نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

در یکی از همین شب گردی های اصفهان،گذر علی خدایی به پل خواجو می افتد. راه زیادی پیاده آمده و خسته است. هوا به سردی می زند. روی یک سکو می نشیند که نفسی تازه کند. به بستر خالی از آب زاینده رود خیره شده و به داستان نیمه کاره ای که در سر دارد می اندیشد. در خلوتِ شب، صدای کم جانِ عهدیه که از موبایل یک رهگذرِ تنها پخش می شود به گوش می رسد. رهگذر آرام آرام نزدیک می شود و چند کنگره آنطرف تر از خدایی می نشیند و به بخار نفس اش نگاه می کند. سکوت و خمودگیِ مرد برای خدایی عجیب است. سعی می کند به مردِ مغموم نزدیک شود و سر صحبتی با او باز کند. مرد خسته و نا امید و پریشان حال است. نه ایده ای، نه آینده ای، نه شوری نه شهوتی و نه حتی رنجشی در جان... انگار که صد سال است مرده باشد! مرد می گوید خسته و درمانده است. می گوید چند روز پیش دست به جنایت بزرگی زده و چهره دخترهای زیادی را از قیافه انداخته است. علی خدایی مردِ خسته را به جا می آورد. مردد می شود که دور شود یا بماند؟! می ماند! می ماند و دستی به شانه ی مرد می گذارد و بعد از چند دقیقه سکوت، قسمتی از داستان نیمه تمامی را که در ذهن دارد برایش می خواند. صدای عهدیه عوض می شود و جایش را یکی از آهنگ های قدیمی ویگن و دلکش می گیرد(رفته راه خطا تویی...) داستان نیمه کاره ی خدایی به آنجایی می رسد که شخصیت اصلی سر تپانچه را توی دهانش می گذارد و ماشه را می چکاند. مرد که تمام مدت حتی پلک هم نزده است، گویی که مسخ شده باشد، بلند می شود. عقب عقب از لبه ی پل فاصله می گیرد و خلاف جهتی که آمده شروع به دویدن می کند. موبایل مرد که روی سکو جا مانده است، همچنان می خواند (سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز...) علی خدایی در حالی که به انتهای داستان نا تمام اش فکر می کند، از روی سکو بلند می شود و از راهی که آمده است بر می گردد. دو صداییِ ویگن و دلکش لابلای کنگره ها پخش می شود. صدای موسیقی و گام های آرام خدایی و تک عابرهایی که به آرامی از کنارش رد می شوند در سایه روشن کنگره های پل محو می شود.

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف کوتاه و دیوارهای آبی رنگ خانه نگاه می کردم که خواب فرود بیاید، اما یکباه شیطانک کوچکی که دقیقأ وقتِ خوابیدن سر و کله اش می شود، به حرکت در آمد و گیر داد به دیوارهای خانه ی کوچک ام و شروع کرد به تجزیه و تحلیل دیوارها و گم شدن بخشی از خانه! شیطانک راست می گفت. یک قسمت از خانه کم بود و دو سال تمام بی تفاوت از کنارش گذشته بودم! بی آنکه لحظه ای فکر کنم این دیواری که بین انباری تا ورودی کشیده شده به چه منظوری اینجاست و سه کنج بیرون آمده ای که از در ورودی تا انباری وسط حال ادامه پیدا کرده بود دقیقأ به دور چه چیزی کشیده شده؟! فرض کنید یکی از ارکان کعبه ناگهان سر از وسط حال پذیرایی شما در بیاورد! نه دری و نه روزنه ای و نه راه نفوذی! پنج شیش سال پیش بود. نیمه شبی از شب های پاییز!
هر چه حساب کتاب می کردم منطقی برای وجود این کنج بیرون آمده ای که( 2 متر در 3 متر ) از حجم خانه را کم کرده بود وجود نداشت. شیطانک کار خودش را کرده بود و تیرش به هدف نشسته بود! مثل فنر از جا پریدم و افتادم به جان دیوار! به شیوه ی رمان های کارآگاهی نسل اولی، شروع کردم به چرخیدم دور رکنِ یمانی و به ضربه زدن به دیوار کعبه! دیوار پوک بود و مثل هندوانه صدا می داد. هر چه هم به قسمت داخلی دیوار که دیوارِ داخلی انبار به حساب می آمد، نزدیک می شدم، دیوار پوک تر و ضربه ها بم تر وکشیده تر می شدند. دقیقأ مرکز دیوار انباری جایی بود که فرضیه ی وجود یک دیوار کاذب را تقویت می کرد. حامد نبود و تنها بودم. قلبم مثل گنجشکِ سلاخ دیده می تپید!
رفتم سراغ جعبه ابزار و به امید حل یک معما با اسکنه و چکش افتادم به جان دیوار. صاحب خانه طبقه ی بالا بود و باید کار سوراخ کردن دیوار را در کمال سکوت انجام می دادم. دیوار از گچ پیش ساخته بود و با کمترین چرخش به اسکنه وا می رفت! به مرور سوراخ عمق گرفت و به جایی رسید که با یک ضربه ی نچندان محکم چکش و تقه ای ناچیز گچ کاملأ وا رفت و اسکنه تا انتها توی سوراخ فرو رفت. ترسی مرموز از حفره ای که به رویم باز شده بود به جانم رخنه کرد! شیطانک امان نمی داد و حدس و گمانها بود که در مورد ماهیت دیوار و راز و رمز پشت اش سرم می ریخت! شاید دیواری که صاحب خانه به دور جنازه ی مستاجر قبلی کشیده بود؟! یا گنجی که میرشکار(صاحبخانه) پشت این دیوار پنهان اش کرده بود. یک طرف بیم و طرف دیگر امید.
توک توک حفره را به اندازه ی قطر یک تخم مرغ باز کردم. نصفه شب بود و هر آن ممکن بود چنگکی، دستی و یا اسکلتی از سوراخ بیرون بیاید و چشم خانه ام را خالی کند. با هزار ترس و لرز چراغ قوه ی موبایل را روشن کردم و چشمم را گذاشتم به سوراخ دیوار! پشت دیوار کاذب راه پله ای بود که انتهایش به سقف ختم می شد! بیشتر گیج شده بودم! راه پله اما کمکی نکرده بودند به رفع ابهام و باید تا صبح صبر می کردم و راز دیوار و راه پله را از صاحب خانه می پرسیدم. برگه ای روی سوراخ چسباندم و خورده گچ ها را جارو کردم و بعد از یک ساعت کنکاش بی حاصل دوباره روی تشک دراز کشیدم.
تا صبح صدای اموات و جن و پری ها بود که از سوراخ می آمد و صدای مدد خواهی جنازه ای که پشت دیوار التماس می کرد که پلیس خبر کنم و میرشکارِ قاتل را تحویل قانون بدهم! جنازه ی مردی پنجاه شصت ساله که شریک میرشکار بود و به طمع مال و اموالش او را کشته بود و پشت دیوار چال کرده بود. صبح با ضرب چاقویی که میرشکار تا دسته توی سینه ام فرو کرد از خواب پریدم. طبق همیشه میرشکار سر ساعت 7 صبح تویوتای قراضه اش را روشن کرده بود و سلاه سلانه شیشه اش را پاک می کرد و آب و روغن اش را چک می کرد. فی الفور لباس پوشیدم و از پیلوت بیرون زدم و خودم را به قاتل رساندم.
بعد از سلام و احوال پرسی و چند سوال جوال و جواب انحرافی رفتم سراغ جنازه ی پشت دیوار و پرسیدم راستی آقای میرشکار این دیوار دم وروی پشت اش چیه!؟ منتظر بودم با چشم های از حدقه بیرون آمده نگاهم کند و حالی ام کند یک من ماست چقدر کره دارد اما آقای قاتلِ آرام حتی سرش را بالا نکرد که ترس را توی صورتم ببیند و در کمال خونسردی گفت قبل از اینکه پارکینک ساختمان را تبدیل به پیلوت کنیم آنجا یک راه پله و دستشویی بوده و و بعد که تصمیم گرفته اند پیلوت را بسازند دور راه پله و دستشویی را دیوار کشیده اند و از بالا هم آن را بسته اند و درش را توی حیاط باز کرده اندکه یک واحد مستقل شود!
ناباورانه گفتم دستشویی؟ راه پله؟ من اما دنبال جنازه بودم! گفت آره! مشکلش چیه؟ فکر کرده بود از بودن دیوار توی پیلوت ناراحت ام و احیانأمی خواهم از آنجا بروم! گفتم خب چه اشکالی داشت اگر درش را توی راهرو باز می کردند؟! لااقل از آن همان دستشویی استفاده می شد و این همه فضا پرت نمی رفت؟! گفت ساکنین ساختمان همه خانواده اند و چون اغلب مستاجرهای اینجا دانشجو اند و رفت و آمد نناجور دارند تصمیم گرفتیم که رفت و آمد دانشجوها را از خانواده ها تجدا کنیم! گفت اینطور خود شما هم راحتند هرکاری دلتان خواست انجام بدهید! آخر سر هم برای دلجویی از دانشجوی بدکاره ای که رفت و آمدهای ناجوری هم داشت پیشنهاد داد که اما اگر نیاز به فضای بیشتری برای انباری دارید می توانید دیوار داخلی انباری را بردارید و از فضای آن استفاده کنید!
نا مطمئن برگشتم خانه و دوباره به سوارخ نور تاباندم. انتهای راه پله ی سنگی توی سقف گم شده بود و هنوز اثر آخرین جاپای گچی ای که از آن عبور کرده بود رویش نقش بسته بود. دو روز بعد من و حامد به جان دیوار افتادیم و با اره ی چوب بری، دیوار کاذب را مثل پنیر بریدیم و با فرغون آقای میرشکار بریدم و ریختیم توی نخاله های اتوبان در حال ساختِ صیاد!
پشت دیوار راه پله ای بود که روزگاری پارکینگ را به طبقات بالا می رساند! ترس از راه پله حالا تبدیل شده بود به اشتیاق کشف دستشوییِ پشت راه پله اما آن یکی را بیخیال شدیم چون کل نمای حال و در ورودی به هم می ریخت و با پول دانشجویی هم قابل درست کردن نبود. دیوار را که برداشتیم صدای ورود و خروج همسایه های طبقات بالا هم همراهش آمد و باورمان شد که جز ما آدم های دیگری هم توی این ساختمان نفس می کشند و هر غلطی هم نمی توانیم بکنیم...!

+ نوشته شده در  ششم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

شنبه شب مسافرتی یک روزه پیش آمد و بعد از مدت ها مجبور شدم تن به نکبت اتوبوس و جاده بسپارم. ساعت ده شب راه افتادم و تقریبأ تمام طول راه تا پلیس راه توره(40 کیلومتری شهر اراک) خواب بودم که یکباره با صدای داد و بیداد چند مرد تنومد که وارد اتوبوس شده بودند از خواب پریدم! مرد میانسالی که ریش حنایی و کابشن احمدی نژادی داشت یک دفترچه ی خدمات درمانی دستش گرفته بود و اسم صاحبش را صدا می زد. پیرزنی وسط اتوبوس با تعجب دستش را بلند کرد. پیرزن صاحب دفترچه و متعجب بود که دفترچه اش دست مرد چکار می کند! همان لحظه با اشاره مرد ریش حنایی دو مامور آگاهی بالا آمدند و راننده و کمک راننده و کمک شوفر را دستبند زدند و بردند سوار ماشین پلیس کردند. هاج و واج به مامورها نگاه می کردیم. جوان تنومند و مودبی که همراه ریش حنایی بود از همه عذر خواهی کرد و گفت توی اتوبوس شما هفت کیلو هروئین کشف شده و همه ی ما باید برای ادای شهادت و احیانأ بازجویی برویم اداره مواد مخدر اراک! ساعت 4 صبح بود. همه نگران و مضطرب بودند و من توی دلم خوشحال که بلاخره اتفاق هیجان انگیزی افتاد! نیم ساعت بعد راه رفته را برگشتیم و رسیدیم به شهر اراک و بعد از کلی پیچ و خم و عبور از خیابان های تنگ و تاریک، اتوبوس پشت حصارِ مخوفِ اداره کل مواد مخدر شهر اراک متوقف شد. ما را از اتوبوس پیاده کردند و به اتاقکی بدون روزن بردند که فقط یک سرباز خواب آلوده تویش پاس می داد. انتظار و انتظار و انتظار. دو ساعت و نیم تمام فقط نشستیم و به اه و ناله های دانشجوهایی که به موقع سر کلاس نمی رسیدند و حدس و گمان های آنهایی که طول راه بیدار بودند گوش دادیم! نزدیک ساعت 6 همان مامور ریش حنایی وارد اتاق شد. همه چیز روشن بود و نه بازجویی در کار بود نه شهادتی. ریش حنایی گفت صاحب اصلی مواد مخدر (جوان شلوار گرمکن پوشی که بعد از میدان بهمن سوار شده بود و دم ترمینال اراک پیاده شده بود) یک قاچاقچی حرفه ای مواد بوده که مامورها زیر نظر اش داشته اند و وقتی پیاده شده با راننده ای که سوارش کرده بود دستگیرش کرده بودند اما بر خلاف انتظار چیزی همراهش نبوده و از آنجایی که مامورها مطمئن بودند که از تهران با مواد سوار شده است، چمدانش را با دقت زیر و رو کرده اند و دفترچه بیمه ی پیرزن را پیدا می کنند و قبل از اینکه کار از دست برود، به سرعت خودشان را به پلیس راه توره می رسانند و همه ی اتوبوس های ورودی را می گردند تا که به پیرزن برسند. صاحب مواد همان جوانکی 22-23 ساله ی گرمکن پوشی بود که موقع سوار شدن لحظه ای نگاهمان گره خورده بود و خیلی عادی تر از خیلی از مسافرها بود. گویا جوانک وقتی متوجه مشکوک بودن اوضاع می شود با کمک راننده دست به یکی می کند و چمدان پر از هروئین را می گذارد و با چمدان پیرزن بیرون می رود و وقتی بازداشت می شود بجز چادر نماز و سجاده ی مادرش و سوهان و پشمکِ های سوغاتی چیزی همراهش نداشته است اما دفترچه تامین اجتماعی کار را خراب می کند. مرد ریش حنایی راننده اصلی را که ظاهرأ بیخبر بود آزاد کرد که ما را به مقصد برساند برگردد. ساعت 6:30 از در اداره مواد مخدر اراک بیرون زدیم و سوار بر اتوبوسِ خالی از مواد و راننده ای که آدم قبل نبود راه افتادیم و با سه ساعت و نیم تاخیر به مقصد رسیدم. دیر شده بود و یکراست رفتم به مراسمی که به خاطرش چهارصد و بیست کیلومتر راه آمده بودم. تمام طول مسیر و تمام لحظاتی که توی مراسم بودم به جوانک مرموزی فکر می کردم که با همان چمدان مواد و ظاهر آرام و با اعتماد به نفس اش فاصله اش تا طناب دار تقریبأ صفر مطلق شده بود!

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

پدرم گفته بود الا و بلا باید اسمش(سیاوش) باشد. مادرم نظری نداشت اما خواهرهایم گفته بودند (سیاوش) اصلأ چه ربطی به اسم برادر بزرگترم (هدایت) دارد؟! و پایشان را توی یک کفش کرده بودند که وقتی آن یکی (هدایت) است این یکی هم باید(آیت) باشد! پدرم اما خودرای بازی در آورده بود و درست زیر موشک باران رفته بود ثبت احوال و سجلدم را به اسم(سیاوش) گرفته بود! از اتفاقات بعدش خبر ندارم اما همین که چشم باز کردم (آیت) بودم و (آیت) صدایم می کردند. عقل که باز کردم متوجه پدیده ی (سیاوش) شدم و هروقت (سیاوش) صدایم می کردند تصویر یک (آیت) با صورت سیاه شده توی ذهنم می آمد و کارم به گریه و دعوا و هوچی بازی می کشید که من(آیت) ام (سیاوش) دیگر کدام خر است! تا سال آخر جنگ من (آیت)ی بودم که گاهی صورتم را سیاه می کردند! سال آخر جنگ اما پدرم مقابل گریه های من و اصرار خواهرهایم ناچار به تسلیم شد و گفت (سیاوش) نمی خواهد باشد خب نباشد! اما(آیت) هم نمی گذارم چون خواهرهایم را مقصر می دانست که ذهن من را خراب کرده اند و (آیت) را توی سرم انداخته اند. رفت ثبت احوال و صورت سیاه را از چاله به چاه انداخت و سجلد جدید را به نام (حاتم) گرفت! با این توجیه که (حاتم) هم قشنگ تر است و هم به(هدایت) می خورد!!! از جار و جنجال های بعدش بگذریم اما همین کافی که همان کلاس اول وقتی معلم زیبا رویم خانم (روشن) به اشتباه تیکِ جلوی اسمم را ندید و به جای (آیت) (حاتم) صدایم کرد، از مدرسه(سعادت) فرار کردم و تا غروب توی کوچه ی پشت مدرسه نشستم و گریه کردم. اینبار اما مادر سکوت اش را شکست و میدان دار شد و بی توجه به خودرای بازی پدر دست(حاتم) را گرفت و بُرد ثبت احوال که (آیت) اش کند. من گریه می کردم، مادر التماس و مامور ثبت احوال قسم و فرآن که قانون بیشتر از یکبار اجازه تغییر نام نمی دهد. ماجرا بیخ پیدا کرده بود و آنقدر کشدار و اعصاب خورد کن شد که بلاخره پدرم از خر شیطان پیاده شد و بعد از اینکه یکبار صورتم را سیاه کرده بود و دفعه ی بعد (حاتم) ام کرده بود، پای کار آمد و با اسکناس هایی که توی مشت مامور تپاند، قانون را دور زد و برگه تغییر اسم قبلی را از پرونده ام پاک کرد و بعد از 11 سال مجاهدت شبانه روزی سال 72 هم در فرم و هم در محتوا (آیت)ی شدم که (آیت) بودم ولی(آیت) نبودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

کم بودن اسم (آیت) گاه دردسرهایی برایم داشته است. نمونه اش اتفاقی که توی جشنواره داستان (بانه) که از قضا جزء برگزیده های آن سال اش هم بودم برایم افتاد. نوجوان بودم با زوق و شوق سیصد چهارصد کیلومتر طی کرده بودم که برسم به شهر زیبای بانه. همان لحظه ی ورودم، خانمی که لباس کردی پوشیده بود و مسئول پذیرش مهمانهای بخش فارسی بود، همانطور که سرش پایین بود و مشغول آماده کردن ژتون های غذا و پذیرش هتل بود، پرسید: اسمتون چیه؟ گفتم: آیت دولتشاه. سرش را با تردید بالا آورد و شمرده گفت: (آ..ی..تِ) دولتشاه؟ گفتم: بله! بلافاصله بلند شد و اسمم را بلند بلند برای بقیه خواند! یکدفعه خود دختر و دو سه نفر از آدم های توی پذیرش کف و هورا کشیدند و رو به آنهایی که ساکت بودند داد زدند: (هورا ما بُردم...) مثل اسبی که به نعل بندش نگاه می کند و پرسیدم: شما چی بُردید؟ با هیجان گفت شرط را بُردیم! گفت وقتی اسمت را بین مهمانها دیدیم شک داشتیم که (آیت) اسم زن است یا مرد! آنهایی که هورا کشیده بودند حدس زده بودند (آیت) پسر است و آنهایی که ساکت بودند مطمئن بودند (آیت) من دختر ام! و این جدی ترین برخوردم با میزان مهجوریتِ (آیت) در دنیا بود! جالب تر اینکه بعد از اختتامیه همان خانمِ برنده با لبخند جلو آمد و لوح تقدیر دیگری تحویلم داد و گفت چون از قبل لوح نقدیرها را آماده کرده اند، برای اینکه اشتباهی پیش نیاید دو لوح تقدیر برایم صادر کرده اند. یکی به اسم (خانمِ آیت دولتشاه) یکی هم (آقای آیت دولتشاه) هر دو هم با مهر و امضاء! لوح را گرفتم و سرخوش از این اشتباه به خانه برگشتم. بعد از آن همه سال تقریبأ تنها لوح تقدیری است که هنوز نگه اش داشته ام و گاهی با نگاه کردن به آن لبخندی روی لب ام می نشیند.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

چون (آیت) با (الف A) شروع می شود، به ناچار توی گوشیِ خیلی از دوستانم شماره ام جزء اولین های لیست قرار می گیرد و بسیار پیش می آید که اشتباهی دست شان بخورد و ناخواسته شماره من را بگیرند. از تفریحات رذیلانه و بدجنسانه ی هر از گاهی من این است که گاهی قطع تماس را کمی کش بدهم و چند دقیقه ای به صداهای محیطی و آدم هایی که روح شان هم از حضور پنهان من باخبر نیست گوش کنم. به واسطه همین اشتباهات بامزه گاهی توفیق دست می دهد که در همنواییِ پنهانی ترین لحظات زندگی دوستانم حضور پیدا کنم و از روی کلمات متقاطع و نفس نفس های بریده، تصویر شیدایی شان را تجسم کنم. احتمالأ برای کسانی که اسم شان با (الف) شروع می شود این اتفاق آشنایی است. اما بدترین اشتباه آنجاست که گاه و بیگاه دوستی شماره ات را بگیرد که سال هاست تنها زندگی می کند و آنقدر حرکات و سکنات و گفتار اش کند و سر حوصله است که اسمش را ( عبدالعلی تارکفسکی پور!) گذاشته ای. این جور وقت ها ده ساعت هم گوش تیز کنی فقط سکوت و سکوت و سکوت درو می کنی و گاهی صدای نفس زدنی یا گام برداشتنی دور یا نزدیک. بعدش مجبور می شوی زنگ بزنی از تنهایی بیرون اش بیاوری.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

غلط املایی و سال های اخیر غلط تایپی جزئی از روزمره و پیامد بی دقتی های ذاتی من است. هرگز هم برای کسی که املاء بی غلطی می نویسد امتیاز ویژه ای قائل نبوده و نیستم، اما خب املاء بی غلط گاهی مهم می شود و کاریش هم نمی شود کرد. به هر حال بعضی وقت ها از آدم انتظاراتی می رود و جدیدأ خودم را مقید کرده ام که کمتر غلط کنم! 

از بامزه ترین اشتباهات تایپی زندگی ام اشتباهاتی است که حینِ نوشتن کلمه (است) و (این) مرتکب می شوم. دلیلش هم چسبیدن حرف (ن) به (ت) و حرف (س) به (ی) در صفحه کلید فارسی است که گاه (است) و گاهی (این) را به (ایت) تبدیل می کند و ناگهان سر و کله خودم در یک جمله ی کاملأ بی ربطِ پیدا می شود. فرض کن می نویسی (بیچاره است) و می خوانی (بیچاره ایت!) یا (این تو خونه چه غلطی می کنه؟!) و می خوانی (ایت تو خونه چه غلطی می کنه!؟) و با همین جابجایی، گاه جای فاعل می نشینم و گاه مفعول و کل معنی جمله را به چالش می کشم.!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از چندماه زور آزمایی نفس گیر و شبانه روزی بلاخره رمان (فونوگرافِ علی اکبرخان) تموم شد! از همین حالا دلم برای شخصیت هایی که چندماه تمام با خیال شان به خواب رفتم و با شوق دیدار مجددشان بیدار شدم تنگ شده است. امیدوارم چندماه دیگر که می روم سراغ شان رو سفید ام کنند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

از حیث دوری از جنجال جمعیت به من خیلی خوش می گذرد. خوشم که هر چه می نویسم در این قریه ی دوردست و گمنام بماند و ملت خرفت آن را نبینند. این خطوط که در زیر انگشت های یخ کرده ام می افتد، مجموعه ای است که چشم خودم به آن نگاه می کند و بعد از آن چشم های دقیق تو. در این صورت مجموعه ی خیلی مقدسی ست!

از کجای قلبم درباره ی تو اضهار کنم. تمام این ها پرحرفی ست. ارژنگی عزیزم! چون یک بز از رمه دور شده در خلال این درخت های وحشی گم خواهم شد. دیگر نمی خواهم چیزی بنویسم، باید ببخشی!

نامه 3- یوش-14 شهریور 1305

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

سال ها پیش به توصیه چند نفر از معتمدین، پدرم و عموی ناتنی ام یک باب مغازه در بازار روز خریدند که به قولی چشم بازار بود و عموی ناتنی ام که سال ها رویای یک کار مستقل را در سر می پروراند چند روز بعد از قرارداد مغازه را راه انداخت. نه پدر نه برادر و نه من که بچه بودم هیچ سررشته و علاقه ای به کار و کاسبی نداشتیم اما عمو و پسر عموها به بهشت موعود رسیده بودند و شب و روز بی وقفه کار می کردند. تنها حسن و لذت داشتن مغازه در بازار روز برای من این بود که غروب ها بعد از تعطیلی مدرسه با همکلاسی ها از جلوی مغازه رد شویم و با افتخار بهشان بگویم این مغازه که می بینید مغازه ی ماست و برای عمو، پسر عمو یا آشنایی که جلوی مغازه بساط کرده بود با غرور سری تکان دهم و رد شوم. روزهای خوش مغازه داشتن اما به سرعت طی شد و شراکت پدر و عمو کم کم به مشکل خورد. عمو که مغازه را می گرداند به مرور حق بیشتری برای خودش قائل شد و عایدی ماهانه ی پدر به واسطه همین احساس حقِ عمو، کمتر از چیزی شد که باید می بود. پدر می دانست اما چیزی بروز نمی داد. مدت ها سر بی انصافی عمو توی خانه ما جر و بحث بود. همه ی خانواده یک طرف بودیم و پدر یک طرف. ما جقله بودیم و تاب این را نداشتیم که حق پدرمان اینطور توسط عمو ضایع شود. پدر اما لبخند می زد و می گفت هیچ کس نمی تواند به همین راحتی حق کس دیگری را بخورد. و نخورد... یادم می آید دوره ای این جرو بحث ها اینقدر بالا گرفته بود که پدرم که همیشه با دل بزرگش می بخشید و دم نمی زد، چند بار تا پای فروختن سهمش پیش رفت اما هر بار در آخرین لحظه پشیمان می شد. عمو توان خریدن سهم پدر را نداشت و مجبور بود به کسی دیگر واگذارش کند. پدر می گفت فروختن مغازه یعنی کدورت و جدایی ابدی دو برادر و با این اختلافاتی که این چند سال پیش آمده اگر الان سهمم را واگذار کنم باید قید برادری را هم بزنم. پدر به شراکت ادامه می داد و منتظر بود که روزش فرا برسد. روزی که اختلافات به حداقل برسد و دو برادر دوستانه از هم جدا شوند. و آن روز چند سال بعد فرا رسید. اینبار عمو بود که بعد از مستقل شدن پسرهایش از کار و کاسبی خسته شده بود. پیکر ستبر آن سال های عمو توی این سال ها سست و لَش شده بود و پاهایش ورم کرده بود. دکتر گفته بود هم واریس گرفته هم برونشیت ریه و باید هر چه زودتر قید کار در محیط خیس کاری (پروتئینه) را بزند. و زد. عمو ترسیده بود و می خواست هر چه زودتر خانه نشین شود و مدتی استراحت کند. پدر خوشحال نبود. چند روز بعد بقیه عموها خانه ما جمع شدند که با خیر و خوشی سهم عموی ناتنی کوچک را به پدر واگذار کنند. عمو گریه کرد و از پدر حلالیت طلبید. گفت دوست دارد پدرم سهمش را بخرد و فیمتش را هم به انصاف خودش واگذار می کند... پدر بخشید اما با همه ی اصرار های اطرافیان و ما نخرید. گفت این کاره نیست و همین مقدار سهمی هم که دارد از سرش زیاد است و می خواهد از شرش خلاص شود. مهمان ها که رفتند پدر گفت ازرش شهم من توی این سال ها صد برابر شده است و همین برای من کافی است. اگر آن سهم را می خریدم باید قید این برادری را می زدم چون چشم عموی بیمار که می رفت خانه نشین شود تا ابد دنبال مغازه بود. همان شب یکی دیگر از عموها از خدا خواسته سهم عمو را خرید و چند روز بعد سهم عمو رسمأ به اسم عمو شد و حالا چند سالی است که مغازه خشکبار را می گرداند و پدر به همان اندک عایدی همیشگی اش راضی است!

این همه روده درازی کردم که برسم به بحث متوقف شدن جایزه گلشیری و کسانی که دلشان از این اتفاق ناخوشایند غنج رفت که یک جایزه ی کم لطف، یک رقیب و یک جریان که بی اعتنا به خواست اهالی ادبیات کار خودش را می کرد و گاه با معیارهای ما هم نمی خواند بلاخره از دور خارج شد. رابطه ی اهالی ادبیات با جوایز ادبی مثل رابطه برادر ناتنی است که نه می تواند آنچنان عمیق باشد و نه می شود نادیده اش گرفت و شراکتی که این بین وجود دارد ادبیات است. شاید دوره ای و یا همیشه عایدی ما از این برادر ناتنی آن چیزی نبوده که انتظارش را داشته ایم اما این رابطه ی گاه دوستانه و گاه خصمانه هنوز اسمش رابطه است و صرفأ تا زمانی وجود دارد که جایزه هنوز وجود داشت. وقتی که یکی از برادرهای ناتنی از دور خارج شود، این رابطه هم برای همیشه از دست رفته است و دیگر نه رابطه ای می ماند و نه شراکتی و نه چیزی که بخواهیم هر سال سرش جر و بحث و جنجال راه بیندازیم و گناه کرده و نکرده را گردنش بیندازیم. جایزه گلشیری کم یا زیاد تا اینجا سهم خودش را در این شراکت پرداخت کرده است و فکر می کنم این عایدی هرچقدر هم کم و ناچیز باشد اما هر چه هست از هیچی بهتر است و امیدوارم این رابطه به همینجا ختم نشود.

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کشف المحجوبِ هجویری- بابُ الصّحبة فی السّفر و آدابه

و من از شیخ ابومسلم فارِس بن غالب الفارسی شنیدم رضی اللّه عنه که: روزی من به نزدیک شیخ ابوسعید بن ابی الخیر درآمدم رضی اللّه عنه به قصد زیارت.وی را یافتم بر تختی، اندر چهار بالشی خفته و پای‌ها بر یک‌دیگر نهاده و دقی مصری پوشیده؛ و من جامه‌ای داشتم از وَسَخ چون دوال شده تنی از رنج گداخته و گونه‌ای از مجاهدت زرد شده. از دیدن وی بر آن حالت، انکاری در دل من آمد. گفتم: «این درویش و من درویش! من در چندین مجاهدت و وی اندر چندین راحت!» وی اندر حال بر باطن و اندیشهٔ من مشرف شد و نخوت من بدید. مرا گفت: «یا بامسلم، در کدام دیوان یافتی که خویشتن بین خدای بین باشد؟ ای درویش، چون ما همه حق را دیدیم، گفت: جز بر تختت ننشانیم و چون تو همه خود را دیدی، گفت: جز اندر تحتت ندارم از آنِ ما مشاهدت آمد و از آنِ تو مجاهدت.» و این هر دو دو مقام است از مقامات راه. و حق تعالی از این منزله و درویش از مقامات فانی و از احوال رسته. شیخ بومسلم گفت: هوش از من بشد و عالم بر من سیاه گشت. چون به خود بازآمدم توبه کردم و وی توبهٔ من بپذیرفت. آنگاه گفتم: «ایّها الشّیخ مرا دستوری ده تا بروم؛ که روزگار من رؤیت تو را تحمل نمی‌تواند کرد.» گفت: «صَدَقْتَ، یا بامسلمٍ.» آنگاه بر وجه مثل این بیت بگفت:

 آن‌چه گوشم نتوانست شنیدن به خبر

 همه چشمم به عیان یکسره دید آن به بصر

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست دیگر توی رمان های فارسی هیچ درخت کُناری نمی روید، هیچ دمپایی ای لخ لخ نمی کند و هیچ ممدویی، شولویی، زوزویی، شلنگ تخته نمی اندازد و توی گرمای خرماپزان جنوب دست توی یخدان نمی کند که کوکاکولای تگری دست مشتری ها بددهد. محمدرضا صفدری از تبار همان نویسنده هاست که درخت لیل و انجیر معابد و دمپایی ابریِ انگشتی را خوب می شناسد! سنگ و پاشوره و بادبزن را می فهمد. قهوه خانه ها و میدانچه ها هنوز توی سنگ و سایه محمدرضا صفدری مشتری دارند و دیوارهای کاه گلی هنوز بوی خاک نم خورده می دهند. تابستان گرم بهترین وقت است برای خواندنِ نویسنده ای که دریا را دیده است... رمان «سنگ و سایه» محمدرضا صفدری، نشر ققنوس 1392

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1393ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموع رمان های منتشر شده سال 92 حدود 18/5 درصد از مجموعه داستان های منتشر شده سال 92 بیشتر است. سال 89 تقریبأ تعداد کتاب ها برابر بود اما در سال های اخیر تعداد رمان ها رفته رفته بر مجموعه داستان پیشی گرفت. به نظرم یکی از مهمترین عواملی که گرایش به انتشار مجموعه داستان در سال های اخیر کمتر شده است، تعطیل شدن مجله های تخصصی و از بین رفتن جشنواره های معتبر داستان کوتاه است که شوق نوشتن داستان کوتاه را کماکان زنده نگه می داشت.البته عوامل مهم دیگری هم هست.مثل ماجرایی که برای نشر چشمه پیش آمد،انصراف از ادامه فعالیت ادبی انتشاراتی مثل افکار، کم کار شدن ناشرانی مثل افراز، آگه، مرکز و... که در زمینه داستان کوتاه فعالیت منسجم تری داشتند.

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

درست وقت هایی که فکر می کنی به انتها رسیده ای و با تمام وجود بن بست را لمس کرده ای، ناگهان از جایی که فکرش را هم نکرده ای روزنه ای باز می شود! و آن بوی آشنا و آن صدای غریبی که منتظرش بودی بلأخره سر می رسد و دیوار ها را می شکند. سر می رسد و می خواهد دستش را بگیری و دنبالش بروی. اینطور وقت ها کافی است نترسی. کافی است دل به دریا بزنی و دستت را روی زانویت بگذاری و با ته مانده توانت بلند شوی. کافی است به غریزه ات اعتماد کنی و راه بیفتی و اجازه دهی بن بستِ تنگ و تاریک ات به دشتی سبز،با گل های ریز زرد و سفید و صدای سهره های بازی گوش و جوی آبی که آرام لای علف ها می خزد تبدیل شود. 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

نقل است که خواجه هدايت الله مشرف اصفهاني كه در اسطبل سلاطين صفويه مباشر معاملات ديواني بود، طبع شوخ و قریحه ی نیکویی داشت. او مدعي شد که می تواند پنج مثنوي بروزن خمسه نظامي و امير خسرو دهلوي بسرايد كه هيچ کدام از ابیات آن معني نداشته باشند. پس مقرر شد براي هر بيت بي معني نيم مثقال نقره خالص به او دهند و براي هر بيت معني دار او يك دندانش را بکشند و بر مغزش بكوبند. او نيز پذيرفت و مثنوی اسكندر نامه و ليلي و مجنون را بر آن وزن ها سرود اما از ميان همه ی ابيات سروده ي او سه بيت معني دار يافتند و طبق قرار سه دندان او را كنده و بر سرش كوفتند. نمونه هایی از شعر او:

از مثنوی اسکندر نامه او:

اگـر عـاقـلي بــخيـه بـر مـو مـزن

بــجـز پنـــبه بــر نعل آهـو مـزن

چـو زرافـه شــطـرنـج تنـهـا مبـاز

چــو زنبور بــــر دنبـۀ خـود مناز

سوي مطبـخ افكـــن ره كوچـه را

منـه در بـــغـل آش آلــوچـــه را

بـه رغـم ملـك تــركتــازي مكـن

بـه آهنــگ ماهيـچـه بـازي مـكـن

تحمــل كــن و ارده را دانـه كــن

فــراويــز دروازه را شـــانـه كـــن

كــه نعــل از تحمـل مـربــا شـود

بـه صبـر آسيـا كهنـه حــلوا شـود

اگر مـاده گـاو است اگـر نـره فيـل

بـــرآرنــد در ســال اول سبـيــل

نداني كه كـاري بـه از صبـر نيست

كُله­خُود بـاران بـه جـز ابـر نيست

نه هـر تشنه بيـدار گــردد بـه آب

نه هر مـرغي انجير بينـد به خـواب

شنيـدم كـه طفـل چهـل سالـه اي

همي گـفت در گـوش گوسـالـه اي

به گلميخ چـرمينـه پرچـيـن كنند

چهـل سال و يك روز نفـرين كنند

از مثنوی لیلی و مجنون او:

 دنــدان چـپ دريچــه كــور است

آديـنـۀ كهنـه بــي حــضـور است

پـاي دهــل هـريـسه مــاوي است

اينهــا همــه آفـت سـمـاوي است

روزي كـــه ز عشــق مـي زدم لاف

اردك بچـــه مـي فـروخـت عــلاف

عاشـق سـگ يـرغـه بود و ميمـون

آواز بــلنـــد شـــد ز مــجنـــون

گيــرم كـه نـخ از تو شـد كشيــده

شــد يـــار بـــه هــاون چـكيـده

سـرمــوزۀ قـــاز را چــه حـاجـت

كــآجيــده كننــد در ضـيــافــت

تاريــخ وفــات گــرگ جيـم است

آش شـب چـلــه اش حـليــم است

ميـمــون بـــرهــنـــه عــار دارد

در مـــدرســـه اعــتــبــــار دارد

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1393ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

تادئوش کانتور در تفسیر شیوه و شکل تئاتری اش می گوید: درست وقتی که جلوی آینه می خندیم بخشی از مرگ را می بینیم. منظورش دندان هاست که بخشی از اسلکت انسان به حساب می آیند. در واقع کانتور با آگاهی به این موضوع، پرشی عظیم از بخش شرخوشی آدم تا نیستی و نسیان می کند و به عمد از بخش اعظم زندگی که همان زیستن و زوال تن است چشم می پوشد. نمایش کلاس مرده هم تقریبأ همین ایده را در سر می پروراند. دانش آموزانی که نقاب مرده گان به صورت زده اند... و حضور هر از گاهی خودش در صحنه حکم نشان دادن دندان ها در حین خنده را دارند که هی من هر تداوم حسی ای را به هم می زنم چون من خالق این موهومات ام و به نتیجه ی نهایی فکر می کنم! در نگاهی که او مطرح می کند همه چیز به صورت و نقاب مرگ ختم می شود و تن که جایگاه و بسترِ بودن و هستی است به عمد نادیده گرفته می شود. دست ها بارز ترین نقطه ای از بدن هستند که مدام در تیررس نگاه ما قرار دارند. اتفاقی که برای دست ها در طول زندگی می افتد به خوبی نشاندهنده آن فرایند عظیمی است که کانتور به عمد از آن می گذرد. زوال! فکر می کنم برای دیدن مرگ فقط خنده و آینه لازم نیست! هر روز خدا می توانیم زوال تن را در زمخت شدن پوست دست و بی روح شدن و خشک شدن سلول ها ببینیم. برای تحمل این فرایند زوال گاهی فقط باید مثل کانتور از روی بخش عظیمی از زندگی پرید...

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی گوید ازدرویشان که: وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم رضی اللّه عنه در راه. ازوی صحبت خواستم. مرا گفت: «صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری، چه خواهی امیر تو باشی یا من؟» گفتم: «امیر تو باش.» گفت: «هلا، تو از فرمان امیر بیرون میای.» گفتم: «روا باشد.» گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت: «بنشین.» چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود، هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: «شرط فرمان نگاه دار.» چون شب اندر آمد بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعهٔ خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من استاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می‌بودم به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: «ایّها الشیخ، امروز امیر من باشم.» گفت: «صواب اید.» چون به منزل رسیدیم، وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: «از فرمان بیرون میای.» مرا گفت: «از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید.» تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: «ای پسر بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنی که من با تو کردم.»

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سرتاسر خانه مان پر بود از فرش های قرمز لاکی دست باف. از آن مدل های وحشی باف(!) که بدون نقشه و صرفأ از روی قریحه و ذوق بافنده و بر اساس قرینه سازی های ذهنی شکل می گرفتند(هنوز هم داریم شان) پشتی ها هم دست باف بودند اما نقش های هندسی و یکنواخت شان خیلی برای ما جذاب نبود. قالی ها میدان نبرد و بازی و تخیلگاه ما بودند. هدایت و من عادت داشتیم بین نقش های شان دنبال شخصیت های مخفی بگردیم و از بین گل بوته های نا منظم و اسب و گوزن مرغ آبی های ریز پراکنده در سطح قالی لشگری مجهز برای خودمان فراهم کنیم و از راه ساقه هایی که گل ها را ناشیانه به هم وصل می کرد به لشگر روبرو حمله کنیم. لشگر من با اینکه ایرانی بود و برحق اما چون کوچکتر بودم همیشه مقابل لشگر عراقیِ هدایت شکست می خورد. هدایت همیشه راه هایی برای حمله بلد بود که من ازشان غافل بودم و همیشه هم از همان راه ها شکستم می داد. هدایت و گل های قالی قصه ی خنده داری دارند که هنوز هم خنده بر لب اهالی خانه می نشاند. مادرم روزی هدایت را غرق در خانه و خانواده خیالی اش غافلگیر می کند. هدایت کنار زنش خوابیده و دارد بوسش می کند. بلند می شود و به پسر بزرگترش می گوید برود و از عمو یاسم (مغازه دار سر کوچه) برایش سیگار بخرد اما پسرش سرتق است و زیر بار نمی رود. هدایت انگشتش را روی سر پسر بزرگش می کوبد و پول را دست پسر کوچکترش می دهد و روانه  اش می کند برایش سیگار بخرد. پسر و دختر هایش ردیفی از گلهای ریز و نامنظم حاشیه قالی بودند و خودش و زنش دوتا از گل های درشت تر. خانه ی هدایت را بلد بودم. هر وقت اعصابم از دستش کفری می شد می رفتم و پنهانی بچه هایش را لگد می کردم. بچه هایش جیغ می کشیدند و زیر پایم له می شدند. حالا فکر می کنم گاهی که پانیذ و پارمیدا و پارسا از سر و کولم بالا می روند و آنقدر سر به سرم می گذارند که دادم را در بیاورند، تقاص همان روزها که لگدشان می کردم را پس می دهم. هدایت از بچه گی راه های خوبی برای شکست دادن من بلد بود!

+ نوشته شده در  نهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

در متون روایی کهن فارسی، چه حکایات و چه تاریخ نگاری ها و چه مثنوی ها و نثرهای ادبی و کشکول ها، روایت ها عمومأ تکه تکه و برق آسا روایت شده اند و قبل از اینکه انتهای این قصه سر برسد در قصه ی بعدی را باز می کنند و زنجیره های روایی شکل می گیرند. قرآن و کتاب عهد عتیق هم تقریبأ به همین شیوه عمل می کنند! گویا هر چه مخاطب مطالب عام تر می شود حلقه های این زنجیره کوچکتر و طول نوشته کوتاه تر می شود. بجز تاریخ بیهقی(که برای مخاطب سطح بالاتری نوشته شده است) نمونه ای را سراغ ندارم که ذکر یک واقعه، مصیبت و حکایت بیشتر از دو سه صفحه طول کشیده باشد. حتی خود بیهقی هم لابلای یک رویداد پر طول و تفسیر، آنقدر خرده روایت ریز و درشت وارد می کند که گاهی وسط یک اتفاق چندین صفحه فاصله(تاخیر) می افتد. فکر می کنم این تاخیر انداختن و یا تعلیقِ انقطاعی(اسم من در آوردی!) تمهیدی بوده که هزار سال نثر فارسی، مخاطبِ شیفته ی روایت های در گوشی و هزار و یک شبی را با خودش همراه کند! و بیراه نیست که کلید و معمای کتاب نخواندن حال حاضر ما ایرانی ها در همین مسئله پنهان شده باشد! داستان(به شکل مدرنش) یک مدیوم وارداتی و غریبه است و شاید برای همراه کردن مخاطب فارسی زبانی که صده های متمادی دریافتش بر اساس آن شیوه از نگارش و روایت بوده باید دنبال روایتی آشنا تر و موجزتر بود که بتواند مخاطب کم طاقت فارسی زبان را رندانه درگیر خودش کند!

+ نوشته شده در  سوم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

و از مرتعش رحمة اللّه علیه می‌آید که: اندر محلتی از محلتهای بغداد می‌گذشت. تشنه شد. به دری فراز رفت و آب خواست. یکی بیرون آمد با کوزه‌ای آب، چون آب بخورد، دلش صید جمال ساقی شد. هم آن‌جا فرو نشست تا خداوند خانه بیامد. گفت: «ای خواجه، دلم به شربتی آب سخت گران بود. مرا از خانهٔ تو شربتی آب دادند دلم بربودند.» مرد گفت: «آن دختر من است. او را به زنی به تو دادم.» مرتعش به طلب دل به خانه اندر آمد و عقد بکرد. این صاحب البیت از منعمان بغداد بود، وی را به گرمابه فرستاد و جامهٔ خویش درپوشید و آن مرقعه برکشید. چون شب اندر آمد، مرتعش در نماز استاد و اورادها بگزارد و به خلوت مشغول شد. اندر آن میانه بانگ درگرفت: «هاتُوا مُرَقَّعَتی. مرقعهٔ من بیارید.» گفتند: «چه بودت؟» گفتا: «به سرم فروخواندندکه: به یک نظر که به خلاف ما نگریستی جامهٔ صلاح و مرقعه از ظاهرت برکشیدیم. اگر به نظر دیگر بنگری، لباس آشنایی از باطنت بیرون کشیم.»

+ نوشته شده در  سوم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سه سال پیش یک گلدان رونده ی کوچک خریدم که ارتفاعش با خود گلدان به بیست سانتیمتر هم نمی رسید. کلأ به گل و گیاه علاقه دارم و از بودن با گل و گیاه خسته نمی شوم. چند ماه تمام نشستم پای این رونده ی کوچک و آنقدر توی گوشش خواندم که( هی تو می تونی) که بلأخره جوانه زد، برگ تازه داد و قد کشید. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. آنقدر رونده را غیرتی کردم که یک گلدانم بعد از چند ماه دوتا شد و بعد سه تا و چهارتا و پنج تا. کلأ عاشق حداکثری کردن چیزهای حداقلی هستم. نزدیک یک سال پیش که اثاث کشی کردم جا کم آوردم. دوتا از رونده ها را بخشیدم به یک آشنا و سه تا دیگر را با خودم به خانه ی جدید بردم اما چندماه بیشتر توی آن خانه دوام نیاورم و اسباب خانه را جمع کردم و رفتم یک جای خوش آب و هواتر و با همین جابجایی در خرپشته ای زیبا به رویم باز شد و رونده ها و گلدان ها که حالا سی و هفت هشت تا شده اند هم از بی خانمانی نجات پیدا کردند. از بچگی آرزوی داشتن یک بالکن پر از گل و گیاه کرده ام. گل ها که آفتاب دیدند وحشی شدند و شروع به رشد کردند و من هم که ولع شان را می دیدم روزی صد بار بهشان سرکشی می کردم و ناز و نوازششان می کردم . کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. رونده ها ساقه ترکاندند و از در و دیوار آویزان شدند. میخ کوبیدم، طناب کشیدم و خزه لای ساقه های شان پیچیدم تا از دیوار بالا بروند و حالا خرپشته ای دارم پر از رونده های وحشی و کاکتوس های گوشتی و گلهای ناز و قاشقی و چند اسم دیگر...

دیشب بعد از مدت ها خانه ی آن آشنا رفته بودم. سراغ رونده های هُبه ای رو گرفتم. زنِ آشنا با انگشت فاصله ی بین ماشین لباسشویی و بخچال را نشانم داد و گفت (آنجا هستند) جا خوردم! تمام مدت منتظر دو گلدان پر و پیمان بودم اما دیدم بینواها همانی هستند که یک سال پیش به امان خدا گذاشته بودم شان. فقط رنگشان به زردی می زد و ساقه های شان نازک تر و شکننده تر از قبل به نظر می رسید! خود آشنا گفت از وقتی یخچال ساید گرفته ایم جلوی پنجره را گرفته و گلدان ها نور نمی گیرند. تمام مدت مهمانی فکرم پیش گلدان ها بود. چه تکثیر کننده ی جفا پیشه ای بودم و خبر نداشتم! داشتم دنبال یک راه آبرومند برای نجات گلدان ها می گشتم که هم این بیچاره ها را از این وضعیت خلاص کنم و هم جوری نباشد که حس کنند هدیه را پس گرفته ام. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. دم خداحافظی ذهنم جرقه زد. گفتم شما که نور نداشتید چرا تعارف کردید! می گفتید به جای اینها برایتان چند کاکتوس فانتزی بیاورم که احتیاجی به نور نداشته باشند! (کاکتوس نور زیادی می خواهد اما تنها اسمی بود که آن لحظه به ذهنم رسید) زن آشنا از خدا خواسته گفت: جدی؟ چه عالی! اتفاقأ من عاشق کاکتوسم و کلأ از گلهای برگی بدم می آید! خودِ آشنا گفت: راستش روم نشد زودتر بهت بگم، که من از کاکتوس و کلأ از گل جماعت بدم می آید. چون نه جای کافی داریم نه حوصله ی تر و خشک کردن شان را. زن آشنا هم با سر تایید کرد. خود آشنا گفت اگه ناراحت نمی شوی اینها را با خودت ببر اینجا گناه دارند، از بین می روند. از خدا خواسته گفتم(این چه حرفیه بابا! تعارف که نداریم باید زودتر می گفتید!) گلدان ها را زیر بغل زدم و از پله ها سرازیر شدم و با دقت توی صندوق عقب جای شان دادم که توی راه چپه نشوند. کلأ وقتی احساس کنم کار مهمی انجام می دهم مثل بچه ها ذوق زده می شوم. خیابان ها خلوت بود اما آرام و با حوصله راندم تا صحیح و سلامت برسیم خانه. پیاده شدم و همان دم در از پای کاجِ داخل پیاده رو یک مشما پر از خاک کردم و با گلدان های رفتیم داخل. وقتی برای تلف کردن نبود. جدا افتادگی دمار از روزگار گل ها در آورده بود. با همان لباس های نیمچه پلوخوری، از توی انباری دو گلدان بزرگتر مهیا کردم و دست به کار جابجا کردن گل ها شدم. خاک شان سفت و شکن شکن شده بود و تمام حجم گلدان ها پر بود از ریشه های در هم پیچیده شده! خاک شان را پوش دادم و جای شان را عوض کردم و یک بطری آب روی خاک تازه شان خالی کردم و منتظر ماندم که شیرابه از زیر گلدان ها راه بیفتد. و راه افتاد. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم و فقط وقتی نتیجه می گیرم آرام می شوم. و آرام شدم. اگر سیگاری بودم باید همان لحظه سیگاری روشن می کردم اما حیف... رونده ی مادر حالا بیشتر از یک متر و نیم ارتفاع دارد و آن دوتای دیگر هم تقریبأ همین اندازه اند. آب شان که بند آمد گلدان ها را کنار قدیمی ها جا دادم و ترتیبی دادم که برگ های گلدان مادر روی این دوتا بیفتد. بعد رویشان آب اسپری کردم و برق خرپشته را خاموش کردم و رفتم داخل. لباسم را عوض کردم و با خیال آسوده روی تشک دراز کشیدم. چشمم که روی هم آمد صدای خرپشته بلند شد. هیاهو بود. این یکی گریه می کرد که کجا بودید عزیزکانم. صدای هق هق می آمد. آن یکی ذوق داشت که بیخیال قصه و غم، مهم اینه الان باز هم دور همین. صدای نفس خیسش می آمد... همهمه بود. مادر گفت روله جان برات دلمه برگ مو درست کردم. از همان هایی که دوست داری، کمی بهش آیغوره زدم ترش شده. بخور قوت بگیری. پدر بغلم کرده بود و به سینه اش فشارم می داد. چانه ام می خورد به موهای چانه ی پدر. گفت خوش آمدی روله. دلم برات تنگ شده بود. گفتم بابا جان ببخشید درگیر بودم، گرفتار بودم وقت نکردم زودتر بیام. توی دلم غوغا بود. زیر لبی گفتم باباجان ببخشید که ندیدم کی این موهای چانه سفید شد... مادر گفت: چرا رنگت زرد شده پسر؟ غذا بد می خوری؟ جات خوب نیست؟ غریبی می کنی؟ چرا غذاهایی که برات فریز می کنم رو هر بار با خودت نمی بری؟ خندیدم. ترسیدم اشکی اگر  بیفتد پیرمرد و پیرزن داغون شوند... صبح بالش ام خیس بود...

+ نوشته شده در  دوم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

و اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی رضی اللّه عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آنِ وی عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی‌رفت. یکی آواز داد که: «آن پیر زندیق آمد.» آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود رجم آن مرد کرد، و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: «اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن بازرهی.» مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: «آن صندوق بیار.» چون بیاورد، درزه‌های نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: «نگاه کن، از همه کسی به من نامه‌هاست که فرستاده‌اند. یکی مخاطبه شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین و مانند این و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخنی گفته‌اند و مرا لقبی نهاده‌اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟»

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی به نزدیک جنید رضی اللّه عنه آمد وی را گفت: «از کجا می‌آیی؟» گفت: «به حج بودم.»
گفت: «حج کردی؟» گفت: «بلی.»
گفت: «از ابتدا که از خانه برفتی و از وطن رحلت کردی از همه معاصی رحلت کردی؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس رحلت نکردی.»
گفت: «چون از خانه برفتی و اندر هر منزلی هر شب مقام کردی، مقامی از طریق حق اندران مقام قطع کردی؟» گفت: «نی.» گفت: «پس منازل نسپردی.»
گفت: «چون مُحرم شدی به میقات از صفات بشریت جدا شدی؛ چنان‌که از جامه؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس محرم نشدی.»
گفت «چون به عرفات واقف شدی، اندر کشف مشاهدت وقفت پدیدار آمد؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس به مزدلفه نشدی.»

گفت: «چون طواف کردی خانه را، سرّ را اندر محل تنزیه لطایف جمال حق دیدی؟» گفتا: «نی» گفت: «پس طواف نکردی.»
گفت: «چون سعی کردی میان صفا و مروه، مقام صفا و درجهٔ مروّت را ادراک کردی؟» گفتا: «نی.» گفت: «هنوز سعی نکردی.»
گفت: «چون به مِنا آمدی، مُنیت‌های تو از تو ساقط شد؟» گفتا: «نه» گفت: «هنوز به منا نرفتی.»
گفت: «چون به منحرگاه قربان کردی، همه خواست‌های نفس را قربان کردی؟» گفتا: «نی». گفت: «پس قربان نکردی.»
گفت: «چون سنگ انداختی هرچه با تو صحبت کرد از معانی نفسانی همه بینداختی؟» گفتا: «نه.» گفت: «پس هنوز سنگ نینداختی و حج نکردی بازگرد و بدین صورت حجی بکن تا به مقام ابراهیم برسی.»

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1393ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

دو هفته است سر جمع بیست سی ساعت نخوابیده ام. نه مشکل جسمی خاصی دارم، نه درگیری اعصاب خرد کنی و نه نشانه ای از استرس و اضطراب و مسائل از این دست. فقط بی خوابم و ثانیه ای هزار فکر از سرم می گذرد. ذهنم آنقدر شلوغ است که فرصت تمام کردن هیچ ایده ای را نمی دهد. فکر های جورواجور و رنگارنگ که مثل فلش عکاسی نقطه ای را روشن می کند و می رود سراغ نقطه ی بعدی. لحظه ای اینجا هستم و در حال تجیهز مکانی که برایش نقشه هایی دارم، لحظه ای در یک هواپیمای بوئینگ 747 که موقع تیک آف وحشیانه اش سرم را به عقب پرت می کند و در نیلگونِ یک اقیانوس پرتابم می کند. گاهی پا به پای هری خرگوشِ جان آپدایک در حال دویدن در زمین های گلف هستم و گاهی با نوحِ روضه نوح عازم سفری هستم غریب و پر رمز و راز! هر چند دقیقه یکبار هم مثل جن زده ها لپ تاپ را روشن می کنم و اخبار داعش را پیگیری می کنم. تقریبأ دستم آمده از کجا به کجای دار الاسلام زده اند و قدم به قدم چه سرهای بی جرم و جنایت بریده اند! شیفته ی تصویری شده ام که جوان های عربِ شیعه ی عراقی با شنیدن فتوای سیستانی و مراجع کربلا و نجف مثل مسخ شده ها از دیوار کامیون ها آویزان شده اند برای جهاد و انتفاضه! من نه مذهبی ام، نه عرب ام و نه عراقی، اما حسودی ام می شود به آن لحظه ی جنون آمیز آویزان شدن! این جنون لذت بخش است که آنقدر به چیزی اعتقاد داشته باشی که به خاطرش سر و دستار بیندازی و همان لحظه با سندل های بندی و شلوار جین و تیشرت های رنگی، خودت را به اولین کامیون حاضر برسانی و اعزام شوی برای رفتن به نبرد! با این روحیه فکر می کنم اگر دوره ی جنگ خودمان آنقدر کودک و نا فهم نبودم حتمأ چیزی شبیه پیشمرگ ها و کماندو های جبهه می شدم! می رفتم جلو و با همان دیوانه بازی های خاص خودم، سینه ام را می دادم دم گلوله و فریاد می زدم بزنید ولد الزناهای بی همه چیز! البته الان به خاطر بیخوابی این را می گویم و احتمالأ آن موقع سرم را می انداختم پایین و می رفتم در انبار کاه پنهان می شدم که جنگ با خیر و خوشی گورش را گم کند! خلاصه بیخوابی است دیگر. بی باده و ساقی مستم و این افتاده گی شانه ها و عرق سرد پیشانی و منگیِ سکر آور گیجگاه، چیزی کم از خمره گردانی و دم به صبوحیِ ارغوانی زدن ندارد.

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1393ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در حال خواندن رمان روضه ی نوح حسن محمودی هستم که به تازگی نشر ثالث منتشر اش کرده. به زودی مفصل در مورد این رمان می نویسم اما تا همینجا که پیش رفته ام باید بگویم که حسن محمودی از آن دست نویسنده هایی است که خیال می کردم نسل شان دیگر ور افتاده است. نویسنده ای که بر خلاف خیلی از هم نسلان من و حتی استخوان خورد کرده های داستان نویسی، گرفتار شتابزدگی و سردستی نوشتن های معمول نیست و تسلط اش به فضا و آدم هایی که در موردشان روایت می کند، باعث شده که هر جور دوست دارد صحنه را بچیند و ذهن مخاطب را هدایت کند و گاه و بیگاه به او بگوید«هی مخاطب گرامی، من نویسنده ام و این منم که تعیین می کند این لحظه چه چیزی باید بخوانی!» روضه ی نوح از آن دست کتاب هایی است که برای وارد شدن مخاطب به فضایش دام پهن نمی کند و به همین راحتی ها هم اذن ورود به خود را نمی دهد مگر اینکه آن را طلبیده باشی و طلبیده باشد! اما وقتی طلبید پا به پای صحنه هایش خواننده را دنبال خودش می کشاند. بیشتر از این بماند برای بعد که موشکافانه تر و با جزئیات در موردش بنویسم.

حسن محمودی

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

درست نقطه ای که لبه ی زمین با لبه ی آسمان تلاقی پیدا می کند، رنگ ها آنقدر فید و به هم نزدیک می شوند که گویی از یک قماش اند و گاهی تشخیص اختلاف شان ناممکن می شود. زمین و آسمان از دو دنیا هستند و برای یکی شدن باید تا حد ممکن به هم شبیه شوند.آسمان مرگ است، زمین انسان و آن در هم رفتن تدریجی رنگ ها برزخ. سفیدی تدریجی موها حرکت آرام خاک است برای تنیده شدن در بیکرانه ی آسمان!

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

بچه که بودم توی مسیر رفتن به دبستان یک تعویض روغنی سر راهم بود که به واسطه کفش های سفیدِ پاشنه بلندِ صاحبش برایم عجیب و راز آلود بود و هیچوقت چرایی اش را درک نمی کردم! مهدی هَپَل صاحب تعویض روغنی تنها مردی بود که می دیدم ارتفاع کفش هایش با زن های محل برابری می کند! بعدها مسیر مدرسه و دبیرستانم هم از همان خیابان 17 شهریور و چهار راه فرهنگ می گذشت و هر روز باید از جلوی تعویض روغنی مهدی هَپَل می گذشتم و در تمام این سال ها رنگ و ارتفاع کفش هایش کماکان همانی بود که از اول بود و من کماکان درکی از این مسئله نداشتم! اما هر چقدر که بیشتر قد می کشیدم به کشف راز کفش های مهدی هَپَل نزدیکتر می شدم و یک ظهر داغ خردادی که خسته و گرسنه از دبیرستان امام به خانه بر می گشتم حقیقت کفش های آقا مهدی مقابلم عیان شد و زمانی که با پیت حلبی روغن از مغازه بیرون آمد متوجه شدم که قد بنده خدا با تمام ضمائم اش یک سر و گردن از من کوتاه تر است و پاشنه هایش هم دلیلی جز سرپوش گذاشتن بر این مشکل مادرزادی نداشته! تشخیص کوتاهی قدِ مهدی هَپل نیاز به نبوغ خاصی نداشت اما برای کسی که درکی از رشد سلول های استخوانی خودش نداشت، لازم بود سال ها بگذرد که با دیدن فرق سر آقا مهدی، یکدفعه به درک موقعیت خودش و آدم های اطرافش برسد... خلاصه اینکه چراهایی پاشنه های بلند بعضی آدم ها را همینطوری نمی شود درک کرد. یا باید زمان بگذرد که قدتان بلندتر شود و یا به قدر کافی از سوژه فاصله بگیرید که مقیاس واقعی اش را بهتر بتوانید ببینید!

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی دو سال اخیر بیشتر از هر زمانی در زندگی ذهنم مشغول بحث گذران زندگی و اقتصاد در هنر بوده است. شاید چون این دو لازم و ملزوم یکدیگر اند و یا شاید هر چه آدم به سراشیبی عمر نزدیک می شود محافظه کارتر و حسابگرتر از سال های اول جوانی به مسائل نگاه می کند. این مدت تا به یک ثبات کاری و اقتصادی برسم، روزهای برزخی بدطوری را گذراندم اما به هر ضرب و زوری بود سختی کار را پشت سر گذاشتم و خودم را با حداقل هایی سرپا نگه داشتم... اما در این برزخ بازار بُر خوردنم با بچه های تجسمی (نقاشی) که به طور حرفه ای کار می کنند و نمایشگاه برپا می کنند، بحران روحی ام را تشدید کرد و به قول حضرتش: از هلیله قبض شد اطلاق رفت/آب آتش را مدد شد همچو نفت/ چرا که برای آدمی که از سال 78 توی این فضا سگ دو می زند و به هر دری می زند که مفید فایده باشد، واضح و مبرهن شدکه چقدر رویاهای یک ادبیاتی در مقابل حقیقت زندگی یک هنرمند تجسمی و یا هر هنرمندی که هنرش با اقتصاد رابطه مستقیم تری داشته باشد، ناچیز و خنده دار و کودکانه به نظر می رسد! توی همین قریب به یکسال گالری گردی بود که تازه فهمیدم ما کجاییم و آنها کجا! مثلأ وقتی مقابل تابلویی سه لتی به قیمت 550 میلیون تومن که از قضا فروخته هم شده! قرار می گیری، همان لحظه ی برخورد با آن شیء هنری همه ی رویاهایت بر باد می شوند! آخر چقدر باید بنویسی و چقدر چاپ کنی که حق تألیف کتابِ 5500 تومنی ات بشود 550 میلیون!؟ جوابش خیلی ساده است! هیچوقت! حتی نمی توانی خوابش را هم ببینی چون تو از بین این آن پیغمبر جرجیس را انتخاب کرده ای و طبعأ نمی شود از جرجیس انتظاری فراتر از خود جرجیس داشت! مدت ها درگیر این مسئله بودم و راستش هر نمایشگاهی که می رفتم بیشتر دُز عقده های فروخورده ی مالی ام بالا می زد. افسوسم هم بیشتر از این رو بود که زمانی ،کمترین فاصله را با یک دنیای تجسمی داشتم اما حالا دیگر دور و دیر شده و آن راه هم برایم دست نیافتنی... خلاصه اینکه  هر چه گالری گردی و بُر خوردن با تجسمی ها بیشتر شد باز به قول  حضرتش: گشت رنج افزون و حاجت ناروا! بیشتر از همه هم حرصم از حرص هایی می خورد که در این جامعه ی مرده(ادبیات) که فقط با حرف و زبان بازی می چرخد زده ام. (بلانسبت) اصلأ این اموات کده ی مملو از آدم های کوچکِ رشد نیافته و ذهن های بسته اصلأ ارزش اتلاف این همه وقت و انرژی را دارد؟ و سوال حیاتی اینکه وقتی آدم های تجسمی(با آن همه فیس و افاده و رفاه و...) بر اساس یک ضرورت(اقتصادی/اجتماعی) هر جمعه در گالری ها کنار هم جمعمی شوند، چه چیزی این آدم ها ندارِ ذهنی و اقتصادی را کنار هم قرار می دهد؟ سود آوری؟ دغدغه حضور اجتماعی؟ نمایش جذابیت های فردی(اتفاقی که در اُپنینگ های تجسمی معمولأ اتفاق می افتد)؟ نداشتن پاتوق و سرگرمی؟ وا پس زدگی اجتماعی؟ سرخوردگی؟ عدم مقبولیت اجتماعی؟ ارزانی و در دسترس بودن تفریحات ادبی؟ اگر صادقانه بگویم جواب همه اینها تا حدودی مثبت است و تا حدودی هم منفی و نمونه های عینی آن را به راحتی در این فضا می توانیم پیدا کنیم و دروغ چرا که تقریبأ جو حاکم بر فضا همین است!حالا نه اینکه من همه ی ماجرا را فهمیده باشم نه! فقط می دانم که این لابلا آدم های با اصالت و از سر ضرورت آمده هم هستند که خب، پیدا کردن شان در این بلبشو و بدل فروشی، مثل جداسازی یک لیوان شیر حل شده در یک تانکر آب است! در هنرهای تجسمی و سینما و گاهی تئاتر و خلاصه هر چیزی که رنگ و بویی از کار حرفه ای(به منظور خودکفایی و براه بودن چرخه اقتصادی) در آن مانده باشد قواعد بازی آنقدر شفاف و بی تعارف است که جا برای شارلاتان بازی به وضوحی که اینجا(ادبیات) هست را به حداقل رسانده است! اینجا ملاک چیزهای ناپیدایی است که جای اقتصاد وحرفه ای گری در ادبیات را گرفته اند! برای مثال آدم هایی در این فضا باید مطرح شوند که لزومأ بیشترین هارت و پورت و بد دهنی را به این و آن بکنند و خودشان را به واسطه حرف های بی پشتوانه ادبی چنان اصیل و واقعی جا بزنند که انگار سقف آسمان پاره شده و حضرتش فرود آمده است و خنده دارتر زمانی که عده ای که خوردشان را طلایه دار یک جریان ادبی می دانند چنان مغلوب این فضاسازی ها می شوند که جایزه ی من فدایت شوم را هم دودستی تقدیمش می کنند که مثلأ شاخ غول شکسته و چهار تا داستان دل مرده ی تکراری و بی رنگ و بو نوشته است! و وقتی بخواهی کاری را بر اساس اصولش انجام بدهی به جرم اینکه بازی یک طرفه شان را به هم زده ای، باید از دور خارج شوی و نادیده گرفته شوی و این دور باطل مدام بچرخد و اینها پیشوایان این خانه ی اموات باشند تا ابد الدهر و عده ای اینطور حذف شوند و عده ای با افیون و مخدر هلاک شوند و عده ای پیر شده های خستگی ناپذیر در آغوش شاگردان تازه نفس تباه شوند و عده ای هم که یا نخواهند و یا قواعد این بازی را بلد نباشند، عطای آن را به لقایش ببخشند و این وسط بماند همان آدم های بی بو و بی خاصیتی که اسمأ قطب عالم امکان باشند و رسمأ هیچ چیزی به جهان هستی اضافه نکنند! آدم هایی که تا زمانی لقمه ای جلویشان پرت می شود ساکت و قدر شناس اند و همین که لقمه را فرو دادند به امید لقمه ای تازه پاچه گیری شان را از سر می گیرند. راستی این وسط اقتصاد در ادبیات کجا رفت؟ خدا می داند. 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به تازگی رمان«منظر پریده رنگ تپه ها» نوشته کازئو ایشی گورو را تمام کردم. به نظرم یکی از رمان های متوسط ایشی گورو بود که البته مثل همه ی کارهایی که از این نویسنده ی محبوب خوانده ام، جذاب و خواندنی در آمده بود و با تمام لاغر بودنش، بندهایی داشت که مخاطب را تا آخر کتاب نگه دارد. هرچندبا برگی که نویسنده در پایان داستان رو کرد، رمان به وجاهتی بیشتر از یک کار متوسط رسید و برای چند ساعتی توانست درگیرم کند. کل داستانِ منظر پریده رنگ تپه ها روایتِ زنی میانسالِ ژاپنی است که بعد از مهاجرت در انگلستان زندگی می کند و در مواجهه با دختر امروزی اش که از لندن به خانه برگشته، خاطرات گذشته و زندگی اش در ژاپن برایش زنده شده است. زن خاطرات همسایه ای به نام ساچیکو در سال های بعد از بمب باران ناگازاکی را مرور می کند که دختر کوچکی به نام ماریکو داشته و با دوست پسر امریکایی اش قصد داشته به امریکا سفر کند اما مسیر رفتنش باچالش هایی همراه می شود و سرنوشت اش در ابهام به پایان می رسد... تا اینجای کار همه چیز به صورت خطی و رئالیستی پیش می رود و مخاطب تنها به حدس و گمان های بی پشتوانه اش در مورد سرنوشت شخصیت ها بسنده می کند، تا اینکه در صفحات پایانی، بدون اینکه نویسنده تلاش مضاعفی نشان دهد، به طور نامحسوس مخاطب را به این نتیجه می رساند که ساچیکو می تواند همین زنی باشد که در حال حاضر روایت می کند و یا لااقل سرنوشتش عینأ همان زن است! این وسط هم می ماند بعضی اطلاعات و بک استوری غیر منطبق شخصیت ها روی دست مخاطب که گاه در تناقض همدیگر هم هستند! به نظرم کاری که ایشی گورو در این رمان کرده است، حرکت بر لبه ی تیغ بوده، چرا که اگر هر کدام از مسیرهای فوق را به صورت واضح انتخاب می کرد، داستان دو حالت بیشتر پیدا نمی کرد: مسیر اول اینکه ساچیکو و زن دو شخصیت مستقل بودند و آنگاه داستانی خطی و یک بُعدی و قابل پیش بینی زنی را داشتیم که به خاطر تنهایی دست به دامان خاطراتش برده است و مسیر دوم اینکه ساچیکو همان راوی بود که به نظرم کلیشه ای ترین انتخاب ممکن می شد و چیزی به کلیت ماجرا هم اضافه نمی کرد. به اعتقادم ایشی گورو با این انتخابِ(نه خیلی بی ربط و نه خیلی منطبق) قبایی دوخته هفت رنگ و قابل تأمل که توانسته از فرو کاسته شدن منظر پریده رنگ تپه ها به سطح یک رمان کم عمق و خاطره گون، جلوگیری کند.ضمنأ نباید از ترجمه بسیار پخته و روان امیر امجد هم گذشت که انصافأ تمامأ در خدمت متن بود نه تحمیل بر آن. منظر پریده رنگ تپه ها را انتشارات نیلا چاپ کرده است.

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از مدت ها بیخبری و فاصله با نیمه سوخته عزیزم، می خواهم همت کنم و کرکره زنگار گرفته این حجره را بالا بدهم و اگر خدا بخواهد سر و سامانی به مطالب و نوشته های منتشر نشده و احیانأ شده ام بدهم. هرچند بی نظمی من در به روزرسانی نیمه سوخته باعث پخش و پلا شدن مخاطب های ثابت نیمه سوخته شده، اما امیدوارم بتوانم با رویکردی جدید، از شرمندگی دوستانی که هنوز مهربانانه به این صفحه سر می زنند بیرن بیایم. اجالتأ هم چند بیت از یار شب و روزم حضرت آقا سعدی به مطایبه، پیش کش دوستان می کنم که دلیل انتخابش هم تنها در ردیف و قافیه اش پنهان است و بس!

همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال

سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

روزگاریست که سودای تو در سر دارم

مگرم سر برود تا برود سودایت

قدر آن خاک ندارم که بر او می‌گذری

که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار

تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت

چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص

گر تأمل نکند صورت جان آسایت

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

هم در آیینه توان دید مگر همتایت

روز آنست که مردم ره صحرا گیرند

خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

دوش در واقعه دیدم که نگارین می‌گفت

سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

پنجره ی اتاقِ محل کارم به بوستان کوچک و خلوتی ختم می شود که صبح تا پسین، میعاد گاه معتادان و عاشقانی است که هر کدام به بهانه ای آنجا پناه می آورند که کامِ تشنه شان را سیر کنند، و من از پشت رفلکس ترین شیشه های دنیا، هر روز شاهد آمد و رفت ها و پنهانی ترین لحظات زندگی این آدم ها هستم. این اتفاق ها به قدری برایم تکراری شده که گاهی با شروع اولین بوسه ها و اولین پُک به پایپ های شیشه ای، پرده کرکره را می اندازم که دیدن سایه ی کمرنگم توی انعکاس شیشه ها کامشان را تلخ و کِیف شان ناکوک نکند. همه این اتفاقات گاه عاشقانه و گاه عارفانه! تنها در چند متری من اتفاق می افتد و من گمان می کنم خیلی از آنهایی که با نگاه های ترسخورده و سرهای مدام در حال چرخش آمد رفت های بوستان را می پایند احتمال این را می دهند که کسی پشت این شیشه ها باشد که نگاهشان می کند اما عشق و اعتیاد هر دو آدم را جسور می کند و به عمد یا سهو نمی خواهند به روی خودشان بیاورند. آنها دوست دارند که این گوشه ی دنج بوستان دست نیافتنی ترین گوشه ی عالم باشد و من هم با انداختن پرده کرکره کمک می کنم که رؤیای شان تعبیر شود و خودم هم در پس پرده دست به تعبیر رویاهایم می زنم. همیشه ی خدا دلم می خواهد وقتی پنجره را باز می کنم زوج جوانی را ببینم که از پس یک عشق بازی ممنوعه، روی پله های بوستان بی حال دراز کشیده اند و آسمان را نگاه می کنند و دلبرانه لبخند می زنند. دلم می خواهد سرم را به سمت آن جوان مو پریشان سیه چرده که می چرخانم غرق در سرمستی و منگیِ نئشگی ببینمش... اما اینها همه خیال است و هیچ وقت بجز دستمال های خیس عشق بازی و زرورق های حرارت خورده چیزی نصیبم نمی شود. و اینطور است که به خاطر رؤیاها، آنها من را نادیده می گیرند و من آنها را و این چرخ لاکردار هی می چرخد...

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

سال قبل در نظر سنجی مجله تجربه شرکت کرده بودم اما امسال هر چقدر لیست ارسالی را بالا و پاییم کردم وجدانم راه نداد که در نظر سنجی تجربه شرکت کنم و دلیلش هم این بود که همه کتاب های سال 92 را نخوانده بودم و بعید می دانم سال 93 هم موفق بشوم خیلی از آنها را بخوانم. سال قبل اوضاع متفاوت بود و تعداد بیشتری از کتاب ها را خوانده بودم! به هر حال دست دوستان پر تلاش مان در ماهنامه تجربه درد نکند و خدا قوت به همه ی دست اندکارانش و تبریک به نفرات معرفی شده.

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1392ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1392ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هی آدم ساده دل و کم سواد رقت انگیز: من سرسخت تر از اونی هستم که ذره ای از وقت نوشتنم رو صرف برگزاری جلسه ای یا حرکتی در حاشیه ادبیات کنم. اگر هم تایمی برای این کارها گذاشتم تایم سوخته و بی استفاده من بوده که گذاشتم و اصلأ هم از هزینه کردن اون پشیمان نیستم اما متاسفانه تو تمام ذهنت درگیر این حاشیه های مسخره و مسائل بی ارزش و آدم های بی هویت تر از خودت شده به جای سامان دادن به روانِ ناشاد و داستان های احمقانه ات کل وقتت رو گذاشتی برای نگارش این چسناله های خاله زنگیِ بی مایه و بی ادبانه که هر روز با سخاوت تمام خرج می کنی. از من به تو نصیحت: زندگی خودت را بکن و به کسی کار نداشته باش. نقطه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1392ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

بازنویسی اثر به مانند حرکت از (مبهم متراکم) به سوی (نظم چیزها) و طبیعتأ شعور و درک انسانی است. لحظه اولیه خلق، لحظه ی بینگ بنگ است و بیشتر به بسته شدن نطفه در زهدان می ماند تا تولد اثر اما لحظه ی بازنویسی به چیدن و هدفمند کردن اجزای متراکم و گنگ و لازمان و لا مکان در رشته ای از قیدها و اندیشه و محدودیت های انسانی شبیه است. لحظه ی بینگ بنگ کوتاه و حیات بخش و عظیم است اما رشد و تکامل امری تدریجی زمانبر است. هر اثری که تیغ ویرایش در زمان را نچشیده باشد هر چقدر هم عظیم و اثر گذار باشد، عاری از رشد و شعور و فهم انسانی است و هنوز هم متولد نشده است.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1392ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ظرف یکی دو روزی که از رسانه ای شدن نامه 214 نویسنده و شاعر به وزیر ارشاد می گذرد، بازخوردها متعدد و متفاوتی در فضای مجازی شاهد بوده ایم. عده ای به متن نامه نقدهایی دارند، عده ای کیفیت امضاء ها را به چالش کشیده اند و عده ای دیگر همگن نبودن امضاء کنندگان از حیث تفاوت کاری(مترجم، شاعر، نویسنده، منتقد) را دستمایه نقدشان قرار داده اند. فارغ از نظرات متفاوت و واکنش ها به این نامه، به نظرم مهمترین مسئله ی نامه این بودکه بعد از مدت ها از طرف جماعت مدام در خلسه ی ادبیات، یک حرکت صنفی منسجم و منطقی صورت  گرفت. متاسفانه در دورای نه چندان دور، تحلیل عده ای از نویسندگان این بود که برای پویایی و زنده کردن فضای رخوتناک ادبیات باید به سمت ایجاد هیاهوهای کاذب و درگیری های درون گروهی و شخصی برویم که کارکردی شبیه تیغ در دست زنگی مست داشت و ضربه های بسیار زیادی به فضای کوچک و بسته ادبیات زد. حرکت صنفی یعنی اینکه با تمام تناقضات و تفاوت دیدگاه ها، وقتی پای منافع جمعی به میان بیاید، همپوشانی و حمایت لازم توسط افراد ایجاد شود و همگی صدای واحدی داشته باشیم. حرکتی که خانه سینما را با آن همه چالش بنیادین، در نهایت بر جایگاه حق نشاند. امیدوارم گردآورندگان این نامه که انصافأ وجاهت لازم را در میان اهالی ادبیات دارند، به جای تکیه بر خاطرات کانون نویسندگان( سابق) پایه گذار تشکلی جدید و هدفمند و صد البته قانونی مانند خانه سینما(در حد بضاعت ادبیات البته!) شوند که هم بتواند پشتیبان و حامی نویسندگان باشد و هم انرژی افرادی که معمولأ به هرز می روند و صرف نق و نوق کردن و یقه گیری و غرغر کردن می شود، در مسیر درست هدایت کند. شاید روزی ادبیات هم به مانند بقیه هنرها رستگار شد. آمین.

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

در فضایی پر از بی اعتمادی و بی اعتنایی به هر فعالیت مثبت فرهنگی، هر حرفی حتی از سر صدق و دوستی هم می تواند تیری ناخواسته به سمت کسانی باشد که برای تشکیل یک نشست زحمت کشیده اند و به واسطه تلاش شان جمعی هم فکر و همکار و همدرد فرصت کنار هم بودن را پیدا کرده اند. پست قبلی نیمه سوخته مطلبی بود در مورد نشست های ادبی کافه ای و آسیب های آن. به حرفی که زده ام ایمان دارم و همانطور که آنجا توضیح دادم بسیاری از این نقد به خود من (به عنوان برگزار کننده جلسات کافه گارنو) بر می گردد تا کس دیگری. اما گویا این پست خوانش های متفاوتی در پی داشته است که چندان با ذات نوشته بنده میانه ای ندارند. یادداشت من در مورد فرد خاصی نبود و هیچوقت برگزار کننده هیچ نشستی را زیر سوال نبرده ام و به شخصه تا جایی که از این جلسات بهره مند شده ام قدردان بانی آنها بوده ام. بلآخص جلسه دورهمی ادبی کافه زیپو و شب های داستان خوانی کافه باز که افتخار حضور در آنها را داشته ام و برایم لحظات خوشی را رقم زده اند. بحث من معطوف به جو حاکم بر اکثر کافه های تهران بود که فضا و حال و هوای اگزجره حاکم بر آنها چنان به مرور همه چیز را در خودشان استحاله می کند که در دراز مدت نه ادبیتی باقی می گذارند و نه فردیتی و برای تولید فکر. ادبیات هم یکی از این قربانی ها.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اواسط پاییز 89 که تصمیم گرفتیم همزمان با کلید زدن جایزه، جلسات نقد هفت اقلیم را هم راه بیندازیم، خیلی سبک سنگین کردیم که نشست ها را کجا برگزار کنیم که هم دردسر گرفتن سالن نداشته باشد و هم داخلش خبری از گرفت و گیرهای معمول نباشد. به خاطر ارتباطاتی که داشتم، اولین جلسه را در پلاتو السینور( تقاطع خ فلسطین خ و وحید نظری) برگزار کردیم. منتقدهای آن نشست(حسن محمودی و علیرضا ایرانمهر) به نقد کتاب علی اصغر حسینی خواه نشستند. جلسه از لحاظ کیفی خوب بود اما از لحاظ کمی و سخت افزاری افتضاح. فضا نور کافی نداشت، شیک نبود، صندلی به اندازه لازم نبود و آدرس یک پلاتو تئاتری، جذابیتی برای مخاطب های ادبی ایجاد نمی کرد. بعد همان جلسه نشستیم و آسیب شناسی کردیم کجا جلسه را برگزار کنیم که حداقل برای مخاطبان ادبی جذابیت داشته باشد! امین پاکسیرت، دوست عزیزم تازه کافه گارنو را راه انداخته بود وکافه اش هنوز خلوت بود. سبک سنگین کردیم دیدیم برگزاری جلسات توی کافه گارنو به نفع هر دو سر قضیه است. از یک طرف به واسطه جلسات نقد کتاب، گارنو معرفی می شد و تعدادی مشتری به آنجا می کشاندیم و از طرف دیگر مکانی اختصاصی برای نشست ها داشتیم و چون هنوز کافه پا نگرفته بود و جلسات ادبی در کافه هنوز اینقدر متداول نبود، می شد جلوی شکل گیری جو تینیجری و شبه روشنفکری مستعدِ رشد در کافه ها را گرفت. تقریبأ خیلی زود به هر دو هدف مان رسیدیم. کافه شلوغ شد تا جایی که اواخر جایی برای نشستن خودمان نبود و گاهی سر پا می ماندیم. فضای نقدش هم مثبت بود. کتاب های مهم و جدی نقد می شد، منتقدهای درست درمان دعوت می کردیم و اختتامیه جایزه برگزار می کردیم...

 خلاصه اینکه دوره ی جلسات کافه گارنو با تمام ضعف و قوت هایش برای ما دوره ی خوبی بود و به نظرم با خوشنامی به پایان رسید. الان که بیشتر از یک سال و نیم از آخرین جلسه کافه گارنو می گذرد فکر می کنم اتفاق مثبتی بود و خیلی هم به موقع به پایان رسید. حداقلش این که خیلی ها به واسطه ی همین جلسات با هم رفاقتی به هم زدند و بعضی از روابط هم زیاد از حد حسنه شد! تا جایی که از خود جلسات پیشی گرفت و بعضأ چالش هایی برای برگزار کننده ها به وجود آورد. بگذریم...

با این مقدمه می خواهم نگاهی به ماهیت کافه ها داشته باشم و پیشاپیش گفته باشم که اگر نکته ای مطرح می شود اول از همه به خود من بر می گردد که به نوعی شروع کننده ی این جلسات بودم. 

اکثر کافه های تهران محیط های گرمی دارند. شیک و پیک اند، چشم نواز اند و تا حد ممکن فضا و دکوراسیون و رنگ ها با هم همخوانی دارد. داخل شان خبری از به هم ریختگی های معمول نیست و همواره کافی منی مؤدب وجود دارد که به آدم سرویس بدهد. فضای شان امن است و خیلی از خوشی های کوچک مثل سیگار کشیدن و گپ زدن و... داخل شان قابل حصول است اما با همه این حسن ها معتقدم جای ادبیات جدی نیستند. شاید به صورت مقطعی جواب بدهد اما بعدش به ورطه تکرار و دور باطل می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه کافه های ایران تنها در جلب تیپ خاصی از آدم ها موفق هستند. خود من در دوره دانشجویی کافه روی قهاری بودم و مشتری ثابت مچ بندهای بافته و پیک های عجق وجق و سکوت های شاعرانه! در دوره جلسات کافه گارنو هم یک پای ثابت کافه بودم اما بعدش هرچه از این فضاها دور شده ام هرگز دلم نخواسته دوباره به آن فضاها برگردم.

کافه های ما از واقعیت اجتماع دور هستند و بیشتر به جزیره فراموشی می مانند تا قسمتی از فضاهای شهری! بیرون پر از خشونت و پر تنش و درگیری است اما کافه ها پر از هامونی و رنگ و نورهای فکر شده و متمرکز است. بیرون غالب مردم فحش ناموسی می دهند، عربده می کشند، جواد یساری و عباس قادری گوش می دهند، توی کافه ها موزیک لایت و کلاسیک پخش می شود، احترام بیش از اندازه و گاهأ تملق آمیز آدم هایش خال آدم را بد می کند. بیرون دود اگزوز و ریزگردهای عربی غوغا می کند، توی کافه ها عود تایلندی و اسانس چینی و عنبر هندی آدم را خفه می کند. و خلاصه اینکه هر جایش را که می سنجی، با واقعیت شهری در تناقض است و دور از واقعیت تهران و ایران!  قبل ترها یکی از سرگرمی هایم این بود که عکس کافه ها و غذاخوری های آن ور آبی را سرچ کنم و با این وری ها مقایسه کنم. جالب این است که خیلی از کافه های آنور آبی به شدت معمولی تر و ورودی شان سهل الوصول تر است و دامنه صندلی هایشان تا پیاده روها هم نفوذ کرده است(به استثناها کار ندارم) فضای داخلی شان هم چندان لوکس نیست، اگر هم باشد زیبایی شان تابعی از معماری اطراف شان است و چندان فرقی با فضاهای اطراف شان ندارند. حالا مقایسه کنید با کافه های سطح شهر تهران. کافه های زیبا و دنج و اروپاییِ داخل پاساژ های چرک و کثیف خیابان انقلاب را بگذارید کنار عربده جارچی های جلو پاساژ! به نظرم شکل واقعی زندگی ما عین خود خیابات انقلاب است! شلوغ و در هم و پر تنش و متناقض! و اکثر کافه های تهران به اندازه سواحل جزایر قناری از حقیقت اجتماع دور اند. کافه های جلفای اصفهان مثال نقض خوبی برای این تناقض فضایی هستند. کافه های زیبای جلفا با توجه به شکل معماری آنجا و فرهنگ کافه روی که از قبل پایدار مانده است، به نظرم معمولی ترین و واقعی ترین مکان های آنجا هستند. توی هر کافه ای که در جلفا نشستم، بدون استثنا پیرمرد و پیرزن هایی حضور داشتند که با سر و وضع خیلی معمولی، با نایلون های پر از خرید روزانه و بدون ادا و اطوار قهوه و چایی می خوردند و بدون پچ پچ کردن حرف های معمولی می زدند! واقعی و زنده!

کافه های تهران غالب شان جزیره فراموشی اند! راه نفوذ به داخل شان سخت است و فضاهای بیرون هم راهی به داخل شان ندارد. نشستن داخل شان آداب و رسوم دارد و به محض ورود آدم را از خودش کنده و مجبور به رعایت خیلی چیزها می کنند. جایی که آدم خودش نباشد بهترین نقطه است برای بریدن و فراموشی یا فراموش شدگی.

به همین دلایل ساده که در بالا ذکر کردم اعتقاد دارم ادبیاتی که کافه مروج آن باشد نمی تواند ادبیات حقیقی و ناینگر واقعیت اجتماعی باشد و در خوشبینانه ترین حالت اش ادبیاتی است باب میل اقلیتی که جذب این فضاها می شوند. و متاسفانه این طور فضاها به شدت و به شدت مستعد جذب آدم های خاصی هستند که خیلی شان آدم های سرخورده و منفعلی اند که به خلوت کافه ها پناه برده اند(مطمئنأ منظورم همه کافه روها نیستد!) در اکثر جلسات کافه ای که این یکی دو ساله رفته ام، به وضوح نفوذ این تیپ آدم ها در فضاهای نقد و داستان خوانی را دیده ام. جلسات گارنو هم خالی از این آدم ها نبود. و وای به حال ادبیاتی که بخواهد توسط آدم های سرخورده چکش کاری شود.

غیر از این دلایل که گفتم، به نظرم مهمترین لطمه ای که برگزاری جلسات کافه ای به ادبیات می زنند این است که فضاهای پیش بینی شده شهری مثل خانه های فرهنگ، فرهنگ سراها، سراهای محله و سالن های با کیفیت سطح شهر، خالی از فعالیت های جدی ادبی می شود و فضاهایی که به راحتی می توانیم از آنها بهره برداری کنیم، پاتوق جلسات و کانون های بی ارزش و بی خاصیت و زردی می شود که به هیچ دردی جز پر کردن بیلان کاری مدیران آنها نمی خورند. شاید در دوره ای به خاطر بعضی محدودیت ها کافه ها بهترین و یا تنها امکان برای بقای جلسات ادبی بود اما فکر می کنم حداقل در زمان حاضر و گشایشی که حاصل شده، شرایط تغییر کرده و راحت تر از قبل می شود سالن های سطح شهر را به خدمت ادبیات در آورد.

+ نوشته شده در  نهم مهر 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

اگر به جای این همه افسانه پردازی و تولید جملات قصار و گفتن از فواید معنوی و آسمانی کتاب و کتاب خوانی، روی مسئله لذت بخشی و سرگرم کنندگی کتاب تاکید می شد، الان کتاب و کتابخوانی اوضاع بهتری در جامعه داشت. عادت کرده ایم اول از پدیده های روزمره غول می سازیم و بعد از همان غول فرار می کنیم. این اظهار نظرهای ت...خ... تخیلی و اغراق آمیز در مورد فایده های کتاب، بجز اینکه ورود به دنیای مطالعه را برایمخاطب سخت و دست نیافتنی می کنند هیچ سودی به حال هیچ کجای ادبیات ندارند. مخاطب باید به این نتیجه برسد که همان قدر می تواند از خواندن یک کتاب لذت ببرد که از دیدن یک تئاتر یا یک فیلم سر کیف می آید.

پ ن: این حرف به هیچ عنوان در تایید ادبیات عامه پسند نیست. منظور من مخاطبی ست که مهارت لازم و یا زمینه پذیرش پدیده ی (Art) را داشته باشه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی دیر به دیر اینجا را به روز می کردم یادم رفته بود خداوند کماکان بعضی ها را برای فحش دادن و توهین کردن به مردم آفریده است و جدی ترین و پیگیرانه ترین کارشان در زندگی کامنت گذاشتن با اسم جعلی زیر پست های مردم است. آدم های هرزه و حقیری که حتی جربزه فحش دادن رو در رو به آدم را ندارند و مثل فاحشه هایی که کاسبی کثیف شان را با نقاب مریم عذرا می پوشانند، سیرت واقعی شان را زیر اسم ها جعلی و لحن های احمقانه پنهان می کنند. هر وقت خبری از یک فعالیت جمعی از هفت اقلیم و جلسات نقد کتاب گرفته تا نوشتن داستان و انتشار کتاب اولی ها و ... خلاصه هر مسئله ای که خیرش به همه می رسید، اینجا گذاشتم فحش و توهین بود که به صفحه ی من سرازیر شد. توهین هایی که فقط سزاوار خود و خانواده کامنت نویس هستند نه کس دیگری. مانده ام مشکل این بیمارهای سادیسمِ انگل ادبیات من هستم یا هر فعالیتی که رنگ و بویی از عام المنفعه بودن و مثبت بودن داشته باشد! مطمئنم اگر نام آن ناشر بی نوا را در پست قبل نوشتته بودم الان ترکش فحش ها به آن انتشارات هم اصابت کرده بود! آدم های بیکار و بدبختی که حتی در وبلاگ دیگران که ارتباطی به بنده ندارد هم من را از فحش های شان بی نصیبب نمی گذارند. از همه ی کامنت گذاران فحاش هرزه برای هزارمین بار عذر خواهی می کنم و اعتراف می کنم شما برنده شدید. من پست قبلی را برداشتم و از همه شما بزرگواران معذرت خواهی می کنم. ببخشید که چون جای دیگری برای خالی کردن عقده هایتان پیدا نکرده اید مجبورید به وبلاگ این حقیر اکتفا کنید. ضمنأ سعی می کنم به زودی یک توالت و حمام مجازی برای تان دست و پا کنم که اسباب قضای حاجت روحی تان بیشتر از قبل فراهم باشد. با تشکر.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1392ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

یک انتشارات شناخته شده که فعالیت های خوبی در زمینه ادبیات و کتاب های هنری دارد، بنده را مامور کرده برای مجموعه ی تازه ای که مختص به چاپ و معرفی نویسندگان کتاب اولی و یا کمتر شناخته شده دارد کتاب معرفی کنم. دوستانی که مجموعه داستان یا رمانی آماده چاپ دارند می توانند به بنده اطلاع دهند که زمینه معرفی و لینک شان به انتشارات را فراهم کنم.

توضیحات:

۱- به دلایل شخصی از ذکر نام انتشارات تا زمان تایید نهایی آثار معذورم. 

۲- قبل از ارسال اثر توضیحی در مورد کتاب و نویسنده به آدرس ایمیل ارسال نمایید. در صورت تمایل اولیه انتشارات مراحل ارسال اثر ازطریق ایمیل به اطلاع نویسنده رسانده می شود.

۳- فایل معرفی حتمأ  باید در قالب وورد ارسال شود.

۴- ذکر شماره تماس و آدرس پستی الزامی است.

۵-  نیازی به پیگیری مجدد نویسنده نیست. حداکثر ظرف مدت دو هفته جواب ایمیل داده می شود.

۶- در قسمت عنوان ایمیل  عبارت ( فایل معرفی جهت چاپ کتاب) نوشته شود.

۷- مطالب به این ایمیل ارسال شود:  Ayat.doulatshah@gmail.com

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچ پدیده ای در دنیا رقت انگیز تر از دختری در آستانه ی عبور از جوانی که عمری با بی کله گی و کارهای متحیر العقول و خطر کردن گذرانده باشد و به خاطر پذیرفته شدن در جمعی تینیجرِ جوینت بازِ بی مغزِ که به ظاهر حرف های فلسفی می زنند و در باطن عقده های جنسی شان را پیگیری می کنند، تن به هر کاری داده باشد و حالا تنها و به دور از جمع یاران گوشه ای افتاده باشد نیست! آدمی خالی و به انتها رسیده که هرچقدر نزدیکتر می شوی احساس می کنی کیلومتر ها از خودش دور و دورتر است و سرگردان... احساس می کنی با حجمی تو خالی و بی فکر طرف هستی که از آدم بودن تنها تنی شکسته و اعصابی داغون برایش مانده است و بس.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

در یادداشت قبل دلایلی برای حضور پررنگ حضور مصدق، سیمون بولیوار و... در ادبیات و هنر برشمردم که به نظرم از مهم ترین و عمده ترین آنها عنصر لاغری و استخوانی بودن این شخصیت ها بود. دلایلم کاملأ شخصی و منطبق بر زیبایی شناسی فردی بود اما تا حدودی می شود ما به ازاءهایی برای این ادعا در طول تاریخ هنر پیدا کرد. هملت یکی از مهمترین نمایشنامه های شکسپیر است که تا امروز صدها فیلم اقتباسی و هزاران نمایش صحنه ای از آن ساخته شده است و به نظرم مهمترین فیلم های اقتباس شده از آن هملت های گریگوری کوزینتسف، لارنس الیویه و کنت برانا هستند. در غالب این فیلم ها و البته غالب اجرای صحنه ای که از این نمایشنامه دیده ام، هملت همواره  شخصی لاغر و رنجور و خلوت گزیده تصور شده است و در ذهن اکثر مخاطبان این نمایشنامه هم همینطور تصور شده است. در حالی که هملت نمایشنامه شکسپیر شخصیتی تپل و حتی چاق است! شاهد آن اینکه در زمانی که هملت می خواهد به مسابقه شمشیر بازی برود مادرش به وضوح می گوید که هملت با این وزن اضافه توان جست و خیز و شمشیر بازی ندارد! مسئله ای که در خوانش های این نمایشنامه کمتر مورد توجه قرار می گیرد. دلیلش هم این است که این مسئله خیلی دیر هنگام بیان می شود(تقریبأ اواخر نمایشنامه) و برای مخاطبی که عادت به تصور کردن قهرمان ها در هیبتی کشیده و بلند بالا دارد تا لحظه ای که این مسئله بیان می شود دیگر شخصیت هملت را در ذهنش ساخته است. ضمن اینکه شخصیت های چاق شکسپیر (در اکثر مواقع نه همیشه) هیچگاه جایگاه والایی ندارند و اگر هملت را چاق تصور کنیم آنگاه هملتی کاهل و سست عنصر و اراده داریم تا هملتی مردد و نا مطمئن و شکاک!

چند وقت پیش به دوست نویسنده ای که از قضا بلند بالا و لاغر اندام است گفتم که هیکل لاغر و سینه ی فرور رفته ات جان می دهد برای سوژه داستان شدن. با پالتویی بلند (که البته پوشش خود نویسنده هم هست) و غباری شیری رنگ در هوا و جاده ای خلوت. خود نویسنده با اشاره به سینه ی فرو رفته اش آن را به سینه مقعر تشبیه کرد که به نظرم تعبیر هوشمندانه ای بود. من خودم با اینکه لاغر نیستم اما همه ی شخصیت های ذهنی ام لاغر و مقعر اند و یا دوست دارم همیشه اینطور تصور شوند. هیکل های چاق برای ورود به دنیای تخیل سنگین اند و کند. چاق ها باید حسابی رژیم بگیرند. وقتی از سوراخ سوزن رد شدند به دنیای داستان ورود پیدا می کنند. 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

نزدیک 28 مرداد است و طبعاً هدف من از این یادداشت یاد آوری کودتای 28 مرداد و اردشیر زاهدی و شاه و بگیر و ببندها و اسلحه و خوف و رجای آن دوران نیست. مسئله ی این روزها برای من، مفهوم مصدق بودن و جایگاه مصدق در ادبیات و هنر ما است. مصدقی فارغ از خط و مشی سیاسی و نفت و شعارهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه که زیاد گفته اند و خواهند گفت. مسئله ی من گره خوردن ادبیات و محمد مصدق است. پیرمرد مرموز و غریبی که گاهی آنقدر حضورش هولناک و نوستالوژیک است که رمان های دکتر نون... و شب هول و .... از آن بیرون می آید و گاه آنقدر با دوره ای از تاریخ ما آغشته است که سر از رمان من منچستر یونایتد... که اساسأ مسئله دیگری را دنبال می کند، در می آورد.

 اما چرا مصدق؟! چرا مثلأ اردشیر زاهدی نه؟ یا شعبان بی مغ و یا ده ها نام برجسته ای که با 28 مرداد در ارتباط مستقیم و غیر مستقیم بوده اند؟ آیا این ذات داستان و گرایش اخلاقی او به پروتاگونیست و پیدا کردن قهرمان های اخلاق مدار مدرنِ معاصر است که سراغ مصدق رفته یا خود مصدق به عنوان یک فرد است که این قدرت را پیدا کرده؟! اگر این فرض اول درست باشد، پس باید تا به امروز در مورد شخصیت های قهرمانی مانند ماندلا، گاندی، آتا ترک و... داستان های فراوانی نوشته می شد(بغیر از مستند نگاری هایی در مورد این شخصیت ها کار شاخصی در ذهن ندارم) اما شخصیت هایی مانند سیمون بولیوار، هیتلر، چه گوارا و محمد مصدق بدون نگاه تاریخ نگارانه و مستندگونه،به وفور در هنر و ادبیات آزاد راه پیدا کرده اند. مطمئناً برای هرکدام از اسم ها و دسته بندی های فوق می شود به راحتی نمونه ی خلفی آورد اما برای روشن شدن منظورم این دسته بندی را مبنای نظرم قرار داده ام و بر اساس این دسته بندی چند عامل عمده مشترک که در این توفیق نفوذ این افراد به هنر و ادبیات دخیل بوده است بر می شمارم(از نظر من!) :

1. کاریزمای شخصیتی: به اعتقاد من بخش عمده ای از کاریزمای افراد به ابهامات و سوالات پاسخ داده نشده در مورد این شخصیت ها بر می گردد( ابهام مسئله ی مهمی در جولانگاه اضطرار خلاق آرتیست جماعت است!)

2. شکل زندگی پر آشوب و حمایت پنهانی و آشکار توده های مردم در زمانی که جامعه به شدت قطبی و سیاسی شده است.

3. شکل مرگ آنها! هیچکدام این شخصیت ها زندگی سیاسی شان تا انتهای نهضت شان ادامه پیدا نکرده است و دقیقأ در نقطه ای نقش سیاسی شان به پایان رسیده است که اتفاقات بسیار جدی و گاه متضادی بعد از مرگ آنها رخ داده است و به نوعی تبدیل به نماد آن دوره شده اند. در دیگر شخصیت های اسطوره ای و قهرمان های معاصر معمولأ قهرمان یا به مرگ طبیعی مرده است و یا در ادامه همان روند روزگار آنها ادامه پیدا کرده است.

4. آناتومی و فیزیک شخصیت ها. در میان شخصیت هایی که به زعم بنده بیشترین نفوذ را در ادبیات و هنر داشته اند کمتر شخصیتی را می توان سراغ گرفت که از چهره و فیزیک گرد و یا چاقی برخوردار باشد. اکثر این شخصیت ها لاغر، استخوانی  و داری چهره ای استخوانی و کشیده هستند. صورت شان سنگی است و نگاه شان  عمیق و نافذ!

5. مرگ و زندگی پر رمز و راز و در غربت و انزوا: مردی که در آخرین لحظات به جای تسلیم شدن دست به خودکشی می زند و معماهایی که با خود به گور می برد(هیتلر) نخست وزیری که سال های پایانی عمر را در تبعید و مکانی دورافتاده سپری می کند بدون قدرت و بدوت ارتباط!(مصدق) مردی که در روزهای سخت مبارزه به دلیل دور از انتظاری چون بیماری سل می میرد و مردن و زنده بودن او تا مدت ها در ابهام باقی ماند(بولیوار) و...

و نتیجه ی پایانی: برای ورود به ادبیات تنها قهرمان بودن، مبارز بودن و در صف اول نبرد و اخلاقی بودن کافی نیست. برای نفوذ به ابیات باید خاص بود و درجایی از معادلات سیاسی و اجتماعی کنار زده شد. باید در همان مدت معین به نماد دوره ای(بد یا خوب) تبدیل شد و به نوعی در زمان شناسنامه پیدا کرد. شاید همگی ویژگی ها لازم را اسطوره ی زنده ی جهان یعنی نلسون ماندلا داشته باشد اما به اعتقاد من تداوم حضور ماندلا و فراگیر شدن مفاهیم بشر دوستانه و ضد آپارتایدی و رفع تبعیض نژادی ماندلا باعث کمرنگ شدن حضور او در هنر و ادبیات شده است و می بینیم که در آثار نویسندگان و نمایشنامه نویسان مطرح جهان مانند آثول فوگارد و لنکستر هیوز و... دقیقأ به روزگار پر از تبعیض نژادی قبل از ماندلا پرداخته می شود نه دوران خود ماندلا! چرا؟ به این دلیل که در حال حاظر آن روزگار دست نیافتنی و خاص است نه این روزگاری که همگی شعار حقوق بشر و برابری انسان ها سر می دهند. دوران مصدق دوران پر رمز و رازی است. از یک سو به دلیل انقطاع نسلی و عدم پرداخت کافی و سکوت هم نسلان او در دوران رژیم شاهنشاهی و از سویی تجربه ی تلخ و ناتمام دوران آزادی خواهی او و شباهت های تاریخی سیاسی آن، باعث حضور سنگین و به اعتقاد من روز افزون شخصیتی مانند مصدق در ادبیات و نمایش و هنر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز اتفاقی متوجه شدم که تعداد بازدیدهای نیمه سوخته از صدهزار نفر رد شده است. البته این عدد تعداد دفعاتی که صفحات مختلف وبلاگ دیده شده است را نشان می دهد و طبعأ آمار دقیقی نمی تواند باشد اما تا حدودی هم درست است. دو سه سال پیش آدرس وبگذر دیگری در تنظیمات وبلاگم فعال بود که آن هم عدد و رقم جالب توجهی را نشان می داد اما به دلیل اشتراکش با یک وبلاگ دیگر، با هزار دردسر از دسترس خارجش کردم و آدرس وبگذر جدید را جایگزینش کردم. حالا این کنتور ادبی، رقم صدهزار و خورده ای ورودی را نشان می دهد.این رقم در شرایطی است که فکر می کنم دیگر دوران وبلاگ و وبلاگ نویسی به سر آمده است و این به روز کردن های بیخود و بی خاصیت و چس ناله ها، تنها حکم دست و پا زدن قبل از موت را دارد. شاهد این ادعا هم وبلاگ های پر طرفدار و پر کاری هستند که یکی پس از دیگری کرکره شان پایین کشیده می شود و برای همیشه از دسترس خارج می شوند. عوامل زیادی در این مسئله دخیل هستند اما مهمترین شان ظهور پدیده فیس بوک است. پدیده ای که هم گردش اطلاعات و پیگیری احوال دوستان را آسانتر و به روزتر می کند و هم با توجه به هویت نسبتأ حقیقی مخاطبان، حرف و حدیث ها و اظهار نظرها را مسئولانه تر از فضای وبلاگ می کند. از طرفی فضای امنی که این شکل کامنت گذاری بلاگفا برای لمپن های بی چاک دهن شبه ادبی ایجاد کرده است آنقدر انرژی و توان وبلاگ نویس را می گیرد که اگر انگیزه ی شخصی و عهد نانوشته برای به روز کردن وبلاگ نباشد خیلی قبل تر عطای آن را به لقایش بخشیده بودم. یکی دیگر از عوامل کم رمق بودن وبلاگ ها در این روزها بحران مخاطب است! ممکن است به صورت مقطعی آمار و ارقام کم و زیاد شوند اما سقف مخاطب در فضای وبلاگ بیشتر از این ها هم نیست. با این شرایط محیط ساکن و مردابی وبلاگ نویسی مدت زیادی نمی تواند مقاومت کند و ناچار باید همگی از این صفحات ساکن و بی تلالو کوچ کنیم به فضای متنوع تر فیس بوک و مخاطبان گسترده تر و حقیقی تر. این روزها نیمه سوخته حکم یک آرشیو برای خبرهای خودم و کتاب هایم را پیدا کرده است. دلم می خواهد بنویسم، دیدگاهای خودم را درباره زندگی، ادبیات و دغدغه هایم بنویسم اما شور و شوقی نیست. ما آدمیم. با داستان ها، با پست ها و با دلنوشته هایمان زنده ایم، با آنها بزرگ می شویم، میانسال می شویم و پیر می شویم. دلم می خواهد وبلاگم جایی باشد که روح لخت خودم را در آن به نمایش بگذارم اما وقتی یک مخاطب در یک جمع رسمی که او متکلم وحده است، نوشته ی شخصی و یا اعترافی صادقانه ام را دستمایه متلک پرانی و توهین های زیرپوستی می کند با چه امنیتی از خودم بنویسم!؟ وقتی فقط به جرم زدن لینک نقد کتاب یک نویسنده در وبلاگم، نویسنده یا کسی از طرف نویسنده می آید و بدترین توهین ها را به من می کند با چه انگیزه ای خبرسانی کنم و لینک های دیگران و دوستانم را تبلیغ کنم!؟ وقتی یک غلط املایی که در فضای وبلاگ نویسی امری عادی و روزمره است به خاطر عقده گشایی دیگران تبدیل به اعلامی عمومی در صفحه ای به مراتب پر مخاطب تر و عام تر می شود، چه دل و دماغی برای نوشتن در این فضا می ماند! اما به همه این اوصاف نمی دانم این بندی که باعث شده هنوز نتوانم از این فضا کنده شوم چیست! شاید نوشته های من هنوز برای هیاهوی فیس بوک آمادگی لازم را ندارند! شاید چون خودم بیشتر شبیه صفحه وبلاگم هستم تا صفحه فیس بوکم و شاید هنوز امید دارم که روزگاری خوش تر از راه برسد و مخاطبان تازه با روح تازه از راه برسند و قدر آرامش و سکون فضای وبلاگ را بدانند... مخاطبانی که در فضای وبلاگ دنبال حرف های جدی تر باشند و آنوقت آدم تلاش کند عمیق تر و جدی تر بنویسد و امیدوار باشد که با امنیت بیشتر می تواند روح لخت خودش را بیشتر و بیشتر به نمایش بگذارد! شاید...

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1392ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مخاطب بعد از کلیک کردن روی (خواندن کامل متن) با خبر کامل در صفحه من روبرو می شود

 

و اما متن کامل در وبلاگ نیمه سوخته:

 

پ ن: این فقط یک شوخی با دوستان عزیز در سایت دوشنبه بود. از زحمات شبانه روزی این دوستان و اینکه خبرهای نیمه سوخته را مورد لطف قرار می دهند به نوبه خودم تشکر می کنم

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت

در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت

گرد قدم زائرت، از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت

در روضهٔ تو خیل ملایک، ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت

هر صبح که روح القدس آید به طوافت

در چشمهٔ خورشید کند غسل زیارت

در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف

کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت

*شیخ بهایی

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

ای همنفسان بودن وآسودن ما چیست

یاران همه کردند سفر بودن ما چیست

بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند

ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست

ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم

هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

گر زخم غمی بر جگر ریش نداریم

رخساره به خون جگر آلودن ما چیست

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار

افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست

*وحشی 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی

گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی

از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند

که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی

نمی‌دانم که بر برج که امشب آشیان دارد

بدام آوردمی او را مرا گر زانکه کس بودی

چنان سرمست می‌گشتم ز آوازش که در شبها

که یاد آوری از شحنه کرا بیم از عسس بودی

چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی

که این عنقای زرین بال پیشش چون مگس بودی

بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی

که سرو ار راست می‌خواهی بر بالاش خس بودی

بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را

روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی

درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری

اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی

گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین

اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

چند وقتی بود دنبال کتاب مناسبی برای مطالعه در مسیر رفت و برگشت (نسبتا طولانی) به محل کارم می‌ گشتم. معیار انتخابم هم جمع و جور بودن و پر کشش بودن کتاب بود که هم بتوانم حملش کنم و هم بتوانم راحت روی آن تمرکز کنم. و بلاخره بعد از کلی سبک و سنگین کردن و گشتن بین کوه کتاب های نخوانده‌ام که از دیدن شان به وحشت می‌افتم قرعه به نام رمان «وقتی یتیم بودیم» نوشته کازئو ایشی گورو نشر هرمس، با ترجمه مژده دقیقی افتاده. این کتاب یک رمان تقریبأ جحیم (402 صفحه ای) است با قطع پالتویی. و جالب اینکه باریک بودن کتاب تاثیری روی صفحه بندی آن نداشته و وقتی آن را باز می‌کنی فرقی با صفحه بندی کتاب‌های رقعی معمولی ندارد. فقط حاشیه‌های دو طرف کتاب باریک تر شده است. کتاب را با تردید دست گرفتم و در اولین مسیر رفت شروع به خواندنش کردم. کم کم متوجه شدم که دارم خوب پیش می‌روم و رمان «وقتی یتیم بودیم» انتخاب بسیار مناسبی بوده برای این مسیر. بدون اینکه کتاب(به خاطر باریک بودنش) جلب توجه خاصی ایجاد کند و حتی فضای بصری خودم را مسدود کند و نفهمم کی به آخر خط رسیده‌ام، راحت تر از تجربه های قبلی موفق به نفوذ در دنیای رمان شدم. تجربه‌های قبلی به من نشان داده بود که وقتی در یک مکان عمومی کتاب را باز می‌کنی، انگار که برگه های سفید حجم زیادی از فضا را اشغال کرده باشند به سرعت نگاه‌ها را جلب می‌کنند و اگر به آنها توجه کنی خیلی زود معذب می‌شوی و لاجرم مجبور می‌شوی کتاب را ببندی و سرگرم دید زدن آدم ها شوی. این کتاب پالتویی با اینکه حجمش نسبتأ زیاد است اما به خاطر قطع‌اش کمتر جلب توجه می‌کند و خوندنش هم بی دردسرتر است. راستش هرگز به شخصه کتاب‌های جیبی و پالتویی را جدی نگرفته‌ام و در میان کتاب‌هایم به تعداد انگشتان دست هم از این قطع کتاب ها پیدا نمی‌شود اگر هم بوده بعد از مطالعه به کسی بخشیده‌ام. نه اینکه کتاب جیبی خوب نخوانده‌ام، که شاهد مثالش رمان قول و سوءظن و چند کتاب فوق العاده با کیفیت نشر ماهی بوده که همگی قطع جیبی‌اند و فوق العاده هم درخشان؛ بلکه کتاب جدی در ذهن من با قطع رقعی تعریف شده است، همانطور که شاهنامه از نظر من باید وزیری باشد و یا غزلیات سعدی همیشه باید قطع رقعی با جلد شونیز باشد که بشود آن را چلاند. به شخصه دوست دارم اگر زمانی کتابی از من چاپ شد با همین قطع رقعی باشد، نه بزرگتر و نه کوچکتر. با این حال هر چقدر فکر می‌کنم می‌بینم خود من خیلی از داستانک‌ها و کتاب چه هایی را که اویل راه افتادن بی آرتی در اتوبوس‌های آکاردئونی جاسازی شده بود را خوانده‌ام و حتی آنهایی که با سلیقه‌ی من همخوانی نداشته را لااقل از روی تمسخر ورق زده‌ام،  ولی به یاد ندارم که کتابی رقعی را(جز در موارد اضطراری) دستم گرفته باشم و موفق شده باشم یک صفحه مطالعه کنم. کتاب رقعی برای محیط‌های امن است. مثل وقت‌هایی که روی تخت طاقباز دراز کشیده‌ای، یا پشت میزت با خیال راحت نشسته‌ای و همچنان که قهوه و چای مزمزه می‌کنی، سرفرصت آن را ورق بزنی و مطالعه کنی. قبل ترها هم که بیشتر وقت مان در پلاتوهای سینما تئاتر می‌گذشت، نمایشنامه‌های پالتویی نشر تجربه و نیلا را به تعداد کستینگ می‌خریدیم و دوره می‌کردیم اما بقیه نمایشنامه‌های پت و پهن را معمولأ به تعداد زیراکس می‌گرفتیم که هم راحت تر توی دست بازیگر بچرخند و هم وقت استراحت بشود لوله شان کرد و توی جیب شلوار تپاندشان. با همین تجربه‌ی شخصی فکر می کنم بی دلیل نیست که اینقدر جماعت کتاب خوان در مترو و اتوبوس و تاکسی های ما کم پیدا می‌شود. به نظرم کتاب‌های معمول کتابخانه مناسب این مکان‌های پر رفت و آمد و شلوغ نیستند. کتاب مناسب این مکان ها، باید جمع و جور و سبک باشد که هم بشود راحت رویش تمرکز کرد و هم نیم نگاهی به آدم های اطراف داشت که انگ جوگیر شدن و ادا در آوردن و چه و چه... نخورد. فکر می‌کنم اگر هر ناشر همزمان با هر چاپ رقعی، تعدادی هم از همان کتاب در قطع جیبی و پالتویی چاپ کند، شانس خوانده شدن و نفوذ آن کتاب میان مخاطبان نیمه وقت ادبیات، به مراتب بیشتر از قبل می‌شود. 

پ ن: در مورد رمان « وقتی یتیم بودیم» ایشی گورو سر فرصت می نویسم

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی

کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو

ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان

جان داده بر نرگس مست تو حکیمان

دست ازطلبت باز نگیرم که بشمشیر

کوته نشود دست فقیران ز کریمان

گر دولت وصلت بزر و سیم برآید

کی دست دهد آرزوی بی زر و سیمان

باری اگرش شربت آبی نچشانند

راهی بمسافر بنمایند مقیمان

از هر چه فلک می‌دهدت بگذر و بگذار

عاقل متنفر بود از خوان لئیمان

با چشم سقیمم دل پر خون بربودند

یا رب حذر از خیرگی چشم سقیمان

بانگی بزن ای خادم عشرتگه مستان

تا وقت سحر باز نشینند ندیمان

قاضی اگر از می نشکیبد نبود عیب

خون جگر جام به از مال یتیمان

از گفتهٔ خواجو شنوم رایحهٔ عشق

چون بوی عبیر از نفس مشک نسیمان

*خواجو

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

انتقال نمایشگاه کتاب به مصلی، با تمام مشکلاتش، برای من یک ویژگی بسیار مثبت به همراه داشت و آن هم نزدیک شدنش به خانه و سهولت رفت و آمد به آن بود. در چند سال اخیر تقریبأ اکثر روزها به نمایشگاه سر زده‌ام و خوش خوشان و سر فرصت چندین بار غرفه‌ها را زیر و رو کرده‌ام. اما نمایشگاه امسال برای من یک نمایشگاه ویژه است. تقریبأ به هر غرفه‌ای که سر می‌زنم(ناشران ادبیات داستانی) کتاب تازه‌ای (یا تقریبأ تازه ای) از دوستی می‌بینم که روی پیشخوان می‌درخشد و به وجدم می‌آورد. هر بار که کتاب آشنایی می‌بینم، احساس می‌کنم بدون اینکه واژه‌ای بین من و غرفه دار رد و بدل شده باشد، یک نقطه ی اشتراک با او و تمام آن دم و دستگاه نشر پیدا کرده‌ام. تقریبأ بیشتر هزینه‌ای که امسال برای خرید کتاب در نظر گرفته بودم صرف خرید کتاب دوستانم شد و از این بابت خوشحالم. ته دلم می‌گویم: جای دوری نرفته! کتاب‌ها را که دست می‌گیرم دلم غنج می‌رود و کنجکاو می‌شوم که زودتر بفهمم چی توی‌شان نوشته شده است. هیجان دارم که خیلی زود بفهمم این آدمی که همیشه نزدیک است (حتی اگر ماه‌ها همدیگر را نبینیم و رفیق گرمابه و گلستان هم هم نباشیم) در خلوت‌ترین گوشه‌ی ذهنش دنیا را چطور می‌بیند. وسوسه می‌شوم روی یکی از پله های پت و پهن مصلی بنشینم و بی اعتنا به ساق پاهایی که از کنارم رد می شوند، غرق در بوی ساندویچ هایدا و فریاد مبلغان و مدرسان شریف و قلمچی با ولع تمام کتاب‌ها را همانجا بخوانم. حس خوبی است تعلق داشتن به این اقیانوس کتاب. این حس را مدیون دوستانی هستم که با تمام سختی‌ها و نا ملایمات باز هم از پا نمی‌نشینند و کماکان می‌نویسند. دلم می‌خواهد از همه‌ی دوستانی که در ایجاد این حس سهیم بودند تشکر کنم. دوستان نویسنده خسته نباشید و کام‌تان شیرین.

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل

که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل

چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنون

چه غم ز شدت اعراب و اختلاف قبائل

در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر

قتیل عشق نمیرد مگر بغیبت قاتل

کسی که خاک شود در میان بحر مودت

گمان مبر که برد باد ازو غبار بساحل

ترا که کعبه طواف حرم کند بحقیقت

چه احتیاج بسیر و سلوک و قطع منازل

ببخش بردل مستسقیان وادی فرقت

که کرده‌اند لبالب بخون دیده مراحل

اگر چه هیچ وسیلت به حضرت تو ندارم

هوای روی توام هست بهترین وسائل

سواد خط تو بیرون نمی‌رود ز سویدا

خیال خال تو خالی نمی‌شود ز مخائل

مرا نصیحت دانا به عقل باز نیارد

که اقتضای جنون می‌کند ملامت عاقل

اگر ز شست تو باشد بزن خدنگ ز ره سم

وگر ز دست تو باشد بیار زهر هلاهل

نوای نغمهٔ خواجو شنو به گاه صبوحی

چنانکه وقت سحر در چمن خروش عنادل

*خواجو

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

روزنامه فرهیختگان شنبه 7 اردیبهشت صفحه 16

                                           

مردی تاثیرگذار و فراموش نشدنی

برای بچه های دهه شصتی و متولدین سال­های خمپاره و جنگ و رد موشک­های عراقی، فارغ از همه جبهه بندی­ها و گرایش­های سیاسی که بعدها به آن مبتلا شدند، کیهان بچه­ها و داستان و تصویر سازی­های بی بدیلش معنی و مفهوم دیگری دارد. کتابچه­ی کوچکی که تجسم بخش همه­ی هیجان­ها و خلاها و رویا بافی­ها و کودکی­های نکرده­مان بود. چه کسی آن سال­ها می دانست که اصلأ سردبیر یعنی چه! نویسنده چیست! و یا تحریریه چه صیغه­ای است. کیهان بچه­ها برای ما هدیه خداوند بود که باید می­رفتیم دکه­ی روزنامه فروشی سبزه­میدان و تهیه­اش می­کردیم و خط به خطش را بارها و بارها می­خواندیم. قد که کشیدیم فهمیدم همه­ی آن رویا پردازی ها و هرچه را که خوانده بودیم از فیلتر ذهن امیر حسین فردی نامی رد می­شده و همین کافی بود که در ته ذهنم همیشه به این آدم احساس دین داشته باشم. عکسش را دیده بودم اما از روی عکس نمی شد تشخیص داد سردبیر کودکی­های ما چه خلق و خویی دارد و چقد شبیه پدر بزرگ­های مهربان داستان­های کیهان بچه­هاست. از قضای روزگار سربازی من همراه بود با زمانی که امیرحسین فردی به تازگی مدیریت آفرینش­های ادبی را به دست گرفته بود و همین همزمانی و تغییر و تحولاتی که بعد از آن به وجود آمد، باعث شد که سر از دفتر ایشان در بیاورم و  نزدیک به یک سال و نیم هر روز ایشان را ببینم و هرازگاهی هم خوش و بشی با او داشته باشم...روزهایی که برایم همراه بود با تلخی و گاهأ شیرینی...

آن روزها گذشته و امیرحسین فردی هم دیگر چشم از این دنیایی که چندان هم برایش اهمیتی نداشت بسته و من نمی­توانم در مقابل این واقعیت بی تفاوت باشم که مرد بزرگی از بین ما رفته است. اگر بخواهم ارزش صداقت و شرافت آدم­های آن دوره و آن مرکز را در ذهن مرور کنم بدون شک امیرحسین فردی در صدر این لیست قرار می­گیرد. مردی بی ادعا، صادق، راست­گو، مهربان و عمیقأ مصمم به ارزش­هایی که به آنها باور داشت و اهل مسامحه و نرمش نبود و این در این زمانه­ی پر رنگ و نیرنگ ما، به تنهایی کیمیاست و مثل آن را کم پیدا کرد می­شود. آرامشی که همواره در چهره­ی امیرحسین فردی موج می زد و نگاه پدرانه و بزرگوارانه­ای که به اطرافیانش داشت باعث می شد که بقیه خیلی زود فاصله ها وسِمت ها را فراموش کنند با او احساس رفاقت کنند. هرچند همین نگاه مهربانانه و اعتماد بیش از اندازه به کارکنان، بعضأ باعث حضور و بال و پر گرفتن آدم­های کژاندیشی شد که چون به خلوت می رفتند آن کار دیگر می­کردند و چنان دایره را تنگ کردند که خیلی ها مجبور به ترک آنجا شدند... بگذریم.

با این حال مطمئنم امیرحسین فردی اگر حتی سیاه چمن و اسماعیل و... را ننوشته بود و کتاب­هایش به چاپ­های مکرر هم نرسیده بود و متولی و موسس حوزه هنری و جایزه شهید غنی پور و ... هم نبود،خدماتش در همان مجله کیهان بچه ها و خاطرات رنگارنگی که برای کودکان، دهه شصتی ها ساخت، به قدری بود که حالا از او به عنوان مردی تاثیرگذار و فراموش نشدنی یاد کنیم و فقدانش را ضایعه ای غم انگیز برای جامعه بدانیم. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده‌ای و بینم

همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی

به ره تو بس که نالم، زغم تو بس که مویم

 شده‌ام زناله نابی، شده‌ام ز مویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از خوشم که چنگی بزنم به تار موبی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کویی

*فصیح الزمان شیرازی(رضوانی)

سید محمد ملقب (به فصیح‏الزمان) و متخلص به رضوانى فرزند سید ابوالقاسم فسائى از خطباء و وعاظ و شعراء عصر قاجار و بعد از آن بوده است. وى در سال 1240 شمسى در شهر فسا متولد و در 16 سالگى به اصفهان رفته و دو سال در آن شهر به تحصیل مقدمات پرداخت سپس به قم آمده و ده سال در این شهر مذهبى و علمى تكمیل علوم عقلیه و نقلیه نموده و در بیست و هشت سالگى به تهران مهاجرت و به وعظ و خطابه پرداخت و در دربار ناصرالدین شاه راه یافت و از او لقب (فصیح‏الزمان) گرفت.

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی

دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه این بی سر و ته قصه واهی

*شهریار

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

جناب آقای بلاگفا سلام! ممنون که بعد از مدت ها به فکر افتادی کمی گرافیک کنترل پنل رو جذاب تر کنی و یکی دوتا علامت تیک بزرگ خرکی جای قبلی ها بذاری، اما گویا اینقدر حواست به سر و شکل آیکن ها بوده و از این خلاقیتت سر کیف بودی که بن کل گند زدی به همه چیز و رفته. نه می شه عکس گذاشت نه می شه تغییر سایز داد و نه اصلأ خوشدسته! طبق معمول هم که لینک و آپلود هم فقط از طریق اینترنت اکسپلورر امکان پذیره که البته الان اونم دیگه امکانش نیست. آخه مشتی خدا خیرت بده مگه بیکاری! به جا این کارا مشکل نیم فاصله رو حل می کردی که اینقد فاصله نیفته بین حروف!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم

آخر نه باغبانم شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار

چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم

عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی

زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم

اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به

تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم

بی چون تو همزبانی من در وطن غریبم

گر باید این غریبی گو در وطن نباشم

با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان

من بیش از این اسیر زندان تن نباشم

بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان

گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم

بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار

من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

*شهریار

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها در حال زیر و رو کردن کاغذ و کتاب های قدیمی ام هستم که سال ها پیش به دلیل نداشتن جای کافی در تهران به شهرستان فرستاده بودم شان و مدت ها بود سراغ شان نرفته بودم. هر کاغذ و عکس این مجموعه ی پریشان؛ پرتگاهی است که به گذشته های حالا دیگر دور و خاطرات از هم پاشیده پرتابم می کند. این روزها بیشتر از همیشه دلم برای آن روزهای بی خبری که سنگینی نفس گیر حالا نبود تنگ می شود. عکس هایی که در ادامه می آید، مربوط اند به یکی از سال های پر داستان و پر سفر من، مهرماه سال ۸۳ و جشنواره شعر و داستان قصه جوان(شاخ نبات) که در شهر شیراز برگزار شد. مهرماه ۸۳ یکی دو هفته بود که دانشجوی دانشگاه هنر شده بودم و زندگی پر هیجان و پر سرعتیی را تجربه می کردم. جالب اینکه همزمان با این جشنواره، سومین یا چهارمین جشنواره ی داستان نویسی بانه در آستانه ی برگزاری بود که مسئولان جشنواره بانه به خاطر این جایزه، دو روز اختتامیه را عقب انداختند که من و حسین خدنگ (مدت زیادی است از او بی خبرم) و یکی دو نفر دیگر که در آن جشنواره هم جزء برگزیده ها بودیم به جشنواره بانه برسیم. بلافاصله بعد از اختتامیه شاخ نبات با اتوبوس درب و داغون ۳۰۳ شیراز-کردستان، سمت سنندج راه افتادیم. در این سفر فرصتی دست داد که با شهریار مندنی پور که بُت رویاهای ما بود دیداری داشته باشیم و لحظات ماندگاری را با او ثبت کنیم. برخی از شرکت کنندگان این جشنواره که چهره ی جوان شان در عکس ها مشخص است( علیرضا محمودی ایرانمهر، کرمرضا تاجمهر(دریکوند)، حسین زارعی، شروین شاوزی پور، حسین خدنگ، یاسر اکبریان و ...)

کرمرضا تاجمهر،شهریار مندنی پور،من،حسین زارعی نویسنده مجموعه داستان ادکلن و کپه های خار شتر

عکس ها در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1392ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود
روز به شب نمی‌نشیند

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟

شیفتهٔ تو انس و جان، انس روان کیستی؟

مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای

رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟

چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر

از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟

صید دلم به دام تو، توسن چرخ رام تو

ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟

یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب

هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

بر سر کویت چون سگان هر سحری کنم فغان

هیچ نگویی: ای فلان، تو ز سگان کیستی؟


*عراقی

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شیش سال پیش بود. یک نصفه شب بهاری که نمه بارانی هم می آمد و شهوت پیاده روی را توی سر آدم می انداخت. داشتم خسته و کوفته از یک پیاده روی طولانی بر می گشتم خانه. از سر خیابان اصلی انداختم توی خیابان فرعی، که توی پیاده رو چشمم به جمال این درخت توت نازنین روشن شد. تازه قطعش کرده بودند. تا یک ساعت قبل درخت وسط حیاط یک ساختمان قدیمی بود که چند روزی بود چند کارگر افغانی داشتند خرابش می کردند( الان یک ساختمون پنج طبقه بزرگ با نمای رومی جایش ساخته اند) تاج درخت بزرگ بود و راه نمی داد از پیاده رو رد شوم. راهم رو کج کردم تو خیابان و دوباره انداختم تو پیاده رو. شاید تاثیر باران بهاری بود! تا نزدیکای خانه داشتم به درخت توت بی نوا فکر می کردم و اینکه دورانش با دوران ساختمان قبلی به سر رسیده بود و اول بهاری آواره ی خیابان شده بود (مثل نقش آهو و بچه آهوی فلزیی که به در قهوه ای رنگ ساختمان جوش خورده بود) هر کاری کردم دلم طاقت نیارود. برگشتم. چند دقیقه ای همینطور به درخت نگاه می کردم و فکر می کردم که برای این درخت بی نوا چیکاری می توانم بکنم.... بلاخره تصمیم گرفتم درخت را ببرم خانه اما دست تنها بودم. هرچقدر منتظر ماندم عابری از اون خیابان رد شود فایده ای نداشت. همه خواب بودند. نهایتأ تنهایی آستین بالا زدم و درخت را یک تنه کول کردم و راه افتادم سمت خانه. بلند بود و ناگفته پیدا، سنگین. با هزار بدبختی درخت را آوردم توی کوچه(از پشت سر فقط یک درخت دیده می شد که پا داشت و راه می رفت!) و مشکل اصلی اینکه بعد از آوردنش به کوچه فهمیدم تاج درخت از در ورودی ساختمان ما بزرگتر است و داخل نمی رود. رفتم خانه و با اره برگشتم. تاجش باید قربانی می شد. بریدمش. بعد از اینکه تاجش را بریدم موفق شدم از در داخلش ببرم. اما مشکل فقط ورودی ساختمان نبود. طول درخت از سقف خانه ی حقیرانه ی من بلندتر بود و داخل نمی رفت(زمانی خانه ای آبی داشتم با سقف کوتاه) دو قسمتش کردم و بلاخره موفق شدم داخل ببرمش . تنه کثیف بود و آب خورده. شستشو نیاز داشت. بردمش حمام و با فرچه و شامپو و آب گرم افتادم به جان درخت. کارم که تمام شد تنه را آبکشی کردم و آمدم بیرون. سه روز طول کشید خشک شود. بعد از خشک شد دو سه درجه رنگش روشن تر شده بود. و خلاصه اینکه تمام این سال ها شد همدم من. این قسمتی که در عکس می بینید قسمت بزرگش است. قسمت کوچیکترش هم تبدیل شد به مجسمه مولانا در باد... و نتیجه ی اخلاقی !!!! سر و ته بعضی چیزها را باید بزنی که بتوانی به زندگیت واردشان کنی. همین!

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

امر نمادین، وضعیتی گسسته است نه پیوسته. درست است که زبان(پارول) یک امر نمادین است و حاصل کاربرد سلسله ی نمادهاست اما این ماهیت نماد را به عنوان یک واحد معنایی مخدوش نمی کند. زبانی وقتی زبان می شود که نماد ها را به زنجیره ی پیوسته و منظمی تبدیل کند و کاربر زبانی که قرارداد را یاد گرفته است، به سمت هدف و معنای مشخصی هدایت کند. اما نماد اینگونه نیست. نماد به تنهایی یک واحد معنایی در وضعیت گسسته است، حتی اگر سلسله ی معنایی منظمی در دل خود داشته باشد باز هم گسسته است. مثل یک الکترون که در هسته ی یک اتم در حال گردش است و با وجود تکامل، وضعیت ثابت و تعریف شده ای ندارد. با این تعریف: گاهی به داستان ها و یا شعرهایی بر می خورم که از زور کاربرد نماد و نشانه و کدگذاری متنی و... مخاطب را خفه می کنند. فکر می کنم دلیل دافعه ی مخاطب به این جور متن ها، تلاش نویسنده برای ایجاد پیوستگی نمادها و نشانه ها و ایجاد شبکه ی معنایی برای رساندن مخاطب به معنای پنهان(!!!) در اثرش است. برای من نماد مثل یک تک واژه و یا تک کلمه است و قدرتش را هم از همین قائم به ذات بودن و مستقل بودنش می گیرد. مثل فلاشر دوربینی که فقط لحظه ی ثبت شدن عکس روشن می شود و  فضا را روشن می کند و تمرکز عکاس را به نقاطی از تصویر نشان می دهد. نماد مثل نوری که در عکس ظاهر می شود، معنا را تقویت می کند. پیوستگی نماد با اتفاقی که در قراردادهای زبانی می افتد متفاوت است. فکر می کنم وقتی بخواهیم قراردادهای زبانی را تمام و کمال در میان نمادها برقرار و اجرا کنیم دو اتفاق: الف: یا به یک قرارداد شخصی و نا آشنا می رسیم که برای کسی جز نویسنده قابل درک نیست( مثل تاباندن چند فلاشر در جهت های مختلف درون یک قاب) ب: یا آن قرارداد آنقدر از الگوهای  متعارف زبانی پیروی می کند که تبدیل به یک اتفاق رو و سطحی در سطح زیرین اثر می شود(فلاش زدن در روز) شاید به همین دلیل است که وقتی با این گونه متن ها برخورد می کنیم یا سردرد می گیریم از نفهمیدن! و یا می خندیم به رنگ و لعاب ناشیانه ای  که نویسنده وارد کارش کرده است.

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشار خبرها و گزارش نشست های ادبی شهرستان ها در نیمه سوخته (که غالباً بی ارتباط با خودم و یا نوشته هایم هستند) تنها به این دلیل است که به یاد بیاوریم بجز جمع های ادبی تهران، در جاهایی دیگر هم رویدادها و اتفاقات ادبی هم عرضی در جریان است که سال ها به دلیل دور بودن از پایتخت نادیده انگاشته شده اند. رویدادهایی که از لحاظ کمی و کیفی در سطح بسیار بالایی هستند و شایسته دیده شدن و احترام اند. به شخصه در یکی دو سال اخیر کمتر جایی را سراغ دارم که مانند بچه های پر تلاش شهر رشت با محوریت کیهان خانجانی و یا بچه های پیگیر اصفهان با محوریت سیاوش گلشیری، این این همه نشست ادبی با کیفیت و قابل قبول برگزار کرده باشد. این حجم از تلاش و پویایی هر جا که اتفاق بیفتد قابل ارج و احترام است و فکر می کنم وظیفه ی هر کدام از ما باشد که به فراخور توانی که داریم باید بازتاب دهنده ی فعالیت این دوستان باشیم. نیمه ی سوخته یک صفحه ی ادبی است که تعداد محدودی مخاطب دارد و در این راستا تلاش دارد که به مانند یک رسانه، خبرهای این دوستان را پوشش دهد. 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم

بر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را

حسرت همه دم صید خم قامت پیری‌ست

گل در بر خمیازه بود شاخ‌کمان را

غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهر

با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

عالم همه یار است تو محجوب خیالی

بند از مژه بردار یقین سازگمان را

آسوده روان جاده تشویش ندارند

منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را

ما و سحر از یک جگر چاک دمیدیم

آهی نکشیدیم‌که نگرفت جهان را

دیدار پرستیم مپرس از رم و آرام

پرواز نگاه است تحیر قفسان را

دل جمع‌کن ازکشمکش دهر برون آ

کاین بحر در آغوش گهر ریخت کران را

گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است

منزل بنمایید اقامت‌طلبان را

سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید

بیهوده براین جنس مچینید دکان را

بیدل ز نفسها روش عمر عیان است

نقش قدم از موج بود آب روان را

* بیدل دهلوی

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز یا بهتر بگویم دیشب به دعوت دوستان مان در جایزه داستان کوتاه بیهقی مهمان اختتامیه این فستیوال ادبی در تالار ایوان شمس بودم. دبیر این جایزه بهاالدین مرشدی عزیز است و همکارانش جمعی از دانشجویان سابق دانشگاه آزاد اراک اند که به گفته ی خودشان سال هاست در کنار هم به فعالیت ادبی مشغول اند. دست شان درد نکند زحمت بسیار زیادی کشیده بوند و از آنجایی که ما هم از دور یا نزدیک دستی بر آتش داریم، می فهمیدم که چه لحظات پر استرس و نفس گیری را می گذرانند. از نکات بسیار جالب این اختتامیه حضور چشمگیر مهمانان و شرکت کنندگانی بود که بعضأ از شهرستان های بسیار دور آمده بودند و چه شور و شوقی هم داشتند برای این حضور. نکته ی دیگر و شاید مهم تر این اختتامیه که برای خود من بار نوستالوژی زیادی داشت، بدون حاشیه بودن و صمیمیتی بود که می شد از همان بدو در فضا لمس کرد. یاد سال های نه چندان دوری افتاده بودم که در به در جشنواره ها و جایزه های ادبی بودم و مشتری پر و پاقرص آنها. و نکته ی آخر اینکه چیزهایی در زندگی هست که تا هستند فقط هستند، بعد که زمانش می گذرد فقط افسوس شان می ماند. دلگیر شدن و خوشحال شدن آدم ها وقت جایزه گرفتن، گلایه کردن های نویسنده ها از جایزه نگرفتن، بلافاصله بعد از اهدا جوایز و این آشنایی دادن های آدم هایی که قبلأ شاید یک بار توی فلان جایزه آنها را دیده ای، اتفاقی است که فقط در این جایزه ها می افتد، کمی که بگذرد این شور و شوق ها هم در آدم ها می میرد و سنگینی فضا آدم را می گیرد. دیروز خوشحال بودم که در جمعی فارغ از هوچی گری های ادبی حاضرم و توی دلم می گفتم که کاش خیلی از این بچه هایی که این همه شوق نوشتن و آموختن دارند حالا حالاها کتابی چاپ نکنند و یا اگر کردند در این فضا چاپ نکنند که مثل خیلی از آنهایی که غوره نخورده مویز شده اند، درگیر حاشیه های احمقانه و بی خود این روزها نشوند.

به بهاالدین مرشدی و دوستان پرتلاشش خسته نباشید می گویم و امیدوارم پرقدرت به راه شان ادامه دهند.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روزی است خرم آبادم. شهری همانند تهران پر از ماشین و ترافیک و خیابان و ساختمان های فشرده و کوچه های دراز و نفس گیر، اما با وجود تمام شباهت ها، برخلاف تهران، اینجا هنوز به مفهوم طبیعت نزدیک تر است. مسئله ای که اینجا و یا شهرهای دیگر  را از پایتخت مدرن متمایز می کند، زمان کند و آرامش نسبی است که در فضا موج می زند. چیزی که من آن را بخشی از کارکرد طبیعت می دانم. طبیعت فقط دار و درخت و کوه و رودخانه نیست. اینجا هم همه ی مظاهر شهر نشینی هست اما آدم بیشتر می تواند نور را ببیند، هوا را در ریه هایش حس کند و به خودش به عنوان پدیده ای شگرف فکر کند. آدم بیشتر فرصت می کند به دست هایش به عنوان بارزترین بخشِ «من» نگاه کند و درست و درمان به تک تک سلول های دست و صورتش نگاه کند و ببیند سال تا سال چه تغییری توی چهره اش پیدا شده که تا حالا از چشمش پنهان مانده است. تهران اینگونه نیست. تنش های موجود درفضا و تلاطمی که همواره در آدم ها و محیط موج می زند(صرف نظر از بد یا خوب بودن) آدم را با خودش بیگانه می کند. فراموش می کند این منی که آیت ام، از بین همین سلول ها، این چروک های پنهان دست و صورت و همین گوشت و پی و استخوان دارم نشأت می گیرد... به نظرم همین درک انسان از خود و فضا و این نور فراوان و زمان کند اصلی ترین جلوه ی طبیعت است. برای همین فکر می کنم هر جایی غیر از تهران می تواند بخشی از طبیعت به حساب بیاید. خیابان ها و میدان ها و آپارتمان های اینجا، انگار ادامه ی منطقی کوه ها و رودخانه ها و دشت های سرسبز اند و کمتر به انسان تنش وارد می کنند.

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هرجای این کره ی خاکی موسیقی و نواهای مخصوص به خودش را دارد و بشر در هر کجا با توجه به نیازها و توانایی خود دست به ابداع و تولید موسیقی (که عمدتأ ریشه ی آیینی و اسطوره ای دارند) زده است. نواها و سرودهای فلکلوریک مناطق مختلف دنیا معمولأ سرمستانه و شادخوارانه هستند و در تلاشند که روی تلخ هستی را روکشی از شادی و سرخوشی بکشند. اما اکثر موسیقی ها و نواهای مربوط به لرستان (که از قضا ریشه ی آیینی و اسطوره ای هم دارند) سرشار از حزن و اندوه و غم اند و به نظر بسیار خلاف آمد کارکرد موسیقی در دیگر مناطق ایران( و شاید دنیا) است. اینکه چرا در میان لرها این همه موسیقی عاشقانه و حماسی و اجتماعیِ با مایه ی حزن و اندون گره خورده است شاید سوال تازه ای نباشد و احتمالأ دم دستی ترین جواب به این سوال این است که چون این مناطق در بین کوه های سر به فلک کشیده محصور اند، به طبع آن مردمش هم بیشتر در خود فرو رفته اند و غمگین تر وافسرده تر از بقیه ی جاهای دنیا هستند. این جواب ممکن است تا حدودی درست باشد و اقلیم خودش را به موسیقی لرستان تحمیل کرده باشد اما با این تفسیر آیا ساکنین هیمالیا و آلپ و آند و... همگی آدم های غمگین و دردمندی هستند و موسیقی شان برابر با سوگ سرایی و مویه سرایی است!؟ آیا هرجا کوهستانی باشد غم هم به سراغ آدم هایش می آید؟ با این حساب ساکنین کویر و دریا باید شاد باشند و از صبح تا شب بزنند و برقصند و دردی نداشته باشند. می دانیم که اینگونه نیست. مدتی است دارم با این موضوع کلنجار می روم و هرچند ناقص اما سعی می کنم به پاسخ قانع کننده ای حداقل برای خودم برسم. موسیقی لرستان بزرگ(شامل لرستان، چهارمحال بختیاری، کهکیلویه بویراحمد، قسمت هایی از همدان، اراک، ایلام، خوزستان و ...) پر است از این آوازهای حزن  انگیز. تحلیل شخصی من این است که این حزن و اندوه نه به خاطر محصور بودن آدم ها و محدودیت افق دیدشان اتفاق افتاده است بلکه این زخمی است که سال ها کوچ و خانه به دوشی بر روح و ناخودآگاه مردم لرستان وارد ساخته است. عشق در گذر،  زندگی در گذر،مردگان در گذر، خوشی درگذر و آدم ها درگذر...در چنین فضایی غیاب و فاصله، حضور پدیده ها را شدت می بخشد. تا وقتی پدیده ها فقط در عین اتفاق می افتند، قابل کنار آمدن و حتی رفع شدن هستند اما جدایی، فاصله و فصل، در زندگی این مردم، نه تنها بعد فیزیکی و عینی بلکه بُعد ذهنی آشکار تری دارد. وقتی یار در کنار نباشد، در ایلی دیگر در میان مردمی دیگر همزمان دارد فرسنگ ها فرسنگ از تو دور می شود (تو بدیر و مو بدیر کو وسته مونه، ای خدا طاقت بده دل هرده مونه) مرده ای که می میرد دیگر نمی تواند با زنده ای که دائم در کوچ است همراه شود است (یی گلی مین مالمون بی رد به غریبی ای دل ای دل ای دل) و... همه ی این ها کافی است که فقدان حضور فیزیکی هر پدیده، حضور ذهنی آن پدیده را هزاران برابر شدت ببخشد. کوچ این پدیده ی گاه شوم، گاهی جدایی و تجدید دیدار ها را به ابد انداخته است. کسانی که لرستان را زیسته باشند، خبر از قبور(چوک) غریبانه و بی نام و نشانی دارند که فقط با چند سنگ قلوه ی دور چین نشان شده اند و نشان از ایلی دارند که روزگاری از آنجا گذشته است و مرگی نابهنگام و قبری گمنام که برای همیشه بر جا مانده است... این افسانه نیست، حقیقت است که دختران کوچ نشینی بوده اند که بعد از ازدواج، برای همیشه از ایل خود دور افتاده اند و هرگز دیگر ایل پدر و اجدادشان را پیدا نکرده اند. می شناسم پیرزنی را(در یکی از روستاهای اطراف بروجرد) که بعد از چند نسل توانسته نشانی از خانواده ی پدری خود(در خرم آباد) پیدا کند و این یعنی فاجعه بارترین اتفاقی که برای یک انسان زنده ممکن است بیفتد. این یعنی بدترین قسمت از زندگی خانه به دوشی مردمانی که ارزش در کنار هم بودن را به واسطه ی همین غیاب مداوم، عمیقأ درک کرده اند و رفتن یک نفر از زندگی شان مساوی بوده با از دست رفتن همیشگی او..(چی کبوتر جهی تیرخَرده به بالم ببینُم سرکلک تاهی بنالم) موسیقی حزن آلود مناطق لر نشین موسیقی فقدان است برای همین است که با همه ی موسیقی های حزن انگیز دنیا فرق دارد و وقت شنیدنش مو بر بدن آدم سیخ می شود.

آور بهارن او تیلیت، سی چی وا دشت جونم هر شو می بارن

تا گل سور بهارم بی خزونه، بی تو سیم هر گلی اون خار زمونه

هرجا تی به رهت می بَنوم، دل ز تیات نی کنم ای سرو نازم

داغ دلم چی لاله ی سور، میل تو داره آور بهارم سی چه نی باره

پ ن :اشعار محلی بالا از سرودها فلکلوریک لری بختیاری هستند و ممکن است در گویش های مختلف اندکی متفاوت باشند

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

در دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن به کویت در آرزوی رویت

دانسته‌ام ولیکن خون خوار ناگزیری

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان

گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت

آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

آن کو ندیده باشد گل در میان بستان

شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان

می‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی

ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان

ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه

رندی روا نباشد در جامه فقیری

* سعدی جانان

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس ها مربوط است به مرداد ماه سال ۸۵ و اختتامیه چهارمین جشنواره سراسری داستان کوتاه دورود. ویژگی ممتاز این آدم های توی عکس، شور و اشتیاق شان به داستان نویسی و توی جمع بودن است. شوری که آن سال ها با وجود همه ی مشکلات، ما را توی این شهر کوچک(دورود) گرد هم آورده بود. شوری که هنوز هم توانایی این را دارد بسیاری از این آدم ها را جمع کند. ماجرای اسکان مرد ها (من، خلیل رشنوی، کرمرضا تاجمهر و محمد غلامی) در رستوران هتل شهرداری دورود هنوز هم برایم عجیب و غیر قابل باور و البته شیرین و خاطره انگیز است. شاید در مجالی دیگر در این مورد نوشتم. مع الهذا این عکس ها سال ها بود در کشوی میزم خاک می خورد. اینجا گذاشتم شان که شاید گوشه ای از حس و حال اوایل جوانی ما منتقل شود.

از راست: زیبا آزادی-کاملیا کاکی-سارا جهان آرا-کرمرضا تاجمهر-آیت دولتشاه-...-محمد حسن شهسواری(به همراه محمدرضا گودرزی داوران این جایزه بودند)-...

بدون ترتیب: محمد رضا گودرزی-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-طاهره اسکندری-کاملیا کاکی-پری موسوی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی-سارا جهان آرا و...

حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد

بدون ترتیب: کوروش رشنو-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی و...

محمد غلامی-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-آیت دولتشاه-...حمید پارسا-...

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

از تمام شخصیت های کارتونی دوران کودکی، برخلاف خیلی های دیگر، نوستالوژی های من حول محور یک شخصیت گمنام یا شاید کمتر شناخته شده کارتونی می گردد. آن شخصیت هم کسی نیست جز آقای ملخ در کارتون نیکو. من شیفته ی دست های اضافه ی آقای ملخ بودم، چهار دست داشت و همزمان می توانست چند کار را با هم انجام دهد. همیشه یک تصویر از آقای ملخ یادم می آید که داشت با یک دست آب می خورد، با دست دیگرش غذا و دو دست دیگرش که آزاد بودند را تکان می داد و با یک نفر صحبت می کرد. عاشق این همزمانی و استقلال حرکت دست هایش بودم. هر بار آقای ملخ را می دیدم ناخودآگاه به دست هایم نگاه می کردم و آرزو می کردم که من هم چندتا دست داشتم شاید بتوانم کارهایم را با هم انجام دهم. این شاید یک پیشگویی بود برای ناکامی های آینده و حسرت انجام ندادن کارهایی که به خاطر محدودیت های فیزیکی و نداشتن تمرکز موفق نشدم برای شان وقت بگذارم. کاریکاتور، موسیقی،منبت کاری، معرق و... دلم می خواست چندین دست و پای اضافه داشتم و ذهنی که بتواند همه ی این دست و پاها را جداگانه کنترل کند. دلم می خواست ده ها دست داشتم. یک دستم مدام می نوشت، آن یکی فقط حجم می تراشید. دست دیگر را می گذاشتم برای کارهای روزمره. دست دیگرم ساز می زد، آن یکی می رقصید، یکی دیگر نقش می زد، با دستی گیج گاهم را فشار می دادم، دستی دیگر زیر چانه ام را می گرفت، دستی مدام صدای تقه ی مفصل هایم را در می آورد،یک دست را می گذاشتم برای گِل مالیدن. اگر دستی بیکار بود مجبورش می می کردم کاری انجام بدهد و به ریش این دست های محدود و این ذهن محصور می خندیدم... 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

من کیسه ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال باز گفتم  دعا کرد و گفت خداوند این سخت نیکو کرد و شنودهام که بو الحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی بردند و پس از نماز کس فرستاد و قاضی بو الحسن و پسرشرا بخواند و بیامدند بونصر پیغام سلطان به قاضی رسانید بسیار دعا کرد و گفت این صلتفخر است پذیرفتم و باز دادم که مرا بکار نیست و قیامت سخت نزدیک است حساب ایننتوانم داد و نگویم که مرا خست در بایست نیست اما چون بدانچه دارم و اندک است قانعموزر و بال این چه بکار آید بونصر گفت ای سبحان اللّه زری که سلطان محمود به غز و از بتخانه ها بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن آن قاضی همی نستاند گفت زندگانی خداوند دراز باد حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوه ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیدهاست که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست علیه السلام یا نه من این نپذیرم و در عهده ی ایننشوم گفت اگر تو نپذیری به شاگردان خویش و به مستحقان و درویشان ده گفت من هیچمستحق نشناسم در بست که زر بدیشان توان داد و مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد به هیچ حال این عهده قبول نکنم بونصر پسرش را گفت تو از آن خویش بستان گفت زندگانی خواجه عمید دراز باد علی ای حال من نیز فرزند این پدرم کهاین سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات ویبدانسته واجب کردی که در مدت عمر پیروی او کردمی پس چه جای آنکه سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقف و پرسش قیامت بترسم که وی می ترسد و آنچه دارم از اندک مایهحطام دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم  بونصر گفت للهدر کما، بزرگا که شما دو تناید و بگریست و ایشان را باز گردانید و باقی روز اندیشه مند بود و ازین یاد می کرد و دیگر روز رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد امیر بتعجب بماند و چند دفعت شنودم که هر کجا متصوفی را دیدی یا سوهان سبلتی را دام زرقنهاده یا پلاسی پوشیده دل سیاهتر از پلاس بخندیدی و بونصر را گفتی چشم بد دور از بولانیان

* تاریخ بیهقی تصحیح علی اکبر فیاض

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن برای من رنگ و بو و جلوه ی جداگانه از بقیه ی ماه های سال دارد. بهمن یعنی درد. یعنی زخم. یعنی روزهایی که به هر دری می زنی که زودتر بگذرند و نمی گذرند و می گذرند و چه کشنده می گذرند. شک دارم در باقی مانده ی عمر بتوانم از این تروماهای لعنتی بهمنی فرار کنم. 7بهمن دوران سر خوشی ده، یازده... روزهای دلواپسی، بحران و انتظار و انتظار و انتظار... و خاطره ی زجری که از این روزها باقی مانده است. زخم این روزها هرگز خوب شدنی نیست. هرچقدر هم که بخواهم از این روزها فرار کنم بلآخره یک شیء، یک بو، یک حرف، یک اسم، یک واژه ی لعنتی هست که ته تهش دوباره همه چیز را رو بیاورد و رو می آورد و رو می آورد و پدر در می آورد...کی می شود گل نبی، سید خندان، ترکمنستان، ملک، ملک پیچ شمران، فردوسی، کوشک را فراموش کرد...خدا می داند.

دوست شاعرم امین روشنی شعری دارد با این مضمون که اگر حافظه یاری کند اینجا می نویسم.

برگرد

نه اینکه دلم برایت تنگ شده باشد

خنجرت جا مانده، نمی گذارد تکیه بدهم

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز سه چهار ساعت طول خیابان انقلاب از چهارراه ولیعصر تا جمالزاده را پیاده قدم زدم و به هر کتابفروشی ای که سر راهم ظاهر شد سرک کشیدم و کتاب ها را ورق زدم(فقط ورق زدم نخریدم!) ویژگی خاصی که کتابفروشی های خیابان انقلاب را از بقیه جاها جدا می کند، آشفتگی، کثیفی، بحران، سرعت و روح پر تنشی است که در این محدوده موج می زند و ناخودآگاه آدم را در بر می گیرد. این روح خوب یا بد نیست فقط یک ویژگی است و  همین ویژگی است که سال های سال است انقلاب را سر پا نگه داشته است. چیزی که به شدت در این محدوده خودنمایی می کند، تغییر مفهوم کتاب(البته استثناء همیشه هست) از مفهوم  لوکس و روشنفکری به مفهوم کالا و شیء ضروری و مبادله ای است. این تغییر مفهوم شاید به دلیل حجم کتاب های تخصصی و درسی و کمک درسی است که در این محدوده فروخته می شوند که کتاب را به یک مسئله ی بسیار جدی و حیاتی بدل کرده است. در این محدوده پیدا کردن کتاب، خرید آن و تبلیغ و فروشش یک ضرورت است. جارچی ها بدون وقفه با صدای نکره و گوش خراش شان جار می زنند و با مقوا های کمک درسی و خرید بن... مدام نویز ایجا می کنند و همه را تشویق به دخول به کتابفروشی ها می کنند.دانشجوها، استاد ها، محقق ها و ... برای تهیه کتاب مورد نظرشان مدام در حال رفت و آمدند و از این کتاب فروشی به آن کتابفروشی مراجعه می کند بدون اینکه توجهی به هم داشته باشند. کتابخرهای خیابان انقلاب تشنه اند، سرسختند، خستگی ناپذیرند و تمام زورشان را می زنند که هر طور شده کتاب دلخواه شان را پیدا کنند و اگر به هر دلیل موفق نشوند آن را پیدا کنند کلافه می شوند و به قولی توی پرشان می خورد. قیمت کتاب خیلی بحث مشتری ها نیست و بیشتر ضرورت است که تعیین کننده فروش کتاب است تا قیمت پشت جلد و حجم آن. این روح (کالا شدگی) به خاطر سال ها قرابت کتاب ها و کتابفروشی های کابردی و درسی با کتاب های هنری و کتاب هایی که جنبه ی تفننی تر دارند، در هم ادغام شده است. زیادند کتابخرهایی که با لیست هایی که معلوم است کسان دیگری نوشته، بی تابانه دنبال کتاب های بزرگ علوی و هدایت وآل احمد و.. می گردند و به هر کتابفرشی ای سر می زنند و سوال تکراری شان را می پرسند( آقا 53 نفر بزرگ علوی رو داری؟ آقا بوف کور هدایت رو داری؟ آقا...آقا...) و آخر سر دمغ از کتابفروشی بیرون می آیند. خریدارهای این محدوه همانقدر در  تهیه هر چهسریع تر بوف کور و زنان مریخی مردان... جدیت دارند که در تهیه کتاب ارگونومی و... جدیت دارند. کتابفروشی های راسته ی کریمخان و شهر کتاب هایی که حالا دیگر تقریبأ همه جا هستند، اکثرأ دلنشینند، فضای آرامی دارند، تخصصی اند و آنقدر سیستم و چیدمان قفسه های شان درست است که تقریبأ مشتری نیازی به راهنمایی خاصی ندارند. دنیای این کتابفروشی ها کُند است. اکثر مشتری ها مایلند پروسه ی پیدا کردن و خرید کتاب تا حد ممکن طول بکشد و به اصطلاح با کتاب لاس بزنند و بیشتر در فضا باشند. این فضای آرام و دلنشین امتیاز بسیار بزرگی است اما جارچی های انقلاب، هیاهوی انقلاب، دست فروش های انقلاب و تنه زدن ها و تنه خوردن های خیابان انقلاب روح این خیابان اند. پیاده روها و کتاب فروشی ها و هرج و مرج انقلاب خاطره ای است از آنهایی که روزگاری در دانشگاه تهران، دانشگاه هنر، صنعتی شریف، هنر و معماری و... درس خوانده اند و دانشجو بوده اند و همین حول و ولاها را برای تهیه کتاب تجربه کرده اند. کاغذ دیواری های جرم گرفته ی کتابفروشی ظهوری، گرد و خاک شناور در پاساژ صفوی و قفسه های درب داغون نشر مروارید و کتاب زمان و خوارزمی هویت چند نسل از دانشگاه رفته ها و با سوادها و کتاب خوان هایی است که روزی رویاهای بزرگی در سر داشته اند. روح آشفته ای که با تمام لوکس بودن و تازگی انتشاراتی مانند مولی و نیک و... باز هم به آنها منتقل شده است. در هر خیابان خلوتی می شود ساعت ها قدم زد و از سکوت آن لذت برد اما شکوه خیابان انقلاب در شلوغیش است و  بدون ازدحام جمعیت و آشفتگی هیچ حسنی ندارد.

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را

هرکس نمی‌شناسد آواز آشنا را

از طاق و قصر دنیاکز خاک وخشت چینید

حیف‌است پست‌گیرید معراج پشت پا را

چشم طمع مدوزید برکیسهٔ خسیسان

باورنمی‌توان داشت سگ نان دهد گدا را

روزی‌دو زین بضاعت‌مردن کفیل‌هستی‌ست

برگ معاش ماکرد تقدیرخونبها را

در چشم‌کس‌ نمانده‌ست‌گنجایش مروت

زین خانه‌ها چه مقدار تنگی‌گرفت جا را

از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم

آخرهجوم مطلب شست ازعرق حیا را

جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست

صرف بهار ماکن رنگی زگل جدا را

تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن

گردون بی‌مروت برماگماشت ما را

آهم‌ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت

پستی‌ست‌گر خجالت شبنم‌کند هوا را

بیکاری آخرکار دست مرا به خون بست

رنگین نمی‌توان‌کرد زین بیشتر حنا را

دست در آستینم بی‌دامن غنا نیست

صبح است با اجابت نامحرم دعا را

از هرکه خواهی امداد اول تلافی‌اش‌کن

دستی گر نداری زحمت مده عصا را

خاک زمین آداب‌گر پی سپر توان‌کرد

ای تخم آدمیت بر سرگذار پا را

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم ها سطوح تراش خورده و هندسی نیستند. بالا و پایین دارند، زشت و زیبا دارند، روزهای خوب و بد دارند. اینکه فکر کنیم همه باید همان جوری باشند که ما فکر می کنیم درست است کژاندیشی و دیکتاتوری محض است. بعد با همین تفکر می خواهیم با جهان پیرامون روبرو شویم. جمع اضداد است نمی شود. جایی با برداشت ما همخوانی ندارد به هم می ریزیم و دست به انتحار می زنیم. همه به ظاهر می خواهند و دوست دارند دیگران خودشان باشند اما به واقع اینطور نیست. من های واقعی گاهی لبه هایی به شدت برنده و تیز دارند. گاه تلخ اند گاه زننده اند و به ندرت زیبا. شوخی بردار نیست آدم است، نباید انتظار یک ربات فرهیخته را از آدمی که از گوشت و خون و اعصاب تشکیل شده داشت. عادلانه نیست.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

...معنای این همه سکوت چیست!؟
من گم شده‌ام در تو، یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آن روز
از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش...

 

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از معضلات آزار دهنده ای که فضاهای ادبی و جمع های داستانی همواره با آن روبرو هستند، محدود بودن آدم های درگیر با آن است. سینما و تئاتر و تا حدودی شعر، کمتر با این مشکل روبرو هستند و در جذب نفرات جدید(به عنوان یکی از فاکتورهای ایجاد شادابی و تزریق افکار تازه) موفق تر عمل کرده اند. متاسفانه فضای ادبیات داستانی بسیار بسیار در این زمینه کم توفیق بوده و هر روز دایره ی آدم هایش بسته و بسته تر از قبل می شود. مهمترین خسرانی که این بسته بودن فضا در پی دارد، تکراری شدن آدم ها و حرف ها و ایده ها در بین آنهاست و به طبع آن مهم شدن مسائلی است که اساسأ مهم نیستند و جز دور کردن آدم ها از هدف اصلی شان بازخوردی در پی ندارند. متاسفانه این بسته بودن فضا با کم رونق شدن و از سکه افتادن هرروزه ی ادبیات مدام بیشتر و بیشتر می شود و نویسنده ها تبدیل به تنها مخاطبان یکدیگرند شده اند. در این فضا و شرایط نباید دنبال یک ایده ی نو و تکان دهنده بود و تقریبأ بعد از مدتی همه ی فعل و انفعالات دیگران قابل حدس می شود. مقصر کیست و یا چه عاملی باعث این اتفاق شده است را به درستی نمی دانم اما با مقایسه ی فضاهای ادبی با دیگر فضاهای هنری می شود به نتایج جالبی رسید. در ایران هرساله جشنواره ها و فستیوال ها و سمپوزیوم های بیشماری به بهانه های مختلف برگزار می شود و تا جایی که می دانم تئاتری ها و سینمایی ها یکی از مهمترین دغدغه هایشان حضور در این جشنواره هاست و گاه برای فرارسیدنش روزشماری می کنند حتی اگر با سیاست های کلی آن موافق نباشند. اما بجز این، یکی از مهمترین و جذاب ترین اتفاقاتی که برای این فضاها وجود دارد، بخش های جنبی و کارگاهی ای است که به مناسبت فرارسیدن جشنواره ها، هرساله اتفاق می افتد. از مهمترین این اتفاقات جنبی، برپایی ورک شاپ ها و کارگاه های آموزشی و عملی کوتاه مدت و چندروزه ای است که معمولأ در حاشیه ی جشنواره هایی مانند تئاتر فجر و تئاتر دانشجویی و تئاتر تجربی و... اتفاق می افتد. این کارگاه ها علاوه بر بار علمی و آموزشی شان، چندخصوصیت بسیار شاخص دارند که گاهی از خود جشنواره هم مهمتر به نظر می رسد، از جمله:

1-    جذب نفرات جدید و پویایی فضا با توجه به جذابیت ذاتی این گونه کارگاه ها و سهل الوصول کردن ورود به فضاهای خشک و جدی

2-  انتقال بی واسطه و بسیار سریع و کاربردی بخشی از تجربیات آدم هایی که در این عرصه حرفی برای گفتن دارند

3-  بنا بر کوتاه بودن این دوره ها، زمان تبدیل این تجربیات به کار عملی در آثار شرکت کننده ها بسیار کوتاه است و خیلی زود می شود خروجی کارگاه را دید

4-  آدم ها مجبور می شوند به شیوه های شخصی خودشان برای تولید هنر فکر کنند

5- آدم ها مجبور می شوند که به شیوه های جایگزین که گاهأ از شیوه ی شخصی خودشان بهتر جواب می دهند هم فکر کنند

6- ایجاد نزدیکی و صمیمیت عمیق بین اعضاء و شرکت کننده ها. این صمیمیت در انجام تیم ورک ها و حرکت های صنفی و گروهی آینده بسیار تاثیر گذار است

7- آموزش تنها محدود به شخص مربی کارگاه نمی شود. در این ورک شاپ ها هر فرد به عنوان یک ایده پرداز عمل می کند و به تعداد هر عضو، می تواند ایده به کارگاه تزریق شود

8-  شکستن خود به معنای تعریفی تثبیت شده که هر هنرمند از خود دارد

شاید این ابهام پیش بیاید که این کارها تنها به درد مبتدی ها و کسانی می خورد که تازه می خواهند وارد این فضا بشوند و کسانی که تجربه ی کافی دارند نیازی به این کارگاه ها ندارند. خود بنده به شخصه خیلی از ورک شاپ ها و کارگاه های تئاتری و نمایشنامه نویسی را به خاطر دارم که استادان دانشگاه هم به عنوان شرکت کننده دوشادوش دانشجوها در آن حضور داشته اند و سعی کرده اند از آن به عنوان یک فرصت طلایی برای جمع آوری ایده به آن نگاه کنند.

و اما همه ی چیزی که در بالا عنوان شد، تنها یک نمونه از اتفاقات بسیار فراوانی است که در فضاهای هنریِ غیر ادبی اتفاق می افتد. بدون شک خیلی عوامل دیگر هم در این ایجاد پویایی و شادابی فضا دخیل هستند که نیاز به پژوهش و بررسی دارند. مطمئناً ادبیات داستانی هم با توجه به پتانسیل های موجود خود می تواند به پیشنهادات تازه ای برای بهبود این فضا بیندیشد اما در حال حاضر و از آنجایی که آدم های موجود در این فضا غالبأ حاصل همین اندیشه ی انفعالی هستند، هر صدای تازه ای محکوم است به شکست. امید که اینگونه نباشد.

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم

مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم

*هاتف اصفهانی

+ نوشته شده در  سی ام دی 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

سایت مدومه

سایت مدومه یکی از سایت های بسیار جدی و پرکار ادبی است که بعد از یک دوره  غیبت طولانی، دوباره به آغوش اینترنت برگشته است. مدومه حاصل  تلاش بی وقفه حمیدرضا امیدی سرور است که همواره با مقالات و ترجمه های دست اولی که در اختیار مخاطبانش قرار داده، نقش مهمی در ارتقاء سطح فضاهای ادبی مجازی داشته است. مطمئنأ وبلاگ و وبسایت ادبی این سال ها کم نبوده و خیلی های دیگر هم تلاش کرده اند اما چیزی که مدومه را نسبت به دیگر سایت های ادبی خاص می کند، تمرکز بر روی مطالب دست اول و فاخر و جدی ادبی است. به شخصه فکر می کنم کار ادبی مفید انجام دادن یکی از مظاهرش همین سایت است و اگر روزهای متوالی هم آپ دیت نشود، باز هم به عنوان یک مجله ی پرمغز می توان به آن رجوع کرد. متاسفانه رویکرد بازنشری و لینک دادن افراطی بسیاری از سایت های ادبی (بجز مواردی انگشت شمار، مانندکتابخانه ی مجازی سایت خوابگرد) باعث می شود که در دراز مدت هیچ اثری از این سایت ها باقی نماند و اگر روزی به هر دلیل گردانندگان آنها موفق به بروز رسانی آنها نشوند، برای همیشه از خاطره ی جمعی پاک شوند. البته ناگفته نماند که این سایت از لحاظ گرافیکی چندان برای مخاطب اینترنتی جذاب نیست و شبیه مجله ی بخارا در مجلات کاغذی به نظر می رسد. امیدوارم این سایت که عملکرد آن می تواند الگوی مناسبی برای دیگر سایت های ادبی باشد، با پیگیری و درایت آقای سرور ضمن جذابتر شدن فضای بصری آن، دیگر دچار غیبت طولانی و حذف آدرسش از اینترنت نشود.

+ نوشته شده در  سی ام دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به نظر من یکی از مهمترین جذاب های فیلم های شاخص تاریخ سینما، پررنگ بودن بُعد مطالعات فرهنگی در آنهاست. این فیلم ها جدا از قصه های معمولأ جذاب و روایت شسته رفته و بازی های جاندار و کارگردانی فکر شده و خوش ساختی که دارند، از آنجا که دوره ای از تاریخ معاصر را به صورت زنده و عینی نشان می دهند دارای ارزش ویژه ای هستند. از این نظر فیلم های سوررئالیست و اکسپرسیونیستی و مفهومی و فیلم های از این دست کمترین ارزش را دارند و تنها می شود به عنوان یک برساخت هنری به آنها رجوع کرد، اما فیلم های رئالیستی و نئورئالیستی و نوار و فیلم های نزدیک تر به واقعیت اجتماعی، بهترین منبع مطالعات فرهنگی و اجتماعی به حساب می آیند و فکر می کنم هنوز که هنوز است باز هم هم قدرت جذب مخاطب را داشته باشند. پیشنهاد خود بنده به عنوان منبع مطالعات فرهنگی، دوره ی سینمای ناطق تا تکنیکالرهای اولیه(دستی) است. فیلم های رنگی به خاطر آشنایی بی واسطه عناصر بصری شان، انگار آن جایگاه دست نیافتنی و غیر قابل تصورشان را از دست می دهند و به نظر من تنها جذابیت شان در داستان گویی بسیار محکم است تا چیز دیگری. شاید برای همین است که در این دوره سینمای وسترن رونق می گیرد! چون مخاطبی که در دوره های قبل مجبور بوده عناصر دیگر فیلم را(مانند صدا، رنگ، ساخت ابعاد دیگر فیلم و...) را با ذهن کاوشگر خود بسازد، مجددأ موفق به کشف فضاهای نامکشوف و بیگانه بر پرده ی سینما می شوند و سینما هم می توانند تخیل برانگیزی و حس رویارویی با فضاهای عجیب و غریب را دوباره برای مخاطب احیا کند. به شخصه فکر می کنم بیشتر جذابیت فیلم های قبل انقلابی برای خیلی از ماها به اهمیت همین بخش بر می گردد تا چیز دیگری. نسلی که زندگیش از این دوره دوپاره شده است و خیلی از جوان های انقلاب ندیده، کنجکاوند که بدانند قبل از این دوره مردم کوچه و بازار چطور زندگی می کرده اند و چه چیزهایی از دست داده اند و در عوض چه چیزهایی به دست آورده اند. کسی را سراغ ندارم که بعد از دیدن یک دوره فیلم فارسی به فغان سر تکان ندهد که ببین قبلأ چی بودیم الان چی هستیم! جدا از این مسئله دیدن فیلم های تاریخ سینما، همواره با مفهوم پوچی برای مخاطب همراه بوده اند. هنگامی که مخاطب می بیند چندین دهه قبل از او (که جهان هنوز شکل آشنای امروزی را دارد) همه چیز با این تکامل وجود داشته و بدون او هم نظم و پیچیدگی های اجتماعیی (که فکر می کند محصول بشر حال حاضر است) به همین قدرت وجود داشته اند، ناخودآگاه دچار ترس و استرس و نهایتأ پوچی می شود... 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیشب فیلم My Week with Marilyn را دیدم و بعد از مدت ها یک سوتی جالب از آن گرفتم. این فیلم در واقع بازخوانی خاطرات جوانی کالین کلارک است که در سمت دستیار سوم کارگردان، مدتی را با مرلین مونرو می گذراند و در طول این مدت رابطه ی نزدیکی با او پیدا می کند و... و البته آن طور که واضح است در نهایت به صدمه دیدن کلارک جوان ختم می شود. فیلم خوش ساختی است و مخصوصأ برای نوستالوژی بازها و طرفداران مونرو دیدنش صفایی دیگر دارد. اما سوتی فیلم! با توجه به زمان ساخت فیلمی که مونرو در آن بازی می کند، قطعأ فیلم برداری کار آنالوگ است و روی فیلم های 35 میلیمتری ضبط شده است. فرایند ظهور فیلم های 35 میلیمتری کار بسیار پیچیده و زمانبری است(دقیقأ مثل ظهور فیلم دوربین های عکاسی آنالوگ اما حساس تر و پیچیده تر از آن) و این فرایند در خوش بینانه ترین حالت، معمولأ چند روز طول می کشد(اصلاً گیرم چند ساعت!) در یکی دو سکانس از فیلم که کارگردان آن فیلم(لارنس الیویر) از بازی جذاب مونرو به وجد آمده است، با هیجان فرمان کات می دهد و به تیم تصویر برداری می گوید( خیلی خوبه! فیلمو بازبینی می کنیم!) در صورتی که در فیلم برداری آنالوگ این کار غیر ممکن است و تنها در تصویر برداری دیجیتال است که امکان مانیتورینگ و پخش بلافاصله ی تصویر برداشت شده وجود دارد. حال اینکه در هالیود بر خلاف اکثر کشورهای جهان، هنوز هم خیلی از فیلم های بزرگ ۳۵ میلیمتری ساخته می شوند و طبعأ برای سازندگان فیلم اطلاعات پیش پا افتاده ای به حساب می آید. اما این دیالوگ چطور از این فیلم سر درآورده خدا عالم است!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

هفته ی پیش فیلم Immortals را دیدم. فیلمی که برای تئاتری ها مفهوم فراتر از چیزی که در فیلم اتفاق می افتد دارد. در Immortals(نامیرا یا جاودانگی) خدایان یونان باستان زئوس و آتنا و ... یکباره جان می گیرند و به صورت عینی در تصویر ظاهر می شوند. الحق و النصاف از لحاظ بصری و رنگ بندی و ترکیب بندی صحنه، این فیلم یکی از جذاب ترین فیلم هایی بوده که با محوریت اسطوره ها دیده ام. داستان فیلم هم که طبق معلوم یک ایده ی دستمالی شده اما کارآمد! آدمی معمولی که در مسیر قهرمانی قرار می گیرد و نهایتأ با تن دادن به تقدیری که خدایان برایش در نظر گرفته اند و حمایت از پلیس(دولتشهر ) به جرگه ی خدایان در می آید. اما کشف اصلی من چیزی خارج از دنیای فیلم است. چند روز بود ناخودآگاه به کلمه ی Immortals فکر می کردم و بدون اینکه متوجه معنای آن باشم به شباهت واژی آن با واژه ی مُردال= مُردار فکر می کردم. بعد متوجه شدم که معنی واژه ی Mortals همان فانی بودن و مردگی است. واژه ی مُردال تقریبأ در غرب کشور واژه ای مرسوم و فراگیری است. این واژه علاوه بر معنی اول خود (مرده) معنی ضمنی دیگری هم دارد که به صورت کلمه ی توهین آمیز و کنایه آمیز به کار می رود و آن عبارت است مُردال به معنی نزار شدن و نجس شدگی است. حال اینکه معمولأ در باور عامه کفار و آدم های بی دین و شیطانی را نجس می دانند. به عبارت دیگر می توان اینطور گفت که تحت حمایت خدایان(خدا) بودن به معنی جاودانگی است و در غیر این صورت محکوم است به مردگی و مُردال شدگی. حرف آخر اینکه با وجود شباهت واژه Mortals به واژه ی مُردار در زبان فارسی، اما از لحاظ معنایی مُردال در گویش های غرب کشور به شدت شبیه آن چیزی است که در مفهوم تقدس و نجس شدگی در تقریب و دوری بشر از خدا و خدایان اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

من عاشق و دیوانه و مستم چه توان کرد؟

می خواره و معشوق‌پرستم، چه توان کرد؟

گر ساغر سی روزه کشیدم چه توان گفت؟

ور توبهٔ چل‌ساله شکستم چه توان کرد؟

گویند که رندی و خراباتی و بدنام

آری به خدا این همه هستم، چه توان کرد؟

من رسته‌ام از قید خرد، هیچ مگویید

ور زان که ازین قید نرستم چه توان کرد؟

برخاستم از صومعهٔ زهد و سلامت

در کوی خرابات نشستم، چه توان کرد؟

عهدم همه با پیر مغان‌ست، هلالی

گر با دگری عهد نبستم، چه توان کرد؟

 *شعری از هلالی جغتایی

(بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» معادل ۹۳۶ هجری قمری ضبط کرده‌اند.)

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین هم اندیشی شورای عالی نویسندگان با حضور بیش از پانصد نفر از نویسندگان ادبیات داستانی در سالن همایش سران غیر متعهد ها برگزار شد.  در ابتدای این نشست که به بهانه ی دوازدهمین سالگرد احمد شاملو و با یاد و خاطره ی نویسنده ی فقید هوشنگ گلشیری برگزار شده بود،  وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از خواندن پیام رئیس جمهور به نویسندگان حاضر در هم اندیشی، به ایراد سخنرانی پرداخت. وزیر فرهنگ و ارشاد با گفتن(در زندگی زخم هایی است که روح را در انزوا می خورند و می تراشند) و خوش آمد گویی و عذر خواهی از مشکلات به وجود آمده برای نویسندگان، با بر شمردن زخم های بشریت از ابتدای تاریخ تا به امروز، خاطر نشان ساختند که دولت محترم و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با تشکیل کارگروه های تخصصی و صدها ساعت بحث تخصصی، پیگیر رفع این مشکلات هستند و خواستار سعه صدر نویسندگان در برخورد با مشکلات به وجود آمده در صنعت نشر شدند. ایشان همچنین با بیان  ضرورت وجود ادبیات داستانی و تولید محتوا در جامعه و نیاز روز افزون مردم به مطالعه، ضمن صدور دستور رسیدگی و رفع هرچه سریعتر مشکلات نویسندگان، اظهار امیدواری کرد که این مشکلات موجب دلسرد شدن آنها نشود و همچنان با قدرت تمام به نوشتن ادامه دهند. در ادامه ی این نشست، آقای سرشار بعد از تقدیم یک دوره دست نویس و طلاکوب از آثار گلشیری(با خط احمد شاکری و تصحیح جعفر مدرس صادقی) به عنوان اولین سخنران هم اندیشی، پشت تریبون حاضر شده و خواستار لغو فوری دریافت مالیات سنگین از نویسندگان شد. ایشان خاطر نشان ساختند که چرا نویسنده ای که با زحمت فراوان و مشقت زیاد حداکثر سالی سه کتاب منتشر می کند و هدف شان رشد فکری جامعه است، باید مالیات سنگین به دولت پرداخت نماید! ایشان با اشاره به اینکه هنوز خیلی از نویسندگان ما در خانه های کمتر از هفتاد متر زندگی می کنند، خواستار ایجاد صندوقی برای حمایت از نویسندگان آسیب پذیر و کتاب اولی ها شدند. همچنین گلایه از تیراژ پایین و چندصد هزارتایی از دیگر محورهای سخنان ایشان بود. گفتنی است در طول سخنرانی آقای سرشار حضار بارها(صحیح است صحیح است...) گفتند و وی را تشویق کردند. در ادامه ی این نشست، آقای محمود دولت آبادی با چشم های خیس پشت تریبون قرار گرفت و ضمن تقدیر و تشکر از برادر عزیز و بزرگوار آقای سرشار، بابت بیانات هوشمندانه و دفاع تمام قد از حقوق نویسندگان آسیب پذیر، ضمن اشاره به پدیده ی (پراید زدگی در ادبیات داستانی)خاطر نشان ساخت که نویسندگانی را می شناسد که هنوز هم زندگی در شأنی  ندارند و برای حمل و نقل مجبورند از پراید و پیکان استفاده کنند و این را برای جامعه ای که خودش را مدعی نوبل می داند درد آور است. در ادامه با اشاره به شبه ترجمه های صورت گرفته از آثار فارسی به زبان های مختلف دنیا، خواستار نظارت بیشتر وزیر محترم ارشاد و در نظر گرفتن ضوابط سفت و سخت بر امر ترجمه شدند که ناشران سودجو اروپایی و امریکایی به خودشان اجازه ندهد هر ترجمه ای از آثار نویسندگان ایرانی را تنها به خاطر پایین بودن هزینه ها چاپ کنند. گفتنی است آقایان زنوزی جلالی،سناپور، سرشار، معروفی، فهیمه رحیمی،شاکری،شهسواری، ر.اعتمادی، گرمارودی و تنی چند از نویسندگان حاضر در این نشست، که به صورت ایستاده، آقای دولت آبادی را تشویق می کردند، بارها و بارها در بین سخنان ایشان با گفتن جملاتی مانند( صحیح است صحیح است، و محمود دوست داریم...) وقفه ایجاد کردند. نویسندگان دیگری هم در این نشست هم اندیشی سخنرانی کردند و مشکلات این قشر از جامعه را بیان کردند. در پایان این همایش، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ضمن درود بر روان پاک نویسندگان درگذشته( هدایت، گلشیری، محمود، جلال و...) و اهدأ نشان شوالیه ادبیات به علی اشرف درویشیان، اظهار امیدواری کردند که با دستور ویژه رئیس جمهور محترم و پیگیری های مجدانه وزارت ارشاد، مشکلات پیش روی نویسندگان حل شود. بعد از این سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دست در دست نویسندگان حاضر در همایش، سرود (ای ایران ای مرز پر گهر...) را سر دادند. این مراسم با نماز جماعت نویسندگان و ضیافت شام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به پایان رسید.

پ ن: اداره محترم فیلترینگ جون مادرم این یه شوخی بیشتر نبود ها! سخت نگیر. دمت گرم. مرسی

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

از دوسال پیش به این طرف(به دلایلی) کمتر پیش آمده بود که وقت بگذارم و فیلم ببینم. راستش فراری بودم فیلم و تئاتر . اما دو سه هفته ای می شود که به لطف یکی دو نفر از دوستان فیلم باز و آرشیو دار! دوباره موتور فیلم دیدنم روشن شده. شاهدش هم فیلم هایی که توی این دو سه هفته دیده ام. البته ده دوازده فیلم دیگر هم بود که برای چندمین بار می دیدم از جمله(شهر خدا، گربه سفید گربه سیاه، بلو آپ، موشت، زندگی معجزه است و...) فکر می کنم بعد از این اتفاق دیگر ترسم از فیلم دیدن ریخته باشد و از این به بعد به روزتر سینما را پی بگیرم. متاسفانه هنوز با تئاتر آشتی نکرده ام. شاید همین روزها پاشنه کفش هایم را ور بکشم و دوباره سر از تئاتر شهر و سالن تئاتر در بیاورم. شاید هم به زودی یک کار جدید بعد از دو سه سال دوری شروع کنم. تا چه پیش آید. در ضمن فیلم هایی که کنارشان ستاره زده ام، به نظرم ارزش چند بار دیدن را دارند. اگر تا حالا ندیده اید، وقت را از دست ندهید.

atonement

dark shadows

diary of a nymphomaniac

*the dark knight rises

*head haunters

isenhart

21jump street

arrow the ultimate weapon

black gold

conan the barbarian

chronicle

final destinatinon

*rampart

sleeping beauty

the rum diary

*the woman in black

*this means war

tomie unlimited

hirokin

*immortals

*the hidden face

*wanderlust

*50-50

american reunion

*bridesmaids

*carnge

chicken with plums

*crazy stupid love

*get the gringo

*the girl whit dragon tattoo

*the dictator

*shatter island

shame

moneyball

*the constant gardener

*army of shadows

a porphet

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

* شعری از رهی معیری

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم

هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم

گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان

نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم

تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان

جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم

شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته‌ دل

او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم

ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب

تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم

چند قرین ناله‌ای داغ به دل چو لاله‌ای

خیزو بده پیاله‌ای تا برهیم ازین نقم

چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان

چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم

مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره

از قمرش بسر کله وز ملکش به‌بر خدم

 *شعری از قاآنی (به نقل از گنجور: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد و در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.)

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم انتظار دارد روزنامه ای که چندماه توقیف بوده و کلی آدم چشم به راه آمدنش نشسته اند، وقتی انتشار مجددش را از سر  می گیرد کمی جان دار و با مایه تر ظاهر شود اما متاسفانه روزنامه شرق امروز نا امیدم کرد. راستش شرق قبل از توقیف ش هم چنگی به دل نمی زد. همه اش کلیشه و کلشه و کلیشه(گاهی وقت ها البته خوش می درخشید اما فقط گاهی وقت ها) صفحه ی ادبیات و هنرش هم که قربانش شوم، مدت هاست سرقفلی اش را به نام چند نفر آدم تمام نشدنی و هر روز تازه!!!! زده اند. آدم می ماند وقتی قرار است پول یک روزنامه به نام شرق را بدهد، دقیقأ پول چه چیز خواندنی آن را می دهد. مطالب بازنشری و مقالات تاریخ گذشته و... به نظرم روزنامه های بی ادعاتری مانند آرمان و خراسان و گاهی حتی همشهری، در بسیاری از موارد موفق تر از شرق عمل می کنند. حداقل وجه سرگرم کنند شان بیشتر است. حالا چرا این روزنامه نماد تمام فعل و انفعالات روشنفکری شده است خدا می داند!

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس را تقریبأ یک ماه پیش(سلف تایمر دوربین) خلیل رشنوی گرفته است. شب تاسوعا یا عاشورا!؟ که به بهانه ی آن چند روزی از دود و دم تهران فرار کرده بودم و رفته بودم به شهر دل خرم آباد. شاید این عکس بیشتر از همه جا، به درد صفحه ی فیس بوک و لایک زدن و کامنت گذاشتن های بامزه ی دوستان بخورد، اما این عکس و این آدم های توی عکس تقریبأ تمام آن چیزی است که از سال ها حضور من در ارشاد و کانون نویسندگان و نوشتن و شهر خرم آباد برایم مانده است. آدم هایی یکرنگ و بی مانند که با همه تفاوت دیدگاه ها و نوع زندگی شان و فاصله هایی که این سال ها بینشان افتاده، هنوز هم وقت با هم بودن می توانند همدیگر را شاد کنند و بدون ترس از ریخت افتادن قیافه شان هنگام عکس گرفتن و بدون واهمه از خراب شدن وجهه شان موقع درد دل کردن و یا شوخی هی دیوانه وارشان، می توانند هر آنچه که در دل دارند را به هم بگویند. آدم هایی که هنوز هم می توانند برای هم تازه باشند و حرف برای گفتن به هم داشته باشند... سال های سال است که داستان بین ما پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده و با وجود ناملایمتی های بیشمار این سال ها، هنوز هم این پیوند به قدرت خود باقی است...

+ نوشته شده در  دهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود

بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو

زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود

خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا

کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود

گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن

مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود

کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

*محتشم کاشانی

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچوقت در زندگی اینقدر که امروز هستم از آدم های منتصب به ادبیات فراری و دلزده نشده بودم. این نه اشاره به حرف و حدیث خاصی دارد و نه به حاشیه های اختتامیه ای که یک هفته از آن می گذرد. تنها درد دلی است از یک عضو این جامعه ی نفرین شده. دایره ی کوچک و حقیر و بی مایه ای است این فضای مزخرف ادبیات و متاسفانه خیل زیادی از شهیدان این عرصه، آدم هایی هستند فاقد جذابیت های انسانی و تجربه های زیستی و حتی مهارت های اولیه انسان بودن. چند روز پیش داشتم به یک دوست می گفتم که متاسفانه آدم های اصیل و انسان کمتر جذب داستان نویسی می شوند.می گفتم که ما آدم های غرغرویی هستیم که هرگز توان شاد کردن همدیگر را نداریم. فضاهای غمزده و ترحم برانگیز آنچنان تا مغز و استخوان این جامعه نفوذ کرده که مثل خر توی گل مانده ایم و امید هیچ علاجی هم برای آن نیست. کاش می شد شادابی و سرزندگی آدم های تئاتر و موسیقی و... را به این فضای دلمرده و مزخرف تزریغ کرد. کاش می شد این فضای پر آه و ناله و شکوه را تبدیل به فضایی شاداب و در خدمت شکوفایی خلاقیت کرد. کاش می شد با صدای بلند داد زد که بچه های رشته های دیگر که به مراتب هنرشان و شخصیت شان از ماها جذاب تر و پرخریدار تر است، وقتی به هم می رسند به جای خاله زنک بازی و حرف های صدمن یک غاز و آه و ناله و سیگار چس دود کردن، می نشینند و با همان روحیه ی تخریب گر و اهل تیم وورک شان دست به تولید فکر و هنر می زنند و در عوض ما فقط دو نفره و سه نفره در مورد کتاب ها و فعالیت ها و شخصیت همدیگر صفحه می گذاریم و زر زر می کنیم. کاش می شد با پتکی سنگین به جان این من های نیم من افتاد و همه ی این نامتجانس هایی که همه جای ادبیات را هم به گند کشیده اند را با خاک یکسان کرد. کاش می شد یکبار دست به خانه تکانی بزرگی زد و ابراهیم وار همه ی بت واره های بی مایه را از خدای خانه بیرون کرد. کاش و کاش و کاش...
+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی جهان پناها اقبال رهبرت باد

ظل همای دولت گسترده بر سرت باد

دولت که یاریت کرد پیوسته باد یارت

ایزد که داورت ساخت همواره یاورت باد

ای پر گشاده شهباز هرجا کنی نشیمن

چون بیضهٔ چرخ نه تو در زیر شهپرت باد

نسبت به شانت از من ناید اگر دعائی

گویم همین که عالم یک سر مسخرت باد

هر جوشنی که شبها من از دعا بسازم

روزی که فتنه بارد چون جامه در برت باد

خورشید با کواکب تا گرد دهر گردد

جبریل با ملایک در پاس لشگرت باد

هر جا زنی سرادق با هم دمان صادق

خورشید شمع مجلس جمشید چاکرت باد

تا موکب جلالت در ملک خویش گنجه

افزوده بر ممالک صد ملک دیگرت باد

تا نطق محتشم را ممکن بود تکلیم

هم داعی فدائی هم مدح گسترت باد

*شعری از محتشم کاشانی


+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر