نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

خانه هنرمندان ایران میزبان جشن پایانی دومین جایزه کتاب سال هفت اقلیم

یکشنبه سوم دی ماه ۱۳۹۱ ساعت ۴ الی ۶ عصر، تالار ناصری

+ نوشته شده در  بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

به جان آمد مرا کار از دل خویش

غمی گشتم زکار مشکل خویش

در آن دریا شدستم غرقه کانجا

بجز غم می‌نبینم ساحل خویش

به راه وصل می‌پویم ولیکن

همه در هجر بینم منزل خویش

مبادا هیچ آسایش دلم را

اگر جز رنج بینم حاصل خویش

اگر کس قاتل خود بود هرگز

منم آن‌کس نخستین قاتل خویش

* شعری از انوری-اوحدالدین محمد ابن محمد ( یا ابن اسحاق)

+ نوشته شده در  بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

فرهیختگان

پ ن: در این دوره از جایزه به دلیل تقسیم وظایف و شرح کاری متفاوت برگزار کنندگان، دبیری جایزه به دو بخش علمی و اجرایی تفکیک شده است. در این دوره بنده مسئولیت دبیری علمی جایزه را به عهده دارم و آقای رضا فکری دبیر اجرایی این دوره از جایزه است. اگر در خبری عنوان دقیق بنده ذکر نشده است تنها به دلیل سابقه ی قبلی جایزه و فعالیت بنده با عنوان کلی دبیری در دوره های قبل است.

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.
پیش که بر آورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال تست زیر پای پیل

+ نوشته شده در  هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

جایزه کتاب سال هفت اقلیم

کاری از هنرمند گرافیست آقای امین شاهد

+ نوشته شده در  هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

بر اساس رأی هیئت داوران دومین جایزه کتاب سال هفت اقلیم، شانس های اول دریافت جایزه هفت اقلیم از بین 13 رمان و 14 مجموعه داستان مرحله نهایی، به شرح زیر اعلام می شود. 

شانس های اول بخش رمان:

- پنجاه درجه بالای صفر نوشته علی چنگیزی (نشر چشمه)

- خروج نوشته علیرضا سیف الدینی (نشر افراز)

- خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته جواد افهمی (نشر هیلا)

- هتل گمو نوشته شهریار عباسی (نشر مرکز)

شانس های اول بخش مجموعه داستان:

- این برف کی آمده نوشته محمود حسینی زاد (نشر چشمه)

- بودای رستوران گردباد نوشته حامد حبیبی (نشر چشمه)

- خط فاصله نوشته هادی کیکاووسی (نشر چشمه)

- من ژانت نیستم نوشته محمد طلوعی (نشر افق)

ضمنأ ترتیب آثار بر اساس حروف الفبا تنظیم شده است و روز اختتامیه کتاب اول هر بخش از بین آثار ذکر شده معرفی می شود.

* معرفی شانس های اول هفت اقلیم در خبرگزاری مهر

معرفی نامزدهای نهایی جایزه‌ی ادبی «هفت اقلیم» در ایسنا

+ نوشته شده در  هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بچه ها را دست خالي كوه نمي برند!

 شب اگر پدربگه، صبح زود با دوستاش مي ره كوه و من هم با خودش مي بره. يهوي جيغ م در مي آد كه مي پرم تو هوا و هد فون رو گوشم  مي افته پائين. بايد زودتر بازي كامپيوتري تمام كنم و به  اتاق بغلي پيش پدر بر گردم  و نزديكش بشينم و بگم جدي مي گي پدر، فردا صب مي ريم كوه؟

بازي گيم نت هاگي واگي از مرحله حساس عبور كرده بود و حتا از خط قرمزها هم  رد شده بود. ولي بايد هر طوري بود بازي را جمع ش مي كردم. اما منتظرنقطه پايان ماندم.
هاگي عينهو  يه گرگ  ايستاده بود  و آزاد و بدون قيد و بند داشت رو لب يه پرتگاه آكربات بازي مي كرد و همه ي دنجرس ها را رد كرد  و جلو مي رفت  تا نزديك بود  كه جايزه را ببرد. هاگي اونقده طبيعي تو جلد گرگ رفته بود و احساس آزادي مي كرد كه واقعن فكر نمي كردي يك حيوان تا به اين حد بتواند اين خوي را به خود بگيرد. واگي هم تو نقش يه سنجاب رفته بود و  همون دور بر مي پلكيد و خيلي معمولي داشت نگاه هاگي مي كرد. بازي رسيد به  اونجائي كه  هاگي خواست از رو يه صخره بپرد . هاگي اوج گرفت. ولي وسط  هوا سقوط كرد و افتاد پائين دره. واگي ترسيد و دستش بطرف هاگي دراز كرد. ولي  هر چه سعي كرد نتوانست دست هاگي را وسط سقوط  دره بگيره و يه امتياز به حساب خودش منظور كنه. ايستاد يه گوشه و از جلدش بيرون آمد و تو فرو رفت.
دور اول هاگي سوخت و دور دوم بود كه داشتم مهارت پيدا مي كردم. همه صحنه ي بازي دستم آماده بود.جاهاي پرخطر، كه هاگي بايد ريسك مي كرد و از موانع قرمز رد مي شد و جاهاي كم خطر كه هاگي وقت داشت فكر كند. مثلن از همين راه دره. اگرروي لب دره راه نمي رفت .اگر از رو پرتگاه نمي پريد ، از خطر سقوط  دورمي شد و ديگر علامت تهديد از رو سرش برداشته مي شد و از اين حرفها. اما از دوباره كاري خوشم نيامد. تازه هيچ كدام از اين بازي گيم نت ها كه جدي نبود.همه شون يه سرگرمي قابل پيش بيني بودند. بازي را نصف و نيمه ول مي كنم و دوست دارم زود پيش پدر برگردم.
از ته اتاق پشتي صداي مادر تو آشپزخانه مي شنوم كه حرف مي زند براي خودش؛ خسته مي شود مي گويد . اين بچه هنوز كوچيكه برا كوه. پدراصرارمي كند كه  بگويد نه . كوه كه نيست كه خسته شه. تپه است. بعد مادر تا بخواد حرف هاش بيشتربلند تر بزند ، پدر حرف تو حرفش مي آره و مي گه ؛ دفعه قبل عينهو بزكوهي جلو همه راه گرفته بود ومي رفت بالا.
مادر درآشپزخانه روي صندلي مي نشيند، قند زيرزبانش مي گذارد كه چاي بنوشد اين هم آخر شبي حرف مي زند. حرف كه بزند ايستاده است و مشغول پخت و پز  كتلت ساندويچ ها برا فردا صبح است. پدر مرا فرستاد تا زود بخوابم . زود به طرف اتاق خواب رفتم. روي تخت دراز كشيدم و چشام تاريك كردم تا زود خواب سراغم بياد.
حرف ها بين خانم فولادي و آقاي خيرانديش تا شب بود، اصلن قطع نشد. ادامه داشت  تا...چي شد؟ از آشپز خانه بوي سوختگي كتلت گوشت ها آمد و تشنه ام كرد و تشنگي ام تا صبح رفع نمي شد و باهام تا نوك كوه كه قبلن رفته بودم مي آمد. بعد مثل دودي  ابري از لوله بخاري برمي گشت و دوباره مي افتاد تو آشپزخانه .ترسم زياد شد كه نكند از بوي بد سوختگي گوشت ها در خانه خفه شوم . مجبورشدم راه بيفتم يعني بيرون بزنم از خانه و تو اون كوه و كمر و عطش تشنگي ام را كه قبلن رفته بودم  بخوابونم  ، آب دستم گرفت و پائين دره پيش رود برد.
يه دره بود قبلن ها كه سبز بود. بارون باريده بود و سبز شده بود. بعد رود باريك درست شده بود و مي رفت ته دره. شب كه شد و كمي كه سرد شد. پدرها تو تاريكي كوه هر كدام به طرف گزدان، پائين دره دويدن. سايه هاي سياه با نورچراغ قوه ها رو ديوار دره مي افتاد. جمعيت سايه شده بود و تو ريشه ي هم پيچ مي خورد. از ته دره صداي كروچ كروچ  گزدان مي آمد . مثل وقتي كه ريشه گزدان زير دندان موش ها جويده مي شود و همه ايستاده باشند و نتوانند كاري بكنند. گزدان كاري بكرد يا سايه ي گزدان كه موش ها درآن مي لولند ؟ چطور بتوانم كاري كنم درخواب كه  روي تخت دراز كشيده بودم و گزدان داشت سايه خودش را كه در رود  مي لوليد تماشا مي كرد. بعد صداي شكستن تنه گزدان آمد. پدرها كنده گزها را با هر چه سايه هاي سبزدرخت بود با خود كشيدن بالا. خاك در هوا پخش شد و دوباره روي سرمان ريخت. بعد پدرها خم شدند و هي فوت كردن هي فوت كردن درخت سبز را . روشن كه شد دود سبز مي برشاند صورت ها و دستمان كه كنارش گر گرفته بوديم. آتيش درست شد و دور وبرش پدرها جا پهن كردند و شام خوردن وبعد سرو صدا بلند كردن و مسخره بازي راه انداختن تا دير وقت شب دور آتش جمع بودن. بعد آنقدر شلوغ كردن پدرها كه با رقص قاطي شدند و هي رقصيدن و هي رقصيدن  كه از رقص بي هوش شدند و كنار آتش افتادند. آتش كه خاموش شد و صداي پدرها  دور آتش كه قطع شد، دوباره بوي سوختگي كتلت گوشت ها آمد.اينبارمادر در آشپزخانه نبود كه بخاطر حواس پرتي، كتلت ها از دستش در رفته باشد و گوشت ها جزغاله شده باشند. ولي باز هم بوي جزغاله گوشت ها قاطي  دود كنده گزها مي شد.پدرها كه خواب بودند و بوي سوختگي گوشت ها در نفس هاشان نمي شنيدند. دوباره تشنگي ام زياد شد. ديگر صدا نبود كه بشنوم،همه خواب رفته بودند. فقط صداي رود مي آمد كه پرت مي شد تو سرازيري دره.
مادرهر وقت كه از آشپزخانه  فارغ بشود، كفشش را مي پوشد و سراغم را از پدر مي گيرد كه مواظب بچه هست؟ يه وقت  تو كوه ولش نكند بچه زهره ترك مي شود . پدر از خستگي كوه دراز كشيده بود و عينهو كوه افتاده بود رو تخت و مثل شيرخوره پف مي كرد و بيدار نمي شد كه صداي مادررا بشنود. آقاي خيرانديش تا دير وقت شب تو كوه دور آتش ايستاده بود، و روي دست و پا رقصيده بود و مسخره بازي راه انداخته بود و ادا موش آب خورده در مي آورد كه اون پائين تو دره پرت شده است و تو رود افتاده بود و رود چند شاخه شده بود و بعد مرده خودش را از شاخه ي رود كشيده بود بالا.
خواستم  تشنگي ام در رود در كنم .بلند شدم. يادم نيامد كه قبلن پا به اين رود گذاشته باشم. از بالاي دره ايستادم  كه بينم رود چند شاخه مي شود تو دره. صداي عوعو يا نه زوزه گرگ ها بلند مي شد ولي زود مي رفت پشت اون يكي كوه و تو دره هاي ديگر قايم مي شد. چطور بود كه رود زوزه گرگ ها را با خود ش مي برد تو دره هاي ديگر. پتو از رو دوشم برداشتم  و روي وسائل گذاشتم . بهتره يه چراغ قوه دست بگيرم و بي صداي خودم بكنم كه كسي نشنود. چراغ  قوه ي توي دستم كم نور بود. يواشكي چراغ قوه بزرگتر، از كنار دست پدربردارم  و كسي نفهميده سرازير دره شم . سرازيري هاي دره مي دواندم بطرف پائين و ترسم زياد مي كرد. از دور بازصداي زوزه گرگ ها مي آمد . رود از زوزه گرگ ها پرشده بود و صداي رود  از نزديك قاطي گرگ ها شده بود مي آمد و بعدتر نزديك تر مي شد و بطرفم مي دويد مي آمد و زوزه مي كرد. رفتم  كنار گزدان بايستم و رود را تماشا كنم . بعد خم شدم  و دستم پياله كردم در كنار رود آب بخورم .كسي روي تشنگيم ايستاد. سايه  سياه رويم  بود. سايه، قد موهاي بلند مادر داشت كه تا به حال نديده بودم به اين بلندي كه پري گيس بلند كنار رودخانه ها شده باشد . اما نه . مادروقت نمي كند سرش را در آشپزخانه بخاراند ، چه كه بخواهد كنار رود بنشيند و موهايش را شانه بزند! او در آشپزخانه فرصت نمي كند. گرفتار پخت و پز كتلت گوشت ها است. اگر سرش را برگرداند يك طرفي و ازبوي سوختگي كتلت گوشت ها دور شود همه را كلافه مي كند . گفتم شايد مادر ماهي تابه سوخته ي كتلت گوشت ها را روي گاز با خودش آورده  كنار رود بشورد . چراغ قوه را روشن  كردم و سرم برگرداندم كه ببينم مادراينجا چي كارمي كند كنار رود . كسي را ديدم ايستاده روبروم . جلوتر آمد .گفتم  ترسيدم آقاي خيرانديش.
مادر كه طاقت نمي آورد . چادرسر مي كند و مي خواهد از خانه بيرون بزند و زير تابلو، كنار در خانه، منتظر رسيدن ما بنشيند. تابلو عبور ممنوع اسقاطي اينجا، وسط اين همه كوه، تو دره چي كار مي كند براي خودش نوشته شده است بوم بلند. زير تابلو بوم بلند دوراه مي رود. از اين راه با رود مي رود بوم بلند و از اون راه هم با رود مي رود بوم بلند. اين را صبح زود آقاي شمس رودي بعد از اينكه زنگ درخانه اش زديم  و از منزل بيرون آمد  و سوار ماشين ما شد به آقاي خيرانديش توضيح داد.
صب همه ي پدرها ، صبح به خير به هم مي گويند. صورت پدرها پشت فرمان از شادي برق مي زد. آقاي خيرانديش با  پيكان سفيد رنگش كه حركت كند و پشت سرش، از فلكه برج مقام ، پژو سواري سورمه اي هم كه منتظرآنها ايستاده است بطرف بوم بلند راه بيفتد، نيم ساعت ديگر كه به محوطه شاهزاده ابراهيم  نزديك بوم بلند برسند ، ماشين ها را همانجا پارك مي كنند و از همين جا  خنده امانشان را مي برد. يعني از همان اول كه  كوله ها را  پشت زدند بايد مي ديدي كه چه مي كردند. مسخره بازيشان گل كرده بود. خب كلي راه پياده روي دارند تا  حوصله شان سر نرود تا برسند زيرتك درخت، كنار تابلو بوم بلند  و همانجا وسائلشان زمين بگذارند و جا پهن كنند و بنشينند . بعد همه صبحانه ها را از كوله پشتي ها  بيرون آوردند و سفره  پهن شد. آقاي خيرانديش كتلت ها ي خوش رنگ برشته و استخواني شده ي شب گذشته كه از گوشت بيرون زده بود، يكي يكي از ظرف  يك بار مصرف بيرون آورد و با خنده بين حاضرها به شوخي يكي يكي دست راستش را دراز كرد و بين همه تقسيم كرد و درسفره  چيد. همه مشغول خوردن شدند. ازبس مادر كتلت ها را  خوشگل و تميز پخته بود كه همه داشتند دستهايشان را مي ليسيدند. اينقده خوشمزه سوخاري شده بودند كه دلت مي كشيد فقط  بايستادي و نگاش كني . اصلن مگه مي شه كتلت مامان غير از اين باشه. اين ديگه غير ممكنه كه كتلت مامان سوخته شده باشه . اصلن كي باورش مي شه كتلت هاي مامان جزغاله شده باشه  و بعد دود شده باشند و اونقده دود شده باشند كه نتوانند از لوله ي بخاري آشپزخانه خارج شوند و بعد كسي بخواهد يعني مجبور شود  بخاطر خفگي از خانه بيرون بزند و سر از كوه و بيابان در بياورد.
پدرها از كتلت ها اينقده خوششان آمده بود كه درحين خوردن صبحانه هم مي رقصيدند. يعني نشسته بودند و مي رقصيدند . لقمه در دهانشان بود مي رقصيدند. يكي از پدرها لقمه در دهانش گير كرده بود ولي باز هم مي رقصيد و لقمه از گلو پائين مي داد. حتا همه ي پدرها لقمه ي آماده گرفته بودند و ايستاده بودند تا آقاي خيرانديش لقمه اولي را قورت بدهد و آنها لقمه بعدي را در دهانش بگذارند.همه از خنده روده بر شده بودند. طوري كه پدرها راسي راسي از خنده داشتند اشك شان در مي آمد. اصلن اگر مادر هم بود مي خنديد.
بعد از صبحانه پدرها زير تابلو بوم بلند جمع شدند و حرف  زدند. آقاي شمس رودي سر دوراهي به  اينطرف و آنطرف مي دويد و دوباره جاي اولش برمي گشت. داشت فكر مي كرد كه دفعه قبل از كدام راه رفته بود بوم بلند. اما يادش نمي آمد كه از اين دره  رود رفته بود بوم بلند يا از اون يكي دره رود رفته بود بوم بلند. پدرها تصميم  گرفتند  پشت سر شمس رودي راه بيفتند كه يك بار رفته بود بوم بلند. تعجبم شد كه دفعه قبل شمس رودي شب كه نرفته بود بوم بلند كه اينبار اشتباهي راهش را گم كرده باشد. روز رفته بود . با اون روز قبلي چه فرق داشت كه  دو راهي بوم بلند را عوضي گرفته بود . همان وقت كه پدرها روز روشن بطرف اون يكي دره رود بوم بلند پياده راه افتادند، مادر به اتاق تاريك  شب قبل كه خوابيده بودم آمد و دستش پر بود آمد. با بشقاب پراز كتلت وارد شد و گفت ؛ بلند مي شوي غذات را بخوري؟ خوب كاري كردم كه نگذاشتم بري بوم بلند. چي بود اين بوم بلند. لااقل اينجا كه باشي خيالم كه راحت است. نقاشي بالاي سرش توي تاريكي درست ديده نمي شد . ولي يه بچه كوچك بود با موي سفيد و وريش سفيد . اين بچهه  در بغل مادرش دراز كشيده بود. يك دستش پستان مادرش گرفته بود و شير مي خورد و دست ديگرش موهاي بلند روي سينه مادر را نوازش مي داد. من كه سنم  كوچكتراز اين بچه است. نه دوست دارم تو بغل مادر بخوابم و نه شير مادر كه خوشم نمي آد بخورم  و راستش حالم بهم مي زند مك بزنم. اي هي خجالت نمي كشد اينجوري خوابيده است  تو بغل اون زن . خانم فولادي كتلت ها را در بشقاب جلوم گذاشت و در اتاق را كه بازكرد بود دوباره بست. روز هم آمد و وارد اتاق شد و چقدررگ رگهاي باريك  گوشت ها را از زير استخوان هاي ترد و  كرونچي كتلت ها پيدا مي كرد. چه خبر بود. شب كتلت. وقت كتلت .بي وقت كتلت. ما كه صب زود هم در كوه صبحانه كتلت خورديم. به خانم فولادي موقع برگشتن از كوه مي گم اين مرتبه ديگه  دلمان از كتلت زده شد. آخرش از خوردن اين همه كتلت سوئ هاضمه مي گيريم. كه حتمن مي گه؛ مگه كسي غذائي، چيزي غير از كتلت با خودش نياورده بود كوه ؟
از همه پدرها جلو زده بودم . دستم  خالي بود. هي دويدم . رفتم . هرچي گفتند وايسا ،نايستادم. رفتم جلو. صد متر. نه خيلي جلوتر بودم.بعد روي يكي از قلوه سنگ هاي بزرگ كنار رود ايستادم و از دور پدرها را تماشا كردم . قد يه مورچه  شده بودند و مورچه اي مي آمدند به طرفم. چرا عجله نمي كردند. هرچي كه نزديك مي آمدند و يهوي بزرگ مي شدند من عقب تر مي رفتم .  با اشاره دست به پدرها گفتم زود باشيد ديگه. چرا نمي آئيد ، من اينجام. نزديك تر كه شدند از رو تخته سنگي كه رويش نشسته بودم پائين پريدم و خودم را كوچك كردم  و رفتم پشت يه تخته سنگ بزرگ ديگه قايم شدم. عمدن ايستادم تا بيايند چون دره با رود چند شاخه مي شد و پدرها بايد يه دره  انتخاب مي كردند كه رود پر آب تربود و در دره پهنا  ور مي داشت. دوباره ازپشت سر پدرها در آمدم  و دويدم به طرف بوم بلند. پدرها كم كم مي آمدند. عين مورچه هاي ازتخم تركيده كنار رودخانه كه مرده شان از آب مي كشند بالا شده بودند. آوازهم مي خواندند و مي آمدند. خواندنشان شبيه مورچه هاي بالدار لب رودخانه بود كه بالشان مي ريزد. وز وز مي كردند به جاي خواندن. يه آهنگ هست كه مي گه؛ ديگه نمي رم به قلعه، دم گرفته بودند و اون  را مي خواندند. مگه كسي پشتشان گرفته بود و هل مي داد كه مجبورشده باشند بروند به قلعه وسط بوم بلند. نه هيچ كس. راستي قلعه وسط بوم بلند چه مي كرد ؟ يه قلعه ...! يه بوم بلند براي چه وسط اين همه كوه خودش را قايم كرده باشد تا ما را به اونجا بكشاند و تو خيال خودش ما را گير بياندازد .نه. سرمان گرم كند از شادي و پدرها را ببيند با رقص و پايكوبي بطرفش مي آيند. پدرها كه دست بردار رقص نبودند. دست مي زدند و با دست ضرب گرفته بودند  و به هوا مي پريدند و بندري مي رقصيدند. انگار كه مي خواهند عروسي بندري  تا دم حجله ببرند، در هوا مي پريدند و مي آمدند . دوباره منتظرشان ايستادم. اينبار دره چند شاخه ديگر شد.  كناره آب ، رود دور تخته سنگ پهلويم پيچ مي خورد و از گزدان عبور مي كرد و كمي آن طرف تر مي دويد . دستم جلو عبور آب گرفتم تا رود  كندتر پيچ بخورد دور تخته سنگ . ولي هر چه آب مشت مشت مي كردم . آب از دستم مي گريخت.اين رود هم دوست دارد همراه  ما بيايد تا بوم بلند؟ قبل از اينكه پدرها برسند دوباره از پشت تخته سنگ بيرون آمدم و آنها دوباره مسير را بطرف بوم بلند معلوم كردند. دوباره  دويدم به طرف بوم بلند. هر چه صدا زدند نايستادم . تا اولين كسي باشم كه به بوم بلند مي رسم. شمس رودي سرصبحانه به پدرها توضيح داد كه بوم بلند سرچهارراه يه رودخانه است .يه جاي قشنگه براي نشستن و ضمنن يه قلعه قديمي داخلشه. پر از درخت  و از اين حرف ها. بايد اولين نفر باشم كه به چهار راه رودخانه برسم. زير درخت خنك كنار رود بنشينم و پله هاي قلعه بگيرم برم بالاي برج. دوباره دويدم. خيلي زياد دويدم. بدنم خيس عرق شد.ماسه ها ي تابستانهاي داغ كنار دريا زير پاهام غش غش مي كرد و هنوز هم مي دويدم. بعد ديدم يكي دارد داد مي زند و  پشت سرم مي دود. وسط دره،  روبرو كوه دويدنم را ايستاندم. ديدم صداي رود ديگر نمي نشنوم. سرم برگرداندم. خشكم شد. چطورشد كه رود يكباره زيرپاهام گم شد . فكرهاي بدي كردم كه رود در دهان كوه بلعيده مي شود. اگرپاي گرگ ها به اين خشك رود مي رسيد از تشنگي به كجا چنگ مي زدند؟  
پدرها همه با هم رسيدند. يكي از پدرها گفت؛ الان چهارساعت راه زده ايم و به جائي هم نرسيديم. آقاي شمس رودي اين راه اشتباهي به هيچ جا ما را  نمي رسونه . شما يادتان رفته ، ما كه يادمان مانده كه گفتي؛ از سر دوراهي نيم ساعت راه بيشترنيست تا بوم بلند. فكر كنم راه عوضي آمده ايم . بهتره  تا از رود زياد دور نشده ايم تغير مسير بديم  والي همه مان  تو اين كوه و دره  بي درو پيكر از تشنگي هلاك مي شويم. شما يه مگس تو هوا مي بينيد كه وز وز كند؟
شمس رودي گفت؛ نه. برگرديم هم بي فايده است. مگر ما پشت سرمان دره ها را علامت گذاري كرده ايم كه دوباره  روي علامت برگرديم . به فاصله هر مسافتي كه آمده ايم هر دره اي چند دره مي شده است . فكر كنم انتهاي آن پيچ آخري به بوم بلند مي رسد.مي ريم جلو ببينيم چه مي شود.
دوباره راه زديم . اينبار پدرها بيشترپا كشيدند.هرچه راه رفتيم دره دراز وباريك مي شد و دوباره به پيچ مي رسيد و از پيچ دره دوشاخه مي شد. باز هم به بوم بلند نرسيديم .باز دوباره راه زديم تا جائي رفتيم كه انگاردر قوطي كبريت گير كرده باشيم ولي باز راهي پيدا  شد و از آن بيرون  آمديم و باز راه دو راهه شد. شمس رودي به انتهاي پيچ آخري كنار دره  كه رسيد و ديد كه به بوم بلند نرسيديم. عين گرگ شد و بدنبال بزكوهي دويد. ازدره بالا رفت تا پشت پشت اون كوه ها  كه كنارهمديگر، پهلوي هم خوابيده بودند داخل شود و چيزي را پيدا كند. دوباره چيزي پيدا نكرد. روي كوهي ديگر جست زد و بالا  رفت. هرچه قدر كه بالا مي رفت از اندازه بزهاي كوهي رد مي شد و كوچكتر مي شد تا به قد تكه كوچك سنگي در آمد . عرق از سرو روي پدرها ريخته مي شد. هر چه قدر كه تشنگي ام زياد شد، صورت پدرها زردتر مي شد. پدرها فكر كردند شمس رودي  ازبالا بهتر مي تواند راه  خروج  دره پيدا كند و ما پائين دره پيش مي رفتيم. سنگ هاي كوچك و بزرگ جا مانده از رود ، شكل لاشه ي گرگ ها مي داد كه كف رودخانه جا مانده بود و ما زيگزاگ از كنارش مي گذشتيم.سرم به بالا بود . شمس رودي  از ميان  كوه  پائين آمد . يكي از پدرها برش گرداند به همان بالاي كوه كه معمولن گرگ  به كوه مي زند و همانجا محو مي شود. تا جائي كه انگارشمس رودي از دور در گله هاي كوه گم شد. دوباره سر و كله  شمس رودي پيدا شد و خواست چيزي بگويد و به لبه ي لب پرتگاه رسيد.صدايش از دور به پائين دره نمي رسيد. صدايش را بلندتر كرد و دستش را لوله كرد جلو دهانش كه بگويد؛ از دره سقوط كرد و ته دره افتاد.پدرها مشغول جستجوي شمس رودي شدند ولي من از اين همه گشتن هاي بي فايده بين سنگ ها خسته شدم و از اتاق تاريك شب قبل بيرون آمدم و دنبال بازي پلي استيشن گيم نتم گشتم تا بازي سوخته ي را دوباره از نو شروع كنم . اگر چه  باز هم سرو صداي مادربلند مي شود كه چرا بازي گيم نت را دوباره شروع كردي.راستي به مامان چه جواب بدم؟
اين كه ديگر فكركردن ندارد. همه بچه ها تو بازي گيم نت، نه يك بار، صد بار، اگه هزار بارهم هاگي  عينهو يه گرگ بشه و بخواد از رو نوك  يه دره به اون نوك دره بپره و واگي هم بايسته تماشا كنه كه چطوري تو دره سقوط مي كنه  يا هر اتفاقي ديگه افتاد، باز هم دوباره  به بازي برگردانده مي شود و بازي را ادامه مي دهد. هرچه قدر خواستم بدون سرو صدا بازي را ادامه بدهم ولي باز هم نشد. مادررا از خواب بيدار كردم و دقيقه اي نگذشت كه دراتاقم باز كرد . باز دوباره روشنائي روز قبل وارد اتاقم شد. فكركرد من دراتاقم خواب هستم. ولي  يادش آمد كه  صبح زود با خيرانديش به كوه رفته ام. كاري نبود كه انجام بدهد. با بي ميلي چرخي در اتاق خورد و قبل از آنكه از اتاق خارج شود دوباره رفت و ايستاد و به  نقاشي آويزان روي ديوارنگاه كرد.بازي گيم نت را مثل سنگ گوشه اي پرت كردم. همه پدرها يه گوشه دره ، ساكت براي خودشان نشسته بودند. سنگ ديگري دست گرفتم و به خيال خودم خشكي بالاي خاك را پس مي زدم. يادم آمد كه چقدر بايد سراسيمه پيش پدر برگردم
محمود بديه  آذرماه 91

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 


 شنبه 18 آذر ماه 4 شانس اول دریافت جایزه ادبی هفت اقلیم در هر بخش (مجموعه داستان و رمان) معرفی خواهند شد و کتاب های منتخب هفت اقلیم از بین همین شانس های اول انتخاب می شود و در روز اختتامیه، جایزه ی خود را دریافت می کنند. در بخش کتاب منتخب مخاطبان به دلایلی با شبهه هایی روبرو هستیم که بعد از برسی آرا و رفع این مسئله همزمان با جشن اختتامیه، کتاب منتخب مخاطبان هم اعلام خوهد شد.

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را

مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را

ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی

برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را

بخدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم

بخریم هر دو عالم بدهیم خون بهارا

پسرا ز ره ببردی به نوای نی دل من

به سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را

من از آن نیم که چون نی اگرم زنی بنالم

که نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را

دل من به یارب آمد ز شکنج بند زلفت

مشکن که در دل شب اثری بود دعا را

طرف عذار گلگون ز نقاب زلف مشکین

بنمای تا ملامت نکنند مبتلا را

همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان

که خیال دوست داند شب تیره آشنا را

* شعر از سلمان ساوجی

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان اینک تهمینه، شبنم بزرگی، نشرفرهنگ ایلیا (ازسری کتاب های عصرچهارشنبه ما) 1391

گیلان همیشه حرفهای مهمی در پهنه داستان نویسی ایران داشته است و اینک به همت «کیهان خانجانی» جلسه هایی در عصرهای چهارشنبه تشکیل می شود که حاصل آن نویسندگان جوان و مستعدی است که اگر چه بعضی ها در نیمه های راه هستند اما با مداومت و علاقه و خواندن می توانند قله های مهم داستان نویسی این مرز و بوم را کشف کنند و به آن تکیه دهند.

شبنم بزرگی یکی از این نویسندگان مستعد است که اگر در جریان چگونگی رشد داستان نویسی در جهان قرارگیرد و همراه با آن حرکت کند و از تجارب آنها استفاده کند، امید بسیار زیادی به او می رود.

 اگر بخواهیم منصفانه داستان ها را بررسی کنیم (با سلیقه نگارنده) به این نتایج می رسیم. داستان هایی که تقریباً روایتگر آن نویسنده است و به نوعی حدیث نفس است، موفق و صمیمی از کار بیرون آمده استاما داستان هایی که آدمهای بیشتری را درخود پذیرفته است، خیلی موفق نیستند و این باز می گردد به عدم شناخت دقیق کاراکترهای پیرامونی.
*تهران شهر بزرگی است
گزارش گونه است. داستان حجم بیشتری راباید دارا باشدکه فشرده شده است واین با موجزنوشتن فرق دارد.  بعضی از شخصیت ها آن گونه که شایسته شان است، پرداخت نشده است. دفتر خاطرات مادربزرگ که می توانست بن مایه یک رمان باشد، در مقایسه با «دفترچه ممنوع» آلبادسس پدس، صفحه سفیدی بیش نیست.
*آخر شاهنامه 
گویی داستان از صفحه حوادث روزنامه ها گرفته شده است. گفت وگوها در سطح جریان می­یابد. عمق لازم را ندارد و در نتیجه کمک شایانی به نمود شخصیت ها نمی کند. درد گران حادثه، خواننده را آنچنان که باید و شاید متأثر نمی کند.
*  آن سومی کیست کنار تو راه می رود
داستان زیبایی است. اصولاً داستان هایی که نویسنده به نوعی در آن تجربه دارد (بدون آنکه بتوان مهرتایید به آن زد) زیباتر است. انتخاب اول شخص برای روایت داستان کاملاً به جاست. مثلث عشقی یک ژانر پایدار و همیشگی است و طبیعتاً پر از تعلیق است.
*دنیا
اندیشه های ذهنی و پریشان و پر رمز و راز در بستری از رئالیسم جادویی همراه با مایه هایی از سوررئالیسم.
*سیمین قرار بود بمیرد
مردن یک دوست که سرشار از اتکا به نفس است و سعی می کند دردهای خودش را از دیگران پنهان کند و در صندوقچه قلبش نگاه دارد. هنگامی که می میرد، دوست نمی تواند باور کند و به مرور خاطره هایش با او می پردازد. در حالی که جسد کف اتاق دراز به دراز خوابیده است اما حضور دائمی اش شانه های راوی داستان را خسته می­کند.

*  می دانی من چه فکر می­کنم؟

داستان زیبایی است. عشق به گونه ای ملموس در زیر پوست داستان در حرکت است. اصولاً داستان هایی که نویسنده با زاویه دید اول شخص مفرد نوشته است و به حدیث نفس نزدیکتر است زیباترند. شاید این داستان از تمامی داستان های کتاب زیباتر باشد. 
*  تا تو برگردی، دود می شوم
داستان دردآلودی است، هر چند به نوعی موضوع تکراری است اما این برداشت جدیدی از یک ماجرا است که در همین تهران برای یک زن ارمنی اتفاق افتاده است. سالها زنی با لباس قرمز در مکانی حاضر می شده و باقی ماجرا که در حقیقت ماجرایی هم نیست. فقط درد بنیانسوز است بر روان آدمی و به نوعی شکوه عشق و ستایش ازآن است.

 این یادداشت در روزنامه عصر مردم، یازدهم آذر 91 چاپ شده است.

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

هوایی این تنور خانه را خریدارم اثر طاهره اسکندری منتشر شد. این رمان در قالب ۱۷۰ صفحه توسط نشر روزگار در سال ۱۳۹۱ انتشار یافته است. طاهره اسکندری از نویسندگان لرستانی (شهر درود) است و رتبه های متعددی در جشنواره های داستانی(داستان کوتاه) سال های دور و نزدیک دارد و بیشتر از یک دهه است که به صورت پیوسته به داستان نویسی مشغول است. این رمان نخستین اثر مستقل اسکندری است و قبل از آن در چند مجموعه داستان مشترک، چند داستان کوتاه از او چاپ شده است.

+ نوشته شده در  یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

کاوه فولادی نسب نظر بسیار جالب و کاربردی ای در مورد عدم وجود نگاه صنفی در جامعه ادبیات دارد. به ذعم بنده جانمایه و مضمون کلام همان هوای همکار را داشتن در انظار عمومی و بیرحم بودن(همراه با صداقت) در جمع های خصوصی تر و تخصصی تر است. به این معنا که اگر تریبون و امکانی برای ارتباط با جامعه در اختیار داریم از آن به نفع همکارمان استفاده کنیم و نقد و نوشته های مان بیشتر جنبه ی جذب مخاطب برای یک کتاب داشته باشد تا دفع او اما اگر بنا شد در جمعی تخصصی تر در مورد یک کتاب حرف بزنیم، تعارف را کنار بگذاریم و هر آنچه گه حقیقت امر است را در مورد آن بگوییم. اما اتفاقی که در واقع می افتد کاملأ خلاف این رویکرد است. پچ پچه ها و اظهار نظر های چند نفره ادبی تبدیل به بد وبیراه گویی و قضاوت های بیرحمانه نسبت به اثر و نویسنده شده و جلسات نقد و برسی مان تبدیل به مجیز گویی و تعریف و تمجید از کار شده است. در این فضای بیمار نباید انتظار داشت که اگر منتقدی نگاه تندی به کتابی دارد، نویسنده ی اثر آن را به پای تسویه حساب شخصی نگذارد و دست به واکنش عصبی نسبت به نقد و منتقد نزند. شاید این برداشت من از این حرف فولادی نسب است اما به نظرم این نگاه (اگر به درستی اجرا شود)کافی است که جلسات نقد و برسی کتاب را مفید تر و کاربردی تر از آنچه که این روزها شاهد آن هستیم کند.
+ نوشته شده در  دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

یادداشتی از رضا فکری عزیز بر مجموعه داستان "خویش‌خانه" 

پرداخت شخصیت سرفصل مهمی در ادبیات داستانی است و حضور کُنش‌مند شخصیت‌ها، مخاطب را با زوایای پنهان وجودی‌اش آشنا می‌کند. صرفِ نظر از این‌که نویسنده‌ای دغدغه‌ی شخصیت داشته باشد یا نه، انتخاب نظرگاه مناسب برای هر داستان دست نویسنده را در ساخت شخصیت‌ها باز می‌گذارد. در این میان پیش‌بُردنِ داستان از منظر جمعی و استفاده از "ما" به‌عنوان نظرگاه داستانی، راه را بر نقب عمیق به درونیات منحصر به فرد هر شخصیت می‌بندد. فارغ از ادبیات کمونیستی که هر نویسنده‌ای به‌عنوان نماینده‌ی راستین ملت و از زبان یک‌پارچه‌ی جمعِ رفقا داستانش را روایت می‌کرد، نظرگاهِ جمعی به دلیل ناپیدایی فردیتِ شخصیت‌ها، کمتر در داستان‌نویسی مُدرن استفاده شده است. درواقع معدود داستان‌های درخشان این نظرگاه، بیشتر با هدف شرح مَسخ‌شدگی افراد یک جامعه و بیان نگاه یکسان آن‌ها به وقایع نوشته شده است. برای نمونه در داستان "یوزفینه‌ی آوازه‌خوان"، کافکا قصه‌ی موش‌هایی را روایت می‌کند که همگی محو آواز یوزفینه هستند و اساسا شخصیت فردی‌شان در برابر هنرهای او دیده نمی‌شود. اگرچه یکی از اعضای گروه به نیابت از جمع موش‌ها نمایش احساسات جمعی آن‌ها را به عهده دارد و بار روایت را به دوش می‌کشد، اما تمام داستان در گیر و دار نمایاندن شخصیت خود یوزفینه و خصوصیات اخلاقی او می‌گذرد. درواقع این نوع روایت، هم به محو‌شدگی و بی‌نظری جماعتِ بی‌چهره دلالت دارد و هم محملی برای عرض اندام شخصیت اصلی داستان ایجاد می‌کند.

با این مقدمه داستان‌های مجموعه‌ی "خویش‌خانه" را می‌توان در دو دسته‌ی کُلی ارزیابی کرد. گروهی که در آن "اول ‌شخص جمع" نمودی پُر رنگ دارد و گروهی دیگر که در آن فردیت آدم‌هاست که اهمیت می‌یابد و دیگر از نمایش روح جمعی خبری نیست. نویسنده در داستان‌های گروه اول، با استفاده از یک حادثه و یا یک کشمکش اصلی، بی‌کُنشی آدم‌هایی را به تصویر می‌کشد که تنها حضور دارند. آن‌ها یا کُنش به‌خصوصی ندارند و یا همگی رفتار یکسانی از خود بروز می‌دهند. در داستان "پایان کابوس‌ها" اگرچه این "سیاوش" است که به کشف تازه‌ای در آزمایشگاه نایل آمده و قصد دارد آن را پنهان از از باقی همکارانش نگه دارد، اما در نهایت این دوستانش هستند که با فهمیدن موضوع، بی‌آن‌که مشورتی با هم بکنند هر سه به یک کُنش واحد دست می‌زنند و سوختن سیاوش را در آتش به نظاره می‌نشینند. داستان "خویش‌خانه" اگرچه از نظرگاه سوم‌شخص روایت می‌شود و مجنون شدن "حجت" کشمکش اصلی روایت است اما همچنان رد پای اول‌شخصِ جمع در آن دیده می‌شود و نویسنده اغلب با آوردن جمله‌هایی همچون "توجهی نکردیم" و یا "همه ریختیم بیرون" حضور این جمع را به مخاطب یادآور می‌شود. درواقع به‌جز حجت شخصیت‌های دیگر داستان حضور مشخصی ندارند و همگی در بُهت واقعی‌بودن یا نبودن شراب عدنانی و حوریه‌هایی که حجت تعریف می‌کند درمانده‌اند و با وهم و ترس ناشی از شنیدن صداهایی نامعلوم سر می‌کنند. در داستان "قرارگاه متروکه" هم همان وهم جنون‌آمیز گریبان همه‌ی گروهان سیزده نفره را می‌گیرد و در همین فضا است که یک به یک جان می‌دهند. هیچ‌کدام از سربازهای درون داستان شخصیت بارزی ندارند و گویی یک تنِ واحدِ آسیپ‌پذیر هستند که حادثه‌هایی گنگ هربار تکه‌ای از آن را جدا می‌کند. در داستان "ناشنیده‌هایی در خواب" همچون حجت و سیاوش این بار رمزآلودگی در محدوده‌ی "دانا" است که حلقه می‌زند. فرمانده‌ی گروهان به دلایلی حضور ندارد و قرار است دانا سربازها را به مقصدی نامعلوم هدایت کند. با این‌که کل روایت به شیوه‌ی اول شخص مفرد پیش می‌رود اما باز هم این اول شخص جمع است که رُخ‌نمایی می‌کند: "نتوانستیم سر از کار او و وکیلی درآوریم". "ما"ی این داستان هم نماد آدم‌هایی با حداقل چالنج است که همگی گوش به فرمان هستند و مخالفتی با دستورهای صادرشده نمی‌کنند. در داستان "نقش جنازه نبیه" باز هم اول شخص جمع خودش را نشان می‌دهد: "ما شیفت روز بودیم و تا چند دقیقه قبلش داشتیم بالای کوره مسیر چُلک‌ها را به دهانه‌ی تنوره باز می‌کردیم". درواقع رازآلودگی این‌بار بر شخصیت "نبیه" استوار می‌شود که به دلایلی نامعلوم دچار جنون شده و مُدام به شعله‌های دهانه‌ی تنوره خیره می‌شود. در داستان "لکه‌های آتش" قصه‌ی جنون آنی "داوود" پس از آن‌که می‌فهمد سکه‌ای در کار نیست روایت می‌شود. هر سه دوستِ او یک وضعیت واحد دارند و حس و حال‌شان هنگام دفن جنازه‌ی داوود به‌صورت جمعی بیان می‌شود: "ساکت و مبهوت بالای سر داوود ایستاده‌ایم، صدایی از دور دست می‌آید، پریشانیم".

نویسنده در داستان‌های گروه دوم بر فردیت شخصیت‌ها و دیدگاه‌های تک به تکِ آن‌ها انگشت تاکید می‌گذارد و دیگر از مَسخ جمعی خبری نیست. در داستان "خیره به ماه پنجره پنجره‌ای" مردِ داستان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند خاطره‌های لطیف گذشته را مُرور می‌کند و حضور پدر در این خاطره‌گردی، قدم گذاشتن او به دنیای مرگ را تداعی می‌کند. در داستان "از ورای کنگره‌ها" حضور مرد سخنران در بالای کنگره‌ها و مرور خاطره‌های گذشته‌ی کودکی‌اش سبب می‌شود ذهنیت‌اش نسبت به موضوع سخنرانی دگرگون شود و در لزوم کنترل جمعیت تردیدهایی جدی پیدا کند. باقی داستان‌های فردمحور مجموعه چندان چنگی به دل نمی‌زنند و ضعف‌های آشکاری در پرداخت روایت دارند. در داستان "حکم" اکنونِ روایت مطلقا اهمیتی ندارد و این اتفاقات گذشته است که هنگام بازیِ حکم، شخم می‌خورد. پرتره‌ی مردی که یک نقاش روس آن را کشیده، نفرینی را با خود به همراه دارد که گریبان همه‌ی شخصیت‌های درگیر را می‌گیرد. داستان به دلیل ناهمگونی دو فضای گذشته و اکنون و همچنین اتفاقات ریز و درشت و درهم و برهمی که بر سر پُرتره رخ می‌دهد، مخاطب را از تمرکز بر یک کشمکشِ مشخص داستانی باز می‌دارد. در داستان "کلوت" دیرینه‌شناسی که قصد کشف سرزمین ناشناخته‌ی کلوت را دارد ما را با انبوهی از اَسناد روبرو می‌کند که معلوم می‌شود آدم‌هایی از جمله پدرش به این کویر پا گذاشته و جانشان را داده‌اند. در داستان "گمشده‌ی عمو" عمو اکبر در حال مرگ است و با شرح مفصل وضعیت او در بیمارستان کشمکش اصلی داستان که موضوع گم‌شدن پسرش فرامرز است کم‌رنگ می‌شود. در داستان "رقص یک‌متری یک سیاه" که مشخص نمی‌شود از چه اتفاقی به بعد تنش داستانی از بین می‌رود و رابطه با فخرالدینِ سیه‌چُرده صمیمانه می‌شود، فراوانی اطلاعات جنگ سودان و دارفور است که به مخاطب تحمیل می‌شود. در داستان "آخرین دل‌نوشته‌های استاد" توصیف‌هایی که از حضور سه شاگرد و بیماری استاد ارائه می‌شود کش‌دار و کسل‌کننده است. ضمن این‌که داستان را به پیش نمی‌برند و فضاسازی صرف هستند. همچنین داستان‌های "کاش این خیابان تا ابد ادامه پیدا کند" که وجه بارز احساسی و ملودرام آن بر روایت غلبه دارد، "اورکت آمریکایی" که شرح یک موقعیت است و "آخرین روزهای ناصح" که حکایت‌واره است، به هیچ عنوان در قد و قواره‌ی داستان‌های دیگر مجموعه‌ی "خویش‌خانه" نیستند.

به نظر می‌رسد در داستان‌های روح جمعی که داستان‌های درخشان مجموعه هم هستند اغلب این مسخ‌شدگی به دلیل جنون و وهمی است که در فضا جاری است و هر دم گریبان یکی را می‌گیرد و باقی جماعت را متحیر و میخ‌کوب می‌کند. جنونی که فضاسازی‌های وهم‌آلود داستان وقوع‌اش را محتمل می‌کند. همچنین تاکید نویسنده بر استفاده از رویدادگاه‌هایی همچون قرارگاه متروک، تپه گراز و دره‌های اعجاب‌انگیز، روستایی در منطقه‌ی جنگی و کوره‌ی آهک به خودی خود داستان را مستعد ایجاد چنین وهم و جنونی می‌کند و هر ماجرای ساده‌ای را رنگی از رازآلودگی می‌زند. اگرچه پرداخت‌های این‌چنینی از روح جمعی افراد جامعه و همچنین نمایش ترس‌ها و گریزهای جمعی‌شان محمل خوبی برای داستان ایجاد کرده است اما همچنان این فردیتِ فرد است که باید اهمیت بیشتری در داستان داشته باشد. درواقع با کالبدشکافی دقیق روح تک‌تک افراد جامعه است که می‌توان به روح کلی حاکم بر آن دست یافت. از این منظر اگرچه در نگاه اول همه‌ی آدم‌های یک جامعه را به این شیوه می‌توان در ورطه‌ی ترس، وهم و یا جنون دید اما نمونه‌های شاخص و داستانی‌تر شاید همان تک آدم‌هایی هستند که تن به این جنون، ترس و یا وهم نداده‌اند و یا دستِ کم تلاش می‌کنند که تن ندهند و درواقع از همین ایستادن‌های در برابر تفکر غالبِ جمعی است که داستان، داستان می‌شود.

*این یادداشت در وبسایت رضا فکری منتشر شده است

+ نوشته شده در  دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این یادداشت در مجله ی انشاء و نویسندگی شماره ویژه تیرماه چاپ شده است

آدم های دوبخشی عنوان مجموعه داستانی است از نینا گلستانی که در سال ۹۰ توسط انتشارات فرهنگ ایلیا رشت منتشر شده است. این مجموعه داستان شامل ده داستان کوتاه است که در قالب ۷۵ صفحه چاپ شده است. داستان های نینا گلستانی اکثرأ حول محور خانواده و خیانت می چرخند و نویسنده در هر داستان سعی داشته از زاویه ای تازه به این مفهوم نگاهی داشته باشد. یکی از مهمترین ویژگی های این مجموعه داستان، جسارت نویسنده در پرداخت به این موضوع ممنوعه است و شفافیت اش در مطرح کردن آن. داستان های این مجموعه به واسطه ی شجاعت نویسنده در طرح کردن بی واسطه ی موضوع خیانت، تا حد زیادی از تمثیل پردازی برای انتقال مفهوم دوری جسته اند. هر چند در داستان آدم های دوبخشی که اسم مجموعه هم از آن گرفته شده است، نویسنده آشکارا به سمت تمثیل پردازی رفته است و البته این تمثبل پردازی هم موفق از آب در آمده است. در نگاهی کلی به این مجموعه داستان، آن را باید مجموعه داستانی زنانه نامید که به خوبی توانسته است ذهنیات چند زن را در موقعیت های متفاوت به نمایش بگذارد. به ذعم بنده داستان های این مجموعه داستان، داستان هایی کاملأ مهندسی شده اند که پلات محکم و فکر شده ای دارند. داستان هایی که تمام عناصر آن ها در خدمت مفهوم نهایی ای است که نویسنده سعی دارد آن را بسازد و منتقل کند. هر چند این نگاه مهندسی شده و مفهوم محور در بسیاری از مواقع باعث کوتاه شدن بیش از اندازه ی داستان ها شده. کوتاه شدنی که مانع بسط و گسترش فضای داستانی شده است. گویی نویسنده فقط نقاط خاصی از زندگی را می بیند و از بقیه ی آن به نفع مفهومی که می خواهد بسازد، چشم پوشی می کند. در کل باید گفت که مجموعه داستان آدم های دوبخشی یکی از کتاب های قابل توجه و خواندنی، در سال ۹۰ است که متاسفانه به دلیل پخش نامناسب نشر و همچنین دور از مرکز بودن نویسنده و ناشر آن، با اندازه ی شایستگی هایش دیده نشده است.

+ نوشته شده در  دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

این یادداشت در مجله ی تجربه شماره 17 آذر ماه منتشر شده است.

نشر افراز/سال1390

خروج، داستان مردی نقاش است که به واسطه ی تماس یک همسایه ی قدیمی، بعد از ده سال راهی شهر تبریز می شود که نقاشی های گم شده ی خواهرش«المیرا افشین» را تحویل بگیرد. المیرا دختری نقاش و مرموز است که ده سال پیش طی یک حادثه در دریاچه ای غرق شده و  مرد نقاش بعد از آن اتفاق تبریز را ترک کرده و در تهران زندگی می کند. مرد نقاش در بدو ورود به تبریز، متوجه شایعاتی در مورد صداهای زیر شهر می شود و این صداها به واسطه ی خواندن دست نوشته های شعر گونه ی المیرا کم کم رنگ و بوی واقعی به خود می گیرند و تبدیل به دغدغه ی ذهنی برای او می شود.

مرد نقاش که بعد از چند روز سکونت در مسافرخانه، هنوز نتوانسته قبر خواهرش را در قبرستان تبریز پیدا کند، با آدم های مرموزی روبرو می‌شود که اعتقاد دارند المیرا هنوز زنده است و به جهان تاریکی سفر کرده است و دارد به زندگی خودش ادامه می دهد. خروج رفته رفته به داستانی پلیسی و معمایی تبدیل می شود اما با این حال، تمام و کمال از الگوهای ساختاری رمان پلیسی پیروی نمی کند. رمانی که مخاطب را رفته رفته با سوالات و معماهای زیادی روبرو می کند اما پایان با مرگ عمه ماهنی(عمه ی مرد نقاش) و آقا رضی(شوهر عمه ی مرد نقاش) به عنوان آخرین نفراتی که جسد المیرا را دیده اند و گویا حقیقت را در مورد مرگ المیرا می دانند، به صورت معمایی لاینحل باقی می ماند. اما یکی از آسیب های جدی این رمان، همین ابهام بیش از اندازه ای است که در طول رمان پاسخی به آنها داده نمی شود. هرچند به نظر می رسد نویسنده به عمد نخواسته است پاسخ روشنی به سوالات و معماهای مطرح شده در داستان بدهد (مانند ماشین پر از سند و مدرکی که در پایان رمان توسط آدم های مرموز دفن می شود) اما حجم این سوالات و معماهای لاینحل، آنقدر زیاد می شود که عملأ مخاطب را در فهم صحیح مفهوم کلی رمان ناتوان می کند. برای مثال در پایان رمان هرگز مشخص نمی شود که واقعأ چه اتفاقی برای المیرا افتاده است، داستان فرار پدر چه بوده و ماهیت صداها و دنیای تاریکی چیست و آدم هایی که او را تعقیب می کنند چه کسانی هستند و دلیل شان برای این کار چیست! میترا چه نقشی در این رمان دارد و سفرش به کجاست و چرا دوباره بر می گردد...

رمان خروج در واقع یک سفر از دنیای بیرون است به دنیای درون و ذهن. سفری از دنیای روشنی و وضوح به دنیای شک و تردید و تاریکی. سفری که در پایان به شناخت تازه ی مرد نقاش از خود و جهان پیرامونش ختم می شود. یکی از ویژگی های بارز این رمان، جزئیات پردازی و تصویر سازی های بسیار گیرا و زنده ی آن است که داستان را به روایتی جاندار و پویا بدل کرده است. تصاویری که نویسنده جابجا از شهر تبریز(به عنوان شهری با تاریخی پر فراز و نشیب و پر تلاطم) می سازد، چنان شفاف و جذاب اند که مخاطب را مستند گونه به درک تازه ای از آن می رساند.

شاید بیراه نباشد که مهمترین ایراد این رمان را  سرگردانی بین ژانرها دانست. مخاطب در ابتدای رمان با داستانی واقع گرای مدرن رو بروست که اصرار دارد همه ی اتفاقات پیرامون، عینی و واقعی اند اما در یک دوم پایانی این رمان که جهان تاریکی به شکل ملموس تری نشان داده می شود، ژانر اثر به وضوح از واقع گرای مدرن به سمت ژانر غریب و حتی شگفت پیش می رود و همین تغییر ژانر بعضی مواقع باعث مبهم شدن و نا مأنوس شدن و گاه فانتزی شدن صحنه هایی می‌شود که راوی با پافشاری بر مواضع واقع گرایانه خود می خواهد آنها را عینب نشان بدهد.

جدا از همه ی این موارد، یکی از شاخصه های بارز و جالب توجه رمان خروج، زبان و نثر بسیار شفاف و محکم آن است. زبان و نثر روایت وقتی اهمیت پیدا می کند که متوجه ترک زبان بودن نویسنده اثر می شویم. سطح تسلط نویسنده بر ساختارهای نحوی زبان فارسی و گستره ی واژگانی رمان، نشان از سال ها تجربه‌ی او در ادبیات فارسی را دارد. از دیگر نکات مورد توجه این رمان تعلیق فزاینده ای است که در بطن ماجراها و شکل پرداخت رمان جریان دارد و لحظه به لحظه آن را برای مخاطب جذاب و خواندنی می کند.

و در پایان اینکه خروج، رمانی است که بدور از شتابزدگی های مرسوم ادبیات، با صبر و حوصله روایت می شود و مخاطب را رفته رفته با عمیق ترین مفاهیم و درگیری های ذهنی روبرو می کند.

+ نوشته شده در  هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است

که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی

دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان

و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست

و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است

برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز

گل رسوائی ما از چمن دیدار است

باور از مات نیاید به لب بام در آی

تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است

دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است

که فزایند بر آن بار گر این بازار است


*شعر از رضی الدین آرتیمانی

آرتیمانی به نقل از ویکی پدیا: رضی الدین آرتیمانی، شهرت میرمحمد متخلص به رضی (زادهٔ ۹۷۸ در روستای آرتیمان – درگذشتهٔ ۱۰۳۷ هجری قمری) از شاعران و عارفان مشهور دورانصفویه است. رضی الدین در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان بدنیا آمد.در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. رضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس که معاصر وی بود قرار گرفت و در جمع منشیان میرزایان شاه درآمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. ثمره‌ی این ازدواج ابراهیم ادهم است که فرزند ارشد اوست. وی نیز مقامی علمی و ادبی و عرفانی داشته‌است.

+ نوشته شده در  هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش خبر گزاری مهر از پایان داوری دومین جایزه کتاب سال هفت اقلیم.

پ ن: این خبر تنها به پایان داوری ها اشاره دارد و هنوز هیچ کدام از داوران محترم به صورت رسمی رأی شان را به دبیرخانه اعلام نکرده اند. روزهای آینده خبرهای هفت اقلیم در خبرگزاری های معتبر اعلام خواهد شد.

+ نوشته شده در  ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

جایزه ادبی هفت اقلیم امسال هم به مانند دور قبل رفته رفته می رود که برگزیدگان نهایی خودش را بشناسد. داوری امسال با تغیراتی نسبت به سال گذشته روبرو بود که مهمترین آن تغییرشیوه ی داوری دور نهایی آن بوده است. این دوره به خاطر تعدد آثار راه یافته به مرحله ی پایانی و تلاش برای دقت نظر داوران، آثار در دو گروه کاملأ مجزا(مجموعه داستان و رمان) با داوران متفاوت مورد برسی قرار گرفته اند و نتیجه ی آن به زودی اعلام می شود. خلاصه اینکه این روزها روزهای پر مشغله ی هفت اقلیم است. از هماهنگی با داوران محترم گرفته تا آفیش کردن مکانی آبرومند برای اختتامیه و تامین نیاز های مادی جایزه و ... که وقت و انرژی بسیار زیادی از من و دوستانم می گیرند. این وسط هم هراز گاهی بعضی دوستان با با نقل قول های خنده دار و وارانه روایت کردن حرف هایی که محض مزاح و یا طفره رفتن از جواب دادن به سوالات خصوصی( نتیجه ی داوری و ...) گفته می شوند، گاه دردسر ساز می شوند که آن هم به نظرم طبیعی است و گلایه ای هم بر آن نیست. امیدوارم انتهای این شلوغی ها و زحمت ها، لحظه ی شادمانه ای باشد که در جشن اختتامیه نصیب همه ی ما خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

هرچند به این معتقدم که حسن هر اتفاقی این است که در زمان خودش بیفتد و اگر زمانش بگذرد دیگر لطف اش را از دست می دهد و آدم نسبت به آن بی تفاوت می شود، اما از اینکه فرزند سرراهی ام دارد به خانه و کاشانه ای می رسد خوشحالم. مجوز انتشار رمان این بازی کی تمام می شود اوایل سال 91 و قبل از نمایشگاه کتاب برای نشر چشمه صادر شده بود اما بعد از اتفاقاتی که برای نشر چشمه افتاد و لغو مجوز این انتشارات، آن را به نشر به نگار واگذار کردم و حالا چند روزی می شود که مجوز انتشار این رمان برای نشر به نگار صادر شده است و به زودی پروسه ی چاپ را در این نشر پشت سر می گذارد. با اینکه از فضای رمان فاصله گرفته ام و هیچ وقت دفاعی از داستان هایم نداشته ام، اما امیدوارم رمان لاغر بنده باعث لعن و نفرینم نشود!

+ نوشته شده در  سی ام آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در این مراسم که با همکاری دو گروه شعر با دبیری عباس گلستانی و کارگاه داستان عصرچهارشنبه ما با دبیری  کیهان خانجانی  در محل خانه فرهنگ گیلان(به عنوان نهاد مستقل فرهنگی) برگزار شد، بسیاری از چهره های مطرح داستان و شعر استان گیلان حضور داشتند. در ابتدای این مراسم، کیهان خانجانی(مجری برنامه) با خواندن شعرهایی از بیژن نجدی، از میهمانان گروه داستان عنایت سمیعی  و حسین سناپور دعوت به سخنرانی کرد.
 
پس از گفته های این دو منتقد و نویسنده  درباره  سیاق زبان، شیوه تخیل و سایر عناصر در داستان های نجدی، نوبت به میهمانان گروه شعر علی مسعودی نیا و بابک حیدری رسید.
ادامه مراسم همراه بود با خواندن نوشته ای از سیدعلی صالحی درباره نجدی و آثارش. این پیام، به نیابت از شاعر، توسط یک روزنامه نگار جوان گیلانی خوانده شد.
مراسم با نقل خاطراتی درباره نجدی توسط حیدر مهرانی که بسیاری معتقدند هنرمندان شرق گیلان مدیون راهنمایی ها و تشویق های اویند، ادامه یافت.
سپس همسر نجدی پروانه محسنی آزاد مطلب کوتاهی درباره هنر و هنرمند خواند
. در ادامه
یادبودی از جانب خانه فرهنگ گیلان به همسر زنده یاد نجدی، اهداء گردید. مراسم اهداء یادبود به ایشان، همراه بود با خواندن گزاره هایی از آندره ژید توسط مجیددانش آراسته.در پایان این مراسم فیلم قصه مرا پایانی نیست اثر رضا مجلسی که بر اساس داستان شب سهراب کشان­ بیژن نجدی ساخته شده است.
 

                            گزارش تصویری مراسم را  اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز جایی خواندم که به نگار همان چشمه نیست و نویسنده ی محترم مطلب، تلاش فراوانی کرده بود که اثبات کند این همان نیست!(منظور نشر به نگار و انتشارات چشمه است) اینکه چشمه همان به نگار هست یا نیست اصلأ چیز مهمی نیست و هیچ تاثیری هم در سیاست گذاری و نگاه آدم هایی که این مجموعه و مفهوم را تا امروز پیش برده اند ندارد. چشمه پیش از اینکه نام انتشارات ادبی در خیابان وحید نظری باشد، نام یک جریان جدی و پویا در ادبیات است که همواره نقش تعیین کننده ای در حرکت های ادبی این سال ها داشته است. جریانی که ادبیات دهه ی گذشته به عینه مدیون آن بوده و نویسندگان جدی فراوانی با همت حرفه ای گری این نشر به جامعه معرفی شده اند و تبدیل به پیگیر ترین و جدی ترین نویسنده های این روزهاشده اند. حالا این جریان هر اسمی می خواهد داشته باشد! اصلأ اسم این جریان می خواهد به نگار، زاوش و یا سوره مهر باشد! مهم این است که جریان چشمه به این سادگی ها و با پایین کشیدن کرکره ی یک نشر تمام شدنی نیست و به هر ترتیب که شده راهش را از میان سخت ترین سدها باز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

*سیف فرغانی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

نامی از نقاش این اثر ذکر نشده است اما از قرار معلوم کاری از کمال الدین بهزاد در مکتب هرات باشد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

·   دل به هیچ چیز نبندید، هیچ خوبی و بدی ای اصالت ندارد و دوامی بر آن نیست. بگذارید و بگذرید.

· جهان بر دوش خری غمگین و سرگردان می چرخد نه بر شاخ گاوی صبور و سرمست. فرار از رنج بیهوده است. بیهوده نیندیشید.

· جهان مجازی تنها تصویری است در آینه است. نقل است که به جهان واقع دل نبندید. با این احوال جهان مجاز را اصلأ به حساب نیاورید.

· خوب است که مرگی برای انسان تعریف شده.  چون مرگ پایان همه ناکامی هاستپس به سویش بشتابید.

·  عاشق باشید. هیچ اصالتی جز عشق و نیستی درآن وجود ندارد و حقیقی ترین اتفاق جهان همین است.

·  از گام گذاشتن در راه های تازه نترسید. بدترین اتفاق جهان این است که در جوانی تعریفی از خود بدهیم و تا پایان به این تعریف وفادار بمانید.

·  تجربه کنید. هر اتفاقی که توانسته جمعی را به خودش مشغول کند حتمأ چیزی برای جالب بودن دارد. سعی کنید به آن وارد شوید و آن نکته را کشف کنید.

· زمین گرد نیست، خورشید به دور زمین می چرخد. گالیله کامل ترین شخص در تاریخ است، به خاطر همان برگشت پایانی. هر خردی که جان را به مخاطره بیندازد خریت است.

· دنیای ما را همین دلخوشی های کوچک می سازند. هیچ فضیلتی در آرزوهای بزرگ نیست. هنرمندان روکوکو بهترین نمود هنر را ارائه می کنند. به جزئیات رو بیاوریم کلیات ما را در خودشان حل می کنند.

·  هیچ حرفی قرآن نازل نیست! حرف های من هم به مفت نمی ارزد. جدی نگیرید.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  بیستم آبان ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

مطلبی از نویسنده مهمان، محمود بديه


پائيز جنوبي ؛ قرار رنگ ها به هم نمي خورد . فقط آفتاب مثل ماهي سرخو كمي قرمزترمي شود و بعد از ظهر ها هنگام غروب روي ديوارها، در حوض خانه ها، توي چاله چوله هاي لب دريا مي افتد. هواي بندر؛همين قدر كه هوا بندركمي ملس مي شود و... مردم بيشتربه جنب وجوش مي افتند وعابران كمي بيشتر كنار دريا قدم مي زنند و يا ، يا در خانه ها پا در خم مي كوبند، بيشتر همراه با طوفان دريائي كه بندر را در مي نوردد و رگبارهائي كه پشت آن مي بارد آغازمي شود. باران دندان قاطري  در حين آنكه بندر را مي شويد ولي براي خودش قرباني هم مي گيرد و اين يك راز است. آري يك راز مگو... تا بندر در توهم و افسانه بادها بيشتر فرو رود.انواع واقسام بادها، بادهاي لچيزو، باد سهيلي، باد قوس ، باد نئشي، بادهائي كه هنوز بواسطه اهل هوا فرا خوانده مي شوند تا مرض روح بندررا با يك روش منحصر خانگي طبابت كنند . آنوقت ديگر پائيز آمده است. مثل همين امشب كه ليمر آمد. ليمرخواهر دوقلوي كاترينا و يا شايد خود كاترين باشد. ساعت هشت شب بود كه از دور روي دريا ، بين موج ها نگاهش در تاريكي برق مي زد و خشم آلود نعره مي كشيد. همان موقع ما در دريا بوديم  و حتمن بچه ها در پارك دريائي مشغول بازي بودند و از دور صداي جيغ و ويغ شان را مي شنيديم. ما نمي توانيم يا شايد هم نمي خواهيم شكل  ترسناك كاترين را براي خودمان تصور كنيم. مثلا هم مي شود گفت و هم نمي شود گفت؛ كاترين زن زيباي ويران گريست! با بچه ها  ساحل گرفته بوديم و مثل شب هاي ديگر در تاريكي دريا  شنا مي بريديم.داشتيم راجع به مارتين استرل، شناگر پنجاه ودوساله اهل اسلوني صحبت مي كرديم كه طي شصت وشش روز عرض پنج هزارو دويست شصت و پنج كيلو متري آمازون را طي كرد و به لقب ماهي مركب مفتخر شد. اوقبلن هم مي سي سي و دانوب در كارنامه اش به ثبت رسيده بود. نورچراغ ها كنار ساحل، عين شعله فانوس قايقي روي دريا در تاريكي مي سوخت. موج ها نرم به تنم مي خورد و معاشقه تن و رويا آغاز مي شد و تا به پاسي ازشب  كشيده مي شد.نمي دانم چرا در همين موقع به اين فكر افتادم. نمي دانم چراعلي رغم اينكه كاترين به قصد كشت مي آمد ولي همه منتظر آمدنش بودند. امروزسازمان هواشناسي خليج فارس اعلان كرد؛ كاترين بشكلي غافلگير كننده  وارد حوزه ما شد. انتظار بود تا بيست روز ديگر به درياي ما برسد و اين بارهم متاسفانه قرباني گرفت. جواني بيست شش ساله. رهگذري كه  در خيابان فقط قصد عبوراز خيابان را  داشت و مي خواست از آن جا رد شود. يوسا در داستاني براي يك قرباني ، مراسم شگفت انگيزي تدارك مي بيند.چرا كه براي او مرگ يك نفر، مرگ همه ي جهان است. درظاهر ، انسان خيال مي كند او به صرف لذت بردن ازمرگ و سوگواري، مناسك را اجرا مي كند. ولي بعد اندكي بعد كه شخصيت وارد ماجرا مي شود همه چيز تغير مي يابد.قرباني ،زن باكره ايست كه به پيشواز مرگ مي رود تا برزشتي ها غلبه كند و برتابوها، بلايا، اسطورها، افسانه ها، عقل ها تفوق يابد. همه چيز مثل خون شعر، شور انگيز پيش مي رود و ذره ذره بر رگ ها مي نشيند وجان ها را رها مي كند. يوسا بشكلي ناباور اما موجه عقل را بدور مي ريزد و شور وهيجان را جاگزين آن مي كند تا به كمك همين، سرشت پاك بشر بتواند برزشتي ها چيره يابد. آيا دورشدن از اين برداشت، باورگريزي از فرديت فرد نيست؟ به بچه ها گفتم ؛ از ساحل دور بشيم و به عمق دريا برويم  و الا مثل كشتي افسانه اي به صخره ها مي خوريم و همه ي اسطوره مان خرد و خمير مي شود. به همين خاطر بود كه راه دريا گرفتيم. موج روي موج مي آمد. عينهو مارتين استرل روي كوه موج سوار شده بوديم ولي به طرف شهربلم در آمازون شنا نمي برديم. همگي شده بوديم ماهي مركب بجز دوستم كه قرباغه اي و دو زيست شنا مي بريد. بين روشن و تاريكي برق موج ها او را طوري نشسته روي درخت گل ابريشم در بالكن خانه اش كه بشكل ماكت كشتي در آورده بود ديدم. كشتي بدون موتور بود و او هنوزمنتظر رسيدن ناخدا لحظه شماري مي كرد. هر چه صدا داشتم ،صدا زدم او را. اميد ، استرل . مارتين . اميد. پائيزي ديگر معلوم مي شد كه او به سراغ مان مي آمد يا ما در كشتي خانه اش به ديدنش مي رفتيم. 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

خاکم به دهان مگر تو مستی ربی...
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود نزدیک به شش سال نوشتن در نیمه ی سوخته، هنوز خودم را وبلاگ نویس نمی دانم و ترجیح می دهم اگر لقبی هست، داستان نویس باشد تا چیز دیگری. اما در یکی دوسال اخیر که وبلاگ نویسی را جدی تر از قبل پیگیری می کنم، گاهأ به کشف های جالبی در مورد نویسندگان وبلاگ و تفاوت عملکرد آدم ها در دنیای مجازی و حقیقی پی می برم. یکی از جالب ترین این کشف ها، شناخت موضع گیری های پنهان ادبی و گاهأ شخصی و احساسی وبلاگ نویس ها، از طریق لینک دانی وبسایت ها (ثابت و روزانه) است. به این باور دارم که هرچقدر آدم ها در عالم واقع، در برخورد با یکدیگر محافظه کار و مبادی اداب هستند، در عالم مجاز بلآخره به نحوی درونیات شان را نشان می دهند. لینک دانی وبلاگ ها که این روزها حکم بیعت گذاری و بیعت برداری از وبلاگ های دیگر را پیدا کرده، محل مناسبی است برای پیگیری مواضع پنهان افراد نسبت به یکدیگر. لینک دانی برای بسیاری از وبلاگ نویس ها به جای وسیله ای برای اطلاع رسانی، تبدیل شده است به ابزاری برای نادیده گرفتن و تلاش برای نادیده شدن دیگران. اگر کمی منصف باشیم و کمی هم دقت مان را بالا ببریم، رد پای این موضع گیری ها را در اکثر وبلاگ های پر مخاطب این روزها خواهیم دید. عملی که با هر نیتی انجام شود، نهایتأ به نادیده گرفته شدن بخشی از بدنه ی فعال ادبیات می انجامد.اما نکته ی جالب اینجاست که هر وبلاگ و وبسایتی، بعد از مدتی فعالیت مستمر، نهایتأ موفق به جذب تعدادی مخاطب می شود و تجربه ی شخصی بنده نشان می دهد که اکثر مخاطب های وبلاگ های ادبی مشابه اند و هر وبلاگ، با هر استراتژی ای، دایره ی محدودی از مخاطبان را جذب می کند. این خودش نشان دهنده ی محکوم به شکست بودن این استراتژی انکاری است. در پس همه ی این فعل و انفعالات و این به خیال خود، باند بازی ها، مسئله ی تأسف برانگیز تری در حال اتفاق است که تنها نمود عینی اش به شکل لینک دادن و ندادن بروز پیدا می کند و آن به انتها رسیدن ادبیات است! سال هاست همه ی ما از نبود مخاطب و مهجور شدن ادبیات می نالیم. همه انتظار داریم که روزی طلسم این تیراژ هزارتایی شکسته شود و آینده ی نویسنده گان وطنی، هم مثل نویسندگان آن ور آبی، به حدی برسد که از راه نوشتن بشود خانه و زندگی ای ساخت و تن به هرکاری برای زنده ماندن نداد، اما فراموش کرده ایم که کتاب های بی مخاطبی که روی دست ناشر و نویسنده باد می کنند، حاصل همین کژ اندیشی هاست، حاصل ذهن همین آدم هایی که با جزم اندیشی، حتی تحمل این را ندارند که از جانب شان، دالانی مجازی به دیگر فضاهای ادبی باز شود. حاصل ذهن آدم هایی که قدرت شان منوط شده به نادیده گرفتن دیگران و انکار این و آن. بعد همه انتظار داریم که روزی ادبیات ما هم راهی پیدا کند به سمت سکوهای جهانی. منصف اگر باشیم، خواهیم دید که ادبیاتی که حاصل جزم اندیشی ها باشد، نهایتأ توان جذب همان تعداد محدود مخاطب وبلاگی را هم ندارد و محکوم به تباه شدن در نطفه ی خویش است. این حرف بنده به این معنی نیست که همه ی ناکامی های ادبیات به موضع گیری های وبلاگی برمی گردد، اما اگر بپذیریم که این روزها اکثر از نویسندگان فعال ما به نوعی درگیر با فضای مجازی شده اند و همین تک و توک وبلاگ های باقی مانده، برای شان تبدیل به مهمترین راه ارتباطی شده است، بیشتر به اهمیت موضوع پی می بریم. این روزها، اکثر وبلاگ ها و وب سایت ها به جای اینکه کمکی به برون رفت ادبیات از بن بست کننده، تبدیل شده اند به ابزار قدرت هایی شخصی و بسته که در خوش بینانه ترین حالت گاهی در جذب دویست مخاطب هم ناکام می مانند. در صورتی که اگر سری به وب سایت های غیر ادبی بزنیم، خیلی زود متوجه می شویم که این آمار و ارقام چندصدتایی که گاهی موجب غرورمان هم می شود، چقدر رقم خجالت آوری به حساب می آید. این در حالی است که هرگاه داستان به صورت انبوه به جامعه عرضه شده است، در جذب مخاطب موفق تر از خیلی مدیوم های دیگر عمل کرده است. برای مثال مجله ی همشهری داستان و یا کتاب های انتشارات سوره مهر که به صورت انبوه در سوپر مارکت ها و فروشگاه های غیر تخصصی عرضه می شوند. به نظر بنده وبلاگ ها و وبسایت های ادبی اگر در جایگاه درست خودشان بنشینند و با بازتر عمل کردن در بخش لینک کده و پیوند های روزانه شان و با تلاش در گسترش دامنه ی مخاطبان شان، در دراز مدت می توانند به کمک تنه ی رنجور ادبیات ما بیایند در غیر این صورت مانند پیله ای تنگ و محکم، دوران شفیرگی را تا ابد طولانی خواهند کرد.

 

+ نوشته شده در  نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

یادداشتی از امیر صفر زاده بر مجموعه شعر باد به دنبال خودش می گردد سروده بهزاد عبدی

 
هدف از این تکه نقد انتقال این مجموعه شعروخالقش به مختصات روانشناسیست، تا در یابیم چگونه می توان با نشانگان وکلید واژه های خوداثردر روان شاعر ،روان مخاطب وسر انجام جهان معنایی شعر وارد شد.واژگانی که خود همانند کودکی هویت می گیرند واز مادر جدا می شوندو به تولید و تکثیر مضامین می پردازند.این مجموعه خوب یا بد،زیبا یا زشت از این رو مورد پسند قرار گرفت که شاعر آگاهانه ویا غیر آگاهانه واژه ها را به کار می گیرد.رفت و بازگشت های متداول واژه ها دایره وارمخاطب را دنبال می کنند تا سر انجام او را به دام بیاندازند.این تکرار در فرم به تکرار درونمایه وسرانجام به مفهوم تکرارارجاع می دهد.نشانه ها دارای لحن، شکل و هویت مستقلی می باشند که باسرعت کنترل شده ای حواس مخاطب را نشانه می گیرند.
نشانه ها به گونه ای به کار رفته اند تا به تصویری بی ادعاوبی هیچ احساسات تکانه ای برونگرا از شاعر بر سیم. راوی از منظر یونگی یک شخصیت درونگرای" حسی متفکر" است . حسی متفکر، از این رو که شاعر بذر تخیلش را در منطق پاشیده .وی از جهان بسته خود با تمامی آرزوها وحسرت هایش شاعرانه و به شکلی خنثی می گوید، خنثی نه به معنی منفعل ،بلکه واژه ای در چند قدمی آن.خواستگاه شاعر در هسته ناخود آگاهش معنا باختگی است .(اشاره به شعر کافه همین میز است)
 شهر همان شهر است/خیابان همان خیابان/کافه همین میز است/ میز همین صندلی/ که تو روی آن
 نشسته ای/اما دیگر نه من/آن مرد سابقم/نه تو آن فکری/که هر شب کلافه ام می کند/حالا که آمده ای/روبروی هم می نشینیم/لبخند می زنیم/وتنها از دور/به یکدیگر فکر می کنیم
گویا شاعر در این شعر به دنبال خواستگاهش می گردد و در هر نزدیکی به سوژه مفهومی را تباه می سازد تا شاید به نقطه آغازش بازگردد.(قرائت لاکانی درمفهوم بازگشت).شاعر همانند سینما گری به جستجوی اولین و آخرین تصویرش می پردازد، نمای بسته ای از سوژه ،که در پس نزدیکیش بی معنایی آغاز می شود.
نشانه ها و اشیاء به کار رفته به ظاهر متفاوت، ولی  عمیقا هم صداو خویشاوندند. راوی به شکلی زیبایی شناسانه معانی را از واژه هایش می زداید ودر جهتی دیگر از آنها بهره می جوید.بعنوان مثال:"باد به دنبال خودش می گردد - کسی به دنبال من می گردد - باد با خودش کنار آمده است – من اما با خودم کنار می روم"
در تمامی سطور فوق می توان واژه ها را بی آنکه مفاهیم درونی شان تکان بخورد جابجا کرد.در تمامی سطور این مجموعه باددر هر زمان می وزد ،باد حضور دارد وغایب است،باد به شعر ومخاطب معنی می دهد وبه سرعت ّبی معنا می شود.باد استعاره ای است که ما را به جهان فکری شاعر (امر تخیلی در چرخه لاکان-جایی که سوژه در امر تخیلی می چرخد وبه امر والا دست نمی یابد)نزدیک می سازد.
شاعر واژه ها را به گونه ای استخراج کرده که نه یک معنا بلکه توده ای از معنا ما را احاطه می سازد.معانی حضور دارند جابجا می شوند ومدام به تاخیر می افتند اما آزارتان نمی دهند که این مقوله به باور من تنها وبهترین مکانیزم دفاعی ذهن هوشیار شاعر در برابر ناخودآگاه سرکوب شده اش است.شاعر با زیرکی مفاهیم یاس آلودش را به تاخیر انداخته و مفهوم انتظار بکتی را کمی دستکاری کرده ویا آن را دیگر جدی نمی گیرد.:زمستان فصل غم انگیزی است/تابستان غم انگیز تر/خودش هم نمی داند چه می خواهد/زمستان ها منتظر تابستان است/تابستان ها به یاد زمستان/امروز یک گوشه با بهار ایستاده/رفتن لیلا را تماشا می کند
شاعر در اشیائی فرو می رود که اندیشه اش را انعکاس می دهند، این همانی  راوی با پنجره ولاک پشت واین همانی معشوقه با کبوتروپاره سنگ((  به خوبی مفاهیمی چون شئی شدگی ،انتظاروفقدان امر والا)) را به طور خاص و عام بازنمایی می کند.
"آنقدر با پنجره ها خیره ماندم
تا مه از روی قله ها سر خورد"
یا:
"اینجا لاک پشت ها
با انگشت می شمارند
کوچ کبوتران را
آنجا کبوتران
رویای سقفی سنگی را
به دوش می کشند"
عناصر ومحتویات این شعر به نوع ومیزانی به کار رفته اند که مخاطب را دچار سو هاضمه نمی کنند.واژه های سرکوب شده واحساسات مالیخولیایی از قوتشان کاسته شده تا از هذیان به سمت تخیلی ژرف انتقال داده شوند.تخیل شاعرمحدود به زمان ومکانش نگردیده وبعضا جنبه های اساطیری پیدا کرده که در این مقطع در مختصات یونگی بررسی می شود.الگوهایی چون: "درخت،کبوتر،ماهی،برج،دریا،بال پروانه،برف،آسمان وزمین ،مادر،پدر،کوه،نیلوفر،ماموت، هواپیما،اسکلت"،از لحاظ سمبلیک بسیار حائز اهمیت هستند.عناصر فوق به طور طبیعی  وساختگی بین خود ودو کهن الگوی زمین وآسمان در رفت و بازگشتند،که این حرکت سیکلی دورانی  مدام در مضامین وتصا ویر تکرار می شوند.(شکل هندسی دایره- نقطه که به بسیاری از تفکرات کهن وجدید ارجاع می دهد) .کهن الگویی پرکاربرد چون درخت، همواره حد واسط زمین وآسمان واز مصادیق تقدس ،باروری،کمال وبازگشت بوده است .در برخی  آیین ها بعلت داشتن انرژی های مانایی جنبه شفا بخشی نیز به خود گرفته. اما درخت در این مجموعه کارکردی متفاوت داشته وبه شدت معنا باخته است.گویی ریشه اش در زمین جا مانده ،سبدهای خالی شکوفه می دهدوهرگزسر به آسمان نمی کشد.در واقع، سوژه درخت فردیت باخته ای است که نمی تواند جنگل شود.به عبارتی سوژه پیش انگاره هایش رابر ابژه تحمیل کرده، از حرکت خطی(قائم)باز می ماندو دایره وار به دنبال خودش می گردد.
"آمده ام تا خمیده درختی شوم
که در زمین ریشه اش را می جوید"
یا:"تو با دستی دراز/می ایستی تا ابد/کنار درختی/که سبد های خالی شکوفه می دهد/...همین درخت که خم می شود/برای تو/آن قدر مو سپید می کند/تا دست هایت/خوشه ای برف بگیرد/پیر نیست این درخت/پیر نیست/فصل هایم زمستانی است"
عبور قایق در امواج ،در سطوح روان شناسی اش بیانگر مرگ ونیستی است،دراینجا شاعر با تمهید  تکرار(تکرار فرم ودرونمایه)به زیبایی مرگ را به تاخیر می اندازد و با تکرار یک تصویر در چند مرحله فاصله اش را با یاس قایقران پر می کند.این تمهید شکل جدیدی از بازی تقابل های دو تایی است که شاعر به خوبی از عهده اش برامده.چنانچه دلوزگفته است: شاعر به طورارادی تاسش را پرتاب کرده وبا این پرتاب اراده اش راصلب،واختیارش را به تاس داده.
 
"قایقی
بر تکرار امواج پیش می رود
بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد"
واژه دریا در دیدگاه یونگی اشاره به ضمیر ناخودآگاه فرد است، جایی که  انباشت احساسات وغرایز سرکوب شده وابسته به ابهام وپیچیدگی ضمیر ناخودآکاه ودر نهایت عمق این دریاست. که شاعر این واژه را در کاربردها ومضامین متفاوتی به کاربرده است. به همنشینی سه کلید واژه دریا،ماهی،روسری در سطر"فقط ماهی ها می دانند دریا شبی چند روسری بالا می آورد"توجه کنید وبیایید با اسلوب های یونگ به روانشناسی سطر فوق بپردازیم.ماهی در ریشه های اسطوره ایش به زایش،باروری،ودر سطوح روانشناسیش به ذهن هوشیارسوژه دلالت دارد.روسری در اینجا نشانه ای از معشوقه، یا به زبان روان شناسی بخش ناخودآگاه مونث روان شاعر(آنیما)به شکلی کابوس واربه کار رفته است.بااین تفسیر می توان نتیجه گرفت که شاعرخودآگاه به درون ناخودآگاهش وارد می شودو" دست آخر"با خلق تصاویری این چنین باز می گردد.
از تلفیق دو نشانه لاک پشت وپیرمرد، کهن الگوی گوژپشت پدید می آید که علاوه بر تداوم تاریخی به تکرار نیز دلالت دارد.راوی ما همانند لاک پشتی آهسته حرکت می کند.لاک همواره برای من یاد آور افسانه سیزیف است.در واقع راوی لاک پشتیست که افکارش را حمل می کند.(تحمیل تاریخی انگاره های ناخودآگاه)  دونشانه هواپیما و برج در برخی از سطور جایگزین دو کهن الگوی پرنده و کوه شده اند،که این ها نشانه هایی  ساختگی  دال بر کنجکاوی  واستیلای  بشرامروزند که در بین کهن الگوهای طبیعی آسمان و زمین در نوسانند.ودر پایان ،شعرزیر در منتها الیه جستجو با تکنیک چند صدایی سوال و جواب معنا می گیرد و" دست آخر" با سکوت آسمان معنا می بازد.
چه از جان درخت می خواهی دارکوب؟
((منقارم را))
دست از سر زمین بردار درخت
 ((ریشه ام را پس نمی دهد.....))
خیره به آسمان به دنبال چه می گردی زمین؟
((انگار جاذبه ام نیست))
پا از سینه زمین بردار آسمان
هی آسمان.....؟
با توام آسمان....؟
 
باد با خودش حرف می زند
باد به دنبال خودش می گردد
باد با شتاب می دود
وهیچ وقت نمی رسد

پ ن: مجموعه شعر باد به دنبال خودش می گردد سروده ی بهزاد عبدی، نشر مروارید، سال 91
+ نوشته شده در  هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

*ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.

+ نوشته شده در  ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

 

مدتی بود می خواستم مطلبی در مورد من منچستر یونایتد را دوست دارم اینجا بنویسم اما هر بار به دلیلی نشد تا امروز. الان هم قصد زیاه گویی ندارم، چون در مورد این کتاب خیلی ها حرف زده اند و گفته اند و فکر می کنم چندان چیز تازه ای برای گفتن نباشد، فقط اینکه واقعأ با کتاب عجیبی طرف هستیم. از یک سو با رمانی متفرق و مرکز گریز طرف هستیم که به عمد نمی خواهد هیچ مرکزی پیدا کند و از طرفی دیگر، مفهوم و محتوای این رمان و خرده داستان هایی که با دالان هایی نامرئی به هم پیوند می خورند، چنان در هم تنیده و متمرکزاند که مخاطب را در قضاوت گیج می کند. با اینکه از واژه ی پست مدرن متنفرم و فکر می کنم این واژه تبدیل به هوری بی انتها شده که هر چیزی را به آن بند می کنند، اما فکر می کنم تمام آن چیزی که از پست مدرنیسم می دانم را به عینه می توانم در این رمان پیدا کنم. از این موضوع گذشته، رمان من منچستر یونایتد را دوست دارم به وضوح نشان دهنده ی اشراف و آگاهی بسیار عمیق مهدی یزدانی خرم است به دوره ای از تاریخ معاصر ما که به شدت مغشوش و در هم برهم است. تاریخی که همواره در سایه روشن بوده و هر کس بسته به خواستگاه ایدئولوژیک و فکری خود روایتی از آن دست داده است! مهدی یزدانی خرم با چاشنی طنزی که در این رمان وارد کرده است، تا حد بسیاز زیادی توانسته است تصویر واضح و غیر احساسی ای از آن دوره روایت کند و مانند نسیمی ملایم از روی حوادث هولناک و دردناک آن دوره بگذرد. شاید بیراه نباشد که رمان من منچستر یونایتد را دوست دارم را رمانی در آسیب شناسی اجتماعی ایران معاصر بدانیم. رمانی که به مانند فیش های در هم و برهم پایان نامه ی داخل کیف دانشجوی تاریخ، پاره هایی از گذشته ی ما، که پر از درگیری و تنش خون بازی است را به نمایش می گذارد. رمانی که بر اساس خون بازی ای پیش می رود که از داستانی به داستان دیگر راه پیدا می کند و شخصیت های رمان به مانند دوندگان دو امدادی، دست بدست آن را به هم تحویل می دهند. نویسنده با تیزهوشی ای که از او انتظار می رود، ناهنجاری های اجتماعی را حاصل همان خون بیماری می داند که از نمی دانم چند نسل پیش و چند قرن پیش و... به ارث برده ایم و بدون اینکه سهمی در آن داشته باشیم همواره با آن درگیر بوده ایم و هستیم. تاریخی که بر اساس خون و خون بازی ساخته شده است و به ما تحویل داده شده است. رمان (من منچستر یونایتد را دوست دارم) رمانی است که نه در سطح رویین روایت که در سطح مفهومی آن ساخته می شود و جان می گیرد و در پایان به انسجام غیر قابل انکاری می رسد. و در پایان اینکه موقع خواندن این رمان، می شود حدس زد که با شور نوشته شده است و در بعضی لحظات از خود نویسنده هم فراتر رفته است. اوج این شور، روایتی است که از زبان عکس استالین روایت می شود و بعد به فیلتر سیگاری گیر کرده در آج یک کفش سپرده می شود.

+ نوشته شده در  دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

شش جهت است این مکان قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

+ نوشته شده در  دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا خواننده های غیر حرفه ای ادبیات (زن و مردهایی که از روی تفنن کتاب می خوانند و معمولأ سمت کتاب های عامه پسند می روند) چرا به رمان های قطور گرایش دارند و کتاب های لاغر را خیلی جدی نمی گیرند!؟ بارها اتفاق افتاده که به یکی از همین مخاطب های قولأ غیرحرفه ای! رمانی را پیشنهاد کرده ام اما وقتی طرف عطف نازک کتاب را دیده، پوزخندی زده و گفته: این همه که تعریف کردی تو این یه ذره کتاب جا می شه؟! این طور مواقع آدم می ماند چه جوابی به طرف بدهد، اما توی دلم همیشه یک حرف به طرف می زدم: وای به حال ادبیات که خواننده اش تو باشی! جوابی که کم کم دارم به آن شک می کنم. یادم می آید دوره ی نوجوانی(13-14 سالگی) یکی از بستگان مان که در چاپخانه امیرکبیر کار می کرد و از علاقه ی مادرم به مطالعه آگاه بود، بعدازظهری دو سه کتاب پاره پوره و قطور برای مادرم آورد و گفت این کتاب ها را توی ضایعات کاغذی که قرار بوده خمیر شوند! پیدا کرده و چون فکر می کرده مادرم (که عاشق کتاب های قدیمی و افسانه ای است) از این کتاب ها خوشش می آید برایش آورده. مادرم کتاب ها را گرفت و هیجان زده شروع به خواندن کتاب ها کرد. آن دوتای دیگر را نمی دانم اما یکی از کتاب ها داستان امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا بود. کتابی با چاپ ریز و صفحات چرک و پاره پوره که با اینکه جلد نداشت اما تمام صفحاتش سر جا بود. بعد از ظهری که مادرم برای کاری بیرون رفته بود، کتاب را برداشتم و از روی کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن. کتاب با صحنه ی وارد شدن خواجه نعیم به یک جزیره و پیدا کردن زنی لخت و زیبا شروع می شد. مثل اکثر نوجوان های آن سال ها( که نه چت روم دیده بودند و نه اسیر اینترنت بودند) صحنه های عاشقانه و اروتیک کمرنگ، مهمترین انگیزه بود برای یورش بردن به سمت کتاب. چند روز بعد که مادرم کتاب را تمام کرد با ولع آن را دستم گرفتم و شروع کردم به یک نفس خواندنش. خواندن کتاب همانا و درگیر شدن با آدم های رمان همانا. ماه ها با خواجه نعیم و خواجه قنبر و پولاد زرده و مادرش و بقیه شخصیت های رمان زندگی می کردم و همین مقدمه ای بود برای خرید کتاب های کهنه از دستفروشی که آن سال ها بین میدان شهدا و چهارراه بانک بساط می کرد و کلی هم آدم معروفی شده بود و کتاب هفته هم باهاش مصاحبه کرده بود!(هر چند بعدها هر چه گشتم و هرچه به این و آن سپردم نتوانستم کتابی توی آن سبک و سیاق که دوست داشتم پیدا کنم) اما بعدها، بعد از زیر و رو کردن کتاب های کتابخانه مدرسه شهید رجایی و بعدش دبیرستان امام خمینی، به این قطعیت رسیدم که، چیزی که دنبالش می گردم(نه صرفأ اروتیک!) فقط بین کتاب های پت و پهن و قطور پیدا می شود نه کتاب های لاغر و مردنی ای که تا شروع می کردی به خواندن تمام می شد. این عادت کلفت خوانی ادامه داشت تا زمان دانشجویی که یکباره فضایم عوض شد و آرام آرام از یک قطور خوان حرفه ای تبدیل شدم به یک باریک پسندِ مطالعه گریز که هروقت یک رمان قطور می دیدم اولین حرفم این بود: کی حال خوندن اینو داره!! نمی دانم دلیل واقعی این اتفاق چیست اما مطمئنأ به دلیل کمبود وقت و زندگی سرعتی و این چرت و پرت های قالبیِ نمی دانم از کجا نبود! جوابی که این روزها به ذهنم می رسد این است که آن زمان من در جستجوی لذت بودم و ادبیات را به عنوان یک لذت گاه ناب می دیدم نه یک دستاویز برای بالا بردن رنکینگ مطالعه! و به روز بودن! هر چه فکر می کنم به ندرت پیش آمده که رمان قطوری دست گرفته باشم و با سرمستی از یک لذت ادبی آن کتاب را نبسته باشم(حتی اگر رمان خیلی هم رمان بزرگی نبوده باشد!) اتفاقی که به ندرت برای رمان های باریک و کم حجم افتاده است. جالب اینکه بسیاری از شاهکارهایی که همین سال های اخیر هم جوایز بزرگ جهانی برده اند و داغ داغ ترجمه شده اند هم کتاب های قطوری بوده اند که در مهد سرعت و تکنولوژی نوشته شده اند. به نظرم مهمترین  آسیبی که به روند مطالعه ی ما وارد است این است که دلیل مطالعه را گم کرده ایم. ادبیاتی که قرن ها تنها وسیله ی لذت بردن و نفس کشیدن و سرک کشیدن به جهان های موازی ما بوده را تبدیل کرده ایم به یک پدیده ی روشنفکری و  فخر فروشانه که با خواندنش می خواهیم بار مطالعاتی خودمان را به نمایش بگذاریم! یکی دو هفته ای است به کتاب های قطوری که مدتی ها بود ازشان فرار می کردم حمله برده ام و به قصد لذت بردن می خوانم و جالب اینکه برخلاف گذشته، واقعأ لذت می برم! اگر چیزی هم توی وبلاگم در مورد کتابی می نویسم تنها دلیلش این است که دینم را به نویسنده ی آن کتاب و زحمتی که کشیده ادا کنم و در حد همین مخاطبان اندک وبلاگم کتاب را معرفی کنم والا همین کم را هم نمی نویسم. گمان می کنم زمان آن رسیده باشد که به عادت های قبلی مان برگردیم. دوست نویسنده ام نظام حقی آبی نظر جالبی در مورد داستان دارد که فکر می کنم بد نباشد آن را اینجا بنویسم(نقل به مضمون): میل به داستان خواندن و داستان نوشتن یک عمل غریزی در بشر است و داستان را برای پاسخ به غرایزم انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سال ها پیش وقتی حال و هوای گل کاری می آمد، یک کوله ی خالی بر می داشتم و سری به کارگاه سفال بچه های صنایع دستی دانشگاه هنر می زدم. نیم بُکس گلِ لویی دار کش می رفتم و توی کوله می چپاندم و راست راست از جلوی نگهبانی رد می شدم و راه می افتادم سمت خانه و تا چند روز خانه را به خاک و خون می کشیدم. از وقتی که تقریبأ رفت و آمدم به دانشگاه هنر قطع شده، هیچ جا گِل پیدا نکرده بودم. تا اینکه دیشب اتفاقی سری به لوازم تحریری پایین خیابان بزرگمر زدم. باورم نمی شد چیزی که این همه دنبالش بودم اینقدر نزدیک و در دسترس باشد. هیجان زده به سمت کارتن وسط مغازه رفتم و چندبسته دو کیلویی گِل برداشتم. شد ده کیلو. زورم به بیشتر از آن نرسید. پول گِل ها را حساب کردم و کاری که به خاطرش رفته بودم چهارراه ولیعصر را ول کردم و زود برگشتم خانه. خلاصه اینکه دیشب را در کار گِل بودم و ذره ذره خودم را ساختم و ویران کردم، ساختم و ویران کردم... لذتی بود که مدت ها از آن بی بهره بودم. زنده شدم.


                                              

                                                       

+ نوشته شده در  سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در حال تمام کردن رمان خروج نوشته علیرضا سیف الدینی هستم. رمانی 390 صفحه ای که با صبر و حوصله نوشته شده و آرام و با وقار  پیش می رود و خواننده را نرم نرمک در درون یک حادثه ی بزرگ گرفتار می کند. در عجبم از این همه سکوتی که در مورد این رمان شاخص فارسی، از زمان انتشارش تا امروز شده است. بدون اغراق، وقت خواندن این رمان، سرما و یخبندان شهر تبریز تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند. سال ها بود که بعد از سمفونی مردگان و سال بلوا، با وجود همه ی داستان هایی که از نویسندگان تبریزی خوانده بودم، هیچوقت با تصویر شهر تبریز و مناطق ترک نشین، با این وضوح برنخورده بودم. به زودی مطلب مفصلی در مورد این رمان خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دشت های سوزان صادق کرمیار

رمان دشت های سوزان صادق کرمیار رمانی شبه تاریخی است که ماجرای به حکومت رسیدن شیخ خزعل در هیاهوهای جنگ جهانی اول و قتل ناصر الدین شاه و ماجرای کشف نفت توسط انگلیسی ها در عربستان عجم(خوزستان) را به تصویر می کشد. شیخ خزعل حاکمی است که بعد از اتفاقاتی به جای برادرانش به حکومت رسیده است. رمانی که خوب و جاندار شروع می شود اماشل و وارفته تمام می شود. این تقریبأ سرنوشت محتوم تمام رمان های شبه تاریخی ای بوده که تا حالا خوانده ام. از آنجایی که نویسنده می خواهد هر جور شده به وقایع تاریخی ای که رمانش را بر مبنای آن آغاز کرده است وفادار بماند، ناچار جایی بند را آب می دهد و قصه را ول می کند و در دام تاریخ گویی می افتد و تبدیل می شود به یک وقایع نگاری سردستی و رفع تکلیفی ای که می خواهد تمام اتفاقات همزمان را پوشش دهد و به سرانجامی برساند. اتفاقی که باعث می شود بعد خلاقه ی رمان به کلی کنار گذاشته شود و رمان تبدیل به کتاب تاریخ شود. از پایان بندی کار که بگذریم، این رمان ریختاری به شدت آشنا و تکرار شونده دارد. ریختاری که از یک سو به آثار بن جانسون(ولپن) و شکسپیر(مکبث و ریچارد سوم و تیتوس آندارنیکوس) شبیه است و از سویی اِلِمان های موجود در آن، آن را به اسطوره های خلقت و ماجرای برادر کشی هابیل و قابیل نزدیک می کند و از سوی دیگر به تاریخ بیهقی و ماجرای سلطان محمد و سلطان مسعود غزنوی تنه می زند. یکی از جذاب ترین و به معنای واقعی، کارکترهای این رمان، شخصیت نوکر یا مباشر سیاه پوست و دسیسه گر این رمان است که بارها و بارها در نمایشنامه های الیزابتن تکرار شده است و بن جانسون و شکسپیر بارها و بارها از آن برای پیش برد طرح و توطئه های داستان هایشان بهره برده اند. از سویی دیگر ماجرای به حکومت رسیدن شیخ مزعل به جای شیخ محمد(پسر ارشد شیخ جابر) به صورت آشکاری شبیه به همان اتفاقاتی است که بعد از مرگ سلطان محمود غزنوی، بین سلطان محمد و سلطان مسعود می افتد. از دیگر شخصیت جذاب این رمان، شخصیت ترکان خاتون است که پلنگی وحشی، رامِ اوست و دست پشت پرده ی تمام اتفاقات کاخ فیلیه است. زنی مقتدر و باهوش و جاه طلب و بد طینت که با مرگ پلنگ دست آموزش، تمام قدرتش به یکباره فرو می ریزد و تبدیل به آدمی منگ و گنگ می شود که قابل ترحم است. این شخصیت هم مانند مباشر سیاه پوست، بارها در آثار شکسپیر تکرار شده و نمونه ی عینی آن لیدی مکبث است که با دسیسه های او، مکبث پادشاه را می کشد و به جایش بر تخت می نشیند. حکومتی که به صورت جنون آمیزی به سمت قتل و غارت و خونریزی سوق پیدا می کند. جالب اینکه شخصیت ترکان خاتون هم به مانند لیدی مکبث، نازا است و صاحب بچه نمی شود و جالبتر اینکه پایان کار او هم به جنون کشیده می شود. شیخ خزعل هم به مانند مکبث، در راه به قدرت رسیدن، با توصیه های یک جادوگر و عجوزه ی پیر، دست به برادر کشی و قتل و غارت می زند. 

رمان دشت های سوزان به اعتقاد بنده رمانی عاری از پروتاگونیست است. با اینکه وریده و بدران لحظاتی در هیبت قهرمان ظاهر می شوند و حتی دست به عمل هم می زنند، اما نمی شود آنها را قهرمان رمان دانست؛ چرا که در کلیت اثر، ویژگی های تام و تمام قهرمانی را ندارند. وریده(زن قهرمان رمان) که به شکل زیرکانه ای همنام با پلنگِ دست آموز ترکان خاتون است، در میانه ی راه تبدیل به زنی معمولی و دلسوز خانه و خانواده می شود و بدران هم که گاهی هست و گاهی نیست و برای بسیاری از تحرکاتش نمی شود دلیل قهرمانانه پیدا کرد و در بسیاری از مواقع دچار بی فکری و کج فهمی است. شاید بیراه نباشد که این رمان را رمانی با آنتاگونیست های گیراتر نامید. شیخ خزعل و ترکان خاتون و نوکر دسیسه گر این رمان به مراتب شخصیت های زنده تر و جذاب تری از کار در آمده اند که جذابیت رمان از وجود آنها شکل می گیرد اما وریده و بدران هیچگاه از قهرمان های آشنای سریال روزی روزگاری فراتر نمی روند و به شدت درگیر کلیشه های رایج هستند. سید محمد و ایت الله یزدی هم به اعتقاد بندهشخصیت هایی به کلی از ساختار این رمان جدا هستند و ارتباط شان آنقدر با کلیت رمان کمرنگ است است که مخاطب به این نتیجه می رسد، صرف دلبستگی نویسنده به این شخصیت هاست که آنها را در ساختار رمان وارد کرده است. از این کمی و کاستی ها که بگذریم، در کل با رمانی طرف هستیم که زبان گیرا و روایت روانی دارد و مخاطب را در خوانش دچار کمترین مشکلی نمی کند. رمانی که با محدود کردن دایره ی اتفاقاتش، می توانست یکی از ماندگارترین رمان های چند سال اخیر باشد.

پ ن: رمان دشت های سوزان سال 90، در 370 صفحه توسط نشر نیستان منتشر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذر...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

محمود بدیه

اگر ادبيات را به عنوان يك كالا ، البته كالاي فرهنگي ببينيم ، براي فروش و به اصطلاح امروز، ارتباط با مخاطب، بايد قدري از ميل به خودمان فاصله بگيريم و به راسته ديگران بپردازيم. راسته ديگران كاريست، كارستان كه ما هنوز پا به آن عرصه نگذاشته ايم. ادبيات ما قبل از انقلاب دغدغه فرودستان داشت . امروز هم دغدغه طبقه متوسط دارد . البته هر دو آنها كم تر توجه به فعليت و كنش اين طبقه داشته اند و بيشتر در سطح مفعول و مغفول مانده اند. ادبيات نخبه گرا درهمه دنيا كالائي منزويست. مثلن ترجمه همين رمان هاي بازاري ايران در آلمان تيراز خيره كننده اي داشته. يا روزنامه سان در انگلستان روزانه ده میليون تيراژ دارد در صورتي كه اينديپندنت پانصد هزار تيراژ دارد. مضافن براين، مردم ما خودت مي داني واقعن در حال فرار از جنگ هستند و بنظر من اين يك معجزه هست كه هنوز رمان مي خوانند. اما چاره چيست؟ من فكر مي كنم اول به اين مشتري هاي دم دستي توجه كنيم. مي شود با آنها ارتباط گرفت بدون آنكه آنها را سياه كرد. دومين پيشنهادم؛ ناشرين در مراكز استان ها با مطبوعات محلي ارتباط داشته باشند. هر كتابي كه منتشر مي شود، معرفي و نقد وبرسي شود. مثلا من مطمئنم كه در استان بوشهر حداقل كتاب خیلی از دوستانم را نتوانستم پيدا كنم. البته مردم هم هشيار هستند برخي كالا ها را با كالاهاي مشابه مقايسه مي كنند . يادم هست مجموعه قصه اي كه برنده سال شده بود مي خواندم، آخر سر گفتم؛ اين واقعن نتيجه ي طبيعي ادبيات بعد از ساعدي ست؟ و  سوم اينكه هر كالائي احتياج به تبليغات و اسپانسر و يا حتمن مدير تبليغاتي دارد. و اين البته اگر ادبيات ما بخواهد حرفه اي شود ضروريست. 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

امتیاز مخاطبان هفت اقلیم را در ایـنــجــــــــا ببینید.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

در این دوره از جایزه، جهت بالا بردن سطح کیفی جایزه و دقت نظر داوران، داوری بخش نهایی مجموعه داستان و رمان از هم تفکیک شده است. در هر بخش تعداد هفت داور، کتاب های دور نهایی را مورد قضاوت قرار می دهند و کتاب های برگزیده ی هر بخش به صورت مستقل معرفی می شوند. ترکیب داوران این مرحله اندکی با مرحله ی قبل تفاوت دارد و سعی بر آن بوده که از نگاه ها و سلیقه های متنوعی در ترکیب داوران استفاده شود. در پایان این مرحله(اواسط آذر ماه) سه کاندیدای اصلی معرفی می شوند و روز اختتامیه (حوالی شب یلدا) کتاب برگزیده ی هفت اقلیم در سه بخش (رمان، مجموعه داستان و کتاب منتخب مخاطبان) معرفی می شود. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی است جایی مشغول کار شده ام که سرشار از عدد و رقم است. از کارم راضی ام و حس می کنم حضورم هم مثبت بوده اما یک نکته اینجا وجود دارد و آن هم اینکه بر خلاف گذشته، همکارهایم کوچکترین دغدغه ی ادبی و هنری ای ندارند و فقط با اعداد و ارقام زنده اند. با اینکه هنوز هم جزیره ام را حفظ کرده ام و سرسختانه در حال خار بوته چیدن دور و ور آن هستم، اما خیلی از دوستان که از کار جدیدم خبر دارند می پرسند چرا یک کار مرتبط با ادبیات انتخاب نکرده ام و حاضر شده ام فضای کاری ام را عوض کنم. راستش این تصمیم از خیلی هم از روی ناچاری نبود. از کارهای فرهنگی کردن خسته شده بودم و نیاز به یک کار درست و حسابی تر داشتم. نمی دانم بعدها از این تصمیم پشیمان می شوم  یا نه اما در حال حاظر به تنها چیزی که فکر می کنم، این است که اگر نمانم، یعنی اینکه چون من نتوانسته ام جایی بین آدم هایی که با آنها دغدغه ی ادبی ندارم باز کنم مجبور شده ام دمم را روی کولم بگذارم و برگردم سر جای اولم. این یعنی فرار. در صورتی که اکثریت جامعه را همین آدم هایی که دغدغه ی ادبی ندارند، می سازند. همین آدم هایی که هنوز هم می پرسند (کتاب در مورد چی می نویسی) و اینکه (این همه کاری که می کنی پولی هم ازش در میاد یا نه؟) جواب این سوالات سخت است اما چاره ای نیست، زندگی ما سرشار از همین فاصله ها و پارادوکس هاست. رویائی اش این است که روزی آدم چیزی بنویسد که برای این آدم ها جذابیتی داشته باشد و وقتی آن را می خوانند نپرسند ( خوبه جالبه، قشنگ کلماتو ردیف می کنی اما خب که چی؟) فکر می کنم این همه فاصله ای که بین جامعه و ادبیات افتاده است، حاصل این فرارهاست و این که هر وقت دیده ایم فاصله زیاد است، به جای پیمودن مسیر، دور زده ایم و برگشته ایم سر جای اولمان و خودمان در میان خودمان احساس امنیت خاطر کرده ایم. امیدوارم تصمیم درستی باشد.
+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

ما گدایان خیل سلطانیم/شهر بند هوای جانانیم 

بنده را نام خویشتن نبود/هر چه ما را لقب دهند آنیم 

گر برانند و گر ببخشایند/ ره به جای دگر نمی دانیم 

چون دلارام می زند شمشیر/سرببازیم و رخ نگردانیم 

دوستان در هوای صحبت یار/زر فشانند و ما سر افشانیم 

مر خداوند عقل و دانش را/عیب ما گو مکن که نادانیم 

هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزار دستانیم 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم 

تو به سیمای شخص می نگری/ ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم 

سعدیا! بی وجود صحبت یار/همه عالم به هیچ نستانیم 

ترک جان عزیز بتوان گفت/ ترک یار عزیز نتوانیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از مدت ها دوباره جنون نقاشی سراغت آمده. رنگ زرد اگر در دسترس نبود ملالی نیست، عجله کن. کمی زرد چوبه یا زعفران را در لیوان حل می کنی و صبر می کنی که رنگش ور بیاید، بعد رنگ زرد داری. رنگ قرمز هم جور می شود. کافی است بروی سراغ استامپ قرمز قدیمی ات و آنقدر رویش آب بریزی که رنگ قرمزش شره کند و بالا بیاید. بعد استامپ را بگیر بالای یک لیوان و بالشتکش را با قاشق آنقدر فشار بده که رنگ قرمز خالصش تو لیوان خالی شود. برای آبی باید بروی سراغ یک روان نویس، تهش را سوراخ کنی و جوهر آبیش را خالی کنی، قدری که آب قاطی اش کنی آبی هم جور می شود با درجات متنوع. بقیه رنگ ها هم جور می شوند. مدت هاست نقاشی نکرده ای، دستت خشک شده، اما حتمأ چیزی شده که باز هوایی شده ای، نگذار ریتم بدنت بیفتد. سعدی را با نوای شجریان پلی می کنی، کاغذ پنجاه در هفتاد پهن می کنی و بعد دیوانه نوار به جان کاغذ می افتی. هی نقش می زنی و پاک می کنی و تصحیح می کنی. بعد هی رنگ می کنی هی رنگ می کنی و هاشور می زنی. بعد کم کم خدای خانه جان می گیرد، بعد یک عمارت دو طبقه، بعد یک گلدسته، بعد... اول رنگ می زنی و بعد همه چیز را غرق در گل و بته و لچک ترنج می کنی، نقش ها جلویت جان می گیرند، پلکان های بدون پرسپکتیو، سقف های پیدا و پنهان و اختلاف سطح هایی که جان جان جان اند. بعد گنبد ها را قرمز و زعفرانی می کنی، دیوارها را آبی و یشمی، چند سرو چمان می کشی و رویشان را بته جقه ای می اندازی،بعد می افتی به ریزه کاری، هی خط و دایره و مربع و بیضی، هی رنگ و خط و خط و خط و بعد می بینی بیرون شب شده و تو هنوز داری انعکاس آفتاب شیراز را روی گنبدهای طلایی جلوه گر می کنی. آخر سر روی یکی از کاشی های عمارت، جوری که فقط خودت ببینی می نویسی سعدی تو کیستی که در این حلقه ی کمند/ چندان فتاده اند که ما صید لاغریم... بعد بلند می شوی، گرمت شده، لخت می شوی. یک دمنوش میوه ای بار می گذاری، بعد می بینی بعد از 7 ساعت کار مداوم تازه صدای شجریان را داری می شنوی، دمنوش میوه ای را می آوری روبروی نقاشی، خودت هم لخت و عور می نشینی روی سرامیک های خنک و زل می زنی به نقشی که قبلش فقط یک کاغذ خالی بود. بعد گم می شوی در پله های پیچ در پیچ و گنبد و واروها. بعد به خودت می آیی می بینی مست و آرام شده ای. آرام آرام. نوا را می بندی، بیرون باران می آید. روی تشک ولو می شوی و تنت را به صدا و بوی باران می دهی. مدام شعر سعدی توی سرت تکرار می شود. بعد نمی دانی کی، لای کدام گلدسته و بارو خوابت برده...

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گفته های کیهان خانجانی در مقدمه ی جلسه­ ی نقد کتاب همه چی دُرُس میشه

گزارش تصویری این نشست را اینجا ببینید. 

کانون داستانِ شنبه ها و چهارشنبه های خانه ی فرهنگ گیلان در راستای بحث های کارگاهی (که مهر­ماه91 به دیالوگ نویسی اختصاص داشت) میزبان مجموعه داستان همه چی درس میشه، از نشرچشمه، و نویسنده اش آزاده محسنی بود. دراین نشست نخست یادی شد از نشرچشمه و گام هایی که در راه چاپ صداهای گوناگون برداشته و- بایدکه - بردارد. سپس ده نفراز داستان نویسان جوان گیلانی (رها فتاحی، لاله فقیهی، مجتبی تقوی زاد، شهاب الدین موسوی زاده، مرسده کسروی، آزیتا موسوی و...) نقدهای مکتوب خود را خواندند. در پایان، پس از پرسش وپاسخ و نقدهای شفاهی، یادبودهایی به نویسنده اهدا شد. متن زیر، گفته های کیهان خانجانی است در این نشست.

۱. یکی از عناصری که داستان نویسی ما از ضعفش رنج می­برد دیالوگ است. در بسیاری از داستان­ها اگر گیومه­ های دیالوگ را برداریم یا جمله­ ی محاوره شده را کتابی کنیم، ادامه­ی روایتِ اول شخص یا دانای کل است؛ فقط کلمات را شکسته­ ایم و در گیومه گذاشته ­ایم. برخی دیگر از دیالوگ­ها، دیالوگ نیستند و کلام هستند، کلامی که " پینگ پنگی" رد و بدل می­شوند. حال آنکه دیالوگ باید خواننده را درگیر کند، اطلاعات به همراه داشته باشد، پیش برنده­ی طرح باشد، شخصیت پرداز باشد، تکرار گفته های روایت نباشد، ثقلِ کلام و فلسفیدن و شعار نداشته باشد، و...

یک نکته: آنچه از آن با عنوان زبان در داستان نام می­بریم از سه بخش تشکیل می­شود: الف) نثر: چگونگی چینش کلمات بر اساس نحو. ب) لحن: در پشتِ زبان پنهان است، به نوعی نقشِ درونمایه­ی آن را دارد.  ج) حالت: چگونگیِ به کار بستنِ شکل های مختلف کلمات ( بیشتر یک مورد صرفی است).

2. دیالوگ در متون کهن: آیا وقتی بیهقی می­نوشت، شخصیت­ها به آن زبان گفتگو می­کردند؟ زبان دری، یعنی زبان درباری. مثلاً بیهقی دبیر بود و دبیری، جایگاهی والا. دبیر، زبان ورزی می­کرد. به این شکل نبوده که در بازار بگویند: ((حسنک را مادری بود سخت جگرآور))  دیالوگ­ها، به شکل نقل قول غیر­مستقیم، از صافی ذهن نویسنده گذشته و بدان شکل درآمده تا  فخامت زبان در کتابت رعایت شود. دیگر آنکه  هویت شخصیت­ها، با انسان محوری، فردگرایی، شناسنامه، حق رأی و حق داشتن صدا، شکل نگرفته بود. بنیان این­ بحث­ها از مشروطه شروع ­شد و زبان، به قول نیما (( به دیکلماسیون طبیعی توده های مردم)) نزدیک شد و بعدها جمال­زاده در دیالوگ­های فارسی شکر است، و سپس دیگران ارتقایش داده اند. پس، در داستان­های کهن، فردیت نبوده تا "شخصیت زبانی افراد" باشد. اما چون نویسندگان آن متون، فرهیخته بودند، سطح زبانی آن متون فخیم است.

3. دیالوگ از دوران مشروطه به بعد: طبقه­ای در اجتماع بودند که دایره­ی واژگان خاص خود را داشتند. حال، آن دوران گذشته و زبان -  البته بیشتر در سطح محاوره -  پوست انداخته است. پرسش: چه وقت مختار به استفاده از آن دایره­ی واژگان هستیم؟ پاسخ: وقتی که از آن دوره و از آن شخصیت­ها بنویسیم.

و اینجا آسیب شناسی چنین داستان­هایی آغاز می­شود. بحث بر این است که ما هنوز داستان های لحن محورِ چوبک و هدایت را می­خوانیم، اما در تمامِ مدتِ خواندن، حواس­مان هست که ماجرای آدم­های چه دورانی را می­خوانیم. (هر خواننده ممکن است به هر دو عنصرِ "قریب" و "غریب" در عناصر داستان، علاقه ­مند شود. ما از آن سطح زبانی که اکنون برایمان "غریب" است لذت می­بریم.)

پرسش: اصلا چرا باید از آن دوره و شخصیت ها و زبانشان بنویسیم؟  پاسخ: ریشه ی کلمه ی داستان، کلمه ی تاریخ است؛ نمی توانیم برای دوره ی تاریخیِ سوژه، محدوده بگذاریم. اما نکته اینجاست: درست است که درونمایه­ها ازلی و ابدی هستند، اما برای نوشتنِ داستانِ اکنون، شخصیتی که در دوره­ ای تاریخی می­آفرینیم، دغدغه­اش باید به انسانِ اکنون گره بخورد؛ اگرنه داستان، مسأله­ی خواننده­ی امروز نخواهد بود.

یک نکته:  سعی نکنیم در یک داستان، دو یا چند شخصیت، از یک سطح زبانی، بی هیچ تضادی، به دیالوگ بپردازند، و فقط بر سرِ ماجرا با یکدیگر تضاد داشته باشند. مثلاً دعوای دو لمپن در چاله میدان در دهه­ ی سی. هر چقدر که ماجرا جالب باشد، فقط و فقط  ماجرا خواهد بود، همین و بس. تضاد زبان، تضاد فکر است. یا به گفته ی ویتگنشتاین: محدودیت زبان من، محدودیت جهان من است.

 4.  چیزی که حاکمان ایدئولوژیک در دوره­های مختلف تاریخی می­خواسته­اند، ملتی "شیربرنجی" بوده است؛ شیر، سفید؛ برنج، سفید؛ شایدکاسه هم سفید! انسان معاصر، صدای خود را دارد. این انسان است که به دردِ جهان "چند واقعیتی" می­خورد. راحت است بر مردمانی حکم راندن که به کلیشه­ ی زبانیِ حاکم سخن می­گویند. آن­هایی که به سبک (نوع برخورد نویسنده با زبان) می­اندیشند، از این جنس  نیستند. آنچه از آن با نام ادبیاتِ گلخانه­ای نام می­بریم، یعنی ادبیات فرمایشی در سطحِ کلیشه­ ی زبانیِ حاکمان.

"سمفونی زبانی" (که یکی از شیوه های ایجاد آن، دیالوگ های متفاوت و متضاد از طریق لحن  و حالتِ زبانیِ شخصیت هاست ) می تواند یکی از راه های  ایجاد متنِ "چند صدایی" / چندمعنایی باشد. رسیدن به چنین متنی، آرزوی کسانی چون باختین بوده است. اگرنه، نویسندگان و شخصیت­هایشان، و در نهایت متن (چه با تعریف ریکور: هرچیز مکتوب؛ وچه از نگاه آکادمیک آمریکایی: انسان، خانواده، نهادها، جامعه، و...) چون رمه خواهند شد؛ همه با یک صدا : بع بع !

5. دیالوگ شخصیت­ها ( با صدای خاصِ هر کدام آن­ها)  می تواند به دیالوگ محتوایی بیانجامد؛ و از دلِ این تضادِ صدایی و معنایی است که خواننده به سنتز (تأویلِ) خود می­رسد. چرا که: آن کس است اهل بشارت، که اشارت داند!

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش تصویری این نشست را ایــــنــــجـــــا ببینید.
+ نوشته شده در  هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نماییگفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزیگفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدیگفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجمگفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازیگفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیندگفتم حدیث مستان سری بود خدایی

* خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

فصل نامه صوتی داستان الست تجربه ی بکر و جذابی است از انتشارات صوتی دانای خوش بیان الست که داستانی از من را در کنار بزرگوارانی چون محمود حسینی زاد و داوود غفار زادگان و دیگران به صورت صوتی منتشر کرده است. دوست عزیزم حمید بابایی زحمت زیادی برای این مجموعه کشیده است که از همین جا از او تشکر می کنم.

فهرست داستان های این مجموعه:

۱- عصر سمت غروب نوشته محمود حسینی زاد

۲- شفی جان نوشته داود غفارزادگان

۳- عکس نوشته میثم کیانی

۴- میان حفره های خالی نوشته پیمان اسماعیلی

۵- خیره به ماه پنجره پنجره ای نوشته آیت دولتشاه

۶- مسیح نوشته مرتضی کربلایی لو

+ نوشته شده در  هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بلاخره بعد از کلی کش و قوس و بالا و پایین و آمد و رفت به اداره ارشاد، مجموعه داستان سمفونی قورباغه ها نوشته دوست نازنین ام کرمرضا تاجمهر با حذف 4 داستان، مجوز چاپ گرفت و قرار است گوش شیطان کر، به زودی نشر قطره آن را منتشر کند. کرمرضا تاجمهر(دریکوند) که از سال 78 افتخار دوستی با او را دارم، یکی از داستان نویسان چیره دست خرم آبادی است که سابقه ی سال ها نوشتن و شرکت در جشنواره های داستان کوتاه را در پرونده اش دارد و با تک داستان های درخشان اش در جشنواره های فراوانی موفق به کسب رتبه برتر شده است. کرمرضا تاجمهر که مدتی است علاوه بر داستان نویسی، به جرگه ی روزنامه نگاری هم پیوسته است، یکی از فعال ترین اعضاء کانون نویسندگان لرستان است که همواره در امر آموزش داستان نویسی شهر خرم آباد پیشقدم بوده و زحمت زیادی برای جوانترها و نسل تازه ای که به داستان نویسی رو آورده اند کشیده است. چاپ مجموعه داستان کرمرضا تاجمهر که به دلایلی هنوز موفق به انجامش نشده بود، اتفاق مبارکی است که می تواند صدای متفاوت داستان هایش را بیشتر از قبل، به گوش مخاطبان جدی ادبیات برساند. داستان های او نگاه بکر و تازه ای به جهان دارند و بدون شک بسیار متفاوت از داستان های شایعی اند که این روزها همه جا می خوانیم و می شنویم. 

 

کرمرضا تاجمهر


+ نوشته شده در  هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

1- فقط حاصل جمع و تفریق رمان شاه بی شین محمد کاظم مزینانی نیست که (آه) می سازد. هرچند که انتهای نام فامیل من همواره یک آه بزرگ را یدک می کشد اما بجز آن، حاصل جمع حرف ابتدایی نام کوچکم (آیت) و حرف آخر نام فامیلم (دولتشاههمان آه می شود. در گذشته کسی مرا در اوج شادی، آهت صدا می کرد. سر آخر از آن آدم فقط یک آه باقی ماند. 

2- دارم رمان دشت های سوزان صادق کرمیار را می خوانم. رمان فلسفی پیچیده ای نیست اما جذاب و خواندنی و پرشور است. یک رمانِسِ به تمام معنی که بعد از مدت ها دوباره با مطالعه کردن آشتی ام داد. رُمانِس با اینکه ادبیاتی ماقبل از رمان به حساب می آید و تن به قصه های پریوار می دهد اما چندوقتی است که فکر می کنم راه برگشت جامعه به ادبیات و ادبیات به خوش، همین نگاه رمانِس گونه به جهان است. به نظرم ادبیات سال هاست زیر بار این همه اندیشه و پیچیدگی های غیر ضروری ساختاری و مفهومی خفه شده است. آنجایی که ادبیات مانند گوسفندی باران خورده و سنگین، تکانی به خود می دهد و خودش را از این همه آبی که به آن بسته ایم نجات می دهد، دوباره سبکبار و جذاب می شود و مانند یک پازن، مخاطب را دنبال خودش می کشد.

3- داستان های تازه کشف های کوچک و نازکی هستند از ذرات و اشیای دور و برمان. به قول یک شعر سبک هندی، گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... داستان همین نزدیکی هاست. کلمه ها از آدم دور نیستند. باید کمی کندتر به دنیا نگاه کنیم. مطمئنأ کشف شان می کنیم. به فاصله ی یک لکه ی سفید روی ناخن انگشت سبابه  دست راست یا آماس کردن یک جوش بسیار کوچک، روی سقف دهان. تنها خود آدم می تواند حسش کند. باید برآمدگی کوچکش را بارها و بارها مزمزه کرد. داستان همانجاست.

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز بعد از مدت ها به احمد بیگدلی نازنین زنگ زدم و حال و احوالی کردم. خوب که نبود، اما کماکان پر انرژی بود و مشغول برگزاری کلاس داستان نویسی اش در نجف آباد. بغض داشت، از صدایش غم می بارید. گفت بعد از فوت همسرش روزگار سختی دارد. گفت بعد از آن اتفاقات خیلی اذیت شدم اما خدا دو دختر بهم داده که ستون های زندگی من شده اند. دلش پر بود و فک کنم بغضش هم شکست. چند دقیقه ای حرف زدیم و خداحافظی کردیم. چند روز پیش هم شنیدم علی اکبر سلیمان پور که از جامه دریده های ادبیات است و اهل کشور دل، شیراز، حال و روز خوبی ندارد. علی اکبر سلیمان پور را خیلی ها نمی شناسند اما یک نگاه به کارنامه اش کافی است که بدانیم با یک نویسنده ی کامل و استخوان خورد کرده طرف هستیم. این اتفاقات من را یاد چند سال پیش انداخت که برای اولین بار اسم ابوالقاسم فرهنگ به گوشم خورد. دوستم حامد چند ماهی توی یک مغازه ی ویتامینه در خیابان ستارخان کار می کرد. گفت یک آقایی آنجا کار می کند که می گوید داستان نویس است و گلشیری و خیلی های دیگر را خوب می شناسد. اسمش را گفت، من نشناختم. چندروز بعد دوستم با یک رمان و یک مجموعه داستان از ابوالقاسم فرهنگ آمد پیشم. کتاب ها را که خواندم فهمیدم که این آدم یک داستان نویس حرفه ای است. رفتم سراغش گفتند از اینجا رفته و تازگی ها یک مغازه توی دهکده المپیک باز کرده. با دوستم رفتیم دهکده المپیک و بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن، آخر سر توی یک پاساژ نیمه تاریک و نیمه تعطیل و درب و داغون مغازه اش را پیدا کردیم. دوستم ما را به هم معرفی کرد. با روی باز پذیرایمان شد و انگار چند سال است من را می شناسد، دعوتم کرد بروم داخل و روی موکت کف مغازه اش بنشینم. نشستیم و گپ زدیم، از روز و حالش گفت. از روزهایی که گلشیری تشویقش کرده بود به نوشتن و چند داستانش را هم برای چاپ گرفته بود اما هرگز چاپ نکرده بود. از سرخوردگی هایش گفت. گفت هیچوقت نمی خواسته داستان را رها نکند اما مشکلات زندگی اجازه نداده. از کسانی هم دلگیر بود که یا مرده بودند و یا من نمی شناختم و هنوز هم طوری در موردشان حرف می زد که انگار زمان متوقف شده و آن آدم ها هنوز هم زنده اند و منتظرند گلایه هایش را بشنوند. یکی دو ساعتی حرف زدیم. شاد بود که بعد از مدت ها کسی سراغش را گرفته. گفت چند کتاب دارد که دل و دماغ چاپ کردنشان را ندارد و تا آنجایی که ذهنم یاری می کند، یکی از کارهاش در مورد پهلوانی های افشین بود. غروب بود از مغازه اش آمدیم بیرون و توی نورهای قرمز و نارنجی پشت ماشین ها، برگشتم خانه. بگذریم. اینها را نوشتم که بگویم خیلی های دیگر هم هستند که همین حالا و یا در گذشته مثل همه ی ما عشق شان و زندگی شان داستان بوده و هست. اینها را نوشتم که بگویم این پیر شدن سرنوشت محتمل همه ی ماست. این گم شدن که هر کس به نوعی روزی آن را خواهد فهمید جزئی از پیشانی نوشت همه ی ماست. چه خوب می شد اگر به جای این همه بیهودگی ها و از سر و کول هم بالا رفتن ها، می رفتیم و این آدم ها را پیدا می کردیم و نشان می دادیم که نوشتن، پیش از هر کاری، مشق آدم شدن است نه هیاهو کردن.

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز سه شنبه 18 مهر ساعت 5 عصر، فرهنگسرای رسانه(میدان ولیعصر)

هفت اقلیم

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

شرح نظر سنجی را اینجا ببینید.  ایمیل نظرسنجی از مخاطبان: Mokhatabane7eghlim@yahoo.com به زودی جدول امتیاز مخاطبان را به صورت روزانه می توانید ببینید.  تا این لحظه  کتاب های زیر بیشترین امتیاز را از مخاطبان گرفته اند: «بگذارید میترا بخوابد» کامران محمدی، «دشت‌های سوزان» صادق کرمیار، «شکار کبک» رضا زنگی‌آبادی، «من ژانت نیستم» محمد طلوعی، «رویاهای بیداری» محمدرضا گودرزی، «فارسی بخند» سپیده سیاوشی، «این برف کی آمده؟» محمود حسینی‌زاد

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 11  توسط آیت دولتشاه  | 

به مناسبت نو شدن دوشنبه و تبدیل شدنش به سایت

نسل سوم، چهارم، دهم و ... یا هر نسلی از ادبیات که ما باشیم، در برزخی‌ترین شرایط ممکن وارد دایره‌‌ی ادبیات شده است. روزگاری بی‌وزن و قافیه که جریان سازهای ادبیاتِ نسل‌های قبل، یا چهره در نقاب خاک کشیده‌اند و یا چنان دچار سرخوردگی و خمودگی شده‌اند که به هر پدیده‌ی جدید و نوظهور در حیطه‌ی ادبیات و اینترنت با شک و تردید می‌نگرند. در این شرایط، وبلاگ دوشنبه با تلاش خودجوش چندنفر از جوان‌های همین نسل و بدون هیچگونه پشتوانه‌ی مادی و معنوی توانسته است پدیده‌ای فرا‌تر از یک پایگاه خبری را سامان بدهد. وبلاگ دوشنبه و اتفاقات از این دست... جریان‌هایی هستند بیرون آمده از دل شرایط و دغدغه‌ها و نیازهای همین نسل. نسلی که جوایز ادبی، جلسات ادبی و خبررسانی خاص خودش را می‌خواهد و در این مسیر تهی از منزلگاه، چاره‌ای ندارد جز بالا زدن آستین همت و ساختن آن چیزی که به هر دلیل از آن محروم شده است. شاید در نگاه اول گذاشتن چند لینک خبری و تحلیلی از سایت‌ها و وبلاگ‌های ادبی، تنها یک کار رسانه‌ای به نظر برسد اما دوشنبه با پیگیری اتفاقات و رویدادهای ادبی و تمرکز بر ادبیات مستقل، توانسته است به یک اتفاق آلترناتیو در دل رسانه‌های ادبی تبدیل شود. وب‌سایتی که توانسته جزیره‌های دور از هم ادبیات را در نقطه‌ای به هم گره بزند. دوشنبه با آمار بازدید کننده‌ی مناسبی که دارد، توانسته است مخاطبان تازه‌ای به وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی اضافه کند و پیوندی نامرئی بین وب‌سایت‌های حیطه‌ی ادبیات ایجاد کند. گو اینکه با تمام تلاشی که دوستان تابحال کرده‌اند، بدون شک این غایت دوشنبه نیست. در شرایطی که نگاه ایدئولوژیک رسانه‌های رسمی و یا غیر رسمی، همیشه به نادیده گرفتن بخشی از جریان‌های ادبی انجامیده، وب سایت دوشنبه با دوری از یک جانبه نگری و با گسترده‌تر کردن دایره‌ی لینک‌هایش، می‌تواند نقش اساسی‌تر و پررنگ تری در ادبیات ایفا کند.

*لینک این مطلب در دوشنبه

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم  وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم  و همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من  پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کأمد او در بر من با می ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ  فرخنده شدم

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

و از شرّ هر حسود و حسادت‏ورزى، آن‏گاه كه حسد ورزد، به پروردگار سپيده دم پناه مى‏برم     *منبع
+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

دبیرخانه هفت اقلیم بر آن است که در دومین دوره جایزه ادبی، بخش ویژه ای به عنوان کتاب منتخب مخاطبان به جوایز هفت اقلیم اضافه کند. به این ترتیب که طی یک نظر سنجی، نظر مخاطبان اخذ و بعد از جمع بندی نهایی، همزمان با اختتامیه، به بهترین مجموعه داستان و رمان منتشر شده در سال 90 از نگاه مخاطبان، جایزه ی ویژه ای اهدا می شود. از کلیه نویسندگان، مخاطبان و  علاقه مندان به ادبیات داستانی، دعوت می شود که تا پایان آبان ماه سال جاری نام مجموعه داستان و رمان منتخب خود را به این آدرس:  Mokhatabane7eghlim@yahoo.com ارسال نمایند.  

 پ ن: جهت سلامت رأی و جلوگیری از رأی های مشکوک، لازم است شرکت کنندگان در این نظر سنجی، مشخصات خود را درج کنند. اسامی در دبیرخانه محفوظ است و منتشر نمی شود.

+ نوشته شده در  دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

 بخش رمان:  

 «هتل گمو» نوشته شهریار عباسی

 «پریباد» نوشته محمدعلی علومی

«طناب‌کشی» نوشته مجید قیصری

 «شوهر عزیز من» نوشته فریبا کلهر

 «خروج» نوشته علیرضا سیف‌الدینی

 «خورشید بر شانه راستشان می‌تابید» نوشته جواد افهمی

 «چه زود بزرگ شدیم» نوشته حسن فرهنگ‌فر

 «50 درجه بالای صفر» نوشته علی چنگیزی

 «شکار کبک» نوشته رضا زنگی‌آبادی

 «جیرجیرک» نوشته احمد غلامی

 «بگذارید میترا بخوابد» نوشته کامران محمدی

«دشت‌های سوزان» نوشته صادق کرمیار 

«قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی»‌ نوشته سلمان امین 

 بخش مجموعه داستان: 

«پونز روی دم گربه» نوشته آیدا مرادی آهنی

 «برخورد نزدیک» نوشته محمدرضا بایرامی

 «قصه‌های غریب مردمان عادی» نوشته محمدعلی علومی

 «نوروز آقای اسدی» نوشته محمد کلباسی

 «خط فاصله» نوشته هادی کیکاووسی

 «نیل» نوشته محمد تقوی

 «این برف کی آمده؟» نوشته محمود حسینی‌زاد

 «بودای رستوران گردباد» نوشته حامد حبیبی

 «امروز شنبه» نوشته یوسف انصاری

 «زیبای هلیل» نوشته منصور علیمرادی

 «من ژانت نیستم» نوشته محمد طلوعی

 «رویاهای بیداری» نوشته محمدرضا گودرزی

 «کلاغ» نوشته فرشته نوبخت 

«شکارچی را به عروسی‌ام دعوت کن» نوشته مسعود لک

+ نوشته شده در  نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

کار بررسی بیش از 130 اثر داستانی منتشر شده در سال 90 توسط 18 داور هفت اقلیم رفته رفته به پایان می رسد و طی یکی دو روز آینده نتیجه ی نهایی از طریق خبرگزاری های معتبر اعلام می شود. فارغ از هر نتیجه ای که اعلام می شود و جدا از هر واکنش خوش آیند و بد آیندی، این اطمینان را می دهم که با وسواس هیئت برگزاری و هیئت داوران در امر داوری، نهایت امانت داری و انصاف و بی طرف بودن در قبال نتایج اعلام شده را رعایت کرده ایم و سعی کرده ایم بدور از هرگونه حُب و بغضی، تنها ارزش ادبی آثار را مد نظر قرار دهیم و نتیجه ی نهایی همانی باشد که برآیند فکر و نظر داوران محترم بوده است. از همینجا از همه ی داوران محترم این مرحله و دوستان عزیزم رضا فکری و مینو عبداله پور که از جان و دل برای هفت اقلیم مایه گذاشته اند سپاس گذاری می کنم. 

+ نوشته شده در  هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

در مبانی هنرهای تجسمی، سطوح گوشه دار و پر زاویه، تنش زا تر و هیجانی تر از سطوح صاف و مدور تعریف شده اند. منطقی هم به نظر می رسد. فکر روی سطوح صاف و مدور فرصت لغزیدن و حرکت کردن پیدا می کند اما در گوشه و کنار های پر زاویه گیر می کند و درگیر می شود. همین لغزیدن فکر در سطوح صاف و مدور، باعث نوعی آرامش در انسان می شود، شاید بیراه نباشد که این لغزش فکر را هم معنی(نور معرفت) دانست. اینکه آدم مطمئن می شود نیروی فکر در کنترلش است و می تواند به اراده ی خودش حرکتش بدهد و به کشف و شهود در اطرافش دست بزند.  به تازگی به این باور رسیده ام که اشیا (حتی مدور) به خاطر حضور در مناسبت های انسانی و روابط حسی، به سرعت امکان گوشه دار شدن دارند. گاهی یک میز، یک صندلی، یک ساعت، یک ... که روزی در مجاورت یک رابطه ی انسانی بوده است، چنان زاویه دار می شود که تبدیل به یک هزار گوشه ی بی انتها و یک لابیرنت ذهنی و تو در تو می شود. توی هر اتاقی یک شیء گوشه دار کافی است که فکر و زندگی یک آدم را درگیر خودش کند و به بیانی دیگر، مختل کند. شاید به همین خاطر باشد که آسایشگاه های روانی تا حد ممکن به رنگ های خنثی و یک دست و اتاق های خلوت نزدیک می شوند. فکر و خیال آدم روان رنجور، به شدت مستعد گیر کردن و چلنج با اشیاء است. خانه به مثابه جایگاهی برای فکر کردن، از این قاعده مستثنی نیست. خانه ای که پر از شیء است، یک جایی حرکت ذهن را مختل می کند حتی اگر خود فرد متوجه نشود کدام شیء است که دارد این مسیر را منحرف می کند. اینکه در پایان هر رابطه، همیشه تعدادی شیء میان دو طرف رد و بدل می شود می تواند نشانه ای از همین زاویه دار شدن اشیاء باشد... اینطور مواقع اگر گوشه ها را صیقل نزنیم، کار آدم به جاهای باریک می کشد. بهترین راه صیقل زدن هم همین خالی کردن است، تا جایی که به حداقل سطوح و زوایا برسیم. آدم ناخود آگاه به این بیت می رسد که اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی... کسی چه می داند دامنه ی این اندرون تا کجاست؟!

+ نوشته شده در  هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این مراسم روز سه شنبه ۱۱ مهر ساعت ۴ عصر در فرهنگسرای قبا(ابتدای خیابان پاسداران) با حضور جمعی از نویسندگان و علاقه مندان به ادبیات برگزار می شود. آقای قاضی چه حکمی می دهید نخستین اثر چاپ شده فرحناز علیزاده است که اواخر شهریور انتشارات گل آذین آن را منتشر کرده است. تعدادی از داستان های این مجموعه برگزیده ی جشنواره های ادبی بوده اند.

+ نوشته شده در  پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

نقد مجموعه داستان همه چی دُرُس می شه نوشته آزاده محسنی شنبه ۸ مهر ساعت ۵ عصر با حضور نویسنده و کیهان خانجانی و اعضاء کانون شنبه رشت در  خانه فرهنگ گیلان نقد می شود. مجموعه داستان همه چی دُرُس می شه که نشر چشمه در سال ۸۹ آن را منتشر کرده کاندیدای بهترین مجموعه داستان سال ۸۹ جایزه کتاب سال هفت اقلیم بوده است.

+ نوشته شده در  پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

شانزدهمین نشست هفت اقلیم هجدهم مهر ماه در فرهنگسرای رسانه برگزار می شود. در این نشست، شهلا زرلکی و محمد حسینی به نقد مجموعه داستان  هیچ وقت پای زن ها به ابر ها نمی رسد نوشته ی مرضیه سبزعلیان می نشینند. این نشست با مقدمه ای از رضا فکری با موضوع زنانه نویسی در ادبیات داستانی معاصر همراه خواهد بود.

مجموعه داستان «هیچ وقت پای زن ها به ابرها نمی رسد» که ابتدای سال ۹۱ توسط نشر ثالث منتشر شده، شامل 16 داستان کوتاه است که در فضایی رئال و در ژانر واقع گرای مدرن اجتماعی روایت می شوند.

+ نوشته شده در  سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

+ نوشته شده در  سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از پایگاه تحلیلی تبیینی برهان 

مروری بر آثار برگزیده‌ی جایزه‌ی گلشیری؛

تحسین برای توهین به انگاره‌‌های دینی و ملی

اوج بدبینی به امور مذهبی و اعتقادات دینی در داستان «گم‌شده‌‌ی عمو» اتفاق می‌‌افتد؛ سرچشمه‌ی یک اتفاق غم‌‌انگیز که تأثیری عمیق در یک خانواده دارد در زیارت حرم رضوی شکل می‌‌گیرد.نویسنده با تحقیر قشر فرهیخته‌ی جامعه صریحاً به تبلیغ نژاد‌پرستی می‌پردازد و کسی را مورد استهزاء و تمسخر قرار می‌‌دهد که نامش فخرالدین است!

گروه فرهنگی –اجتماعی برهان؛ فعالیت‌‌های بنیاد گلشیری شامل اهدای جایزه‌‌ی سالانه‌‌ی هوشنگ گلشیری به آثار برتر ادبیات داستانی و نقد ادبی به زبان فارسی، تشکیل کارگاه‌‌‌های داستان‌‌نویسی، جلسات داستان‌خوانی و نقد و بررسی، تاُسیس مرکز انتشارات و کمک به چاپ و نشر آثار داستان‌‌نویسان و … است. این نهاد به ظاهر مردمی است و در راستای اعتلای ادبیات  گام بر می‌‌دارد ولی با نگاهی عمیق‌‏تر به کلیت آثار برگزیده در این جشنواره به راحتی متوجه ماهیت سکولار و ضد نظام این نهاد می‌‏شویم، چرا که این آثار عموماً مروج مفاهیم ضد دین و  ضد نظام می‏‌باشند.

 این بنیاد عموماً کاندیدای خود را به نوعی از آثار فرزندان خلف هوشنگ گلشیری در عرصه‌‌ی سیاه‌نمایی اوضاع کشور بر می‌‌گزیند و در همه‌‌ی آثار برگزیده به نوعی با زیر پا گزاردن مفاهیم اخلاقی-اسلامی به دنبال عادی جلوه‌دادن عدول از قید و بندهای شرعی و عرفی جامعه‌ی امروز است.

 سیاه‌نویسی و ترسیم فضای وهم‌آلود و مالیخولیایی از حوادث پیرامونی به عنوان یکی از مهم‌ترین موضوعات ادبیات داستانی امروز در جبهه‌ی معارض فرهنگی انقلاب اسلامی مطرح است. مسئولین جایزه‌ی ادبی «هوشنگ گلشیری» به عنوان یکی از ارکان این جبهه نیز با اقبال بر این نوع از ادبیات داستانی، بر گسترش نهیلیسم و سیاه‌نمایی دامن زده و آثار متعددی را از همین نوع در شمار نامزدهای آخرین دوره از این جایزه، معرفی کردند .

  مجموعه‌ داستان «خویش‌خانه» نوشته‌ی «آیت دولتشاه» است که نشر افکار در سال 1389 آن را منتشر کرد. این کتاب 16 داستان کوتاه دارد و فضای حاکم بر بیشتر داستان‌ها ناشی از نگاهی خاص به پدیده‌ی مرگ است؛ به طوری که چهره‌‌ای زشت، کریه و بعضاً ترسناک برای این رخداد نمایش داده می‌شود. مرگ بیشتر اوقات دست ناپیدایی است که ما را به نابودی می‌کشد (صفحه‌ی 13) به صورتی غیرقابل توضیح و با منشأ ناشناخته!

 در داستان‌های «حکم» و «نقش جنازه‌‌ی نبیه» توضیحاتی مشمئز‌کننده به مرگ اضافه می‌شود. در داستان «ناشنیده‌‌هایی در خواب» نویسنده دوران دفاع مقدس را دست‌مایه قرار می‌دهد و شخصیت‌های داستان بعضاً چهره‌هایی غرق در وحشت معرفی می‌شوند.

 موضوع مهم دیگر در کتاب «تشویق به مهاجرت و سیاه‌نمایی اوضاع داخلی» است که در داستان «از ورای کنگره‌ها» به آن اشاره می‌شود. نویسنده مایه‌های نژادپرستی را در داستان «رقص یک متری یک سیاه» بروز می‌دهد و در داستان «گم‌شده‌‌ی عمو» اتفاقی شوم را در حرم رضوی تصویر می‌کند؛ به گونه‌ای که تقدس‌زدایی از اماکن متبرکه به ذهن متبادر می‌شود.

 آیت دولتشاه، که در سال 1389 برای داستان کوتاه «تراول‌های صورتی» در فهرست نهایی نامزد‌های دریافت جایزه‌ی صادق هدایت قرار گرفته بود، در سال 1390 نیز نامش را برای کتاب «خویش‌خانه» در بین نامزدهای مجموعه‌ داستان اول یازدهمین دوره‌ی جایزه هوشنگ گلشیری دید.

 تصویرسازی وقوع مرگ با صحنه‌های دلخراش و مشمئز‌کننده

 برخی داستان‌های کتاب «خویش‌خانه» به صحنه‌های فیلم‌های ترسناک از نوع splash شبیه هستند و سخت‌کشی در این داستان‌ها رواج دارد. مثلاً در داستان «قرارگاه متروکه» برای عده‌ای سرباز، در پادگانی بناشده بر یک گورستان باستانی، مرگ‌های سخت و عجیب اتفاق می‌افتد که توجیه منطقی هم برایشان پیدا نمی‌شود. سربازها صداهای عجیبی می‌شنوند و مرگ‌های سخت یکی‌یکی به وقوع می‌پیوندند. (صفحه‌ی 12)

 نویسنده مایه‌های نژادپرستی را در داستان «رقص یک متری یک سیاه» بروز می‌دهد و در داستان «گم‌شده‌‌ی عمو» اتفاقی شوم را در حرم رضوی تصویر می‌کند؛ به گونه‌ای که تقدس‌زدایی از اماکن متبرکه به ذهن متبادر می‌شود.

 در داستان «حکم» ماجرای یک شورشی نقل می‌شود که در دوره‌ی رضاخان تلاش کرده است تا سران بختیاری را متحد کند. برای او پس از دستگیری مرگی توصیف می‌شود که صحنه‌ای مشمئز‌کننده حاصل آن است. (صفحات 46 و 47)

 همچنین در داستان «نقش جنازه‌ی نبیه» کارگران یک کوره شاهد سقوط یک هلی‌کوپتر هستند. وصف صحنه‌ای که کارگرها با آن روبه‌رو می‌شوند بسیار دلخراش از کار درآمده است. (صفحه‌ی 52)

 نمایش چهره‌ی مرموز برای منشأ مرگ

 در داستان‌های کتاب، مرگ منشأ نامعلومی دارد و با سایه‌ی ترس و وحشتی که از خود بر سر شخصیت‌ها می‌اندازد چهره‌ای شیطانی از خود می‌نمایاند! در داستان «قرارگاه متروکه» تنها صداهایی عجیب و ترسناک به گوش می‌رسند و مرگ‌هایی عجیب رخ می‌دهد. در داستان «خویش‌خانه» نیز عده‌ای از دانشجویان طی یک برنامه‌ی پژوهشی دانشگاهی راهی کویر می‌شوند. در آنجا فردی به نام حجت در تلاش برای دیدن دوباره‌ی عمارتی آباد، که قبلاً آن را دیده و در آنجا شراب عدنانی خورده است، از گروه جدا می‌شود و توسط عاملی ناشناخته کشته می‌شود!

 در داستان «نقش جنازه‌ی نبیه»، پس از آنکه هلی‌کوپتر سقوط می‌کند، نبیه در نقش متلاشی‌شده‌ی یکی از قربانیان تصویر مرگ خود را می‌بیند و کمی بعد در مواد مذاب سقوط می‌کند!

 در مجموع تصویری که با مطالعه‌ی کتاب «خویش‌خانه» در خصوص مرگ به دست می‌‌آید همان ‌طور است که در صفحه‌ی 13 صراحتاً به آن اشاره می‌شود: «انگار دستی ناپیدا ما را به سمت نابودی می‌کشاند.» در واقع نویسنده به دنبال ترسیم تصویری مخوف با دستی ناپیدا از مرگ است که مثل یک قاتل بی‌رحمانه و بی‌هیچ منطق و ضرورتی از راه می‌رسد و شاید این مهم برای نمایش زندگی در حکومت اسلامی و در چارچوب نظام دینی متصور می‌‌گردد.

 تبلیغ عرفان و تصوف کاذب

 در داستان «آخرین روزهای ناصح» با شخصیتی روبه‌رو هستیم که در حال سیر و سلوک است. وی در مسلکی خود‌ساخته به سمت مطلوب می‌رود و به رغم سرزنش و آزار خیرخواهانه‌ی برادرش، دست آخر واصل هم می‌شود! در این مسیر ابزار سیر ناصح، آواز، شرب خمر و نسخه‌نویسی است! منظور از این نسخه‌نویسی و کاغذ سیاه کردن هم در داستان مشخص نیست! (صفحات 78 و 79) وقتی هم برادرش به اتاقک ناصح می‌رود، از توصیف فضا متوجه واصل شدن ناصح می‌شویم و نویسنده در پایان داستانش عارفی متوهم و شراب‌‌خوار را وصف می‌کند! (صفحه‌ی 80)

 تبلیغ نگاه نژاد‌پرستانه

 در داستان «رقص یک متری یک سیاه» با فضای خوابگاه دانشجویی مواجهیم. در این داستان زمینه‌ی حضور یک دانشجوی اهل سودان و سیاه‌پوست به نام فخرالدین در یکی از دانشگاه‌‌های ایران فراهم شده است. راوی داستان با فخرالدین هم‌اتاق می‌شود و در توصیفاتی اغراق‌آمیز شاهد نگاه نژادپرستانه‌ی همه‌ی دانشجویان از جمله راوی به فخرالدین هستیم. قطره‌های آب روی بدن فخرالدین، بوی اتاق و همه‌ی حرکات او و آنچه به او مربوط می‌شود مشمئز‌کننده دانسته می‌شوند و به رغم پایان تقریباً خوش ماجرا، راوی باز اذعان می‌کند مسئله‌ی بوی اتاق برایش حل‌نشده باقی مانده است! (صفحه‌ی 81)

راوی روزهای اول آشنایی با فخرالدین ‌ـ‌که از او با عنوان «بوگندو» نام می‌‌برند!‌ـ و اولین برخوردهای جمع با او را به طور زننده‌‌ای روایت می‌کند. (صفحه‌ی 82) این رویکرد دانشجویان خوابگاه به کسی است که نامش فخرالدین است! گویی نویسنده می‌‌خواهد فخر دین را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهد. تأکید ویژه بر مسلمانی او نیز این رویکرد را تقویت می‌‌کند.

 تقدس‌زدایی از اماکن متبرکه

 یکی از تکنیک‌‌های نخ‌نمایی که در برخی فیلم‌های هالیوودی در راستای اسلام‌هراسی به کار می‌‌رفت این بود که مظاهر اسلامی همانند اذان را با اتفاق نابودگری مثل انفجار بمب همراه می‌کردند. آیت دولتشاه نیز در داستان «گم‌شده‌‌ی عمو» چنین رویکردی دارد! بستر یک تراژدی خانوادگی مکانی مقدس است؛ یعنی حادثه‌ای غم‌‌بار در حرم امام هشتم (علیه السلام) رخ می‌دهد که اثرش در خانواده بسیار عمیق است.

 محتوای بیشتر داستان‌ها حول و حوش مسئله‌ی مرگ هستند. مرگ را میتوان شاخصه‌ی اصلی داستانهای دولتشاه دانست. در این مجموعه داستانی نیست که در آن به مرگ شخصیتی اشاره نشده باشد. در جهان داستانی «خویش‌خانه» مرگ اتفاقی هولناک، نابودگر و با چهره‌ای زننده و کریه نشان داده می‌شود.

 خردمند، پسرعموی راوی، در سال‌های کودکی در حرم رضوی گم شده است و با گذشت سال‌ها هیچ رد و نشانی از او پیدا نشده است. (صفحات 89 تا 94) این حادثه‌ی غم‌‌انگیزِ از دست دادن فرزند حاصل زیارتی است که عمو اکبر (پدر فرامرز) با اعتقادات مذهبی خود داشته‌‌اند و البته تا وقت مرگ هم تأثیر عمیق خود را حفظ کرده است!

 در بخش دیگری از کتاب، در داستان «حکم» صحبت از امامزاده‌ای می‌شود که اصلاً امامزاده نیست! این در حالی است که تمام امامزاده‌های کشور دارای شناسنامه‌اند. (صفحه‌ی 48)

 نمایش چهره‌ی مغشوش از دوران دفاع مقدس

 در داستان «ناشنیده‌هایی در خواب» نویسنده به سراغ دوران دفاع مقدس رفته است. در اینجا با رزمنده‌هایی روبه‌رو هستیم که ترسو بودن ویژگی غالب آن‌هاست؛ آن قدر که اشک آن‌ها سرازیر می‌شود. (صفحات 25 و 26)

 در جایی دیگر از داستان، رزمنده‌ای حتی پس از آنکه رگبار به دشمن می‌بندد و تمام گلوله‌هایش را شلیک می‌کند، باز جرئت نزدیک شدن به دشمن غافلگیر‌شده را ندارد. (صفحه‌ی 29) از دیگر موارد این داستان می‌توان به فضایی اشاره کرد که از دید نویسنده در سنگرها و جبهه وجود داشته است. از سبک زندگی رزمندگان چیز زیادی دستگیرمان نمی‌شود، غیر از اینکه اهل فضولی و ناخنک زدن به انبار آذوقه بوده‌اند. (صفحه‌ی 25)

 شک و تردید یکی دیگر از وجوهی است که در وجود رزمنده‌ی دفاع مقدس به نمایش گذاشته می‌شود. راوی داستان همراه عده‌ای دیگر تحت فرمان «دانا» به مأموریتی رفته‌اند و پس از تعلل در اجرای فرمان دانا، نمی‌توانند او را به موقع نجات دهند و دانا شهید می‌شود. (صفحه‌ی 30)

 کلام آخر

 از لحاظ حجم، محتوای بیشتر داستان‌ها حول و حوش مسئله‌ی مرگ هستند. مرگ را می‎توان شاخصه‌ی اصلی داستان‎های دولتشاه دانست. در این مجموعه داستانی نیست که در آن به مرگ شخصیتی اشاره نشده باشد. در جهان داستانی «خویش‌خانه» مرگ اتفاقی هولناک، نابودگر و با چهره‌ای زننده و کریه نشان داده می‌شود؛ حادثه‌ای مربوط به عللی قهار و شبه‌شیطانی! گاه مرموز است (مرگ حجت در داستان خویش‌خانه)، گاه انتخاب است (مرگ نبیه در داستان نقش جنازه‌ی نبیه)، گاه اعتراض است (مرگ سیاوش در داستان پایان کوتوله‎ها) و گاه یک انتقام است (مرگ ناصح امیرزاده در داستان آخرین روز‎های ناصح). البته صحنه‌های مشمئز‌کننده‌ی مرگ به وفور در داستان‌ها ترسیم می‌‌شود.

 این رویکرد کتاب را به وهم‌نامه و مرگ‌نامه تبدیل کرده است؛ به طوری که تکرار درون‌مایه‌های مشابه در آن تن به تصنع می‌زند و داستان‌ها را غیرقابل باور می‌کند. لکن آنچه مهم است ترسیم تصویری مخوف با دستی ناپیدا از مرگ به مثابه‌ی یک قاتل بی‌رحم و بی‌هیچ منطقی در جامعه‌ی اسلامی است که می‌‌توان آن را مجازی از حکومت دینی تلقی نمود.

در واقع بدبین کردن مخاطب به انگاره‌‌های دینی می‌‌تواند مد نظر قرار گیرد؛ چنان که در داستانی دیگر، نمایش رفتاری زننده از فردی به اصطلاح مذهبی و البته شرب خمر او را به وصال عرفانی می‌‌رساند! و این‌چنین نویسنده‌ی این کتاب عرفان دروغین را ترویج می‌‌کند.

 اوج این بدبینی به امور مذهبی و اعتقادات دینی در داستان «گم‌شده‌‌ی عمو» اتفاق می‌‌افتد؛ سرچشمه‌ی یک اتفاق غم‌‌انگیز که تأثیری عمیق در یک خانواده دارد در زیارت حرم رضوی شکل می‌‌گیرد.

نویسنده با تحقیر قشر فرهیخته‌ی جامعه صریحاً به تبلیغ نژاد‌پرستی می‌پردازد و کسی را مورد استهزاء و تمسخر قرار می‌‌دهد که نامش فخرالدین است! دوران دفاع مقدس هم اخیراً مورد توجه شبه‌‌روشن‌فکران نویسنده قرار گرفته است و در آثاری مانند این اثر بسیار مظلوم واقع می‌شود. این دوران نمود عجیبی در «خویش‌خانه» دارد! ترس غالب بر رزمندگان دفاع مقدس و رفتاری ناپسند از آنان رویکرد آیت دولتشاه به این حماسه‌ی مقدس دینی و ملی است. او در نهایت، ضمن سیاه‌نمایی اوضاع کشور، مخاطب را به مهاجرت از ایران تشویق می‌‌کند.

 /انتهای متن/

ÇäÊåÇí ÎÈÑ / پایگاه تحلیلی تبیینی برهان

 

+ نوشته شده در  سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

سه روز تمام است به جان خانه افتاده ام. پاره می کنم، پرت می کنم، می شورم و پاک می کنم. کتابخانه ام را جمع کردم. کتاب ها را توی کارتن بسته بندی کردم و گذاشتم توی بالکن. بعد از سال ها، رفتم سراغ کشو مقدس و شروع کردم به غربال کردن نوشته هایم. خط به خط کلماتی که توی این سال ها نوشته بودم را دوباره نگاه کردم. برگه های زیادی را پرت کردم رفت، اندکی ماند آن هم از سر اجبار. بعد رفتم سراغ مجله ها. سری کامل مجله الفبا، رودکی، نافه،فیلم، ویژه نامه های تئاتر و بولتن و بروشور تئاترهایی که دیده بودم، همه و همه را توی چند پلاستیک زباله بزرگ ریختم و گذاشتم دم در. کتابخانه چوبی بزرگم را با هزار زحمت گذاشتم سر کوچه. یک ساعت بعد کسی همه را برد. لباس هایی که روزگاری می پوشیدم و هنوز هم امید داشتم زمانی دوباره بپوشم شان را پرت کردم رفت. کارهای گِلی و چوبی ام را انداختم دور. شیشه های ترشی و نوشابه و... همه را معدوم کردم. رفتم سراغ کابینت ها و خالی شان کردم. کیف ها، کلاه ها، وسایل یادگاری، همه را انداختم دور. زیر فرش و لابلای کتاب ها پر بود از نوشته هایی که جملات محبت آمیز برایم نوشته بودند. توی یکی از برگه ها طرف، نقاشی ای از زمان ریش داشتنم کشیده بود با یک بیت شعر که نوشته بود (یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق... ) انداختم دور. مبل ها را جابجا کردم، زیرشان پر بود از کاغذ و کتاب، پوست تخمه، خاطره، خاطره... به دردم نمی خورد، انداختم دور. بعد پرده ها را شستم، دیوارها را دستمال کشیدم. اتاق را جاور کردم، آشپزخانه را تی انداخنم. ترکیب وسایل مانده را عوض کردم. خانه رنگ عوض کرد. من پوست انداختم و دوباره به ذات آنارشیستی خودم برگشتم. دوست دارم همه چیز را منهدم کنم. دوست دارم بزنم زیر همه چیز و به هم بریزم. همه ی ساخته هایم را داغون کنم. داغون کنم و به هم بریزم. کارپیدیم ... کارپیدیم ... کارپیدیم ... همه ی این اتفاقات که توی دو سه روز افتاد، برایم شبیه یک مانور کوچک است. مانور کوچ بزرگ. زمانی که بی تعلق به همه چیز می روم. خودم را سبک تر از هر زمان دیگری حس می کنم. 

+ نوشته شده در  یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

باران بند بیاید اما هنوز  ننم نمکببارد، شال گردن گوش و چانه و لب پایینت را پوشانده باشد. زیپ کابشنت را کشیده باشی و  با چکمه، آرامش چاله های آب را به هم بزنی و در سکوت پیش بروی... و صدای نامجو آرام شنیده شود...

دست به قنداق نمی‌رود

تفنگ غلاف می‌شود

جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود

روز به شب نمی‌نشیند

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود

آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست

غزل در کوچه روانه نیست...

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

جلسه‌ی نقد مجموعه داستان آدم‌های دوبخشی نوشته‌ی نینا گلستانی از سری کتاب‌های «عصر چهارشنبه‌ی ما» نشر فرهنگ ایلیا، شهریور جاری، در کانون داستان «شنبه‌ی رشت» در خانه‌ی فرهنگ گیلان برگزار شد. در این جلسه، نخست داستان‌نویسان عضو این کانون نقدهای مکتوب خود را خواندند و سپس نظرات میهمانان گفته شد. و در آخر نوبت به پرسش و پاسخ با نویسنده رسید. برنامه با تقدیم یادبودی به این داستان نویس پایان یافت.

اگرچه حق با ماست

حق با ماست اما برخی از واقعیت­ها را در نظر بگیریم، یکی این‌که مخاطبان داستان‌کوتاه محدودند؛ دوم این‌که مخاطبان داستان کوتاه خلاقه محدودترند. چراکه  بر اساس تقاضا، عرضه صورت نمی‌گیرد. تفاوت جهان عینی که بر ما هوار می­شود و جهان هنر در همین است، هر دو تولید می‌کنند اما این کجا و آن کجا! تنها نوع تولید که عرضه می­کند اما نه بر اساس فرم تقاضا، تولید خلاقه‌ی هنری است. نویسنده می­داند که بخش کثیری از مخاطبانش را  به دلیل نداشتن آگاهی، عدم پشتوانه­ی مطالعه، نبودِ معرفی و بازاریابی کالای هنری، مغضوب واقع شدن توسط سیستم­های اداریِ فرهنگی از دست می­دهد اما همچنان بر کیفیت تولید خود مُصر است.

 وودی آلن جمله­ای دارد که نقل به مضمونش این است: «ما چپ­ها می­دانیم که حق با ماست اما این را فقط در حلقه‌ی خودمان می­دانیم.» ما نویسنده­ها می­دانیم داستان کوتاه ایران در قواره­های جهانی است، اما این را فقط در حلقه‌ی خودمان می­دانیم. اگر  بتوانیم این آگاهی را در پیرامونمان به وجود بیاوریم، اگر بتوانیم فاصله­ی بین نویسنده و خواننده را کم کنیم، قدمی به پیش برداشته­ایم. بگذاریم خواننده بیاید و حتی سوال­های غیرحرفه‌ی‌اش را از نویسنده بپرسد: چرا داستان ناگاه تمام شد؟ چرا نتیجه نگرفتیم؟ چرا حادثه نداشت؟ اصلاً این­ها را می­نویسید که چه؟!... و نویسنده برایش بگوید: شروع بی‌مقدمه، پایان باز، فرم­ها، ...

بله ما می­دانیم حق با ماست اما کِی این حق را تکثیر کردیم میان طبقه­ی متوسط؟ اگرچه این کار، بار مضاعفی بر دوش نویسنده است. چرا نویسنده­ باید این بار­ را به دوش بکشد و این فاصله را پُر بکند؟ وظیفه­ی نویسنده آن چیزی است که هنری جیمز می­گوید، فاکنر می­گوید: «پروراندن حادثه و شخصیت، و به انتها رساندن آن.» بعد دیگر مربوط به واسطه‌های فرهنگی است. اما به شتر می­گویند چرا گردنت کج است، می­گوید چه چیز من رج است! ما چه چیزمان حرفه­ای است که واسطه­های فرهنگی ما حرفه­ای باشد! این باری است که خود باید بر دوش بکشیم.

راه ماندگاری ما راسته­سازی است؛ راسته­ی مسگرها، راسته­ی کتاب فروش­ها، راسته­ی ساغری­سازان. ما باید راسته­ی داستان داشته باشیم، چه در مراکز دولتی، چه در مراکز غیردولتی. شاید-حتماً- موافق شیوه­ی گلخانه­ایِ دولتی نباشیم اما اگر بخواهند آن­ را از هم بپاشند نگران می­شویم. چون به اجبار دوران و تاریخ، در عرض یکدیگریم نه در طول هم. اگرچه حق با ماست!

 

+ نوشته شده در  سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دوباره بساط گیر دادن و توپیدن به جایزه ی گلشیری بالا گرفته است. همه غر می زنند که چرا گلشیری این طور شد و آنطور نشد! چرا بخش کتاب چندمی ها حذف شد و ماند کتاب اولی ها! گویا این یک خصلت کاملأ ایرانی است که منتظر بمانیم کسی کاری انجام دهد و حق به جانب و طلبکارانه ساز مخالف مان را کوک کنیم و همه چیز را زیر سوال ببریم. این وسط کسی هم نیست بگوید آقای نویسنده، خانم محقق، دوست منتقد، برگزار کردن جایزه ای به این گستردگی وقت می خواهد، خرج می خواهد، آدم می خواهد و مهمتر از همه نیروی فکری و بدنی می خواهد. گویا اصلأ فکر نمی کنیم که پشت تمام جایزه ی ها با هر کیفیتی، چند نفر آدم از خود گذشته نشسته است، و این چند نفر، مثل همه ی ماها، فارغ از زندگی روزمره شان نیستند. آن آدم ها هم نوشتن دارند، زن و بچه دارند، خرج دارند و... باید بتوانند پاسخگوی نیازهای مادی و این دنیایی خودشان هم باشند. ما عادت کرده ایم به گِله گذاری و نق زدن اما حاضر نیستیم جایزه گلشیری را آن طور که هست ببینیم. انگار همزمان با آفرینش آدم، پکیجی به اسم جایزه ی گلشیری از آسمان افتاده و حالا چند نفر غاصب آن را مال خود کرده اند و هرطور که می خواهند آن را عوض می کنند. نه آقا جان، جایزه ی گلشیری را همین آدم ها با هزار بدبختی راه انداخته اند و حفظ کرده اند. پشت این همه انتقاد و جنگ اعصاب و به چالش کشیدن، چه کسی حاضر است کمر ببندد و خودش وارد میدان شود؟! گمان نمی کنم آدم هایی که پشت این جایزه هستند پیشنهاد کمک را رد کنند!  البته شاید خیلی ها برای داوری کردن حاظر باشند به میدان بیایند اما فراموش نکنیم جایزه ای که بتواند این همه کار را در سال مورد پوشش قرار بدهد، کارهای اجرائیش در صدر اولویت ها قرار دارند. جمع آوری لیست و کتاب و ارسال کتاب و.... هزار جور کار ریز و درشت که همین آدم ها هر سال انجام می دهند. کارهای فکری همیشه راهشان را پیدا می کنند. چرا فکر می کنیم باید چند نفر آدمی که پشت این جایزه هستند زندگی شان را تعطیل کنند و به جای نوشتن و فکر کردن، دوره بیفتند و انتظارات ما را محقق کنند؟! وظیفه ی من و شمایی که غر می زنیم چیست؟! همین که یازده سال چراغ این جایزه با تمام ناملایمتی ها، روشن مانده است، همتی می خواهد به بزرگی نام گلشیری.

پ ن: همه هم خوب می دانیم که جایزه با هر شکلی که برگزار شود، باز هم تعدادی آدم پیدا می شوند که به بهانه ای آن را زیر سوال ببرند. سال گذشته در محافل خصوصی کم حرف و حدیث پشت سر برنده های کتاب چندمی نشنیدیم! لطفأ با خودمان و دیگران صادق باشیم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

۱- داستان های شاخصی که در این حرکت جمعی نوشته شوند، در مجموعه ای به نام (لاک پشتی به شیشه می کوبد) چاپ خواهند شد. ضمنأ در صورت استقبال دوستان، در یکی از عصر داستانی هفت اقلیم، به صورت اختصاصی، داستان ها توسط نویسندگان آنها خوانده می شوند و جوایزی به رسم یادبود به داستان های برگزیده اهدا خواهد شد.

۲- برای شروع، لطفأ موزیک های زیر را دانلود و چندبار گوش دهید. اگر به موسیقی هم عرض و مشابهی بر خوردید که فضای هماهنگی را ایجاد می کند، می توانید آن را برای استفاده ی دیگر دوستان به اشتراک بگذارید. 

موزیک 1      موزیک 2     موزیک 3    موزیک 4    موزیک 5

۳- لطفأ بعد از شنیدن موزیک های بالا،۲۰ کلمه(یا بیشتر)  که به ذهن تان می آید را یادداشت کنید و برای استفاده ی دیگران، با اسم خودتان برای بنده ارسال کنید که در وبلاگ نمایش بدهم. این کلمه ها می تواند هر چیز با ربط و بی ربطی باشد (اسم،صفت، حرف ربط، حس، یا هر کلمه ای....(هیچ محدودیتی برای کلمه ها وجود ندارد) کلمات انتخابی نباشند و صادقانه، همان هایی باشند که موقع گوش دادن موزیک، به ذهنتان می آید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دوشنبه ۲۷ شهریور بعد از مدت ها دوباره گذرم به دانشکده سینما و تئاتر افتاد. حس عجیبی بود. رفته بودم دانشکده و مثل گیج و گول ها لابلای درودیوار تازه رنگ شده ی دانشکده دنبال اثری از خودم می گشتم. من سال ها اینجا نفس کشیده بودم، زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم و حالا خانه همان خانه بود اما بدون من! رها شدگی مطلق. بعد جرقه ای در ذهنم زده شد. روزهای آخر دانشجویی کمدم را تحویل داده بودم اما وسایلم را به کمد یک دوست منتقل کرده بودم. باورم نمی شد که بعد از سه سال و اندی سراپای کمد پر باشد از وسایل من! کلاه بالایی یکی از کلاه های (مزارع سرسبز خداوند) است. آن دو دست اسفنجی مربوط به مبانی عروسکی است و عروسک گردانش نیلوفر مسعودی بود! آن پلاستیک زرد رنگ پر از پِهِن هایی است که محمد طیب طاهر با آنها روزگاری رمزی می فرستاد. آن کیسه ی پایینی مربوط به نمایش(مردان بیوه) عاطفه معینی است...آن چراغ قوه...آن طناب کنفی...آن...آن...اینجا خانه ی من بوده، کسی مرا بیدار کند...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم

المنه لله که دلم صید غمی شد

کز خوردن غم‌های پراکنده برستم

آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش

بشکستی و من بر سر پیمان درستم

تا ذوق درونم خبری می‌دهد از دوست

از طعنه دشمن به خدا گر خبرستم

می‌خواستمت پیشکشی لایق خدمت

جان نیک حقیرست ندانم چه فرستم

چون نیک بدیدم که نداری سر سعدی

بر بخت بخندیدم و بر خود بگرستم

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

این مصاحبه با حذف قسمت زیادی از مقدمه آن در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مغرب یک شنبه ۲۶ شهریور شماره ی ۲۲ چاپ شده است. متن کامل مصاحبه و مقدمه ی حذف شده را اینجا می گذارم. لازم به گفتن است که این مصاحبه تنها بخشی کوچک از گفتگوی طولانی و متنوعی است که با آقای آرام درباره ی زندگی شخصی و هنری اش انجام شده و قرار است روزگاری از آن در مجموعه ای استفاده شود.

احمد آرام-آیت دولتشاه

احمد آرام از آن دست نویسندگانی است که فعالیت هنری­اش تنها محدود به نوشتن نمی­شود و تجربه­های فراوانی در چند رشته­ی هنری مختلف دارد. احمد آرام روزگاری دغدغه­ی سینما و تئاتر داشته، زمانی به نقاشی و گرافیک پرداخته و سپس به نمایشنامه­نویسی و داستان­نویسی رو آورده است. تجربه­ی سال ها کار مداوم و انتشار چندین عنوان رمان و مجموعه داستان و نمایشنامه، بهانه­ای شد که پای صحبت­های احمد آرام بنشینیم و گفتگویی در باره­ی وضعیت ادبیات و داستان نویسی این روزها داشته باشیم. احمد آرام متولد 1330 بوشهر و ساکن شیراز است. از شانزده سالگی فعالیت هنری­اش را آغاز کرده و در 18 سالگی اولین داستانش به نام (انعکاس) را در مجله­ی فردوسی منتشر کرده است. آرام کار تئاتر را در 1349 و با نمایشنامه ضد آمریکایی(سقوط) آغاز کرده و در سال 1350 به دنبال جستجوهای تئاتری­اش به تهران مهاجرت کرده و به واسطه­ی آشنایی با رضا قاسمی، به کارگاه نمایش و گروه(اهریمن) آشور بانیپال بابلا پیوسته است. او در این گروه با اسماعیل پور رضا، مهوش افشار پناه، محمود صدیقی و ... هم گروه بود و در نمایشنامه­ی (چرخ و فلک-آرتور شینسلر) به کارگردانی آشور بانیپال بابلا، نقش کنت را بازی کرد. احمد آرام زندگی هنری و طرز نگاهش به داستان را مدیون فضای کارگاه نمایش می­داند و معتقد است که کارگاه نمایش هنوز هم یکی از مدرن ترین و آوانگاردترین اتفاقاتی است که در فضای هنری ایران روی داده است. احمد آرام سال 1358 برای تحصیل در رشته ی سینما به (مدرسه سینمایی رُم) می رود اما به دلایلی موفق به اتمام تحصیلات نمی شود. اولین کتاب احمد آرام در سال 1379 به نام(غریبه ای در بخار نمک) در شیراز منتشر شد و سال 83 توسط انتشارات نیم نگاه تجدید چاپ گردید. دیگر آثار احمد آرام تا به امروزعبارتند از: رمان (مرده ای که حالش خوب نیست- افق 1383) مجموعه داستان(آنها چه کسانی بودند-افق) رمان(بداهه گویی های حلزون پیر-افق) رمان(کسی ما را به شام دعوت نمی کند-افق) رمان(همین حالا داشتم چیزی می گفتم-چشمه1389) رمان(کافی شاپ لوک) مجموعه داستان(به چشم های هم خیره شده بودیم-1390 کتابسرای تندیس) رمان(تربیت کننده سگ ماهی-نشر آسان) نمایشنامه(صداهای نزدیک و در عین حال بسیار دور از صفدر و صفورا، دوچرخه و سینما- 1388 نوح نبی) نمایشنامه (خانه ی تلخ-1388 نوح نبی) نمایشنامه (این یارو آنتیگونه-1388 نوح نبی)

س. آقای آرام در ابتدا وضعیت ادبیات امروز را در مقایسه به دهه های گذشته چطور  ارزیابی می کنید؟

ج. ببینید ادبیات امروز در مقایسه با دهه‌ی طلایی چهل و حتی دهه های بعد از آن، تفاوت هایی دارد. شاخص ترین تفاوت، تفاوت در موضوع‌های مورد پرداخت آن‌هاست. در آن دوره نویسنده هرآنچه را که زندگی کرده بود می‌نوشت اما حالا شرایط فرق کرده است. نویسنده های جوانان ما، اکثرأ موضوع‌هایی را می‌نویسنند که زیست‌شان نکرده‌اند. شاید به‌واسطه‌ی مشکلات اجتماعی و یا اقتصادی اما این اتفاق افتاده است. آن چیزی که مشخص است این است که ادبیات معاصر به لحاظ استفاده از تکنیک و مسائل فنی داستان از گذشته فراتر رفته اما از نظر مضمون نتوانسته نگاه عمیقی به زندگی بیاندازد. در ادبیات معاصر یک دگرگونی در دیدگاه‌ها به‌وجود آمده است. در این دوره نگاه واقع‌گرایانه به زندگی وجود ندارد و به قالب و ساختار نوشتن توجه بیشتری نشان داده می‌شود. کتاب اولی‌ها البته بسیار صمیمانه به این قضیه نگاه کرده‌اند هرچند که در کتاب‌های بعدی‌شان به موضوع‌های ساده‌تری پرداخته‌اند و از تعمق پرهیز کرده‌اند.

س. آیا این سطحی‌نگری در نوشتن حاصل روزمرگی و شرایط جامعه نیست؟

ج. به نظرم قبل از همه، دو چیز است که نویسنده را سطحی نگر می‌کند. اول ممیزی است که نویسنده را وامی‌دارد که به مرور طبق سلیقه‌ی ممیز بنویسد و سعی کند خود را با این شرایط هماهنگ کند و دوم حضور در جوایز ادبی است که سبب می‌شود نویسنده منطبق بر دیدگاه داوران بنویسد و جهان داستانش را بر اساس سلیقه ی این داوران تغییر دهد. بیشتر از روزمرگی زندگی، این دو مسئله اند که باعث سطحی نگری در کار بسیاری از نویسندگان شده است.

س. پس شما نقش جوایز ادبی را در رونق ادبیات مثبت نمی‌دانید؟

ج. از آن‌جایی که هر جنبش ادبی از خارج از کشور به ایران که وارد می‌شود ایرانیزه می‌شود، جوایز ادبی هم با لابی‌های خاصی که در محدوده‌ی آن‌ها به‌وجود می‌آید در ایران تغییر ماهیت می‌دهد. در صورتی که شما ببینید عتیق رحیمی در فرانسه گنکور می‌گیرد و این فضای مسموم در اروپا حاکم نیست. در همین ایران یک وقتی تمام جوایز به زن‌های فمینیست نویسنده داده می‌شد و آن‌ها با همان یک کتاب ظاهر می‌شدند و جایزه می‌گرفتند و بعد هم ناپدید می‌شدند و الان هم اثری از نام آن‌ها نیست. جوایز ادبی اگر کارکرد درست خود را داشته باشند بدنه‌ی ادبیات ما را قوی می‌کنند و اگر به کارکرد درستشان نرسند مطمئنأ به ضرر ادبیات هستند. مسئله ی مهم در جوایز ادبی داوری آنهاست. درواقع داور این جوایز باید نگاه سفارشی و سلیقه‌ای به متن نداشته باشد. اما چیزی که در واقعیت می بینیم در بسیاری از موارد این طور نیست و جوایز و نویسنده ها قربانی داوری می شوند.

س. به هرحال داور هم یک آدم است و سلیقه اش را نمی‌توان ندیده گرفت.

ج. درست است، داور هم سلیقه ای دارد برای خودش اما خود من، هم داور سینمایی بوده‌ام، هم داور ادبی و هم داور تئاتر، اما در هر داوری سلیقه ی شخصی خودم را داخل نمی‌کنم. با این‌که پسند شخصی من گونه‌ی داستان و ادبیات وهمی است اما وقتی کار رئال را مورد بررسی قرار می‌دهم با استاندارهای رئالیسم کار را می‌سنجم و نظر می‌دهم. باید هر اثر را با استاندارد های خودش برسی کنیم نه سلیقه ی خودمان.

س. با این اوصاف راه‌کار شما برای رسیدن به نقطه‌ ای قابل قبول در ادبیات چیست؟

ج. نویسنده باید موانع کار را خوب بشناسد و راهش را از میان این موانع پیدا کند. مانند اسب سواری که ابتدا موانع میدان را خوب شناسایی می کند و بعد اسبش را جوری راهنمایی می کند که با موفقیت از روی موانع عبور کند. اصل شناخت صحیح موانع است. البته گاهی موانعی هم از بیرون به نویسنده اعمال می‌شود از جمله ناشر، منتقد و... اما ادبیات راستین، بلاخره راه خودش را پیدا می کند و همیشه هم خواننده و مخاطب خودش را پیدا می‌کند. باید خودمان باشیم و به جامعه نگاه عمیقی داشته باشیم و از مطالعه هیچ‌گاه دست نکشیم. بعضی از جوانان ما حتا فاکنر را هم نمی‌شناسند و این یعنی فاجعه. چطور می شود ادبیات کار کرد، داستان نوشت و دغدغه ی زبان داشت اما فاکنر را نخواند!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

 این یادداشت را محمود بدیه از بوشهر، با نظر به مطلب لَحَک های خرم آباد نگاشته است.

در بوشهر قبرهایی هست که به آن  قبرهاي امانتي مي گويند. مرده هاي  نازنين در  صف انتظار، به خط مي ايستند تا به مكان هاي مقدس تشرف يابند. قديم ها ،خيلي قديمي ترها ،قبرستاني كنار دريا در محلي باستاني بنام چغاب كشف شد  كه مربوط به تمدن ايلامي بود. پنج هزار سال از اين شهر مي گذرد. مي گويند زن الهه اي بنام كريشنا حاكم بود و در همين قبرستان چغاب دفن شد ، بنا به رسم آنزمان، دفن شده ها در خمره هاي شبيه به خمره ي شرابي جا داده  و به خاك سپرده مي شدند  كه در اصطلاح امروز به آن زير خاكي مي گويند!خب به هر علتي، شايد هم علت كفر آميز ، تقريبن تمام شهر و قبرستان  به دريا ريخته شد  و فقط تنها تنها نشانه هاي كوچكي از آن باقي ماند شايد فقط دو خمره، آره. يك خمره اسكلت انسان و ديگري شراب سنگ شده.

 پارسال پورفسور نبي پور مسئول پژو هشكده خليج فارس در نقطه اي از دريا ، خمره هائي شبيه خمره هاي باستاني شغاب كشف كرد. او مي خواست بداند چطوراين اجناس باستاني به اين محل منتقل شده اند.

او با يك نفر از دوستانش از همان چغاب يا قبرستان متوفا به طول هفت كيلو متر شنا بريد و به نقطه اي، كه من آنرا نقطه ي كور دريا مي نامم رسيد. خب وقتي كه  فتيله آقاي تاريخ خاموش شود، تخيل به ميان مي آيد.آنها زمان مد دريا، خودشان را عين خمره هاي سربسته  غير قابل نفوذ درآب، به دريا انداختند. توضيح اينكه در مد دريا ، آب با سرعت زيادي از جنوب ( چغاب در جنوب بوشهر واقع شده) به شمال و مخالف ساحل مي رود.

مردم شناسي اهل استراليا مدعي بود كه بخش هاي وسيعي از سياهان امريكاي جنوبي با كلك از افريقا به امريكا مهاجرت كرده اند. براي كساني، اين حرف بيشتر به يك جوك شباهت داشت تا اينكه ايشان از افريقا  سوار كلكي شد و  به جزيره اي در قاره امريكا رسيد. اين زير آب نرفتن خمره ها و مسافتي اين چنين طي كردن يا اينكه بايد بپذيريم خمره ها با پاي خودشان راه گرفته اند و رفته اند يا از همان كلك استراليائي استفاده شده منتها سوال اين است كه زن و مرد افريقائي براي زنده ماندن راه مرگ پيش گرفتند تا به زندگي برسند و اين منطقي ست ولي در اينجا معلوم نيست كه كدام يك، بدنبال كدام كس بوده است.زندگي بدنبال مرگ يا مرگ بدنبال زندگي؟

خب براي رسيدن به اين حقيقت ها ما مجبوربه نام گذاري هستيم. چون بدون نام گذاري و لامكاني نمي شود راهي جست! من موقتن  اسم اين محل را ميه مي گذارم. كه درزبان عربي به آن آب مي گويند؛ آب در خشك رودهاي جنوب ،  آ آ آ آ آ آ آب نيست ،سراب است كه  اكنون به جاده هاي مال رو، به  قلو ه سنگ هائي به قامت يك انسان تبديل شده است. و ميه در فارسي ، كسر آخر ان به معناي شراب مي دهد.خب تيم غواصي دكتر نبي پور بعد از آن علامت گذاري اوليه، روز بعد دوباره به محل باز گشت و تحقيقشان را ادامه داد.آنها خمره هاي زيادي را از كف دريا بالا كشيدند و از اين متعجب شدند كه نيمي در خمره ها، استخوان سنگ شده انسان و نيمي ديگر شراب سنگ شده گذاشته شده است. به گمان آنها ، پيشينيان براين باور بودند كه اين  شراب، در مجاورت و جهت تسلي روح متوفا، آن زمان كه برمي خيزد و ندا در مي دهند،قابل دسترس و مبرم ترين پيش نياز متوفا مي باشد. ولي نتوانستند بدانند با چه وسيله اي  خمره ها پا كشيده اند و اين مسير را طي كرده اند؟ شايد انها درهيئت عزبي، قدم زنان به اينجا رسيده باشند يا اينكه با همان كلك استراليائي به مقصدي نامعلوم مي رفتند؟خب وقتي كه چيزي در تاريخ گم شود چيزي جز تخيل شاعرقادر نيست كه آنرا زنده كند .مگر امه سزرشاعر به كمك همين تخيل نبود كه به مردمش هويت داد.مردمي كه نمي دانستند از كجا آمده اند. زبانشان چيست. آنها در تاريكي ابدي گم شده بودند و امه سزر ، مارتينك را امه سزر كرد.مي گويند ساحل نشينان صداي امواج را نمي شنوند. از بس گوششان پر شده  ديگرچيزي به چشمشان نمي آيد. ولي صيادان ، مردم عادي، بارها در شب  ديده اند كه در همان نقطه كور دريا، كساني روي آب، آتش مي افروزند و مست و لا يعقل پايكوبي مي كنند.اگر هر اتفاق تاريخي معاصر، نتيجه و انعكاسي از گذشته ي ماست،  پس ما حق داريم براي شناخت امروز، به گذشته رجوع كنيم و اگر اين تاريخ گذشته كه خيلي ها براين باورند كه علت خوشبختي و بد بختي همه ماست ، چيزي نيافتيم، مجبوريم  با نشانه ها ، تاكيد مي كنم با نشانه ها( بارت مي گويد ؛  آزادي آدمي در آنست كه نشانه ها ئي را به دلخواهش مي آفريند تا بتواند با آن دلالت كند ) كمي به جلو برويم يعني دو هزار سال تاريخ به جلو برانيم. آنوقت روبروي اين پايكوبي ها ، مست و پاتيل شدن ها، آتيش برافرختن ها، در همان جا مي ايستيم و كوهي بنام ته شان مي يابيم.تقريبن كوه ته شان و به تعبير امروزي آتش دان ، درست روبروي همان نقطه كورفرضي دريا قرار گيرفته است. مجسمه هاي رقصنده  در مقابل اتش دان، تعبير تمثيل غار افلاطون در ذهن متبادر مي كند. جمعيتي رقصنده در مقابل كوه صيقل خورده ته چان بواسطه آتشي در پائين دشت، در محلي به نام بت خانه ، كه اسم امروز آن بتانه است  تلع لومي يابد. اين آتش دان بيشتر زماني افروخته مي شد كه كشتي هاي باربري ساسان به ساحل مي رسيد و براي با خبر شدن باربران در آنسوي كوه، افرخته مي شد. اما هنوز چيزي برما روشن نيست. ما در تاريكي نشسته ايم و به طرق مولانا به دست و پا و خرطوم فيل دست مي كشيم و هنوز حقيقت سور سات مردها، شايد هم زنده ها، كه  گاهي فقط گاهي در برابرمان زنده مي شوند،نامعلوم است. كسي چه مي داند شايد انها مغروق پيش از شادماني ما باشند كه در راه رسيدن به قله كوه ته چان در آب غرق شده باشند. اين ديگر بر همه روشن است كه از قله كوه ته چان، منبع  همه ابهاي جنوب ، اين پاك ترين سرشت بشر كه همه زشتي ها را مي زدودد از آنجا سرازير مي شود.

خب به اين قطعه گوش بدهيم؛

مادرم برام يك بارلالائي خواند.

لالائي ها ازگوشي آيپت پخش مي شد.

من تو خواب، لا.لا. لا نبودم.

تو چت روم بودم.

مادرآنقدر برام خواند تا خوابش برد!

بعد نشستيم . عروسكهاي جيغ جيغو هم از بالاي سرم پائين اومدند وشروع كرديم حرف زدن.

گفتم اسم تو تو تو تو چيست؟

گفتند هنوز مادر رو ما اسم نذاشته؟ گفتم اگه مامان اسم شماها گذاشت  قلي قريب، چيكار مي كنيد؟

گقتند هيچ. مي ريم رود و خودمون اووو مي ديم! توچي ؟ مامانت رو تو چه اسمي گذاشته؟

گفتم  قلي قريب.

گفتند خب مستر قلي قريب، خوشبختيم كه باهات آشنا شديم.

گفتم مرسي. من هم از ديدارتان لذت بردم. ولي به اين اسم منو صدا نزنيدها!

گفتند خب چي صدا بزنيم؟

گفتم؛ بگيد قريب قلي!

محمود بديه

* رود: يك اسم با دو معنا است. رود هم معني رودخانه مي دهد و هم نوازاد و بچه.

*اووو: اسم بوشهري آب است.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش سایت خبر خوان از پانزدهمین نشست هفت اقلیم.
+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این گزارش در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مغرب پنجشنبه۲۳ شهریور چاپ شده است.

  

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

گزارش خبرگزاری ایسنا از نشست پانزدهم هفت اقلیم.

گزاش خبرگزاری مهر نیوز از نشست پانزدهم هفت اقلیم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

عکس های پونه ابدالی از نشست پانزدهم هفت اقلیم را اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

این مطلب در روزنامه مغرب دوشنبه ۲۰ شهریور صفحه فرهنگ و هنر چاپ شده است!

+ نوشته شده در  بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشارات فرهنگ ایلیا رشت، به مانند سال گذشته، تعدادی از جدیدترین کتاب منتشر شده خود، مجموعه داستان اینک تهمینه، نوشته شبنم بزرگی را برای دسترسی آسان علاقه مندان، به دبیرخانه هفت اقلیم هُبه کرده است و هفت اقلیم هم به مانند قبل کتاب ها را بدون هیچ هزینه ای در اختیار علاقه مندان قرار می دهد. دوستانی که مایل به دریافت این کتاب هستند، می توانند سه شنبه ۲۱ شهریور، ساعت ۵ عصر، به فرهنگسرای رسانه (میدان ولیعصر) تشریف بیاورند و در حاشیه نشست نقد کتاب هفت اقلیم، آن را تحویل بگیرند.

پ ن: در ضمن تعدادی کتاب به صورت امضاء شده برای بعضی دوستان که قبلأ هم کتاب های فرهنگ ایلیا را امضاء شده تحویل گرفته اند فرستاده شده است . تشریف بیاورند و کتاب را دریافت کنند.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره سر رود

 صوفی گران جانی ببر ساقی بیار آن جام را

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

از ابتدای کاوش های باستان شناسی تا به امروز، گور خُمره های فراوانی در لرستان کشف شده است. مطمئنأ در جاهای دیگری از این گور خمره ها وجود دارد اما روزگاری که هنوز راه ورود به فلک الافلاک یک جاده ی سنگلاخ با شیب بسیار تند بود، جابجای حیاط های دوگانه ی قلعه، پر بود از خمره های بزرگی که گاهی کارکرد سیلوی گندم  و غله داشته اند و گاهی تابوتی برای زندگی پس از مرگ مرده ها بوده اند! کلأ گویا اندیشه و باور مرگ در لرستان به آن چیزی که در مصر باستان به آن اعتقاد داشته اند(کا) بسیار نزدیک است! بسیاری از کاسه های مفرغی و تندیس های چندهزار ساله ی لرستان در گورچال هایی پیدا شده اند که وسیله های ادامه ی حیاط پس از مرگ مردگان بوده اند. تقریبأ با همین کیفیت، سراسر آرامگاه های مصر باستان پر است از زیور آلات و لوازمی که در جهان پس از مرگ به درد (کا) یا همان روح فنا ناپذیر می خورد. در هنر، فرهنگ و باور های شفاهی لرستان هم کمابیش می شود این نگاه را پیگیری کرد. نگاهی که همواره عالم زندگان را قسمتی از حیات انسان می داند و معتقد به ماهیتی فراتر از پیکره ی فنا پذیر برای انسان است.

 لَحَک ها در لرستان و مشخصأ شهر خرم آباد، پدیده ای مرموز و ناشناخته اند که به اعتقاد من، می تواند تصور و دورنمای خوبی از باور به جهان پس از مرگ در اقوام کاسیت(اقوام ساکن لرستان و غرب کشور) به دست دهد. اگر باور داشته باشیم که در ورای جوک های قومیتی و تحقیرهای معاصر قوم لر، تمدنی پیچیده و کهن و پر رمز و راز با توانایی ساخت آلیاژی به پیچیدگی مفرغ، در این سرزمین وجود داشته است، بدون شک راه شناخت آن انسان ها و آن باورها، از همین اندک مانده هایی می گذرد که رفته رفته برای خود ساکنان لرستان هم به پدیده هایی ناشناخته تبدیل می شوند.

لَحَک اتاقکی چهارگوش و بدون در و پنجره است. باسقفی کوتاه و بدون منبع نور. تعداد اندکی از این لَحَک ها هنوز هم در قبرستان خضر زنده ی خرم آباد  وجود دارند و بعضی هایشان هنوز هم فعالند و با همان سر و شکل سابق مورد بهره برداری قرار می گیرند. این اتاقک ها که به اعتقاد بنده بی شباهت به مقبره های مصر باستان نیستند، غیر قابل نفوذ اند و تنها زمانی درشان باز می شود که بخواهند مرده ی تازه ای را داخل آن ها بگذارند. آن وقت است که دیواری مشخص از لحک را می شکافند و دو نفر کشان کشان جنازه را داخل می برند و در نقطه ای مشخص از آن می گذارند. گویا در سال های اخیر چاله هایی می کنند و مرده را به صورت اسلامی درون چاله می گذارند اما هنوز هم چاله را با خاک پر نمی کنند. مرده را که آنجا می گذرند، بیرون می آیند و در آن را دوباره آجر می چینند. سنگ قبری اگر باشد، روی سقف اتاقک کار می گذارند و از آنجا برای مرده ای که در اتاقک خوابیده خیرات می دهند. و نکته ی قابل تأمل اینجاست که همه ی این لحک ها اطراف مقبره ای شکل گرفته اند که از آن به عنوان مقبره ی خضر زنده در بین خرم آبادی های قدیمی یاد می شود. مقبره ی پیامبری که در روایات اسلامی و غیر اسلامی از او به عنوان پیامبری زنده یاد می شود و روزی دوباره از پرده ی غیبت بیرون می آید و قیام می کند! پارادوکس غریبی است این ترکیب!

اما نکته ی جالب در مورد لَحَک ها، افسانه پردازی های گاه و بیگاهی است که در موردشان می شود. قدیمی ها بسیار شنیده اند، افرادی که برای گذاشتن جنازه ی تازه ای به درون لحک رفته اند، به مرده هایی برخورده اند که از چاله شان بیرون آمده اند و در جایی دیگر از اتاقک پیدا شده اند! و یا اینکه جنازه ای زنده بعد از بسته شدن در لَحَک زنده شده و تا دم شکافِ ورودی خودش را کشانده و حتی به در و دیوار هم چنگ انداخته اما از گرسنگی و تشنگی جان داده است. داد و بیداد هم اگر کرده، صدایش به جایی نرسیده است! خیلی افسانه ها و خیال پردازی های دیگر هم هست که گویا راوی، بالایشان قسم سفت و سخت هم خورده است. هرچند باور عموم بر این است؛ نفراتی که جنازه ی قبلی را برای دفن به داخل لَحَک برده اند، ترسیده اند و از ترس، جنازه را درست و حسابی داخل چاله نگذاشته اند و هول هولکی مرده را گوشه ای ول کرده اند و بیرون آمده اند. هرچه هست، این روایات حول و حوش  لَحَک های خرم آباد بارها تکرار شده است و به آنها ماهیتی مرموز و پر رمز و راز داده اند. ماهیتی که در صورت شناخت بیشتر، می تواند سرچشمه ی شناخت دنیای ذهنی آدم هایی باشد که روزگاری در این جغرافیای مرموز زیسته اند و نقشی به جا گذاشته اند. چیزی که عیان است، زندگی کردن نسلی امروزی از مردمان آن سرزمین است با این روایت ها، باورها و موقعیت های متناقض و عجیب و غریب، که هیچگاه ریشه ی اصلی شان مشخص نیست و به عنوان سوال های بی جواب، سینه به سینه نقل می شوند.

لحک (Lahak ) گور دخمه لرستانی  عنوان مطلبی از وبلاگ خورمووه(خرم آباد) است که در آن لحک ها به صورت دقیق تری معرفی شده اند.

        

*پ ن :عکس هایی از قبرستان خضر خرم آباد

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن دری که از تیرماه 1389 جانشین محسن پرویز در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده بود، امروز از سوی وزیر ارشاد برکنار شد.

به گزارش خبرنگار مهر، در حالیکه از مدت ها پیش و حتی در طول ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در سال 91 خبر برکناری و یا کناره گیری بهمن دری اخوی از تصدی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به گوش می رسید امروز با حکم سیدمحمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از این سمت کنار گذاشته شد.

براساس آنچه در پایگاه فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درج شده است و همچنین پیامک هایی که به اصحاب رسانه ارسال شده علی اسماعیلی، جانشین بهمن دری در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده است.

بهمن دری با کنارگذاشتن مدیران باتجربه این معاونت در طول مسئولیت خود و همچنین برگزاری ضعیف نمایشگاه کتاب تهران مورد انتقاد گسترده اهالی فرهنگ قرار گرفته بود.

این در حالی است که معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی حدود یک ماه قبل از تغییر مدیر اداره کتاب و تغییر در ساختار این اداره خبر داده بود، اما محمد الله یاری مدیر اداره کتاب همچنان در سمت خود باقی مانده است.

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

گفت و گو آیت دولتشاه با کیهان خانجانی

باطل‌السحر ما دعایی‌ست که خود باید بنویسیم: داستان

نقل از فرهیختگان

کیهان خانجانی در شهریور گذشته به همراه ابوتراب خسروی یکی از داوران نهایی جایزه‌ی ادبی داستان جوان کشور بود. و این سبب سازِ مصاحبه‌ای شد توسط آیت دولتشاه با وی درباره‌ی داستان مدرن، جوایز ادبی و آثار نویسندگان جوان.

کیهان خانجانی متولد دوم خرداد ۱۳۵۲ است در شهر رشت. لیسانس بانکداری دارد از دانشگاه آزاد دهاقان در اصفهان. نخستین داستانش (رخش) سال ۱۳۷۱ چاپ شد. سپیدرود زیر سی‌وسه پل (مجموعه ۱۳ داستان) سال ۱۳۸۳ توسط نشر فرهنگ ایلیا چاپ شد و چندبار هم تجدید چاپ. تقدیر شده‌ی جایزه‌ی ادبی مهرگان ادب و نامزد جایزه‌ی بنیاد گلشیری نیز بود. در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ و در تب و تاب‌های دانشجویی، به پیشنهاد استادش دکتر ابوالقاسم سری در موزه‌ی دانشگاه، کارگاه داستان راه انداخت و هنوزاهنوز در گیلان و استان‌های مختلف به این کار مشغول است. سردبیر نشریه‌ای هم هست که حاصلِ همین کارگاه‌هاست با نام ویژه‌ی ادبیات خزر. او خود را مدیون احمد گلشیری و ترجمه هایش می داند.

• شما جزو نویسندگان جوانی هستید که با اولین مجموعه داستانتان شروع قابل قبولی داشته‌اید. موفقیت این مجموعه را حاصل چه عاملی می‌دانید؟
فاکنر در مصاحبه با پاریس‌ریویو گفت: «نویسندگی چیزی نیست جز خواندن و خواندن و خواندن، نوشتن و نوشتن و نوشتن.» این دو کار را بسیار کرده‌ام. و اما چیزهایی دیگر که آن‌ها نیز از لوازم نوشتنند:
پوستِ کلفت: نهراسیدن از شکست خوردن در نوشتنِ یک یا چند و چندین داستان، چاپ نشدن، ممیزی، نقدهای بی‌بتّه.
شجاعتِ خودآشکارگی: نوشتن از تجربه‌های شخصی و نهراسیدن از قضاوت‌های خاله‌زنکی. یادمان باشد هر انسان، دنیایی‌ست. نوشتن از این جهانِ شخصی و زیست شده است که برای دیگران باورپذیر، متفاوت و خواندنی‌ست. اگر نه، زیره به کرمان بردن است. از همین است موفقیت فروغ و هدایت و … . (در سپیدرود زیر سی‌وسه پل نیز چنین است. در آن دوران تب و تاب دانشجویی، مادرم النگوهایش را فروخته بود تا درس بخوانم اما مدرکم گیرِ دانشگاه بود و صلاحیت شغل نداشتم و پول نداشتم و همه‌جوره در «تعلیق» بودم؛ بین رشت و اصفهان، سپیدرود و سی‌وسه پل – من عاشق رودخانه‌هایم- و در این میان، مدام پدرم که مستاصل شده بود، شغل‌های متفاوتی پیشنهاد می‌کرد. طوری که فکر می‌کردم حتی اگر بمیرم، پدرم از سرِ احساس مسئولیت می‌آید و در آن دنیا هم برایم دنبال کار می‌گردد! و این شد داستان سپیدرود زیر سی‌وسه پل). باقیِ داستان‌ها هم همین‌طور، بسیاری از آن شخصیت‌ها و فضاها را می‌شناسم؛ زیسته‌ام. شاید همان ماجرای قدیمیِ از دل برآمدن و بر دل نشستن باشد. اما «چگونه نوشتن» بسیار مهم است: «زبانِ» خوب، از «مواد» خوب هم بهتر است! و شجاعتِ آزمودنِ فرم‌ها و تکنیک‌ها؛ والبته «تخیل فرهیخته».
• در چند جا از ضرورت نگارش داستان مدرن حرف زده‌اید، از نظر شما نخستین مولفه‌های یک داستان مدرن چیست؟
بیایید از منظری دیگر نگاه کنیم، از نظر عرضه و تقاضا: به هر حال یک داستان یا یک کتاب، یک تولید است، ارزش افزوده دارد و کالاست. تفاوت کالای هنری با سایر کالاها این است که لزوما تقاضا، چگونگیِ کیفیتِ عرضه را تعیین نمی‌کند. آن نوع نوشتن یعنی سفارشی‌نویسی، یعنی سری‌دوزی. کالای هنری عرضه می‌شود و متقاضیان خود را می‌یابد. پس لزوما تیراژ پایین، تقصیر نویسندگان نیست، مدیوم‌های فرهنگی بد عمل کرده‌اند. کالای هنری مثل وسایل چینی نیست. چین می‌بیند ما «تولید» نداریم، سیر و سنجاق و شیرمرغ برایمان می‌فرستد؛ آب حوض هم می‌کشند!
اما هنرمند برای تولید کالای هنری فقط یک سفارش می‌گیرد: سفارش زمانه (دوران) که آن را از درونمایه‌های فرد و اجتماع می‌گیرد. پس: فقط یک ادبیات داریم، ادبیات خلاقه‌ی فردی، که لزوما واقع‌گرا نیست، و ابدا در اختیار ایدئولوژی جمعی نیست. این چنین داستانی، داستان خلاقه است، چرا که مابه‌اِزاهایش را باید در درون آن جست و قائم به ذات است. پس از اثبات این برادری‌ست که می‌توان ارث و میراث تقسیم کرد: عناصر داستان مدرن.
• با توجه به تنوع قومی و اقلیمی ما، به نظرتان چطور می‌شود یک مساله، در یک فرهنگ خاص را مدرن ارائه داد و اساسا چطور از خرده فرهنگ‌ها به ادبیات مدرن نقب زد؟
آنچه از آن به مدرنیسم تعبیر می‌شود، از آغاز قرن بیستم است؛ پست مدرنیسم (اگر «ایسم» باشد) هم چیزی نیست جز ادامه‌ی منطقی مدرنیسم؛ یک جور متمم انتقادی و تصحیحی بر مدرنیسم.
نکته‌ای که باید در نظر داشت این است که می‌گوییم داستان کوتاه پدیده‌ای شهری و مدرن است. اما کشور ما نه تاریخش شکل و سیر منطقی داشته است (حمله‌ی اسکندر و اعراب و مغول‌ها و … تاریخ آن را منقطع کرده است)، و نه رشد موزونِ شهری دارد! در کشوری با این همه تنوع جغرافیایی و قومی و زبانی و گویش‌ها می‌توان داستان کوتاهی از تجربه‌های بومی نوشت که ملی و جهانی باشد؟ در کشوری که برای رفتن از این سو به آن سویش باید یک روز در اتوبوس نشست، چرا که وسائط نقلیه¬ی مدرن اندک است و برای درست کردنِ خورشتِ فسنجان باید صبح تا ظهر پای اجاق بود، آیا می‌توان صحبت مینیمالیسم کرد؟ پرسش‌ها یاس‌آور به نظر می‌رسند اما نیمه‌ی پرِ بطری را بنگریم:
ـ فرهنگ مقوله‌ای سیال است. مگر زمانی که هدایت به تاسی از فرانسوی‌ها می‌نوشت، چقدر ایران و ایرانیان مدرن بودند؟ خالقان هنری پیشروهای جامعه‌اند و خط و سدشکن.
ـ زبان فارسی گنجینه‌ی گسترده و عمیقی از قصه‌ها دارد، که این کار را برای نویسندگان و خوانندگان آسان‌تر می‌کند.
¬ـ تنوع قومی و زبانی نه تنها مشکل‌ساز نیست برای آفرینش داستان‌هایی با خواننده‌ها‌یی در تمام سطوح ملی و فراملی، بلکه سبب خیر نیز هست. و نه مگر اینکه نویسندگان امریکای لاتین چنین کرده‌اند؟ مگر هنگامی که شروود اندرسون و فلانری اوکانر و فاکنر و کارسون مک‌کالرز می‌نوشتند، جنوب آمریکا و شمال آمریکا کاملا مشابه بودند؟
یادمان باشد، وحشتناکترین حالتِ جهان، حالت «شیربرنج» شدن است: هم شیر سفید، هم برنج سفید. سوژه‌ها و دیالوگ‌ها و شخصیت‌ها و … شبیه به هم. (اگر جهانی با متن‌هایی یکرنگ و یک‌شکل بخواهیم، همان کاری را کرده‌ایم که حاکمان ایدئولوژیک دنیا خواسته‌اند، تا که جهان را کلونی و یکدست و مطلوب خود و ایدئولوژی خود کنند.)
نویسندگان از این موضوع سر باز می‌زنند و تفکر «استقرایی» در مقابل تفکر «قیاسی» به میان آمده است. پس می‌توان از یک بوم نوشت اما در حدِ یک بوم ننوشت. مشکل این است که آن نوشته به لحاظ درونمایه، ادامه‌ی «مساله»های انسان امروز نباشد. اگر بنویسیم در دِهی خشکسالی شد و فقر آمد و گاو مش¬حسن مرد، کاری خلاقه نکرده‌ایم. این که چیزی نیست، جهان سرشارِ این اخبار است، و دل هر کسی هم درد می‌گیرد؛ اما این مهم بر دوش روزنامه‌نگاران است. یادمان رفته است که تنوع ژورنالیسم آنقدر زیاد و قوی شده است که از چنین داستان‌هایی پیشترند. اما اگر بنویسیم مش‌حسن مسخ شد و بدل به گاو شد؛ و در ادامه از توتم و تابو بنویسیم، آن وقت اثری آفریده‌ایم خلاقه، قابل تاویل، که هم از زمانه می‌گوید و هم زمان را در می‌نوردد. داستان‌های بومی ما اگر چنین شوند، برگِ برنده‌ی اصالت و مدرن بودن را یکجا خواهند داشت.
• با توجه به شناخت و حضور شما در جشنواره‌های مختلف، نقش این همایش‌ها را در پویایی جریان تازه نفس ادبی کشور چطور می‌بینید؟
به قول مراد فرهادپور: «درست برعکسِ چیزی که همگان فکر می‌کنند که کشوری سنتی هستیم، ما تقریبا سنت نداریم. » و این البته می‌تواند ریشه در همان انقطاع تاریخی داشته باشد. ما سنت‌هایی چون فئودالیسم و بورژوازی و … را نیز به درستی نداشته‌ایم. به طور مثال یک نشریه در ایران، پیش از سنت شدن، مثله می‌شود: قطعش عوض می‌شود، عنوانش تغییر می‌یابد، ترتیب انتشار ندارد و … . جشنواره‌ها نیز به همچنین. «سنت» چیز بدی نیست. و اما حُسن‌ها :
ـ نخست اینکه می‌خواهد سنت برجا بگذارد. کاری بسیار دشوار، در کشوری که آب و هوای فرهنگی‌اش مثل آب و هوای جغرافیایی شمال است: ابر و باد و باران و خورشید و هر چه که بخواهید، در طول یک روز،و البته زلزله! به خصوص اینکه زیرساخت در کارِ فرهنگی و به ثمر نشستن آن و نویسنده‌ی خلاق و عمیق و مستقل پروراندن، همانند کارِ اقتصادی و سیاسی نیست که با تزریق پول یا تصویب لایحه، فی‌الفور نتیجه بدهد. پاسخ گرفتن در کار فرهنگی مثالِ «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک‌ را» است.
ـ دیگر آنکه جشنواره باید استراتژی داشته باشد و وزنه‌ای را بلند کند که می‌تواند. (اگر نه جشنواره‌های دولتی دوپینگی با وزنه‌های سنگین کم نداریم.)
ـ داور باید به قول خودمان «اینکاره» باشد و مستقل. مشکل ما سال‌ها این بوده است که هرکسی سر جای خودش نیست. این مقوله اصلا و ابدا در مسایل فرهنگی جواب نمی‌دهد. باید «اهلش» باشی.
• هر ساله تعداد زیادی جشنواره در ایران برگزار می‌شود و در پایان، با توجه به سیاست‌گزاری‌هایش، تعدادی نویسنده به عنوان برگزیده به جامعه‌ی ادبی معرفی می‌شوند اما عملا می‌بینیم که تعداد انگشت‌شماری از این نام‌ها فرصت معرفی شدن در سطوح بالاتر (که معمولا توسط چند انتشارات خاص تعیین می‌گردد) پیدا می‌کنند و در همان سطح جشنواره‌ها باقی می‌مانند. چرا این اتفاق می‌افتد؟
ببینید، کیفیت از دلِ کمیت بیرون می‌آید. نویسنده‌های جوانی را می‌شناسیم که از دلِ این جایزه‌ها به در آمده‌اند و این سببِ شادمانی ست. اما یادمان باشد:
ـ جشنواره‌ها اگر هم شرطِ لازم باشند، شرطِ کافی نیستند.
ـ دیگراینکه، گیرم شما بهترین خزانه را برای نشای برنج ساختید، بسیاری از عوامل دیگر تعیین کننده‌اند. متاسفانه فضای فرهنگی، آن نشاط لازم را ندارد و جشنواره‌ها به تنهایی نمی‌توانند چنین اتمسفری به وجود بیاورند. منظورم مفهومِ «دوران» است. آنچه مهم است تاثیر‌گذاری‌ست؛ تغییر، پس از تاثیر به وجود می‌آید.
• با توجه به ارتباطتان با جوان‌ترها، معضلاتی که نویسندگان جوان‌تر را با آن درگیر می‌بینید کدام‌اند؟
به گمانم دو دسته است: الف) پیش از به پایان بردن داستان:
ـ برای نوشتن یک داستان، تجربه و محیط شخصیِ زندگی خود را باور ندارند.
ـ یا بسیار غریزی نویسند – که به عناصر داستان توجه نمی‌کنند – و یا پیچیده‌نویسی را به اشتباه، جایگزین عمیق‌نویسی می‌کنند. (افتادن از این‌ورِ بام و آن‌ورِ بام.)
ـ هنوز به راز زبان پی‌نبرده‌اند و به این باور در مورد زبان فارسی نرسیده‌اند که به قول احمد سمیعی گیلانی: «زبانی‌ست سلیس، شفاف، روان، و در عین حال محکم.» زبان بسیاری از داستان‌ها لق می‌زند. زبان را صرفا وسیله‌ای می‌دانند برای انتقال سوژه، چرا که پشتوانه‌ی خواندن متون کهن را ندارند.
ب) مشکلات پس از به پایان رساندن داستان:
این مورد شاملِ بزرگان داستان نیز هست! ناشر و ممیزی و نقد و معرفی و پخش کتاب.
• پیشنهادتان برای برون‌رفت از این معضل چیست؟
یک بخش از راهکارها که به مناسبات واسطه‌های فرهنگی که معمولا دولتی‌اند باز می‌گردد. چه بگویم! اما آن بخشی که مربوط به خود نویسندگان جوان‌تر است، روزی یک صفحه از این جمله‌ی نیما بنویسیم: «راه هنر، شهادت می‌طلبد.» همچنین یادمان باشد، ما نفرین‌شدگان داستانیم و باطل‌السحر ما دعایی‌ست که خود باید بنویسیم: داستان. ننویسیم هم، خلا و عقده‌اش تا پایان با ماست. نویسندگی نفرینِ زیباتر از دعای خدایان است. جبر محض است. پس بنویسیم؛ فقط و فقط و فقط همین.
• ذهن شما برای سوژه‌یابی کجاها سیر می‌کند؟
بپرسید کجاها سیر نمی‌کند!
• از فعالیت‌های آینده‌تان بگویید:
چاپ مجموعه داستان «من و تو به خط بریل» ، چاپ رمان «پرچم بند محکومین بلند است».
و «گوگرد پارسی خواهم بردن به چین و از آنجا کاسه‌ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‌ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم.»

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از ایبنا

دولتشاه: نویسندگان شهرستانی حق دارند در پایتخت دیده و معرفی شوند!

آیت دولتشاه مسوول نشست‌های نقد «هفت اقلیم» با اعلام خبر برپایی نشست نقد مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» نوشته احمد آرام، برنامه‌های عرصه نقد هفت اقلیم را مختص نویسندگان شهرستانی اعلام کرد و گفت: نویسندگان شهرستانی حق دارند که در محافل نقد پایتخت حضور یابند و آثارشان در سطح وسیع‌تر دیده و معرفی شود. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، آیت دولتشاه درباره رویکرد جدید نشست‌های نقد هفت اقلیم گفت: این نشست‌ها به زودی با رویکرد نقد آثار نویسندگان شهرستانی کار خود را ادامه می‌دهند و از این منظر شکل وسیع‌تری می‌یابند؛ چرا که تمایل این نویسندگان نیز برای معرفی آثارشان در پایتخت به نوعی حق آنان است که باید با جدیت بیشتری از سوی نهادهای فرهنگی دنبال شود. وی با بیان این‌که برخی از داوران از فهرست داوری امسال جایزه کتاب‌سال هفت‌اقلیم کنار رفته‌اند، ‌گفت: برخی از داوران به دلیل آن‌که آثارشان در سال 1390 منتشر شده و در جایزه امسال داوری می‌شود، از گروه داوری کناره گرفته‌اند. به همین دلیل بر آنیم تا آثار آنان را در محافل نقد بیشتر مورد توجه و تمرکز قرار دهیم.

پانزدهمین نشست نقد و بررسی هفت اقلیم به نقد مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم»،‌ تازه‌ترین اثر داستانی احمد آرام اختصاص دارد. این کتاب اواخر سال گذشته (1390) از سوی انتشارات کتابسرای تندیس به چاپ رسید. راوی داستان‌های اين مجموعه زنان و مردان مختلف و از اقشار گوناگون جامعه هستند كه به فراخور موقعيت، حضورشان در داستان رقم می‌خورد.

«دره‌های ماه‌زده»، «راگا»، «خرده‌روايت‌های منطقة‌البروج» و «شب به‌يادماندنی» نام داستان‌های اين كتابند. به بهانه این نشست احمد آرام نویسنده شیرازی به تهران سفر می‌کند تا در جلسه نقد کتابش حضور یابد. اجرای این نشست را آیدا مرادی‌آهنی بر عهده دارد و منتقدان آن محسن فرجی و مرتضی کربلایی‌لو هستند.

این برنامه روز سه‌شنبه، 21 شهریور ساعت 17 در فرهنگسرای رسانه؛ واقع در میدان ولی‌عصر (عج) جنب پایگاه انتقال خون برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از:ایسنا

مجموعه‌ي داستان «به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» احمد آرام نقد مي‌شود.

به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مجموعه‌ي داستان «به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» نوشته احمد آرام در پانزدهمين جلسه نقد كتاب هفت اقليم با حضور احمد آرام (نويسنده كتاب)، مرتضي كربلايي‌لو و محسن فرجي به عنوان منتقدان نشست برگزار مي‌شود.

همچنين در اين جلسه كه با اجراي آيت دولتشاه همراه است، آيدا مرادي آهني به بررسي نقش رؤيا در آثار احمد آرام مي‌پردازد.

«به چشم‌هاي هم خيره شده بوديم» كه از سوي انتشارات كتابسراي تنديس منتشر شده، به گفته‌ي نويسنده، دربرگيرنده‌ي سه داستان كوتاه و دو داستان بلند است. فضاي داستان‌ها متفاوت است و برخلاف نامش، روايت‌هاي آن لزوما رومانتيك نيستند.

اين جلسه روز سه‌شنبه، 21 شهريورماه، ساعت 17 در فرهنگسراي رسانه واقع در ميدان ولي عصر، جنب پايگاه انتقال خون برپا مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

به نقل از خبرگزاری مهر :

جدیدترین کتاب احمد آرام با عنوان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» در قالب پانزدهمین نشست نقد و بررسی هفت اقلیم توسط منتقدان، نقد می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر، «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» مجموعه داستانی از احمد آرام است که اواخر سال 90  با 135 صفحه توسط انتشارات کتابسرای تندیس به چاپ رسید.

این کتاب چهارمین مجموعه داستان این شیرازی است که برای حضور در جلسه نقد آن، از شیراز به تهران خواهد آمد. این نشست، بخش ویژه‌ای هم خواهد داشت که به عنوان پیش‌درآمد جلسه نقد و بررسی، به موضوع نقش رویا در آثار احمد آرام اختصاص دارد. سخنران این بخش آیدا مرادی آهنی خواهد بود.

محسن فرجی و مرتضی کربلایی‌لو هم منتقدانی هستند که در این برنامه به نقد و بررسی این کتاب خواهند پرداخت. جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان «به چشم‌های هم خیره شده بودیم» روز سه‌شنبه 21 شهریور از ساعت 17 در فرهنگسرای رسانه واقع در میدان ولی‌عصر جنب پایگاه انتقال خون برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

در بوشهر در نقطه اي از كور دريا (اين نقطه گرائيست كه بين دريانوردان مرسوم است)
ويا به شناگراني اطلاق مي شود كه از ساحل تا دور  دورهاي دريا شنا مي برند.
 درآنجا دريا از تملك مردگان و حتا زندگان بيرون مي آيد .
 شنيده ها  همه حكايت از آن مي كنند كه ماهي ها در شب مي ميرند.
 و روز بدنيا مي آيند!
 آيا اين ثنويت ، تملك ارجائي از مردگان به زنده هاست يا برعكس؟ مي گويند؛ دريا رنگي به خود مي گيرد كه دراصطلاح محلي به آن ميه مي گويند!
كسي بدرستي معناي آن را نمي داند.عقيده اي خرافي رايج است كه مي گويد؛ رمز گشائي اين كلمه ممكن است طلسم دريا را بشكند و دريا خالي از سكنه شود.
خب. اين حرف شايد حقيقت داشته باشد.چنانچه مشابه همين نقطه و صيدگاه درخليج مكزيك به تملك مردگان درآمد. كسي چه مي داند شايد مركز زاد و لد جهان در همين مكان باشد. خب.امشب ديگه بس است. چون ننه درياي ما، همه را خواب كرده.حتا ماهي درياي شما!

توضيح اينكه خليج مكزيك بدليل صيد بي رويه خالي از ماهي شده است




+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

برای ورود به جهان مردگان باید آهسته آهسته خودمان را برای نزدیک شدن به پدیده های شاید غیر ممکن آماده کنیم. ابتدا به ساکن دایره ی واژگانی خود را ارتقاء دهیم. باید بدانیم وقتی از لَحَک و اَل هِ حرف می زنیم از چه حرف می زنیم. بعد به یک نمای معرف و یک جغرافیای روایت نیاز داریم که مثلأ وقتی می گوییم قبرستان خضر زنده، منظور چجور جایی است و چه ویژگی هایی دارد! بعد باید سعی کنیم فاصله ی عقل و آگاهی خودمان مان تا موضوع مورد بحث و جهان ذهنی آدم های که با این موضوع زندگی می کنند را تا حد ممکن کم کنیم. به قول یوسا، اگر ما بتوانیم جهان مایایی و اینکایی را بهتر و عمیق تر درک کنیم، آنوقت درک بهتر و کامل تری از ادبیات آمریکای جنوبی خواهیم داشت. پس گام مهم و اصلی، عبور از این سطح آگاهی و عقلانیت و نزدیک شدن به ناخودآگاه آدم هایی است که اتفاق  حول محور آنها شکل می گیرد.
واژگان کلیدی و قسمتی از جغرافیای روایت: 
قبرستان خضر: قبرستانی در شیب یک دره که مرده ها پلکانی تا منتها الیه کوهپایه آن و حتی قسمتی از کوه خشن بالای آن پیش رفته اند. بهاری بسیار سرسبز و تابستانی خشک و زرد رنگ دارد.
مقبره ی خضر زنده: چهارطاقی کوچکی که به اعتقاد بومی ها، مقبره ی حضرت خضر است و هسته ی مرکزی قبرستان حول آن شکل گرفته است.
کوچه باغ های: ردیفی باغ که حد مرز قبرستان با رودخانه ی وسط دره به حساب می آید. این باغ ها که بیشترشان گردو هستند، به واسطه ی اتصال به قبرستان، همیشه ماهیتی مرموز و ترسناک داشته اند.
لَحَک: شکل منحصر به فردی از قبور قبرستان که تعداد اندک و انگشت شماری از آنها وجود دارد و بعضی از آنها هنوز هم فعالند. لحک اتاقکی با سقف کوتاه و چهارگوش است و هیچ در و پنجره ای ندارد. وقتی می خواهند مرده ای را در لَحَک ها بگذارند، دریچه ی مسدود شده ی آن را می شکافند و مرده را در نقطه ی مشخصی از آن می گذارند و بدون خاک ریختن روی آن، دریچه را دوباره می بندند. روی سقف لحک، درست همان جایی که جنازه را گذاشته اند، سنگ قبری به عنوان یادبود کار می گذارند. درواقع سقف این اتاقک معنای قبر را می دهد.
اَل هِ: شاید بهترین تعریفش همان سنگ قبر باشد. البته اَل هِ بیشتر ماهیتی نمادین دارد و امروزه هم قبل از کار گذاشتن سنگ قبر به کار می رود. در گذشته اَل هِ پر از تزیین و نقش و نگار بوده و با مفاهیمی شبیه خط هیروگلیفی مصر باستان، نشان دهنده ی جنسیت، قومیت و درجه ی اجتماعی شخص متوفی بوده است.
مرده شور خانه: اتاقکی مرموز و بسیار ساده که در ابتدای قبرستان و در مرز قبور جنوبی و کوچه باغ ها قرار دارد. پنجره های کوچک و متعددی دارد و از بالای قبرستان می شود قسمت هایی از یخچال های مربوط به مرده ها را دید. در گذشته، آب این مرده شور خانه مستقیمأ به رودخانه ی وسط دره می ریخته.
به زودی از دنیای مردگان و باورهای بومی و دلایل منطقی ای که در بوجود آمدن این باورها موثر بوده است، خواهم نوشت...
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

در خرم آباد قبرستان بزرگی هست که در قسمتی از آن، مرده هایش راه می روند، حرف می زنند و در قلمرو خودشان مثل ماها زندگی می کنند. می دانم عجیب است اما در خرم آباد باغ گردویی هست که زمستان ها از زمینش به جای گیاه، دندان آدم سبز می شود. در این قبرستانِ خاص، مرده ها را خاک نمی کنند. با سلام و صلوات مرده را تا اتاق جدیدش مشایعت می کنند و می روند. بعدش مرده بلند می شود و به زندگیش ادامه می دهد. این به معنای این نیست که همه ی قبرستان اینطور است. تنها بخش کوچکی از قبرستان اینگونه است که دنیایی پنهان از چشم بقیه است. این نه رویا بافی است نه داستان، حقیقتی سر به مهر است که افراد کمی از آن مطلع اند. بعدها بیشتر خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموعه داستان آدم های دوبخشی نوشته نینا گلستانی در خانه فرهنگ گیلان نقد می شود. در این نشست که به همت کانون داستان شنبه رشت برگزار می شود، اعضاء خانه فرهنگ گیلان و کیهان خانجانی به نقد و برسی این مجموعه داستان می نشینند. مجموعه داستان آدم های دوبخشی، سال ۹۰ توسط انتشارات فرهنگ ایلیا رشت منتشر شده و شامل ده داستان کوتاه است که اکثر آنها حول محور خانواده و خیانت می چرخند.

 شنبه ۱۱ شهریور ساعت ۱۸ الی ۲۰ در خانه فرهنگ گیلان

+ نوشته شده در  هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس را چند روز پیش توی اینترنت دیدم. با چند ده کامنت آه و فغان و حسرت با این مضمون که پیری اینطور است و آن طور است و لعنت به پیری و کاش آدم هرگز پیر نمی شد و... حق هم دارند، پیری چیز خوبی نیست اما نمی دانم چرا این چند روز، هرقدر که سعی کردم نتوانستم نگاه ترحم آمیزی به این عکس و این پیرزن داشته باشم. به نظرم حس عجیب و دوگانه ای در این عکس و این حالت نشستن پیرزن هست که آدم را ساعت ها با خودش درگیر می کند. گاهی وقت ها که در خلوت، موزیک گوش می دهم یا به موضوع مهمی فکر می کنم، روی مبل، به حالت جنینی، مچاله می شوم و چشم هایم را می بندم و سعی می کنم تعلقم را به دنیا به حداقل برسانم و تمام تمرکزم را روی یک مسئله بگذارم. گاهی می شود و گاهی که زندگیم شلوغ و پرسرعت می شود هرچقدر روز می زنم نمی شود و تنها ژستش می ماند. نمی شود که نمی شود. این عکس را که دیدم لحظه ای تکان خوردم. احساس کردم با آدمی بی تعلق به دنیا طرفم که به تمام دنیا نه گفته و در منِ خودش غرق شده است. آدمی بی نیاز، خلوت گزیده و ساکن که انگار به مرحله ای از تکامل رسیده که دنیا در او خلاصه می شود نه پیرامونش. بدون شک ضعف جسمانی پیرزن در این خلوت گزیدن بی تاثیر نیست اما اینجا، در این عکس، پیری و سال خوردگی به مثابه شرابی سکر آور عمل کرده که پیرزن را به این مرحله از بی تعلقی به دنیا کشانده. در مقابل بی اعتنایی پیرزن، پاهای در تکاپوی روبرویش( که گویا عکاس برای تاکید بر ترحم انگیز بودن پیرزن در کادر گنجانده) کارکرد متفاوتی پیدا کرده اند. پاها حکایت از داد و ستد با دنیا و آدم های اطراف دارند. آدم هایی که هنوز نیاز دارند که مورد تایید کسی باشند. پیرزن این مرحله را انگار رد کرده و می گوید: (دنیا ولم کن. برو با همون ها که باهات کار دارن حال کن.) یکی از بهترین متن هایی که از محمدرضا کاتب خوانده ام، مقدمه ی رمان پستی است. آنجایی که می نویسد: خالی از شور و شهوت و ... پستی پستی پستی... بارها به این واژه ها فکر کرده ام و چند روز است که این پیرزن بی تعلق به دنیا، برایم نمود عینی همان پستی ای شده که محمدرضا کاتب از آن می گوید، خالی از شور، شعف، شهوت و... جهانی حداقلی و استیلیزه که بستری است برای خلسه ای طولانی. به نظرم کار دنیا رساندن آدم به همین مرحله از تکامل است. بعد می شود دنیا را به حال خودش گذاشت و در خود غرق شد. چه کسی می داند ذهن پیرزن کجاها سیر می کند...

+ نوشته شده در  پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

 چند روز پیش یادداشتی در نیمه ی سوخته نوشته بودم با عنوان سقف فقط یه سطح صاف نیست! دیروز به واسطه ی ابراهیم مهدی زاده نازنین، دوستی از بوشهر به نام  محمود بديه با بنده تماس گرفت و اطلاع داد که یادداشت من را خوانده و در رابطه با آن، مطلبی نوشته و می خواهد آن را برایم ایمیل کند. مطلب بسیار جالب و تأمل برانگیز بود و بد ندیدم که آن را اینجا بگذارم. سپاس از دقت نظر محمود بدیه عزیز و آقای مهدی زاده که واسطه ی این ارتباط جالب بودند.

همسایه دیوار به دیوار

خسته نباشي دوست عزيز. خوشا به حالتان، حالش را ببريد. اما مورد ما چيز ديگريست.حيونكي ، شمپانزه ما اين حال ها به كسي نمي دهد. حقيقتش روز اول به نيت دست آموز شدنش ، چه و چه  كارها و چه چيزها كه نكردم. حتا به توصيه دوستم ، كتاب همشهريمان ، انتري كه لوطيش مرده بود خريدم وخواندم.هرچند كه بين اين حيونكي ها تفاوت زيادي بود. تفاوت مطيع شدن و نافرماني. بهر حال جواب نگرفتم.نه. من اين كاره نبودم و نه شمپانزه با چيز ميزي كي فور و دست آموز شد.

اما حقيقتش وقتي كه فكر اين داستان چوبك مي كنم به خودم مي گم ؛ اين دست آموز شدن هم درد سرهاي خودش را دارد. هم خودش را مي كشد و هم طرف را مي كوشت.ببخشيد قاطي كردم.خب بلاخره با شمپانزه دوست شدم. اوائل كمي مي ترسيدم كار دستم بدهد.ياد اون سنگ افسانه اي مي افتادم كه در خواب صورت دوستش را ناك دان كرد. البت اون خرس بود. خب . مي خواهم اقرار كنم  در اين مدت خيلي چيزها هم از شمپانزه آموختم. مثلن همين چيزها ، مطيع نشدن و از همه مهم تر،كم كم يه حس هاي شمپانزه اي به خودم گرفتم.چطور بگم ؛ يك نوع حواس بوئيدن. مثل بنجي كه مي گويد؛ كدي بوي درخت مي دهد.

هميشه همراهم بود حتا زمان مطالعه. شايد باور نكنيد، داستان برايش مي خواندم. اوائل هم خوشش مي آمد و مثل انترچوبك كي فور مي شد..

خب كتاب است تاثير مي گذارد. بله كم كم تغير رويه داد و ختم كلام ، از بس شنيد كه فرديت راوي نتيجه تلاش راوي براي  حفظ فرديت نيست نااميد شد. تا اينكه همين امشب كه وبلاگ شما را مي خواندم، ديدم حيونكي شمپانزه به سقف داستان شما خيره شده.به ترك عنكبوتي سقف بالاي سرم چنگ انداخته... آه خانم يا آقاي رويا، مي داني چقدر زيبائي. اين را من نمي گويم.شمپانزه درونم مي گويد!   

محمود بدیه

+ نوشته شده در  چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز ساعت سه بعدظهر، لابلای وب گردی های معمول روزانه، به پوستر نشست دور همی کافه زیپو برخوردم. نشست ساعت 4 بود و مهمان هایش حسین سناپور و محمد تقوی. وقت زیادی نبود. همان لحظه شال و کلاه کردم و سمت برج ملت راه افتادم و تقریبأ سر ساعت رسیدم. کافه کمی بد مسیر بود و گرما کلافه ام کرده بود. همچنان که رامبد خانلری را به خاطر انتخاب این کافه، توی دلم لعنت می کردم، خدا خدا می کردم توی کافه جای خنکی گیرم بیاید که بتوانم بنشیم و تنی به باد کولر بدهم، اما صحنه باور نکردنی تر از آنی بود که می شد تصور کرد. من اولین نفری بودم که با ده دقیقه تاخیر، ساعت 4:10 رسیده بودم. اول فکر کردم به خاطر عجله، اشتباهی متن پوستر را خوانده ام! اما وقتی از کافی­مَنِ کافه زیپو پرسیدم، گفت جلسه امروز است اما هنوز کسی تشریف نیاورده! تقریبأ یک ربع بعد حسین سناپور و محمد تقوی هم رسیدند و چهار پنج نفر دیگر... خلاصه جلسه با هفت هشت نفر تشکیل شد. با اینکه نشست کم جمعیتی بود، اما الحق والنصاف جلسه ی بسیار زنده و خوبی. سوال های زیادی پرسیده شد( بیشترشان را رامبد پرسید) و جواب های درخوری از هر دو مهمان و بقیه ی دوستان شنیده شد که فکر می کنم برای همه ی ما لازم بود شنیدن شان. لازم بود که از زبان کسی مثل سناپور بشنویم که یک نویسنده چطور می تواند با چهار پنج رمان گذران زندگی کند. لازم بود شنیدن تجربیات این نویسنده ها و  بقیه حرف های شرکت کننده های دیگر، اما فقط هفت هشت نفر این شانس را داشتند. تا اینجای کار همه چیز طبیعی بود و تنها مشکل کار در استقبال کم رمق دوستان از نشست بود که البته فکر می کنم به خاطر تعطیلی روز جمعه و اطلاع رسانی ضعیف و جلسات دوری از مرکز باشد، اما وقتی قضیه برایم تبدیل به تراژدی شد که فهمیدم یکی از خانم های حاضر در جلسه، فقط و فقط به خاطر حضور در این نشست و دیدن حسین سناپور و محمد تقوی، از بوشهر تا تهران را کوبیده بود. خانم نویسنده ای که با شور و حرارت تمام در بحث ها شرکت می کرد و خیلی از جوان ترها را هم به واسطه اینترنت و وبلاگ و... می شناخت. در پایان نسشت هم همان خانم که متاسفانه اسمش را نپرسیدم، برای چهارنفر از حضار از جمله من، داستان فوق العاده اش را خواند و کلی هم لذت بردیم. اما نکته ی اصلی اینجاست که از تهران تا بوشهر (خود بوشهر البته) 1223 کیلومتر فاصله است و تنها عشق داستان و حسین سناپور و محمد تقوی، آن خانم را اینجا کشانده بود و شبش هم باید همین مسیر را برمی گشت. بعد از جلسه داشتم پیاده، خیابان ولیعصر را گز می کردم و به مسیر شریعتی تا ولیعصر فکر کردم که خودم آمده بودم و کلی از دوری مسیر نک و نال راه انداخته بودم.

این را بگذارید کنار تمام نقل قول های نخ نما و بیهوده ای که تا حالا شاید از صد نفر در مورد ملاقات با گلشیری و یا قصد ملاقات با او شنیده ایم. باور کنید چندین بار از چندین آدم متفاوت شنیده ام که «یک ماه قبل از مرگ گلشیری قرار بود اکیپی برویم دیدن استاد اما متاسفانه مرگ زود هنگامش مارو آرزو به دل برد!» و یا «آه گلشیری کاش چند ماه دیرتر می مردی که من می دیدمت!» احتمالأ شما هم کم از این حرف ها نشنیده اید. نمی دانم چرا باورمان نمی شود که الان سال 91 است و 12 سال از رادیبهشت 79 می گذرد و گلشیری دیگر نیست! واقعأ مگر در حال حاضر، ما بجز همین سناپور و تقوی و چند نفر سرد و گرم کشیده ی دیگر، چه کسی را داریم که اینقدر بی تفاوت از کنارشان می گذریم و حاضر نیستیم چند ساعت از روز تعطیل مان را برای دیدن شان وقت بگذاریم. عادت کرده ایم که زنده هایمان را زنده بگور می کنیم و از مرده ها یمان بت های خدای گونه می سازیم. به شخصه تمام قد در مقابل همت آن خانمی که این همه راه را به عشق داستان تا تهران آمده بود می ایستم و به او خسته نباشید می گویم. برای بودن و آموختن در فضای داستان ، حتمأ لازم نیست به تاریخ برگردیم و سعی کنیم خودمان را جوری به آدم های آن دوره گره بزنیم.

پ ن: مطمئنأ همه امکان حضور در این جلسه ها را ندارند و بعضی ها هم یا گرفتارند، یا کار دارند و یا اصولأ اعتقادی به این نشست ها ندارند و البته نظرشان هم محترم. روی صحبت من با کسانی است که این ضرورت را احساس می کنند اما از سر تنبلی حاضر نیستند چندساعت وقت بگذارند. همین    

+ نوشته شده در  سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

رمان به چشم های هم خیره شده بودیم به پانزدهمین نشست هفت اقلیم رسید.این نشست سه شنبه ۲۱ شهریور با حضور احمد آرام و چند نفر از منتقدان مطرح ادبیات، در فرهنگسرای رسانه برگزاری می شود. به زودی اسامی منتقدان این نشست اعلام خواهد شد. ضمنأ طبق روال تمامی جلسات گذشته، چند جلد از این کتاب در روزهای آینده تهیه و در اختیار علاقه مندانی که به کتاب دسترسی ندارند قرار خواهد گرفت. این نشست هم به مانند دو جلسه ی گذشته ی هفت اقلیم در فرهنگ سرای رسانه، واقع در میدان ولیعصر برگزار می شود. رمان به چشم های هم خیره شده بودیم سال ۹۰ توسط انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده است.

احمد آرام

+ نوشته شده در  دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

چند سال پیش در همین وبلاگ پیشنهاد نوشتن یک داستان اشتراکی را دادم. ماجرا از این قرار بود که من یک ایده در حد چند خط توی وبلاگم نوشتم و قرار شد هر کس که می خواهد مشارکتی در این کار داشته باشد، پیشنهادش را برای تکمیل طرح بدهد و بعد از تکمیل پلات، هر کس روایت خودش را از این داستان بنویسد. چند نفری از این ایده استقبال کردند و پیشنهاداتی هم دادند اما متاسفانه آنقدر پیشنهادها آشفته و بی ارتباط به هم بودند که راه به جایی نبرد و خودم به تنهایی طرح را تکمیل کردم و داستان خودم را نوشتم. نتیجه ی آن اتفاق برای من داستان ناشنیده هایی در خواب شد که در مجموعه داستانم هم چاپ شده است و با توجه به بازتاب هایی که داشت، فکر می کنم یکی از موفق ترین داستان های مجموعه داستان خویش خانه بود. از بین بچه هایی که همراهی کردند بعید می دانم کسی موضوع را دنبال کرده باشد اما هر چه که بود، برای من در انتها نتیجه ی ارزشمندی داشت. این را بگویم که چندین سال پیش هم با چند نفر از دوستانم از جمله: کاملیا کاکی، کرمرضا تاجمهر، نظام حقی آبی، زیبا آزادی و یکی دونفر دیگر که الان اسم شان خاطرم نیست، در رستورانی نشسته بودیم و به آکواریوم غول پیکر داخل رستوران نگاه می کردیم . داخل آکواریوم یک لاک پشت بزرگ و سرگردان مدام از این ور به آن ور می رفت و خودش را به شیشه می کوبید. قرار گذاشتیم هر کدام مان روزی این لاک پشت را در داستانی وارد کنیم. همه قبول کردند. چند سال بعد لاک پشت من وارد داستانی شد که برای کلاس واحد داستان نویسی دانشگاه، که استادش آقای آبکنار بود، نوشتم. داستان یک موجی که تشنج کرده بود و ... دو سه نفر دیگر از بچه ها هم لاک پشت را در داستان های شان وارد کردند و نتیجه ی کار هم راضی کننده بود در کل.

بعد از مدت ها به فکرم رسیده که دوباره این پیشنهاد را اینجا مطرح کنم. پیشنهادم نوشتن داستانی مشترک اما برای هر نویسنده مستقل است. در واقع چند داستان متفاوت با رگه هایی آشنا و یا اتفاقی واحد که در نقطه ای اشتراک دارند اما کاملأ از هم متفاوت اند. دوستانی که مایلند در این کار (به نظرم جذاب و کاملأ عملی) مشارکت داشته باشند، اعلام آمادگی کنند که از نقطه ی صفر یک کار مشترک را کلید بزنیم. از این تاریخ هم تا دو هفته فرصت هست که دوستان اعلام آمادگی کنند و در یک زمان مشخص کار را شروع کنیم.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مهر نیوز: مجموعه داستان چیزی را به هم نریز نوشته ی رضا فکری منتشر می شود.
+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دلم به شدت برای داستایفسکی خوانی تنگ شده اما متاسفانه یا خوشبختانه اکثر شاهکارهایش را خواند ه ام و کلأ حال دوباره خوانی هیچ کاری را هم ندارم. گاهی هم به فکر شرق بنفشه می افتم ولی آن را هم هفت هشت بار خوانده ام. حتی بعضی جاهایش را حفظ ام! دلم می خواهد بروم اولین داستان مجموعه ی هشتمین روز زمین شهریار مندنی پور را دوباره بخوانم اما کتابش را خیلی سال است گم کرده ام. دلم لک زده برای بیهقی خوانی. هنوز فکر می کنم مهمترین مطالعه ای که در عمرم داشته ام دو بار خواندن این کتاب بوده اما دیگر توان رفتن سراغش را ندارم. دلم می خواهد اولیور تویست را یک بار دیگر بخوانم، کتابش هم توی کتاب خانه هست، اما چندروز پیش هر چه سعی کردم نتوانستم یک صفحه بیشتر از آن را بخوانم. زیاد از حد آگاهانه نوشته شده. دلم برای گلن گری گلن راس دیوید ممت تنگ شده، دلم می خواهد استاد معمار و اشباح ایبسن را دوباره بخوانم. دلم برای تیتوس آندرانیکوس شکسپیر لک زده. فیلوکتتس را می خواهم بخوانم. خدا می داند چقدر دلم آژاکس و آگاممنون می خواهد. دلم هدا گابلر می خواهد. دلم می خواهد قهرمان ها و گورهای ارنستو ساباتو را دوباره بخوانم. دلم برای طبل حلبی تنگ شده.دلم دلم دلم... دلم می خواهد سال ها در دنیای بهترین داستان ها و نمایشنامه هایی که خواند ام غرق شوم و با شخصیت های شان بخندم، گریه کنم و افسوس بخورم اما در حال حاظر توان حرکت ندارم. دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که فقط دلم می خواهد اما تنم، تمرکزم و خیلی چیزهای دیگر همراهیم نمی کنند. تنها کارم شده، نگاه کردن به سقف و فکر کردن به شخصیت داستان ها. کارم شده پیدا کردن رد تیرهای فلزی سقف از زیر رنگ پلاستیکی روشنش. چندبار گچبری سقف را با دقت بررسی کرده ام. فهمیده ام که گچکاری ترنج مانند دور لوستر، صدوسی و هشت گلِ بزرگ و کوچک دارد که تا حالا توجهی بهشان نکرده ام! فهمیده ام که روی سقف، یک همسایه ی بسیار کوچک و بی صدا دارم، درست بالای سرم. یک عنکبوت کوچک و آرام که روزی هزار بار از تارهایش آویزان می شود و خصوصی ترین لحظات من را می بیند! دنبال کردن ترک های بسیار ریزی که تا حالا روی سقف ندیده ام خودش تفریح بی نظیری است! اگر یکی پیدا می شد و جمله ی کتاب ها را روی سقف می نوشت، این روز ها، ده ها جلد شاهکار خوانده بودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر