانید اینجا کلیک کنید.


برچسب‌ها: جواد جزینی, داستان نامه
+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

 تحلیلی از خسرو عباسی خودلان بر مجموعه داستان خویش خانه

توضیح: این نقد قرار بود سال قبل در روزنامه ی روزگار چاپ شود که بازی روزگار، روزگار را همان روزها توقیف کرد. ممنون از دوست عزیزم خسرو عباسی خودلان و تحلیل زیبایی که بر کتابِ حالا سال خورده ی خویش خانه نوشته است.

آیت دولتشاه- خویش خانه

 در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را و آن را مزمل ها ساختند و خیش ها آویختند چنان که آب از حوض روان شدی و به طلسم بر باغ شدی و در مزمل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند.

تاریخ بیهقی تصحیح جعفرمدرس صادقی نشر مرکز چاپ سوم1388

تلاش انسان همواره به شناخت مسائلی که در درونش (مسائلی که در ذهن و  روان و تنش) و دنیای خارج از وجودش می گذرد معطوف بوده است. هر پدیده درونی یا بیرونی تا زماني كه براي انسان ناشناخته است همواره ترسی بَدَوی با خودش به جان انسان انداخته است. از سویی مرگ به عنوان بزرگترین راز هستی از بدو تولد همراه آدمی است. هر گاه پدیده ای ناشناخته با مرگ همخانه می شود به گونه ای تبدیل به یکی از دغدغه اصلی انسان می شود. به نظر می رسد حضور پررنگ مولفه مرگ و همخانه شدن آن با پدیده های ناشناخته در داستان های مجموعه داستان خویش­خانه اثر آیت دولتشاه بحران هایی بوجود می آورد که آدم ها را تا مرز پریشانی پیش می برد و....


برچسب‌ها: خسرو عباسی خودلان, نشر افکار, خویش خانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

در حال خواندن مجموعه داستان بودای رستوران گردباد حامد حبیبی ام. بدون شک حامد حبیبی نویسنده ی خوب و صاحب سبکی است که طرفداران خودش را هم دارد، اما هنوز نتوانسته ام به داستان های این مجموعه نزدیک شوم و یا به قولی ارتباط برقرار کنم. با آنجا که پنچرگیری ها تمام می شود هم همین مشکل را داشتم. داستان ها انگار خط سیر منطقی خودشان را طی نمی کنند و یکهو سر از جای دیگری در می آورند. توضیح این مسئله نیاز به یک فرصت بهتر دارد که مطمئنأ الان نیست. امیدوارم در ادامه بتوانم ارتباط بهتری با داستان های بودای رستوران گردباد که اسمش را خیلی دوست دارم برقرار کنم. البته در این دو سه داستانی که تا حالا از مجموعه خوانده ام هم می شود رد پای تیزهوشی و طنز ناب حامد حبیبی را دید. در ضمن اسم یکی از داستان های این مجموعه به نظرم فوق العادست: گیلاسی غلتیده زیر مبل

                                                              

رمان جدید کامران محمدی اینجا باران صدا ندارد تازه وارد بازار شده. سبک کامران محمدی را در نوشتن دوست دارم. نویسنده ای که می داند چه چیزی می خواهد بنویسد و نگاه مهندسی شده ای به داستان و رمان نویسی دارد و این به خودی خود امتیاز بزرگي در نوشتن است. کامران محمدی در دو رمان قبلیش نشان داده که دغدغه ی کشف و واکاوی روابط آدم ها را دارد و البته نوعی تقدیر گرایی و تصادف که به نحوی خودش را در آثار محمدی نشان داده. فارغ از تمام این ویژگی ها، چیزی که کار کامران محمدی را برای من ارزشمند می کند، پر کاری و پیوسته نویسی اوست. نویسنده ای که نشان داده در بادِ کار های قبلی اش نمی خوابد و در سه چهار سال اخیر، بدون گرفتار شدن در دام حاشیه های ادبی، حضور مداوم و پررنگی در عرصه ی چاپ کتاب داشته.                                                                                                                                                  

                                                             

جن زیبایی که از پترا آمد بلاخره از ارشاد آمد و با استقبال چشمگیری در نمایشگاه کتاب روبرو شد. خود من در چند ساعتی که با دوستان در غرفه ی نشر افکار در حال خوش و بش بودیم این استقبال را به چشم دیدم. علی کرمی از آن دست آدم هایی است که نمی شود در غالب یه مدیوم خاص گنجاندشان. کلأ ذهن خلاقی دارد و بیشتر به نقاش هایی می ماند که با چند سطل رنگ بزرگ و بوم های گسترده، دیوانه وار رنگ را روی بوم می پاشند و در آخر دست به خلق اثر هنری می زنند. این نگاه را می شود در طرح جلد این کتاب هم دید که طرحی چپکی است که خودش از خودش کشیده البته در هیبت یک جن زیبا! نکته ای که این کتاب را برای من خاص می کند، رکوردی است که در بین کتاب های معطل مانده نشر افکار در ارشاد برای خودش ثبت کرد و پیگیری و خستگی ناپذیری نویسنده تا وقتی که بلاخره موفق جن را از ارشاد ترخیص کند.

                                                             

رنگ لثه ی ببر از حمید پارسا هم در ایام نمایشگاه کتاب چاپ شد. هیچ جای تعجبی ندارد اگر این کتاب هم مثل خیل عظیم کتاب هایی که در عین شایستگی به حق شان نمی رسند، دیده نشود. خود نویسنده ی آن هم ید طولایی در دیده نشدن دارد. تهران زندگی نمی کند و زندگی در دورود لرستان را دوست دارد. خاصیتی که باعث شده آنقدری که شایستگی اش را دارد دیده نشود.حمید پارسا از آن دست نویسنده هایی است که ساعت ها می شود در مورد داستان با او حرف زد و تمام مدت حرف های تازه شنید. حرف هایی که نشان از یک سیر مطالعاتی عمیق دارند و بدون آب و رنگ روشنفکری گفته می شوند. رنگ لثه ی ببر با حذف چند داستان مهم اش از ارشاد مجوز گرفت اما همین چند داستان باقی مانده هم به خوبی نشان دهنده ی توانایی این نویسنده هستند. این کتاب را نه برای دیده شدن نویسنده، بلکه برای لذتی که نصیب خواننده می کند باید خواند.

                                                             


برچسب‌ها: حمید پارسا, کامران محمدی, حامد حبیبی, علی کرمی
+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

آغاز فصل سرد عنوان رمانی از ضحی کاظمی است که سال ۹۱ توسط نشر افراز چاپ شده است و در ایام نمایشگاه کتاب امسال هم با استقبال خوبی روبرو شد و جزء آثار پرفروش نشر افراز بود. رمان آغاز فصل سرد، جدا از همه ی ضعف و قدرت هایی که دارد، یک ویژگی مهم دارد و آن هم روایت شدن به وسیله ی گفت و گوی تلفنی شخصیت اصلی رمان با دیگر شخصیت های رمان است. این تمهید نویسنده با تمام محدودیت هایی که برای رمان و روایت آن ایجاد کرده، باعث خوش خوان بودن رمان شده است. به طوری که خیلی راحت و بی درد سر می شود آن را یک نفس خواند. این رمان با توجه به شکل بیرونی روایت، رمانی متفاوت به حساب می آید که با جریان های داستان نویسی این روزها شباهتی ندارد! به زودی نقد مفصلی بر این کتاب می نویسم.


برچسب‌ها: نشر افراز
+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

اصغر الهی در گذشت.
+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

زیر آفتاب خوشخیال عصر تقریبأ ایرانی ترین کاری است که در چند سال اخیر خوانده ام. رمانی که آدم هایش همان قدر زنده و واقعی و ایرانی هستند که همه ی مردم هستند. رمانی که دست روی پنهانی ترین و نادیدنی ترین نقطه های اجتماعی گذاشته و با متانت قابل ستایشی دست به واکاوی معضلات این بخش ناپیدا از جامعه زده است. جامعه ی یهودیت ایران و دغدغه های دینی و فرهنگی و.. این اقلیت دینی، با وجود داشتن تمام شاخصه های زندگی ایرانی، چیزی است که کمتر مورد توجه نویسندگان و هنرمندان قرار گرفته است. جیران گاهان با شجاعتی قابل ستایش دست به این خطر زده است و دنیایی را ساخته که در عین غریب بودن، آشنا است و واقعی. دنیایی با چارچوب های محکم که مجبور است تن به محدودیت هایی که اکثریت برایش تعیین می کند بدهد. جدا از این وجهه رمان، چیزی که زیر آفتاب خوشحیال عصر را خواندنی و جذاب می کند، روان بودن روایت و واقعی بودن آدم هاست. دنیایی که بر خلاف داستان های لوکس این روزگار، دخترهایش هنوز از مادر پس گردنی می خورند، پدرهایی که بدون ژست های روشنفکرانه، هنوز در وجودشان خشونت دارند و پیر دخترهایی که ساز می زنند و آواز می خوانند و دلبری می کنند. به طور کلی جیران گاهان در این رمان تنها یک مرز را در هم نشکسته. بلکه از لحاظ انتخاب شخصیت ها و چیدمان آدم ها هم دست به کار بزرگی زده است. به شخصه رمان زیر آفتاب خوشخیال عصر را یک شنا در جهت مخالف تعبیر می کنم و نویسنده اش را شناگری می دانم که می خواهد به مرز های ناممکن وارد شود. با استقبال خوبی که از کتاب شده، فکر می کنم خیلی ها این رمان را خوانده اند اما اگر کسی هنوز این رمان را نخوانده، حتمأ شانس خواندن یک رمان ایرانی خوب را از دست ندهد.


برچسب‌ها: جیران گاهان, رمان ایرانی, زیر آفتاب خوشخیال عصر
+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1391ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از چیپ ترین و دم دستی ترین برداشت هایی که همیشه از قلعه ی حیوانات جرج اورول می شود، تطبیق دادن شخصیت های این رمان با ساختار حکومت هاست. این رمان ید طولایی در ایجاد این فرافکنی و توهمِ مخرب بودن قدرت برای زیر دست ها دارد. اما قلعه ی حیوانان به نظرم بیشتر از اینکه نقد یک ساختار اجتماعی و حکومتی باشد، به قول هانا آرنت؛ نقد اخلاق شخصی و وظایف اجتماعی ما آدم هاست. کتابی که مدام گوشزد می کند هی آقا، هی خانم، هی کسی که وقتی این رمان را می خوانی سر تکان می دهی و خیره به نقطه ای نامعلوم، متفکرانه می گویی: (اِ اِ اِ... راس می گه ها، تازه می فهمم این فلان فلان شده چطور به اینجا رسیدن...!) همین حالا، خود خودت، نه حتی وقتی که در راس یک امر مهمی قرار بگیری، بلکه همین حالا که هیچ کاره ای هم نطفه ی بی اخلاقی و ضد آرمان بودن را در خودت داری و خودت خبر نداری. بیخود کسی را متهم نکن. قلعه ی حیوانات نمایشگاه تمام عیار دیو و ددهای درون ماهاست. گوشزد اینکه تو حتی در همین رسانه ی کوچک و حقیرت هم، سانسورچی به غایت لایقی هستی. به شخصه به جنبه و ظرفیت بالای مسئولین بالاتر بیشتر از افکار شماهایی که دم از اخلاق و... می زنید اعتماد دارم. قلعه ی حیوانات نقد بدذاتی های درون ماست، کاری به حکومت ها ندارد.


برچسب‌ها: قلعه حیوانات, جورج اورول, اخلاق
+ نوشته شده در  دهم خرداد 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

قبل از خواندن خبر، از طرف خودم و دیگر برگزار کنندگان جایزه ادبی هفت اقلیم، از سرکار خانم مریم حسینیان داور محترم این دوره، بابت کوتاهی به عمل آمده و عدم هماهنگی و دعوت رسمی از ایشان برای حضور در اختتامیه، عذر خواهی می کنم. این اتفاقات تنها به کم تجربگی تیم برگزار کننده و پیش آمدن موانع ناگهانی و خارج از اراده برای دبیرخانه، بر می گردد. امید است که با دقت بیشتر، هرگز شاهد رنجش خاطر عزیزانی که بدون هیچ چشمداشتی یاری گر ما بوده اند نباشیم.

به نقل از خبرگزاري مهر

دومین جایزه ادبی کتاب سال هفت اقلیم، به زودی کار خود را با قطعی شدن تیم‌های داوری آثار شروع کرده و در شب یلدای سال جاری به کار خود پایان خواهد داد.

به گزارش خبرنگار مهر، این دوره جایزه ادبی هفت اقلیم، در واقع سومین دوره برپایی این جایزه و دومین دوره‌ای است که در آن کتاب سال در قالب رمان و مجموعه داستان انتخاب خواهد شد. در حال حاضر گروه‌های داوری این دوره از جشنواره در حال تشکیل شدن است.

داوری این دوره از جشنواره توسط 10 گروه 2 نفره انجام خواهد شد که هر گروه یک سرگروه یا داور اصلی دارد که اصلی بودن داور گروه به پیشکسوت بودن و کارنامه کاری او باز می‌گردد. داور دیگری که او را در گروه داوری یاری خواهد کرد، از نویسندگان و منتقدان جوان‌تر ادبیات کشور خواهد بود. این نوع چینش طبق سخنان دست‌اندرکاران این جشنواره به این دلیل است که هیچ اثری به خاطر یک رای از گردونه داوری حذف نشود.

در حال حاضر 8 نفر از داوران دومین جایزه کتاب سال هفت اقلیم قطعی شده‌اند که عبارت‌اند از: محمد کشاورز، محمدکاظم مزینانی، میترا الیاتی، احمد دهقان، پدرام رضایی‌زاده، کیهان خانجانی، مریم حسینیان و محسن حکیم‌معانی. داوران دیگر این جشنواره هم طی روزهای آتی قطعی شده و آن‌ها نیز معرفی خواهند شد.

در حال حاضر کار دبیرخانه این جشنواره آغاز شده و فراخوان سومین جشنواره هفت اقلیم یا دومین جایزه کتاب سال هفت اقلیم،‌ برای همه نشریات ادبی تهران و شهرستان‌های کشور ارسال شده است و تا چندی دیگر به صورت رسمی منتشر خواهد شد. این دوره از جشنواره به داوری کتاب‌های رمان و مجموعه داستان چاپ اولی در سال 90 اختصاص دارد. مراسم پایانی این دوره از جشنواره قرار است همزمان با شب یلدای امسال برگزار شود.


برچسب‌ها: جایزه ادبی هفت اقلیم, هیئت داوران, خبرگزاری مهر
+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت

مدهوش می گذاری یاران مهربانت

....

*سعدی

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

سال قبل وقتی اسم مجموعه داستان خویش خانه را در بین کاندیداهای جایزه گلشیری دیدم حسابی سرحال آمدم. بیشتر از همه چیز، به خاطر اینکه فکر می کردم امکان حضور در جشن اختتامیه جایزه ی نازنین گلشیری رو پیدا کرده ام.  بهتریت بخشش هم همین بود. حضور در جمعی که دوست شان دارم و آدم هایی که هرکدام شان سری هستند که بدون شک به تن شان می ارزد. خلاصه اینکه نشد. اختتامیه بی سروصدا برگزار شد و تنها نفرات اول دعوت شدند و کاندیداهای جایزه هم امکان حضور پیدا نکردند. حق هم دارند البته با این شرایط و این همه محدودیت. کاش می شد جمعه باشیم و بعد از اختتامیه به دوستانمان تبریک بگوییم. حالا تبریک را از همین جا می گویم. تبریک به همه ی نفرات اول و مخصوصأ نداکاووسی فر و امیرحسین یزدان بد که در بخش مجموعه داستان اول،  به شایستگی گوی رقابت را از بقیه ربودند. امیدوارم شرایط به گونه ای پیش برود که سال های آینده، جشنی درخور این جایزه ی به نام و تاثیر گذار برگزار شود. باشد که ما نیز آرزو به دل نمانیم.


برچسب‌ها: جایزه گلشیری, اختتامیه, خویش خانه
+ نوشته شده در  ششم خرداد 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

ترکیب هیئت داوران دور دوم جایزه اندک اندک در حال تکمیل شدن است. از بین داورانی که دور قبل افتخار همکاری با آنها را داشتیم، نویسندگانی که در سال 90 اثری چاپ کرده اند، در جمع داوران این دوره حاضر نیستند. ضمن خسته نباشید و قدردانی از زحمت این عزیزان، این تصمیم تنها به خاطر احترام به کتاب نویسندگان و ارزیابی تمام کارهای منتشر شده گرفته شده است. طبق اساسنامه جایزه ادبی هفت اقلیم، اعضأ اجرایی و داورانی که در جایزه فعالیت دارند کتابشان از دور داوری حذف می گردد. در دور قبل کتاب استاد احمد آرام و جواد جزینی و محمد کاظم مزینانی به علت حضور این بزرگواران در هیئت داوری، از داوری حذف گردید. نکته ی دوم اینکه این دور، داوری هم در بُعد ترکیب بندی و هم در شکل داوری بسیار متفاوت تر از دور قبل خواهد بود.


برچسب‌ها: جایزه ادبی هفت اقلیم, دور دوم
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

........

بهارِ عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش

که چون همیشه بهار ایمن از گزندِ خزانی

تو را چه غم که سری پایمال عشق تو گردد

که بر عزای عزیزان سمندِ شوق برانی

به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم

هنوز ذوقِ گذشت و صفای عشق ندانی

* گزیده ای از شعر همیشه بهار- ه.ا.سایه (ابتهاج)- مشق سایه

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

از تمام دم و دستگاه شعر سبک هندی و بعضی شاعراش که آدم گاهی فک می کنه طفلک وقتی شعر می گفته، چیزی خوره تو سرش، عاشق کشف ماده تاریخ هاش هستم. عاشق پیدا کردن یه راز از لابلای حرفایی که به ظاهر بی معنا و بی سروته می رسه! اصلأ سبک هندی به نظرم یه جور ژانر پلیسیه!

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... 

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

رمان «شهریور هزار و سیصد و نمی‌دانم چند...» نوشته طلا نژادحسن در فرهنگسرای اخلاق نقد می‌شود. این جلسه نقد با حضور شهرام اقبال‌زاده(دبیر سرویس ادبیات داستانی نشر قطره) و فرحناز علیزاده(مدیر نشست های نقد کتاب فرهنگسرای اخلاق) و نویسنده ی اثر، برگزار خواهد شد. رمان «شهریور هزار و سیصد و نمی‌دانم چند»، اواخر سال 1390 از سوی نشر قطره منتشر شده است.

 
 این نشست روز پنجشنبه از ساعت 16 الی 18 در فرهنگسرای اخلاق در خیابان پیروزی، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی، جنب پارک گلزار برگزار ‌می‌شود.

برچسب‌ها: طلا نژاد حسن, شهریور هزار و سیصد و نمی دانم چند
+ نوشته شده در  دوم خرداد 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

تو لری مَثَلی هست که می گه« دوستی بی دلیل دیدیم اما دشمنی بی دلیل نه!» فارسی هم همچو ضرب المثلی داره با کمی تغییر اما من لریشو به کار بردم که بگم چقد روراستم تو حرفم!

. القصه: بدور از تمام احساسات پارانویایی و تئوری پردازی های همراه با توطئه ای که همه ی ما کم و بیش داریم، چند وقتیه دوستانی (که عمیقأ براشون احترام قائلم!) رو می بینم که یکباره از موضع دوستی و رفاقت، به جبهه ی دشمنان قسم خورده و پر از نفرت پیوستند و عداوتشونو همه جوره دارن نشون می دن! یکی نیست به این دوستان بگه برادر من، خواهر من، چرا آخه؟! اگر دشمنیت دلیلی داره، خب خداوند همزمان یه زبان قرمزِ بلندِ کارکشته هم به شما داده خب؟! آقای عزیز خانم عزیز  مشکلت چیه؟! عجیبه که هرچی هم آدم به آخرین خاطرات و آخرین برخوردهاش با اون فرد فکر می کنه، می بینه چیزی جز گل و بلبل بینشون نبوده والا! آخه نمی شه که آدم پیش خودش در مورد یکی یه فکری بکنه و بعد براساس همون فکر قضاوت کنه و بر اساس همون قضاوت، در دادگاه غیر حضوری، طومار دوستی رو غیابأ در هم بپیچه!!! در ضمن عزیز دل برادر، حتی اگه فکرت هم درست و قضاوتت از روی ادله ی محکم باشه، مگه نعوذ بالله ماها پیغمبریم!؟ مگه خودت اشتباهی تو کارت نیست؟ خب بگو! حرف بزن! نذار تبدیل به یه مسئله ی ریشه دار بشه! انصاف خوب چیزیه والا!

چندوقتی بود تو دلم مونده بود اینو اینجا ینویسم. نمی گفتم می ترکیدم!

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

معنا باختگی همواره به عنوان جان مایه ی ابزردیسم مطرح شده و می شود. جهانی خالی از معنا و خنثی، همراه با ارزش هایی معلق. منتظر و نامنتظر. انتظاری که نه چیزی در پس دارد و نه راهی است برای رسیدن به موقعیتی تازه. تنها یک موقعیت معلق است. نوعی شهود که زمان را ایستا می کند و حرکت را متوقف. معناباختگی لزومأ به معنای افسردگی و یا ناامیدی نیست. افسردگی شرایطی وابسته به حال فرد است و نا امیدی وضعیتی انفعالی است که هر آن امکان دگرگونی اش وجود دارد. معنا باختگی به خودی خود عصاره ی کشتن امید و انتظار را هم در خود دارد. تبعیدی خود خواسته که جهان را همان گونه که هست می پذیرد و از آنجایی هم که قصد جنگیدن با شرایط حاضر را ندارد، نمی توان آن را حرکتی مازوخیستی و آنارشیستی به حساب آورد. تنها یک شرایط است که طرفداران خاص خودش را دارد.

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب


*شعر از رباعیات خیام

*عنوان از مجموعه داستان سودابه فرضی پور

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

جایزه ادبی هفت اقلیم

 جایزه ادبی هفت اقلیم وارد دومین دوره اش شده است. دور قبل با تمام ضعف و قدرت هایش یک درس بزرگ برای من و بچه های هفت اقلیم به همراه داشت و آن هم اینکه هرکاری و هر حرکتی، فارغ از نیت واقعی انجام دهنده اش، بازتاب های متفاوتی به همراه خواهد داشت و  کسانی که به هر دلیل، حرکتی باب میل شان نباشد، می دانند کجا را هدف قرار بدهند که تمام رشته های آدم را پنبه کنند و از هم بپاشند. به قولی، لُرغیرتی! کردیم و با روحیه ای که اسمش را کار هیئتی! می گذارم، در هرصورت بارمان را کژدار و مریز به منزلگاه رساندیم. امسال اما جدی تر از قبل، با بچه های هفت اقلیم نشستیم و  ساعت ها جروبحث و همفکری کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تنها راه ادامه دادن و از پا نیفتادن، این است که چهارچوب مندتر و با برنامه تر از قبل حرکت کنیم و نگذاریم با فشار بیرونی بر یک نفر، شیرازه ی جایزه از هم بپاشد. راستش قبلأ هم می خواستیم با برنامه تر و نظام مند تر باشیم اما شاید انگیزه و شرایط زمانی ای که من داشتم را بقیه دوستان نداشتند و یا هنوز اهمیت کار برایشان مشخص نشده بود. دور قبل دبیری تفکیک نشده بود و بیشترین فشار ممکن روی بنده بود... بگذریم. به هرحال بنده و خسرو عباسی به عنوان موسسین جایزه، امسال تصمیم گرفته ام که با تقسیم مسئولیت و پخش کردن کارها بین اعضاء، هم بار خودمان را سبک تر کنم  و برای کارهای نوشتن مان بیشتر وقت بگذاریم و هم اینکه برای دوستان نویسنده و باانگیزه ای مانند مینو عبداله پور و رضا فکری مجالی باشد که بیشتر توانایی های اجرائی شان را نشان دهند. طبق تصمیماتی که در مجمع گرفته شد، امسال قرار است بنده فقط دبیر علمی جایزه باشم و دبیر اجرایی جایزه به عهده ی رضا فکری باشد. مینو عبداله پور هم سمت دبیری هیئت داوران را بر عهده خواهد داشت. مطمئنأ امسال این دوستان کار سنگینی در پیش خواهند داشت و امیدوارم با برنامه ریزی و نظم بیشتر، بتوانیم سربلند به نقطه ی پایان برسیم.

 اما این تقسیم مسئولیت دو حسن مهم برای جایزه خواهد داشت: اول اینکه هر سال با تغییر دبیر اجرایی، نیرو و فکری تازه به دبیرخانه تزریق می شود و از حالت تک صدایی خارج می شود و دوم اینکه به خاطر خصوصی بودن جایزه و نبود چارتی اداری، با این راهکار دبیرخانه قدرت نظارت بر کار اعضا را پیدا خواهد کرد. اساسنامه ی جایزه هم گوش شیطان کر، بعد از بارها اصلاح و بازنویسی، به زودی در معرض دید عموم قرار خواهد گرفت.

نکته ی دیگر اینکه: هفت اقلیم یک جریان مستقل و بی ادعاست که از دل بحران ها و نیازهای همین ادبیات بیرون آمده است.  به دسته و گروه خاصی تعلق ندارد و برایش ادبیات و ادبیت یک متن(فارغ از گرایش فکری نویسنده اش) در اولویت است. طیف متنوع کتاب های برگزیده و کاندید شده و داوران دور قبل به خوبی گواه این رویکرد هفت اقلیم است و تا زمانی که بنده در این جایزه هستم، این رویکرد ادامه خواهد داشت. با شناختی هم که از دبیر اجرایی جایزه و دبیر هیئت داوران دارم، این اطمینان را می دهم که هفت اقلیم، قدرتمند تر و بی حاشیه تر از قبل به راهش ادامه خواهد داد.

و نکته آخر: جلسات نقد کتاب هفت اقلیم، به زودی آغاز به کار خواهد کرد. خبرهایش را به زودی در خبرگزاری های معتبر منتشر خواهیم کرد.


برچسب‌ها: جایزه ادبی هفت اقلیم
+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از خبرگزاری مهر

اولین رمان آیت دولتشاه با عنوان «این بازی کی تمام می‌شود؟» مجوز چاپ گرفت و توسط نشر چشمه منتشر می‌شود.

آیت دولتشاه نویسنده در گفتگو با خبرنگار مهر، گفت: بعد از نوشتن مجموعه داستان «خویش‌خانه»، «این بازی کی تمام می‌شود؟» اولین رمان من است که حدود 10 روز پیش مجوز چاپ آن صادر شد و قرار است توسط نشر چشمه منتشر شود. این رمان در فضای تئاتر و هنر نمایش جریان دارد.

وی افزود: نگارش این رمان 2 سال پیش به پایان رسید که بعد از یک وقفه چند ماهه شروع به بازنویسی آن کردم. کتاب حدود یک سال در نشر چشمه بود و چند ماهی را هم در ارشاد گذراند تا مجوز چاپ را دریافت کند. اما کتاب بدون هیچ‌گونه اصلاحیه‌ای مجوز گرفته است. فضای این کار با داستان‌های قبلی‌ام بسیار متفاوت است و بیانگر زندگی جوانان امروز است که در فضای تئاتر و دانشگاه‌های تئاتری فعالیت دارند.

این نویسنده گفت: متنی که من به نشر چشمه تحویل داده‌ام 150 صفحه بود. بنابراین نسخه چاپی کتاب حجمی در همین حدود خواهد داشت. ویرایش کتاب بعد از نگارش نسخه‌ نهایی‌اش تا یک سال و نیم پیش ادامه داشت و بعد از آن در چرخه تحویل به ناشر و اخذ مجوز از ارشاد قرار گرفت و در نهایت هم حدود 10 روز پیش و در ایام نمایشگاه کتاب تهران مجوز چاپ آن صادر شد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از  خیر گزاری ایسنا

آیت دولتشاه از کسب مجوز رمانش با عنوان «این بازی کی تمام می‌شود» خبر داد.

به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، این نویسنده با بیان این‌که فضای رمان «این بازی کی تمام می‌شود» با مجموعه‌ي داستانش، «خویش‌خانه»، متفاوت است، اظهار کرد: این رمان تجربه‌ي جدیدی در شکل روایت داستان است. او ادامه داد: «این بازی کی تمام می‌شود» رماني اجتماعی است که در فضای تئاتر و دانشکده‌ي تئاتر اتفاق می‌افتد و شخصیت‌های اصلی داستان، دو بازیگر تئاتر هستند که قصه حول محور این دو شخصیت اتفاق می‌افتد.

دولتشاه گفت: این رمان به تازگی مجوز چاپ گرفته است و به زودی توسط نشر چشمه در 140 صفحه منتشر می‌شود. این نویسنده همچنین نمایشنامه‌ي کمدی «مزارع سرسبز خداوند» را برای کسب مجوز نشر ارائه كرده است.

آیت دولتشاه متولد سال 1361 و فارغ‌التحصیل ادبیات نمایشی است.

 


برچسب‌ها: این بازی کی تمام می شود, رمان
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

در باب تفاوت رمان و مجموعه داستان

رمان و داستان کوتاه به غیر از همه ی تفاوت های ساختاری و مفهومی و مضمونی و غیره... که با هم دارن، یک فرق اساسی و بنیادین با هم دارند که(تنها برای روشن شدن منظورم!) اسمشو فرق (حجمیِ- زمانی!) می ذارم. توضیحش اینکه وقتی یک رمان تموم می شه، تازه اول بهت و سردرگمی نویسنده است و اینکه آیا نتیجه ی این همه تلاش خوب از آب دراومده یا نه! نوسنده تا مدتی که از فضای کار بیاد بیرون و ازش فاصله بگیره(ممکنه چند هفته، چند ماه یا چندسال!) برداشت دقیقی از کاری که چندماه آزگار یک نفس روش کار کرده نداره. فکر می کنم دلیلش هم اینه که بعد از تموم شدن یک رمان، به خاطر حجم و گستردگی پروسه ی زمانی ای که در بر می گیره، نمی شه اونو با تمام جزئیاتش همزمان به یاد آورد و هرچقدر هم که نتیجه ی کار خوب شده باشه، تخمین کیفیتش برا نویسنده ای که اونو خُرد خُرد و با زحمت نوشته کار سخته و در حد حدس و گمان می مونه. داستان کوتاه از این لحاظ کاملأ متفاوته. داستان کوتاه وقتی تموم می شه، دورنمای کار تقریبأ برا نویسنده مشخصه و برداشتی حدودی از کار داره که راحت تر می تونه سروسامونش بده.

برخلاف خیلی از دوستان که عرصه ی رمان نویسی رو اصیل تر از داستان کوتاه می دونند( هرچند از لحاظ تاریخی و تداوم لذت بخشی و همزات پنداری و ... با این حرف کاملأ موافقم!) به شخصه فضای حاکم بر مجموعه داستان کوتاه رو به رمان ترجیح می دم. در اینکه همیشه خواندن رمان در اولویت مطالعه ی منه تا مجموعه داستان شکی نیست و کلأ معمولأ از روی جبر مجموعه داستان می خونم تا علاقه! اما بحث تولید کلأ متفاوته از مصرف! نوشتن داستان کوتاه از آدم کار می کشه. داستان خوب از نظر من داستانیه که بارها و بارها و بارها بازنویسی و تراش خورده باشه و به فرم ایده آل مد نظر نویسنده اش رسیده باشه(ممکنه این ایده آل تنها برای نویسنده باشه نه مخاطب!) تا جایی که اطلاع دارم، هیچ داستان خوب( فارسی!) نخوندم که نویسنده اش چندین بار روش کار نکرده باشه و بازنویسی نشده و خام چاپ کرده باشه.

رمان از نظر من، شبیه یک سیاه چاله می مونه که همه ی هست و نیست نویسنده رو موقع نوشتن جذب می کنه و از نظر می اندازه. سیاه چاله ای که تنها در زمان ارزش معنویش مشخص می شه نه همزمان. به نظرم همین خاصیت سیاه چاله بودن رمان باعث گول زنک بودن اون هم می شه، رمان به خاطر حجم معمولأ زیادی که داره یک جورهایی مخاطب رو جادو می کنه و قضاوتش رو تعدیل می کنه. اگر یک رمان ضعیف باشه( منظورم رمان غیر زرد و غیر عامیانه است!) مخاطب فقط یک رمان معمولی یا بد خوانده! اما داستان کوتاه آینه ی تمام نمای ضعف های تکنیکی و تاکتیکی نویسنده است. داستان کوتاه جای معلق بازی را برای کسی نمی گذاره. به نظرم داستان کوتاه بسیار حیثیتی تر از رمانه. دوست رمان نویس و نسبتأ مشهوری دارم که خودش هم حاظر نشد برای آخرین بار غلط گیری و نمونه خوانی روی رمان خودش رو انجام بده! می گفت حوصله ی دوباره خوندنش رو ندارم!! حالم دیگه از این رمان به هم می خوره!!! این رمان چاپ شد و خیلی نظرات ضد و نقیض هم در موردش داده شد اما مجالی برای گیرهای جزئی و ضعف های تکنیکی کار نبود. حال اینکه این دوست که قبلأ در عرصه ی داستان کوتاه با هم مراوده زیادی داشتیم، یک نویسنده ی معمولی و حتی گاهأ ضعیف به حساب می آمد که یک رمان هم نوشته بود واز قضای روزگار قبل از داستان کوتاه هاش چاپ هم شده! داستان کوتاه از لحاظ رو بودن دست نویسنده و نقدپذیر تر بودنش (به لحاظ حجم و قابل تصور بودن کلیتش )کارزار سنگین تر و جدی تری از رمانه . رمان اگر چندتا ضعف اساسی هم داشته باشه، بلاخره چیزی از متن پیدا می کنی که نهایتأ از کنار کتاب بگذری و یا اصلأ به خوندنش ادامه ندی، اما داستان کوتاه ضعیف، فاتحه ی نویسنده را می خواند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

مطلبی که پدرام رضایی زاده عزیز در مورد حرف های امیرحسین خورشیدفر و نشر افق و چشمه منتشر کرد، حتی اگر به جای خاصی هم ختم نشود و مشکلی را حل نکند، یک دستاورد بزرگ داشت و آن هم اینکه فرصتی پیش آمد اندکی از درگیری های جزئی و شخصی فضای ادبیات کاسته شود و به دغدغه های بزرگتر و شاید صنفی فکر کنیم. مطلبی که مهدی یزدانی خرم در وبسایت ناتور منتشر کرده یکی از همین اتفاقات میمون است. تاوقتی سر مسائل جزئی با هم درگیر هستیم کسی به فکر اختاپوس کارهای عامه پسند و شبه ادبی نمی افتد. لطفأ مطلب خواندنی مهدی یزدانی خرم را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

اي كاش اي كاش اي كاش ...داوري داوري داوري....در كار دركار در كار...

اي كاش اي كاش اي كاش... قضاوتي قضاوتي..

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان نیل نوشته محمد تقوی در کارگاه چهارشنبه ما، رشت مورد نقد و برسی قرار می گیرد. این نشست عصر جمعه با حضور محمد تقوی، آذر دخت بهرامی، کیهان خانجانی و اعضاء کارگاه عصر چهارشنبه در محل خانه فرهنگ گیلان برگزار می شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گاردین: اتاق دُن اِهو نه تنها قلب را به درد می آورد، بلکه روح را هم به چالش می کشد.

ایریش ایندپندت: قدرت شگرف دُن اِهو جدا از مهارت در داستان گویی، در نبوغ عاطفی اش نهفته است.

سان فرانسیسکو کرونیک: یک محقق هوشمند به تمام معنا؛ حس برانگیز و صمیمی، یک تاریخ نگاری جالب.

برنده جایزه داستان اورنج انگلیس ۲۰۱۱

نویسنده برتر رمان ایراند ۲۰۱۱

نامزد نهایی جایزه ادبی بوکر ۲۰۱۱

برنده جایزه ادبیات معاصر کشورهای مشترک المنافع

 

اینها همگی نوشته های پشت جلد رمان اتاق نوشته اِما دُون اِهو است. نویسنده ای که چند روز تمام با روح و روان من بازی کرد و بعد هم بدون اینکه ککش بگزد راهش را گرفت و رفت! سال ها پیش که تازه سلاخ خانه شماره ۵ کورت ونه گات را خوانده بودم؛ به هر کسی که می رسیدم خواهش می کردم که این رمان را بگیرد و بخواند. بعضی ها می خواندند و شگفت زده می شدند و بعضی ها هم که رویشان نمی شد چیزی بگویند می گفتند خواندیم-ای بدک نبود- آنقدر در مورد سلاخ خانه زوق زده بودم و کماکان هستم که بهم بر می خورد وقتی کسی از این رمان خوشش نمی آمد، حالا این حس را به اتاق پیدا کرده ام و از دیروز که این کتاب را تمام کرده ام به چندین نفر پیشنهاد کرده ام که این رمان را بخوانند. و اما رمان اتاق نوشته اِما دُون اِهو: چند وقت پیش یکی از دوستان توی وبلاگش نوشته بود اگر روزی بفهمی که تمام زندگیت فیلم بوده و تو بازیگر یک فیلم بلند بوده ای چیکار می کنی؟! سوالی که در عین فانتزی بودن، یک گروتسک عمیق و وحشتناک است. و در اتاق ما با نمودی اینگونه از دنیا روبرو می شویم. دنیایی همانقدر واقعی که می تواند غیر واقعی باشد و نویسنده با ذکاوت تمام با انتخاب راوی خردسالی که فهم درستی از دنیا ندارد، توانسته است دشوار ترین شرایطی که می شود برای یک انسان آزاد متصور شد را به نمایش بگذارد. این رمان یک رمان جانانه و خون دار است و به جرئت می توانم بگویم که بهترین رمانی بوده که در یک سال گذشته خواند ام. رمانی که چندین و چند بار آدم را وارد فاز حسی می کند و از جا می کند و وادار به عکس العمل می کند. حتم دارم اگر اصرار نویسنده بر هَپی اند شدن رمان نبود، حالا چند روزی عزادار جک غول کش! بودم و حالا نمی توانستم این یادداشت احساسی را بنویسم. این رمان را یک کودک ۵ ساله روایت می کند.  اصولأ بنده با راوی خرد سال مشکل دارم و کمتر سراغ کتاب هایی با این نوع روایت می روم اما وقتی وارد فضای داستان می شوی، ایمان می آوری که نویسنده انتخابی بهتر از این نداشته و این خانم نویسنده است که با روایتی در نهایت خامی و ناپختگی (ذهن و زبان راوی) آرام آرام آدم را به یک تراژدی بزرگ و ترسناک وارد می کند. اتاق، رمانی کاملأ فلسفی و عمیق است که در نهایت سادگی و روان بودن روایت، مخاطب را وادار به بازشناخت دوباره ی هستی و قضاوت درباره ی می کند. این رمان ۳۵۷ صفحه ای چهار فصل دارد که به نظرم فصل مُردن، درخشان ترین فصل آن است و نبوغ نویسنده را در خلق فضایی ترسناک و کاملأ زنده و عجیب و غریب به نمایش می گذارد. با این حال به نظرم اگر فصل آخر رمان (که همه ی آدم ها به سرانجان خوش می رسند) وجود نداشت، با کاری به مراتب محکم تر از این چیزی که هست روبرو بودیم اما فصل های قبلی این رمان آنقدر قدرت دارند که آدم را وادار به احترام و پذیرفتن فصل پایانی کنند.

اتاق با ترجمه ی خوب علی قانع و توسط نشر آموت در سال ۹۰ منتشر شده است. ترجمه ی دیگری هم از این رمان توسط نشر افراز منتشر شده و در در بازار موجود است.

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

سال گذشته تو ي نمايشگاه مجموعه داستانم داغ داغ بود هنوز. حس خوبي بود و اميدوار بودم امسال هم همه چيز طبق برنامه پيش بره و اولين رمانم به نمايشگاه برسه اما به هر ترتيب مجوزش به نمايشگاه نرسيد و امسال رو آرزو به دل موندم. رمان اين بازي كي تمام مي شود فضايي متفاوت از داستان هاي قبليم داره و قراره نشر چشمه منتشرش كنه (هرچند با اين اوضاع و احوالي كه شما بهتر مي دونيد، اگه منتشر هم مي شد جايي تو نمايشگاه امسال نداشت!!) به هر حال اميدوارم اين بازي هم به زودي تموم شه و كاروبار چشمه هم دوباره روبراه بشه و اين بازي كي تمام مي شود منتشر بشه. شايد زودتر ذهنم آزاد شه و برم سراغ ويرايش رمان تركش لغزنده كه چند ماهيه تموم شده اما دل و دماغي برا بازنويسي كردنش ندارم. الهم... آمين!

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

 مجموعه داستان «هیچ­وقت پای زن­ها به ابرها نمی­رسد» نوشته مرضیه سبزعلیان در نمایشگاه کتاب امسال و توسط نشر ثالث عرضه می شود. مرضیه سبزعلیان دانش آموخته ی علوم اجتماعی است و از سال 83 در بخش ادبی روزنامه ها و مجلاهای زیادی به عنوان نویسنده و روزنامه نگار فعالیت داشته است. سبزعلیان قبل ترها هم مجموعه داستانی به اسم (همه سیب هایی که خوردیم) را توسط نشر افراز راهی ارشاد کرده بود که متاسفانه این مجموعه نتوانست مجوز انتشار دریافت کند.

این مجموعه داستان شامل 16 داستان کوتاه اجتماعی است که عموماً در فضایی رئال اتفاق می افتند. عنوان­ تعدادی از داستان­های این مجموعه (فردای چهارشنبه، آخرش خلاص می­شوی از دستم، شوهر زعفرانی، دلواپس آبی، مواظب رازهایت باش، ساق پاهای زنی میان زنبق­ها، صورتی­های پشت پنجره،  زنی در همین حوالی و...)

مجموعه داستان «هیچ­وقت پای زن­ها به ابرها نمی­رسد» در 92 صفحه و با شمارگان 1100 نسخه از سوی انتشارات ثالث(شبستان، راهرو 30،) منتشر شده است و در بیست و پنجمین نمایشگاه بین­المللی کتاب تهران عرضه می­شود.  

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

 

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

یا که غبار پات را نور دودیده می کنم

یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن

یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان

یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام

این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

 

 ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

طبق یک عادت قدیمی عمیقأ به این مسئله اعتقاد دارم که بدترین زمان برای خواندن یک کتاب زمانی است که بازار یک کتاب هنوز داغ است و هیاهوها دور و بر آن اثر زیاد. به شخصه ترجیح می دهم زمانی سر وقت یک کتاب یا یک فیلم بروم که مطمئن باشم با تحلیل و قضاوت خودم به کتاب نگاه می کنم. مثل فیلم  جدایی نادر از سیمین که انقدر گفتند خوبه و عالیه و شاه کاره که با چند ماه تاخیر دیدمش و خوشحالم از این اتفاق، چون توانستم با تحلیل خودم پای فیلم بنشینم و کماکان نگاه انتقادی ام را به آن داشته باشم. متاسفانه یا خوشبختانه به خاطر وجود این وبلاگ ها و روزنامه هایی که دست و دل بازانه نقد دوستان بر آثار یکدیگر را منتشر می کنند، گاهی کتابی به شدت سروصدا کرده و من هم با ولع رفته ام سمت آن کتاب که به قولی(از غافله عقب نمانم!) اما از قضا آن کتاب نظر من را جلب نکرده. این طور کتاب ها کم هم نبوده اند و معمولأ اینجور وقت ها ترجیح می دهم در مورد یک کتاب اظهار نظر نکنم و خودم را متهم به غرض ورزی و ساز مخالف زدن (از روی لجبازی و حسادت!) نکنم. بیشتر کتاب هایی که سال گذشته خوانده ام بیشتر از پاسخ دادن به یک نیاز درونی، حاصل بده بستان های ادبی بوده که در فضای ملوک الطوایفی ادبیات ما گاهی آدم مجبور می شود به آنها تن بدهد. شاید اگر بحث انتخاب بود هرگز، هشتاد نود درصد این کتاب ها را نمی خواندم.

 ایراد دیگری هم که به این داغ داغ کتاب ها را خواندن وارد می دانم، این است که به مرور سلیقه ی ادبی آدم محدود می شود به همین کتاب هایی که می خواند و در آنها غور می کند. اتفاقی که آدم را از جستجو و کشف دور می کند. شک ندارم که اگر این شرایط ادامه داشته باشد، آرام آرام در یک دوره ی شاید کوتاه مدت، نوشته های نویسنده ها بیشتر از چیزی که هست به هم شبیه می شوند. این اعتقاد من است و ممکن است اشتباه باشد و قصد هم ندارم آن را به کسی تحمیل کنم اما در حال حاظر شدیدأ از آن دفاع می کنم. امیدوارم سوء تفاهمی برای کسی به وجود نیاید اما امیدی هم به بهتر شدن این اوضاع ندارم. بجز چند نفری که به انگشتان دو دست هم نمی رسند، منتظر اتفاق خاصی در این حوزه نیستم.

یک سال اخیر به دلایلی، اکثر مطالعاتم محدود شده بود به خواندن کتاب نویسنده های وطنی که عمدتأ یکی دو سال اخیر چاپ شده بودند. کار خوب زیاد خوانده ام اما گذشته از تمام این حرف ها، به خروجی یک سال گذشته ی خودم که نگاه می کنم چیز دندان گیری نمی بینم. نمی دانم تقصیر خودم است یا تنبلی و یا شرایطی که در آن بوده ام، اما وقتش رسیده که یک سیلی محکم به خودم بزنم و ترمز دستی را بکشم. ترجیح می دهم باز هم به همان اصل قدیمی خودم برگردم و دنیای داستانی ام را خارج از این هیاهوها و در کنج خلوت خودم پیدا کنم.

     

مدتی بود کمتر رمان خارجی می خواندم. بعد از عید دوباره سراغ گنجنه ی کتاب های خارجی ام رفته ام. این حرف من مصداق (مرغ همسایه غاز است!) نیست. یک سالی می شود که هیچ رمان ایرانی ای نخوانده ام که نتوانم یک لحظه زمینش بگذارم. اما این اتفاق با بازمانده روز ایشی گورو افتاد. کتابی که از روی تنبلی مدام خواندنش را به تعویق می انداختم. بعدش این حس دوباره با آب سوختهفوئنتس تکرار شد. کتابی که یک دوست به من هدیه داده بود و گمش کرده بودم. پیدایش کردم و یک نفس خواندمش.  سفر در اتاق تحریر پل استر هم همین بلا را سرم آورد. اوایل که فروشگاه افق افتتاح شده بود خریدمش. توی یک مشمای شیشه ای که جایی پشت کتاب هایم گم و گور شده بود. این حس را قبل تر ها با ده ها کتاب خارجی تجربه کرده بودم اما حیف که یک سال گذشته ... حالا در یک ماه و چند روزی که تمرکزم را روی رمان های خارجی گذاشته ام این لذت بارها به سراغم آمده. نمی دانم مشکل از من است یا از کتاب های وطنی اما حالا حالاها می خوام این لذت ناب ادامه داشته باشد.

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

ملاقات با انریکه لین مجموعه داستانی از چند نویسنده ی سرشناش است که اواخر سال گذشته، نشر افکار تحت عنوان قصه دنیا منتشر کرده است.  این مجموعه شامل ۵ داستان کوتاه از ماریو وارگاس یوسا، جان آپدایک، روبرتو بولانیو، یی یون لی است و علی رضا کیوانی نژاد آن را گردآوری و ترجمه کرده است. در ابتدای هر داستان، مترجم مختصری از بیوگرافی نویسنده آورده که مشخصأ در مورد خانم یی یون لی بسیار به فهم دنیای داستان کمک کرده است. مهمترین اتفاق این مجموعه داستان، تک داستان خانه ای روی آتش همین خانم چینی-آمریکایی یی یون لی است که حسابی سر حالم آورد و من را از همین حالا جزء مریدانش کرد. امیدوارم به زودی کارهای بیشتری از این نویسنده ترجمه  و منتشر شود. بقیه داستان ها با وجود اینکه همگی داستان های خوب و جذابی هستند اما چیزی هم به اعتبار نویسنده گان شان اضافه نمی کنند. بدترین اتفاق این مجموعه داستان هم به نظرم خود روبرتو بولانیو است که نام مجموعه هم از اسم داستان او گرفته شده است. همینجا اعتراف می کنم که با داستان های بولانیو خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. راستش تا حالا هر چه داستان از این نویسنده خوانده ام یک نویسنده یا خودش شخصیت محوری  داستان بوده و این درست چیزی است که من همیشه از آن فرار کرده ام. با این وجود ملاقات با انریکه لین مجموعه ی جذاب و شسته رفته ای است که به خواندنش می ارزد. این کتاب را به دوستانی که هنوز نخوانده اند پیشنهاد می کنم.

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

کارلوس فوئنتس-ایشیگورو-شمال-غرب-مرغداری-پرورش شترمرغ-یک خانه ی ییلاقی در سرزمینی که روزی پدربزرگ فاتح اش بوده-مرگ-حسرت-عشق-شکست-افسردگی دو قطبی-هفت افیلم-نمایشگاه کتاب-آخر سربازی-چک بازی-بانک-باران-پدرام-فرشته-میثم-دوشنبه-آدم و هوا-انریکه لین-محسن فرجی-افکار-ساسانی-خانم عباسی-خسرو عباسی-مینو-رضا-گودرزی-حامد-امین-آیت-راها-نینا-رزیتا-بوبو-هاپ هاپ-پل تالشان-اس ام اس-انتظار-مرگ-مرگ-مرگ- داستان-داستان-حسرت-بادوا-علیخانی-سیبیل-بیگدلی-لپ تاپ-میرزایی-مهتاب-امین-الهامه-قهر-دعوا-مرگ-داستان-قبر-پیش خدمت-بازمانده روز-بولانیو-نفرت-من-تو-ارشاد-مجوز-رمان-سربازی-سربازی-مرگ-داستان-امین-کافه-رژیم غذایی-سیب-ماست-خیار گوجه-جیمیل تاک-کیهان-شبنم ها-فرار-فرار-داستان-استعفا-رضا-دبیر علمی-دبیر اجرایی-مینو-داد-هوار-مترو-سمیه-حافظ-سیب-چک-باران-توفان-ماست و دلال-باقالی قاتو-پول-نازلی-سینا-آب سوخته-نوشتن-حسرت-رمان-نشر چشمه-انتظار-مرسده-دور-فاطمه-دور-پل انقلاب-دور-کیو-دور-کرم-دور نظام-دور ذبیح-دور بابا حاجی-دور لیلا-دور رضوان -دور مادر-دور برادر-نزدیک مرگ-دور-داستان-دور شاد-دور رقص-نزدیک دلهره-نزدیک-انتظار-پنجره-کوچه-اتوبان صیاد-کوچه فیضی-منبع آب-شکار خرگوش-شکار کبک-رقص یک متری-دور دانشگاه-درخت توت-همسایه-نیم رو-دور-آب بازی-دور-آفتاب-درخت انجیر-دور-تمرکز-نوشتن-کشف-نزدیک-تمرکز-نزدیک-زایش-حاملگی-وضع حمل-بار-داستان-نوشتن...

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد

از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

روزی که دلی را به نگاهی بنوازند

از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش

گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

 ملك الشعراي بهار

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

در روزگاری که پول در آوردن از نوشتن تقریبأ تبدیل به یک رویای دست نیافتنی شده، سایت ادب فارسی وابسته به آفرینش های ادبی، شرایطی را فراهم آورده که دوستان بتوانند از راه نوشتن حداقل درآمدی داشته باشند. سایت ادب فارسی یک سایت ویژه ی شعر و داستان است که بازدید کننده ی مناسبی هم دارد. دوستانی که مایل به همکاری با این سایت ادبی هستند می توانند نقدها و یادداشت ها و مقاله هایشان را برای بنده ارسال کنند که با توجه به تناسب شان با استانداردهای مدیدریت سایت، در اختیار شان قرار دهم. حق تالیف مطالب هم( که انصافأ نسبت به جاهای دیگر رقم خوبی است) در پایان هر ماه به حساب دوستان واریز خواهد شد. در صورت تمایل به همکاری بنده را در جریان قرار دهید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم های دوبخشی عنوان مجموعه داستانی است از نینا گلستانی که در سال ۹۰ توسط انتشارات فرهنگ ایلیا رشت منتشر شده است. این مجموعه داستان شامل ده داستان کوتاه است که در قالب ۷۵ صفحه چاپ شده است. داستان های نینا گلستانی اکثرأ حول محور خانواده و خیانت می چرخند و نویسنده در هر داستان سعی داشته از زاویه ای تازه به این مفهوم نگاهی داشته باشد. یکی از مهمترین ویژگی های این مجموعه داستان، جسارت نویسنده در پرداخت به این موضوع ممنوعه است و شفافیت اش در مطرح کردن آن. داستان های این مجموعه به واسطه ی شجاعت نویسنده در طرح کردن بی واسطه ی موضوع خیانت، تا حد زیادی از تمثیل پردازی برای انتقال مفهوم دوری جسته اند. هر چند در داستان آدم های دوبخشی که اسم مجموعه هم از آن گرفته شده است، نویسنده آشکارا به سمت تمثیل پردازی رفته است و البته این تمثبل پردازی هم موفق از آب در آمده است. در نگاهی کلی به این مجموعه داستان، آن را باید مجموعه داستانی زنانه نامید که به خوبی توانسته است ذهنیات چند زن را در موقعیت های متفاوت به نمایش بگذارد. به ذعم بنده داستان های این مجموعه داستان، داستان هایی کاملأ مهندسی شده اند که پلات محکم و فکر شده ای دارند. داستان هایی که تمام عناصر آن ها در خدمت مفهوم نهایی ای است که نویسنده سعی دارد آن را بسازد و منتقل کند. هر چند این نگاه مهندسی شده و مفهوم محور در بسیاری از مواقع باعث کوتاه شدن بیش از اندازه ی داستان ها شده. کوتاه شدنی که مانع بسط و گسترش فضای داستانی شده است. گویی نویسنده فقط نقاط خاصی از زندگی را می بیند و از بقیه ی آن به نفع مفهومی که می خواهد بسازد، چشم پوشی می کند. در کل باید گفت که مجموعه داستان آدم های دوبخشی یکی از کتاب های قابل توجه و خواندنی، در سال ۹۰ است که متاسفانه به دلیل پخش نامناسب نشر و همچنین دور از مرکز بودن نویسنده و ناشر آن، با اندازه ی شایستگی هایش دیده نشده است.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

مكان هايي هست كه حتي فكر رفتن به آنجا روح آدم را متلاشي مي كند. مكان هايي كه درگذشته اي نه چندان دور، جايي بوده براي تمام رويا پردازي هاي و خوش خيالي هاي آدم اما اتفاقي، آن مكان را تبديل به يك كابوس كرده. مثل بوي عطري كه زماني ... و حالا ياد آور خاطره اي تلخ و ويران گر است كه آدم را به قعر روزهاي تلخ و سياه پرت مي كند. براي من بوها و مكان ها هميشه با خاطره ها پيوند عميقي دارند. شده كه از جايي رد شوي و يا بويي يكدفعه اي خراب خراب كند؟!... اين دو عنصر  هميشه براي من همراه با ترس و گريز بوده اند. مدتي است فكر مي كنم بيشتر از هر زماني قدرت غلبه بر ترس هايم را دارم. بويي دارد من را به مكان ترس هايم مي كشاند. بايد بروم.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در هفت توی ظلمات کویر

این مطلب در ماه نامه سیمرغ آفرینش های ادبی شماره اسفند ماه چاپ شده است

ظلمات ششمین کتاب از پروژه‌ی مجموعه‌ی قصه‌های نو نشر افکار است که سال 90 چاپ شده است. روایتِ روان و گیرای این کتاب، از ظلمات، رمانی بسیار خوش خوان و جذاب ساخته که از نقطه‌ی شروع تا پایان مخاطب را کنجکاوانه دنبال خودش می‌کشاند. داستان این رمان در حال و هوای کویر و استان کرمان و شهر بم اتفاق می‌افتد. داستانی خشن و گروتسک‌وار که به روایت زندگی آدم‌هایی پیچیده، خشن و پررمز و راز می پردازد. ظلمات لحظاتی تنه به فراداستان می‌زند و گاه  به شکل روایتی تو در تو و هزار و یک شبی، به افسانه پردازی‌های عامیانه که هزاران بار شنیده‌ایم و خوانده‌ایم تن می‌دهد. نویسنده مدام از قصه‌ای به قصه‌ای دیگر و از یک خط داستانی به داستان‌های فرعی در سیلان است. در نگاهی کلی، این رمان را باید جزو رمان‌های اقلیمی و بومی به شمار آورد. ظلمات پر است از باورها و واژه‌های بومی­ای که آزادنه وارد ساحت‌ زبانی نویسنده شده‌اند و در ساخت فضا و ترسیم جغرافیای روایت نقش عمده ای ایفا می‌کنند.

در زمانِ حالِ روایت دو نفر (آعظیم و راوی) مشغول مرور اتفاقاتی هستند که در گذشته برای آن‌ها و چندنفر دیگر روی داده است. مرور این خاطرات و بازخوانی این ماجراها هر بار آعظیم و راوی را به ماجرای تازه­ای می­کشاند که گاه با آن­چه در قبل گفته شده، متناقض به نظر می­رسد. جسارت نویسنده در این رمان آن‌جا مشخص می‌شود که قصه­ی آعظیم بارها و بارها عوض می‌شود و سر آخر هم به روشنی مشخص نمی‌شود بر سر آدم‌های این داستان چه آمده و کدام روایت از آن یکی معتبرتر است. در واقع ما با یک راوی غیر قابل اعتماد (آعظیم) طرف هستیم که با کمال خون‌سردی و تسلط بر فضا، بارها و بارها داستانی که خودش ساخته را در هم می شکند و به شکل تازه ای بیان می کند. اتفاق جالب‌تر اینکه، نویسنده هیچ اصراری برای برجسته کردن این شکست روایت ندارد. شکست روایت چنان نرم و آرام اتفاق می‌افتد که مخاطب به این فکر می‌کند که نکند خودش دچار اشتباه شده است! هر چند همین استراتژی نویسنده، به پاشنه‌ی آشیل رمان بدل شده است. قصه هاییی که (آعظیم)برای راوی تعریف می کند، در هیچ نقطه‌ای با هم پیوند نمی خورند و هیچ­گاه دلیل بیان شدن­شان مشخص نمی‌شوند. شاید بتوان دلیل عمده­ی این اتفاق را انتخاب راوی اول شخص دانست. راوی این رمان در بسیاری از مواقع، منفعل و ناکارآمد است و از ایجاد پیوندی بنیادین بین داستان­ها عاجز است. اگر چه در ادامه می فهمیم راوی، نویسنده‌ای است که می‌خواهد فیلم­نامه­ای در مورد گذشته و آدم­هایی که همگی مرده­اند بنویسد، اما این اتفاق دیرهنگام، توجیه گر حضور و انفعال بیش از اندازه­ی راوی نیست. در واقع این رمان مجموعه‌ای از خطوط مستقلِ داستانی است که بدون در هم تنیده شدن، رها شده‌اند. نویسنده با رفتن به سمت فراداستان، تلاش کرده است که به شکلی فرامتنی، داستان ها را به هم پیوند دهد، اما برای مخاطبی که غالب لحظات این رمان، با داستانی پیچیده و تو در تو و عجیب و غریب و البته جذاب طرف بوده، پذیرش این نوع پایان‌بندی دور از ذهن به نظر می رسد. جدا از انفعال راوی و ناکارآمدی­اش در داستان، عدم انسجام داستان ها به دو دلیل عمده بر می گردد:

 1- نویسنده اصرار داشته که دو فضای حقیقی و وهمی‌ای را در رمان به یک اندازه مورد توجه قرار دهد ، بدون این‌که پیوند مضمونی عمیقی بین آن‌ها ایجاد کند. این دو فضا (وهمی و واقعی) به قدری نسبت به هم دور و ناممکن‌اند که با تمام تلاش نویسنده این ارتباط اتفاق نمی‌افتد. برای مثال نویسنده با تاکید بیش از اندازه بر اسمِ زهره و آوردنِ المان‌های تکرار شونده­ای مانند سیب قرمز و مار و... خواسته است بین این فضاها، ارتباطی معنایی ایجاد کند، اما این المان­ها هرگز آنقدر عمق پیدا نمی کنند که برای پیوند چند خط داستان کافی باشند.

 2- اصرار نویسنده برای گسترش داستان در چند زمان متفاوت مانند: انقلاب، زمین لرزه بم، قبل انقلاب و ... در صورتی که ضرورتی برای پرداختن به همه ی این زمان­ها به چشم نمی خورد. اگر نویسنده یکی از این زمان‌ها را دستمایه رمان قرار می‌داد، با رمانی به­مراتب منسجم تر و استخوان دارتر از چیزی که حالا پیش رو داریم روبه‌رو بودیم.

یکی از نقاط برجسته­ی رمان ظلمات، تصاویر درخشانی است که نویسنده در جای تا جای داستان گنجانده؛ تصایری که به تنهایی برای بالا کشیدن رمان، به سطح یک اثر خوب و قابل اعتنا کافی است. تصاویری که نویسنده از تبعیدگاه مانی می سازد و یا دیدار آعظیم با کاووس‌ابو و روایتی که به مرگ طهماس‌خان منتهی می‌شود، تبدیل به نقاط درخشان رمان شده‌اند. سرتاسر این رمان پر است از این تصاویر و لحظات درخشان. هر چنده گاهی نویسنده در دام تصاویر باسمه‌ای می‌افتد. برای مثال چهره‌ای که نویسنده از سرکار دلیری(به عنوان شخصیت مطلقأ منفی رمان) می‌سازد، همان تصویر کلیشه‌ایی است که از یک سرکار استوارِ خشن در ارتش سابق داریم. مردی کوتاه و خپل و که جای یک زخم توی صورت دارد و بسیار بد دهن و خشن و سرشار از صفات بد است. در صورتی که رئیس قبلی پاسگاه، شخصیتی فکر شده­تر و چندوجهی­تر است که تا مدت‌ها توی ذهن می‌ماند.

یکی از اشکالات مهم این رمان این است که گاهی به نظر می رسد نویسنده فراموش می‌کند قبل‌تر در مورد چیزی اظهار نظر کرده و یا اینکه مسئله‌ای را مطرح کرده و بعدها دیگر به آن پرداخته نمی‌شود. برای نمونه قضیه‌ی شاعر بودن و دفتر شعری است که از مانی به جا مانده است. دفتر شعر مانی تنها یک بار به دفتر شعر مانی اشاره می شود و در ادامه معلوم نمی شود هدف نویسنده از پرداختن به این موضوع چیست!؟ حال اینکه شاعر بودن مانی تاثیری در روند داستان ندارد.

آدم‌های این رمان در دو فضای واقعی و توهمی قرار دارند. به بیان دیگر، دنیای مانی دنیایی کاملأ ذهنی و توهمی‌است که البته این با پیش­زمینه­ی شاعر بودنی که برایش در نظر گرفته شده قابل هضم است. دنیای طهماس و بقیه‌ی آدم‌ها دنیایی واقعی­تر و به شدت خشن­تر است. این وسط کاووس­ابو و جواد تنها شخصیت­هایی هستند که مدام در مرز این دو فضاها در رفت و آمدند. مانی انگار در جهانی موازی با جهان واقع زندگی می‌کند، جهانی که جواد و کاووس هرازگاهی اجازه­ی حضور در هر آن­ها را دارند. در جاهایی از داستان، جهان مانی به قدری شخصی و غیر قابل فهم می‌شود که عملأ ارتباطش با جهان واقع قطع می‌شود.

جایی در رمان به خاصیت وهم انگیز کویر و وجود این نوع نگاه در آدم‌های کویری اشاره‌ای می‌شود و نویسنده، به عمد این نوع نگاه را در ساختار رمانش، به عنوان یک جهان­بینی وارد کرده است. اما مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که نویسنده اصرار دارد این نوع نگاه را نه به عنوان نگاهی کابوس‌وار و وهمی، بلکه به عنوان حقیقت مطلق بیان کند و تا انتها هم بر حقیقی بودن این فضای وهمی اصرار دارد. برای مثال زمانی که مانی و جواد وارد کاروانسرای قدیمی‌می‌شوند و زهره­ی عجوزه را در حال ساز زدن می‌بینند، نویسنده چنان با جزئیات تصاویر وهمی را عینی می‌کند که هیچ روزنه‌ای برای اینکه مخاطب به وهم بودن و تخیلی بودن این فضا فکر کند نمی‌گذارد. کار علومی در این جزئیات پردازی کاری ارزنده و جالب است، اما این تاکید بیش از اندازه، باعث شده که روایت های، وهمی‌و خیالی ارتباط­شان با دنیای داستان قطع شود. جاهایی که نویسنده مرزی برای واقعیت و رویا قائل شده، نویسنده موفق تر عمل کرده است. برای مثال لحظه‌ای که مانی بعد از فرا از تبعید و بیهوشی در یک سیاه چادر به هوش می‌آید و پیرزن و دختری جوان را می‌بیند، مخاطب مجاب می‌شود که مانی به خاطر وخامت حال­ش، دچار توهم شده.

در بحث زبان، ظلمات، زبان بسیار محکم و روانی دارد که به بارزترین و درخشان‌ترین مشخصه­ی این رمان بدل شده است. با اینکه سراسر رمان پر است از واژه‌های بومی و محلی که گاهأ برای مخاطب نامفهوم هستند (واژه­های محلی شهر بم و استان کرمان که به نوعی واژه‌های فراموش شده‌ی زبان فارسی به حساب می‌آیند) اما به واسطه­ی قدرت نویسنده و ترکیب مناسب­شان در جملات، این واژه­ها در بافت و ساختار زبان نشسته­اند و تبدیل به امکانات جدیدی برای روایت داستان شده­اند.

محمدعلی علومی در ظلمات، از سرزمینی می­گوید که به هر جهت کم‌تر از آن خوانده و شنیده­‌ایم و بیشتر دانسته‌های‌مان به همان افسانه پردازی‌هایی که در مورد کویر و آدم‌های همنشین با کویر بر می‌گردد. نویسنده با توجه به تجربه­ی زیستی متنوع­اش و نیز شناختی که از این فضای مرموز دارد، چنان این فضا و مکان را می‌سازد که گویی مخاطب همان لحظه آن‌جا حضور دارد و لحظه به لحظه دارد پابه­پای شخصیت­های رمان، همه چیز را می‌بیند. تصویری که علومی از اقامت‌گاه تبعیدی و پاسگاه ریگون می‌پردازد، بسیار حرفه‌ای و درخشان است.

در پایان باید گفت که رمان ظلمات، با تمام حسن و ضعف‌هایی که می‌شود بر آن شمرد، رمانی جان دار و جذاب است که تنها یک قدم از شاهکار شدن باز مانده است. اگر نویسنده پیوند محکم­تر و بنیادی­تری بین داستان‌های اصلی و خطوط فرعی ایجاد می­کرد، بی شک با رمانی منسجم­تر و طراز اول­تری طرف بودیم. هرچند با همین قد و قواره هم، رمانی خواندنی و بزرگ است که نوید روزهای خوشی را برای ادبیات داستانی می­دهد.

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

کمد دیواری طبقه بالای ما روزگاری پر بود از کتاب هایی جیبی و غیر جیبی و کهنه، با برگه های کاهی و شکننده که کسی نمی دانست کی و از کجا توی خانه ما پیدا شده اند. این کتاب ها از وقتی عقلم می رسید بودند و جزء وسایل اضافی خانه به حساب می آمدند و تا همین چندسال پیش که غیب شان زد، هنوز سر جایشان بودند. سر آخر هم معلوم نشد دست چه کسی افتادند که نوش جانش باد. یکی از تفریحات پنهانی من رفتن سروقت این کتاب ها بود و ورق زدن پنهانی شان به امید پیدا کردن رگه های عاشقانه در میان آن همه کتاب. کتاب ماه پری پربارترین کتاب برای این هدف بود. ماه پری را صد بار بیشتر زیرو رو کردم. من کاشف لحظات عاشقانه ای بودم که سال ها گوشه ی کمد دیواری طبقه دم خانه خاک می خوردند. کاشف کتاب هایی که فقط به حرمت کتاب بودن شان پرتشان نکرده بودند. بیستر از 17- 16  سال از آن روزها می گذرد. هنوز هم کسی نمی داند آن کتاب ها از کجا آمده بود و چطور توی کمد دیواری ما پیدایشان شده بود اما با نگاهی سرسری به بعضی کتاب ها که خاطرم مانده، اطلاعات جالبی می تواند در مورد شخصیت و خط فکری صاحب اصلی این کتاب ها بدست آورد.

ماه پری: نویسنده و مترجم مجهول. قصه ی زنی ویتنامی که در جریان حمله ی آمریکا به ویتنام خانواده اش کشته می شود و برای انتقام گرفتن از نیروهای امریکایی در هیبت یک فاحشه، وارد تشکیلات فرمانده های ارتش امریکا می رود و با اطلاعاتی که به چریک های ویتنامی می دهد ضربات مهلکی به سربازان آمریکایی وارد می کند. همانطور که می شود حدس زد ماه پری این وسط چوب دو سر طلا می شود و نه خودی ها بهش اعتماد دارند و نه غیر خودی ها. خاطرم نیست آخر این رمان جیبی چه به سر ماه پری می آید اما ماه پری هم مانند اوشین، عاقبت بخیر می شود و قهرمان ملی می شود. این کتاب را تا حالا جایی ندیده ام.

چگونه فولاد آبدیده شد: نویسنده نیکلای آستروفسکی- ترجمه یهرام. قصه ی چند مبارز بلشویکی. داستان در روسیه اتفاق می افتد و شخصیت اصلی اش مانند ماه پری، مبارزی است که بارها طعم زندان و حیش و فرار و شکنجه را می چشد. در این رمان یک زن به نام پولینا توی ذهنم مانده که او هم اسیر می شود و برای اینکه بکارتش به دست دشمن فتح نشود از شخصیت اصلی رمان می خواهد که در آخربن شب حبسش با او همبستر شود. سر انجام این شخصیت هم مانند اوشین و ماهپری ختم بخیر می شود. شخصیت اصلی کور می شود و در آخر به بینایی اندکی می رسد و می تواند به وصال معشوقه اش برسد. این کتاب به وفور در دست دوم فروشی ها یافت می شود.

دختر الجزایری: داستان یک دختر الجزایری که توسط پلیس الجزایراسیر می شود و مورد تجاوز قرار می گیرد. این دختر هم به مانند شخصیت های دیگر قهرمان می شود و از زندان آزاد می شود و در هیبت یک قهرمان به جامعه بر می گردد. این کتاب را هم تا حالا ندیده ام.

شعله: بعدها فیلمش را هم دیدم. داستانی هندی که شرح قهرمانی های وی جِی(آمیتا باچان) و بسنتی و ... این داستان پایانش کمی تلخ تر از بقیه بود...

ازدواج مکتب انسان ساز: نویسنده نامعلوم - رساله ای حجیم در باب آداب و رسوم و انواع زناشویی. کتابی هیجان انگیز که در هر فصل راه های متنوعی پیش پای تازه عروس و داماد ها می گذاشت. مقدمه ی این کتاب، نوشته بود که این کتاب تنها برای روابط حلال نوشته شده و هر گونه استفاده ی حرام از مطالب این کتاب گناه می باشد!!!( نقل به مضمون!) این کتاب را بارها توی دست فروشی ها دیده ام.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست

ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست

تا بر در سرای شما سر نهاده‌ایم

اقبال بندهٔ در دولتسرای ماست

بودی بسیط خاک پر از های و هوی ما

و کنون جهان ز گریه پر از های هاست ماست

زین‌سان که در قفای تو از غم بسوختیم

گوئی که دود سوخته‌ئی در قفای ماست

تا کی زنید تیغ جفا بر شکستگان

سهلست اگر بقای شما در فنای ماست

گر برکشی وگر بکشی رای رای تست

هر چیز کان نه رای تو باشد نه رای ماست

آن کاشنای تست غریبست در جهان

وان کو غریب گشت ز خویش آشنای ماست

ما را اگر تو مشترییی این سعادتیست

بنمای رخ که دیدن رویت بهای ماست

خواجو که خاک پای گدایان کوی تست

شاهی کند گرش تو بگوئی گدای ماست

خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1391ساعت 11  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر