X
تبلیغات
نیمه’سوخته - یادداشت های روزانه

نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

سال قبل در نظر سنجی مجله تجربه شرکت کرده بودم اما امسال هر چقدر لیست ارسالی را بالا و پاییم کردم وجدانم راه نداد که در نظر سنجی تجربه شرکت کنم و دلیلش هم این بود که همه کتاب های سال 92 را نخوانده بودم و بعید می دانم سال 93 هم موفق بشوم خیلی از آنها را بخوانم. سال قبل اوضاع متفاوت بود و تعداد بیشتری از کتاب ها را خوانده بودم! به هر حال دست دوستان پر تلاش مان در ماهنامه تجربه درد نکند و خدا قوت به همه ی دست اندکارانش و تبریک به نفرات معرفی شده.

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1392ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1392ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هی آدم ساده دل و کم سواد رقت انگیز: من سرسخت تر از اونی هستم که ذره ای از وقت نوشتنم رو صرف برگزاری جلسه ای یا حرکتی در حاشیه ادبیات کنم. اگر هم تایمی برای این کارها گذاشتم تایم سوخته و بی استفاده من بوده که گذاشتم و اصلأ هم از هزینه کردن اون پشیمان نیستم اما متاسفانه تو تمام ذهنت درگیر این حاشیه های مسخره و مسائل بی ارزش و آدم های بی هویت تر از خودت شده به جای سامان دادن به روانِ ناشاد و داستان های احمقانه ات کل وقتت رو گذاشتی برای نگارش این چسناله های خاله زنگیِ بی مایه و بی ادبانه که هر روز با سخاوت تمام خرج می کنی. از من به تو نصیحت: زندگی خودت را بکن و به کسی کار نداشته باش. نقطه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1392ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

بازنویسی اثر به مانند حرکت از (مبهم متراکم) به سوی (نظم چیزها) و طبیعتأ شعور و درک انسانی است. لحظه اولیه خلق، لحظه ی بینگ بنگ است و بیشتر به بسته شدن نطفه در زهدان می ماند تا تولد اثر اما لحظه ی بازنویسی به چیدن و هدفمند کردن اجزای متراکم و گنگ و لازمان و لا مکان در رشته ای از قیدها و اندیشه و محدودیت های انسانی شبیه است. لحظه ی بینگ بنگ کوتاه و حیات بخش و عظیم است اما رشد و تکامل امری تدریجی زمانبر است. هر اثری که تیغ ویرایش در زمان را نچشیده باشد هر چقدر هم عظیم و اثر گذار باشد، عاری از رشد و شعور و فهم انسانی است و هنوز هم متولد نشده است.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1392ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ظرف یکی دو روزی که از رسانه ای شدن نامه 214 نویسنده و شاعر به وزیر ارشاد می گذرد، بازخوردها متعدد و متفاوتی در فضای مجازی شاهد بوده ایم. عده ای به متن نامه نقدهایی دارند، عده ای کیفیت امضاء ها را به چالش کشیده اند و عده ای دیگر همگن نبودن امضاء کنندگان از حیث تفاوت کاری(مترجم، شاعر، نویسنده، منتقد) را دستمایه نقدشان قرار داده اند. فارغ از نظرات متفاوت و واکنش ها به این نامه، به نظرم مهمترین مسئله ی نامه این بودکه بعد از مدت ها از طرف جماعت مدام در خلسه ی ادبیات، یک حرکت صنفی منسجم و منطقی صورت  گرفت. متاسفانه در دورای نه چندان دور، تحلیل عده ای از نویسندگان این بود که برای پویایی و زنده کردن فضای رخوتناک ادبیات باید به سمت ایجاد هیاهوهای کاذب و درگیری های درون گروهی و شخصی برویم که کارکردی شبیه تیغ در دست زنگی مست داشت و ضربه های بسیار زیادی به فضای کوچک و بسته ادبیات زد. حرکت صنفی یعنی اینکه با تمام تناقضات و تفاوت دیدگاه ها، وقتی پای منافع جمعی به میان بیاید، همپوشانی و حمایت لازم توسط افراد ایجاد شود و همگی صدای واحدی داشته باشیم. حرکتی که خانه سینما را با آن همه چالش بنیادین، در نهایت بر جایگاه حق نشاند. امیدوارم گردآورندگان این نامه که انصافأ وجاهت لازم را در میان اهالی ادبیات دارند، به جای تکیه بر خاطرات کانون نویسندگان( سابق) پایه گذار تشکلی جدید و هدفمند و صد البته قانونی مانند خانه سینما(در حد بضاعت ادبیات البته!) شوند که هم بتواند پشتیبان و حامی نویسندگان باشد و هم انرژی افرادی که معمولأ به هرز می روند و صرف نق و نوق کردن و یقه گیری و غرغر کردن می شود، در مسیر درست هدایت کند. شاید روزی ادبیات هم به مانند بقیه هنرها رستگار شد. آمین.

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

در فضایی پر از بی اعتمادی و بی اعتنایی به هر فعالیت مثبت فرهنگی، هر حرفی حتی از سر صدق و دوستی هم می تواند تیری ناخواسته به سمت کسانی باشد که برای تشکیل یک نشست زحمت کشیده اند و به واسطه تلاش شان جمعی هم فکر و همکار و همدرد فرصت کنار هم بودن را پیدا کرده اند. پست قبلی نیمه سوخته مطلبی بود در مورد نشست های ادبی کافه ای و آسیب های آن. به حرفی که زده ام ایمان دارم و همانطور که آنجا توضیح دادم بسیاری از این نقد به خود من (به عنوان برگزار کننده جلسات کافه گارنو) بر می گردد تا کس دیگری. اما گویا این پست خوانش های متفاوتی در پی داشته است که چندان با ذات نوشته بنده میانه ای ندارند. یادداشت من در مورد فرد خاصی نبود و هیچوقت برگزار کننده هیچ نشستی را زیر سوال نبرده ام و به شخصه تا جایی که از این جلسات بهره مند شده ام قدردان بانی آنها بوده ام. بلآخص جلسه دورهمی ادبی کافه زیپو و شب های داستان خوانی کافه باز که افتخار حضور در آنها را داشته ام و برایم لحظات خوشی را رقم زده اند. بحث من معطوف به جو حاکم بر اکثر کافه های تهران بود که فضا و حال و هوای اگزجره حاکم بر آنها چنان به مرور همه چیز را در خودشان استحاله می کند که در دراز مدت نه ادبیتی باقی می گذارند و نه فردیتی و برای تولید فکر. ادبیات هم یکی از این قربانی ها.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اواسط پاییز 89 که تصمیم گرفتیم همزمان با کلید زدن جایزه، جلسات نقد هفت اقلیم را هم راه بیندازیم، خیلی سبک سنگین کردیم که نشست ها را کجا برگزار کنیم که هم دردسر گرفتن سالن نداشته باشد و هم داخلش خبری از گرفت و گیرهای معمول نباشد. به خاطر ارتباطاتی که داشتم، اولین جلسه را در پلاتو السینور( تقاطع خ فلسطین خ و وحید نظری) برگزار کردیم. منتقدهای آن نشست(حسن محمودی و علیرضا ایرانمهر) به نقد کتاب علی اصغر حسینی خواه نشستند. جلسه از لحاظ کیفی خوب بود اما از لحاظ کمی و سخت افزاری افتضاح. فضا نور کافی نداشت، شیک نبود، صندلی به اندازه لازم نبود و آدرس یک پلاتو تئاتری، جذابیتی برای مخاطب های ادبی ایجاد نمی کرد. بعد همان جلسه نشستیم و آسیب شناسی کردیم کجا جلسه را برگزار کنیم که حداقل برای مخاطبان ادبی جذابیت داشته باشد! امین پاکسیرت، دوست عزیزم تازه کافه گارنو را راه انداخته بود وکافه اش هنوز خلوت بود. سبک سنگین کردیم دیدیم برگزاری جلسات توی کافه گارنو به نفع هر دو سر قضیه است. از یک طرف به واسطه جلسات نقد کتاب، گارنو معرفی می شد و تعدادی مشتری به آنجا می کشاندیم و از طرف دیگر مکانی اختصاصی برای نشست ها داشتیم و چون هنوز کافه پا نگرفته بود و جلسات ادبی در کافه هنوز اینقدر متداول نبود، می شد جلوی شکل گیری جو تینیجری و شبه روشنفکری مستعدِ رشد در کافه ها را گرفت. تقریبأ خیلی زود به هر دو هدف مان رسیدیم. کافه شلوغ شد تا جایی که اواخر جایی برای نشستن خودمان نبود و گاهی سر پا می ماندیم. فضای نقدش هم مثبت بود. کتاب های مهم و جدی نقد می شد، منتقدهای درست درمان دعوت می کردیم و اختتامیه جایزه برگزار می کردیم...

 خلاصه اینکه دوره ی جلسات کافه گارنو با تمام ضعف و قوت هایش برای ما دوره ی خوبی بود و به نظرم با خوشنامی به پایان رسید. الان که بیشتر از یک سال و نیم از آخرین جلسه کافه گارنو می گذرد فکر می کنم اتفاق مثبتی بود و خیلی هم به موقع به پایان رسید. حداقلش این که خیلی ها به واسطه ی همین جلسات با هم رفاقتی به هم زدند و بعضی از روابط هم زیاد از حد حسنه شد! تا جایی که از خود جلسات پیشی گرفت و بعضأ چالش هایی برای برگزار کننده ها به وجود آورد. بگذریم...

با این مقدمه می خواهم نگاهی به ماهیت کافه ها داشته باشم و پیشاپیش گفته باشم که اگر نکته ای مطرح می شود اول از همه به خود من بر می گردد که به نوعی شروع کننده ی این جلسات بودم. 

اکثر کافه های تهران محیط های گرمی دارند. شیک و پیک اند، چشم نواز اند و تا حد ممکن فضا و دکوراسیون و رنگ ها با هم همخوانی دارد. داخل شان خبری از به هم ریختگی های معمول نیست و همواره کافی منی مؤدب وجود دارد که به آدم سرویس بدهد. فضای شان امن است و خیلی از خوشی های کوچک مثل سیگار کشیدن و گپ زدن و... داخل شان قابل حصول است اما با همه این حسن ها معتقدم جای ادبیات جدی نیستند. شاید به صورت مقطعی جواب بدهد اما بعدش به ورطه تکرار و دور باطل می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه کافه های ایران تنها در جلب تیپ خاصی از آدم ها موفق هستند. خود من در دوره دانشجویی کافه روی قهاری بودم و مشتری ثابت مچ بندهای بافته و پیک های عجق وجق و سکوت های شاعرانه! در دوره جلسات کافه گارنو هم یک پای ثابت کافه بودم اما بعدش هرچه از این فضاها دور شده ام هرگز دلم نخواسته دوباره به آن فضاها برگردم.

کافه های ما از واقعیت اجتماع دور هستند و بیشتر به جزیره فراموشی می مانند تا قسمتی از فضاهای شهری! بیرون پر از خشونت و پر تنش و درگیری است اما کافه ها پر از هامونی و رنگ و نورهای فکر شده و متمرکز است. بیرون غالب مردم فحش ناموسی می دهند، عربده می کشند، جواد یساری و عباس قادری گوش می دهند، توی کافه ها موزیک لایت و کلاسیک پخش می شود، احترام بیش از اندازه و گاهأ تملق آمیز آدم هایش خال آدم را بد می کند. بیرون دود اگزوز و ریزگردهای عربی غوغا می کند، توی کافه ها عود تایلندی و اسانس چینی و عنبر هندی آدم را خفه می کند. و خلاصه اینکه هر جایش را که می سنجی، با واقعیت شهری در تناقض است و دور از واقعیت تهران و ایران!  قبل ترها یکی از سرگرمی هایم این بود که عکس کافه ها و غذاخوری های آن ور آبی را سرچ کنم و با این وری ها مقایسه کنم. جالب این است که خیلی از کافه های آنور آبی به شدت معمولی تر و ورودی شان سهل الوصول تر است و دامنه صندلی هایشان تا پیاده روها هم نفوذ کرده است(به استثناها کار ندارم) فضای داخلی شان هم چندان لوکس نیست، اگر هم باشد زیبایی شان تابعی از معماری اطراف شان است و چندان فرقی با فضاهای اطراف شان ندارند. حالا مقایسه کنید با کافه های سطح شهر تهران. کافه های زیبا و دنج و اروپاییِ داخل پاساژ های چرک و کثیف خیابان انقلاب را بگذارید کنار عربده جارچی های جلو پاساژ! به نظرم شکل واقعی زندگی ما عین خود خیابات انقلاب است! شلوغ و در هم و پر تنش و متناقض! و اکثر کافه های تهران به اندازه سواحل جزایر قناری از حقیقت اجتماع دور اند. کافه های جلفای اصفهان مثال نقض خوبی برای این تناقض فضایی هستند. کافه های زیبای جلفا با توجه به شکل معماری آنجا و فرهنگ کافه روی که از قبل پایدار مانده است، به نظرم معمولی ترین و واقعی ترین مکان های آنجا هستند. توی هر کافه ای که در جلفا نشستم، بدون استثنا پیرمرد و پیرزن هایی حضور داشتند که با سر و وضع خیلی معمولی، با نایلون های پر از خرید روزانه و بدون ادا و اطوار قهوه و چایی می خوردند و بدون پچ پچ کردن حرف های معمولی می زدند! واقعی و زنده!

کافه های تهران غالب شان جزیره فراموشی اند! راه نفوذ به داخل شان سخت است و فضاهای بیرون هم راهی به داخل شان ندارد. نشستن داخل شان آداب و رسوم دارد و به محض ورود آدم را از خودش کنده و مجبور به رعایت خیلی چیزها می کنند. جایی که آدم خودش نباشد بهترین نقطه است برای بریدن و فراموشی یا فراموش شدگی.

به همین دلایل ساده که در بالا ذکر کردم اعتقاد دارم ادبیاتی که کافه مروج آن باشد نمی تواند ادبیات حقیقی و ناینگر واقعیت اجتماعی باشد و در خوشبینانه ترین حالت اش ادبیاتی است باب میل اقلیتی که جذب این فضاها می شوند. و متاسفانه این طور فضاها به شدت و به شدت مستعد جذب آدم های خاصی هستند که خیلی شان آدم های سرخورده و منفعلی اند که به خلوت کافه ها پناه برده اند(مطمئنأ منظورم همه کافه روها نیستد!) در اکثر جلسات کافه ای که این یکی دو ساله رفته ام، به وضوح نفوذ این تیپ آدم ها در فضاهای نقد و داستان خوانی را دیده ام. جلسات گارنو هم خالی از این آدم ها نبود. و وای به حال ادبیاتی که بخواهد توسط آدم های سرخورده چکش کاری شود.

غیر از این دلایل که گفتم، به نظرم مهمترین لطمه ای که برگزاری جلسات کافه ای به ادبیات می زنند این است که فضاهای پیش بینی شده شهری مثل خانه های فرهنگ، فرهنگ سراها، سراهای محله و سالن های با کیفیت سطح شهر، خالی از فعالیت های جدی ادبی می شود و فضاهایی که به راحتی می توانیم از آنها بهره برداری کنیم، پاتوق جلسات و کانون های بی ارزش و بی خاصیت و زردی می شود که به هیچ دردی جز پر کردن بیلان کاری مدیران آنها نمی خورند. شاید در دوره ای به خاطر بعضی محدودیت ها کافه ها بهترین و یا تنها امکان برای بقای جلسات ادبی بود اما فکر می کنم حداقل در زمان حاضر و گشایشی که حاصل شده، شرایط تغییر کرده و راحت تر از قبل می شود سالن های سطح شهر را به خدمت ادبیات در آورد.

+ نوشته شده در  نهم مهر 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

اگر به جای این همه افسانه پردازی و تولید جملات قصار و گفتن از فواید معنوی و آسمانی کتاب و کتاب خوانی، روی مسئله لذت بخشی و سرگرم کنندگی کتاب تاکید می شد، الان کتاب و کتابخوانی اوضاع بهتری در جامعه داشت. عادت کرده ایم اول از پدیده های روزمره غول می سازیم و بعد از همان غول فرار می کنیم. این اظهار نظرهای ت...خ... تخیلی و اغراق آمیز در مورد فایده های کتاب، بجز اینکه ورود به دنیای مطالعه را برایمخاطب سخت و دست نیافتنی می کنند هیچ سودی به حال هیچ کجای ادبیات ندارند. مخاطب باید به این نتیجه برسد که همان قدر می تواند از خواندن یک کتاب لذت ببرد که از دیدن یک تئاتر یا یک فیلم سر کیف می آید.

پ ن: این حرف به هیچ عنوان در تایید ادبیات عامه پسند نیست. منظور من مخاطبی ست که مهارت لازم و یا زمینه پذیرش پدیده ی (Art) را داشته باشه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی دیر به دیر اینجا را به روز می کردم یادم رفته بود خداوند کماکان بعضی ها را برای فحش دادن و توهین کردن به مردم آفریده است و جدی ترین و پیگیرانه ترین کارشان در زندگی کامنت گذاشتن با اسم جعلی زیر پست های مردم است. آدم های هرزه و حقیری که حتی جربزه فحش دادن رو در رو به آدم را ندارند و مثل فاحشه هایی که کاسبی کثیف شان را با نقاب مریم عذرا می پوشانند، سیرت واقعی شان را زیر اسم ها جعلی و لحن های احمقانه پنهان می کنند. هر وقت خبری از یک فعالیت جمعی از هفت اقلیم و جلسات نقد کتاب گرفته تا نوشتن داستان و انتشار کتاب اولی ها و ... خلاصه هر مسئله ای که خیرش به همه می رسید، اینجا گذاشتم فحش و توهین بود که به صفحه ی من سرازیر شد. توهین هایی که فقط سزاوار خود و خانواده کامنت نویس هستند نه کس دیگری. مانده ام مشکل این بیمارهای سادیسمِ انگل ادبیات من هستم یا هر فعالیتی که رنگ و بویی از عام المنفعه بودن و مثبت بودن داشته باشد! مطمئنم اگر نام آن ناشر بی نوا را در پست قبل نوشتته بودم الان ترکش فحش ها به آن انتشارات هم اصابت کرده بود! آدم های بیکار و بدبختی که حتی در وبلاگ دیگران که ارتباطی به بنده ندارد هم من را از فحش های شان بی نصیبب نمی گذارند. از همه ی کامنت گذاران فحاش هرزه برای هزارمین بار عذر خواهی می کنم و اعتراف می کنم شما برنده شدید. من پست قبلی را برداشتم و از همه شما بزرگواران معذرت خواهی می کنم. ببخشید که چون جای دیگری برای خالی کردن عقده هایتان پیدا نکرده اید مجبورید به وبلاگ این حقیر اکتفا کنید. ضمنأ سعی می کنم به زودی یک توالت و حمام مجازی برای تان دست و پا کنم که اسباب قضای حاجت روحی تان بیشتر از قبل فراهم باشد. با تشکر.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1392ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

یک انتشارات شناخته شده که فعالیت های خوبی در زمینه ادبیات و کتاب های هنری دارد، بنده را مامور کرده برای مجموعه ی تازه ای که مختص به چاپ و معرفی نویسندگان کتاب اولی و یا کمتر شناخته شده دارد کتاب معرفی کنم. دوستانی که مجموعه داستان یا رمانی آماده چاپ دارند می توانند به بنده اطلاع دهند که زمینه معرفی و لینک شان به انتشارات را فراهم کنم.

توضیحات:

۱- به دلایل شخصی از ذکر نام انتشارات تا زمان تایید نهایی آثار معذورم. 

۲- قبل از ارسال اثر توضیحی در مورد کتاب و نویسنده به آدرس ایمیل ارسال نمایید. در صورت تمایل اولیه انتشارات مراحل ارسال اثر ازطریق ایمیل به اطلاع نویسنده رسانده می شود.

۳- فایل معرفی حتمأ  باید در قالب وورد ارسال شود.

۴- ذکر شماره تماس و آدرس پستی الزامی است.

۵-  نیازی به پیگیری مجدد نویسنده نیست. حداکثر ظرف مدت دو هفته جواب ایمیل داده می شود.

۶- در قسمت عنوان ایمیل  عبارت ( فایل معرفی جهت چاپ کتاب) نوشته شود.

۷- مطالب به این ایمیل ارسال شود:  Ayat.doulatshah@gmail.com

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچ پدیده ای در دنیا رقت انگیز تر از دختری در آستانه ی عبور از جوانی که عمری با بی کله گی و کارهای متحیر العقول و خطر کردن گذرانده باشد و به خاطر پذیرفته شدن در جمعی تینیجرِ جوینت بازِ بی مغزِ که به ظاهر حرف های فلسفی می زنند و در باطن عقده های جنسی شان را پیگیری می کنند، تن به هر کاری داده باشد و حالا تنها و به دور از جمع یاران گوشه ای افتاده باشد نیست! آدمی خالی و به انتها رسیده که هرچقدر نزدیکتر می شوی احساس می کنی کیلومتر ها از خودش دور و دورتر است و سرگردان... احساس می کنی با حجمی تو خالی و بی فکر طرف هستی که از آدم بودن تنها تنی شکسته و اعصابی داغون برایش مانده است و بس.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

در یادداشت قبل دلایلی برای حضور پررنگ حضور مصدق، سیمون بولیوار و... در ادبیات و هنر برشمردم که به نظرم از مهم ترین و عمده ترین آنها عنصر لاغری و استخوانی بودن این شخصیت ها بود. دلایلم کاملأ شخصی و منطبق بر زیبایی شناسی فردی بود اما تا حدودی می شود ما به ازاءهایی برای این ادعا در طول تاریخ هنر پیدا کرد. هملت یکی از مهمترین نمایشنامه های شکسپیر است که تا امروز صدها فیلم اقتباسی و هزاران نمایش صحنه ای از آن ساخته شده است و به نظرم مهمترین فیلم های اقتباس شده از آن هملت های گریگوری کوزینتسف، لارنس الیویه و کنت برانا هستند. در غالب این فیلم ها و البته غالب اجرای صحنه ای که از این نمایشنامه دیده ام، هملت همواره  شخصی لاغر و رنجور و خلوت گزیده تصور شده است و در ذهن اکثر مخاطبان این نمایشنامه هم همینطور تصور شده است. در حالی که هملت نمایشنامه شکسپیر شخصیتی تپل و حتی چاق است! شاهد آن اینکه در زمانی که هملت می خواهد به مسابقه شمشیر بازی برود مادرش به وضوح می گوید که هملت با این وزن اضافه توان جست و خیز و شمشیر بازی ندارد! مسئله ای که در خوانش های این نمایشنامه کمتر مورد توجه قرار می گیرد. دلیلش هم این است که این مسئله خیلی دیر هنگام بیان می شود(تقریبأ اواخر نمایشنامه) و برای مخاطبی که عادت به تصور کردن قهرمان ها در هیبتی کشیده و بلند بالا دارد تا لحظه ای که این مسئله بیان می شود دیگر شخصیت هملت را در ذهنش ساخته است. ضمن اینکه شخصیت های چاق شکسپیر (در اکثر مواقع نه همیشه) هیچگاه جایگاه والایی ندارند و اگر هملت را چاق تصور کنیم آنگاه هملتی کاهل و سست عنصر و اراده داریم تا هملتی مردد و نا مطمئن و شکاک!

چند وقت پیش به دوست نویسنده ای که از قضا بلند بالا و لاغر اندام است گفتم که هیکل لاغر و سینه ی فرور رفته ات جان می دهد برای سوژه داستان شدن. با پالتویی بلند (که البته پوشش خود نویسنده هم هست) و غباری شیری رنگ در هوا و جاده ای خلوت. خود نویسنده با اشاره به سینه ی فرو رفته اش آن را به سینه مقعر تشبیه کرد که به نظرم تعبیر هوشمندانه ای بود. من خودم با اینکه لاغر نیستم اما همه ی شخصیت های ذهنی ام لاغر و مقعر اند و یا دوست دارم همیشه اینطور تصور شوند. هیکل های چاق برای ورود به دنیای تخیل سنگین اند و کند. چاق ها باید حسابی رژیم بگیرند. وقتی از سوراخ سوزن رد شدند به دنیای داستان ورود پیدا می کنند. 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

نزدیک 28 مرداد است و طبعاً هدف من از این یادداشت یاد آوری کودتای 28 مرداد و اردشیر زاهدی و شاه و بگیر و ببندها و اسلحه و خوف و رجای آن دوران نیست. مسئله ی این روزها برای من، مفهوم مصدق بودن و جایگاه مصدق در ادبیات و هنر ما است. مصدقی فارغ از خط و مشی سیاسی و نفت و شعارهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه که زیاد گفته اند و خواهند گفت. مسئله ی من گره خوردن ادبیات و محمد مصدق است. پیرمرد مرموز و غریبی که گاهی آنقدر حضورش هولناک و نوستالوژیک است که رمان های دکتر نون... و شب هول و .... از آن بیرون می آید و گاه آنقدر با دوره ای از تاریخ ما آغشته است که سر از رمان من منچستر یونایتد... که اساسأ مسئله دیگری را دنبال می کند، در می آورد.

 اما چرا مصدق؟! چرا مثلأ اردشیر زاهدی نه؟ یا شعبان بی مغ و یا ده ها نام برجسته ای که با 28 مرداد در ارتباط مستقیم و غیر مستقیم بوده اند؟ آیا این ذات داستان و گرایش اخلاقی او به پروتاگونیست و پیدا کردن قهرمان های اخلاق مدار مدرنِ معاصر است که سراغ مصدق رفته یا خود مصدق به عنوان یک فرد است که این قدرت را پیدا کرده؟! اگر این فرض اول درست باشد، پس باید تا به امروز در مورد شخصیت های قهرمانی مانند ماندلا، گاندی، آتا ترک و... داستان های فراوانی نوشته می شد(بغیر از مستند نگاری هایی در مورد این شخصیت ها کار شاخصی در ذهن ندارم) اما شخصیت هایی مانند سیمون بولیوار، هیتلر، چه گوارا و محمد مصدق بدون نگاه تاریخ نگارانه و مستندگونه،به وفور در هنر و ادبیات آزاد راه پیدا کرده اند. مطمئناً برای هرکدام از اسم ها و دسته بندی های فوق می شود به راحتی نمونه ی خلفی آورد اما برای روشن شدن منظورم این دسته بندی را مبنای نظرم قرار داده ام و بر اساس این دسته بندی چند عامل عمده مشترک که در این توفیق نفوذ این افراد به هنر و ادبیات دخیل بوده است بر می شمارم(از نظر من!) :

1. کاریزمای شخصیتی: به اعتقاد من بخش عمده ای از کاریزمای افراد به ابهامات و سوالات پاسخ داده نشده در مورد این شخصیت ها بر می گردد( ابهام مسئله ی مهمی در جولانگاه اضطرار خلاق آرتیست جماعت است!)

2. شکل زندگی پر آشوب و حمایت پنهانی و آشکار توده های مردم در زمانی که جامعه به شدت قطبی و سیاسی شده است.

3. شکل مرگ آنها! هیچکدام این شخصیت ها زندگی سیاسی شان تا انتهای نهضت شان ادامه پیدا نکرده است و دقیقأ در نقطه ای نقش سیاسی شان به پایان رسیده است که اتفاقات بسیار جدی و گاه متضادی بعد از مرگ آنها رخ داده است و به نوعی تبدیل به نماد آن دوره شده اند. در دیگر شخصیت های اسطوره ای و قهرمان های معاصر معمولأ قهرمان یا به مرگ طبیعی مرده است و یا در ادامه همان روند روزگار آنها ادامه پیدا کرده است.

4. آناتومی و فیزیک شخصیت ها. در میان شخصیت هایی که به زعم بنده بیشترین نفوذ را در ادبیات و هنر داشته اند کمتر شخصیتی را می توان سراغ گرفت که از چهره و فیزیک گرد و یا چاقی برخوردار باشد. اکثر این شخصیت ها لاغر، استخوانی  و داری چهره ای استخوانی و کشیده هستند. صورت شان سنگی است و نگاه شان  عمیق و نافذ!

5. مرگ و زندگی پر رمز و راز و در غربت و انزوا: مردی که در آخرین لحظات به جای تسلیم شدن دست به خودکشی می زند و معماهایی که با خود به گور می برد(هیتلر) نخست وزیری که سال های پایانی عمر را در تبعید و مکانی دورافتاده سپری می کند بدون قدرت و بدوت ارتباط!(مصدق) مردی که در روزهای سخت مبارزه به دلیل دور از انتظاری چون بیماری سل می میرد و مردن و زنده بودن او تا مدت ها در ابهام باقی ماند(بولیوار) و...

و نتیجه ی پایانی: برای ورود به ادبیات تنها قهرمان بودن، مبارز بودن و در صف اول نبرد و اخلاقی بودن کافی نیست. برای نفوذ به ابیات باید خاص بود و درجایی از معادلات سیاسی و اجتماعی کنار زده شد. باید در همان مدت معین به نماد دوره ای(بد یا خوب) تبدیل شد و به نوعی در زمان شناسنامه پیدا کرد. شاید همگی ویژگی ها لازم را اسطوره ی زنده ی جهان یعنی نلسون ماندلا داشته باشد اما به اعتقاد من تداوم حضور ماندلا و فراگیر شدن مفاهیم بشر دوستانه و ضد آپارتایدی و رفع تبعیض نژادی ماندلا باعث کمرنگ شدن حضور او در هنر و ادبیات شده است و می بینیم که در آثار نویسندگان و نمایشنامه نویسان مطرح جهان مانند آثول فوگارد و لنکستر هیوز و... دقیقأ به روزگار پر از تبعیض نژادی قبل از ماندلا پرداخته می شود نه دوران خود ماندلا! چرا؟ به این دلیل که در حال حاظر آن روزگار دست نیافتنی و خاص است نه این روزگاری که همگی شعار حقوق بشر و برابری انسان ها سر می دهند. دوران مصدق دوران پر رمز و رازی است. از یک سو به دلیل انقطاع نسلی و عدم پرداخت کافی و سکوت هم نسلان او در دوران رژیم شاهنشاهی و از سویی تجربه ی تلخ و ناتمام دوران آزادی خواهی او و شباهت های تاریخی سیاسی آن، باعث حضور سنگین و به اعتقاد من روز افزون شخصیتی مانند مصدق در ادبیات و نمایش و هنر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز اتفاقی متوجه شدم که تعداد بازدیدهای نیمه سوخته از صدهزار نفر رد شده است. البته این عدد تعداد دفعاتی که صفحات مختلف وبلاگ دیده شده است را نشان می دهد و طبعأ آمار دقیقی نمی تواند باشد اما تا حدودی هم درست است. دو سه سال پیش آدرس وبگذر دیگری در تنظیمات وبلاگم فعال بود که آن هم عدد و رقم جالب توجهی را نشان می داد اما به دلیل اشتراکش با یک وبلاگ دیگر، با هزار دردسر از دسترس خارجش کردم و آدرس وبگذر جدید را جایگزینش کردم. حالا این کنتور ادبی، رقم صدهزار و خورده ای ورودی را نشان می دهد.این رقم در شرایطی است که فکر می کنم دیگر دوران وبلاگ و وبلاگ نویسی به سر آمده است و این به روز کردن های بیخود و بی خاصیت و چس ناله ها، تنها حکم دست و پا زدن قبل از موت را دارد. شاهد این ادعا هم وبلاگ های پر طرفدار و پر کاری هستند که یکی پس از دیگری کرکره شان پایین کشیده می شود و برای همیشه از دسترس خارج می شوند. عوامل زیادی در این مسئله دخیل هستند اما مهمترین شان ظهور پدیده فیس بوک است. پدیده ای که هم گردش اطلاعات و پیگیری احوال دوستان را آسانتر و به روزتر می کند و هم با توجه به هویت نسبتأ حقیقی مخاطبان، حرف و حدیث ها و اظهار نظرها را مسئولانه تر از فضای وبلاگ می کند. از طرفی فضای امنی که این شکل کامنت گذاری بلاگفا برای لمپن های بی چاک دهن شبه ادبی ایجاد کرده است آنقدر انرژی و توان وبلاگ نویس را می گیرد که اگر انگیزه ی شخصی و عهد نانوشته برای به روز کردن وبلاگ نباشد خیلی قبل تر عطای آن را به لقایش بخشیده بودم. یکی دیگر از عوامل کم رمق بودن وبلاگ ها در این روزها بحران مخاطب است! ممکن است به صورت مقطعی آمار و ارقام کم و زیاد شوند اما سقف مخاطب در فضای وبلاگ بیشتر از این ها هم نیست. با این شرایط محیط ساکن و مردابی وبلاگ نویسی مدت زیادی نمی تواند مقاومت کند و ناچار باید همگی از این صفحات ساکن و بی تلالو کوچ کنیم به فضای متنوع تر فیس بوک و مخاطبان گسترده تر و حقیقی تر. این روزها نیمه سوخته حکم یک آرشیو برای خبرهای خودم و کتاب هایم را پیدا کرده است. دلم می خواهد بنویسم، دیدگاهای خودم را درباره زندگی، ادبیات و دغدغه هایم بنویسم اما شور و شوقی نیست. ما آدمیم. با داستان ها، با پست ها و با دلنوشته هایمان زنده ایم، با آنها بزرگ می شویم، میانسال می شویم و پیر می شویم. دلم می خواهد وبلاگم جایی باشد که روح لخت خودم را در آن به نمایش بگذارم اما وقتی یک مخاطب در یک جمع رسمی که او متکلم وحده است، نوشته ی شخصی و یا اعترافی صادقانه ام را دستمایه متلک پرانی و توهین های زیرپوستی می کند با چه امنیتی از خودم بنویسم!؟ وقتی فقط به جرم زدن لینک نقد کتاب یک نویسنده در وبلاگم، نویسنده یا کسی از طرف نویسنده می آید و بدترین توهین ها را به من می کند با چه انگیزه ای خبرسانی کنم و لینک های دیگران و دوستانم را تبلیغ کنم!؟ وقتی یک غلط املایی که در فضای وبلاگ نویسی امری عادی و روزمره است به خاطر عقده گشایی دیگران تبدیل به اعلامی عمومی در صفحه ای به مراتب پر مخاطب تر و عام تر می شود، چه دل و دماغی برای نوشتن در این فضا می ماند! اما به همه این اوصاف نمی دانم این بندی که باعث شده هنوز نتوانم از این فضا کنده شوم چیست! شاید نوشته های من هنوز برای هیاهوی فیس بوک آمادگی لازم را ندارند! شاید چون خودم بیشتر شبیه صفحه وبلاگم هستم تا صفحه فیس بوکم و شاید هنوز امید دارم که روزگاری خوش تر از راه برسد و مخاطبان تازه با روح تازه از راه برسند و قدر آرامش و سکون فضای وبلاگ را بدانند... مخاطبانی که در فضای وبلاگ دنبال حرف های جدی تر باشند و آنوقت آدم تلاش کند عمیق تر و جدی تر بنویسد و امیدوار باشد که با امنیت بیشتر می تواند روح لخت خودش را بیشتر و بیشتر به نمایش بگذارد! شاید...

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1392ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مخاطب بعد از کلیک کردن روی (خواندن کامل متن) با خبر کامل در صفحه من روبرو می شود

 

و اما متن کامل در وبلاگ نیمه سوخته:

 

پ ن: این فقط یک شوخی با دوستان عزیز در سایت دوشنبه بود. از زحمات شبانه روزی این دوستان و اینکه خبرهای نیمه سوخته را مورد لطف قرار می دهند به نوبه خودم تشکر می کنم

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1392ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت

در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت

گرد قدم زائرت، از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت

در روضهٔ تو خیل ملایک، ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت

هر صبح که روح القدس آید به طوافت

در چشمهٔ خورشید کند غسل زیارت

در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف

کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت

*شیخ بهایی

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1392ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

ای همنفسان بودن وآسودن ما چیست

یاران همه کردند سفر بودن ما چیست

بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند

ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست

ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم

هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

گر زخم غمی بر جگر ریش نداریم

رخساره به خون جگر آلودن ما چیست

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار

افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست

*وحشی 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی

گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی

از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند

که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی

نمی‌دانم که بر برج که امشب آشیان دارد

بدام آوردمی او را مرا گر زانکه کس بودی

چنان سرمست می‌گشتم ز آوازش که در شبها

که یاد آوری از شحنه کرا بیم از عسس بودی

چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی

که این عنقای زرین بال پیشش چون مگس بودی

بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی

که سرو ار راست می‌خواهی بر بالاش خس بودی

بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را

روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی

درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری

اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی

گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین

اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

چند وقتی بود دنبال کتاب مناسبی برای مطالعه در مسیر رفت و برگشت (نسبتا طولانی) به محل کارم می‌ گشتم. معیار انتخابم هم جمع و جور بودن و پر کشش بودن کتاب بود که هم بتوانم حملش کنم و هم بتوانم راحت روی آن تمرکز کنم. و بلاخره بعد از کلی سبک و سنگین کردن و گشتن بین کوه کتاب های نخوانده‌ام که از دیدن شان به وحشت می‌افتم قرعه به نام رمان «وقتی یتیم بودیم» نوشته کازئو ایشی گورو نشر هرمس، با ترجمه مژده دقیقی افتاده. این کتاب یک رمان تقریبأ جحیم (402 صفحه ای) است با قطع پالتویی. و جالب اینکه باریک بودن کتاب تاثیری روی صفحه بندی آن نداشته و وقتی آن را باز می‌کنی فرقی با صفحه بندی کتاب‌های رقعی معمولی ندارد. فقط حاشیه‌های دو طرف کتاب باریک تر شده است. کتاب را با تردید دست گرفتم و در اولین مسیر رفت شروع به خواندنش کردم. کم کم متوجه شدم که دارم خوب پیش می‌روم و رمان «وقتی یتیم بودیم» انتخاب بسیار مناسبی بوده برای این مسیر. بدون اینکه کتاب(به خاطر باریک بودنش) جلب توجه خاصی ایجاد کند و حتی فضای بصری خودم را مسدود کند و نفهمم کی به آخر خط رسیده‌ام، راحت تر از تجربه های قبلی موفق به نفوذ در دنیای رمان شدم. تجربه‌های قبلی به من نشان داده بود که وقتی در یک مکان عمومی کتاب را باز می‌کنی، انگار که برگه های سفید حجم زیادی از فضا را اشغال کرده باشند به سرعت نگاه‌ها را جلب می‌کنند و اگر به آنها توجه کنی خیلی زود معذب می‌شوی و لاجرم مجبور می‌شوی کتاب را ببندی و سرگرم دید زدن آدم ها شوی. این کتاب پالتویی با اینکه حجمش نسبتأ زیاد است اما به خاطر قطع‌اش کمتر جلب توجه می‌کند و خوندنش هم بی دردسرتر است. راستش هرگز به شخصه کتاب‌های جیبی و پالتویی را جدی نگرفته‌ام و در میان کتاب‌هایم به تعداد انگشتان دست هم از این قطع کتاب ها پیدا نمی‌شود اگر هم بوده بعد از مطالعه به کسی بخشیده‌ام. نه اینکه کتاب جیبی خوب نخوانده‌ام، که شاهد مثالش رمان قول و سوءظن و چند کتاب فوق العاده با کیفیت نشر ماهی بوده که همگی قطع جیبی‌اند و فوق العاده هم درخشان؛ بلکه کتاب جدی در ذهن من با قطع رقعی تعریف شده است، همانطور که شاهنامه از نظر من باید وزیری باشد و یا غزلیات سعدی همیشه باید قطع رقعی با جلد شونیز باشد که بشود آن را چلاند. به شخصه دوست دارم اگر زمانی کتابی از من چاپ شد با همین قطع رقعی باشد، نه بزرگتر و نه کوچکتر. با این حال هر چقدر فکر می‌کنم می‌بینم خود من خیلی از داستانک‌ها و کتاب چه هایی را که اویل راه افتادن بی آرتی در اتوبوس‌های آکاردئونی جاسازی شده بود را خوانده‌ام و حتی آنهایی که با سلیقه‌ی من همخوانی نداشته را لااقل از روی تمسخر ورق زده‌ام،  ولی به یاد ندارم که کتابی رقعی را(جز در موارد اضطراری) دستم گرفته باشم و موفق شده باشم یک صفحه مطالعه کنم. کتاب رقعی برای محیط‌های امن است. مثل وقت‌هایی که روی تخت طاقباز دراز کشیده‌ای، یا پشت میزت با خیال راحت نشسته‌ای و همچنان که قهوه و چای مزمزه می‌کنی، سرفرصت آن را ورق بزنی و مطالعه کنی. قبل ترها هم که بیشتر وقت مان در پلاتوهای سینما تئاتر می‌گذشت، نمایشنامه‌های پالتویی نشر تجربه و نیلا را به تعداد کستینگ می‌خریدیم و دوره می‌کردیم اما بقیه نمایشنامه‌های پت و پهن را معمولأ به تعداد زیراکس می‌گرفتیم که هم راحت تر توی دست بازیگر بچرخند و هم وقت استراحت بشود لوله شان کرد و توی جیب شلوار تپاندشان. با همین تجربه‌ی شخصی فکر می کنم بی دلیل نیست که اینقدر جماعت کتاب خوان در مترو و اتوبوس و تاکسی های ما کم پیدا می‌شود. به نظرم کتاب‌های معمول کتابخانه مناسب این مکان‌های پر رفت و آمد و شلوغ نیستند. کتاب مناسب این مکان ها، باید جمع و جور و سبک باشد که هم بشود راحت رویش تمرکز کرد و هم نیم نگاهی به آدم های اطراف داشت که انگ جوگیر شدن و ادا در آوردن و چه و چه... نخورد. فکر می‌کنم اگر هر ناشر همزمان با هر چاپ رقعی، تعدادی هم از همان کتاب در قطع جیبی و پالتویی چاپ کند، شانس خوانده شدن و نفوذ آن کتاب میان مخاطبان نیمه وقت ادبیات، به مراتب بیشتر از قبل می‌شود. 

پ ن: در مورد رمان « وقتی یتیم بودیم» ایشی گورو سر فرصت می نویسم

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی

کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو

ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان

جان داده بر نرگس مست تو حکیمان

دست ازطلبت باز نگیرم که بشمشیر

کوته نشود دست فقیران ز کریمان

گر دولت وصلت بزر و سیم برآید

کی دست دهد آرزوی بی زر و سیمان

باری اگرش شربت آبی نچشانند

راهی بمسافر بنمایند مقیمان

از هر چه فلک می‌دهدت بگذر و بگذار

عاقل متنفر بود از خوان لئیمان

با چشم سقیمم دل پر خون بربودند

یا رب حذر از خیرگی چشم سقیمان

بانگی بزن ای خادم عشرتگه مستان

تا وقت سحر باز نشینند ندیمان

قاضی اگر از می نشکیبد نبود عیب

خون جگر جام به از مال یتیمان

از گفتهٔ خواجو شنوم رایحهٔ عشق

چون بوی عبیر از نفس مشک نسیمان

*خواجو

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

انتقال نمایشگاه کتاب به مصلی، با تمام مشکلاتش، برای من یک ویژگی بسیار مثبت به همراه داشت و آن هم نزدیک شدنش به خانه و سهولت رفت و آمد به آن بود. در چند سال اخیر تقریبأ اکثر روزها به نمایشگاه سر زده‌ام و خوش خوشان و سر فرصت چندین بار غرفه‌ها را زیر و رو کرده‌ام. اما نمایشگاه امسال برای من یک نمایشگاه ویژه است. تقریبأ به هر غرفه‌ای که سر می‌زنم(ناشران ادبیات داستانی) کتاب تازه‌ای (یا تقریبأ تازه ای) از دوستی می‌بینم که روی پیشخوان می‌درخشد و به وجدم می‌آورد. هر بار که کتاب آشنایی می‌بینم، احساس می‌کنم بدون اینکه واژه‌ای بین من و غرفه دار رد و بدل شده باشد، یک نقطه ی اشتراک با او و تمام آن دم و دستگاه نشر پیدا کرده‌ام. تقریبأ بیشتر هزینه‌ای که امسال برای خرید کتاب در نظر گرفته بودم صرف خرید کتاب دوستانم شد و از این بابت خوشحالم. ته دلم می‌گویم: جای دوری نرفته! کتاب‌ها را که دست می‌گیرم دلم غنج می‌رود و کنجکاو می‌شوم که زودتر بفهمم چی توی‌شان نوشته شده است. هیجان دارم که خیلی زود بفهمم این آدمی که همیشه نزدیک است (حتی اگر ماه‌ها همدیگر را نبینیم و رفیق گرمابه و گلستان هم هم نباشیم) در خلوت‌ترین گوشه‌ی ذهنش دنیا را چطور می‌بیند. وسوسه می‌شوم روی یکی از پله های پت و پهن مصلی بنشینم و بی اعتنا به ساق پاهایی که از کنارم رد می شوند، غرق در بوی ساندویچ هایدا و فریاد مبلغان و مدرسان شریف و قلمچی با ولع تمام کتاب‌ها را همانجا بخوانم. حس خوبی است تعلق داشتن به این اقیانوس کتاب. این حس را مدیون دوستانی هستم که با تمام سختی‌ها و نا ملایمات باز هم از پا نمی‌نشینند و کماکان می‌نویسند. دلم می‌خواهد از همه‌ی دوستانی که در ایجاد این حس سهیم بودند تشکر کنم. دوستان نویسنده خسته نباشید و کام‌تان شیرین.

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل

که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل

چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنون

چه غم ز شدت اعراب و اختلاف قبائل

در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر

قتیل عشق نمیرد مگر بغیبت قاتل

کسی که خاک شود در میان بحر مودت

گمان مبر که برد باد ازو غبار بساحل

ترا که کعبه طواف حرم کند بحقیقت

چه احتیاج بسیر و سلوک و قطع منازل

ببخش بردل مستسقیان وادی فرقت

که کرده‌اند لبالب بخون دیده مراحل

اگر چه هیچ وسیلت به حضرت تو ندارم

هوای روی توام هست بهترین وسائل

سواد خط تو بیرون نمی‌رود ز سویدا

خیال خال تو خالی نمی‌شود ز مخائل

مرا نصیحت دانا به عقل باز نیارد

که اقتضای جنون می‌کند ملامت عاقل

اگر ز شست تو باشد بزن خدنگ ز ره سم

وگر ز دست تو باشد بیار زهر هلاهل

نوای نغمهٔ خواجو شنو به گاه صبوحی

چنانکه وقت سحر در چمن خروش عنادل

*خواجو

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1392ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

روزنامه فرهیختگان شنبه 7 اردیبهشت صفحه 16

                                           

مردی تاثیرگذار و فراموش نشدنی

برای بچه های دهه شصتی و متولدین سال­های خمپاره و جنگ و رد موشک­های عراقی، فارغ از همه جبهه بندی­ها و گرایش­های سیاسی که بعدها به آن مبتلا شدند، کیهان بچه­ها و داستان و تصویر سازی­های بی بدیلش معنی و مفهوم دیگری دارد. کتابچه­ی کوچکی که تجسم بخش همه­ی هیجان­ها و خلاها و رویا بافی­ها و کودکی­های نکرده­مان بود. چه کسی آن سال­ها می دانست که اصلأ سردبیر یعنی چه! نویسنده چیست! و یا تحریریه چه صیغه­ای است. کیهان بچه­ها برای ما هدیه خداوند بود که باید می­رفتیم دکه­ی روزنامه فروشی سبزه­میدان و تهیه­اش می­کردیم و خط به خطش را بارها و بارها می­خواندیم. قد که کشیدیم فهمیدم همه­ی آن رویا پردازی ها و هرچه را که خوانده بودیم از فیلتر ذهن امیر حسین فردی نامی رد می­شده و همین کافی بود که در ته ذهنم همیشه به این آدم احساس دین داشته باشم. عکسش را دیده بودم اما از روی عکس نمی شد تشخیص داد سردبیر کودکی­های ما چه خلق و خویی دارد و چقد شبیه پدر بزرگ­های مهربان داستان­های کیهان بچه­هاست. از قضای روزگار سربازی من همراه بود با زمانی که امیرحسین فردی به تازگی مدیریت آفرینش­های ادبی را به دست گرفته بود و همین همزمانی و تغییر و تحولاتی که بعد از آن به وجود آمد، باعث شد که سر از دفتر ایشان در بیاورم و  نزدیک به یک سال و نیم هر روز ایشان را ببینم و هرازگاهی هم خوش و بشی با او داشته باشم...روزهایی که برایم همراه بود با تلخی و گاهأ شیرینی...

آن روزها گذشته و امیرحسین فردی هم دیگر چشم از این دنیایی که چندان هم برایش اهمیتی نداشت بسته و من نمی­توانم در مقابل این واقعیت بی تفاوت باشم که مرد بزرگی از بین ما رفته است. اگر بخواهم ارزش صداقت و شرافت آدم­های آن دوره و آن مرکز را در ذهن مرور کنم بدون شک امیرحسین فردی در صدر این لیست قرار می­گیرد. مردی بی ادعا، صادق، راست­گو، مهربان و عمیقأ مصمم به ارزش­هایی که به آنها باور داشت و اهل مسامحه و نرمش نبود و این در این زمانه­ی پر رنگ و نیرنگ ما، به تنهایی کیمیاست و مثل آن را کم پیدا کرد می­شود. آرامشی که همواره در چهره­ی امیرحسین فردی موج می زد و نگاه پدرانه و بزرگوارانه­ای که به اطرافیانش داشت باعث می شد که بقیه خیلی زود فاصله ها وسِمت ها را فراموش کنند با او احساس رفاقت کنند. هرچند همین نگاه مهربانانه و اعتماد بیش از اندازه به کارکنان، بعضأ باعث حضور و بال و پر گرفتن آدم­های کژاندیشی شد که چون به خلوت می رفتند آن کار دیگر می­کردند و چنان دایره را تنگ کردند که خیلی ها مجبور به ترک آنجا شدند... بگذریم.

با این حال مطمئنم امیرحسین فردی اگر حتی سیاه چمن و اسماعیل و... را ننوشته بود و کتاب­هایش به چاپ­های مکرر هم نرسیده بود و متولی و موسس حوزه هنری و جایزه شهید غنی پور و ... هم نبود،خدماتش در همان مجله کیهان بچه ها و خاطرات رنگارنگی که برای کودکان، دهه شصتی ها ساخت، به قدری بود که حالا از او به عنوان مردی تاثیرگذار و فراموش نشدنی یاد کنیم و فقدانش را ضایعه ای غم انگیز برای جامعه بدانیم. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده‌ای و بینم

همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی

به ره تو بس که نالم، زغم تو بس که مویم

 شده‌ام زناله نابی، شده‌ام ز مویه مویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از خوشم که چنگی بزنم به تار موبی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کویی

*فصیح الزمان شیرازی(رضوانی)

سید محمد ملقب (به فصیح‏الزمان) و متخلص به رضوانى فرزند سید ابوالقاسم فسائى از خطباء و وعاظ و شعراء عصر قاجار و بعد از آن بوده است. وى در سال 1240 شمسى در شهر فسا متولد و در 16 سالگى به اصفهان رفته و دو سال در آن شهر به تحصیل مقدمات پرداخت سپس به قم آمده و ده سال در این شهر مذهبى و علمى تكمیل علوم عقلیه و نقلیه نموده و در بیست و هشت سالگى به تهران مهاجرت و به وعظ و خطابه پرداخت و در دربار ناصرالدین شاه راه یافت و از او لقب (فصیح‏الزمان) گرفت.

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی

دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه این بی سر و ته قصه واهی

*شهریار

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1392ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

جناب آقای بلاگفا سلام! ممنون که بعد از مدت ها به فکر افتادی کمی گرافیک کنترل پنل رو جذاب تر کنی و یکی دوتا علامت تیک بزرگ خرکی جای قبلی ها بذاری، اما گویا اینقدر حواست به سر و شکل آیکن ها بوده و از این خلاقیتت سر کیف بودی که بن کل گند زدی به همه چیز و رفته. نه می شه عکس گذاشت نه می شه تغییر سایز داد و نه اصلأ خوشدسته! طبق معمول هم که لینک و آپلود هم فقط از طریق اینترنت اکسپلورر امکان پذیره که البته الان اونم دیگه امکانش نیست. آخه مشتی خدا خیرت بده مگه بیکاری! به جا این کارا مشکل نیم فاصله رو حل می کردی که اینقد فاصله نیفته بین حروف!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم

آخر نه باغبانم شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار

چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم

عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی

زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم

اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به

تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم

بی چون تو همزبانی من در وطن غریبم

گر باید این غریبی گو در وطن نباشم

با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان

من بیش از این اسیر زندان تن نباشم

بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان

گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم

بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار

من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

*شهریار

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1392ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها در حال زیر و رو کردن کاغذ و کتاب های قدیمی ام هستم که سال ها پیش به دلیل نداشتن جای کافی در تهران به شهرستان فرستاده بودم شان و مدت ها بود سراغ شان نرفته بودم. هر کاغذ و عکس این مجموعه ی پریشان؛ پرتگاهی است که به گذشته های حالا دیگر دور و خاطرات از هم پاشیده پرتابم می کند. این روزها بیشتر از همیشه دلم برای آن روزهای بی خبری که سنگینی نفس گیر حالا نبود تنگ می شود. عکس هایی که در ادامه می آید، مربوط اند به یکی از سال های پر داستان و پر سفر من، مهرماه سال ۸۳ و جشنواره شعر و داستان قصه جوان(شاخ نبات) که در شهر شیراز برگزار شد. مهرماه ۸۳ یکی دو هفته بود که دانشجوی دانشگاه هنر شده بودم و زندگی پر هیجان و پر سرعتیی را تجربه می کردم. جالب اینکه همزمان با این جشنواره، سومین یا چهارمین جشنواره ی داستان نویسی بانه در آستانه ی برگزاری بود که مسئولان جشنواره بانه به خاطر این جایزه، دو روز اختتامیه را عقب انداختند که من و حسین خدنگ (مدت زیادی است از او بی خبرم) و یکی دو نفر دیگر که در آن جشنواره هم جزء برگزیده ها بودیم به جشنواره بانه برسیم. بلافاصله بعد از اختتامیه شاخ نبات با اتوبوس درب و داغون ۳۰۳ شیراز-کردستان، سمت سنندج راه افتادیم. در این سفر فرصتی دست داد که با شهریار مندنی پور که بُت رویاهای ما بود دیداری داشته باشیم و لحظات ماندگاری را با او ثبت کنیم. برخی از شرکت کنندگان این جشنواره که چهره ی جوان شان در عکس ها مشخص است( علیرضا محمودی ایرانمهر، کرمرضا تاجمهر(دریکوند)، حسین زارعی، شروین شاوزی پور، حسین خدنگ، یاسر اکبریان و ...)

کرمرضا تاجمهر،شهریار مندنی پور،من،حسین زارعی نویسنده مجموعه داستان ادکلن و کپه های خار شتر

عکس ها در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1392ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود
روز به شب نمی‌نشیند

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟

شیفتهٔ تو انس و جان، انس روان کیستی؟

مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای

رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟

چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر

از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟

صید دلم به دام تو، توسن چرخ رام تو

ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟

یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب

هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

بر سر کویت چون سگان هر سحری کنم فغان

هیچ نگویی: ای فلان، تو ز سگان کیستی؟


*عراقی

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شیش سال پیش بود. یک نصفه شب بهاری که نمه بارانی هم می آمد و شهوت پیاده روی را توی سر آدم می انداخت. داشتم خسته و کوفته از یک پیاده روی طولانی بر می گشتم خانه. از سر خیابان اصلی انداختم توی خیابان فرعی، که توی پیاده رو چشمم به جمال این درخت توت نازنین روشن شد. تازه قطعش کرده بودند. تا یک ساعت قبل درخت وسط حیاط یک ساختمان قدیمی بود که چند روزی بود چند کارگر افغانی داشتند خرابش می کردند( الان یک ساختمون پنج طبقه بزرگ با نمای رومی جایش ساخته اند) تاج درخت بزرگ بود و راه نمی داد از پیاده رو رد شوم. راهم رو کج کردم تو خیابان و دوباره انداختم تو پیاده رو. شاید تاثیر باران بهاری بود! تا نزدیکای خانه داشتم به درخت توت بی نوا فکر می کردم و اینکه دورانش با دوران ساختمان قبلی به سر رسیده بود و اول بهاری آواره ی خیابان شده بود (مثل نقش آهو و بچه آهوی فلزیی که به در قهوه ای رنگ ساختمان جوش خورده بود) هر کاری کردم دلم طاقت نیارود. برگشتم. چند دقیقه ای همینطور به درخت نگاه می کردم و فکر می کردم که برای این درخت بی نوا چیکاری می توانم بکنم.... بلاخره تصمیم گرفتم درخت را ببرم خانه اما دست تنها بودم. هرچقدر منتظر ماندم عابری از اون خیابان رد شود فایده ای نداشت. همه خواب بودند. نهایتأ تنهایی آستین بالا زدم و درخت را یک تنه کول کردم و راه افتادم سمت خانه. بلند بود و ناگفته پیدا، سنگین. با هزار بدبختی درخت را آوردم توی کوچه(از پشت سر فقط یک درخت دیده می شد که پا داشت و راه می رفت!) و مشکل اصلی اینکه بعد از آوردنش به کوچه فهمیدم تاج درخت از در ورودی ساختمان ما بزرگتر است و داخل نمی رود. رفتم خانه و با اره برگشتم. تاجش باید قربانی می شد. بریدمش. بعد از اینکه تاجش را بریدم موفق شدم از در داخلش ببرم. اما مشکل فقط ورودی ساختمان نبود. طول درخت از سقف خانه ی حقیرانه ی من بلندتر بود و داخل نمی رفت(زمانی خانه ای آبی داشتم با سقف کوتاه) دو قسمتش کردم و بلاخره موفق شدم داخل ببرمش . تنه کثیف بود و آب خورده. شستشو نیاز داشت. بردمش حمام و با فرچه و شامپو و آب گرم افتادم به جان درخت. کارم که تمام شد تنه را آبکشی کردم و آمدم بیرون. سه روز طول کشید خشک شود. بعد از خشک شد دو سه درجه رنگش روشن تر شده بود. و خلاصه اینکه تمام این سال ها شد همدم من. این قسمتی که در عکس می بینید قسمت بزرگش است. قسمت کوچیکترش هم تبدیل شد به مجسمه مولانا در باد... و نتیجه ی اخلاقی !!!! سر و ته بعضی چیزها را باید بزنی که بتوانی به زندگیت واردشان کنی. همین!

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

امر نمادین، وضعیتی گسسته است نه پیوسته. درست است که زبان(پارول) یک امر نمادین است و حاصل کاربرد سلسله ی نمادهاست اما این ماهیت نماد را به عنوان یک واحد معنایی مخدوش نمی کند. زبانی وقتی زبان می شود که نماد ها را به زنجیره ی پیوسته و منظمی تبدیل کند و کاربر زبانی که قرارداد را یاد گرفته است، به سمت هدف و معنای مشخصی هدایت کند. اما نماد اینگونه نیست. نماد به تنهایی یک واحد معنایی در وضعیت گسسته است، حتی اگر سلسله ی معنایی منظمی در دل خود داشته باشد باز هم گسسته است. مثل یک الکترون که در هسته ی یک اتم در حال گردش است و با وجود تکامل، وضعیت ثابت و تعریف شده ای ندارد. با این تعریف: گاهی به داستان ها و یا شعرهایی بر می خورم که از زور کاربرد نماد و نشانه و کدگذاری متنی و... مخاطب را خفه می کنند. فکر می کنم دلیل دافعه ی مخاطب به این جور متن ها، تلاش نویسنده برای ایجاد پیوستگی نمادها و نشانه ها و ایجاد شبکه ی معنایی برای رساندن مخاطب به معنای پنهان(!!!) در اثرش است. برای من نماد مثل یک تک واژه و یا تک کلمه است و قدرتش را هم از همین قائم به ذات بودن و مستقل بودنش می گیرد. مثل فلاشر دوربینی که فقط لحظه ی ثبت شدن عکس روشن می شود و  فضا را روشن می کند و تمرکز عکاس را به نقاطی از تصویر نشان می دهد. نماد مثل نوری که در عکس ظاهر می شود، معنا را تقویت می کند. پیوستگی نماد با اتفاقی که در قراردادهای زبانی می افتد متفاوت است. فکر می کنم وقتی بخواهیم قراردادهای زبانی را تمام و کمال در میان نمادها برقرار و اجرا کنیم دو اتفاق: الف: یا به یک قرارداد شخصی و نا آشنا می رسیم که برای کسی جز نویسنده قابل درک نیست( مثل تاباندن چند فلاشر در جهت های مختلف درون یک قاب) ب: یا آن قرارداد آنقدر از الگوهای  متعارف زبانی پیروی می کند که تبدیل به یک اتفاق رو و سطحی در سطح زیرین اثر می شود(فلاش زدن در روز) شاید به همین دلیل است که وقتی با این گونه متن ها برخورد می کنیم یا سردرد می گیریم از نفهمیدن! و یا می خندیم به رنگ و لعاب ناشیانه ای  که نویسنده وارد کارش کرده است.

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشار خبرها و گزارش نشست های ادبی شهرستان ها در نیمه سوخته (که غالباً بی ارتباط با خودم و یا نوشته هایم هستند) تنها به این دلیل است که به یاد بیاوریم بجز جمع های ادبی تهران، در جاهایی دیگر هم رویدادها و اتفاقات ادبی هم عرضی در جریان است که سال ها به دلیل دور بودن از پایتخت نادیده انگاشته شده اند. رویدادهایی که از لحاظ کمی و کیفی در سطح بسیار بالایی هستند و شایسته دیده شدن و احترام اند. به شخصه در یکی دو سال اخیر کمتر جایی را سراغ دارم که مانند بچه های پر تلاش شهر رشت با محوریت کیهان خانجانی و یا بچه های پیگیر اصفهان با محوریت سیاوش گلشیری، این این همه نشست ادبی با کیفیت و قابل قبول برگزار کرده باشد. این حجم از تلاش و پویایی هر جا که اتفاق بیفتد قابل ارج و احترام است و فکر می کنم وظیفه ی هر کدام از ما باشد که به فراخور توانی که داریم باید بازتاب دهنده ی فعالیت این دوستان باشیم. نیمه ی سوخته یک صفحه ی ادبی است که تعداد محدودی مخاطب دارد و در این راستا تلاش دارد که به مانند یک رسانه، خبرهای این دوستان را پوشش دهد. 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم

بر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را

حسرت همه دم صید خم قامت پیری‌ست

گل در بر خمیازه بود شاخ‌کمان را

غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهر

با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

عالم همه یار است تو محجوب خیالی

بند از مژه بردار یقین سازگمان را

آسوده روان جاده تشویش ندارند

منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را

ما و سحر از یک جگر چاک دمیدیم

آهی نکشیدیم‌که نگرفت جهان را

دیدار پرستیم مپرس از رم و آرام

پرواز نگاه است تحیر قفسان را

دل جمع‌کن ازکشمکش دهر برون آ

کاین بحر در آغوش گهر ریخت کران را

گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است

منزل بنمایید اقامت‌طلبان را

سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید

بیهوده براین جنس مچینید دکان را

بیدل ز نفسها روش عمر عیان است

نقش قدم از موج بود آب روان را

* بیدل دهلوی

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز یا بهتر بگویم دیشب به دعوت دوستان مان در جایزه داستان کوتاه بیهقی مهمان اختتامیه این فستیوال ادبی در تالار ایوان شمس بودم. دبیر این جایزه بهاالدین مرشدی عزیز است و همکارانش جمعی از دانشجویان سابق دانشگاه آزاد اراک اند که به گفته ی خودشان سال هاست در کنار هم به فعالیت ادبی مشغول اند. دست شان درد نکند زحمت بسیار زیادی کشیده بوند و از آنجایی که ما هم از دور یا نزدیک دستی بر آتش داریم، می فهمیدم که چه لحظات پر استرس و نفس گیری را می گذرانند. از نکات بسیار جالب این اختتامیه حضور چشمگیر مهمانان و شرکت کنندگانی بود که بعضأ از شهرستان های بسیار دور آمده بودند و چه شور و شوقی هم داشتند برای این حضور. نکته ی دیگر و شاید مهم تر این اختتامیه که برای خود من بار نوستالوژی زیادی داشت، بدون حاشیه بودن و صمیمیتی بود که می شد از همان بدو در فضا لمس کرد. یاد سال های نه چندان دوری افتاده بودم که در به در جشنواره ها و جایزه های ادبی بودم و مشتری پر و پاقرص آنها. و نکته ی آخر اینکه چیزهایی در زندگی هست که تا هستند فقط هستند، بعد که زمانش می گذرد فقط افسوس شان می ماند. دلگیر شدن و خوشحال شدن آدم ها وقت جایزه گرفتن، گلایه کردن های نویسنده ها از جایزه نگرفتن، بلافاصله بعد از اهدا جوایز و این آشنایی دادن های آدم هایی که قبلأ شاید یک بار توی فلان جایزه آنها را دیده ای، اتفاقی است که فقط در این جایزه ها می افتد، کمی که بگذرد این شور و شوق ها هم در آدم ها می میرد و سنگینی فضا آدم را می گیرد. دیروز خوشحال بودم که در جمعی فارغ از هوچی گری های ادبی حاضرم و توی دلم می گفتم که کاش خیلی از این بچه هایی که این همه شوق نوشتن و آموختن دارند حالا حالاها کتابی چاپ نکنند و یا اگر کردند در این فضا چاپ نکنند که مثل خیلی از آنهایی که غوره نخورده مویز شده اند، درگیر حاشیه های احمقانه و بی خود این روزها نشوند.

به بهاالدین مرشدی و دوستان پرتلاشش خسته نباشید می گویم و امیدوارم پرقدرت به راه شان ادامه دهند.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روزی است خرم آبادم. شهری همانند تهران پر از ماشین و ترافیک و خیابان و ساختمان های فشرده و کوچه های دراز و نفس گیر، اما با وجود تمام شباهت ها، برخلاف تهران، اینجا هنوز به مفهوم طبیعت نزدیک تر است. مسئله ای که اینجا و یا شهرهای دیگر  را از پایتخت مدرن متمایز می کند، زمان کند و آرامش نسبی است که در فضا موج می زند. چیزی که من آن را بخشی از کارکرد طبیعت می دانم. طبیعت فقط دار و درخت و کوه و رودخانه نیست. اینجا هم همه ی مظاهر شهر نشینی هست اما آدم بیشتر می تواند نور را ببیند، هوا را در ریه هایش حس کند و به خودش به عنوان پدیده ای شگرف فکر کند. آدم بیشتر فرصت می کند به دست هایش به عنوان بارزترین بخشِ «من» نگاه کند و درست و درمان به تک تک سلول های دست و صورتش نگاه کند و ببیند سال تا سال چه تغییری توی چهره اش پیدا شده که تا حالا از چشمش پنهان مانده است. تهران اینگونه نیست. تنش های موجود درفضا و تلاطمی که همواره در آدم ها و محیط موج می زند(صرف نظر از بد یا خوب بودن) آدم را با خودش بیگانه می کند. فراموش می کند این منی که آیت ام، از بین همین سلول ها، این چروک های پنهان دست و صورت و همین گوشت و پی و استخوان دارم نشأت می گیرد... به نظرم همین درک انسان از خود و فضا و این نور فراوان و زمان کند اصلی ترین جلوه ی طبیعت است. برای همین فکر می کنم هر جایی غیر از تهران می تواند بخشی از طبیعت به حساب بیاید. خیابان ها و میدان ها و آپارتمان های اینجا، انگار ادامه ی منطقی کوه ها و رودخانه ها و دشت های سرسبز اند و کمتر به انسان تنش وارد می کنند.

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هرجای این کره ی خاکی موسیقی و نواهای مخصوص به خودش را دارد و بشر در هر کجا با توجه به نیازها و توانایی خود دست به ابداع و تولید موسیقی (که عمدتأ ریشه ی آیینی و اسطوره ای دارند) زده است. نواها و سرودهای فلکلوریک مناطق مختلف دنیا معمولأ سرمستانه و شادخوارانه هستند و در تلاشند که روی تلخ هستی را روکشی از شادی و سرخوشی بکشند. اما اکثر موسیقی ها و نواهای مربوط به لرستان (که از قضا ریشه ی آیینی و اسطوره ای هم دارند) سرشار از حزن و اندوه و غم اند و به نظر بسیار خلاف آمد کارکرد موسیقی در دیگر مناطق ایران( و شاید دنیا) است. اینکه چرا در میان لرها این همه موسیقی عاشقانه و حماسی و اجتماعیِ با مایه ی حزن و اندون گره خورده است شاید سوال تازه ای نباشد و احتمالأ دم دستی ترین جواب به این سوال این است که چون این مناطق در بین کوه های سر به فلک کشیده محصور اند، به طبع آن مردمش هم بیشتر در خود فرو رفته اند و غمگین تر وافسرده تر از بقیه ی جاهای دنیا هستند. این جواب ممکن است تا حدودی درست باشد و اقلیم خودش را به موسیقی لرستان تحمیل کرده باشد اما با این تفسیر آیا ساکنین هیمالیا و آلپ و آند و... همگی آدم های غمگین و دردمندی هستند و موسیقی شان برابر با سوگ سرایی و مویه سرایی است!؟ آیا هرجا کوهستانی باشد غم هم به سراغ آدم هایش می آید؟ با این حساب ساکنین کویر و دریا باید شاد باشند و از صبح تا شب بزنند و برقصند و دردی نداشته باشند. می دانیم که اینگونه نیست. مدتی است دارم با این موضوع کلنجار می روم و هرچند ناقص اما سعی می کنم به پاسخ قانع کننده ای حداقل برای خودم برسم. موسیقی لرستان بزرگ(شامل لرستان، چهارمحال بختیاری، کهکیلویه بویراحمد، قسمت هایی از همدان، اراک، ایلام، خوزستان و ...) پر است از این آوازهای حزن  انگیز. تحلیل شخصی من این است که این حزن و اندوه نه به خاطر محصور بودن آدم ها و محدودیت افق دیدشان اتفاق افتاده است بلکه این زخمی است که سال ها کوچ و خانه به دوشی بر روح و ناخودآگاه مردم لرستان وارد ساخته است. عشق در گذر،  زندگی در گذر،مردگان در گذر، خوشی درگذر و آدم ها درگذر...در چنین فضایی غیاب و فاصله، حضور پدیده ها را شدت می بخشد. تا وقتی پدیده ها فقط در عین اتفاق می افتند، قابل کنار آمدن و حتی رفع شدن هستند اما جدایی، فاصله و فصل، در زندگی این مردم، نه تنها بعد فیزیکی و عینی بلکه بُعد ذهنی آشکار تری دارد. وقتی یار در کنار نباشد، در ایلی دیگر در میان مردمی دیگر همزمان دارد فرسنگ ها فرسنگ از تو دور می شود (تو بدیر و مو بدیر کو وسته مونه، ای خدا طاقت بده دل هرده مونه) مرده ای که می میرد دیگر نمی تواند با زنده ای که دائم در کوچ است همراه شود است (یی گلی مین مالمون بی رد به غریبی ای دل ای دل ای دل) و... همه ی این ها کافی است که فقدان حضور فیزیکی هر پدیده، حضور ذهنی آن پدیده را هزاران برابر شدت ببخشد. کوچ این پدیده ی گاه شوم، گاهی جدایی و تجدید دیدار ها را به ابد انداخته است. کسانی که لرستان را زیسته باشند، خبر از قبور(چوک) غریبانه و بی نام و نشانی دارند که فقط با چند سنگ قلوه ی دور چین نشان شده اند و نشان از ایلی دارند که روزگاری از آنجا گذشته است و مرگی نابهنگام و قبری گمنام که برای همیشه بر جا مانده است... این افسانه نیست، حقیقت است که دختران کوچ نشینی بوده اند که بعد از ازدواج، برای همیشه از ایل خود دور افتاده اند و هرگز دیگر ایل پدر و اجدادشان را پیدا نکرده اند. می شناسم پیرزنی را(در یکی از روستاهای اطراف بروجرد) که بعد از چند نسل توانسته نشانی از خانواده ی پدری خود(در خرم آباد) پیدا کند و این یعنی فاجعه بارترین اتفاقی که برای یک انسان زنده ممکن است بیفتد. این یعنی بدترین قسمت از زندگی خانه به دوشی مردمانی که ارزش در کنار هم بودن را به واسطه ی همین غیاب مداوم، عمیقأ درک کرده اند و رفتن یک نفر از زندگی شان مساوی بوده با از دست رفتن همیشگی او..(چی کبوتر جهی تیرخَرده به بالم ببینُم سرکلک تاهی بنالم) موسیقی حزن آلود مناطق لر نشین موسیقی فقدان است برای همین است که با همه ی موسیقی های حزن انگیز دنیا فرق دارد و وقت شنیدنش مو بر بدن آدم سیخ می شود.

آور بهارن او تیلیت، سی چی وا دشت جونم هر شو می بارن

تا گل سور بهارم بی خزونه، بی تو سیم هر گلی اون خار زمونه

هرجا تی به رهت می بَنوم، دل ز تیات نی کنم ای سرو نازم

داغ دلم چی لاله ی سور، میل تو داره آور بهارم سی چه نی باره

پ ن :اشعار محلی بالا از سرودها فلکلوریک لری بختیاری هستند و ممکن است در گویش های مختلف اندکی متفاوت باشند

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

در دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن به کویت در آرزوی رویت

دانسته‌ام ولیکن خون خوار ناگزیری

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان

گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت

آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

آن کو ندیده باشد گل در میان بستان

شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان

می‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی

ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان

ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه

رندی روا نباشد در جامه فقیری

* سعدی جانان

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس ها مربوط است به مرداد ماه سال ۸۵ و اختتامیه چهارمین جشنواره سراسری داستان کوتاه دورود. ویژگی ممتاز این آدم های توی عکس، شور و اشتیاق شان به داستان نویسی و توی جمع بودن است. شوری که آن سال ها با وجود همه ی مشکلات، ما را توی این شهر کوچک(دورود) گرد هم آورده بود. شوری که هنوز هم توانایی این را دارد بسیاری از این آدم ها را جمع کند. ماجرای اسکان مرد ها (من، خلیل رشنوی، کرمرضا تاجمهر و محمد غلامی) در رستوران هتل شهرداری دورود هنوز هم برایم عجیب و غیر قابل باور و البته شیرین و خاطره انگیز است. شاید در مجالی دیگر در این مورد نوشتم. مع الهذا این عکس ها سال ها بود در کشوی میزم خاک می خورد. اینجا گذاشتم شان که شاید گوشه ای از حس و حال اوایل جوانی ما منتقل شود.

از راست: زیبا آزادی-کاملیا کاکی-سارا جهان آرا-کرمرضا تاجمهر-آیت دولتشاه-...-محمد حسن شهسواری(به همراه محمدرضا گودرزی داوران این جایزه بودند)-...

بدون ترتیب: محمد رضا گودرزی-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-طاهره اسکندری-کاملیا کاکی-پری موسوی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی-سارا جهان آرا و...

حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد

بدون ترتیب: کوروش رشنو-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی و...

محمد غلامی-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-آیت دولتشاه-...حمید پارسا-...

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

از تمام شخصیت های کارتونی دوران کودکی، برخلاف خیلی های دیگر، نوستالوژی های من حول محور یک شخصیت گمنام یا شاید کمتر شناخته شده کارتونی می گردد. آن شخصیت هم کسی نیست جز آقای ملخ در کارتون نیکو. من شیفته ی دست های اضافه ی آقای ملخ بودم، چهار دست داشت و همزمان می توانست چند کار را با هم انجام دهد. همیشه یک تصویر از آقای ملخ یادم می آید که داشت با یک دست آب می خورد، با دست دیگرش غذا و دو دست دیگرش که آزاد بودند را تکان می داد و با یک نفر صحبت می کرد. عاشق این همزمانی و استقلال حرکت دست هایش بودم. هر بار آقای ملخ را می دیدم ناخودآگاه به دست هایم نگاه می کردم و آرزو می کردم که من هم چندتا دست داشتم شاید بتوانم کارهایم را با هم انجام دهم. این شاید یک پیشگویی بود برای ناکامی های آینده و حسرت انجام ندادن کارهایی که به خاطر محدودیت های فیزیکی و نداشتن تمرکز موفق نشدم برای شان وقت بگذارم. کاریکاتور، موسیقی،منبت کاری، معرق و... دلم می خواست چندین دست و پای اضافه داشتم و ذهنی که بتواند همه ی این دست و پاها را جداگانه کنترل کند. دلم می خواست ده ها دست داشتم. یک دستم مدام می نوشت، آن یکی فقط حجم می تراشید. دست دیگر را می گذاشتم برای کارهای روزمره. دست دیگرم ساز می زد، آن یکی می رقصید، یکی دیگر نقش می زد، با دستی گیج گاهم را فشار می دادم، دستی دیگر زیر چانه ام را می گرفت، دستی مدام صدای تقه ی مفصل هایم را در می آورد،یک دست را می گذاشتم برای گِل مالیدن. اگر دستی بیکار بود مجبورش می می کردم کاری انجام بدهد و به ریش این دست های محدود و این ذهن محصور می خندیدم... 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

من کیسه ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال باز گفتم  دعا کرد و گفت خداوند این سخت نیکو کرد و شنودهام که بو الحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی بردند و پس از نماز کس فرستاد و قاضی بو الحسن و پسرشرا بخواند و بیامدند بونصر پیغام سلطان به قاضی رسانید بسیار دعا کرد و گفت این صلتفخر است پذیرفتم و باز دادم که مرا بکار نیست و قیامت سخت نزدیک است حساب ایننتوانم داد و نگویم که مرا خست در بایست نیست اما چون بدانچه دارم و اندک است قانعموزر و بال این چه بکار آید بونصر گفت ای سبحان اللّه زری که سلطان محمود به غز و از بتخانه ها بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن آن قاضی همی نستاند گفت زندگانی خداوند دراز باد حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوه ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیدهاست که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست علیه السلام یا نه من این نپذیرم و در عهده ی ایننشوم گفت اگر تو نپذیری به شاگردان خویش و به مستحقان و درویشان ده گفت من هیچمستحق نشناسم در بست که زر بدیشان توان داد و مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد به هیچ حال این عهده قبول نکنم بونصر پسرش را گفت تو از آن خویش بستان گفت زندگانی خواجه عمید دراز باد علی ای حال من نیز فرزند این پدرم کهاین سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات ویبدانسته واجب کردی که در مدت عمر پیروی او کردمی پس چه جای آنکه سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقف و پرسش قیامت بترسم که وی می ترسد و آنچه دارم از اندک مایهحطام دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم  بونصر گفت للهدر کما، بزرگا که شما دو تناید و بگریست و ایشان را باز گردانید و باقی روز اندیشه مند بود و ازین یاد می کرد و دیگر روز رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد امیر بتعجب بماند و چند دفعت شنودم که هر کجا متصوفی را دیدی یا سوهان سبلتی را دام زرقنهاده یا پلاسی پوشیده دل سیاهتر از پلاس بخندیدی و بونصر را گفتی چشم بد دور از بولانیان

* تاریخ بیهقی تصحیح علی اکبر فیاض

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن برای من رنگ و بو و جلوه ی جداگانه از بقیه ی ماه های سال دارد. بهمن یعنی درد. یعنی زخم. یعنی روزهایی که به هر دری می زنی که زودتر بگذرند و نمی گذرند و می گذرند و چه کشنده می گذرند. شک دارم در باقی مانده ی عمر بتوانم از این تروماهای لعنتی بهمنی فرار کنم. 7بهمن دوران سر خوشی ده، یازده... روزهای دلواپسی، بحران و انتظار و انتظار و انتظار... و خاطره ی زجری که از این روزها باقی مانده است. زخم این روزها هرگز خوب شدنی نیست. هرچقدر هم که بخواهم از این روزها فرار کنم بلآخره یک شیء، یک بو، یک حرف، یک اسم، یک واژه ی لعنتی هست که ته تهش دوباره همه چیز را رو بیاورد و رو می آورد و رو می آورد و پدر در می آورد...کی می شود گل نبی، سید خندان، ترکمنستان، ملک، ملک پیچ شمران، فردوسی، کوشک را فراموش کرد...خدا می داند.

دوست شاعرم امین روشنی شعری دارد با این مضمون که اگر حافظه یاری کند اینجا می نویسم.

برگرد

نه اینکه دلم برایت تنگ شده باشد

خنجرت جا مانده، نمی گذارد تکیه بدهم

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز سه چهار ساعت طول خیابان انقلاب از چهارراه ولیعصر تا جمالزاده را پیاده قدم زدم و به هر کتابفروشی ای که سر راهم ظاهر شد سرک کشیدم و کتاب ها را ورق زدم(فقط ورق زدم نخریدم!) ویژگی خاصی که کتابفروشی های خیابان انقلاب را از بقیه جاها جدا می کند، آشفتگی، کثیفی، بحران، سرعت و روح پر تنشی است که در این محدوده موج می زند و ناخودآگاه آدم را در بر می گیرد. این روح خوب یا بد نیست فقط یک ویژگی است و  همین ویژگی است که سال های سال است انقلاب را سر پا نگه داشته است. چیزی که به شدت در این محدوده خودنمایی می کند، تغییر مفهوم کتاب(البته استثناء همیشه هست) از مفهوم  لوکس و روشنفکری به مفهوم کالا و شیء ضروری و مبادله ای است. این تغییر مفهوم شاید به دلیل حجم کتاب های تخصصی و درسی و کمک درسی است که در این محدوده فروخته می شوند که کتاب را به یک مسئله ی بسیار جدی و حیاتی بدل کرده است. در این محدوده پیدا کردن کتاب، خرید آن و تبلیغ و فروشش یک ضرورت است. جارچی ها بدون وقفه با صدای نکره و گوش خراش شان جار می زنند و با مقوا های کمک درسی و خرید بن... مدام نویز ایجا می کنند و همه را تشویق به دخول به کتابفروشی ها می کنند.دانشجوها، استاد ها، محقق ها و ... برای تهیه کتاب مورد نظرشان مدام در حال رفت و آمدند و از این کتاب فروشی به آن کتابفروشی مراجعه می کند بدون اینکه توجهی به هم داشته باشند. کتابخرهای خیابان انقلاب تشنه اند، سرسختند، خستگی ناپذیرند و تمام زورشان را می زنند که هر طور شده کتاب دلخواه شان را پیدا کنند و اگر به هر دلیل موفق نشوند آن را پیدا کنند کلافه می شوند و به قولی توی پرشان می خورد. قیمت کتاب خیلی بحث مشتری ها نیست و بیشتر ضرورت است که تعیین کننده فروش کتاب است تا قیمت پشت جلد و حجم آن. این روح (کالا شدگی) به خاطر سال ها قرابت کتاب ها و کتابفروشی های کابردی و درسی با کتاب های هنری و کتاب هایی که جنبه ی تفننی تر دارند، در هم ادغام شده است. زیادند کتابخرهایی که با لیست هایی که معلوم است کسان دیگری نوشته، بی تابانه دنبال کتاب های بزرگ علوی و هدایت وآل احمد و.. می گردند و به هر کتابفرشی ای سر می زنند و سوال تکراری شان را می پرسند( آقا 53 نفر بزرگ علوی رو داری؟ آقا بوف کور هدایت رو داری؟ آقا...آقا...) و آخر سر دمغ از کتابفروشی بیرون می آیند. خریدارهای این محدوه همانقدر در  تهیه هر چهسریع تر بوف کور و زنان مریخی مردان... جدیت دارند که در تهیه کتاب ارگونومی و... جدیت دارند. کتابفروشی های راسته ی کریمخان و شهر کتاب هایی که حالا دیگر تقریبأ همه جا هستند، اکثرأ دلنشینند، فضای آرامی دارند، تخصصی اند و آنقدر سیستم و چیدمان قفسه های شان درست است که تقریبأ مشتری نیازی به راهنمایی خاصی ندارند. دنیای این کتابفروشی ها کُند است. اکثر مشتری ها مایلند پروسه ی پیدا کردن و خرید کتاب تا حد ممکن طول بکشد و به اصطلاح با کتاب لاس بزنند و بیشتر در فضا باشند. این فضای آرام و دلنشین امتیاز بسیار بزرگی است اما جارچی های انقلاب، هیاهوی انقلاب، دست فروش های انقلاب و تنه زدن ها و تنه خوردن های خیابان انقلاب روح این خیابان اند. پیاده روها و کتاب فروشی ها و هرج و مرج انقلاب خاطره ای است از آنهایی که روزگاری در دانشگاه تهران، دانشگاه هنر، صنعتی شریف، هنر و معماری و... درس خوانده اند و دانشجو بوده اند و همین حول و ولاها را برای تهیه کتاب تجربه کرده اند. کاغذ دیواری های جرم گرفته ی کتابفروشی ظهوری، گرد و خاک شناور در پاساژ صفوی و قفسه های درب داغون نشر مروارید و کتاب زمان و خوارزمی هویت چند نسل از دانشگاه رفته ها و با سوادها و کتاب خوان هایی است که روزی رویاهای بزرگی در سر داشته اند. روح آشفته ای که با تمام لوکس بودن و تازگی انتشاراتی مانند مولی و نیک و... باز هم به آنها منتقل شده است. در هر خیابان خلوتی می شود ساعت ها قدم زد و از سکوت آن لذت برد اما شکوه خیابان انقلاب در شلوغیش است و  بدون ازدحام جمعیت و آشفتگی هیچ حسنی ندارد.

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را

هرکس نمی‌شناسد آواز آشنا را

از طاق و قصر دنیاکز خاک وخشت چینید

حیف‌است پست‌گیرید معراج پشت پا را

چشم طمع مدوزید برکیسهٔ خسیسان

باورنمی‌توان داشت سگ نان دهد گدا را

روزی‌دو زین بضاعت‌مردن کفیل‌هستی‌ست

برگ معاش ماکرد تقدیرخونبها را

در چشم‌کس‌ نمانده‌ست‌گنجایش مروت

زین خانه‌ها چه مقدار تنگی‌گرفت جا را

از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم

آخرهجوم مطلب شست ازعرق حیا را

جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست

صرف بهار ماکن رنگی زگل جدا را

تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن

گردون بی‌مروت برماگماشت ما را

آهم‌ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت

پستی‌ست‌گر خجالت شبنم‌کند هوا را

بیکاری آخرکار دست مرا به خون بست

رنگین نمی‌توان‌کرد زین بیشتر حنا را

دست در آستینم بی‌دامن غنا نیست

صبح است با اجابت نامحرم دعا را

از هرکه خواهی امداد اول تلافی‌اش‌کن

دستی گر نداری زحمت مده عصا را

خاک زمین آداب‌گر پی سپر توان‌کرد

ای تخم آدمیت بر سرگذار پا را

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم ها سطوح تراش خورده و هندسی نیستند. بالا و پایین دارند، زشت و زیبا دارند، روزهای خوب و بد دارند. اینکه فکر کنیم همه باید همان جوری باشند که ما فکر می کنیم درست است کژاندیشی و دیکتاتوری محض است. بعد با همین تفکر می خواهیم با جهان پیرامون روبرو شویم. جمع اضداد است نمی شود. جایی با برداشت ما همخوانی ندارد به هم می ریزیم و دست به انتحار می زنیم. همه به ظاهر می خواهند و دوست دارند دیگران خودشان باشند اما به واقع اینطور نیست. من های واقعی گاهی لبه هایی به شدت برنده و تیز دارند. گاه تلخ اند گاه زننده اند و به ندرت زیبا. شوخی بردار نیست آدم است، نباید انتظار یک ربات فرهیخته را از آدمی که از گوشت و خون و اعصاب تشکیل شده داشت. عادلانه نیست.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1391ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

...معنای این همه سکوت چیست!؟
من گم شده‌ام در تو، یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آن روز
از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش...

 

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از معضلات آزار دهنده ای که فضاهای ادبی و جمع های داستانی همواره با آن روبرو هستند، محدود بودن آدم های درگیر با آن است. سینما و تئاتر و تا حدودی شعر، کمتر با این مشکل روبرو هستند و در جذب نفرات جدید(به عنوان یکی از فاکتورهای ایجاد شادابی و تزریق افکار تازه) موفق تر عمل کرده اند. متاسفانه فضای ادبیات داستانی بسیار بسیار در این زمینه کم توفیق بوده و هر روز دایره ی آدم هایش بسته و بسته تر از قبل می شود. مهمترین خسرانی که این بسته بودن فضا در پی دارد، تکراری شدن آدم ها و حرف ها و ایده ها در بین آنهاست و به طبع آن مهم شدن مسائلی است که اساسأ مهم نیستند و جز دور کردن آدم ها از هدف اصلی شان بازخوردی در پی ندارند. متاسفانه این بسته بودن فضا با کم رونق شدن و از سکه افتادن هرروزه ی ادبیات مدام بیشتر و بیشتر می شود و نویسنده ها تبدیل به تنها مخاطبان یکدیگرند شده اند. در این فضا و شرایط نباید دنبال یک ایده ی نو و تکان دهنده بود و تقریبأ بعد از مدتی همه ی فعل و انفعالات دیگران قابل حدس می شود. مقصر کیست و یا چه عاملی باعث این اتفاق شده است را به درستی نمی دانم اما با مقایسه ی فضاهای ادبی با دیگر فضاهای هنری می شود به نتایج جالبی رسید. در ایران هرساله جشنواره ها و فستیوال ها و سمپوزیوم های بیشماری به بهانه های مختلف برگزار می شود و تا جایی که می دانم تئاتری ها و سینمایی ها یکی از مهمترین دغدغه هایشان حضور در این جشنواره هاست و گاه برای فرارسیدنش روزشماری می کنند حتی اگر با سیاست های کلی آن موافق نباشند. اما بجز این، یکی از مهمترین و جذاب ترین اتفاقاتی که برای این فضاها وجود دارد، بخش های جنبی و کارگاهی ای است که به مناسبت فرارسیدن جشنواره ها، هرساله اتفاق می افتد. از مهمترین این اتفاقات جنبی، برپایی ورک شاپ ها و کارگاه های آموزشی و عملی کوتاه مدت و چندروزه ای است که معمولأ در حاشیه ی جشنواره هایی مانند تئاتر فجر و تئاتر دانشجویی و تئاتر تجربی و... اتفاق می افتد. این کارگاه ها علاوه بر بار علمی و آموزشی شان، چندخصوصیت بسیار شاخص دارند که گاهی از خود جشنواره هم مهمتر به نظر می رسد، از جمله:

1-    جذب نفرات جدید و پویایی فضا با توجه به جذابیت ذاتی این گونه کارگاه ها و سهل الوصول کردن ورود به فضاهای خشک و جدی

2-  انتقال بی واسطه و بسیار سریع و کاربردی بخشی از تجربیات آدم هایی که در این عرصه حرفی برای گفتن دارند

3-  بنا بر کوتاه بودن این دوره ها، زمان تبدیل این تجربیات به کار عملی در آثار شرکت کننده ها بسیار کوتاه است و خیلی زود می شود خروجی کارگاه را دید

4-  آدم ها مجبور می شوند به شیوه های شخصی خودشان برای تولید هنر فکر کنند

5- آدم ها مجبور می شوند که به شیوه های جایگزین که گاهأ از شیوه ی شخصی خودشان بهتر جواب می دهند هم فکر کنند

6- ایجاد نزدیکی و صمیمیت عمیق بین اعضاء و شرکت کننده ها. این صمیمیت در انجام تیم ورک ها و حرکت های صنفی و گروهی آینده بسیار تاثیر گذار است

7- آموزش تنها محدود به شخص مربی کارگاه نمی شود. در این ورک شاپ ها هر فرد به عنوان یک ایده پرداز عمل می کند و به تعداد هر عضو، می تواند ایده به کارگاه تزریق شود

8-  شکستن خود به معنای تعریفی تثبیت شده که هر هنرمند از خود دارد

شاید این ابهام پیش بیاید که این کارها تنها به درد مبتدی ها و کسانی می خورد که تازه می خواهند وارد این فضا بشوند و کسانی که تجربه ی کافی دارند نیازی به این کارگاه ها ندارند. خود بنده به شخصه خیلی از ورک شاپ ها و کارگاه های تئاتری و نمایشنامه نویسی را به خاطر دارم که استادان دانشگاه هم به عنوان شرکت کننده دوشادوش دانشجوها در آن حضور داشته اند و سعی کرده اند از آن به عنوان یک فرصت طلایی برای جمع آوری ایده به آن نگاه کنند.

و اما همه ی چیزی که در بالا عنوان شد، تنها یک نمونه از اتفاقات بسیار فراوانی است که در فضاهای هنریِ غیر ادبی اتفاق می افتد. بدون شک خیلی عوامل دیگر هم در این ایجاد پویایی و شادابی فضا دخیل هستند که نیاز به پژوهش و بررسی دارند. مطمئناً ادبیات داستانی هم با توجه به پتانسیل های موجود خود می تواند به پیشنهادات تازه ای برای بهبود این فضا بیندیشد اما در حال حاضر و از آنجایی که آدم های موجود در این فضا غالبأ حاصل همین اندیشه ی انفعالی هستند، هر صدای تازه ای محکوم است به شکست. امید که اینگونه نباشد.

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم

مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم

*هاتف اصفهانی

+ نوشته شده در  سی ام دی 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

سایت مدومه

سایت مدومه یکی از سایت های بسیار جدی و پرکار ادبی است که بعد از یک دوره  غیبت طولانی، دوباره به آغوش اینترنت برگشته است. مدومه حاصل  تلاش بی وقفه حمیدرضا امیدی سرور است که همواره با مقالات و ترجمه های دست اولی که در اختیار مخاطبانش قرار داده، نقش مهمی در ارتقاء سطح فضاهای ادبی مجازی داشته است. مطمئنأ وبلاگ و وبسایت ادبی این سال ها کم نبوده و خیلی های دیگر هم تلاش کرده اند اما چیزی که مدومه را نسبت به دیگر سایت های ادبی خاص می کند، تمرکز بر روی مطالب دست اول و فاخر و جدی ادبی است. به شخصه فکر می کنم کار ادبی مفید انجام دادن یکی از مظاهرش همین سایت است و اگر روزهای متوالی هم آپ دیت نشود، باز هم به عنوان یک مجله ی پرمغز می توان به آن رجوع کرد. متاسفانه رویکرد بازنشری و لینک دادن افراطی بسیاری از سایت های ادبی (بجز مواردی انگشت شمار، مانندکتابخانه ی مجازی سایت خوابگرد) باعث می شود که در دراز مدت هیچ اثری از این سایت ها باقی نماند و اگر روزی به هر دلیل گردانندگان آنها موفق به بروز رسانی آنها نشوند، برای همیشه از خاطره ی جمعی پاک شوند. البته ناگفته نماند که این سایت از لحاظ گرافیکی چندان برای مخاطب اینترنتی جذاب نیست و شبیه مجله ی بخارا در مجلات کاغذی به نظر می رسد. امیدوارم این سایت که عملکرد آن می تواند الگوی مناسبی برای دیگر سایت های ادبی باشد، با پیگیری و درایت آقای سرور ضمن جذابتر شدن فضای بصری آن، دیگر دچار غیبت طولانی و حذف آدرسش از اینترنت نشود.

+ نوشته شده در  سی ام دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به نظر من یکی از مهمترین جذاب های فیلم های شاخص تاریخ سینما، پررنگ بودن بُعد مطالعات فرهنگی در آنهاست. این فیلم ها جدا از قصه های معمولأ جذاب و روایت شسته رفته و بازی های جاندار و کارگردانی فکر شده و خوش ساختی که دارند، از آنجا که دوره ای از تاریخ معاصر را به صورت زنده و عینی نشان می دهند دارای ارزش ویژه ای هستند. از این نظر فیلم های سوررئالیست و اکسپرسیونیستی و مفهومی و فیلم های از این دست کمترین ارزش را دارند و تنها می شود به عنوان یک برساخت هنری به آنها رجوع کرد، اما فیلم های رئالیستی و نئورئالیستی و نوار و فیلم های نزدیک تر به واقعیت اجتماعی، بهترین منبع مطالعات فرهنگی و اجتماعی به حساب می آیند و فکر می کنم هنوز که هنوز است باز هم هم قدرت جذب مخاطب را داشته باشند. پیشنهاد خود بنده به عنوان منبع مطالعات فرهنگی، دوره ی سینمای ناطق تا تکنیکالرهای اولیه(دستی) است. فیلم های رنگی به خاطر آشنایی بی واسطه عناصر بصری شان، انگار آن جایگاه دست نیافتنی و غیر قابل تصورشان را از دست می دهند و به نظر من تنها جذابیت شان در داستان گویی بسیار محکم است تا چیز دیگری. شاید برای همین است که در این دوره سینمای وسترن رونق می گیرد! چون مخاطبی که در دوره های قبل مجبور بوده عناصر دیگر فیلم را(مانند صدا، رنگ، ساخت ابعاد دیگر فیلم و...) را با ذهن کاوشگر خود بسازد، مجددأ موفق به کشف فضاهای نامکشوف و بیگانه بر پرده ی سینما می شوند و سینما هم می توانند تخیل برانگیزی و حس رویارویی با فضاهای عجیب و غریب را دوباره برای مخاطب احیا کند. به شخصه فکر می کنم بیشتر جذابیت فیلم های قبل انقلابی برای خیلی از ماها به اهمیت همین بخش بر می گردد تا چیز دیگری. نسلی که زندگیش از این دوره دوپاره شده است و خیلی از جوان های انقلاب ندیده، کنجکاوند که بدانند قبل از این دوره مردم کوچه و بازار چطور زندگی می کرده اند و چه چیزهایی از دست داده اند و در عوض چه چیزهایی به دست آورده اند. کسی را سراغ ندارم که بعد از دیدن یک دوره فیلم فارسی به فغان سر تکان ندهد که ببین قبلأ چی بودیم الان چی هستیم! جدا از این مسئله دیدن فیلم های تاریخ سینما، همواره با مفهوم پوچی برای مخاطب همراه بوده اند. هنگامی که مخاطب می بیند چندین دهه قبل از او (که جهان هنوز شکل آشنای امروزی را دارد) همه چیز با این تکامل وجود داشته و بدون او هم نظم و پیچیدگی های اجتماعیی (که فکر می کند محصول بشر حال حاضر است) به همین قدرت وجود داشته اند، ناخودآگاه دچار ترس و استرس و نهایتأ پوچی می شود... 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیشب فیلم My Week with Marilyn را دیدم و بعد از مدت ها یک سوتی جالب از آن گرفتم. این فیلم در واقع بازخوانی خاطرات جوانی کالین کلارک است که در سمت دستیار سوم کارگردان، مدتی را با مرلین مونرو می گذراند و در طول این مدت رابطه ی نزدیکی با او پیدا می کند و... و البته آن طور که واضح است در نهایت به صدمه دیدن کلارک جوان ختم می شود. فیلم خوش ساختی است و مخصوصأ برای نوستالوژی بازها و طرفداران مونرو دیدنش صفایی دیگر دارد. اما سوتی فیلم! با توجه به زمان ساخت فیلمی که مونرو در آن بازی می کند، قطعأ فیلم برداری کار آنالوگ است و روی فیلم های 35 میلیمتری ضبط شده است. فرایند ظهور فیلم های 35 میلیمتری کار بسیار پیچیده و زمانبری است(دقیقأ مثل ظهور فیلم دوربین های عکاسی آنالوگ اما حساس تر و پیچیده تر از آن) و این فرایند در خوش بینانه ترین حالت، معمولأ چند روز طول می کشد(اصلاً گیرم چند ساعت!) در یکی دو سکانس از فیلم که کارگردان آن فیلم(لارنس الیویر) از بازی جذاب مونرو به وجد آمده است، با هیجان فرمان کات می دهد و به تیم تصویر برداری می گوید( خیلی خوبه! فیلمو بازبینی می کنیم!) در صورتی که در فیلم برداری آنالوگ این کار غیر ممکن است و تنها در تصویر برداری دیجیتال است که امکان مانیتورینگ و پخش بلافاصله ی تصویر برداشت شده وجود دارد. حال اینکه در هالیود بر خلاف اکثر کشورهای جهان، هنوز هم خیلی از فیلم های بزرگ ۳۵ میلیمتری ساخته می شوند و طبعأ برای سازندگان فیلم اطلاعات پیش پا افتاده ای به حساب می آید. اما این دیالوگ چطور از این فیلم سر درآورده خدا عالم است!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

هفته ی پیش فیلم Immortals را دیدم. فیلمی که برای تئاتری ها مفهوم فراتر از چیزی که در فیلم اتفاق می افتد دارد. در Immortals(نامیرا یا جاودانگی) خدایان یونان باستان زئوس و آتنا و ... یکباره جان می گیرند و به صورت عینی در تصویر ظاهر می شوند. الحق و النصاف از لحاظ بصری و رنگ بندی و ترکیب بندی صحنه، این فیلم یکی از جذاب ترین فیلم هایی بوده که با محوریت اسطوره ها دیده ام. داستان فیلم هم که طبق معلوم یک ایده ی دستمالی شده اما کارآمد! آدمی معمولی که در مسیر قهرمانی قرار می گیرد و نهایتأ با تن دادن به تقدیری که خدایان برایش در نظر گرفته اند و حمایت از پلیس(دولتشهر ) به جرگه ی خدایان در می آید. اما کشف اصلی من چیزی خارج از دنیای فیلم است. چند روز بود ناخودآگاه به کلمه ی Immortals فکر می کردم و بدون اینکه متوجه معنای آن باشم به شباهت واژی آن با واژه ی مُردال= مُردار فکر می کردم. بعد متوجه شدم که معنی واژه ی Mortals همان فانی بودن و مردگی است. واژه ی مُردال تقریبأ در غرب کشور واژه ای مرسوم و فراگیری است. این واژه علاوه بر معنی اول خود (مرده) معنی ضمنی دیگری هم دارد که به صورت کلمه ی توهین آمیز و کنایه آمیز به کار می رود و آن عبارت است مُردال به معنی نزار شدن و نجس شدگی است. حال اینکه معمولأ در باور عامه کفار و آدم های بی دین و شیطانی را نجس می دانند. به عبارت دیگر می توان اینطور گفت که تحت حمایت خدایان(خدا) بودن به معنی جاودانگی است و در غیر این صورت محکوم است به مردگی و مُردال شدگی. حرف آخر اینکه با وجود شباهت واژه Mortals به واژه ی مُردار در زبان فارسی، اما از لحاظ معنایی مُردال در گویش های غرب کشور به شدت شبیه آن چیزی است که در مفهوم تقدس و نجس شدگی در تقریب و دوری بشر از خدا و خدایان اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

من عاشق و دیوانه و مستم چه توان کرد؟

می خواره و معشوق‌پرستم، چه توان کرد؟

گر ساغر سی روزه کشیدم چه توان گفت؟

ور توبهٔ چل‌ساله شکستم چه توان کرد؟

گویند که رندی و خراباتی و بدنام

آری به خدا این همه هستم، چه توان کرد؟

من رسته‌ام از قید خرد، هیچ مگویید

ور زان که ازین قید نرستم چه توان کرد؟

برخاستم از صومعهٔ زهد و سلامت

در کوی خرابات نشستم، چه توان کرد؟

عهدم همه با پیر مغان‌ست، هلالی

گر با دگری عهد نبستم، چه توان کرد؟

 *شعری از هلالی جغتایی

(بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» معادل ۹۳۶ هجری قمری ضبط کرده‌اند.)

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین هم اندیشی شورای عالی نویسندگان با حضور بیش از پانصد نفر از نویسندگان ادبیات داستانی در سالن همایش سران غیر متعهد ها برگزار شد.  در ابتدای این نشست که به بهانه ی دوازدهمین سالگرد احمد شاملو و با یاد و خاطره ی نویسنده ی فقید هوشنگ گلشیری برگزار شده بود،  وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از خواندن پیام رئیس جمهور به نویسندگان حاضر در هم اندیشی، به ایراد سخنرانی پرداخت. وزیر فرهنگ و ارشاد با گفتن(در زندگی زخم هایی است که روح را در انزوا می خورند و می تراشند) و خوش آمد گویی و عذر خواهی از مشکلات به وجود آمده برای نویسندگان، با بر شمردن زخم های بشریت از ابتدای تاریخ تا به امروز، خاطر نشان ساختند که دولت محترم و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با تشکیل کارگروه های تخصصی و صدها ساعت بحث تخصصی، پیگیر رفع این مشکلات هستند و خواستار سعه صدر نویسندگان در برخورد با مشکلات به وجود آمده در صنعت نشر شدند. ایشان همچنین با بیان  ضرورت وجود ادبیات داستانی و تولید محتوا در جامعه و نیاز روز افزون مردم به مطالعه، ضمن صدور دستور رسیدگی و رفع هرچه سریعتر مشکلات نویسندگان، اظهار امیدواری کرد که این مشکلات موجب دلسرد شدن آنها نشود و همچنان با قدرت تمام به نوشتن ادامه دهند. در ادامه ی این نشست، آقای سرشار بعد از تقدیم یک دوره دست نویس و طلاکوب از آثار گلشیری(با خط احمد شاکری و تصحیح جعفر مدرس صادقی) به عنوان اولین سخنران هم اندیشی، پشت تریبون حاضر شده و خواستار لغو فوری دریافت مالیات سنگین از نویسندگان شد. ایشان خاطر نشان ساختند که چرا نویسنده ای که با زحمت فراوان و مشقت زیاد حداکثر سالی سه کتاب منتشر می کند و هدف شان رشد فکری جامعه است، باید مالیات سنگین به دولت پرداخت نماید! ایشان با اشاره به اینکه هنوز خیلی از نویسندگان ما در خانه های کمتر از هفتاد متر زندگی می کنند، خواستار ایجاد صندوقی برای حمایت از نویسندگان آسیب پذیر و کتاب اولی ها شدند. همچنین گلایه از تیراژ پایین و چندصد هزارتایی از دیگر محورهای سخنان ایشان بود. گفتنی است در طول سخنرانی آقای سرشار حضار بارها(صحیح است صحیح است...) گفتند و وی را تشویق کردند. در ادامه ی این نشست، آقای محمود دولت آبادی با چشم های خیس پشت تریبون قرار گرفت و ضمن تقدیر و تشکر از برادر عزیز و بزرگوار آقای سرشار، بابت بیانات هوشمندانه و دفاع تمام قد از حقوق نویسندگان آسیب پذیر، ضمن اشاره به پدیده ی (پراید زدگی در ادبیات داستانی)خاطر نشان ساخت که نویسندگانی را می شناسد که هنوز هم زندگی در شأنی  ندارند و برای حمل و نقل مجبورند از پراید و پیکان استفاده کنند و این را برای جامعه ای که خودش را مدعی نوبل می داند درد آور است. در ادامه با اشاره به شبه ترجمه های صورت گرفته از آثار فارسی به زبان های مختلف دنیا، خواستار نظارت بیشتر وزیر محترم ارشاد و در نظر گرفتن ضوابط سفت و سخت بر امر ترجمه شدند که ناشران سودجو اروپایی و امریکایی به خودشان اجازه ندهد هر ترجمه ای از آثار نویسندگان ایرانی را تنها به خاطر پایین بودن هزینه ها چاپ کنند. گفتنی است آقایان زنوزی جلالی،سناپور، سرشار، معروفی، فهیمه رحیمی،شاکری،شهسواری، ر.اعتمادی، گرمارودی و تنی چند از نویسندگان حاضر در این نشست، که به صورت ایستاده، آقای دولت آبادی را تشویق می کردند، بارها و بارها در بین سخنان ایشان با گفتن جملاتی مانند( صحیح است صحیح است، و محمود دوست داریم...) وقفه ایجاد کردند. نویسندگان دیگری هم در این نشست هم اندیشی سخنرانی کردند و مشکلات این قشر از جامعه را بیان کردند. در پایان این همایش، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ضمن درود بر روان پاک نویسندگان درگذشته( هدایت، گلشیری، محمود، جلال و...) و اهدأ نشان شوالیه ادبیات به علی اشرف درویشیان، اظهار امیدواری کردند که با دستور ویژه رئیس جمهور محترم و پیگیری های مجدانه وزارت ارشاد، مشکلات پیش روی نویسندگان حل شود. بعد از این سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دست در دست نویسندگان حاضر در همایش، سرود (ای ایران ای مرز پر گهر...) را سر دادند. این مراسم با نماز جماعت نویسندگان و ضیافت شام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به پایان رسید.

پ ن: اداره محترم فیلترینگ جون مادرم این یه شوخی بیشتر نبود ها! سخت نگیر. دمت گرم. مرسی

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

از دوسال پیش به این طرف(به دلایلی) کمتر پیش آمده بود که وقت بگذارم و فیلم ببینم. راستش فراری بودم فیلم و تئاتر . اما دو سه هفته ای می شود که به لطف یکی دو نفر از دوستان فیلم باز و آرشیو دار! دوباره موتور فیلم دیدنم روشن شده. شاهدش هم فیلم هایی که توی این دو سه هفته دیده ام. البته ده دوازده فیلم دیگر هم بود که برای چندمین بار می دیدم از جمله(شهر خدا، گربه سفید گربه سیاه، بلو آپ، موشت، زندگی معجزه است و...) فکر می کنم بعد از این اتفاق دیگر ترسم از فیلم دیدن ریخته باشد و از این به بعد به روزتر سینما را پی بگیرم. متاسفانه هنوز با تئاتر آشتی نکرده ام. شاید همین روزها پاشنه کفش هایم را ور بکشم و دوباره سر از تئاتر شهر و سالن تئاتر در بیاورم. شاید هم به زودی یک کار جدید بعد از دو سه سال دوری شروع کنم. تا چه پیش آید. در ضمن فیلم هایی که کنارشان ستاره زده ام، به نظرم ارزش چند بار دیدن را دارند. اگر تا حالا ندیده اید، وقت را از دست ندهید.

atonement

dark shadows

diary of a nymphomaniac

*the dark knight rises

*head haunters

isenhart

21jump street

arrow the ultimate weapon

black gold

conan the barbarian

chronicle

final destinatinon

*rampart

sleeping beauty

the rum diary

*the woman in black

*this means war

tomie unlimited

hirokin

*immortals

*the hidden face

*wanderlust

*50-50

american reunion

*bridesmaids

*carnge

chicken with plums

*crazy stupid love

*get the gringo

*the girl whit dragon tattoo

*the dictator

*shatter island

shame

moneyball

*the constant gardener

*army of shadows

a porphet

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

* شعری از رهی معیری

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم

هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم

گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان

نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم

تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان

جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم

شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته‌ دل

او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم

ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب

تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم

چند قرین ناله‌ای داغ به دل چو لاله‌ای

خیزو بده پیاله‌ای تا برهیم ازین نقم

چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان

چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم

مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره

از قمرش بسر کله وز ملکش به‌بر خدم

 *شعری از قاآنی (به نقل از گنجور: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد و در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.)

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم انتظار دارد روزنامه ای که چندماه توقیف بوده و کلی آدم چشم به راه آمدنش نشسته اند، وقتی انتشار مجددش را از سر  می گیرد کمی جان دار و با مایه تر ظاهر شود اما متاسفانه روزنامه شرق امروز نا امیدم کرد. راستش شرق قبل از توقیف ش هم چنگی به دل نمی زد. همه اش کلیشه و کلشه و کلیشه(گاهی وقت ها البته خوش می درخشید اما فقط گاهی وقت ها) صفحه ی ادبیات و هنرش هم که قربانش شوم، مدت هاست سرقفلی اش را به نام چند نفر آدم تمام نشدنی و هر روز تازه!!!! زده اند. آدم می ماند وقتی قرار است پول یک روزنامه به نام شرق را بدهد، دقیقأ پول چه چیز خواندنی آن را می دهد. مطالب بازنشری و مقالات تاریخ گذشته و... به نظرم روزنامه های بی ادعاتری مانند آرمان و خراسان و گاهی حتی همشهری، در بسیاری از موارد موفق تر از شرق عمل می کنند. حداقل وجه سرگرم کنند شان بیشتر است. حالا چرا این روزنامه نماد تمام فعل و انفعالات روشنفکری شده است خدا می داند!

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس را تقریبأ یک ماه پیش(سلف تایمر دوربین) خلیل رشنوی گرفته است. شب تاسوعا یا عاشورا!؟ که به بهانه ی آن چند روزی از دود و دم تهران فرار کرده بودم و رفته بودم به شهر دل خرم آباد. شاید این عکس بیشتر از همه جا، به درد صفحه ی فیس بوک و لایک زدن و کامنت گذاشتن های بامزه ی دوستان بخورد، اما این عکس و این آدم های توی عکس تقریبأ تمام آن چیزی است که از سال ها حضور من در ارشاد و کانون نویسندگان و نوشتن و شهر خرم آباد برایم مانده است. آدم هایی یکرنگ و بی مانند که با همه تفاوت دیدگاه ها و نوع زندگی شان و فاصله هایی که این سال ها بینشان افتاده، هنوز هم وقت با هم بودن می توانند همدیگر را شاد کنند و بدون ترس از ریخت افتادن قیافه شان هنگام عکس گرفتن و بدون واهمه از خراب شدن وجهه شان موقع درد دل کردن و یا شوخی هی دیوانه وارشان، می توانند هر آنچه که در دل دارند را به هم بگویند. آدم هایی که هنوز هم می توانند برای هم تازه باشند و حرف برای گفتن به هم داشته باشند... سال های سال است که داستان بین ما پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده و با وجود ناملایمتی های بیشمار این سال ها، هنوز هم این پیوند به قدرت خود باقی است...

+ نوشته شده در  دهم دی 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود

بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو

زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود

خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا

کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود

گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن

مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود

کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

*محتشم کاشانی

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچوقت در زندگی اینقدر که امروز هستم از آدم های منتصب به ادبیات فراری و دلزده نشده بودم. این نه اشاره به حرف و حدیث خاصی دارد و نه به حاشیه های اختتامیه ای که یک هفته از آن می گذرد. تنها درد دلی است از یک عضو این جامعه ی نفرین شده. دایره ی کوچک و حقیر و بی مایه ای است این فضای مزخرف ادبیات و متاسفانه خیل زیادی از شهیدان این عرصه، آدم هایی هستند فاقد جذابیت های انسانی و تجربه های زیستی و حتی مهارت های اولیه انسان بودن. چند روز پیش داشتم به یک دوست می گفتم که متاسفانه آدم های اصیل و انسان کمتر جذب داستان نویسی می شوند.می گفتم که ما آدم های غرغرویی هستیم که هرگز توان شاد کردن همدیگر را نداریم. فضاهای غمزده و ترحم برانگیز آنچنان تا مغز و استخوان این جامعه نفوذ کرده که مثل خر توی گل مانده ایم و امید هیچ علاجی هم برای آن نیست. کاش می شد شادابی و سرزندگی آدم های تئاتر و موسیقی و... را به این فضای دلمرده و مزخرف تزریغ کرد. کاش می شد این فضای پر آه و ناله و شکوه را تبدیل به فضایی شاداب و در خدمت شکوفایی خلاقیت کرد. کاش می شد با صدای بلند داد زد که بچه های رشته های دیگر که به مراتب هنرشان و شخصیت شان از ماها جذاب تر و پرخریدار تر است، وقتی به هم می رسند به جای خاله زنک بازی و حرف های صدمن یک غاز و آه و ناله و سیگار چس دود کردن، می نشینند و با همان روحیه ی تخریب گر و اهل تیم وورک شان دست به تولید فکر و هنر می زنند و در عوض ما فقط دو نفره و سه نفره در مورد کتاب ها و فعالیت ها و شخصیت همدیگر صفحه می گذاریم و زر زر می کنیم. کاش می شد با پتکی سنگین به جان این من های نیم من افتاد و همه ی این نامتجانس هایی که همه جای ادبیات را هم به گند کشیده اند را با خاک یکسان کرد. کاش می شد یکبار دست به خانه تکانی بزرگی زد و ابراهیم وار همه ی بت واره های بی مایه را از خدای خانه بیرون کرد. کاش و کاش و کاش...
+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی جهان پناها اقبال رهبرت باد

ظل همای دولت گسترده بر سرت باد

دولت که یاریت کرد پیوسته باد یارت

ایزد که داورت ساخت همواره یاورت باد

ای پر گشاده شهباز هرجا کنی نشیمن

چون بیضهٔ چرخ نه تو در زیر شهپرت باد

نسبت به شانت از من ناید اگر دعائی

گویم همین که عالم یک سر مسخرت باد

هر جوشنی که شبها من از دعا بسازم

روزی که فتنه بارد چون جامه در برت باد

خورشید با کواکب تا گرد دهر گردد

جبریل با ملایک در پاس لشگرت باد

هر جا زنی سرادق با هم دمان صادق

خورشید شمع مجلس جمشید چاکرت باد

تا موکب جلالت در ملک خویش گنجه

افزوده بر ممالک صد ملک دیگرت باد

تا نطق محتشم را ممکن بود تکلیم

هم داعی فدائی هم مدح گسترت باد

*شعری از محتشم کاشانی


+ نوشته شده در  نهم دی 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

(با ریتم دیب چو بیرون رود فرشته درآید!!)

حیف که اوقات ما تمام هبا شد

عمر گرانمایه صرف چون و چرا شد

ما حصلی خود نداشت غیر ندامت

حیف ز عمری که صرف مهر و وفا شد

آنکه جمٰال تو دید بی دل و دین گشت

و آنکه وصال تو یافت بی سر و پا شد

یار شد اغیار و روزگار دگر شد

روزی کافر مبٰاد آنچه به ما شد

دین و دلی داشتیم و خاطر جمعی

زلف پریشان و چشم مست بلا شد

غیر نکرد آنچه ما ز خویش کشیدیم

هجر نکرد آنچه روز وصل بما شد

دربدر افتاد و اختیار نماندش

از درت آنکو به اختیار جدا شد

مرگ رضی موجب ملال تو گردید

زنده بلا بس نبود مرده بلا شد

*رضی الدین آرتیمانی

+ نوشته شده در  پنجم دی 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

در آتشم ز آب رخش کاب رخ من می‌برد

آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست

طوطی خطش از چه رو پر بر شکر می‌گسترد

سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش

این دست بر سر می‌زند و آن جامه بر تن می‌درد

من تحفه جان می‌آورم بهر نثار مقدمش

وان جان شیرین از جفا ما را بجان می‌آورد

زلف سیه کارش نگر و آنچشم خونخوارش نگر

کاین قصد جانم می‌کند و آن خون جانم می‌خورد

هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن

در پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد

بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی

جانا ز خشم وآشتی بگذر که این هم بگذرد

گه گه به چشم مرحمت برما نظر می‌کن ولی

سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد

زان سنبل عنبر شکن خواجو چو می‌راند سخن

می‌یابم از انفاس او بوئی که جان می‌پرورد

*شعری از خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه

آیت دولتشاه

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

امشب شب جمعه ست... و تو غمگینی
من در کنارت هستم و من را نمی بینی
هی عکس ها دور سرت در گریه می گردند
"آهنگران"، "چمران"، "جهان آرا" و "آوینی
"
یادت می آید: " قرمه سبزی دوست دارم با
..."
از انعکاس عکس گنگت داخل سینی
"احمد" پدر را اشتباهی محض می داند
خط می زند "زهرا" مرا از دفتر دینی
!
تو مثل سابق پیش من با چادر ی گلدار
با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی
در رکعت سوم به شک افتاده ای انگار
و پشت شیشه می زند باران سنگینی
!
دارند می پوسند با تو، با زمان، با عشق
بر روی میز کار من گل های تزئینی
از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار
یک رادیو، یک خاطره، یک فرش ماشینی
شب ها میان سجده می آیی به آغوشم
اما نمی فهمد تو را این شهر پایینی
!
تا صبح گریه می کنم در عطر موهایت
سر را که بالا می کنی من را نمی بینی
...

* شعری از سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت

آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت

او به بغداد روان گشت و مرا در پی او

آب چشمست که چون دجلهٔ بغداد برفت

گر چه می‌گفت که: از بند شما آزادم

هم‌چنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند

تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رساند خبری؟

کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی

دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمی‌باید کرد

سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت

*شعری از رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای (۶۷۳-۷۳۸ قمری) 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به جان آمد مرا کار از دل خویش

غمی گشتم زکار مشکل خویش

در آن دریا شدستم غرقه کانجا

بجز غم می‌نبینم ساحل خویش

به راه وصل می‌پویم ولیکن

همه در هجر بینم منزل خویش

مبادا هیچ آسایش دلم را

اگر جز رنج بینم حاصل خویش

اگر کس قاتل خود بود هرگز

منم آن‌کس نخستین قاتل خویش

* شعری از انوری-اوحدالدین محمد ابن محمد ( یا ابن اسحاق)

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.
پیش که بر آورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال تست زیر پای پیل

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را

مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را

ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی

برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را

بخدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم

بخریم هر دو عالم بدهیم خون بهارا

پسرا ز ره ببردی به نوای نی دل من

به سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را

من از آن نیم که چون نی اگرم زنی بنالم

که نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را

دل من به یارب آمد ز شکنج بند زلفت

مشکن که در دل شب اثری بود دعا را

طرف عذار گلگون ز نقاب زلف مشکین

بنمای تا ملامت نکنند مبتلا را

همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان

که خیال دوست داند شب تیره آشنا را

* شعر از سلمان ساوجی

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کاوه فولادی نسب نظر بسیار جالب و کاربردی ای در مورد عدم وجود نگاه صنفی در جامعه ادبیات دارد. به ذعم بنده جانمایه و مضمون کلام همان هوای همکار را داشتن در انظار عمومی و بیرحم بودن(همراه با صداقت) در جمع های خصوصی تر و تخصصی تر است. به این معنا که اگر تریبون و امکانی برای ارتباط با جامعه در اختیار داریم از آن به نفع همکارمان استفاده کنیم و نقد و نوشته های مان بیشتر جنبه ی جذب مخاطب برای یک کتاب داشته باشد تا دفع او اما اگر بنا شد در جمعی تخصصی تر در مورد یک کتاب حرف بزنیم، تعارف را کنار بگذاریم و هر آنچه گه حقیقت امر است را در مورد آن بگوییم. اما اتفاقی که در واقع می افتد کاملأ خلاف این رویکرد است. پچ پچه ها و اظهار نظر های چند نفره ادبی تبدیل به بد وبیراه گویی و قضاوت های بیرحمانه نسبت به اثر و نویسنده شده و جلسات نقد و برسی مان تبدیل به مجیز گویی و تعریف و تمجید از کار شده است. در این فضای بیمار نباید انتظار داشت که اگر منتقدی نگاه تندی به کتابی دارد، نویسنده ی اثر آن را به پای تسویه حساب شخصی نگذارد و دست به واکنش عصبی نسبت به نقد و منتقد نزند. شاید این برداشت من از این حرف فولادی نسب است اما به نظرم این نگاه (اگر به درستی اجرا شود)کافی است که جلسات نقد و برسی کتاب را مفید تر و کاربردی تر از آنچه که این روزها شاهد آن هستیم کند.
+ نوشته شده در  دهم آذر 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

جایزه ادبی هفت اقلیم امسال هم به مانند دور قبل رفته رفته می رود که برگزیدگان نهایی خودش را بشناسد. داوری امسال با تغیراتی نسبت به سال گذشته روبرو بود که مهمترین آن تغییرشیوه ی داوری دور نهایی آن بوده است. این دوره به خاطر تعدد آثار راه یافته به مرحله ی پایانی و تلاش برای دقت نظر داوران، آثار در دو گروه کاملأ مجزا(مجموعه داستان و رمان) با داوران متفاوت مورد برسی قرار گرفته اند و نتیجه ی آن به زودی اعلام می شود. خلاصه اینکه این روزها روزهای پر مشغله ی هفت اقلیم است. از هماهنگی با داوران محترم گرفته تا آفیش کردن مکانی آبرومند برای اختتامیه و تامین نیاز های مادی جایزه و ... که وقت و انرژی بسیار زیادی از من و دوستانم می گیرند. این وسط هم هراز گاهی بعضی دوستان با با نقل قول های خنده دار و وارانه روایت کردن حرف هایی که محض مزاح و یا طفره رفتن از جواب دادن به سوالات خصوصی( نتیجه ی داوری و ...) گفته می شوند، گاه دردسر ساز می شوند که آن هم به نظرم طبیعی است و گلایه ای هم بر آن نیست. امیدوارم انتهای این شلوغی ها و زحمت ها، لحظه ی شادمانه ای باشد که در جشن اختتامیه نصیب همه ی ما خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

هرچند به این معتقدم که حسن هر اتفاقی این است که در زمان خودش بیفتد و اگر زمانش بگذرد دیگر لطف اش را از دست می دهد و آدم نسبت به آن بی تفاوت می شود، اما از اینکه فرزند سرراهی ام دارد به خانه و کاشانه ای می رسد خوشحالم. مجوز انتشار رمان این بازی کی تمام می شود اوایل سال 91 و قبل از نمایشگاه کتاب برای نشر چشمه صادر شده بود اما بعد از اتفاقاتی که برای نشر چشمه افتاد و لغو مجوز این انتشارات، آن را به نشر به نگار واگذار کردم و حالا چند روزی می شود که مجوز انتشار این رمان برای نشر به نگار صادر شده است و به زودی پروسه ی چاپ را در این نشر پشت سر می گذارد. با اینکه از فضای رمان فاصله گرفته ام و هیچ وقت دفاعی از داستان هایم نداشته ام، اما امیدوارم رمان لاغر بنده باعث لعن و نفرینم نشود!

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز جایی خواندم که به نگار همان چشمه نیست و نویسنده ی محترم مطلب، تلاش فراوانی کرده بود که اثبات کند این همان نیست!(منظور نشر به نگار و انتشارات چشمه است) اینکه چشمه همان به نگار هست یا نیست اصلأ چیز مهمی نیست و هیچ تاثیری هم در سیاست گذاری و نگاه آدم هایی که این مجموعه و مفهوم را تا امروز پیش برده اند ندارد. چشمه پیش از اینکه نام انتشارات ادبی در خیابان وحید نظری باشد، نام یک جریان جدی و پویا در ادبیات است که همواره نقش تعیین کننده ای در حرکت های ادبی این سال ها داشته است. جریانی که ادبیات دهه ی گذشته به عینه مدیون آن بوده و نویسندگان جدی فراوانی با همت حرفه ای گری این نشر به جامعه معرفی شده اند و تبدیل به پیگیر ترین و جدی ترین نویسنده های این روزهاشده اند. حالا این جریان هر اسمی می خواهد داشته باشد! اصلأ اسم این جریان می خواهد به نگار، زاوش و یا سوره مهر باشد! مهم این است که جریان چشمه به این سادگی ها و با پایین کشیدن کرکره ی یک نشر تمام شدنی نیست و به هر ترتیب که شده راهش را از میان سخت ترین سدها باز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

*سیف فرغانی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

نامی از نقاش این اثر ذکر نشده است اما از قرار معلوم کاری از کمال الدین بهزاد در مکتب هرات باشد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

·   دل به هیچ چیز نبندید، هیچ خوبی و بدی ای اصالت ندارد و دوامی بر آن نیست. بگذارید و بگذرید.

· جهان بر دوش خری غمگین و سرگردان می چرخد نه بر شاخ گاوی صبور و سرمست. فرار از رنج بیهوده است. بیهوده نیندیشید.

· جهان مجازی تنها تصویری است در آینه است. نقل است که به جهان واقع دل نبندید. با این احوال جهان مجاز را اصلأ به حساب نیاورید.

· خوب است که مرگی برای انسان تعریف شده.  چون مرگ پایان همه ناکامی هاستپس به سویش بشتابید.

·  عاشق باشید. هیچ اصالتی جز عشق و نیستی درآن وجود ندارد و حقیقی ترین اتفاق جهان همین است.

·  از گام گذاشتن در راه های تازه نترسید. بدترین اتفاق جهان این است که در جوانی تعریفی از خود بدهیم و تا پایان به این تعریف وفادار بمانید.

·  تجربه کنید. هر اتفاقی که توانسته جمعی را به خودش مشغول کند حتمأ چیزی برای جالب بودن دارد. سعی کنید به آن وارد شوید و آن نکته را کشف کنید.

· زمین گرد نیست، خورشید به دور زمین می چرخد. گالیله کامل ترین شخص در تاریخ است، به خاطر همان برگشت پایانی. هر خردی که جان را به مخاطره بیندازد خریت است.

· دنیای ما را همین دلخوشی های کوچک می سازند. هیچ فضیلتی در آرزوهای بزرگ نیست. هنرمندان روکوکو بهترین نمود هنر را ارائه می کنند. به جزئیات رو بیاوریم کلیات ما را در خودشان حل می کنند.

·  هیچ حرفی قرآن نازل نیست! حرف های من هم به مفت نمی ارزد. جدی نگیرید.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

خاکم به دهان مگر تو مستی ربی...
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود نزدیک به شش سال نوشتن در نیمه ی سوخته، هنوز خودم را وبلاگ نویس نمی دانم و ترجیح می دهم اگر لقبی هست، داستان نویس باشد تا چیز دیگری. اما در یکی دوسال اخیر که وبلاگ نویسی را جدی تر از قبل پیگیری می کنم، گاهأ به کشف های جالبی در مورد نویسندگان وبلاگ و تفاوت عملکرد آدم ها در دنیای مجازی و حقیقی پی می برم. یکی از جالب ترین این کشف ها، شناخت موضع گیری های پنهان ادبی و گاهأ شخصی و احساسی وبلاگ نویس ها، از طریق لینک دانی وبسایت ها (ثابت و روزانه) است. به این باور دارم که هرچقدر آدم ها در عالم واقع، در برخورد با یکدیگر محافظه کار و مبادی اداب هستند، در عالم مجاز بلآخره به نحوی درونیات شان را نشان می دهند. لینک دانی وبلاگ ها که این روزها حکم بیعت گذاری و بیعت برداری از وبلاگ های دیگر را پیدا کرده، محل مناسبی است برای پیگیری مواضع پنهان افراد نسبت به یکدیگر. لینک دانی برای بسیاری از وبلاگ نویس ها به جای وسیله ای برای اطلاع رسانی، تبدیل شده است به ابزاری برای نادیده گرفتن و تلاش برای نادیده شدن دیگران. اگر کمی منصف باشیم و کمی هم دقت مان را بالا ببریم، رد پای این موضع گیری ها را در اکثر وبلاگ های پر مخاطب این روزها خواهیم دید. عملی که با هر نیتی انجام شود، نهایتأ به نادیده گرفته شدن بخشی از بدنه ی فعال ادبیات می انجامد.اما نکته ی جالب اینجاست که هر وبلاگ و وبسایتی، بعد از مدتی فعالیت مستمر، نهایتأ موفق به جذب تعدادی مخاطب می شود و تجربه ی شخصی بنده نشان می دهد که اکثر مخاطب های وبلاگ های ادبی مشابه اند و هر وبلاگ، با هر استراتژی ای، دایره ی محدودی از مخاطبان را جذب می کند. این خودش نشان دهنده ی محکوم به شکست بودن این استراتژی انکاری است. در پس همه ی این فعل و انفعالات و این به خیال خود، باند بازی ها، مسئله ی تأسف برانگیز تری در حال اتفاق است که تنها نمود عینی اش به شکل لینک دادن و ندادن بروز پیدا می کند و آن به انتها رسیدن ادبیات است! سال هاست همه ی ما از نبود مخاطب و مهجور شدن ادبیات می نالیم. همه انتظار داریم که روزی طلسم این تیراژ هزارتایی شکسته شود و آینده ی نویسنده گان وطنی، هم مثل نویسندگان آن ور آبی، به حدی برسد که از راه نوشتن بشود خانه و زندگی ای ساخت و تن به هرکاری برای زنده ماندن نداد، اما فراموش کرده ایم که کتاب های بی مخاطبی که روی دست ناشر و نویسنده باد می کنند، حاصل همین کژ اندیشی هاست، حاصل ذهن همین آدم هایی که با جزم اندیشی، حتی تحمل این را ندارند که از جانب شان، دالانی مجازی به دیگر فضاهای ادبی باز شود. حاصل ذهن آدم هایی که قدرت شان منوط شده به نادیده گرفتن دیگران و انکار این و آن. بعد همه انتظار داریم که روزی ادبیات ما هم راهی پیدا کند به سمت سکوهای جهانی. منصف اگر باشیم، خواهیم دید که ادبیاتی که حاصل جزم اندیشی ها باشد، نهایتأ توان جذب همان تعداد محدود مخاطب وبلاگی را هم ندارد و محکوم به تباه شدن در نطفه ی خویش است. این حرف بنده به این معنی نیست که همه ی ناکامی های ادبیات به موضع گیری های وبلاگی برمی گردد، اما اگر بپذیریم که این روزها اکثر از نویسندگان فعال ما به نوعی درگیر با فضای مجازی شده اند و همین تک و توک وبلاگ های باقی مانده، برای شان تبدیل به مهمترین راه ارتباطی شده است، بیشتر به اهمیت موضوع پی می بریم. این روزها، اکثر وبلاگ ها و وب سایت ها به جای اینکه کمکی به برون رفت ادبیات از بن بست کننده، تبدیل شده اند به ابزار قدرت هایی شخصی و بسته که در خوش بینانه ترین حالت گاهی در جذب دویست مخاطب هم ناکام می مانند. در صورتی که اگر سری به وب سایت های غیر ادبی بزنیم، خیلی زود متوجه می شویم که این آمار و ارقام چندصدتایی که گاهی موجب غرورمان هم می شود، چقدر رقم خجالت آوری به حساب می آید. این در حالی است که هرگاه داستان به صورت انبوه به جامعه عرضه شده است، در جذب مخاطب موفق تر از خیلی مدیوم های دیگر عمل کرده است. برای مثال مجله ی همشهری داستان و یا کتاب های انتشارات سوره مهر که به صورت انبوه در سوپر مارکت ها و فروشگاه های غیر تخصصی عرضه می شوند. به نظر بنده وبلاگ ها و وبسایت های ادبی اگر در جایگاه درست خودشان بنشینند و با بازتر عمل کردن در بخش لینک کده و پیوند های روزانه شان و با تلاش در گسترش دامنه ی مخاطبان شان، در دراز مدت می توانند به کمک تنه ی رنجور ادبیات ما بیایند در غیر این صورت مانند پیله ای تنگ و محکم، دوران شفیرگی را تا ابد طولانی خواهند کرد.

 

+ نوشته شده در  نهم آبان 1391ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

*ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

شش جهت است این مکان قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

+ نوشته شده در  دوم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا خواننده های غیر حرفه ای ادبیات (زن و مردهایی که از روی تفنن کتاب می خوانند و معمولأ سمت کتاب های عامه پسند می روند) چرا به رمان های قطور گرایش دارند و کتاب های لاغر را خیلی جدی نمی گیرند!؟ بارها اتفاق افتاده که به یکی از همین مخاطب های قولأ غیرحرفه ای! رمانی را پیشنهاد کرده ام اما وقتی طرف عطف نازک کتاب را دیده، پوزخندی زده و گفته: این همه که تعریف کردی تو این یه ذره کتاب جا می شه؟! این طور مواقع آدم می ماند چه جوابی به طرف بدهد، اما توی دلم همیشه یک حرف به طرف می زدم: وای به حال ادبیات که خواننده اش تو باشی! جوابی که کم کم دارم به آن شک می کنم. یادم می آید دوره ی نوجوانی(13-14 سالگی) یکی از بستگان مان که در چاپخانه امیرکبیر کار می کرد و از علاقه ی مادرم به مطالعه آگاه بود، بعدازظهری دو سه کتاب پاره پوره و قطور برای مادرم آورد و گفت این کتاب ها را توی ضایعات کاغذی که قرار بوده خمیر شوند! پیدا کرده و چون فکر می کرده مادرم (که عاشق کتاب های قدیمی و افسانه ای است) از این کتاب ها خوشش می آید برایش آورده. مادرم کتاب ها را گرفت و هیجان زده شروع به خواندن کتاب ها کرد. آن دوتای دیگر را نمی دانم اما یکی از کتاب ها داستان امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا بود. کتابی با چاپ ریز و صفحات چرک و پاره پوره که با اینکه جلد نداشت اما تمام صفحاتش سر جا بود. بعد از ظهری که مادرم برای کاری بیرون رفته بود، کتاب را برداشتم و از روی کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن. کتاب با صحنه ی وارد شدن خواجه نعیم به یک جزیره و پیدا کردن زنی لخت و زیبا شروع می شد. مثل اکثر نوجوان های آن سال ها( که نه چت روم دیده بودند و نه اسیر اینترنت بودند) صحنه های عاشقانه و اروتیک کمرنگ، مهمترین انگیزه بود برای یورش بردن به سمت کتاب. چند روز بعد که مادرم کتاب را تمام کرد با ولع آن را دستم گرفتم و شروع کردم به یک نفس خواندنش. خواندن کتاب همانا و درگیر شدن با آدم های رمان همانا. ماه ها با خواجه نعیم و خواجه قنبر و پولاد زرده و مادرش و بقیه شخصیت های رمان زندگی می کردم و همین مقدمه ای بود برای خرید کتاب های کهنه از دستفروشی که آن سال ها بین میدان شهدا و چهارراه بانک بساط می کرد و کلی هم آدم معروفی شده بود و کتاب هفته هم باهاش مصاحبه کرده بود!(هر چند بعدها هر چه گشتم و هرچه به این و آن سپردم نتوانستم کتابی توی آن سبک و سیاق که دوست داشتم پیدا کنم) اما بعدها، بعد از زیر و رو کردن کتاب های کتابخانه مدرسه شهید رجایی و بعدش دبیرستان امام خمینی، به این قطعیت رسیدم که، چیزی که دنبالش می گردم(نه صرفأ اروتیک!) فقط بین کتاب های پت و پهن و قطور پیدا می شود نه کتاب های لاغر و مردنی ای که تا شروع می کردی به خواندن تمام می شد. این عادت کلفت خوانی ادامه داشت تا زمان دانشجویی که یکباره فضایم عوض شد و آرام آرام از یک قطور خوان حرفه ای تبدیل شدم به یک باریک پسندِ مطالعه گریز که هروقت یک رمان قطور می دیدم اولین حرفم این بود: کی حال خوندن اینو داره!! نمی دانم دلیل واقعی این اتفاق چیست اما مطمئنأ به دلیل کمبود وقت و زندگی سرعتی و این چرت و پرت های قالبیِ نمی دانم از کجا نبود! جوابی که این روزها به ذهنم می رسد این است که آن زمان من در جستجوی لذت بودم و ادبیات را به عنوان یک لذت گاه ناب می دیدم نه یک دستاویز برای بالا بردن رنکینگ مطالعه! و به روز بودن! هر چه فکر می کنم به ندرت پیش آمده که رمان قطوری دست گرفته باشم و با سرمستی از یک لذت ادبی آن کتاب را نبسته باشم(حتی اگر رمان خیلی هم رمان بزرگی نبوده باشد!) اتفاقی که به ندرت برای رمان های باریک و کم حجم افتاده است. جالب اینکه بسیاری از شاهکارهایی که همین سال های اخیر هم جوایز بزرگ جهانی برده اند و داغ داغ ترجمه شده اند هم کتاب های قطوری بوده اند که در مهد سرعت و تکنولوژی نوشته شده اند. به نظرم مهمترین  آسیبی که به روند مطالعه ی ما وارد است این است که دلیل مطالعه را گم کرده ایم. ادبیاتی که قرن ها تنها وسیله ی لذت بردن و نفس کشیدن و سرک کشیدن به جهان های موازی ما بوده را تبدیل کرده ایم به یک پدیده ی روشنفکری و  فخر فروشانه که با خواندنش می خواهیم بار مطالعاتی خودمان را به نمایش بگذاریم! یکی دو هفته ای است به کتاب های قطوری که مدتی ها بود ازشان فرار می کردم حمله برده ام و به قصد لذت بردن می خوانم و جالب اینکه برخلاف گذشته، واقعأ لذت می برم! اگر چیزی هم توی وبلاگم در مورد کتابی می نویسم تنها دلیلش این است که دینم را به نویسنده ی آن کتاب و زحمتی که کشیده ادا کنم و در حد همین مخاطبان اندک وبلاگم کتاب را معرفی کنم والا همین کم را هم نمی نویسم. گمان می کنم زمان آن رسیده باشد که به عادت های قبلی مان برگردیم. دوست نویسنده ام نظام حقی آبی نظر جالبی در مورد داستان دارد که فکر می کنم بد نباشد آن را اینجا بنویسم(نقل به مضمون): میل به داستان خواندن و داستان نوشتن یک عمل غریزی در بشر است و داستان را برای پاسخ به غرایزم انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  یکم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دشت های سوزان صادق کرمیار

رمان دشت های سوزان صادق کرمیار رمانی شبه تاریخی است که ماجرای به حکومت رسیدن شیخ خزعل در هیاهوهای جنگ جهانی اول و قتل ناصر الدین شاه و ماجرای کشف نفت توسط انگلیسی ها در عربستان عجم(خوزستان) را به تصویر می کشد. شیخ خزعل حاکمی است که بعد از اتفاقاتی به جای برادرانش به حکومت رسیده است. رمانی که خوب و جاندار شروع می شود اماشل و وارفته تمام می شود. این تقریبأ سرنوشت محتوم تمام رمان های شبه تاریخی ای بوده که تا حالا خوانده ام. از آنجایی که نویسنده می خواهد هر جور شده به وقایع تاریخی ای که رمانش را بر مبنای آن آغاز کرده است وفادار بماند، ناچار جایی بند را آب می دهد و قصه را ول می کند و در دام تاریخ گویی می افتد و تبدیل می شود به یک وقایع نگاری سردستی و رفع تکلیفی ای که می خواهد تمام اتفاقات همزمان را پوشش دهد و به سرانجامی برساند. اتفاقی که باعث می شود بعد خلاقه ی رمان به کلی کنار گذاشته شود و رمان تبدیل به کتاب تاریخ شود. از پایان بندی کار که بگذریم، این رمان ریختاری به شدت آشنا و تکرار شونده دارد. ریختاری که از یک سو به آثار بن جانسون(ولپن) و شکسپیر(مکبث و ریچارد سوم و تیتوس آندارنیکوس) شبیه است و از سویی اِلِمان های موجود در آن، آن را به اسطوره های خلقت و ماجرای برادر کشی هابیل و قابیل نزدیک می کند و از سوی دیگر به تاریخ بیهقی و ماجرای سلطان محمد و سلطان مسعود غزنوی تنه می زند. یکی از جذاب ترین و به معنای واقعی، کارکترهای این رمان، شخصیت نوکر یا مباشر سیاه پوست و دسیسه گر این رمان است که بارها و بارها در نمایشنامه های الیزابتن تکرار شده است و بن جانسون و شکسپیر بارها و بارها از آن برای پیش برد طرح و توطئه های داستان هایشان بهره برده اند. از سویی دیگر ماجرای به حکومت رسیدن شیخ مزعل به جای شیخ محمد(پسر ارشد شیخ جابر) به صورت آشکاری شبیه به همان اتفاقاتی است که بعد از مرگ سلطان محمود غزنوی، بین سلطان محمد و سلطان مسعود می افتد. از دیگر شخصیت جذاب این رمان، شخصیت ترکان خاتون است که پلنگی وحشی، رامِ اوست و دست پشت پرده ی تمام اتفاقات کاخ فیلیه است. زنی مقتدر و باهوش و جاه طلب و بد طینت که با مرگ پلنگ دست آموزش، تمام قدرتش به یکباره فرو می ریزد و تبدیل به آدمی منگ و گنگ می شود که قابل ترحم است. این شخصیت هم مانند مباشر سیاه پوست، بارها در آثار شکسپیر تکرار شده و نمونه ی عینی آن لیدی مکبث است که با دسیسه های او، مکبث پادشاه را می کشد و به جایش بر تخت می نشیند. حکومتی که به صورت جنون آمیزی به سمت قتل و غارت و خونریزی سوق پیدا می کند. جالب اینکه شخصیت ترکان خاتون هم به مانند لیدی مکبث، نازا است و صاحب بچه نمی شود و جالبتر اینکه پایان کار او هم به جنون کشیده می شود. شیخ خزعل هم به مانند مکبث، در راه به قدرت رسیدن، با توصیه های یک جادوگر و عجوزه ی پیر، دست به برادر کشی و قتل و غارت می زند. 

رمان دشت های سوزان به اعتقاد بنده رمانی عاری از پروتاگونیست است. با اینکه وریده و بدران لحظاتی در هیبت قهرمان ظاهر می شوند و حتی دست به عمل هم می زنند، اما نمی شود آنها را قهرمان رمان دانست؛ چرا که در کلیت اثر، ویژگی های تام و تمام قهرمانی را ندارند. وریده(زن قهرمان رمان) که به شکل زیرکانه ای همنام با پلنگِ دست آموز ترکان خاتون است، در میانه ی راه تبدیل به زنی معمولی و دلسوز خانه و خانواده می شود و بدران هم که گاهی هست و گاهی نیست و برای بسیاری از تحرکاتش نمی شود دلیل قهرمانانه پیدا کرد و در بسیاری از مواقع دچار بی فکری و کج فهمی است. شاید بیراه نباشد که این رمان را رمانی با آنتاگونیست های گیراتر نامید. شیخ خزعل و ترکان خاتون و نوکر دسیسه گر این رمان به مراتب شخصیت های زنده تر و جذاب تری از کار در آمده اند که جذابیت رمان از وجود آنها شکل می گیرد اما وریده و بدران هیچگاه از قهرمان های آشنای سریال روزی روزگاری فراتر نمی روند و به شدت درگیر کلیشه های رایج هستند. سید محمد و ایت الله یزدی هم به اعتقاد بندهشخصیت هایی به کلی از ساختار این رمان جدا هستند و ارتباط شان آنقدر با کلیت رمان کمرنگ است است که مخاطب به این نتیجه می رسد، صرف دلبستگی نویسنده به این شخصیت هاست که آنها را در ساختار رمان وارد کرده است. از این کمی و کاستی ها که بگذریم، در کل با رمانی طرف هستیم که زبان گیرا و روایت روانی دارد و مخاطب را در خوانش دچار کمترین مشکلی نمی کند. رمانی که با محدود کردن دایره ی اتفاقاتش، می توانست یکی از ماندگارترین رمان های چند سال اخیر باشد.

پ ن: رمان دشت های سوزان سال 90، در 370 صفحه توسط نشر نیستان منتشر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذر...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ما گدایان خیل سلطانیم/شهر بند هوای جانانیم 

بنده را نام خویشتن نبود/هر چه ما را لقب دهند آنیم 

گر برانند و گر ببخشایند/ ره به جای دگر نمی دانیم 

چون دلارام می زند شمشیر/سرببازیم و رخ نگردانیم 

دوستان در هوای صحبت یار/زر فشانند و ما سر افشانیم 

مر خداوند عقل و دانش را/عیب ما گو مکن که نادانیم 

هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزار دستانیم 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم 

تو به سیمای شخص می نگری/ ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم 

سعدیا! بی وجود صحبت یار/همه عالم به هیچ نستانیم 

ترک جان عزیز بتوان گفت/ ترک یار عزیز نتوانیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نماییگفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزیگفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدیگفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجمگفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازیگفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیندگفتم حدیث مستان سری بود خدایی

* خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

1- فقط حاصل جمع و تفریق رمان شاه بی شین محمد کاظم مزینانی نیست که (آه) می سازد. هرچند که انتهای نام فامیل من همواره یک آه بزرگ را یدک می کشد اما بجز آن، حاصل جمع حرف ابتدایی نام کوچکم (آیت) و حرف آخر نام فامیلم (دولتشاههمان آه می شود. در گذشته کسی مرا در اوج شادی، آهت صدا می کرد. سر آخر از آن آدم فقط یک آه باقی ماند. 

2- دارم رمان دشت های سوزان صادق کرمیار را می خوانم. رمان فلسفی پیچیده ای نیست اما جذاب و خواندنی و پرشور است. یک رمانِسِ به تمام معنی که بعد از مدت ها دوباره با مطالعه کردن آشتی ام داد. رُمانِس با اینکه ادبیاتی ماقبل از رمان به حساب می آید و تن به قصه های پریوار می دهد اما چندوقتی است که فکر می کنم راه برگشت جامعه به ادبیات و ادبیات به خوش، همین نگاه رمانِس گونه به جهان است. به نظرم ادبیات سال هاست زیر بار این همه اندیشه و پیچیدگی های غیر ضروری ساختاری و مفهومی خفه شده است. آنجایی که ادبیات مانند گوسفندی باران خورده و سنگین، تکانی به خود می دهد و خودش را از این همه آبی که به آن بسته ایم نجات می دهد، دوباره سبکبار و جذاب می شود و مانند یک پازن، مخاطب را دنبال خودش می کشد.

3- داستان های تازه کشف های کوچک و نازکی هستند از ذرات و اشیای دور و برمان. به قول یک شعر سبک هندی، گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... داستان همین نزدیکی هاست. کلمه ها از آدم دور نیستند. باید کمی کندتر به دنیا نگاه کنیم. مطمئنأ کشف شان می کنیم. به فاصله ی یک لکه ی سفید روی ناخن انگشت سبابه  دست راست یا آماس کردن یک جوش بسیار کوچک، روی سقف دهان. تنها خود آدم می تواند حسش کند. باید برآمدگی کوچکش را بارها و بارها مزمزه کرد. داستان همانجاست.

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز بعد از مدت ها به احمد بیگدلی نازنین زنگ زدم و حال و احوالی کردم. خوب که نبود، اما کماکان پر انرژی بود و مشغول برگزاری کلاس داستان نویسی اش در نجف آباد. بغض داشت، از صدایش غم می بارید. گفت بعد از فوت همسرش روزگار سختی دارد. گفت بعد از آن اتفاقات خیلی اذیت شدم اما خدا دو دختر بهم داده که ستون های زندگی من شده اند. دلش پر بود و فک کنم بغضش هم شکست. چند دقیقه ای حرف زدیم و خداحافظی کردیم. چند روز پیش هم شنیدم علی اکبر سلیمان پور که از جامه دریده های ادبیات است و اهل کشور دل، شیراز، حال و روز خوبی ندارد. علی اکبر سلیمان پور را خیلی ها نمی شناسند اما یک نگاه به کارنامه اش کافی است که بدانیم با یک نویسنده ی کامل و استخوان خورد کرده طرف هستیم. این اتفاقات من را یاد چند سال پیش انداخت که برای اولین بار اسم ابوالقاسم فرهنگ به گوشم خورد. دوستم حامد چند ماهی توی یک مغازه ی ویتامینه در خیابان ستارخان کار می کرد. گفت یک آقایی آنجا کار می کند که می گوید داستان نویس است و گلشیری و خیلی های دیگر را خوب می شناسد. اسمش را گفت، من نشناختم. چندروز بعد دوستم با یک رمان و یک مجموعه داستان از ابوالقاسم فرهنگ آمد پیشم. کتاب ها را که خواندم فهمیدم که این آدم یک داستان نویس حرفه ای است. رفتم سراغش گفتند از اینجا رفته و تازگی ها یک مغازه توی دهکده المپیک باز کرده. با دوستم رفتیم دهکده المپیک و بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن، آخر سر توی یک پاساژ نیمه تاریک و نیمه تعطیل و درب و داغون مغازه اش را پیدا کردیم. دوستم ما را به هم معرفی کرد. با روی باز پذیرایمان شد و انگار چند سال است من را می شناسد، دعوتم کرد بروم داخل و روی موکت کف مغازه اش بنشینم. نشستیم و گپ زدیم، از روز و حالش گفت. از روزهایی که گلشیری تشویقش کرده بود به نوشتن و چند داستانش را هم برای چاپ گرفته بود اما هرگز چاپ نکرده بود. از سرخوردگی هایش گفت. گفت هیچوقت نمی خواسته داستان را رها نکند اما مشکلات زندگی اجازه نداده. از کسانی هم دلگیر بود که یا مرده بودند و یا من نمی شناختم و هنوز هم طوری در موردشان حرف می زد که انگار زمان متوقف شده و آن آدم ها هنوز هم زنده اند و منتظرند گلایه هایش را بشنوند. یکی دو ساعتی حرف زدیم. شاد بود که بعد از مدت ها کسی سراغش را گرفته. گفت چند کتاب دارد که دل و دماغ چاپ کردنشان را ندارد و تا آنجایی که ذهنم یاری می کند، یکی از کارهاش در مورد پهلوانی های افشین بود. غروب بود از مغازه اش آمدیم بیرون و توی نورهای قرمز و نارنجی پشت ماشین ها، برگشتم خانه. بگذریم. اینها را نوشتم که بگویم خیلی های دیگر هم هستند که همین حالا و یا در گذشته مثل همه ی ما عشق شان و زندگی شان داستان بوده و هست. اینها را نوشتم که بگویم این پیر شدن سرنوشت محتمل همه ی ماست. این گم شدن که هر کس به نوعی روزی آن را خواهد فهمید جزئی از پیشانی نوشت همه ی ماست. چه خوب می شد اگر به جای این همه بیهودگی ها و از سر و کول هم بالا رفتن ها، می رفتیم و این آدم ها را پیدا می کردیم و نشان می دادیم که نوشتن، پیش از هر کاری، مشق آدم شدن است نه هیاهو کردن.

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

به مناسبت نو شدن دوشنبه و تبدیل شدنش به سایت

نسل سوم، چهارم، دهم و ... یا هر نسلی از ادبیات که ما باشیم، در برزخی‌ترین شرایط ممکن وارد دایره‌‌ی ادبیات شده است. روزگاری بی‌وزن و قافیه که جریان سازهای ادبیاتِ نسل‌های قبل، یا چهره در نقاب خاک کشیده‌اند و یا چنان دچار سرخوردگی و خمودگی شده‌اند که به هر پدیده‌ی جدید و نوظهور در حیطه‌ی ادبیات و اینترنت با شک و تردید می‌نگرند. در این شرایط، وبلاگ دوشنبه با تلاش خودجوش چندنفر از جوان‌های همین نسل و بدون هیچگونه پشتوانه‌ی مادی و معنوی توانسته است پدیده‌ای فرا‌تر از یک پایگاه خبری را سامان بدهد. وبلاگ دوشنبه و اتفاقات از این دست... جریان‌هایی هستند بیرون آمده از دل شرایط و دغدغه‌ها و نیازهای همین نسل. نسلی که جوایز ادبی، جلسات ادبی و خبررسانی خاص خودش را می‌خواهد و در این مسیر تهی از منزلگاه، چاره‌ای ندارد جز بالا زدن آستین همت و ساختن آن چیزی که به هر دلیل از آن محروم شده است. شاید در نگاه اول گذاشتن چند لینک خبری و تحلیلی از سایت‌ها و وبلاگ‌های ادبی، تنها یک کار رسانه‌ای به نظر برسد اما دوشنبه با پیگیری اتفاقات و رویدادهای ادبی و تمرکز بر ادبیات مستقل، توانسته است به یک اتفاق آلترناتیو در دل رسانه‌های ادبی تبدیل شود. وب‌سایتی که توانسته جزیره‌های دور از هم ادبیات را در نقطه‌ای به هم گره بزند. دوشنبه با آمار بازدید کننده‌ی مناسبی که دارد، توانسته است مخاطبان تازه‌ای به وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی اضافه کند و پیوندی نامرئی بین وب‌سایت‌های حیطه‌ی ادبیات ایجاد کند. گو اینکه با تمام تلاشی که دوستان تابحال کرده‌اند، بدون شک این غایت دوشنبه نیست. در شرایطی که نگاه ایدئولوژیک رسانه‌های رسمی و یا غیر رسمی، همیشه به نادیده گرفتن بخشی از جریان‌های ادبی انجامیده، وب سایت دوشنبه با دوری از یک جانبه نگری و با گسترده‌تر کردن دایره‌ی لینک‌هایش، می‌تواند نقش اساسی‌تر و پررنگ تری در ادبیات ایفا کند.

*لینک این مطلب در دوشنبه

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم  وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم  و همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من  پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کأمد او در بر من با می ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ  فرخنده شدم

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

و از شرّ هر حسود و حسادت‏ورزى، آن‏گاه كه حسد ورزد، به پروردگار سپيده دم پناه مى‏برم     *منبع
+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

در مبانی هنرهای تجسمی، سطوح گوشه دار و پر زاویه، تنش زا تر و هیجانی تر از سطوح صاف و مدور تعریف شده اند. منطقی هم به نظر می رسد. فکر روی سطوح صاف و مدور فرصت لغزیدن و حرکت کردن پیدا می کند اما در گوشه و کنار های پر زاویه گیر می کند و درگیر می شود. همین لغزیدن فکر در سطوح صاف و مدور، باعث نوعی آرامش در انسان می شود، شاید بیراه نباشد که این لغزش فکر را هم معنی(نور معرفت) دانست. اینکه آدم مطمئن می شود نیروی فکر در کنترلش است و می تواند به اراده ی خودش حرکتش بدهد و به کشف و شهود در اطرافش دست بزند.  به تازگی به این باور رسیده ام که اشیا (حتی مدور) به خاطر حضور در مناسبت های انسانی و روابط حسی، به سرعت امکان گوشه دار شدن دارند. گاهی یک میز، یک صندلی، یک ساعت، یک ... که روزی در مجاورت یک رابطه ی انسانی بوده است، چنان زاویه دار می شود که تبدیل به یک هزار گوشه ی بی انتها و یک لابیرنت ذهنی و تو در تو می شود. توی هر اتاقی یک شیء گوشه دار کافی است که فکر و زندگی یک آدم را درگیر خودش کند و به بیانی دیگر، مختل کند. شاید به همین خاطر باشد که آسایشگاه های روانی تا حد ممکن به رنگ های خنثی و یک دست و اتاق های خلوت نزدیک می شوند. فکر و خیال آدم روان رنجور، به شدت مستعد گیر کردن و چلنج با اشیاء است. خانه به مثابه جایگاهی برای فکر کردن، از این قاعده مستثنی نیست. خانه ای که پر از شیء است، یک جایی حرکت ذهن را مختل می کند حتی اگر خود فرد متوجه نشود کدام شیء است که دارد این مسیر را منحرف می کند. اینکه در پایان هر رابطه، همیشه تعدادی شیء میان دو طرف رد و بدل می شود می تواند نشانه ای از همین زاویه دار شدن اشیاء باشد... اینطور مواقع اگر گوشه ها را صیقل نزنیم، کار آدم به جاهای باریک می کشد. بهترین راه صیقل زدن هم همین خالی کردن است، تا جایی که به حداقل سطوح و زوایا برسیم. آدم ناخود آگاه به این بیت می رسد که اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی... کسی چه می داند دامنه ی این اندرون تا کجاست؟!

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر