نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

دیروز رفته بودم جمعه بازار گردی. حدود ساعت ده و نیم، یک ربع به یازده صبح. دقیقأ از چهار راه استانبول به سمت پارکینگ پاساژ پروانه می رفتم که یکهو نور غریبی توی چشمم شکست. خیابان خلوت بود و هوا هم تقریبأ معتدل. یکدفعه با همان نور احساس کرده هفت هشت سالی جوانتر شدم. برگشتم به اطراف نگاه کردم اما منشاء نور را پیدا نکردم. نور از محیط بود اما از چه کجا، از چه چیز؟ نفهمیدم! رنگ ها، آدم ها، ماشین ها، انگار عین همین لحظه و آدم ها را چندسال پیش توی همین مسیر دیده بودم. یکدفعه انرژیم زد بالا و مثل دیوانه ها تمام شیب ورودی پارکینگ را تا طبقه آخر دویدم. از بالا به ویرانه های پشت پارکینگ نگاه کردم که همیشه مثل قبرهای دهان باز کرده همه ی انرژی آدم را می بلعند، اما آن نور کار خودش را کرده بود و ویرانه ها هم نتوانستند جلویش را بگیرند. تمام روز با انرژی ماندم. شب هم با دوستان جشن گرفتیم. تا دیروقت خوردیم و گفتیم و خندیدیم. نصفه شب سبک خوابیدم و صبح خروسخوان به عادت همیشه، قبل از ساعت شیش مثل فنر از جا پریدم. حالا کوفته ام و عضلات پایم گرفته اما چیزی از انرژیم کم نشده. نوری که دیروز تایند، هنوز توی جانم منعکس می شود. خدا می داند چند جمعه ی دیگر باید بگذرد که دوباره این نور را ببینم.

*میوه های تابستانی خوشمزه و رسیده نمی شوند مگر ستاره ی سهیل را بینند. ستاره ی سهیل سالی فقط یک شب توی آسمان ظاهر می شود و قدرتش را به میوه ها می بخشد و دوباره گم می شود. میوه ای که رنگ ندارد، بو نمی دهد و مزه نکرده، ستاره سهیل را به خود ندیده.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز برای گرفتن چند امضاء و کار شخصی رفته بودم دانشکده. همون دم ورود یکی از هم ورودی هامون رو دیدم که از نمازخونه بیرون می اومد. با تعجب پرسیدم اینجا چیکار می کنی؟! گفت سر ظهر آمده دانشکده، بعد رفته نمازخانه و چرت زده. خیال می کرد تعجبم از نماز خواندنش است! تعجبم از این بود که بعد از یازده سال ورود و هفت سال خروج از دانشگاه هنوز دانشکده می آید و ول کن این چهارتا خشت و این چسه حیاط نیست. کمی که حرف زدیم و یاد گذشته و... فهمیدم فقط اون نیست و هنوز چند نفری از بچه های هم ورودی به دانشگاه سر می زنند و هنوز خیلی از دغدغه های آن موقع فاصله نگرفتند. پلاتو های دانشکده و تمرین بچه ها و پایان نامه هایی که تویشان کار می کنند البته بیشتر بهانه است. خلاصه یک ساعتی که دانشکده بودم واقعأ هفت هشت سال پرت شدم عقب. نه اینکه بد باشه، نه اینکه چیپ باشه، فقط گذشته بود و دردناکه به این دلیل که روحت در گذشته می تونه سیر کنه اما جسمت از گذشته عبور کرده. یاد بی پولی ها، بی اعصابی، بی خوابی ها و کلا بی بی بی بی های دانشکده افتادم. دوستم که داشت از مشکلاتش می گفت من خودم رو دیدم روی سکوی کنار بوفه. من خودم رو دیدم که با موهای دم اسبی و نگاه های نگران و خیره داشت به این یکی آیت که سال ها بعد روی سکوی روبرو می شینه فکر می کرد. توی چشم های اون آیت نگرانی آینده بود و توی نگاه من حسرت گذشته. حسرت لحظه هایی که با همون دلهره ها و نگرانی ها به فنا رفت. دلم می خواست برم کنارش بشینم، دست رو شونه اش بذارم و بگم هی رفیق، نگران نباشه، تو زنده می مونی، تو مشکلاتو حل می کنی و اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته. دلم می خواست بغلش کنم و کمی از نگرانی هاش کم کنم... دوستم از دوستهای مشترک گفت. گرفتاری ها و روزمره گی هاشون، از اون یکی دوستمون که چون قرص هاش رو سر وقت نمی خوره جدیدأ زده به سرش و به همخونه ایش، گیر ارشادی اسلامی می ده. چایی که خوردیم با دوستم راه افتادیم سمت بیرون. برای اون یکی آیت که هنوز تو حیاط نشسته بود و پاهاش رو تکون تکون می داد دست تکون دادم، براش بوس فرستادم، صداش زدم، اما نشنید...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از پنج سال بی وقفه کار کردن به این نتیجه رسیده ام که هر چیزی راجع به داستان در این 5 سال فکر کرده ام، هر چیزی که خوانده ام و هر حرکتی که به نظر خودم خلاقه بوده را باید بیندازم دور. باید همه ی کتاب های مزخرفی (ایرانی، بجز تک و توک) را فراموش کنم. گفتنِ غلط کردم گه خوردم که عیب و عار نیست. برشت به آن برشتی، اواخر عمرش از چیزی که به اسم فاصله گذاری توی دهن این و آن انداخت اعلام برائت کرد. اصلأ آدم خام است، نا پخته است، یک چیزی می بیند و به هوای کباب دنبال بویی راه می افتد اما غافل است که خر داغ می کنند. نه سر حرفم با کس خاصی است و نه با جریان خاصی اما واقعأ ادبیات داستانی دچار مهمل بافی و چرند گویی شده. چند وقتی است گیر داده ام به ادبیات دهه هفتاد که به نظر من و خیلی ها دوره ی طلایی ادبیات داستانی است. آنها داستان اند و اینهایی هم که الان در می آید داستان اند، در این شکی نیست؛ اما حقیقتأ فرق ها و شکاف های بزرگی بین این دو دیدگاه است. داستان های آن دوره واقعأ پایشان محکم روی زمین است. کلاس دارند، زبان دارند و قائم به ذات اند. از روی فیلم و ادبیات ترجمه ای گرده برداری نشده اند و جزء به جزء چیزی برای گفتن دارند. اگر جایی پلات مشکل دار می شود، عوضش زبان در اوج است. اگر زبان شل شود، تصویر سازی و شخصیت پردازی حیرت آور جبران مافات می کند. اینها هم نباشد ایده های جسورانه و ناب قابل خواندن اش می کند و شاهکارهایی که از آن دوره سراغ داریم در موارد زیادی کامل اند. ادبیات این روزگار را پلات و گیرایی کشته است. باج دادن به مخاطب چیزی از این ادبیات ساخته که نه به درد قصه گفتن شبانه می خورد و نه حتی از فیلم های فارسی فراتر می روند. بحث زیاد است و اینجا هم مجال مناسبی نیست. قصد دارم بعدأ مفصل مقاله ای در این مورد بنویسم و کارهای کم رمق این دوره را به دهه ی درخشان هفتاد مقایسه کنم. اجالتأ تا آن موقع باید این پنج سال اخیر را از ذهنم بیندازم. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دور جدید داستان خوانی عصرهای پنجشنبه از همین هفته از سر گرفته می شود. در خبرهایی که قبلأ از این جلسات منتشر شده بود بعضی دوستان گلایه کرده بودند که چرا برای حضور خبر نداده ام. الان این امکان وجود دارد که دوستان جدید به جمع داستان خوانی بپیوندند. کسانی که مایل هستند در این نشست ها شرکت کنند، در پیام خصوصی، نام، شماره تماس و در صورت امکان، خلاصه ای از فعالیت های ادبی شان را بنویسند. جلسات از طریق پیامک به آنها اطلاع داده می شود. اعتبار این فراخوان تا نیمه ی اول اردیبهشت ماه سال جاری است.

در این جلسات صرفأ داستان خوانده می شود و داستان ها توسط اعضاء نقد می شوند. ضمنأ ماهی یک جلسه(حتی المقدور) جلسه داستان نوشتن خلاقه برگزار می شود و طی آن، بر اساس ایده ای که توسط هر فرد نوشته شده است، داستانی نوشته می شود.

پی نوشت: توضیحات تکمیلی و آدرس بعد از اعلام حضور به دوستان داده می شود.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از مدت ها جسته و گریخته خوانی، دوباره یک رشته مطالعات در زمینه موضوعی خاص که بعدأ شرحش را می نویسم، را شروع کرده ام. خوب پیش می رود و کتاب ها با انگیزه ی بیشتری خوانده می شوند. خوبی مطالعه موضوعی این است که فقط محدود به رمان و نقد ادبی نمی شود. رمانهای مورد نظر را خوانده ام و دارم مصاحبه ها و گفنگوهای پیرامون موضوع را می خوانم. بیشتر کتاب های مرتبطی هم که قبلأ خوانده بودم را هم گذاشته ام جلوی دست که مرور کنم. اینطور مطالعه کردن به خاطر پیوسته بودن، لایه لایه آدم را به عمق ماجرا می برد. لایه ای شکافته می شود و لایه ای دیگر در پی و لایه ای دیگر... یک مدت که می گذرد می بینی اطلاعاتت کلأ زیر و رو شده و بیشتر از چیزی که فکرش را هم کرده ای در موضوع غوطه ور شده ای. در این وانفسایی که تشخیص دوغ و دوشاب سخت شده، بهتر است آدم سراغ موضوعاتی برود که امتحانشان را پس داده اند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

قبل از عید رفتم لوازم تحریری و کلی اکولین و مقوا و قلم مو و پالت خریدم که توی تعطیلات بنشینم و برای دل خودم نقاشی کنم اما یادم رفت با خودم ببرمشون. دیشب اما فرصتی پیش اومد که دست به رنگ شم. نه چیزی توی ذهنم بود نه نقشه ای داشتم. شروع کردم به نقش زدن و دو سه ساعتی سر خودم رو گرم کردم. بعدش سی چهل برگه رنگی رو دستم موند که بیشتر شبیه نقاشی های بچه دبستانی ها بود تا نقاشی ای که حرفی برای گفتن داشته باشد. با این همه باز هم حال داد. سبک شدم. از این به بعد می خوام بی واسطه به غرایزم اتکا کنم. اگر فردا به سرم بزنه که خلبان بشم هم فکری به حال خودم می کنم. عمر آدم خیلی کوتاهه. هیچ دلم نمی خواد چند صباح دیگه با حسرت این دلخوشی های کوچیک از دنیا برم. مهم هم نیست به هر چیزی توک بزنی یا توش عمیق شی. اصلأ بذار به قول همون آدم بزرگا، اقیانوسی باشی به عمق یه وجب اما بدون عقده ی ارضاء نشده. خیلی دلم می خواد کاری بکنم که تا حالا انجام ندادم. دلم می خواد راهی برم که تا حالا نرفتم. دلم می خواد از همه ی آدم هایی که می شناسم دور شم و با آدم های تازه ای آشنا شم. دارم ترسم از روبرویی با آدمهای ناشناخته رو از دست می دم. دلم می خواد تا حد ممکن از قفسی که سی و چند سال برای خودم ساختم بیام بیرون. این ایام عید خیلی چیزهای خوبی بهم داد. اولینش این بود که فهمیدم دور از من، در شعاعی که شاید در حالت عادی هیچوقت امکان نفوذ به اون رو نداشتم زندگی های پاکیزه تر و قشنگ تری در جریانه. دومیش هم این بود که فهمیدم بعد از این همه سال، واقعأ تغییر کردم. خیلی از عقاید و فکرهایی که تا حالا برام تابو و کابوس بودند حالا دیگه نیستند. شاید تا حالا شعارش رو می دادم اما این ایام عیدی فهمیدم که همه چی درونی شده و خوشحالم که فهمیدم تغییر در سنین بالا هم امکانپذیره. سومینش هم این بود که متوجه شدم امکانات و پیشنهادات جدیدی برای سبک زندگی دارم. فقط کافیه اراده کنم که بتونم سبک دلخواه تری رو انتخاب کنم و این به خاطر انعطاف پذیر تر شدن من نسبت به قبله. خوشحالم که در پوسته ی سفت و سختی که دور خودم ایجاد کرده بودم ترک هایی افتاده. زندگی بسیار کوتاهه و در حالت عادی حرکت ما بسیار کند و لاکپشتی. شرایط اما معجزه می کنه. احساس آزادی می کنم.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تعطیلات نوروز هم به خیر و خوشی تمام شد و برگشتیم سر خانه و زندگی و وبلاگ نویسی. بعد از نزدیک بیست و دو سه روز بیخبری از حال وبلاگ کلی پیام محبت از دوستان دور و نزدیک داشتم که سر فرصت جواب این دوستان عزیز رو خواهم داد و از شرمندگی شون در خواهم اومد.

اما ایام عید:

سفر و رانندگی طولانی از تهران به خرم آباد و از خرم آباد به ساری و فکر نکردن و ول چرخیدن و تخمه ترکاندن اصلی ترین قسمت ماجرا بود. واقعأ به این نتیجه رسیدم که بهترین کاری که بشریت می تونه انجام بده هیچ کاری نکردنه و لذتی که در الواتی و ولگردی و بیخیالی هست در آپلو هوا کردن و پاتایا رفتن هم نیست. در تمام این بیست و اندی روز هم جالبترین کاری که کردم کشف پدیده ای به اسم قارچ بود. اون هم به شکل تصادفی و یهویی! ماجرا هم اینطور بود که میزبانم در ساری که البته فامیل نزدیکی هم هست، تعریف کرد که چند روز قبل یکی از آشناهاش یک مزرعه پرورش قارچ داشته و به دلایلی جمعش کرده و چندتا از بسته های خاک اش رو همین پشت خونه که رودخونه داره ریخته. از روی کنجکاوی به سرم زد که سری به خاک قارچ ها بزنم که بسته بندی شون شبیه پوشال کولر بود و روی هم کوت شده بودند. شب قبلش بارون اومده بود و زمین خیس بود. کنار زدن خاک ها همانا و پیدا کردن قارچ های نیم کیلویی همانا! از ده دوازده بسته خاکی که اونجا بود نزدیک چهار پنج کیلو قارچ تمیز و بی عیب پیدا کردیم ئ منِ دست و پا گم کرده فقط مانده بود که با سر توی خاک ها بیفتم. شاید قبلأ همینجا گفته باشم که عاشق مزرعه داریم و به عنوان یک پیشنهاد دوران کهولت بهش فکر می کنم. القصه، میزبان عزیز که انتظار این همه قارچ در دو قدمی خانه نداشت را سر شوق آوردم که جایی برای اینها پیدا کند و مصرف قارچ یک عمرش را تامین کند. میزبان سر شوق آمده هم استقبال کرد و در کبوتر خانه ی خالی اش را باز کرد و دو نفری بسته ها را از پشت خانه بردیم به کبوتر خانه و کنار هم ردیف کردیم و آبپاشی و زه کشی شان کردیم. تجربه ی نابی بود. سرشار از امید و هیجان و نزدیکی به خاک و عنصر طبیعت. نزدیک ظهر هم در کبوتر خانه را بستیم و رفتیم خانه و خوراک غاز شکم پر و سیر انار نوش جان کردیم. غاز شکم پر را حتمأ آدمش باید بار بیاورد. با بیجی و زرشک و رب انار و کلی دورچین مخصوص که برای ما کوه نشین ها اشرافی و تا حد زیادی اصرافی به نظر می رسد. سیر انار هم همینطور. خلاصه اینکه عیش تمام بود. تا وقتی که از ساری راه افتادیم دوبار دیگر هم قارچ جمع کردیم. قارچ های گرد و سفید و سفت که به شیوه ی پدر، باید با روغ و پیاز و گوشت چرخ کرده و زرد چوبه تفت دادیم و با نان سنگک داغ مزه مزه کردیم. به خاطر همین لذت ها هم که شده از زنده بودن راضی ام.

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست وظیفه ام شده هر روز اینجا مطبی بنویسم که وقتی دوستانم می آیند دست خالی بر نگردند. خیلی از روزها بر اساس دغدغه هایم در فضای ادبیات و فضای اجتماعی، موضوعی را آماده می کنم که پیاده اش کنم اما هر چه حذف و اضافه می کنم آخرین لحظه دستم به تایید کردن مطلب نمی رود و نا خوانده پاکش می کنم. نه اینکه حرفی نباشد، یا حرف نا مربوطی بخواهم بزنم، اما حوصله ی درگیری های الکی و حاشیه ندارم. سعی می کنم چیزهایی بنویسم که نه به کسی بر بخورد و نه کسی را تحریک کند که بخواهد دور از چشم من تسویه حساب کند. اگر خاصیتی مثل فیس بوک داشت و خودت مخاطبانت را مشخص می کردی دسترسی چند همیشه در صحنه را محدود می کردم که با خیال راحت و بدون خود سانسوری بنویسم اما متاسفانه این ویژگی اینجا نیست و باید آنها را هم در نظر گرفت. خلاصه اینکه اگر می بینید بعضی روزها اینجا نیستم دلیلش گرفتاری یا وقت نداشتن نیست. دلیلش هراس داشتن از آدم هایی است که از دست دل و زبانشان نمی شود زندگی کرد. هستم و می بینم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1-آدمیزاد بدون ارتباط آدمیزاد نمی شود. بدون ارتباط حتی زنده هم نمی ماند پس چه بخواهد چه نخواهد مجبور است با آدم های اطرافش ارتباط برقرار کند. برای آدمی مثل من که یک عمر یاغی و یلخی زندگی کرده، ارتباط با آدم های تازه و رعایت آداب و قرارشان چندان راحت نبوده و نیست اما وقتی مجبور می شوی چاره ای نیست. و مدتی که می گذرد یکدفعه متوجه می شوی گاردت فرو ریخته و دیگر از ارتباط با آدم ها فرار نمی کنی. و بعدش می بینی که ارتباط داشتن با دیگران چندان بد هم نیست. دست کم عصابت آرامتر می شود. ترس از روزمره شدن هم الکی است. ته تهش تبدیل شدن به یکی از همین آدم هاست که رنگِ روز برای خودشان اننخاب می کنند و از خرسخوان تا بوق سگ برای همدیگر نقش آدم های خوشرو و خوشبرخورد و موجه را بازی می کنند. ته ته سقوط همینجاست دیگر. جای بدی هم نیست. آدم هایی که زندگی روزمره را اینطور تبدیل به یک آیین و تشریفات نمایشی می کنند، در مقابل خیلی چیزها ناگیرا می شوند. همین که خیلی ریز نمی شوند و اعصاب خودشان و دیگران را با فکرهای تخیلی سمباده نمی کشند، کلی خوب است.

2-بچه که بودم یک انباری 5-6 متری طیقه بالای خانه داشتیم که دیوارهاش از سیمان زیر و خشن بود و آت و آشغال های دور ریختنی را تویش کوت می کردیم. در و پیکر هم نداشت. همیشه آرزو داشتم آن انباری مال من بود و زندگی مستقلی را داخلش شروع کنم. این آرزو تا چهارده سالگی محقق نشد. چهارده سالم بود(تاریخ دقیقش یادم است) یک روز صبح که پدر خانه نبود ئ تا غروب هم نمی آمد، با فرغون داخل انباری رفتم چندخیابان پایینتر و یک کیسه گچ سمنان بار زدم و آوردم خانه و دست به کار سفید کاری انباری شدم. چندماه قبلش که خانه ی عمو سفیدکاری بود حسابی تمرین کرده بودم و دستم به گچ رفته بود. غروب که پدر برگشت، انباری سفید شده بود. دو سه روز بعد از ته مانده ی رنگ هایی که برای خانه مصرف شده بود، رنگی بین کرم و زرد در آوردم و دیوار زورکی صاف شده را رنگ زدم. چند روز بعد از تیر و تخته هایی که از نجاری سر خیابان خریده بودم، در انباری را با کمک بهمن و بهرام(پسردایی ها) ساختم و همت(برادر ناتنی ام) برایم به دیوار نصبش کرد. و به همین راحتی توی همان چهارده سالگی خانه ی خودم را ساختم. فرشش را هم از بین همان خرت و پرت های توی انباری پیدا کردم. با چندتا جعبه ی میوه، کتاب خانه و گنجه و طاقچه هایش را ساختم و به مرور اتوپیای من کامل شد. از مدرسه که می آمدم لباس ها را کنده و کنده می دویدم بالا و توی قصر خودم عشق و حال می کردم و به ریش دنیا می خندیدم. اولین رویا بافی های من از آنجا شروع شد. در عمق تنهایی...

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امسال سال فشرده ای بود. آنقدر فشرده و برق آسا که متوجه نشدم چطور تمام شد! سال آینده اما سبک تر است. قصد دارم فقط هیچ کاری نکنم. بنشینم و کتاب بخوانم و کتاب بخوانم. هزار کتاب نخوانده و هزار داستان ننوشته دارم. به همین دو کار که برسم برای یک عمرم کافی است. برای شروع هم می روم سراغ دوباره خوانی کاری از گلشیری. شاید آتش زرتشت یا شاید هم بره گم شده یا جن نامه. گلشیری همیشه شروع مجدد است و وقت هایی که راه را گم می کنی و نمی دانی از کجا شروع کنی بهترین انتخاب است. بعد راه را بلد می شوی. باید جبران همه ی روزهایی را که برای خودم کاری نکرده ام را بکنم.

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به حس و حال زندانی ای که بعد از چهار پنج سال حبس، از در زندان پایش را بیرون می گذارد فکر کرده اید؟ توی روزی مثل امروز که هوا از روشنی آفتاب بدرخشد اما هنوز سوز کمی داشته باشد... با یک ساک بندی کوچک توی دست و لباس های قبل از حبس و یک جفت اسپرتِ راحت و نرم روی پا. سبک، آرام و هزار هیجان به تعویق افتاده که نمی داند اول کدامش را انجام دهد. هزار غذایی که برایشان حسرت به دل مانده، هزار جا که لحظه شماری کرده ببیند و هزار آدم که دوست داری فقط لحظه ای صدایشان را بشنود. حال من است. از بند رها شده ام. من می نویسم. من پر از کلمه ام.

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

عید برای من با بوی عنبر و ماهی قرمز و بستن روبان دور سبزه تعریف شده. با بازار رفتن و فشردگی جمعیت و صدای جار زن هایی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را توی پیاده روها حراج می کنند. این هفت هشت ساله اما نه عیدی بود نه بوی عنبری و نه هیجان سال تحویل. مثل توریست هایی که به دیدار مراسم کاتاگالی می روند از دور نشستم و به فشردگی و هیاهوی جمعیت نگاه کردم، بی اینکه حتی دماغم را به لبه ی تنگ ماهی بچسبانم و بوی مانده ی ماهی را توی ریه ام بدهم. و اینطور حساب سال و ماه از دستم در رفت. حالا که عید نزدیک است، هر چه بالا و پایین می کنم نمی توانم راهی به نشاط گذشته پیدا کنم. دلم حسابی برای بوهای عید و دست فروش های بازار روز و جار زنهایی که گاهی وقت گفتن "آجیل مشکل گشا" تف شان توی صورت آدم پرت می شد تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده.

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

زاوان قوکاسیان برای ماها که توی سال های دانشگاه الزام داشتیم که عاشق بیضایی باشیم و  گریبان چاک مطالب مربوط به او، آدم آشنایی است. بعدها هم که بحث فیلم بینی و نقد خواندن پیش آمد، زاوان قوکاسیان کماکان عنصر ثابتی در مطالعات ما بود. و زاوان قوکاسیان چند روز پیش چشم از جهان فرو بست. خدایش بیامرزاد.

مرگ لاجرم است. ناگزیر است و حقیقت. اما عکس العمل یاران و دوستان زاوان به درگذشتش شگفت آور بود. اگر اینها نبودند و اطلاع رسانی و همدردی شان نبود گمان نکنم مرگ این منتقد و پژوهشگر، بیشتر از مرگ و میرهای اهالی فرهنگ و هنر در همین سال جاری رخی نشان می داد. نهایتأ هم با سه چهار نفر زیر تابوت اش، غریبانه، در گوشه ای دور افتاده از قطعه ی هنرمندان آرام می گرفت و تمام. این جادوی اصفهان است. این جادوی شهری است که انسان ها معنی یک واحد زده ندارند. جادوی شهری است که دوستی و رفاقت و انسانیت هنوز در آن زنده است. چقدر خوب که زاوان اهل پایتخت نبود. چقدر خوب که دوستانی مثل علی خدایی و دیگران دارند. چقدر خوب که رفاقت شان بسته به منافع شان نیست.

+ نوشته شده در  چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

تمام سختی جایزه یک طرف، سختی این چند روز منتهی به اختتامیه یک طرف. فشاری که به آدم می آید سنگ را آب می کند اما مانده ام چطور من اینقدر راحت و ریلکس ام! اصلأ سال به سال که می گذرد پوست من کلفت تر می شود و هر چقدر فشارها بیشتر می شود راحت تر و سر حالتر می شوم. استرس اما کار خودش را می کند. اصولأ آدم هایی مثل من درگیر نوعی وسواس هستند و وسواس هم هیچ چیز خوبی نیست. وسواس در بهترین شکلش هم اثر تخریبی دارد و باید جلویش بایستم. اینکه فکر می کنم خودم باید یک کار را دست بگیرم که درست انجامش بدهم وسواس است و تجربه نشان داده که دیگران به مراتب بهتر از من کارها را راه می اندازند. امیدوارم روزی اینقدر به خودم مسلط شوم که استرس نداشته باشم. بدون شک آن روز روز شادی من است.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز بعد از سه ماه پرداخت قسط، رفتم و رسمأ بیمه نامه ی عمرم را تحویل گرفتم. طبق این قرارداد، اگر من به هر دلیلی بمیرم مبلغی به عنوان خسارت به خانواده ام پرداخت می شود. بیماری خاصی هم بگیرم مبلغی برای دوا و درمان به خودم تعلق می گیرد. اگر هم سماجت کنم و تا آخرِ این قرارداد سی ساله دوام بیاورم، در نهایت سر شصت هفتاد سالگی رقمی دستم را می گیرد. زمانی که دیگر بودن یا نبودنش فرقی برای آدم ندارد. هرچقدر به عدد و رقم ها نگاه می کنم پر از صفر است و توی عالم اقتصاد صفر بیشتر یعنی خوشبختی بیشتر اما عایدی این بیمه نامه خوشبختی نمی آورد. در هر سه صورت نکبت تمام است.  زود بمیری یک جور نکبت، مریض شوی و بمیری یک جور نکبت و ته تهش هم اگر پیر شوی و چیزی بگیری یک جور نکبت. هر چه فکر می کنم بجز  احساس وظیفه نسبت به آدم های اطراف هیچ شوقی در این بیمه ی عمر نیست! کاری است مثل پر کردن برگه ی اهدا اعضاء بعد از مرگ که لذتش را یکی دیگر می برد و فقدانش را جنازه ی آدم! در واقع نکبتی است که با پول خریداری می شود. بیمه عمر یک جنبه ی وحشتناکتر هم دارد و آن؛ کنار آمدن با مفهوم مرگ و پذیرش آن است. وقتی که قرارداد نهایی را جلوی آدم می گذارند و مجبورت می کنند نام استفاده کننده های بعد از مرگت را بنویسی، میخ آخر هم به تابوت جاودانگی زده می شود و جنابِ مرگ در قامت چند برگه قرارداد برایت عینی می شود. انگار که پیشاپیش گواهی فوت ات را تایید کرده باشی! کلأ چیز دردناکی است این بیمه عمر...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

ظرف یک سال و نیم گذشته چهار بار نقل مکان کردم. هیچکدام هم از سر اضطرار و بیجایی نبوده. تصویر توی ذهن دارم و اندک اندک تلاش می کنم به آن نزدیک شوم. اما تغییرات این یک سال و نیم گذشته آنقدر روی دور تند بوده که انگار چهار پنج سال زمان را خلاصه کرده باشی در یک سال و نیم. به طبع تجربیاتی هم که به دست آورده ام بیشتر از یک سال و نیم است. این دور تند خوبی ها و بدی هایی داشته. خوبی اش این بوده که روی چیزی کلید نکرده ام و زندگی خلاصه شده از بگذار و بگذر... نه دل بستگی به اشیأ، نه مکان و نه آدم ها. بدی اش هم دقیقأ در همین جاست. زندگی و فهم، بیشتر از حرف و حرکت، حاصل مکث و سکوت است. مثل خواب شبانه که ذهن آشفته ی روز را منظم می کند. گمان کنم برای درک یک سال و نیم گذشته باید یک سال و نیم هم بنشینم و به دیوار روبرو خیره شوم بلکه زندگی ام از ریتم فیلم های دوره صامت به فیلم های زمان ناطق برگردد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دو روز است که به دلایل کاری مجبورم از سر صبح جلسه کارسی بروم و سر مباحثی که هیچ ارزشی برای من ندارند با ده دوازده نفر آدم مشتاق گفتگو کنم. گلابی های فرهیخته ای که بدون کوچکترین اختیاری، امید دارند که چارت اداری را اصلاح کنند و شایسته سالاری را به حد اعلا برسانند و سیستم اداره را به شکل سیستم های موفق اروپا و امریکا در بیاورند. انگار همین حالا یکی آن بالا نشسته و فقط منتظر است کارشناس ها آسیب شناسی کنند و دستور بدهد که همه را در همان لحظه برطرف کنند. غافل از اینکه این جلسات و این گدرینگ های چرت و پرت گویی، فقط تعریف شده اند برای وقت حرام کردن و امضاء صورت جلسه ی پایانی و پر کردن جدول بیلان کاری. اینطور وقت ها دوست دارم یقه همه را بگیرم و توی صورتشان داد بزنم که هی نفهم، بفهم که همه اینها شوخی است. همه اینها برای این است که تو خودت را جدی بگیری و خیال کنی کار مهمی انجام می دهی. پس حماقت خودت را پشت این لبخندهای ملیح و این سر تکان دادن های رقت انگیز قایم نکن. جالب اینکه همه هم خوشبین اند و فکر می کنند که این دفعه دیگر با دفعات قبل فرق می کند و اتفاق مهمی قرار است بیفتد و اراده ی محکمی برای تغییر اوضاع وجود دارد. 

+ نوشته شده در  بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

قبل از اینکه موسسه هفت اقلیم را راه بیندازم، روزشماری می کردم که زودتر آنجا آماده شود بلکه دیگر سر این یکی کار نروم و توی موسسه خودم لم بدهم و مثلأ پادشاهی کنم. موسسه که راه افتاد تازه فهمیدم کار قبلی چه نعمتی بوده و خودم خبر نداشتم. از شنبه تا چهارشنبه، صبح تا 2 بعد از ظهر بدون هیچ ارباب رجوع و کار اداری. فقط چرخیدن توی اینترنت و چایی و بیسکوییت و هر از گاهی گپ و گفت با تلفن و معدود دوستان همکار. با این اوصاف درست زمانی که آماده بودم استعفا را به مدیر عامل بدهم نظرم برگشت و ترجیح دادم یک سال دیگر هم بمانم و لذتش را ببرم! تا آن موقع شاید کارهای موسسه روی روال افتاده باشد و دوره ی آزمون و خطا تمام شده باشد. حالا پادشاهی که نمی کنم هیچ، کارم شده سه شیفته! صبح تا ظهر سر کار، بعد از ظهر موسسه و شب هم رسیدن به امور جایزه و کارهای عقب افتاده. با این همه، چیزی که هنوز سراغم نیامده خستگی است. قبلأ یک پنجم این دغدغه ها هم نبود اما خسته بودم. خسته از جبری که راه در رو برایم نمی گذاشت. حالا انتخاب می کنم که درگیر باشم. این انتخاب جایی برای خستگی نمی گذارد.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شنبه ها بعد از ظهر جلسه داستان خوانی داریم. بچه های خوب و صمیمی ای میان و داستان می خونیم و نقد می کنیم. بدون اغراق با همه ی خستگی این روزها و فشارهای کاری و غیر کاری، با تمام وجود احساس شور و راحتی می کنم بین این جمع. داستان خواندن و داستان شنیدن برای من یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست.

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

این یکی دو هفته اخیر به همت چند ناشر قدیمی، جلسات و دور همی های ادبی رونق دوباره ای گرفته اند. مطمئنم که داشتن این جلسات نعمتی است که خیلی از ما قدر و ارزشش را نمی دانیم. همین که فرصتی پیش می آید که همکارها و نویسنده ها و دوستان هر از گاهی همدیگر را ببینند و از کار و حال همدیگر با خبر شوند کم چیزی نیست واقعأ. احساس می کنم کم تجربه گی و شتابزده گی ما که همیشه بد و خوب را با یک چوب می زنیم در به محاق بردن این فضاها بی تاثیر نبوده. بد نیست بنشینیم و صادقانه این جلسات را آسیب شناسی کنیم و به جای برخورد قهری در صدد رفع ایرادات احتمالی آنها باشیم. همه باید در رونق دوباره ادبیات تلاش کنیم. در این جامعه هیچ کس منتظر هیچ رویداد ادبی ای نیست. این جلسات هم نباشند به مرور همین ذره ای که از ادبیات مانده ناپدید می شود.

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

از بچگی عادت به زیاد عکس گرفتن نداشتم. تمام عکس های بچگی تا حالا را هم مرور که می کنم توی کمتر عکسی ژست گرفته ام و جدی بودم ام. معروف بودم به عکس خراب کن. سختم بود حتی در اون چند ثانیه نیشم را ببندم و جدی زل بزنم به دوربین. اما این چندسال اخیر به  واسطه جلسات نقد و رونمایی تعداد عکس های جدی ام بشتر از همیشه شده. چندروز پیش که از روی ضرورت عکس های دوره های قبل جایزه هفت اقلیم را زیر و رو می کردم متوجه تغییرات زیادی در خودم شده ام. از سال اول که با تمرکز و شوق تمام نشدنی شروع کرده بودم تا حالا که آشفته حال و پریشانی احوالم، چه دردی را با خودم اینور و آنور کرده ام و خودم خبر ندارم! می ترسم اینطور که پیش می روم سه چهار سال بعد به همین پریشان حالی حال حاضر هم به عنوان دوره ی طراوت و سرزندگی نگاه کنم! می ترسم این دغدغه ها از اینی هم که هستم شکسته ترم کنند...

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

چیزی ترسناکتر و وهم انگیز تر از پشت بام آپارتمان ها در شب سراغ ندارم. خاصه که از ارتفاع بالاتر نگاه شان کنی و خاصه که سکوت مطلق باشد و صدای نفس هم نیاید. سایه ی کولرهای آبی و دیش های ماتم زده و آنتن هایی که مثل موی شیطان آشفته اند و هزاران کابل و سیم و لوله ای که دل سقف را شکافته اند و راهی به درون گشوده اند هولناک اند. یکی از کابوسهایی که هنوز هم بعد از سالها تنم را می لرزاند در همین پشت بام ها برایم اتفاق افتاده. کسی به قصد دزدی دینام دستش را داخل کولر کرده بود اما برق خشکش کرده بود و همانطور افتاده بود. گاهی من خود دزد ام و گاهی کسی که او را پیدا می کند و گاهی هم کسی که روی پشت بام می دود و دنبال راه فراری از این کابوس می گردد. هیولاهای ترسناک را باید در تاریکی دید. کمی هم باد بیاید و سرما بی طاقتت کند برای برگشتن به خانه اما کارت لنگ پشت بام باشد.

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

پنجشنبه 9 بهمن مراسم رونمایی از چهارکتاب تازه منتشر شده نشر نگاه بود و برای شادباش و خسته نباشید به دو نفر از دوستان نویسنده ام که هر دو مدتها کتاب شان در ارشاد مانده بود به این جلسه رفتم. اول محمدرضا زمانی عزیز که مجموعه داستان اش به نام «در دهان اژدها» بعد از چندسال توقیف توانست مجوز بگیرد و راهی بازار شود. داستان های محمدرضا را دوست دارم. راحت می نویسد و ایده های فوق العاده ای دارد. برای محمدرضا از صمیم قلب خوشحال بودم و امیدوارم کم کاری اش را جبران کند و کتاب های بعدی اش را با فاصله ی کمتری منتشر کند. در آخرین گفتگویی که با محمدرضا داشتم می گفت خسته است. خستگی اش را درک می کنم اما امیدوارم به زودی با فید بک هایی که از کتابش می گیر خستگی اش به شوق دوباره بدل شود.

کتاب بعدی و دوست نویسنده ی بعدی افسانه احمدی است با مجموه داستان «سمفونی سه شنبه ها» افسانه احمدی را نویسنده ی کار بلدی دیدم. داستان را خوب می شناسد و استانداردهای بالایی برای نوشتن دارد. این را از نگاهش به داستان و نقدهای هوشمندانه اش می شود خواند. خانم احمدی هم بعد از کلی حذف و تعدیل موفق به دریافت مجوز شده و به قول خودش حالا یک کتاب لاغر اما چابک دارد. از آنجایی که سابقه ورزشی نشان داده که هیکل های لاغر معمولأ چغر تر و بد بدن تر از آب در می آیند؛ امیدوارم کتابش بتواند خودی نشان بدهد.

با نویسنده دو رمان «انجمن علف ها» شهناز فریور و «گورچین» شهره احدیت خیلی آشنا نیستم اما تعریف زیادی درباره هر دو اثر شنیده ام. برای این دوستان و نشر نگاه که با دبیری فرشته احمدی در بخش داستان، توانسته نویسنده های خوب و شایسته ای را جذب کند آرزوی موفقیت می کنم.

نکات حاشیه ای:

1- حضور چشم گیر و حیرت آور ظرفداران یکی از مجریان جوان تلویزیون حاضر در نشست به عنوان بستگان یکی از چهار نویسنده مذکور، بار دیگر نشان داد که اقلیت ادبی کجای اکثریت تلویزیون بین قرار دارند.

2- نعره ها و التماس های برخی خانم های جوان و بعضأ آقایان، برای عکس و امضاء گرفتن از سردار آزمون به عنوان دوستِ یکی از بستگانِ چهار نویسنده حاضر، بار دیگر نشان داد که اقلیت ادبی کجای اکثریت فوتبال بین قرار دارند.

3- لابلای علاقه مندان به تلویزیون و فوتبال اما ادبیاتی ها هم حضور پر رنگی داشتند. خیلی ها بودند و بعد از مدت ها در پیاده رو نشر ثالث دیداری با دوستان ادبی تازه شد.

4-داخل کافه کوچک ثالث پر از علاقه مند بود. توی کتاب فروشی پر از علاقه مند بود و پیاده رو هم پر از علاقه مند بود. در این جشن رونمایی همه علاقه مند بودند و این یکی از نکات زیبای این جشن بود. جشن علاقه مندان!

5- ازدیاد و ریشه علاقه مندی علاقه مندان را می شد در چند گروه دسته بندی کرد. گروه اول علاقه مندان به مشاهیر، همراه با فشردگی و بوی تند عرق و رژ و عطر تنانه... که اکثرأ در خود کافه مستفر بودند و بیشترین امضاء ها در این گروه رد و بدل شد. گروه دوم علاقه مندان به هنر بوند. این گروه از فشردگی کافه فراری بودند و علاقه ای هم به خیس شدن زیر باران نداشتند پس به میان راهروها و قفسه های کتاب پناه آورده بودند. این گروه میل کمتری به امضاء گرفتن داشتند و بشتر مایل به تماشا بودند. تماشای کتاب، تماشای نویسنده ها، تماشای مجریان و بازیکنان، تماشای طرفداران مجریان و بازیکنان... بوی غالب در این فضا بوی نفس و نای مردانه و کتاب بود. اما گروه سوم بیشتر گروه اقلیت بودند.گروه ادبیاتی ها! گروه سوم علاقه مند به چیز خاصی نبودند. فقط بودند. اما گروه سوم همگی یک علاقه مشترک داشتند.  علاقه و آرزوی رسیدن به روزی که جایشان با اکثریت عوض شود و بتوانند تعدادی از علاقه مندان گروه اول را جذب کنند. این گروه آرزوعای عجیبی هم داشتند. مثلأ مجری ها و بازیکنان فوتبال جلسه بگذارند و برای رونق هرچه بیشتر اهالی ادبیات را دعوت کنند و مردم برای امضاء و عکس گرفتن با آنها از سر و کول هم بالا بروند! این آروزها با پک زدن به سیگارهای بیشمار دود می شد. محل استقرار این گروه اکثرأ پیاده رو کوچه های اطراف نشر ثالث بود. بوی غالب این گروه بوی سیگار بود و نم باران زمستانی.

6- جدا از شوخی چقدر خوب می شد اگر از پتانسیل آدمهای پر طرفدار و علاقه مند به ادبیات به نفع گسترش ادبیات در جامعه استفاده می کردیم! خیلی از علاقه مندان گروه اول که شاید اولین بار بود به کتاب فروشی می آمدند نهایتأ با خرید چند کتاب، کتابفروشی نشر ثالث را ترک کردند.

7- از 99 درصد دختران و پسران امضاء بگیر بپرسی بادی به غبغب می اندازند و می گویند ما اصولأ تلویزیون نگاه نمی کنیم و اصلأ توی خانه تلویزیون نداریم! تلویزیون نمی بینند اما برای امضاء گرفتن از مجری تلویزیون و فوتبالیست بیست ساله صف کیلومتری می بندند و به گفته شاهدان عینی چندنفری برای عکس گرفتن با آنها گریه می کنند! از همان 99 درصد بپرسی شب ها با کتاب به خواب ناز می روند و مارسل پروست و جویس و تولستوی را در دبیرستان دوره کرده اندو البته ممکن است اما دولت آبادی و گلشیری و محمود را نشناسند که ن هم طبیعی است چون اینها هیچوقت در فیلم یا یک سریال بازی نکرده اند و یا دست کم با شورت ورزشی عکس ندارند. این 99 درصد معیارهای خاص و قابل احترام خودشان را دارند.

8- هر چقدر از این جلسات و رویدادها بیشتر شود در نهایت به نفع ادبیات است. حقیقتأ جای نشست های شادیانه و تفریحی در این فضا کم است. به قول یک دوست، ما عکس دسته جمعی(در حال خندیدن) با هم کم دارم. امیدوارم فرصتی مهیا شود که در فضای مناسب تر و با برنامه ریزی بهتر، از این دست جلسات بیشتر رواج پیدا کنند.

+ نوشته شده در  نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز روز خوبی نبود. روز قبلش روز اعصاب خرد کنی بود و روز قبل ترش یک روز فاجعه بار، از آنهایی که خدا برای دشمن آدم هم پیش نیاورد. بعد از چند روز تنش وحشتناک که بعداً مفصل شرحش را خواهم نوشت، امروز روز آرامی را شروع کردم. حالم خوب است و کماکان جزیره ی پر از نور و رنگ و گرمایم به راه است و کلاه حصیری روی صورت گذاشته ام و دارم آفتاب می گیرم. اتفاقاتی دارد می افتد. ته ته دلم می گوید نوری در راه است. نوری درخشنده و گرم...

+ نوشته شده در  هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

1-دیروز غروب هفتم بهمن را توی میدان فردوسی به تاریکی شب رساندم. با خاطره ای از یک درد چهارساله که حالا در من پیر شده. دردی که در منِ فرتوت پیر شده. دیروز روز تکرار بود. اما متفاوت. تکراری متفاوت. حکم آدمی که بعد از یک سونامی خانمان برانداز، دوباره به شهرش برگشته باشد و هرچی تیر و تخته های لب ساحل را به دنبال ردی از گذشته و خانه ای که در آن بوده رصد کند چیزی گیرش نیاید. بعد از چهارسال دیگر نه گریه می جوشد و نه خنده به این راحتی ها پیدایش می شود. همه چیز گذشته است و شاهد فرسایش زندگی در طول زمان هستی. چه غمگین است ساختن خانه ای در میان این همه ویرانی.. چه سخت است تحمل این همه شکاف، این همه دور زمان و این سونامی خاطرات تلخ و شیرین. تنها مزیت این برگشت ها سبک شدن است. به خود سیخونک زدن است که دیدی گذشت؟ دیدی پایان آن همه زجر و درد و فرسایش همین تخته پاره های نشسته بر ساحلی است که تاب دیدنشان را هم نداری؟ این است آن معجون معجزه آسا و سکر آوری که اسمش را گذر زمان گذاشته اند. زمانه ای که همه چیز را در لایه های دور و مبهم دفن می کند.

2- دیروز هم کامنتی داشتم توهین آمیز. با نام یک دشمن دیرینه(بعید است کار خودش باشد) این کامنت البته برخلاف همیشه آنقدر برایم خوشایند و به موقع بود که از خواندن اش کیفور شدم. مدت ها بود این وبلاگ را به امان خدا رها کرده بودم. حالا که برگشته ام دلتنگ خیلی از مخاطب های گذشته هستم. همانهایی که برایم کامنت می گذاشتند، آنهایی که اشتباهات املایی ام را گوشزد می کردند و آنهایی که با دلیل و بی دلیل  توهین و فحاشی می کردند،. جای همه تان خالی بود. جای همه تان خالی است. از این به بعد هر روز اینجا هستم. می نویسم. لینک های تازه می گذارم و آنچه در زهنم می گذرد را قلمی می کنم. اگر وقت کردید به من سر بزنید. هر طور که دوست دارید بخوانید و تعبیر کنید. فحش هم دادید به اندازه بدهید و خدا وکیلی بحث را ناموسی و شخصی نکنید. بدون توهین به خانواده و جد و آباد آدم هم می شود فحش داد. مثل همین کامنت دوست داشتنی دیروز. دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به خودت میایی می بینی کابوس هات تعبیر شدند و اتفاقی که بارها بهش فکر کردی افتاده و لخت و عور مقابل لبه ی بی رحم واقعیت قرار گرفتی. اتفاق ناگوار می افته. مثل از دست رفتن شئ ای که به جونت بسته است و در نبود تو یکی اون رو ور می داره و می ره برای همیشه. جوری که انگار از اول نبوده. نه حق مالکیتی نه مظنونی برا شکایت و نه عدله ای برای تظلم خواهی... و زندگی مجموعه ایه از این زخم ها و عذاب کشیدن های بی پایان و تکرار شونده و تکرار شوند و تکرار شونده...

+ نوشته شده در  ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

و خداوند هر روز ما را امتحان می کند. امتحانی سخت و جانکاه که رمز قبولی در آن لبخند است و نگاهی گذرا. خداوندا من لبخند می زنم ببین...

+ نوشته شده در  ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

آبدارچی اداره ای که قبلأ کار می کردم(عمو صدایش می زدیم) تعریف می کرد آبدارچی یکی از بخش های اداره که آدم بد دل و کینه ای بوده، یه مدت با رییس بخش اش درگیر می شه و برای اینکه حال رییس و کارمندهایی که پشتش در نیومده بودند رو جا بیاره، می ره توی یک جا نوشابه می شاشه و صبح به صبح روی هر کدام از استکان های چای یک قطره شاش می ریزه. قانونش هم مشخص بوده؛ یک قطره شاش و برای هر کارمند! گفت خیلی نصیحتش کردیم که خوبیت نداره و دست برداره اما بد جوری بهش بر خورده بود و هیچ جوره کوتاه نمی اومد. گفت ماجرا را آنقدر کش داد که یکی از آبدارچی ها خود شیرینی کرد و به گوش رییس بخش رساند. گفت یک روز صبح که آبدارچی معجون زعفرانی را توی چای اناری می ریزد و به اتاق رییس می برد، دم رفتن رییس از علی آقا می خواهد کمی بنشیند. علی آقا می نشیند و رییس چایی را جلویش می گذارد و می گوید «خسته ای بخور» علی آقا اما کمی من و من می کند و می گوید «اهل چایی نیستم» علی آقا اهل چایی بود و همه می دانستند. خلاصه اصرار و انکار رییس و آبدارچی آنقدر طولانی می شود که با هم گلاویز می شوند و علی آقا می گوید« شاشیدم که شاشیدم، اصلأ خوب کردم که شاشیدم» گند ماجرا که در می آید رییس دلیل معجون خوراندن اول صبح اش را می پرسد. علی آقا یادش می آورد که چندماه پیش عروسی خواهرزاده اش بوده و آمده دفتر رییس برای مرخصی اما موافقت نکرده و آبروش پیش خانواده داماد رفته است! رییس یادش نمی آید! بقیه کارمندها هم شاکی می شوند که تو با رییس مشکل داشتی اوره ات رو چرا به ما خوروندی!!! گفت علی آقا آدم خونسردی است. گفت نه معذرت خواهی کرده و نه حتی ابراز ندامت. تمام مدت با صورت سنگی نشسته بود و می گفت: « حقتون بوده، حقتون بوده» عمو گفت کارمندهایی که چندماه شاش طرف رو خورده بودند گیر داده بودند که باید اخراج بشه اما رییس بخش آدم دنیا دیده ای بود گفته بود این بدبخت شاش ریخته، زن و بچه اش چه گناهی کردن! خلاصه رای کارمندها را می زند و نمی گذارد اخراج شود و فقط از آبدارخانه برش می دارد. عمو می گفت چندماه قبل این اتفاق افتاده و علی آقا حالا مسئول نظافت توالت های اداره بود و صبح تا عصر باید از بالا تا پایین اون اداره درندشت می چرخید و کاسه توالت ها را برق می انداخت و سطل آشغال ها را خالی می کرد. عمو که اینها را تعریف می کرد نمی خندید. می ترسید. می گفت شما این علی آقا رو نمی شناسید. خیلی آدم کینه ایه. بعید می دونم به این زودی ها آدم شده باشه و دست از انتقام گرفتن ورداره. می گفت رییس اشتباه کرده بخشش رو عوض کرد. تو آبدار خونه ته تهش یه قطره شاش می ریخت توی چایی و می داد دست کارمندها. شاش هم بد نبود. برا بدن خوب بود وضد عفونی هم می کرد. می گفت حالا معلوم نیست چه خوابی واسه کارمندها دیده. می گفت اگر یه روز بخواد توی آفتابه ها اسید بریزه خدا می دونه چه اتفاقی می افته. می ترسیم. صبح به صبح که میام اداره همه ی توالت هارو از نو چک می کنم. اگه آب تو آفتابه ای آب باشه لگد می زنم که خالی شه و خیالم راحت شه توش چیزی نریخته. می گفت این علی آقا مثل بمب ساعتی می مونه. نباید هیچوقت ناراحتش کنی. هیچوقت!

+ نوشته شده در  چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شنبه اولین جلسه ی رسمی داستانخوانی با حضور گرم دوستان داستان نویس برگزار شد. بعضی ها را برای اولین بار می دیدم و بعضی دیگر هم همدرد های قدیمی بودند که مدت ها فرصت دیدارشان دست نداده بود. بعد از قریب به سه سال دوری از جمع های داستان خوانی، دوباره تجربه ی بستن چشم و گوش دادن به صدای داستان و حال و هوای بودن در کنار نویسنده ها من را به وجد آورد. دوباره فرصتی محیا شد که با هم داستان بشنویم و نقد کنیم و برای به کرسی نشاندن دیدگاه مان با هم کلنجار برویم. دوباره همه چیز فقط داستان بود و داستان و داستان. خیره شدن های به نامعلوم و نظم دادن به تصاویر به هم ریخته ی ذهن که قرار است روزی داستان شوند و در معرض داستان قرار گرفتن تجربه ی نابی است که با هیچ تجربه ای قابل قیاس نیست. ما بیماریم. ما به داستان مبتلا هستیم و یک مبتلا را دیدن مبتلاهای دیگر آرام می کند. احساس سرزندگی می کنم. مثل صفحه ی زنگار گرفته ای که با برخورد سطح سمباه،به مرور رنگ فلز زیرش پیدا می شود. هر چند ما سخت جانتر از آنیم که زمانه فراموشمان دهد برای همین کلنجارها و جر و بحث ها و از داستان گفتن ها هستیم. زنده باد داستان.

+ نوشته شده در  سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها به لطف هنرنمایی عزیزانِ گرافیست اینترنت پر شده از تصویر پوسترِ جشنواره تئاتر فجر و اظهار نظرهای تئاتری ها و غیر تئاتری ها در مورد آن. پوستر مزخرف جشنواره تئاتر فجر. بحث تکنیکی و زیبایی شناسی در مورد این پوستر زیاد شده و من هم نه تخصصی دارم و نه اصلأ قصد حرف زدن در این مورد را دارم. اما چیزی که به نظرم در این ماجرا مغفول مانده بحث اخلاقیات و بی وجدانی طراح این پوستر مزخرف تر از قبلی است که انگار برای هیچ کس مهم نیست! چطور است اگر هر کس در هر رشته ای مرتکب سرقت و کپی کاری شود مجرم و دزد و بی شرافت به حساب می آید و دزدی اش پیراهن عثمان می شود اما کسی به مجرم اصلی این بی اخلاقی کاری ندارد! چرا باید جامعه اینقدر بی تفاوت و سهل انگار شده باشد که پس فردا این آدم بتواند سرش را بالا بگیرد و راست راست توی فضای تئاتر جولان بدهد!؟ این روزها چیزی که برای همه مهم است فقط له کردن اردشیر صالح پور است. اینجاست که آدم یاد مثل معروف گنه کرد در بلخ آهنگری... می افتد. اصلأ اردشیر صالح پور بدترین دبیر جشنواره در تمام اعصار و دوران، اما وقتی امیر رجبی نامی دزدی کرده که دیگر گناه او نیست! یک مثل دیگری هم هست با این مضمون که می گوید صاحب مال و داروغه و قاضی و مامور همه مقصر، فقط دزد اصلی بی تقصر! عجبا

 

+ نوشته شده در  سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بچگی ها علاقه ی عجیبی به مرغ و خروس داشتم. هنوز هم دارم. درست وقت هایی که بچه های هم سن و سال می رفتند پول های پس اندازشان تفنگ پلاستیکی و جا سویچی زنگ دار و اسباب بازی می خریدند، من می رفتم بازار روز و دم قفسی های پشت امامزاده بست می نشستم که ببینم کدام مرغ با پول من می خواند و بعد از کلی قسم و قرآن که سالم است و نیوکاسل ندارد و تخم می گذارد آن را بخرم و با ترس و لرز ببرم خانه! پدرم  بجز کبک از هر پرنده ای بیزار بود و هر دفعه هم سر این موضوع توی خانه دعوا بود و همیشه هم چند روز بعد مجبورم می کردند که زبان بسته را ببرم بازار و نصف قیمت به همان قفسی بفروشم. انگشت نمای خلقی شده بودم! عشقم مرغ تخم گذار بود. پیش خودم حساب می کردم که اگر یک مرغ داشته باشم و مرغ ام صدتا تخم بگذارد و کُرچ شود و آن صدتا را جوجه کند، طولی نمی کشد که یک قفس پر از مرغ و خروس داشته باشم اما گیر دادن های پدر نمی گذاشت که!

قضیه مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی اما قضیه شان فرق داشت. جانم به جان شان بسته بود. نیمچه (وارر) بودند که خریده بودمشان و کلی جنگیده بودم که پدر و مادر را به ماندن شان راضی کنم. آنقدر که حالا مرغ حنایی تخم بگذارد و خروس قوژ قوژی هم برای خودش یال و کوپالی به هم بزند و هر از گاهی با نعره هایش دلم را غنج ببرد. شب ها با خیال هزار جوجه می خوابیدم و صبح به عشق پیدا کردن تخم تازه ی مرغ حنایی بیدار می شدم. روزهای خوش من و مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی و تخم مرغ های قهوه ای اما خیلی دارز نبود. یک روز که منوچهر و صید ممد از دهات آمده بودند خانه مان و من سرخوش از شلوغی خانه زده بودم به کوچه، پدرم مرغ و خرسم را توی یک گونی می اندازد و دم رفتن به منوچهر می دهد که با خودش ببرد . پدرم فقط می خواست از دست مرغ و خرس خلاص شود و پیِ کولی بازی های من را به تن اش مالیده بود.

 دم رفتن منوچهر و صیدممد را توی کوچه دیده بودم! با یک گونی پلاستیکیِ زرد رنگ توی دستشان و خنده ای مرموز روی لب هایشان. از پیچ کوچه که گذشتند با تکانِ گونی شستصم خبردار شد که اتفاقی افتاده! سراسیمه دویدم توی خانه و یک راست رفتم سمت قفس! خالی بود! نبودند! نور چشم های من را برده بودند و جای آب و دان شان چپه شده بود کف قفس. جای ماندن نبود. چشم هایم به سیاهی زد. تا دیر نشده باید کاری می کردم. نعرده کشان و پا برهنه دویدم سمت خیابان که برشان گردانم، اما همیشه یک قدم فاصله بود تا رسیدن و درست وقتی رسیدم که منوچهر با همان لبخند موزی اش در پیکانِ قرمز را بست و ماشین زوزه کشان گاز داد و رفت و دویدن ها و التماس کردن های من به هیچ جا نرسید که نرسید... به هیچ جا!

مادر تا وسط خیابان دنبالم آمده بود و دست هایم را گرفته بود که آرامم کند. پدر از گوشه ی در دزدکی نگاهم می کرد که مطمئن باشد دستم به مرغ و خروس ها نمی رسد و حالا من مانده بودم و گریه های از سر ناچاری و مشت کوبیدن های کورکورانه و زار زدن هایی که هیچوقت راهی به مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی پیدا نمی کرد. آنها برای همیشه رفته بودند و دیدارمان به قیامت افتاده بود. اینطور فکر می کردم. اشتباه بود!

حالا بیشتر از بیست و چهار پنج سال گذشته اما دیدارمان به قیامت که نیفتاد هیچ، بیشتر و بیشتر از قبل هم شده! مثل همین چند شب پیش که با خواب شان بیدار شدم. مرغم تازه تخم کرده بود و من با قوطی نمک توی دستم منتظر بودم که به تخم اش نوک بزند و حلال اش کند و من داغ داغ بر اش دارم و توی نمک بگذارم. مرغ حنایی به تخم نوک می زند اما خروس قوژ قوژی به من اجازه نمی دهد تخم را بردارم. با اخم می گوید کجا بچه ام را می خوای ببری؟ من قوطی نمک را نشانش می دهم و می گویم: ببین، نمی خواهم بخورمشان. می خواهم توی نمک بگذارم که نطفه اش گرد شود و بهتر جوجه شود! خروس قوژ قوژی بدبین است و راه نمی دهد. هروقت که مرغم تخم می گذارد همین بند و بساط را داریم. با اشاره ی مرغ حنایی، خروس نگاهی به من می اندازد و با اشاره تاج اش به من می فهماند که می توانم بچه اش را بردادم. تخم مرغ مرطوب و داغ را بر می دارم و توی نمک می گذارم. تا حالا هزارتا بیشتر تخم توی نمک گذاشته ام اما نمی دانم چرا هیچوقت مرغ حنایی کُرچ نمی شود که این تخم های لامصب را جوجه کند و من صاحب یک قفس پر از مرغ و خروس شوم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

«نویسنده های فیس بوکی» این اسم را چند روز پیش از زبان جمعی نویسنده های نسبتأ پیش کسوت، در توضیحِ هویت تعدادی از نویسنده های تازه رسیده که از قضا خیلی هم پر سر و صدا هستند، شنیدم! «نویسنده های فیس بوکی» نه نشانه ای از تحقیر داشت و نه استهزا. ماجرا هم این بود که لیستی از دوستان نویسنده دست به دست شد که بجز یکی دو نفرشان نام هیچکدام شان برای جمع آشنا نبود و کسی آنها را نمی شناخت. حرف پیش آمد که اینها کی و چطور نویسنده شده اند که فقط توی فیس بوک معروف هستند!؟
دوستی در آن جمع که دستی هم بر آتش روزنامه نگاری دارد و شرایط کاری اش ایجاب می کند با فیس بوک و اینترنت بیشتر در تماس باشد، توضیح داد که اینها نویسنده هایی هستند که توی یکی دو سال اخیر آمده اند و توی فیس بوک فعالیت می کنند و برای خودشان کلی طرفدار دست و پا کرده اند! گفت فقط محدود به نویسنده ها هم نمی شود! و چند اسم دیگر هم ردیف کرد «ستون نویس های فیس بوکی» «منتقدهای فیس بوکی» «زیبایی شناس های فیس بوکی» و... و فیس بوک را در چشم به هم زدنی تحت کنترل گرفته اند!

خوب که فکر می کنم می بینم که پر بیراه هم نیست! گمان کنم دور و بر هر کدام از ما تعدادی از این سلبریتی های یک شبه باشد که با زیرکی نبض مخاطب های فیس بوک را در دست گرفته اند و برای خودشان دم و دستگاهی و مرید و مراد بازاری راه انداخته اند و عشق دنیا را می کنند! و صد البته، با این پدری که فیس بوک از فضاهای واقعی در آورده خیال نکنم به این زودی ها هم خللی در کار این «هنرمندان فیس بوکی» به وجود بیاید و کماکان حکومت شان امن و برقرار خواهد ماند!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مدرسه رو که بودیم روزشماری می کردیم این درس و مشق کوفتی و بیهوده تمام شود و دیگر مجبور نباشیم به ضربِ توپ و تانک و مسلسل از خواب بیدار شویم و قیافه نحس معلم ها را ببینیم. آن روزهای زهرماری تمام شد و روزهای دانشگاه رسید. دانشگاه کمی اوضاع بهتر بود. حداقل انگیزه و علاقه ای به درس و دانشگاه بود و به عشق دیدن استادهای موجه تر، صبح ها راحت تر بیدار می شدم. بعد شد نوبت آدم بزرگ شدن و کار و روزمره گی. فشارهای محیطی کمتر شد اما این صبح بیدار شدن های کوفتی و کشیدنِ خستگیِ پنجشنبه جمعه به شنبه هیچ جوره دست بردار نیست و فکر کنم تا اعماقِ قبر هم قرار است همراهم بیاید. این کم خوابی دیوانه کننده و سمج که انگار با من زاده شده و هیچوقت من را از قلم نمی اندازد. تنها نکته مثبت اش فقط توی این لختیِ رخوتناک است که همزمان از خوابیدن و چشم روی هم گذاشتن هم گریزان است. رهایی و منگی و گیجی و خلسه ای که بیشتر به یک تجربه ی عرفانی و ارضاء نفسانی شبیه است تا یک اتفاق جسمی. 

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

وبلاگ نویسی را دوست دارم. کاری است شبیه داستان نویسی. یک برگه ی سفید، کمی فرصت برای نوشتن و خالی کردن ایده ای که چند وقتی ذهنت را مشغول کرده. می دانی که مخاطب چندانی ندارد و مثل داستان برای دلت می نویسی. مثل غاری مخفی که روی در و دیوارش نقاشی می کشی به امید اینکه قرن ها بعد کسی از آنجا عبور کند و چشمش به خط خطی های تو بیفتد و به عمق احساس آن لحظه ات نفوذ پیدا کند. مثل دفتر خاطراتی که به عمد بیرون از گنجه گذاشته باشی. وبلاگم را دوست دارم. اینکه بی ادعا است اینکه کاری به کار کسی ندارد و اینکه صادقانه ترین حرف هایم را داخلش نوشته ام... اینکه سال هاست هم نفس من است و حتی وقت هایی که ماه به ماه به روزش نمی کنم با من زندگی می کند. اینجا دیوار من است. اجازه دارم تویش هر چیزی که دلم می خواهد بنویسم و مثل آفتاب گرفتن در یک روز خنکِ بهاری در زمینه ای شفاف و درخشان روی نوشته هایم دراز بکشم و لذت دنیا را ببرم. من شادم من شادم من شادم و شادی ام را در همین کلمه ها پخش می کنم تا به دست بقیه هم برسد. دلم می خواهد هر کس که این نوشته ها را می خواند با من همراه شود و روی چمنزار دراز بکشد و به تلألو برگ های تازه رسیده در دوردست ها نگاه کند. این خاصیت وبلاگ من است. این وظیفه ی وبلاگ من است که این خنده ها را منتشر کند. شاید لازم باشد نامش  را هم عوض کنم. مثلأ نیمه ی جوانه زده یا نیمه ی درخشان! اینجا گرم است. زمان کند می گذرد و نمه بادی خنک همه چیز را به تعادل رسانده است...

+ نوشته شده در  بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

این هفته بشور و بساب و تمیزکاری داشتیم و کار با جرم گیر، پوست و گوشتِ انگشت هام رو سوزوند و بُرد. هفته ی قبل رنگ کاری بود و زیر ناخن ها و لای موهام پر شد از رنگ و کیلر و کنیتکس. هفته ی قبل ترش سفت کاری و سفیدکاری و تعمیرات سنگین بود، کف دست هام پینه و پوسته آورد. هفته ی قبل ترش خاکروبی و فرچه کاری داشتیم، ریه هام پر از گرد و خاک و کثافت شد. همه ی این کارها را می توانستم با هزینه ی کمتر به کارگر و بنا و رنگ کار بسپارم و خودم دست هام را توی جیبم کنم و به قولی مدیریت کنم اما من آدم اش نیستم! کارگر هم که بیاورم دلم راضی نمی شود بنده ی خدا زحمت بکشد و من عاطل و باطل بالای سرش بایستم و خودم را به آن راه بزنم! اینطور شد که حالا دست هام هیچ شباهتی به دست های یک ماه پیش ندارند و بیشتر به دست کارگری شبیه اند تا دست نویسندگی. پینه بسته و زخمی و خشن و خسته.

اما راضی ام. راضی ترین فرد جهان. اینکه کاری را از اول تا آخر دست تنها ادامه دهی و به نتیجه برسانی فقط یک شق اش خستگی و کوفتگی و واماندگی است. شق دووم اش همین لذتی است که نصیب آدم می کند. اینکه بعد از چهار هفته می توانی روی اولین پله ی زیرزمین بنشینی و همچنان که چای لاهیجانت را داغ داغ مزمزه می کنی، لبخند بزنی و بگویی " ایواله! چی بود، چی شد!" زندگی همین لذت های کوچک است. همین رضایتمندی بعد از حمله ی مازوخیستی به تن!

* عنوان از: کتاب الفرج بعد الشدة، نوشته قاضی ابوعلی محسن بن علی تنوخی

+ نوشته شده در  نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین بار که رمان "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی را می خواندم تمرکزم را گذاشته بودم روی سوراخِ سوفیا لورن که آنطور شومبول جمعه خان را ترکاند و برای همیشه ناکار کرد... تقریبأ برجسته ترین تصویری بود که از کتاب توی ذهنم مانده بود. بعد از پنج سال دوباره خوانی این وردِ نفس گیر، همه ی تمرکزم رفته روی کاسه ی سه تار و ترکه های توتی که باید آنقدر صیقل بخورند که صدا رویشان بلغزد و از سوراخ های صفحه سه تار بیرون بریزد. جایی توی همین رمان، رضا قاسمی می گوید: حقیقت نه آن رنگ بنفش است و نه آن خاکستری، حقیقت یک چیزی است بین بنفش و خاکستری... حالا بینِ سوراخ سوفیا لورن و سوراخِ سه تارِ رضا قاسمی چه حقیقتی نهفته است که باید پیدایش کنم خدا می داند!؟

+ نوشته شده در  پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

اخیرأ در مطلبی خواندم پژوهشگران (آمریکایی یا ژاپنی؟!) لباسی طراحی کرده اند که با پوشیدن آن می شود شرایط جسمانی یک انسان هفتاد ساله را لمس کرد. در واقع جنس و اهرم هایی که به لباس وصل است حرکات را آنقدر کند و سنگین و درد آور می کند که برابر باشد با ضعف عضلانی و جسمانی یک فرد هفتاد ساله. به این فکر می کردم که هر کدام از ما به واسطه ی گرفت و گیرها و باید و نباید هایی که با خودمان یدک می کشیم انگار یکی از همین لباس ها را تن مان کرده ایم، و الا اینقدر تغییر وضعیت و قدم های تازه برایمان رنج آور و درد آور نبود! اصلأ کاری به ماهیت این گرفت و گیرها ندارم و نمی خواهم بگویم چقدر به خاطر حال و هوا و فازی است که مازوخیست وار به آن تن داده ایم اما چیزی که تقریبأ واضح است این است که با این لباس سنگین کننده و کند کننده هرگز نمی شود قدم های سریع و برق آسا برداشت. نمی شود از روی چاله ها و دست اندازها پرید و از وضعیتی به وضعیت تازه ای رفت. کم نیستند آدم هایی که با کمال نارضایتی از وضعیت زندگی، توان شکستن و تغییر شرایط موجود را ندارند. آدمی که یکی از این لباس ها تن اش کرده ترجیح می دهد به جای پریدن از چاله ها آنها را سر حوصله دور بزنند و همه چیز را به زمان واگذار کند اما مگر چقدر زمان هست!؟ بعید نیست آنقدر در آوردن این لباس طول بکشد که لباسِ واقعیِ کهنسالی رویش بیاید و دیگر هیچ! آنوقت حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم کاری انجام بدهیم...

دارم دنبال زیپ لباس می گردم. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مناسب ترین شیوه برای ساخت تنور توی این اوضاع یک نصفه بشکه است. یک بشکه قیر یا یک لوله فلزی که بشه از طول توی باغچه خاکش کرد و داخلش آتش روشن کرد. بشکه که جاساز شد باید حداقل بیست دقیقه داخلش آتش روشن کرد که بدنه ی داخلیش حسابی دغ بشه. تهران تا دلت بخواد چوب بیکاره ریخته. تنور که داغ شد بعدش باید تغارِ خمیر ترش شده رو چونه کرد و به بدنه ی اون چسبوند که نون تنوری قابل خوردن بشه. کجا؟ توی آپارتمان؟ نه ابدأ ! باید دنبال یک خانه ی حیاط دار باشم. جایی که دودش راحت خارج شده و بشه بعدش مجسمه های گلی ام رو توش بذارم که 48 ساعت تمام حرارت ببینن. تنور به درد کارهای دیگه ای هم می خوره. مثلأ یک شب نشینی با دوستای ادبی یا اهل دل! دریچه ی تنور یک دریچه است به طبیعت. خیلی فکر کردم راجع بهش. هر کجا، هر وقت. لذت توی همین چیزهای کوچیکه. لذت توی برگشتن به طبیعت و حس کردن دوباره ی ذرات خاک و ماسه زیر ناخن های دست هاست. اگر حیاط بزرگ باشه می شه توش  ریحون و شاهی و گشنیر و نعناع هم کاشت. می شه توش یک تخت هم گذاشت. چند هفته که بگذره می شه روی تخت نشست و با یک قالب پنیر تبریز و نون تنوری داغ و سبزی تازه و چای لب سوز کیف دنیا رو کرد. رویا؟ به هیچ وجه! کِی؟ به زودی زود، باور کن! فقط باید دنبال یک خونه ی حیاط دار باشم. هر جا که شد. هرجا که باغچه داشته باشه و بشه به کمترین فاصله با خاک رسید. به زودی پیداش می کنم. مطمئنم. خوابش رو دیدم.

+ نوشته شده در  هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شنبه به دعوت امیررضا بیگدلی گرامی رفته بودم به جلسه ی رونمایی کتاب تازه اش که نشر افکار در آورده. جلسه ی خوبی بود اما متفاوت تر و خشک تر از جلسات مشابهی که گذشته می رفتم. جمعی که حاضر بودند شباهت زیادی به مخاطب های این روزهای جلسات ادبی نداشتند. چهره های جدیدی بودند که با جدیت تمام نقدها و حرف های منتقدان را پی می گرفتند و با چشم های تنگ کرده در جستجوی جوهر نابی بودند که به دنبالش آمده بودند. از همان نسلی که هنوز ادبیات برایشان دست نیافتنی و آرمانی است و نویسنده بودن ارج و قربی دارد. انصافأ جلسه ی خوبی هم بود منتها هر کاری کردم نتوانستم توی جلسه جدی باشم و اگر امتیاز دادنی بود جایزه لوده ترین مخاطب جلسه را با فاصله ی زیادی از رامبد خانلری که مجری بود دریافت می کردم. دلیلش هم جدیت سخنران ها بود. من برای جلسه ی رونمایی و تبریک گفتن و شادباش گفتن رفته بودم اما با سبیل های شاهانه  محمود معتقدی و قامت اتو کشیده رضا عابد روبرو شدم که وقتی اسم فردوسی را می آورد شیشه های کتابفروشی گنجینه کتاب به لرزه می افتاد. هر چند باید دست این منتقدان گرامی که هنوز ادبیات اینقدر برایشان مهم است را باید بوسید اما به نظرم خیلی وقت است که چرخ ادبیات داستانی از جاده خارج شده و توی جاده خاکی افتاده و اینطور آرمانی به آن نگاه کردن بیشتر هجو و هزل شبیه است تا نقد و نظر.

 روزگاری یرژی گروتفسکی بزرگ به این نتیجه رسید که تئاتر به شیوه ی سنتی اش قرن هاست که مُرده و تئاتر دیگر کارش ارتباط برقرار کردن بین تماشاگر و بازیگر نیست و این وظیفه را باید به ژورنالیست ها واگذار کرد. گروتفسکی غول آسا خیلی پیش از همه ی هم نسلان خودش فهمید که رابطه ی مخاطب و بازیگر برای همیشه نابود شده است و هرگز به صراط قبل بر نمی گردد. او با این پیشگویی بنیاد جدیدی گذاشت و تئاتری که دو سه هزار سال به همان شکل تولید شده بود را در هم شکست و آن را از رابطه بازیگر و تماشاگر تبدیل به یک سیر و سلوک شخصی و نیایشواره درونی برای بازیگرانی کرد که همزمان هم اجرا کننده بودند و هم تماشاگر! راهی برای پیدا کردن خود و پیدا کردنِ منی که هزاره های متمادی از منشاء خودش دور شده بود. گروتفسکی نفس به وجود آمدن نیایشواره ها و جستجوی معنویت فردی را دوباره احیا کرد و بعد از آن دوباره تئاتر زاده شد و اگر هنوز هم نیمچه نفسی می کشد از صدقه سر از تغییر رویکردی است که او انجام داد.

ادبیات هم همینطور است. فیس بوک و وایبر و وی چت و روزنامه و همه جور ابزاری هست که مغزِ کتاب های ده جلدی را در یک پاراگراف خلاصه کنند و به خورد مخاطب بدهد. کوروش بزرگ و شریعتی و ارسطو و تولستوی و داستایفسکی و... شب و روز در حال گفتن جملات قصار اند و دیگر وقتی برای کسی نمی گذارند. در این فضای کلمه زده و پر از جعل و سندسازی دیگر مجالی برای ادبیات و مخاطب نیست. ادبیات سال هاست که این بازی نابرابر را واگذار کرده و تلاش برای احیا کردن ارتباط مخاطب و ایجاد فضای روشنفکرانه دهه های 40 و 50 و60 و حتی 70 چیزی نیست جز لگد زدن به مُرده ای که سال هاست نفس نمی کشد. حالا گیرم نویسنده ای با ابزاری غیر از ادبیات چند صباحی به چشم بیاید و به خیال خودش دیده شود اما همه ی این اتفاقات گذرا است و موقتی. ستاره هایی اند که رو به خاموشی می روند. گذشت روزگاری که کتابی می توانست زندگی یک آدم را به چالش بکشد و مسیر زندگی اش را عوض کند.

 اقتضای زمان است و کاریش هم نمی شود کرد. آنقدر اخبار و مطلب خواندنیِ مهم روی سر مخاطب خراب شده که ادبیات اصلأ پیدا نیست که بخواهد خودی هم نشان بدهد. هر تاثیری هم که بگذارد موقتی و گذرا است. مهرجویی بعد از فیلم نارنجی پوش، در جواب خبرنگاری که می پرسد چرا دیگر کار جدی نمی سازی؟ حرف جالبی می زند. می گوید دیگر زمان حرف های جدی گذشته است. در همه ی دنیا هم همنیطور است. راست می گوید. جهان جهانِ حرف های غیر جدی و باری به هر جهتی است. ادبیات اما در این سال ها و دهه ها نتوانسته خودش را بالا بکشد و تبدیل به یک مدیوم کسالت بار و رقت انگیز شده است. به سختی نوشته می شود و به سختی زور می زند که خوانده شود. آن هم در زمانه ای که همه چیز بدون زور زدن در دسترس است. توی این جهان رنگارنگ و پر سرعت و یاغی، دیگر نمی شود به عنوان یک مدیوم سرگرم کننده به کتاب نگاه کرد. فلش فیکشن و شرت شرت استوری و این دست مزخرفات هم بیشتر به جُک شبیه اند.

این اما به این معنی نیست که چون کار کتاب تمام شده کار نویسنده هم تمام شده. نه. حالا دیگر داستان یک اتفاق فردی است. یک تجربه ی شخصی و منحصر به فرد از خلق و بسط جهانی که از عدمِ درون به وجود می آید و در دایره ی فهم نویسنده نقش می بندد. وقت آن رسیده که ادبیات هم مثل تئاتر رویکردش را به خودش عوض کند. باید انتظاری که بر پایه دریافت های قبلی و اجتماعات به وجود آمده را تخریب کرد و رابطه ی جدیدی را جای آن نشاند. رابطه ای که نویسنده را مثل یک زائر و یک کاشف به درون جهان نا مکشوفِ داستان ها و تصاویری که در نهادش پنهان شده است برساند. دنیایی که بازیگران یوجینیو باربا و گروتفسکی و... در سعود از کوهستان ها و عبور از رودخانه ها به کشف آن رسیدند. داستان هم باید به فکر راهی باشد...

* عنوان از نمایشی از رابرت ويلسون

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

توی ابزارهای استارتِ سیستم های قدیمی گزینه ای هست به اسم cleanup که وظیفه اش پاک سازی هارد از فایل های اضافه و معیوب و بلااستفاده است. آن وقت ها که هنوز ویندوز روی 98 و xp بود دسترسی به cleanup راحت تر بود و کار با آن برایم یک تفریح بود. کار cleanup که تمام می شود سیستم سبک می شود و نفسی می کشد. بعد نوبت به Defragment می رسید. دیفراگمنت ابزار مهمتری هم هست. کارش این است که بگردد توی هارد دیسک و اطلاعاتی که نا منظم save شده اند را درست و منظم جا سازی کند و فضاهای خالی و بلا استفاده هارد را آزاد و قابل استفاده کند. با این دو عمل ساده سیستم تا یکی دو ماه سرحال می شود و مثل اسب تازی عمل می کند تا دوباره آنقدر دانلود و حذف کنیم که باز هم احتیاجش به بازسازی بیفتد!

مغز انسان هم دقیقأ همینطور عمل می کند منتها بیشتر اوقات با تلخی و خود درگیری و دیگران آزاری! همانطور که وقتی کامپیوتر در حال بازسازی است دیگر قادر به کاری نیست و برای باز کردن یک پوشه جان آدم را به لب می آورد. این تلخی ها جزء لاینفک زندگی اند، اما از آنجایی که می خواهیم همزمان هم پاکیازی را انجام بدهیم و هم به مراودات روزمره مان برسیم مغز هنگ می کند. بعد می شویم همین آدم های خشک و عصا قورت داده ای که با صد من عسل نمی شود خوردشان! بعد می شویم همین دمدمی مزاج های خود بزرگبینی که امروز می گوییم اَخ اَخ چقدر این بد و بی کلاس و چیپ و مهمل و تهوع آور و پوچ است و فردا می شویم هان آدم های تشنه ای که می گوییم چقدر قشنگ و چقدر لازم چقدر دلچسب و حال جا آور است! 

طبیعی هم هست. کامپیوترش هم هنگ می کند چه برسد به آدمیزاد! برای همین است که کلین آپ و دیفراگمنت را معمولأ می گذارند آخر شب ها که تا صبح  کامپیوتر برای خودش روشن باشد و بی مزاحمت کارش را بکند و وقتی که صبح سراغش می روی سرحال شده و به راحتی وارد هر سایتی می شود و مثل بلدزر کار می کند.

بد نیست وقت هایی که حال مان خراب است، وقت هایی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم و به آشفته بازار توی کله مان سر و سامان بدهیم کمی از دیگران فاصله بگیریم. کمی برای خودمان باشیم و مثل بچه های لوس و نق نقو همه اش دنبال گوشی برای شنیدن ناله های مان نباشیم. بعد ریکاوری که کردیم اگر نیازی به برگشت به اجتماع بود با همان روحیه ی شاداب و با ثبات برگردیم.

وضعیت این روزهای بچه های ادبیاتی تقریبأ همینطور است. همه برج زهر مار، همه تلخ همه نالان و همه افشاگر! همه خواهان احقاق یک شبه ی حقوق پامال شده... بی اینکه به فکر مخاطب ها، به فکر آدم هایی که به احترام ادبیات به ما احترام می گذارند و اطرافیانی که دوستمان دارند و نگران ما هستند باشیم.

با ارتباطات و رفاقت هایی که با دوستانی در شاخه های دیگر هنری دارم، می دانم که حال و روز و تلخی های آنها هم کم از تلخی های اهالی ادبیات ندارد. ساعت ها سر به دیوار کوبیدن و دنبال روزنه بودن(کلین آپ و دیفراگمنت) جزء ضروریات عالم هنر است و هر کس به نوعی با آن درگیر است منتها نفس ادبیات نوشتن است. ادبیاتی ها راحت می توانند حرف بزنند، احساس شان را با کلمه عیان کنند و تلخی ها را از خلوت ذهن به صحن عمومی بیاورند.

مردم آدم های انرژی مثبت را دوست دارند. چه انتظاری هست مردمی که در آرزوی جرعه ای لذت و شادی به هر دری می زنند و از هر دستاویزی برای بیرون ریختن آنچه که تا حالا نریخته اند، به تشییع جنازه ی آدم هایی که تنها یادگارشان تلخی است بیایند؟ مگر تلخی دوران زندگی کم بوده که حالا زیر تابوت وامانده اش هم تحمل تلخی کنند؟

راستی یک سوال: نویسنده ای را به یاد دارید که با لبخندش شناخته شود نه با اخمش و ابروهای در هم رفته اش؟ چند بار لبخند را روی لب هدایت و دولت آبادی و گلشیری و براهنی و... دیده اید؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

ژروم ساواری- در پایان اجرای نمایش رابینسون کروزوئه- سیرک گراند مجیک

مشکل تنهایی را در ظرف چند ساعت نمی توان حل کرد. بله مسئله مرگ است. پنج نفر امشب خواهند مرد. مرگ وقتی درباره اش می اندیشیم یک مسئله است. پس امشب وقتی به خانه تان باز گشتید و در جلوی آینه ایستادید، شما هم می توانید سیرک جادویی خود را داشته باشید. وقتی رو به آئینه می خندید (در اینجا ساواری با لبخندی دندان هایش را آشکار کرد) بخشی از اسکلت خود را می بینید. وقتی شما می خندید، مرگ در همانجا حضور دارد. این داستان رابینسون کروزوئه، داستان تنهایی است.

پ ن: در پایان نمایش ساواری از تماشاگران می خواهد که فریاد بزنند « مرگ» و فریاد تندر آسای «مرگ»  در تالار نمایش بر می خیزد. در این لحظه ساواری به دسته ی نوازنده ها اشاره می کند و در عرض چند ثانیه همه به طرز شگفت آوری به رقص در می آیند و تئاتر او در گریزاندن مرگ عملأ پیروز می شود.

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

درباره دژاوو که چند نفری معنی آن را پرسیده اند:

دژاوو کلمه ای فرانسوی است به معنای "پیش از این دیده شده"  و به حالتی اطلاق می شود که در آن شخص احساس می کند چیزی را که درحال رخ دادن است قبلا هم دیده است.

دژاوو وقتی پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط به جای پردازش شدن در بخشی از مغز که مسئول پردازش زمان حال است به دلایلی خاص در قسمت های مربوط به حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت پردازش شوند. در این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت می شوند برای انسان احساس "خاطره بودن" می دهند و در اینجاست که حالت دژاوو به انسان دست می دهد. در واقع آنچه در زمان "حال" انجام می گیرد به گونه ای حس می شود که انگار در "گذشته" دیده شده است.

زیاد شنیده ایم که: من قبلا این صحنه رو تو خواب دیده بودم!

نمایش دژاوو  هم در باب مفهوم، کمابیش چیزی شبیه حالت دژاوو است و شخصیت اصلی نمایشنامه در تشخیص حال یا گذشته بودن اتفاقاتی که برایش روی می دهد دچار می شود و همین امر موجب اتفاقاتی در ذهن و تغییراتی در کنش و واکنش هایش به اتفاقات پیرامونی می شود.

+ نوشته شده در  هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها ذهنم عجیب دنبال قرینه سازی و شباهت یابی بین اشیاء و آدم ها و مفهوم ها می گردد. نمونه اش هم دو تصویری که جدیدأ ذهنم روی شان قفل کرده. تصویر سمت راست تصویری است از سمندر قمصری یا سمندر لرستانی که فقط مختص ناحیه لرستان است و دنبال روزهای انقراض اش می گردد. تصویر سمت چپ هم تصویری از سربند زنان لرستان به اسم گُلونی است که آن هم نفس های آخرش را می کشد. هر دو ترکیبی از رنگ سفید و سیاه و قرمز یا نارنجی! هر دو غریب و هردو جدا افتاده...!

برای اطلاعات بیشتر در مورد این دو غریبِ آشنا لینک های زیر بد نیست:

سمندر لرستانی

گُلونی (سربند زنان لرستان)

+ نوشته شده در  هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

جلال آل احمد در مقدمه ی کتاب یک چاه و دو چاله اشاره ای دارد به شعر (برفِ) نیما در مجموعه ی ماخاولا (من دلم سخت گرفته است از این...) سالهاست به شباهت عجیب و غیر قابل انکارِ این شعر با نمایشنامه ی (سوء تفاهم) کامو فکر می کنم. قسمت جالب ماجرا این است که هم (سوء تفاهم) را جلال ترجمه کرده و هم این قسمت بحث برانگیز شعر (برف) را جلال برجسته کرده است و گویا ناخودآگاه به چیزی اشاره کرده که خودش هم ریشه اش را نمی دانسته! برای روشن شدن موضوع خلاصه ای از نمایشنامه کامو و شعر نیما را کنار هم می آورم:

طرح سوء تفاهم کامو:
مردی(ژان) بعد از بیست دوری و مهاجرت به خانه بر می‌گردد تا خواهر و مادرش را پیدا کند. کار مادر و خواهر قتل و دزدیدن وسایل مسافرانی است که برای استراحت به مهمانخانه‌شان می آیند. ژان آنها را پیدا می کند اما از آنجا که خواهر و مادرش سالهاست ژان را ندیده اند، او را نمی‌شناسند و ژان برای غافلگیر کردنشان، بدون آنکه هویت خود را آشکار کند خودش را مسافر جا می‌زند و مادر و خواهرش که فکر می کنند مرد مسافری است مثل بقیه مسافرها، بدون اینکه او را بشناسند در خواب می‌کشندش و وسایل اش را غارت می کنند.

برشی از برف نیما:
من دلم سخت گرفته ست ازین
میهمانخانه ی مهمانکش روزش تاریک
که به جان هم نشنشناخته انداخته است
چند تن خواب آبود، چند تن ناهموار، چند تن نا هشیار

نکته مهم1: مکان نمایشنامه سوء تفاهم در کشوری سردسیری است که شش ماه از سال تاریکی است و روزهایش هم کوتاه است. و در شعر نیما می خوانیم( مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک)

نکته مهم2: اگر ذهنم یاری کند خواهر و مادر ژان او را با دارو خواب می کنند و در برف می خوانیم: چند تن نا هوشیار
نکته ی انحرافی: شباهت اسم مردِ سوء تفاهم (ژان) و کوه (وازنا) در شعر برفِ نیما!

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

در یکی از همین شب گردی های اصفهان،گذر علی خدایی به پل خواجو می افتد. راه زیادی پیاده آمده و خسته است. هوا به سردی می زند. روی یک سکو می نشیند که نفسی تازه کند. به بستر خالی از آب زاینده رود خیره شده و به داستان نیمه کاره ای که در سر دارد می اندیشد. در خلوتِ شب، صدای کم جانِ عهدیه که از موبایل یک رهگذرِ تنها پخش می شود به گوش می رسد. رهگذر آرام آرام نزدیک می شود و چند کنگره آنطرف تر از خدایی می نشیند و به بخار نفس اش نگاه می کند. سکوت و خمودگیِ مرد برای خدایی عجیب است. سعی می کند به مردِ مغموم نزدیک شود و سر صحبتی با او باز کند. مرد خسته و نا امید و پریشان حال است. نه ایده ای، نه آینده ای، نه شوری نه شهوتی و نه حتی رنجشی در جان... انگار که صد سال است مرده باشد! مرد می گوید خسته و درمانده است. می گوید چند روز پیش دست به جنایت بزرگی زده و چهره دخترهای زیادی را از قیافه انداخته است. علی خدایی مردِ خسته را به جا می آورد. مردد می شود که دور شود یا بماند؟! می ماند! می ماند و دستی به شانه ی مرد می گذارد و بعد از چند دقیقه سکوت، قسمتی از داستان نیمه تمامی را که در ذهن دارد برایش می خواند. صدای عهدیه عوض می شود و جایش را یکی از آهنگ های قدیمی ویگن و دلکش می گیرد(رفته راه خطا تویی...) داستان نیمه کاره ی خدایی به آنجایی می رسد که شخصیت اصلی سر تپانچه را توی دهانش می گذارد و ماشه را می چکاند. مرد که تمام مدت حتی پلک هم نزده است، گویی که مسخ شده باشد، بلند می شود. عقب عقب از لبه ی پل فاصله می گیرد و خلاف جهتی که آمده شروع به دویدن می کند. موبایل مرد که روی سکو جا مانده است، همچنان می خواند (سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز...) علی خدایی در حالی که به انتهای داستان نا تمام اش فکر می کند، از روی سکو بلند می شود و از راهی که آمده است بر می گردد. دو صداییِ ویگن و دلکش لابلای کنگره ها پخش می شود. صدای موسیقی و گام های آرام خدایی و تک عابرهایی که به آرامی از کنارش رد می شوند در سایه روشن کنگره های پل محو می شود.

+ نوشته شده در  هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف کوتاه و دیوارهای آبی رنگ خانه نگاه می کردم که خواب فرود بیاید، اما یکباه شیطانک کوچکی که دقیقأ وقتِ خوابیدن سر و کله اش می شود، به حرکت در آمد و گیر داد به دیوارهای خانه ی کوچک ام و شروع کرد به تجزیه و تحلیل دیوارها و گم شدن بخشی از خانه! شیطانک راست می گفت. یک قسمت از خانه کم بود و دو سال تمام بی تفاوت از کنارش گذشته بودم! بی آنکه لحظه ای فکر کنم این دیواری که بین انباری تا ورودی کشیده شده به چه منظوری اینجاست و سه کنج بیرون آمده ای که از در ورودی تا انباری وسط حال ادامه پیدا کرده بود دقیقأ به دور چه چیزی کشیده شده؟! فرض کنید یکی از ارکان کعبه ناگهان سر از وسط حال پذیرایی شما در بیاورد! نه دری و نه روزنه ای و نه راه نفوذی! پنج شیش سال پیش بود. نیمه شبی از شب های پاییز!
هر چه حساب کتاب می کردم منطقی برای وجود این کنج بیرون آمده ای که( 2 متر در 3 متر ) از حجم خانه را کم کرده بود وجود نداشت. شیطانک کار خودش را کرده بود و تیرش به هدف نشسته بود! مثل فنر از جا پریدم و افتادم به جان دیوار! به شیوه ی رمان های کارآگاهی نسل اولی، شروع کردم به چرخیدم دور رکنِ یمانی و به ضربه زدن به دیوار کعبه! دیوار پوک بود و مثل هندوانه صدا می داد. هر چه هم به قسمت داخلی دیوار که دیوارِ داخلی انبار به حساب می آمد، نزدیک می شدم، دیوار پوک تر و ضربه ها بم تر وکشیده تر می شدند. دقیقأ مرکز دیوار انباری جایی بود که فرضیه ی وجود یک دیوار کاذب را تقویت می کرد. حامد نبود و تنها بودم. قلبم مثل گنجشکِ سلاخ دیده می تپید!
رفتم سراغ جعبه ابزار و به امید حل یک معما با اسکنه و چکش افتادم به جان دیوار. صاحب خانه طبقه ی بالا بود و باید کار سوراخ کردن دیوار را در کمال سکوت انجام می دادم. دیوار از گچ پیش ساخته بود و با کمترین چرخش به اسکنه وا می رفت! به مرور سوراخ عمق گرفت و به جایی رسید که با یک ضربه ی نچندان محکم چکش و تقه ای ناچیز گچ کاملأ وا رفت و اسکنه تا انتها توی سوراخ فرو رفت. ترسی مرموز از حفره ای که به رویم باز شده بود به جانم رخنه کرد! شیطانک امان نمی داد و حدس و گمانها بود که در مورد ماهیت دیوار و راز و رمز پشت اش سرم می ریخت! شاید دیواری که صاحب خانه به دور جنازه ی مستاجر قبلی کشیده بود؟! یا گنجی که میرشکار(صاحبخانه) پشت این دیوار پنهان اش کرده بود. یک طرف بیم و طرف دیگر امید.
توک توک حفره را به اندازه ی قطر یک تخم مرغ باز کردم. نصفه شب بود و هر آن ممکن بود چنگکی، دستی و یا اسکلتی از سوراخ بیرون بیاید و چشم خانه ام را خالی کند. با هزار ترس و لرز چراغ قوه ی موبایل را روشن کردم و چشمم را گذاشتم به سوراخ دیوار! پشت دیوار کاذب راه پله ای بود که انتهایش به سقف ختم می شد! بیشتر گیج شده بودم! راه پله اما کمکی نکرده بودند به رفع ابهام و باید تا صبح صبر می کردم و راز دیوار و راه پله را از صاحب خانه می پرسیدم. برگه ای روی سوراخ چسباندم و خورده گچ ها را جارو کردم و بعد از یک ساعت کنکاش بی حاصل دوباره روی تشک دراز کشیدم.
تا صبح صدای اموات و جن و پری ها بود که از سوراخ می آمد و صدای مدد خواهی جنازه ای که پشت دیوار التماس می کرد که پلیس خبر کنم و میرشکارِ قاتل را تحویل قانون بدهم! جنازه ی مردی پنجاه شصت ساله که شریک میرشکار بود و به طمع مال و اموالش او را کشته بود و پشت دیوار چال کرده بود. صبح با ضرب چاقویی که میرشکار تا دسته توی سینه ام فرو کرد از خواب پریدم. طبق همیشه میرشکار سر ساعت 7 صبح تویوتای قراضه اش را روشن کرده بود و سلاه سلانه شیشه اش را پاک می کرد و آب و روغن اش را چک می کرد. فی الفور لباس پوشیدم و از پیلوت بیرون زدم و خودم را به قاتل رساندم.
بعد از سلام و احوال پرسی و چند سوال جوال و جواب انحرافی رفتم سراغ جنازه ی پشت دیوار و پرسیدم راستی آقای میرشکار این دیوار دم وروی پشت اش چیه!؟ منتظر بودم با چشم های از حدقه بیرون آمده نگاهم کند و حالی ام کند یک من ماست چقدر کره دارد اما آقای قاتلِ آرام حتی سرش را بالا نکرد که ترس را توی صورتم ببیند و در کمال خونسردی گفت قبل از اینکه پارکینک ساختمان را تبدیل به پیلوت کنیم آنجا یک راه پله و دستشویی بوده و و بعد که تصمیم گرفته اند پیلوت را بسازند دور راه پله و دستشویی را دیوار کشیده اند و از بالا هم آن را بسته اند و درش را توی حیاط باز کرده اندکه یک واحد مستقل شود!
ناباورانه گفتم دستشویی؟ راه پله؟ من اما دنبال جنازه بودم! گفت آره! مشکلش چیه؟ فکر کرده بود از بودن دیوار توی پیلوت ناراحت ام و احیانأمی خواهم از آنجا بروم! گفتم خب چه اشکالی داشت اگر درش را توی راهرو باز می کردند؟! لااقل از آن همان دستشویی استفاده می شد و این همه فضا پرت نمی رفت؟! گفت ساکنین ساختمان همه خانواده اند و چون اغلب مستاجرهای اینجا دانشجو اند و رفت و آمد نناجور دارند تصمیم گرفتیم که رفت و آمد دانشجوها را از خانواده ها تجدا کنیم! گفت اینطور خود شما هم راحتند هرکاری دلتان خواست انجام بدهید! آخر سر هم برای دلجویی از دانشجوی بدکاره ای که رفت و آمدهای ناجوری هم داشت پیشنهاد داد که اما اگر نیاز به فضای بیشتری برای انباری دارید می توانید دیوار داخلی انباری را بردارید و از فضای آن استفاده کنید!
نا مطمئن برگشتم خانه و دوباره به سوارخ نور تاباندم. انتهای راه پله ی سنگی توی سقف گم شده بود و هنوز اثر آخرین جاپای گچی ای که از آن عبور کرده بود رویش نقش بسته بود. دو روز بعد من و حامد به جان دیوار افتادیم و با اره ی چوب بری، دیوار کاذب را مثل پنیر بریدیم و با فرغون آقای میرشکار بریدم و ریختیم توی نخاله های اتوبان در حال ساختِ صیاد!
پشت دیوار راه پله ای بود که روزگاری پارکینگ را به طبقات بالا می رساند! ترس از راه پله حالا تبدیل شده بود به اشتیاق کشف دستشوییِ پشت راه پله اما آن یکی را بیخیال شدیم چون کل نمای حال و در ورودی به هم می ریخت و با پول دانشجویی هم قابل درست کردن نبود. دیوار را که برداشتیم صدای ورود و خروج همسایه های طبقات بالا هم همراهش آمد و باورمان شد که جز ما آدم های دیگری هم توی این ساختمان نفس می کشند و هر غلطی هم نمی توانیم بکنیم...!

+ نوشته شده در  ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

شنبه شب مسافرتی یک روزه پیش آمد و بعد از مدت ها مجبور شدم تن به نکبت اتوبوس و جاده بسپارم. ساعت ده شب راه افتادم و تقریبأ تمام طول راه تا پلیس راه توره(40 کیلومتری شهر اراک) خواب بودم که یکباره با صدای داد و بیداد چند مرد تنومد که وارد اتوبوس شده بودند از خواب پریدم! مرد میانسالی که ریش حنایی و کابشن احمدی نژادی داشت یک دفترچه ی خدمات درمانی دستش گرفته بود و اسم صاحبش را صدا می زد. پیرزنی وسط اتوبوس با تعجب دستش را بلند کرد. پیرزن صاحب دفترچه و متعجب بود که دفترچه اش دست مرد چکار می کند! همان لحظه با اشاره مرد ریش حنایی دو مامور آگاهی بالا آمدند و راننده و کمک راننده و کمک شوفر را دستبند زدند و بردند سوار ماشین پلیس کردند. هاج و واج به مامورها نگاه می کردیم. جوان تنومند و مودبی که همراه ریش حنایی بود از همه عذر خواهی کرد و گفت توی اتوبوس شما هفت کیلو هروئین کشف شده و همه ی ما باید برای ادای شهادت و احیانأ بازجویی برویم اداره مواد مخدر اراک! ساعت 4 صبح بود. همه نگران و مضطرب بودند و من توی دلم خوشحال که بلاخره اتفاق هیجان انگیزی افتاد! نیم ساعت بعد راه رفته را برگشتیم و رسیدیم به شهر اراک و بعد از کلی پیچ و خم و عبور از خیابان های تنگ و تاریک، اتوبوس پشت حصارِ مخوفِ اداره کل مواد مخدر شهر اراک متوقف شد. ما را از اتوبوس پیاده کردند و به اتاقکی بدون روزن بردند که فقط یک سرباز خواب آلوده تویش پاس می داد. انتظار و انتظار و انتظار. دو ساعت و نیم تمام فقط نشستیم و به اه و ناله های دانشجوهایی که به موقع سر کلاس نمی رسیدند و حدس و گمان های آنهایی که طول راه بیدار بودند گوش دادیم! نزدیک ساعت 6 همان مامور ریش حنایی وارد اتاق شد. همه چیز روشن بود و نه بازجویی در کار بود نه شهادتی. ریش حنایی گفت صاحب اصلی مواد مخدر (جوان شلوار گرمکن پوشی که بعد از میدان بهمن سوار شده بود و دم ترمینال اراک پیاده شده بود) یک قاچاقچی حرفه ای مواد بوده که مامورها زیر نظر اش داشته اند و وقتی پیاده شده با راننده ای که سوارش کرده بود دستگیرش کرده بودند اما بر خلاف انتظار چیزی همراهش نبوده و از آنجایی که مامورها مطمئن بودند که از تهران با مواد سوار شده است، چمدانش را با دقت زیر و رو کرده اند و دفترچه بیمه ی پیرزن را پیدا می کنند و قبل از اینکه کار از دست برود، به سرعت خودشان را به پلیس راه توره می رسانند و همه ی اتوبوس های ورودی را می گردند تا که به پیرزن برسند. صاحب مواد همان جوانکی 22-23 ساله ی گرمکن پوشی بود که موقع سوار شدن لحظه ای نگاهمان گره خورده بود و خیلی عادی تر از خیلی از مسافرها بود. گویا جوانک وقتی متوجه مشکوک بودن اوضاع می شود با کمک راننده دست به یکی می کند و چمدان پر از هروئین را می گذارد و با چمدان پیرزن بیرون می رود و وقتی بازداشت می شود بجز چادر نماز و سجاده ی مادرش و سوهان و پشمکِ های سوغاتی چیزی همراهش نداشته است اما دفترچه تامین اجتماعی کار را خراب می کند. مرد ریش حنایی راننده اصلی را که ظاهرأ بیخبر بود آزاد کرد که ما را به مقصد برساند برگردد. ساعت 6:30 از در اداره مواد مخدر اراک بیرون زدیم و سوار بر اتوبوسِ خالی از مواد و راننده ای که آدم قبل نبود راه افتادیم و با سه ساعت و نیم تاخیر به مقصد رسیدم. دیر شده بود و یکراست رفتم به مراسمی که به خاطرش چهارصد و بیست کیلومتر راه آمده بودم. تمام طول مسیر و تمام لحظاتی که توی مراسم بودم به جوانک مرموزی فکر می کردم که با همان چمدان مواد و ظاهر آرام و با اعتماد به نفس اش فاصله اش تا طناب دار تقریبأ صفر مطلق شده بود!

+ نوشته شده در  چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

پدرم گفته بود الا و بلا باید اسمش(سیاوش) باشد. مادرم نظری نداشت اما خواهرهایم گفته بودند (سیاوش) اصلأ چه ربطی به اسم برادر بزرگترم (هدایت) دارد؟! و پایشان را توی یک کفش کرده بودند که وقتی آن یکی (هدایت) است این یکی هم باید(آیت) باشد! پدرم اما خودرای بازی در آورده بود و درست زیر موشک باران رفته بود ثبت احوال و سجلدم را به اسم(سیاوش) گرفته بود! از اتفاقات بعدش خبر ندارم اما همین که چشم باز کردم (آیت) بودم و (آیت) صدایم می کردند. عقل که باز کردم متوجه پدیده ی (سیاوش) شدم و هروقت (سیاوش) صدایم می کردند تصویر یک (آیت) با صورت سیاه شده توی ذهنم می آمد و کارم به گریه و دعوا و هوچی بازی می کشید که من(آیت) ام (سیاوش) دیگر کدام خر است! تا سال آخر جنگ من (آیت)ی بودم که گاهی صورتم را سیاه می کردند! سال آخر جنگ اما پدرم مقابل گریه های من و اصرار خواهرهایم ناچار به تسلیم شد و گفت (سیاوش) نمی خواهد باشد خب نباشد! اما(آیت) هم نمی گذارم چون خواهرهایم را مقصر می دانست که ذهن من را خراب کرده اند و (آیت) را توی سرم انداخته اند. رفت ثبت احوال و صورت سیاه را از چاله به چاه انداخت و سجلد جدید را به نام (حاتم) گرفت! با این توجیه که (حاتم) هم قشنگ تر است و هم به(هدایت) می خورد!!! از جار و جنجال های بعدش بگذریم اما همین کافی که همان کلاس اول وقتی معلم زیبا رویم خانم (روشن) به اشتباه تیکِ جلوی اسمم را ندید و به جای (آیت) (حاتم) صدایم کرد، از مدرسه(سعادت) فرار کردم و تا غروب توی کوچه ی پشت مدرسه نشستم و گریه کردم. اینبار اما مادر سکوت اش را شکست و میدان دار شد و بی توجه به خودرای بازی پدر دست(حاتم) را گرفت و بُرد ثبت احوال که (آیت) اش کند. من گریه می کردم، مادر التماس و مامور ثبت احوال قسم و فرآن که قانون بیشتر از یکبار اجازه تغییر نام نمی دهد. ماجرا بیخ پیدا کرده بود و آنقدر کشدار و اعصاب خورد کن شد که بلاخره پدرم از خر شیطان پیاده شد و بعد از اینکه یکبار صورتم را سیاه کرده بود و دفعه ی بعد (حاتم) ام کرده بود، پای کار آمد و با اسکناس هایی که توی مشت مامور تپاند، قانون را دور زد و برگه تغییر اسم قبلی را از پرونده ام پاک کرد و بعد از 11 سال مجاهدت شبانه روزی سال 72 هم در فرم و هم در محتوا (آیت)ی شدم که (آیت) بودم ولی(آیت) نبودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

کم بودن اسم (آیت) گاه دردسرهایی برایم داشته است. نمونه اش اتفاقی که توی جشنواره داستان (بانه) که از قضا جزء برگزیده های آن سال اش هم بودم برایم افتاد. نوجوان بودم با زوق و شوق سیصد چهارصد کیلومتر طی کرده بودم که برسم به شهر زیبای بانه. همان لحظه ی ورودم، خانمی که لباس کردی پوشیده بود و مسئول پذیرش مهمانهای بخش فارسی بود، همانطور که سرش پایین بود و مشغول آماده کردن ژتون های غذا و پذیرش هتل بود، پرسید: اسمتون چیه؟ گفتم: آیت دولتشاه. سرش را با تردید بالا آورد و شمرده گفت: (آ..ی..تِ) دولتشاه؟ گفتم: بله! بلافاصله بلند شد و اسمم را بلند بلند برای بقیه خواند! یکدفعه خود دختر و دو سه نفر از آدم های توی پذیرش کف و هورا کشیدند و رو به آنهایی که ساکت بودند داد زدند: (هورا ما بُردم...) مثل اسبی که به نعل بندش نگاه می کند و پرسیدم: شما چی بُردید؟ با هیجان گفت شرط را بُردیم! گفت وقتی اسمت را بین مهمانها دیدیم شک داشتیم که (آیت) اسم زن است یا مرد! آنهایی که هورا کشیده بودند حدس زده بودند (آیت) پسر است و آنهایی که ساکت بودند مطمئن بودند (آیت) من دختر ام! و این جدی ترین برخوردم با میزان مهجوریتِ (آیت) در دنیا بود! جالب تر اینکه بعد از اختتامیه همان خانمِ برنده با لبخند جلو آمد و لوح تقدیر دیگری تحویلم داد و گفت چون از قبل لوح نقدیرها را آماده کرده اند، برای اینکه اشتباهی پیش نیاید دو لوح تقدیر برایم صادر کرده اند. یکی به اسم (خانمِ آیت دولتشاه) یکی هم (آقای آیت دولتشاه) هر دو هم با مهر و امضاء! لوح را گرفتم و سرخوش از این اشتباه به خانه برگشتم. بعد از آن همه سال تقریبأ تنها لوح تقدیری است که هنوز نگه اش داشته ام و گاهی با نگاه کردن به آن لبخندی روی لب ام می نشیند.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

چون (آیت) با (الف A) شروع می شود، به ناچار توی گوشیِ خیلی از دوستانم شماره ام جزء اولین های لیست قرار می گیرد و بسیار پیش می آید که اشتباهی دست شان بخورد و ناخواسته شماره من را بگیرند. از تفریحات رذیلانه و بدجنسانه ی هر از گاهی من این است که گاهی قطع تماس را کمی کش بدهم و چند دقیقه ای به صداهای محیطی و آدم هایی که روح شان هم از حضور پنهان من باخبر نیست گوش کنم. به واسطه همین اشتباهات بامزه گاهی توفیق دست می دهد که در همنواییِ پنهانی ترین لحظات زندگی دوستانم حضور پیدا کنم و از روی کلمات متقاطع و نفس نفس های بریده، تصویر شیدایی شان را تجسم کنم. احتمالأ برای کسانی که اسم شان با (الف) شروع می شود این اتفاق آشنایی است. اما بدترین اشتباه آنجاست که گاه و بیگاه دوستی شماره ات را بگیرد که سال هاست تنها زندگی می کند و آنقدر حرکات و سکنات و گفتار اش کند و سر حوصله است که اسمش را ( عبدالعلی تارکفسکی پور!) گذاشته ای. این جور وقت ها ده ساعت هم گوش تیز کنی فقط سکوت و سکوت و سکوت درو می کنی و گاهی صدای نفس زدنی یا گام برداشتنی دور یا نزدیک. بعدش مجبور می شوی زنگ بزنی از تنهایی بیرون اش بیاوری.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

غلط املایی و سال های اخیر غلط تایپی جزئی از روزمره و پیامد بی دقتی های ذاتی من است. هرگز هم برای کسی که املاء بی غلطی می نویسد امتیاز ویژه ای قائل نبوده و نیستم، اما خب املاء بی غلط گاهی مهم می شود و کاریش هم نمی شود کرد. به هر حال بعضی وقت ها از آدم انتظاراتی می رود و جدیدأ خودم را مقید کرده ام که کمتر غلط کنم! 

از بامزه ترین اشتباهات تایپی زندگی ام اشتباهاتی است که حینِ نوشتن کلمه (است) و (این) مرتکب می شوم. دلیلش هم چسبیدن حرف (ن) به (ت) و حرف (س) به (ی) در صفحه کلید فارسی است که گاه (است) و گاهی (این) را به (ایت) تبدیل می کند و ناگهان سر و کله خودم در یک جمله ی کاملأ بی ربطِ پیدا می شود. فرض کن می نویسی (بیچاره است) و می خوانی (بیچاره ایت!) یا (این تو خونه چه غلطی می کنه؟!) و می خوانی (ایت تو خونه چه غلطی می کنه!؟) و با همین جابجایی، گاه جای فاعل می نشینم و گاه مفعول و کل معنی جمله را به چالش می کشم.!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از چندماه زور آزمایی نفس گیر و شبانه روزی بلاخره رمان (فونوگرافِ علی اکبرخان) تموم شد! از همین حالا دلم برای شخصیت هایی که چندماه تمام با خیال شان به خواب رفتم و با شوق دیدار مجددشان بیدار شدم تنگ شده است. امیدوارم چندماه دیگر که می روم سراغ شان رو سفید ام کنند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

از حیث دوری از جنجال جمعیت به من خیلی خوش می گذرد. خوشم که هر چه می نویسم در این قریه ی دوردست و گمنام بماند و ملت خرفت آن را نبینند. این خطوط که در زیر انگشت های یخ کرده ام می افتد، مجموعه ای است که چشم خودم به آن نگاه می کند و بعد از آن چشم های دقیق تو. در این صورت مجموعه ی خیلی مقدسی ست!

از کجای قلبم درباره ی تو اضهار کنم. تمام این ها پرحرفی ست. ارژنگی عزیزم! چون یک بز از رمه دور شده در خلال این درخت های وحشی گم خواهم شد. دیگر نمی خواهم چیزی بنویسم، باید ببخشی!

نامه 3- یوش-14 شهریور 1305

+ نوشته شده در  بیستم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

سال ها پیش به توصیه چند نفر از معتمدین، پدرم و عموی ناتنی ام یک باب مغازه در بازار روز خریدند که به قولی چشم بازار بود و عموی ناتنی ام که سال ها رویای یک کار مستقل را در سر می پروراند چند روز بعد از قرارداد مغازه را راه انداخت. نه پدر نه برادر و نه من که بچه بودم هیچ سررشته و علاقه ای به کار و کاسبی نداشتیم اما عمو و پسر عموها به بهشت موعود رسیده بودند و شب و روز بی وقفه کار می کردند. تنها حسن و لذت داشتن مغازه در بازار روز برای من این بود که غروب ها بعد از تعطیلی مدرسه با همکلاسی ها از جلوی مغازه رد شویم و با افتخار بهشان بگویم این مغازه که می بینید مغازه ی ماست و برای عمو، پسر عمو یا آشنایی که جلوی مغازه بساط کرده بود با غرور سری تکان دهم و رد شوم. روزهای خوش مغازه داشتن اما به سرعت طی شد و شراکت پدر و عمو کم کم به مشکل خورد. عمو که مغازه را می گرداند به مرور حق بیشتری برای خودش قائل شد و عایدی ماهانه ی پدر به واسطه همین احساس حقِ عمو، کمتر از چیزی شد که باید می بود. پدر می دانست اما چیزی بروز نمی داد. مدت ها سر بی انصافی عمو توی خانه ما جر و بحث بود. همه ی خانواده یک طرف بودیم و پدر یک طرف. ما جقله بودیم و تاب این را نداشتیم که حق پدرمان اینطور توسط عمو ضایع شود. پدر اما لبخند می زد و می گفت هیچ کس نمی تواند به همین راحتی حق کس دیگری را بخورد. و نخورد... یادم می آید دوره ای این جرو بحث ها اینقدر بالا گرفته بود که پدرم که همیشه با دل بزرگش می بخشید و دم نمی زد، چند بار تا پای فروختن سهمش پیش رفت اما هر بار در آخرین لحظه پشیمان می شد. عمو توان خریدن سهم پدر را نداشت و مجبور بود به کسی دیگر واگذارش کند. پدر می گفت فروختن مغازه یعنی کدورت و جدایی ابدی دو برادر و با این اختلافاتی که این چند سال پیش آمده اگر الان سهمم را واگذار کنم باید قید برادری را هم بزنم. پدر به شراکت ادامه می داد و منتظر بود که روزش فرا برسد. روزی که اختلافات به حداقل برسد و دو برادر دوستانه از هم جدا شوند. و آن روز چند سال بعد فرا رسید. اینبار عمو بود که بعد از مستقل شدن پسرهایش از کار و کاسبی خسته شده بود. پیکر ستبر آن سال های عمو توی این سال ها سست و لَش شده بود و پاهایش ورم کرده بود. دکتر گفته بود هم واریس گرفته هم برونشیت ریه و باید هر چه زودتر قید کار در محیط خیس کاری (پروتئینه) را بزند. و زد. عمو ترسیده بود و می خواست هر چه زودتر خانه نشین شود و مدتی استراحت کند. پدر خوشحال نبود. چند روز بعد بقیه عموها خانه ما جمع شدند که با خیر و خوشی سهم عموی ناتنی کوچک را به پدر واگذار کنند. عمو گریه کرد و از پدر حلالیت طلبید. گفت دوست دارد پدرم سهمش را بخرد و فیمتش را هم به انصاف خودش واگذار می کند... پدر بخشید اما با همه ی اصرار های اطرافیان و ما نخرید. گفت این کاره نیست و همین مقدار سهمی هم که دارد از سرش زیاد است و می خواهد از شرش خلاص شود. مهمان ها که رفتند پدر گفت ازرش شهم من توی این سال ها صد برابر شده است و همین برای من کافی است. اگر آن سهم را می خریدم باید قید این برادری را می زدم چون چشم عموی بیمار که می رفت خانه نشین شود تا ابد دنبال مغازه بود. همان شب یکی دیگر از عموها از خدا خواسته سهم عمو را خرید و چند روز بعد سهم عمو رسمأ به اسم عمو شد و حالا چند سالی است که مغازه خشکبار را می گرداند و پدر به همان اندک عایدی همیشگی اش راضی است!

این همه روده درازی کردم که برسم به بحث متوقف شدن جایزه گلشیری و کسانی که دلشان از این اتفاق ناخوشایند غنج رفت که یک جایزه ی کم لطف، یک رقیب و یک جریان که بی اعتنا به خواست اهالی ادبیات کار خودش را می کرد و گاه با معیارهای ما هم نمی خواند بلاخره از دور خارج شد. رابطه ی اهالی ادبیات با جوایز ادبی مثل رابطه برادر ناتنی است که نه می تواند آنچنان عمیق باشد و نه می شود نادیده اش گرفت و شراکتی که این بین وجود دارد ادبیات است. شاید دوره ای و یا همیشه عایدی ما از این برادر ناتنی آن چیزی نبوده که انتظارش را داشته ایم اما این رابطه ی گاه دوستانه و گاه خصمانه هنوز اسمش رابطه است و صرفأ تا زمانی وجود دارد که جایزه هنوز وجود داشت. وقتی که یکی از برادرهای ناتنی از دور خارج شود، این رابطه هم برای همیشه از دست رفته است و دیگر نه رابطه ای می ماند و نه شراکتی و نه چیزی که بخواهیم هر سال سرش جر و بحث و جنجال راه بیندازیم و گناه کرده و نکرده را گردنش بیندازیم. جایزه گلشیری کم یا زیاد تا اینجا سهم خودش را در این شراکت پرداخت کرده است و فکر می کنم این عایدی هرچقدر هم کم و ناچیز باشد اما هر چه هست از هیچی بهتر است و امیدوارم این رابطه به همینجا ختم نشود.

+ نوشته شده در  سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کشف المحجوبِ هجویری- بابُ الصّحبة فی السّفر و آدابه

و من از شیخ ابومسلم فارِس بن غالب الفارسی شنیدم رضی اللّه عنه که: روزی من به نزدیک شیخ ابوسعید بن ابی الخیر درآمدم رضی اللّه عنه به قصد زیارت.وی را یافتم بر تختی، اندر چهار بالشی خفته و پای‌ها بر یک‌دیگر نهاده و دقی مصری پوشیده؛ و من جامه‌ای داشتم از وَسَخ چون دوال شده تنی از رنج گداخته و گونه‌ای از مجاهدت زرد شده. از دیدن وی بر آن حالت، انکاری در دل من آمد. گفتم: «این درویش و من درویش! من در چندین مجاهدت و وی اندر چندین راحت!» وی اندر حال بر باطن و اندیشهٔ من مشرف شد و نخوت من بدید. مرا گفت: «یا بامسلم، در کدام دیوان یافتی که خویشتن بین خدای بین باشد؟ ای درویش، چون ما همه حق را دیدیم، گفت: جز بر تختت ننشانیم و چون تو همه خود را دیدی، گفت: جز اندر تحتت ندارم از آنِ ما مشاهدت آمد و از آنِ تو مجاهدت.» و این هر دو دو مقام است از مقامات راه. و حق تعالی از این منزله و درویش از مقامات فانی و از احوال رسته. شیخ بومسلم گفت: هوش از من بشد و عالم بر من سیاه گشت. چون به خود بازآمدم توبه کردم و وی توبهٔ من بپذیرفت. آنگاه گفتم: «ایّها الشّیخ مرا دستوری ده تا بروم؛ که روزگار من رؤیت تو را تحمل نمی‌تواند کرد.» گفت: «صَدَقْتَ، یا بامسلمٍ.» آنگاه بر وجه مثل این بیت بگفت:

 آن‌چه گوشم نتوانست شنیدن به خبر

 همه چشمم به عیان یکسره دید آن به بصر

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست دیگر توی رمان های فارسی هیچ درخت کُناری نمی روید، هیچ دمپایی ای لخ لخ نمی کند و هیچ ممدویی، شولویی، زوزویی، شلنگ تخته نمی اندازد و توی گرمای خرماپزان جنوب دست توی یخدان نمی کند که کوکاکولای تگری دست مشتری ها بددهد. محمدرضا صفدری از تبار همان نویسنده هاست که درخت لیل و انجیر معابد و دمپایی ابریِ انگشتی را خوب می شناسد! سنگ و پاشوره و بادبزن را می فهمد. قهوه خانه ها و میدانچه ها هنوز توی سنگ و سایه محمدرضا صفدری مشتری دارند و دیوارهای کاه گلی هنوز بوی خاک نم خورده می دهند. تابستان گرم بهترین وقت است برای خواندنِ نویسنده ای که دریا را دیده است... رمان «سنگ و سایه» محمدرضا صفدری، نشر ققنوس 1392

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموع رمان های منتشر شده سال 92 حدود 18/5 درصد از مجموعه داستان های منتشر شده سال 92 بیشتر است. سال 89 تقریبأ تعداد کتاب ها برابر بود اما در سال های اخیر تعداد رمان ها رفته رفته بر مجموعه داستان پیشی گرفت. به نظرم یکی از مهمترین عواملی که گرایش به انتشار مجموعه داستان در سال های اخیر کمتر شده است، تعطیل شدن مجله های تخصصی و از بین رفتن جشنواره های معتبر داستان کوتاه است که شوق نوشتن داستان کوتاه را کماکان زنده نگه می داشت.البته عوامل مهم دیگری هم هست.مثل ماجرایی که برای نشر چشمه پیش آمد،انصراف از ادامه فعالیت ادبی انتشاراتی مثل افکار، کم کار شدن ناشرانی مثل افراز، آگه، مرکز و... که در زمینه داستان کوتاه فعالیت منسجم تری داشتند.

+ نوشته شده در  بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

درست وقت هایی که فکر می کنی به انتها رسیده ای و با تمام وجود بن بست را لمس کرده ای، ناگهان از جایی که فکرش را هم نکرده ای روزنه ای باز می شود! و آن بوی آشنا و آن صدای غریبی که منتظرش بودی بلأخره سر می رسد و دیوار ها را می شکند. سر می رسد و می خواهد دستش را بگیری و دنبالش بروی. اینطور وقت ها کافی است نترسی. کافی است دل به دریا بزنی و دستت را روی زانویت بگذاری و با ته مانده توانت بلند شوی. کافی است به غریزه ات اعتماد کنی و راه بیفتی و اجازه دهی بن بستِ تنگ و تاریک ات به دشتی سبز،با گل های ریز زرد و سفید و صدای سهره های بازی گوش و جوی آبی که آرام لای علف ها می خزد تبدیل شود. 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

نقل است که خواجه هدايت الله مشرف اصفهاني كه در اسطبل سلاطين صفويه مباشر معاملات ديواني بود، طبع شوخ و قریحه ی نیکویی داشت. او مدعي شد که می تواند پنج مثنوي بروزن خمسه نظامي و امير خسرو دهلوي بسرايد كه هيچ کدام از ابیات آن معني نداشته باشند. پس مقرر شد براي هر بيت بي معني نيم مثقال نقره خالص به او دهند و براي هر بيت معني دار او يك دندانش را بکشند و بر مغزش بكوبند. او نيز پذيرفت و مثنوی اسكندر نامه و ليلي و مجنون را بر آن وزن ها سرود اما از ميان همه ی ابيات سروده ي او سه بيت معني دار يافتند و طبق قرار سه دندان او را كنده و بر سرش كوفتند. نمونه هایی از شعر او:

از مثنوی اسکندر نامه او:

اگـر عـاقـلي بــخيـه بـر مـو مـزن

بــجـز پنـــبه بــر نعل آهـو مـزن

چـو زرافـه شــطـرنـج تنـهـا مبـاز

چــو زنبور بــــر دنبـۀ خـود مناز

سوي مطبـخ افكـــن ره كوچـه را

منـه در بـــغـل آش آلــوچـــه را

بـه رغـم ملـك تــركتــازي مكـن

بـه آهنــگ ماهيـچـه بـازي مـكـن

تحمــل كــن و ارده را دانـه كــن

فــراويــز دروازه را شـــانـه كـــن

كــه نعــل از تحمـل مـربــا شـود

بـه صبـر آسيـا كهنـه حــلوا شـود

اگر مـاده گـاو است اگـر نـره فيـل

بـــرآرنــد در ســال اول سبـيــل

نداني كه كـاري بـه از صبـر نيست

كُله­خُود بـاران بـه جـز ابـر نيست

نه هـر تشنه بيـدار گــردد بـه آب

نه هر مـرغي انجير بينـد به خـواب

شنيـدم كـه طفـل چهـل سالـه اي

همي گـفت در گـوش گوسـالـه اي

به گلميخ چـرمينـه پرچـيـن كنند

چهـل سال و يك روز نفـرين كنند

از مثنوی لیلی و مجنون او:

 دنــدان چـپ دريچــه كــور است

آديـنـۀ كهنـه بــي حــضـور است

پـاي دهــل هـريـسه مــاوي است

اينهــا همــه آفـت سـمـاوي است

روزي كـــه ز عشــق مـي زدم لاف

اردك بچـــه مـي فـروخـت عــلاف

عاشـق سـگ يـرغـه بود و ميمـون

آواز بــلنـــد شـــد ز مــجنـــون

گيــرم كـه نـخ از تو شـد كشيــده

شــد يـــار بـــه هــاون چـكيـده

سـرمــوزۀ قـــاز را چــه حـاجـت

كــآجيــده كننــد در ضـيــافــت

تاريــخ وفــات گــرگ جيـم است

آش شـب چـلــه اش حـليــم است

ميـمــون بـــرهــنـــه عــار دارد

در مـــدرســـه اعــتــبــــار دارد

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

تادئوش کانتور در تفسیر شیوه و شکل تئاتری اش می گوید: درست وقتی که جلوی آینه می خندیم بخشی از مرگ را می بینیم. منظورش دندان هاست که بخشی از اسلکت انسان به حساب می آیند. در واقع کانتور با آگاهی به این موضوع، پرشی عظیم از بخش شرخوشی آدم تا نیستی و نسیان می کند و به عمد از بخش اعظم زندگی که همان زیستن و زوال تن است چشم می پوشد. نمایش کلاس مرده هم تقریبأ همین ایده را در سر می پروراند. دانش آموزانی که نقاب مرده گان به صورت زده اند... و حضور هر از گاهی خودش در صحنه حکم نشان دادن دندان ها در حین خنده را دارند که هی من هر تداوم حسی ای را به هم می زنم چون من خالق این موهومات ام و به نتیجه ی نهایی فکر می کنم! در نگاهی که او مطرح می کند همه چیز به صورت و نقاب مرگ ختم می شود و تن که جایگاه و بسترِ بودن و هستی است به عمد نادیده گرفته می شود. دست ها بارز ترین نقطه ای از بدن هستند که مدام در تیررس نگاه ما قرار دارند. اتفاقی که برای دست ها در طول زندگی می افتد به خوبی نشاندهنده آن فرایند عظیمی است که کانتور به عمد از آن می گذرد. زوال! فکر می کنم برای دیدن مرگ فقط خنده و آینه لازم نیست! هر روز خدا می توانیم زوال تن را در زمخت شدن پوست دست و بی روح شدن و خشک شدن سلول ها ببینیم. برای تحمل این فرایند زوال گاهی فقط باید مثل کانتور از روی بخش عظیمی از زندگی پرید...

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی گوید ازدرویشان که: وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم رضی اللّه عنه در راه. ازوی صحبت خواستم. مرا گفت: «صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری، چه خواهی امیر تو باشی یا من؟» گفتم: «امیر تو باش.» گفت: «هلا، تو از فرمان امیر بیرون میای.» گفتم: «روا باشد.» گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت: «بنشین.» چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود، هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: «شرط فرمان نگاه دار.» چون شب اندر آمد بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعهٔ خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من استاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می‌بودم به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: «ایّها الشیخ، امروز امیر من باشم.» گفت: «صواب اید.» چون به منزل رسیدیم، وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: «از فرمان بیرون میای.» مرا گفت: «از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید.» تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: «ای پسر بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنی که من با تو کردم.»

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سرتاسر خانه مان پر بود از فرش های قرمز لاکی دست باف. از آن مدل های وحشی باف(!) که بدون نقشه و صرفأ از روی قریحه و ذوق بافنده و بر اساس قرینه سازی های ذهنی شکل می گرفتند(هنوز هم داریم شان) پشتی ها هم دست باف بودند اما نقش های هندسی و یکنواخت شان خیلی برای ما جذاب نبود. قالی ها میدان نبرد و بازی و تخیلگاه ما بودند. هدایت و من عادت داشتیم بین نقش های شان دنبال شخصیت های مخفی بگردیم و از بین گل بوته های نا منظم و اسب و گوزن مرغ آبی های ریز پراکنده در سطح قالی لشگری مجهز برای خودمان فراهم کنیم و از راه ساقه هایی که گل ها را ناشیانه به هم وصل می کرد به لشگر روبرو حمله کنیم. لشگر من با اینکه ایرانی بود و برحق اما چون کوچکتر بودم همیشه مقابل لشگر عراقیِ هدایت شکست می خورد. هدایت همیشه راه هایی برای حمله بلد بود که من ازشان غافل بودم و همیشه هم از همان راه ها شکستم می داد. هدایت و گل های قالی قصه ی خنده داری دارند که هنوز هم خنده بر لب اهالی خانه می نشاند. مادرم روزی هدایت را غرق در خانه و خانواده خیالی اش غافلگیر می کند. هدایت کنار زنش خوابیده و دارد بوسش می کند. بلند می شود و به پسر بزرگترش می گوید برود و از عمو یاسم (مغازه دار سر کوچه) برایش سیگار بخرد اما پسرش سرتق است و زیر بار نمی رود. هدایت انگشتش را روی سر پسر بزرگش می کوبد و پول را دست پسر کوچکترش می دهد و روانه  اش می کند برایش سیگار بخرد. پسر و دختر هایش ردیفی از گلهای ریز و نامنظم حاشیه قالی بودند و خودش و زنش دوتا از گل های درشت تر. خانه ی هدایت را بلد بودم. هر وقت اعصابم از دستش کفری می شد می رفتم و پنهانی بچه هایش را لگد می کردم. بچه هایش جیغ می کشیدند و زیر پایم له می شدند. حالا فکر می کنم گاهی که پانیذ و پارمیدا و پارسا از سر و کولم بالا می روند و آنقدر سر به سرم می گذارند که دادم را در بیاورند، تقاص همان روزها که لگدشان می کردم را پس می دهم. هدایت از بچه گی راه های خوبی برای شکست دادن من بلد بود!

+ نوشته شده در  نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

در متون روایی کهن فارسی، چه حکایات و چه تاریخ نگاری ها و چه مثنوی ها و نثرهای ادبی و کشکول ها، روایت ها عمومأ تکه تکه و برق آسا روایت شده اند و قبل از اینکه انتهای این قصه سر برسد در قصه ی بعدی را باز می کنند و زنجیره های روایی شکل می گیرند. قرآن و کتاب عهد عتیق هم تقریبأ به همین شیوه عمل می کنند! گویا هر چه مخاطب مطالب عام تر می شود حلقه های این زنجیره کوچکتر و طول نوشته کوتاه تر می شود. بجز تاریخ بیهقی(که برای مخاطب سطح بالاتری نوشته شده است) نمونه ای را سراغ ندارم که ذکر یک واقعه، مصیبت و حکایت بیشتر از دو سه صفحه طول کشیده باشد. حتی خود بیهقی هم لابلای یک رویداد پر طول و تفسیر، آنقدر خرده روایت ریز و درشت وارد می کند که گاهی وسط یک اتفاق چندین صفحه فاصله(تاخیر) می افتد. فکر می کنم این تاخیر انداختن و یا تعلیقِ انقطاعی(اسم من در آوردی!) تمهیدی بوده که هزار سال نثر فارسی، مخاطبِ شیفته ی روایت های در گوشی و هزار و یک شبی را با خودش همراه کند! و بیراه نیست که کلید و معمای کتاب نخواندن حال حاضر ما ایرانی ها در همین مسئله پنهان شده باشد! داستان(به شکل مدرنش) یک مدیوم وارداتی و غریبه است و شاید برای همراه کردن مخاطب فارسی زبانی که صده های متمادی دریافتش بر اساس آن شیوه از نگارش و روایت بوده باید دنبال روایتی آشنا تر و موجزتر بود که بتواند مخاطب کم طاقت فارسی زبان را رندانه درگیر خودش کند!

+ نوشته شده در  سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

و از مرتعش رحمة اللّه علیه می‌آید که: اندر محلتی از محلتهای بغداد می‌گذشت. تشنه شد. به دری فراز رفت و آب خواست. یکی بیرون آمد با کوزه‌ای آب، چون آب بخورد، دلش صید جمال ساقی شد. هم آن‌جا فرو نشست تا خداوند خانه بیامد. گفت: «ای خواجه، دلم به شربتی آب سخت گران بود. مرا از خانهٔ تو شربتی آب دادند دلم بربودند.» مرد گفت: «آن دختر من است. او را به زنی به تو دادم.» مرتعش به طلب دل به خانه اندر آمد و عقد بکرد. این صاحب البیت از منعمان بغداد بود، وی را به گرمابه فرستاد و جامهٔ خویش درپوشید و آن مرقعه برکشید. چون شب اندر آمد، مرتعش در نماز استاد و اورادها بگزارد و به خلوت مشغول شد. اندر آن میانه بانگ درگرفت: «هاتُوا مُرَقَّعَتی. مرقعهٔ من بیارید.» گفتند: «چه بودت؟» گفتا: «به سرم فروخواندندکه: به یک نظر که به خلاف ما نگریستی جامهٔ صلاح و مرقعه از ظاهرت برکشیدیم. اگر به نظر دیگر بنگری، لباس آشنایی از باطنت بیرون کشیم.»

+ نوشته شده در  سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سه سال پیش یک گلدان رونده ی کوچک خریدم که ارتفاعش با خود گلدان به بیست سانتیمتر هم نمی رسید. کلأ به گل و گیاه علاقه دارم و از بودن با گل و گیاه خسته نمی شوم. چند ماه تمام نشستم پای این رونده ی کوچک و آنقدر توی گوشش خواندم که( هی تو می تونی) که بلأخره جوانه زد، برگ تازه داد و قد کشید. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. آنقدر رونده را غیرتی کردم که یک گلدانم بعد از چند ماه دوتا شد و بعد سه تا و چهارتا و پنج تا. کلأ عاشق حداکثری کردن چیزهای حداقلی هستم. نزدیک یک سال پیش که اثاث کشی کردم جا کم آوردم. دوتا از رونده ها را بخشیدم به یک آشنا و سه تا دیگر را با خودم به خانه ی جدید بردم اما چندماه بیشتر توی آن خانه دوام نیاورم و اسباب خانه را جمع کردم و رفتم یک جای خوش آب و هواتر و با همین جابجایی در خرپشته ای زیبا به رویم باز شد و رونده ها و گلدان ها که حالا سی و هفت هشت تا شده اند هم از بی خانمانی نجات پیدا کردند. از بچگی آرزوی داشتن یک بالکن پر از گل و گیاه کرده ام. گل ها که آفتاب دیدند وحشی شدند و شروع به رشد کردند و من هم که ولع شان را می دیدم روزی صد بار بهشان سرکشی می کردم و ناز و نوازششان می کردم . کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. رونده ها ساقه ترکاندند و از در و دیوار آویزان شدند. میخ کوبیدم، طناب کشیدم و خزه لای ساقه های شان پیچیدم تا از دیوار بالا بروند و حالا خرپشته ای دارم پر از رونده های وحشی و کاکتوس های گوشتی و گلهای ناز و قاشقی و چند اسم دیگر...

دیشب بعد از مدت ها خانه ی آن آشنا رفته بودم. سراغ رونده های هُبه ای رو گرفتم. زنِ آشنا با انگشت فاصله ی بین ماشین لباسشویی و بخچال را نشانم داد و گفت (آنجا هستند) جا خوردم! تمام مدت منتظر دو گلدان پر و پیمان بودم اما دیدم بینواها همانی هستند که یک سال پیش به امان خدا گذاشته بودم شان. فقط رنگشان به زردی می زد و ساقه های شان نازک تر و شکننده تر از قبل به نظر می رسید! خود آشنا گفت از وقتی یخچال ساید گرفته ایم جلوی پنجره را گرفته و گلدان ها نور نمی گیرند. تمام مدت مهمانی فکرم پیش گلدان ها بود. چه تکثیر کننده ی جفا پیشه ای بودم و خبر نداشتم! داشتم دنبال یک راه آبرومند برای نجات گلدان ها می گشتم که هم این بیچاره ها را از این وضعیت خلاص کنم و هم جوری نباشد که حس کنند هدیه را پس گرفته ام. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. دم خداحافظی ذهنم جرقه زد. گفتم شما که نور نداشتید چرا تعارف کردید! می گفتید به جای اینها برایتان چند کاکتوس فانتزی بیاورم که احتیاجی به نور نداشته باشند! (کاکتوس نور زیادی می خواهد اما تنها اسمی بود که آن لحظه به ذهنم رسید) زن آشنا از خدا خواسته گفت: جدی؟ چه عالی! اتفاقأ من عاشق کاکتوسم و کلأ از گلهای برگی بدم می آید! خودِ آشنا گفت: راستش روم نشد زودتر بهت بگم، که من از کاکتوس و کلأ از گل جماعت بدم می آید. چون نه جای کافی داریم نه حوصله ی تر و خشک کردن شان را. زن آشنا هم با سر تایید کرد. خود آشنا گفت اگه ناراحت نمی شوی اینها را با خودت ببر اینجا گناه دارند، از بین می روند. از خدا خواسته گفتم(این چه حرفیه بابا! تعارف که نداریم باید زودتر می گفتید!) گلدان ها را زیر بغل زدم و از پله ها سرازیر شدم و با دقت توی صندوق عقب جای شان دادم که توی راه چپه نشوند. کلأ وقتی احساس کنم کار مهمی انجام می دهم مثل بچه ها ذوق زده می شوم. خیابان ها خلوت بود اما آرام و با حوصله راندم تا صحیح و سلامت برسیم خانه. پیاده شدم و همان دم در از پای کاجِ داخل پیاده رو یک مشما پر از خاک کردم و با گلدان های رفتیم داخل. وقتی برای تلف کردن نبود. جدا افتادگی دمار از روزگار گل ها در آورده بود. با همان لباس های نیمچه پلوخوری، از توی انباری دو گلدان بزرگتر مهیا کردم و دست به کار جابجا کردن گل ها شدم. خاک شان سفت و شکن شکن شده بود و تمام حجم گلدان ها پر بود از ریشه های در هم پیچیده شده! خاک شان را پوش دادم و جای شان را عوض کردم و یک بطری آب روی خاک تازه شان خالی کردم و منتظر ماندم که شیرابه از زیر گلدان ها راه بیفتد. و راه افتاد. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم و فقط وقتی نتیجه می گیرم آرام می شوم. و آرام شدم. اگر سیگاری بودم باید همان لحظه سیگاری روشن می کردم اما حیف... رونده ی مادر حالا بیشتر از یک متر و نیم ارتفاع دارد و آن دوتای دیگر هم تقریبأ همین اندازه اند. آب شان که بند آمد گلدان ها را کنار قدیمی ها جا دادم و ترتیبی دادم که برگ های گلدان مادر روی این دوتا بیفتد. بعد رویشان آب اسپری کردم و برق خرپشته را خاموش کردم و رفتم داخل. لباسم را عوض کردم و با خیال آسوده روی تشک دراز کشیدم. چشمم که روی هم آمد صدای خرپشته بلند شد. هیاهو بود. این یکی گریه می کرد که کجا بودید عزیزکانم. صدای هق هق می آمد. آن یکی ذوق داشت که بیخیال قصه و غم، مهم اینه الان باز هم دور همین. صدای نفس خیسش می آمد... همهمه بود. مادر گفت روله جان برات دلمه برگ مو درست کردم. از همان هایی که دوست داری، کمی بهش آیغوره زدم ترش شده. بخور قوت بگیری. پدر بغلم کرده بود و به سینه اش فشارم می داد. چانه ام می خورد به موهای چانه ی پدر. گفت خوش آمدی روله. دلم برات تنگ شده بود. گفتم بابا جان ببخشید درگیر بودم، گرفتار بودم وقت نکردم زودتر بیام. توی دلم غوغا بود. زیر لبی گفتم باباجان ببخشید که ندیدم کی این موهای چانه سفید شد... مادر گفت: چرا رنگت زرد شده پسر؟ غذا بد می خوری؟ جات خوب نیست؟ غریبی می کنی؟ چرا غذاهایی که برات فریز می کنم رو هر بار با خودت نمی بری؟ خندیدم. ترسیدم اشکی اگر  بیفتد پیرمرد و پیرزن داغون شوند... صبح بالش ام خیس بود...

+ نوشته شده در  دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

و اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی رضی اللّه عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آنِ وی عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی‌رفت. یکی آواز داد که: «آن پیر زندیق آمد.» آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود رجم آن مرد کرد، و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: «اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن بازرهی.» مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: «آن صندوق بیار.» چون بیاورد، درزه‌های نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: «نگاه کن، از همه کسی به من نامه‌هاست که فرستاده‌اند. یکی مخاطبه شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین و مانند این و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخنی گفته‌اند و مرا لقبی نهاده‌اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟»

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی به نزدیک جنید رضی اللّه عنه آمد وی را گفت: «از کجا می‌آیی؟» گفت: «به حج بودم.»
گفت: «حج کردی؟» گفت: «بلی.»
گفت: «از ابتدا که از خانه برفتی و از وطن رحلت کردی از همه معاصی رحلت کردی؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس رحلت نکردی.»
گفت: «چون از خانه برفتی و اندر هر منزلی هر شب مقام کردی، مقامی از طریق حق اندران مقام قطع کردی؟» گفت: «نی.» گفت: «پس منازل نسپردی.»
گفت: «چون مُحرم شدی به میقات از صفات بشریت جدا شدی؛ چنان‌که از جامه؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس محرم نشدی.»
گفت «چون به عرفات واقف شدی، اندر کشف مشاهدت وقفت پدیدار آمد؟» گفتا: «نی.» گفت: «پس به مزدلفه نشدی.»

گفت: «چون طواف کردی خانه را، سرّ را اندر محل تنزیه لطایف جمال حق دیدی؟» گفتا: «نی» گفت: «پس طواف نکردی.»
گفت: «چون سعی کردی میان صفا و مروه، مقام صفا و درجهٔ مروّت را ادراک کردی؟» گفتا: «نی.» گفت: «هنوز سعی نکردی.»
گفت: «چون به مِنا آمدی، مُنیت‌های تو از تو ساقط شد؟» گفتا: «نه» گفت: «هنوز به منا نرفتی.»
گفت: «چون به منحرگاه قربان کردی، همه خواست‌های نفس را قربان کردی؟» گفتا: «نی». گفت: «پس قربان نکردی.»
گفت: «چون سنگ انداختی هرچه با تو صحبت کرد از معانی نفسانی همه بینداختی؟» گفتا: «نه.» گفت: «پس هنوز سنگ نینداختی و حج نکردی بازگرد و بدین صورت حجی بکن تا به مقام ابراهیم برسی.»

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

دو هفته است سر جمع بیست سی ساعت نخوابیده ام. نه مشکل جسمی خاصی دارم، نه درگیری اعصاب خرد کنی و نه نشانه ای از استرس و اضطراب و مسائل از این دست. فقط بی خوابم و ثانیه ای هزار فکر از سرم می گذرد. ذهنم آنقدر شلوغ است که فرصت تمام کردن هیچ ایده ای را نمی دهد. فکر های جورواجور و رنگارنگ که مثل فلش عکاسی نقطه ای را روشن می کند و می رود سراغ نقطه ی بعدی. لحظه ای اینجا هستم و در حال تجیهز مکانی که برایش نقشه هایی دارم، لحظه ای در یک هواپیمای بوئینگ 747 که موقع تیک آف وحشیانه اش سرم را به عقب پرت می کند و در نیلگونِ یک اقیانوس پرتابم می کند. گاهی پا به پای هری خرگوشِ جان آپدایک در حال دویدن در زمین های گلف هستم و گاهی با نوحِ روضه نوح عازم سفری هستم غریب و پر رمز و راز! هر چند دقیقه یکبار هم مثل جن زده ها لپ تاپ را روشن می کنم و اخبار داعش را پیگیری می کنم. تقریبأ دستم آمده از کجا به کجای دار الاسلام زده اند و قدم به قدم چه سرهای بی جرم و جنایت بریده اند! شیفته ی تصویری شده ام که جوان های عربِ شیعه ی عراقی با شنیدن فتوای سیستانی و مراجع کربلا و نجف مثل مسخ شده ها از دیوار کامیون ها آویزان شده اند برای جهاد و انتفاضه! من نه مذهبی ام، نه عرب ام و نه عراقی، اما حسودی ام می شود به آن لحظه ی جنون آمیز آویزان شدن! این جنون لذت بخش است که آنقدر به چیزی اعتقاد داشته باشی که به خاطرش سر و دستار بیندازی و همان لحظه با سندل های بندی و شلوار جین و تیشرت های رنگی، خودت را به اولین کامیون حاضر برسانی و اعزام شوی برای رفتن به نبرد! با این روحیه فکر می کنم اگر دوره ی جنگ خودمان آنقدر کودک و نا فهم نبودم حتمأ چیزی شبیه پیشمرگ ها و کماندو های جبهه می شدم! می رفتم جلو و با همان دیوانه بازی های خاص خودم، سینه ام را می دادم دم گلوله و فریاد می زدم بزنید ولد الزناهای بی همه چیز! البته الان به خاطر بیخوابی این را می گویم و احتمالأ آن موقع سرم را می انداختم پایین و می رفتم در انبار کاه پنهان می شدم که جنگ با خیر و خوشی گورش را گم کند! خلاصه بیخوابی است دیگر. بی باده و ساقی مستم و این افتاده گی شانه ها و عرق سرد پیشانی و منگیِ سکر آور گیجگاه، چیزی کم از خمره گردانی و دم به صبوحیِ ارغوانی زدن ندارد.

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در حال خواندن رمان روضه ی نوح حسن محمودی هستم که به تازگی نشر ثالث منتشر اش کرده. به زودی مفصل در مورد این رمان می نویسم اما تا همینجا که پیش رفته ام باید بگویم که حسن محمودی از آن دست نویسنده هایی است که خیال می کردم نسل شان دیگر ور افتاده است. نویسنده ای که بر خلاف خیلی از هم نسلان من و حتی استخوان خورد کرده های داستان نویسی، گرفتار شتابزدگی و سردستی نوشتن های معمول نیست و تسلط اش به فضا و آدم هایی که در موردشان روایت می کند، باعث شده که هر جور دوست دارد صحنه را بچیند و ذهن مخاطب را هدایت کند و گاه و بیگاه به او بگوید«هی مخاطب گرامی، من نویسنده ام و این منم که تعیین می کند این لحظه چه چیزی باید بخوانی!» روضه ی نوح از آن دست کتاب هایی است که برای وارد شدن مخاطب به فضایش دام پهن نمی کند و به همین راحتی ها هم اذن ورود به خود را نمی دهد مگر اینکه آن را طلبیده باشی و طلبیده باشد! اما وقتی طلبید پا به پای صحنه هایش خواننده را دنبال خودش می کشاند. بیشتر از این بماند برای بعد که موشکافانه تر و با جزئیات در موردش بنویسم.

حسن محمودی

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

درست نقطه ای که لبه ی زمین با لبه ی آسمان تلاقی پیدا می کند، رنگ ها آنقدر فید و به هم نزدیک می شوند که گویی از یک قماش اند و گاهی تشخیص اختلاف شان ناممکن می شود. زمین و آسمان از دو دنیا هستند و برای یکی شدن باید تا حد ممکن به هم شبیه شوند.آسمان مرگ است، زمین انسان و آن در هم رفتن تدریجی رنگ ها برزخ. سفیدی تدریجی موها حرکت آرام خاک است برای تنیده شدن در بیکرانه ی آسمان!

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

بچه که بودم توی مسیر رفتن به دبستان یک تعویض روغنی سر راهم بود که به واسطه کفش های سفیدِ پاشنه بلندِ صاحبش برایم عجیب و راز آلود بود و هیچوقت چرایی اش را درک نمی کردم! مهدی هَپَل صاحب تعویض روغنی تنها مردی بود که می دیدم ارتفاع کفش هایش با زن های محل برابری می کند! بعدها مسیر مدرسه و دبیرستانم هم از همان خیابان 17 شهریور و چهار راه فرهنگ می گذشت و هر روز باید از جلوی تعویض روغنی مهدی هَپَل می گذشتم و در تمام این سال ها رنگ و ارتفاع کفش هایش کماکان همانی بود که از اول بود و من کماکان درکی از این مسئله نداشتم! اما هر چقدر که بیشتر قد می کشیدم به کشف راز کفش های مهدی هَپَل نزدیکتر می شدم و یک ظهر داغ خردادی که خسته و گرسنه از دبیرستان امام به خانه بر می گشتم حقیقت کفش های آقا مهدی مقابلم عیان شد و زمانی که با پیت حلبی روغن از مغازه بیرون آمد متوجه شدم که قد بنده خدا با تمام ضمائم اش یک سر و گردن از من کوتاه تر است و پاشنه هایش هم دلیلی جز سرپوش گذاشتن بر این مشکل مادرزادی نداشته! تشخیص کوتاهی قدِ مهدی هَپل نیاز به نبوغ خاصی نداشت اما برای کسی که درکی از رشد سلول های استخوانی خودش نداشت، لازم بود سال ها بگذرد که با دیدن فرق سر آقا مهدی، یکدفعه به درک موقعیت خودش و آدم های اطرافش برسد... خلاصه اینکه چراهایی پاشنه های بلند بعضی آدم ها را همینطوری نمی شود درک کرد. یا باید زمان بگذرد که قدتان بلندتر شود و یا به قدر کافی از سوژه فاصله بگیرید که مقیاس واقعی اش را بهتر بتوانید ببینید!

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی دو سال اخیر بیشتر از هر زمانی در زندگی ذهنم مشغول بحث گذران زندگی و اقتصاد در هنر بوده است. شاید چون این دو لازم و ملزوم یکدیگر اند و یا شاید هر چه آدم به سراشیبی عمر نزدیک می شود محافظه کارتر و حسابگرتر از سال های اول جوانی به مسائل نگاه می کند. این مدت تا به یک ثبات کاری و اقتصادی برسم، روزهای برزخی بدطوری را گذراندم اما به هر ضرب و زوری بود سختی کار را پشت سر گذاشتم و خودم را با حداقل هایی سرپا نگه داشتم... اما در این برزخ بازار بُر خوردنم با بچه های تجسمی (نقاشی) که به طور حرفه ای کار می کنند و نمایشگاه برپا می کنند، بحران روحی ام را تشدید کرد و به قول حضرتش: از هلیله قبض شد اطلاق رفت/آب آتش را مدد شد همچو نفت/ چرا که برای آدمی که از سال 78 توی این فضا سگ دو می زند و به هر دری می زند که مفید فایده باشد، واضح و مبرهن شدکه چقدر رویاهای یک ادبیاتی در مقابل حقیقت زندگی یک هنرمند تجسمی و یا هر هنرمندی که هنرش با اقتصاد رابطه مستقیم تری داشته باشد، ناچیز و خنده دار و کودکانه به نظر می رسد! توی همین قریب به یکسال گالری گردی بود که تازه فهمیدم ما کجاییم و آنها کجا! مثلأ وقتی مقابل تابلویی سه لتی به قیمت 550 میلیون تومن که از قضا فروخته هم شده! قرار می گیری، همان لحظه ی برخورد با آن شیء هنری همه ی رویاهایت بر باد می شوند! آخر چقدر باید بنویسی و چقدر چاپ کنی که حق تألیف کتابِ 5500 تومنی ات بشود 550 میلیون!؟ جوابش خیلی ساده است! هیچوقت! حتی نمی توانی خوابش را هم ببینی چون تو از بین این آن پیغمبر جرجیس را انتخاب کرده ای و طبعأ نمی شود از جرجیس انتظاری فراتر از خود جرجیس داشت! مدت ها درگیر این مسئله بودم و راستش هر نمایشگاهی که می رفتم بیشتر دُز عقده های فروخورده ی مالی ام بالا می زد. افسوسم هم بیشتر از این رو بود که زمانی ،کمترین فاصله را با یک دنیای تجسمی داشتم اما حالا دیگر دور و دیر شده و آن راه هم برایم دست نیافتنی... خلاصه اینکه  هر چه گالری گردی و بُر خوردن با تجسمی ها بیشتر شد باز به قول  حضرتش: گشت رنج افزون و حاجت ناروا! بیشتر از همه هم حرصم از حرص هایی می خورد که در این جامعه ی مرده(ادبیات) که فقط با حرف و زبان بازی می چرخد زده ام. (بلانسبت) اصلأ این اموات کده ی مملو از آدم های کوچکِ رشد نیافته و ذهن های بسته اصلأ ارزش اتلاف این همه وقت و انرژی را دارد؟ و سوال حیاتی اینکه وقتی آدم های تجسمی(با آن همه فیس و افاده و رفاه و...) بر اساس یک ضرورت(اقتصادی/اجتماعی) هر جمعه در گالری ها کنار هم جمعمی شوند، چه چیزی این آدم ها ندارِ ذهنی و اقتصادی را کنار هم قرار می دهد؟ سود آوری؟ دغدغه حضور اجتماعی؟ نمایش جذابیت های فردی(اتفاقی که در اُپنینگ های تجسمی معمولأ اتفاق می افتد)؟ نداشتن پاتوق و سرگرمی؟ وا پس زدگی اجتماعی؟ سرخوردگی؟ عدم مقبولیت اجتماعی؟ ارزانی و در دسترس بودن تفریحات ادبی؟ اگر صادقانه بگویم جواب همه اینها تا حدودی مثبت است و تا حدودی هم منفی و نمونه های عینی آن را به راحتی در این فضا می توانیم پیدا کنیم و دروغ چرا که تقریبأ جو حاکم بر فضا همین است!حالا نه اینکه من همه ی ماجرا را فهمیده باشم نه! فقط می دانم که این لابلا آدم های با اصالت و از سر ضرورت آمده هم هستند که خب، پیدا کردن شان در این بلبشو و بدل فروشی، مثل جداسازی یک لیوان شیر حل شده در یک تانکر آب است! در هنرهای تجسمی و سینما و گاهی تئاتر و خلاصه هر چیزی که رنگ و بویی از کار حرفه ای(به منظور خودکفایی و براه بودن چرخه اقتصادی) در آن مانده باشد قواعد بازی آنقدر شفاف و بی تعارف است که جا برای شارلاتان بازی به وضوحی که اینجا(ادبیات) هست را به حداقل رسانده است! اینجا ملاک چیزهای ناپیدایی است که جای اقتصاد وحرفه ای گری در ادبیات را گرفته اند! برای مثال آدم هایی در این فضا باید مطرح شوند که لزومأ بیشترین هارت و پورت و بد دهنی را به این و آن بکنند و خودشان را به واسطه حرف های بی پشتوانه ادبی چنان اصیل و واقعی جا بزنند که انگار سقف آسمان پاره شده و حضرتش فرود آمده است و خنده دارتر زمانی که عده ای که خوردشان را طلایه دار یک جریان ادبی می دانند چنان مغلوب این فضاسازی ها می شوند که جایزه ی من فدایت شوم را هم دودستی تقدیمش می کنند که مثلأ شاخ غول شکسته و چهار تا داستان دل مرده ی تکراری و بی رنگ و بو نوشته است! و وقتی بخواهی کاری را بر اساس اصولش انجام بدهی به جرم اینکه بازی یک طرفه شان را به هم زده ای، باید از دور خارج شوی و نادیده گرفته شوی و این دور باطل مدام بچرخد و اینها پیشوایان این خانه ی اموات باشند تا ابد الدهر و عده ای اینطور حذف شوند و عده ای با افیون و مخدر هلاک شوند و عده ای پیر شده های خستگی ناپذیر در آغوش شاگردان تازه نفس تباه شوند و عده ای هم که یا نخواهند و یا قواعد این بازی را بلد نباشند، عطای آن را به لقایش ببخشند و این وسط بماند همان آدم های بی بو و بی خاصیتی که اسمأ قطب عالم امکان باشند و رسمأ هیچ چیزی به جهان هستی اضافه نکنند! آدم هایی که تا زمانی لقمه ای جلویشان پرت می شود ساکت و قدر شناس اند و همین که لقمه را فرو دادند به امید لقمه ای تازه پاچه گیری شان را از سر می گیرند. راستی این وسط اقتصاد در ادبیات کجا رفت؟ خدا می داند. 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به تازگی رمان«منظر پریده رنگ تپه ها» نوشته کازئو ایشی گورو را تمام کردم. به نظرم یکی از رمان های متوسط ایشی گورو بود که البته مثل همه ی کارهایی که از این نویسنده ی محبوب خوانده ام، جذاب و خواندنی در آمده بود و با تمام لاغر بودنش، بندهایی داشت که مخاطب را تا آخر کتاب نگه دارد. هرچندبا برگی که نویسنده در پایان داستان رو کرد، رمان به وجاهتی بیشتر از یک کار متوسط رسید و برای چند ساعتی توانست درگیرم کند. کل داستانِ منظر پریده رنگ تپه ها روایتِ زنی میانسالِ ژاپنی است که بعد از مهاجرت در انگلستان زندگی می کند و در مواجهه با دختر امروزی اش که از لندن به خانه برگشته، خاطرات گذشته و زندگی اش در ژاپن برایش زنده شده است. زن خاطرات همسایه ای به نام ساچیکو در سال های بعد از بمب باران ناگازاکی را مرور می کند که دختر کوچکی به نام ماریکو داشته و با دوست پسر امریکایی اش قصد داشته به امریکا سفر کند اما مسیر رفتنش باچالش هایی همراه می شود و سرنوشت اش در ابهام به پایان می رسد... تا اینجای کار همه چیز به صورت خطی و رئالیستی پیش می رود و مخاطب تنها به حدس و گمان های بی پشتوانه اش در مورد سرنوشت شخصیت ها بسنده می کند، تا اینکه در صفحات پایانی، بدون اینکه نویسنده تلاش مضاعفی نشان دهد، به طور نامحسوس مخاطب را به این نتیجه می رساند که ساچیکو می تواند همین زنی باشد که در حال حاضر روایت می کند و یا لااقل سرنوشتش عینأ همان زن است! این وسط هم می ماند بعضی اطلاعات و بک استوری غیر منطبق شخصیت ها روی دست مخاطب که گاه در تناقض همدیگر هم هستند! به نظرم کاری که ایشی گورو در این رمان کرده است، حرکت بر لبه ی تیغ بوده، چرا که اگر هر کدام از مسیرهای فوق را به صورت واضح انتخاب می کرد، داستان دو حالت بیشتر پیدا نمی کرد: مسیر اول اینکه ساچیکو و زن دو شخصیت مستقل بودند و آنگاه داستانی خطی و یک بُعدی و قابل پیش بینی زنی را داشتیم که به خاطر تنهایی دست به دامان خاطراتش برده است و مسیر دوم اینکه ساچیکو همان راوی بود که به نظرم کلیشه ای ترین انتخاب ممکن می شد و چیزی به کلیت ماجرا هم اضافه نمی کرد. به اعتقادم ایشی گورو با این انتخابِ(نه خیلی بی ربط و نه خیلی منطبق) قبایی دوخته هفت رنگ و قابل تأمل که توانسته از فرو کاسته شدن منظر پریده رنگ تپه ها به سطح یک رمان کم عمق و خاطره گون، جلوگیری کند.ضمنأ نباید از ترجمه بسیار پخته و روان امیر امجد هم گذشت که انصافأ تمامأ در خدمت متن بود نه تحمیل بر آن. منظر پریده رنگ تپه ها را انتشارات نیلا چاپ کرده است.

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از مدت ها بیخبری و فاصله با نیمه سوخته عزیزم، می خواهم همت کنم و کرکره زنگار گرفته این حجره را بالا بدهم و اگر خدا بخواهد سر و سامانی به مطالب و نوشته های منتشر نشده و احیانأ شده ام بدهم. هرچند بی نظمی من در به روزرسانی نیمه سوخته باعث پخش و پلا شدن مخاطب های ثابت نیمه سوخته شده، اما امیدوارم بتوانم با رویکردی جدید، از شرمندگی دوستانی که هنوز مهربانانه به این صفحه سر می زنند بیرن بیایم. اجالتأ هم چند بیت از یار شب و روزم حضرت آقا سعدی به مطایبه، پیش کش دوستان می کنم که دلیل انتخابش هم تنها در ردیف و قافیه اش پنهان است و بس!

همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال

سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

روزگاریست که سودای تو در سر دارم

مگرم سر برود تا برود سودایت

قدر آن خاک ندارم که بر او می‌گذری

که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار

تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت

چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص

گر تأمل نکند صورت جان آسایت

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

هم در آیینه توان دید مگر همتایت

روز آنست که مردم ره صحرا گیرند

خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

دوش در واقعه دیدم که نگارین می‌گفت

سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

پنجره ی اتاقِ محل کارم به بوستان کوچک و خلوتی ختم می شود که صبح تا پسین، میعاد گاه معتادان و عاشقانی است که هر کدام به بهانه ای آنجا پناه می آورند که کامِ تشنه شان را سیر کنند، و من از پشت رفلکس ترین شیشه های دنیا، هر روز شاهد آمد و رفت ها و پنهانی ترین لحظات زندگی این آدم ها هستم. این اتفاق ها به قدری برایم تکراری شده که گاهی با شروع اولین بوسه ها و اولین پُک به پایپ های شیشه ای، پرده کرکره را می اندازم که دیدن سایه ی کمرنگم توی انعکاس شیشه ها کامشان را تلخ و کِیف شان ناکوک نکند. همه این اتفاقات گاه عاشقانه و گاه عارفانه! تنها در چند متری من اتفاق می افتد و من گمان می کنم خیلی از آنهایی که با نگاه های ترسخورده و سرهای مدام در حال چرخش آمد رفت های بوستان را می پایند احتمال این را می دهند که کسی پشت این شیشه ها باشد که نگاهشان می کند اما عشق و اعتیاد هر دو آدم را جسور می کند و به عمد یا سهو نمی خواهند به روی خودشان بیاورند. آنها دوست دارند که این گوشه ی دنج بوستان دست نیافتنی ترین گوشه ی عالم باشد و من هم با انداختن پرده کرکره کمک می کنم که رؤیای شان تعبیر شود و خودم هم در پس پرده دست به تعبیر رویاهایم می زنم. همیشه ی خدا دلم می خواهد وقتی پنجره را باز می کنم زوج جوانی را ببینم که از پس یک عشق بازی ممنوعه، روی پله های بوستان بی حال دراز کشیده اند و آسمان را نگاه می کنند و دلبرانه لبخند می زنند. دلم می خواهد سرم را به سمت آن جوان مو پریشان سیه چرده که می چرخانم غرق در سرمستی و منگیِ نئشگی ببینمش... اما اینها همه خیال است و هیچ وقت بجز دستمال های خیس عشق بازی و زرورق های حرارت خورده چیزی نصیبم نمی شود. و اینطور است که به خاطر رؤیاها، آنها من را نادیده می گیرند و من آنها را و این چرخ لاکردار هی می چرخد...

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

سال قبل در نظر سنجی مجله تجربه شرکت کرده بودم اما امسال هر چقدر لیست ارسالی را بالا و پاییم کردم وجدانم راه نداد که در نظر سنجی تجربه شرکت کنم و دلیلش هم این بود که همه کتاب های سال 92 را نخوانده بودم و بعید می دانم سال 93 هم موفق بشوم خیلی از آنها را بخوانم. سال قبل اوضاع متفاوت بود و تعداد بیشتری از کتاب ها را خوانده بودم! به هر حال دست دوستان پر تلاش مان در ماهنامه تجربه درد نکند و خدا قوت به همه ی دست اندکارانش و تبریک به نفرات معرفی شده.

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هی آدم ساده دل و کم سواد رقت انگیز: من سرسخت تر از اونی هستم که ذره ای از وقت نوشتنم رو صرف برگزاری جلسه ای یا حرکتی در حاشیه ادبیات کنم. اگر هم تایمی برای این کارها گذاشتم تایم سوخته و بی استفاده من بوده که گذاشتم و اصلأ هم از هزینه کردن اون پشیمان نیستم اما متاسفانه تو تمام ذهنت درگیر این حاشیه های مسخره و مسائل بی ارزش و آدم های بی هویت تر از خودت شده به جای سامان دادن به روانِ ناشاد و داستان های احمقانه ات کل وقتت رو گذاشتی برای نگارش این چسناله های خاله زنگیِ بی مایه و بی ادبانه که هر روز با سخاوت تمام خرج می کنی. از من به تو نصیحت: زندگی خودت را بکن و به کسی کار نداشته باش. نقطه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

بازنویسی اثر به مانند حرکت از (مبهم متراکم) به سوی (نظم چیزها) و طبیعتأ شعور و درک انسانی است. لحظه اولیه خلق، لحظه ی بینگ بنگ است و بیشتر به بسته شدن نطفه در زهدان می ماند تا تولد اثر اما لحظه ی بازنویسی به چیدن و هدفمند کردن اجزای متراکم و گنگ و لازمان و لا مکان در رشته ای از قیدها و اندیشه و محدودیت های انسانی شبیه است. لحظه ی بینگ بنگ کوتاه و حیات بخش و عظیم است اما رشد و تکامل امری تدریجی زمانبر است. هر اثری که تیغ ویرایش در زمان را نچشیده باشد هر چقدر هم عظیم و اثر گذار باشد، عاری از رشد و شعور و فهم انسانی است و هنوز هم متولد نشده است.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ظرف یکی دو روزی که از رسانه ای شدن نامه 214 نویسنده و شاعر به وزیر ارشاد می گذرد، بازخوردها متعدد و متفاوتی در فضای مجازی شاهد بوده ایم. عده ای به متن نامه نقدهایی دارند، عده ای کیفیت امضاء ها را به چالش کشیده اند و عده ای دیگر همگن نبودن امضاء کنندگان از حیث تفاوت کاری(مترجم، شاعر، نویسنده، منتقد) را دستمایه نقدشان قرار داده اند. فارغ از نظرات متفاوت و واکنش ها به این نامه، به نظرم مهمترین مسئله ی نامه این بودکه بعد از مدت ها از طرف جماعت مدام در خلسه ی ادبیات، یک حرکت صنفی منسجم و منطقی صورت  گرفت. متاسفانه در دورای نه چندان دور، تحلیل عده ای از نویسندگان این بود که برای پویایی و زنده کردن فضای رخوتناک ادبیات باید به سمت ایجاد هیاهوهای کاذب و درگیری های درون گروهی و شخصی برویم که کارکردی شبیه تیغ در دست زنگی مست داشت و ضربه های بسیار زیادی به فضای کوچک و بسته ادبیات زد. حرکت صنفی یعنی اینکه با تمام تناقضات و تفاوت دیدگاه ها، وقتی پای منافع جمعی به میان بیاید، همپوشانی و حمایت لازم توسط افراد ایجاد شود و همگی صدای واحدی داشته باشیم. حرکتی که خانه سینما را با آن همه چالش بنیادین، در نهایت بر جایگاه حق نشاند. امیدوارم گردآورندگان این نامه که انصافأ وجاهت لازم را در میان اهالی ادبیات دارند، به جای تکیه بر خاطرات کانون نویسندگان( سابق) پایه گذار تشکلی جدید و هدفمند و صد البته قانونی مانند خانه سینما(در حد بضاعت ادبیات البته!) شوند که هم بتواند پشتیبان و حامی نویسندگان باشد و هم انرژی افرادی که معمولأ به هرز می روند و صرف نق و نوق کردن و یقه گیری و غرغر کردن می شود، در مسیر درست هدایت کند. شاید روزی ادبیات هم به مانند بقیه هنرها رستگار شد. آمین.

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

در فضایی پر از بی اعتمادی و بی اعتنایی به هر فعالیت مثبت فرهنگی، هر حرفی حتی از سر صدق و دوستی هم می تواند تیری ناخواسته به سمت کسانی باشد که برای تشکیل یک نشست زحمت کشیده اند و به واسطه تلاش شان جمعی هم فکر و همکار و همدرد فرصت کنار هم بودن را پیدا کرده اند. پست قبلی نیمه سوخته مطلبی بود در مورد نشست های ادبی کافه ای و آسیب های آن. به حرفی که زده ام ایمان دارم و همانطور که آنجا توضیح دادم بسیاری از این نقد به خود من (به عنوان برگزار کننده جلسات کافه گارنو) بر می گردد تا کس دیگری. اما گویا این پست خوانش های متفاوتی در پی داشته است که چندان با ذات نوشته بنده میانه ای ندارند. یادداشت من در مورد فرد خاصی نبود و هیچوقت برگزار کننده هیچ نشستی را زیر سوال نبرده ام و به شخصه تا جایی که از این جلسات بهره مند شده ام قدردان بانی آنها بوده ام. بلآخص جلسه دورهمی ادبی کافه زیپو و شب های داستان خوانی کافه باز که افتخار حضور در آنها را داشته ام و برایم لحظات خوشی را رقم زده اند. بحث من معطوف به جو حاکم بر اکثر کافه های تهران بود که فضا و حال و هوای اگزجره حاکم بر آنها چنان به مرور همه چیز را در خودشان استحاله می کند که در دراز مدت نه ادبیتی باقی می گذارند و نه فردیتی و برای تولید فکر. ادبیات هم یکی از این قربانی ها.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اواسط پاییز 89 که تصمیم گرفتیم همزمان با کلید زدن جایزه، جلسات نقد هفت اقلیم را هم راه بیندازیم، خیلی سبک سنگین کردیم که نشست ها را کجا برگزار کنیم که هم دردسر گرفتن سالن نداشته باشد و هم داخلش خبری از گرفت و گیرهای معمول نباشد. به خاطر ارتباطاتی که داشتم، اولین جلسه را در پلاتو السینور( تقاطع خ فلسطین خ و وحید نظری) برگزار کردیم. منتقدهای آن نشست(حسن محمودی و علیرضا ایرانمهر) به نقد کتاب علی اصغر حسینی خواه نشستند. جلسه از لحاظ کیفی خوب بود اما از لحاظ کمی و سخت افزاری افتضاح. فضا نور کافی نداشت، شیک نبود، صندلی به اندازه لازم نبود و آدرس یک پلاتو تئاتری، جذابیتی برای مخاطب های ادبی ایجاد نمی کرد. بعد همان جلسه نشستیم و آسیب شناسی کردیم کجا جلسه را برگزار کنیم که حداقل برای مخاطبان ادبی جذابیت داشته باشد! امین پاکسیرت، دوست عزیزم تازه کافه گارنو را راه انداخته بود وکافه اش هنوز خلوت بود. سبک سنگین کردیم دیدیم برگزاری جلسات توی کافه گارنو به نفع هر دو سر قضیه است. از یک طرف به واسطه جلسات نقد کتاب، گارنو معرفی می شد و تعدادی مشتری به آنجا می کشاندیم و از طرف دیگر مکانی اختصاصی برای نشست ها داشتیم و چون هنوز کافه پا نگرفته بود و جلسات ادبی در کافه هنوز اینقدر متداول نبود، می شد جلوی شکل گیری جو تینیجری و شبه روشنفکری مستعدِ رشد در کافه ها را گرفت. تقریبأ خیلی زود به هر دو هدف مان رسیدیم. کافه شلوغ شد تا جایی که اواخر جایی برای نشستن خودمان نبود و گاهی سر پا می ماندیم. فضای نقدش هم مثبت بود. کتاب های مهم و جدی نقد می شد، منتقدهای درست درمان دعوت می کردیم و اختتامیه جایزه برگزار می کردیم...

 خلاصه اینکه دوره ی جلسات کافه گارنو با تمام ضعف و قوت هایش برای ما دوره ی خوبی بود و به نظرم با خوشنامی به پایان رسید. الان که بیشتر از یک سال و نیم از آخرین جلسه کافه گارنو می گذرد فکر می کنم اتفاق مثبتی بود و خیلی هم به موقع به پایان رسید. حداقلش این که خیلی ها به واسطه ی همین جلسات با هم رفاقتی به هم زدند و بعضی از روابط هم زیاد از حد حسنه شد! تا جایی که از خود جلسات پیشی گرفت و بعضأ چالش هایی برای برگزار کننده ها به وجود آورد. بگذریم...

با این مقدمه می خواهم نگاهی به ماهیت کافه ها داشته باشم و پیشاپیش گفته باشم که اگر نکته ای مطرح می شود اول از همه به خود من بر می گردد که به نوعی شروع کننده ی این جلسات بودم. 

اکثر کافه های تهران محیط های گرمی دارند. شیک و پیک اند، چشم نواز اند و تا حد ممکن فضا و دکوراسیون و رنگ ها با هم همخوانی دارد. داخل شان خبری از به هم ریختگی های معمول نیست و همواره کافی منی مؤدب وجود دارد که به آدم سرویس بدهد. فضای شان امن است و خیلی از خوشی های کوچک مثل سیگار کشیدن و گپ زدن و... داخل شان قابل حصول است اما با همه این حسن ها معتقدم جای ادبیات جدی نیستند. شاید به صورت مقطعی جواب بدهد اما بعدش به ورطه تکرار و دور باطل می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه کافه های ایران تنها در جلب تیپ خاصی از آدم ها موفق هستند. خود من در دوره دانشجویی کافه روی قهاری بودم و مشتری ثابت مچ بندهای بافته و پیک های عجق وجق و سکوت های شاعرانه! در دوره جلسات کافه گارنو هم یک پای ثابت کافه بودم اما بعدش هرچه از این فضاها دور شده ام هرگز دلم نخواسته دوباره به آن فضاها برگردم.

کافه های ما از واقعیت اجتماع دور هستند و بیشتر به جزیره فراموشی می مانند تا قسمتی از فضاهای شهری! بیرون پر از خشونت و پر تنش و درگیری است اما کافه ها پر از هامونی و رنگ و نورهای فکر شده و متمرکز است. بیرون غالب مردم فحش ناموسی می دهند، عربده می کشند، جواد یساری و عباس قادری گوش می دهند، توی کافه ها موزیک لایت و کلاسیک پخش می شود، احترام بیش از اندازه و گاهأ تملق آمیز آدم هایش خال آدم را بد می کند. بیرون دود اگزوز و ریزگردهای عربی غوغا می کند، توی کافه ها عود تایلندی و اسانس چینی و عنبر هندی آدم را خفه می کند. و خلاصه اینکه هر جایش را که می سنجی، با واقعیت شهری در تناقض است و دور از واقعیت تهران و ایران!  قبل ترها یکی از سرگرمی هایم این بود که عکس کافه ها و غذاخوری های آن ور آبی را سرچ کنم و با این وری ها مقایسه کنم. جالب این است که خیلی از کافه های آنور آبی به شدت معمولی تر و ورودی شان سهل الوصول تر است و دامنه صندلی هایشان تا پیاده روها هم نفوذ کرده است(به استثناها کار ندارم) فضای داخلی شان هم چندان لوکس نیست، اگر هم باشد زیبایی شان تابعی از معماری اطراف شان است و چندان فرقی با فضاهای اطراف شان ندارند. حالا مقایسه کنید با کافه های سطح شهر تهران. کافه های زیبا و دنج و اروپاییِ داخل پاساژ های چرک و کثیف خیابان انقلاب را بگذارید کنار عربده جارچی های جلو پاساژ! به نظرم شکل واقعی زندگی ما عین خود خیابات انقلاب است! شلوغ و در هم و پر تنش و متناقض! و اکثر کافه های تهران به اندازه سواحل جزایر قناری از حقیقت اجتماع دور اند. کافه های جلفای اصفهان مثال نقض خوبی برای این تناقض فضایی هستند. کافه های زیبای جلفا با توجه به شکل معماری آنجا و فرهنگ کافه روی که از قبل پایدار مانده است، به نظرم معمولی ترین و واقعی ترین مکان های آنجا هستند. توی هر کافه ای که در جلفا نشستم، بدون استثنا پیرمرد و پیرزن هایی حضور داشتند که با سر و وضع خیلی معمولی، با نایلون های پر از خرید روزانه و بدون ادا و اطوار قهوه و چایی می خوردند و بدون پچ پچ کردن حرف های معمولی می زدند! واقعی و زنده!

کافه های تهران غالب شان جزیره فراموشی اند! راه نفوذ به داخل شان سخت است و فضاهای بیرون هم راهی به داخل شان ندارد. نشستن داخل شان آداب و رسوم دارد و به محض ورود آدم را از خودش کنده و مجبور به رعایت خیلی چیزها می کنند. جایی که آدم خودش نباشد بهترین نقطه است برای بریدن و فراموشی یا فراموش شدگی.

به همین دلایل ساده که در بالا ذکر کردم اعتقاد دارم ادبیاتی که کافه مروج آن باشد نمی تواند ادبیات حقیقی و ناینگر واقعیت اجتماعی باشد و در خوشبینانه ترین حالت اش ادبیاتی است باب میل اقلیتی که جذب این فضاها می شوند. و متاسفانه این طور فضاها به شدت و به شدت مستعد جذب آدم های خاصی هستند که خیلی شان آدم های سرخورده و منفعلی اند که به خلوت کافه ها پناه برده اند(مطمئنأ منظورم همه کافه روها نیستد!) در اکثر جلسات کافه ای که این یکی دو ساله رفته ام، به وضوح نفوذ این تیپ آدم ها در فضاهای نقد و داستان خوانی را دیده ام. جلسات گارنو هم خالی از این آدم ها نبود. و وای به حال ادبیاتی که بخواهد توسط آدم های سرخورده چکش کاری شود.

غیر از این دلایل که گفتم، به نظرم مهمترین لطمه ای که برگزاری جلسات کافه ای به ادبیات می زنند این است که فضاهای پیش بینی شده شهری مثل خانه های فرهنگ، فرهنگ سراها، سراهای محله و سالن های با کیفیت سطح شهر، خالی از فعالیت های جدی ادبی می شود و فضاهایی که به راحتی می توانیم از آنها بهره برداری کنیم، پاتوق جلسات و کانون های بی ارزش و بی خاصیت و زردی می شود که به هیچ دردی جز پر کردن بیلان کاری مدیران آنها نمی خورند. شاید در دوره ای به خاطر بعضی محدودیت ها کافه ها بهترین و یا تنها امکان برای بقای جلسات ادبی بود اما فکر می کنم حداقل در زمان حاضر و گشایشی که حاصل شده، شرایط تغییر کرده و راحت تر از قبل می شود سالن های سطح شهر را به خدمت ادبیات در آورد.

+ نوشته شده در  نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

اگر به جای این همه افسانه پردازی و تولید جملات قصار و گفتن از فواید معنوی و آسمانی کتاب و کتاب خوانی، روی مسئله لذت بخشی و سرگرم کنندگی کتاب تاکید می شد، الان کتاب و کتابخوانی اوضاع بهتری در جامعه داشت. عادت کرده ایم اول از پدیده های روزمره غول می سازیم و بعد از همان غول فرار می کنیم. این اظهار نظرهای ت...خ... تخیلی و اغراق آمیز در مورد فایده های کتاب، بجز اینکه ورود به دنیای مطالعه را برایمخاطب سخت و دست نیافتنی می کنند هیچ سودی به حال هیچ کجای ادبیات ندارند. مخاطب باید به این نتیجه برسد که همان قدر می تواند از خواندن یک کتاب لذت ببرد که از دیدن یک تئاتر یا یک فیلم سر کیف می آید.

پ ن: این حرف به هیچ عنوان در تایید ادبیات عامه پسند نیست. منظور من مخاطبی ست که مهارت لازم و یا زمینه پذیرش پدیده ی (Art) را داشته باشه.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی دیر به دیر اینجا را به روز می کردم یادم رفته بود خداوند کماکان بعضی ها را برای فحش دادن و توهین کردن به مردم آفریده است و جدی ترین و پیگیرانه ترین کارشان در زندگی کامنت گذاشتن با اسم جعلی زیر پست های مردم است. آدم های هرزه و حقیری که حتی جربزه فحش دادن رو در رو به آدم را ندارند و مثل فاحشه هایی که کاسبی کثیف شان را با نقاب مریم عذرا می پوشانند، سیرت واقعی شان را زیر اسم ها جعلی و لحن های احمقانه پنهان می کنند. هر وقت خبری از یک فعالیت جمعی از هفت اقلیم و جلسات نقد کتاب گرفته تا نوشتن داستان و انتشار کتاب اولی ها و ... خلاصه هر مسئله ای که خیرش به همه می رسید، اینجا گذاشتم فحش و توهین بود که به صفحه ی من سرازیر شد. توهین هایی که فقط سزاوار خود و خانواده کامنت نویس هستند نه کس دیگری. مانده ام مشکل این بیمارهای سادیسمِ انگل ادبیات من هستم یا هر فعالیتی که رنگ و بویی از عام المنفعه بودن و مثبت بودن داشته باشد! مطمئنم اگر نام آن ناشر بی نوا را در پست قبل نوشتته بودم الان ترکش فحش ها به آن انتشارات هم اصابت کرده بود! آدم های بیکار و بدبختی که حتی در وبلاگ دیگران که ارتباطی به بنده ندارد هم من را از فحش های شان بی نصیبب نمی گذارند. از همه ی کامنت گذاران فحاش هرزه برای هزارمین بار عذر خواهی می کنم و اعتراف می کنم شما برنده شدید. من پست قبلی را برداشتم و از همه شما بزرگواران معذرت خواهی می کنم. ببخشید که چون جای دیگری برای خالی کردن عقده هایتان پیدا نکرده اید مجبورید به وبلاگ این حقیر اکتفا کنید. ضمنأ سعی می کنم به زودی یک توالت و حمام مجازی برای تان دست و پا کنم که اسباب قضای حاجت روحی تان بیشتر از قبل فراهم باشد. با تشکر.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

یک انتشارات شناخته شده که فعالیت های خوبی در زمینه ادبیات و کتاب های هنری دارد، بنده را مامور کرده برای مجموعه ی تازه ای که مختص به چاپ و معرفی نویسندگان کتاب اولی و یا کمتر شناخته شده دارد کتاب معرفی کنم. دوستانی که مجموعه داستان یا رمانی آماده چاپ دارند می توانند به بنده اطلاع دهند که زمینه معرفی و لینک شان به انتشارات را فراهم کنم.

توضیحات:

۱- به دلایل شخصی از ذکر نام انتشارات تا زمان تایید نهایی آثار معذورم. 

۲- قبل از ارسال اثر توضیحی در مورد کتاب و نویسنده به آدرس ایمیل ارسال نمایید. در صورت تمایل اولیه انتشارات مراحل ارسال اثر ازطریق ایمیل به اطلاع نویسنده رسانده می شود.

۳- فایل معرفی حتمأ  باید در قالب وورد ارسال شود.

۴- ذکر شماره تماس و آدرس پستی الزامی است.

۵-  نیازی به پیگیری مجدد نویسنده نیست. حداکثر ظرف مدت دو هفته جواب ایمیل داده می شود.

۶- در قسمت عنوان ایمیل  عبارت ( فایل معرفی جهت چاپ کتاب) نوشته شود.

۷- مطالب به این ایمیل ارسال شود:  Ayat.doulatshah@gmail.com

+ نوشته شده در  دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچ پدیده ای در دنیا رقت انگیز تر از دختری در آستانه ی عبور از جوانی که عمری با بی کله گی و کارهای متحیر العقول و خطر کردن گذرانده باشد و به خاطر پذیرفته شدن در جمعی تینیجرِ جوینت بازِ بی مغزِ که به ظاهر حرف های فلسفی می زنند و در باطن عقده های جنسی شان را پیگیری می کنند، تن به هر کاری داده باشد و حالا تنها و به دور از جمع یاران گوشه ای افتاده باشد نیست! آدمی خالی و به انتها رسیده که هرچقدر نزدیکتر می شوی احساس می کنی کیلومتر ها از خودش دور و دورتر است و سرگردان... احساس می کنی با حجمی تو خالی و بی فکر طرف هستی که از آدم بودن تنها تنی شکسته و اعصابی داغون برایش مانده است و بس.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

در یادداشت قبل دلایلی برای حضور پررنگ حضور مصدق، سیمون بولیوار و... در ادبیات و هنر برشمردم که به نظرم از مهم ترین و عمده ترین آنها عنصر لاغری و استخوانی بودن این شخصیت ها بود. دلایلم کاملأ شخصی و منطبق بر زیبایی شناسی فردی بود اما تا حدودی می شود ما به ازاءهایی برای این ادعا در طول تاریخ هنر پیدا کرد. هملت یکی از مهمترین نمایشنامه های شکسپیر است که تا امروز صدها فیلم اقتباسی و هزاران نمایش صحنه ای از آن ساخته شده است و به نظرم مهمترین فیلم های اقتباس شده از آن هملت های گریگوری کوزینتسف، لارنس الیویه و کنت برانا هستند. در غالب این فیلم ها و البته غالب اجرای صحنه ای که از این نمایشنامه دیده ام، هملت همواره  شخصی لاغر و رنجور و خلوت گزیده تصور شده است و در ذهن اکثر مخاطبان این نمایشنامه هم همینطور تصور شده است. در حالی که هملت نمایشنامه شکسپیر شخصیتی تپل و حتی چاق است! شاهد آن اینکه در زمانی که هملت می خواهد به مسابقه شمشیر بازی برود مادرش به وضوح می گوید که هملت با این وزن اضافه توان جست و خیز و شمشیر بازی ندارد! مسئله ای که در خوانش های این نمایشنامه کمتر مورد توجه قرار می گیرد. دلیلش هم این است که این مسئله خیلی دیر هنگام بیان می شود(تقریبأ اواخر نمایشنامه) و برای مخاطبی که عادت به تصور کردن قهرمان ها در هیبتی کشیده و بلند بالا دارد تا لحظه ای که این مسئله بیان می شود دیگر شخصیت هملت را در ذهنش ساخته است. ضمن اینکه شخصیت های چاق شکسپیر (در اکثر مواقع نه همیشه) هیچگاه جایگاه والایی ندارند و اگر هملت را چاق تصور کنیم آنگاه هملتی کاهل و سست عنصر و اراده داریم تا هملتی مردد و نا مطمئن و شکاک!

چند وقت پیش به دوست نویسنده ای که از قضا بلند بالا و لاغر اندام است گفتم که هیکل لاغر و سینه ی فرور رفته ات جان می دهد برای سوژه داستان شدن. با پالتویی بلند (که البته پوشش خود نویسنده هم هست) و غباری شیری رنگ در هوا و جاده ای خلوت. خود نویسنده با اشاره به سینه ی فرو رفته اش آن را به سینه مقعر تشبیه کرد که به نظرم تعبیر هوشمندانه ای بود. من خودم با اینکه لاغر نیستم اما همه ی شخصیت های ذهنی ام لاغر و مقعر اند و یا دوست دارم همیشه اینطور تصور شوند. هیکل های چاق برای ورود به دنیای تخیل سنگین اند و کند. چاق ها باید حسابی رژیم بگیرند. وقتی از سوراخ سوزن رد شدند به دنیای داستان ورود پیدا می کنند. 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

نزدیک 28 مرداد است و طبعاً هدف من از این یادداشت یاد آوری کودتای 28 مرداد و اردشیر زاهدی و شاه و بگیر و ببندها و اسلحه و خوف و رجای آن دوران نیست. مسئله ی این روزها برای من، مفهوم مصدق بودن و جایگاه مصدق در ادبیات و هنر ما است. مصدقی فارغ از خط و مشی سیاسی و نفت و شعارهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه که زیاد گفته اند و خواهند گفت. مسئله ی من گره خوردن ادبیات و محمد مصدق است. پیرمرد مرموز و غریبی که گاهی آنقدر حضورش هولناک و نوستالوژیک است که رمان های دکتر نون... و شب هول و .... از آن بیرون می آید و گاه آنقدر با دوره ای از تاریخ ما آغشته است که سر از رمان من منچستر یونایتد... که اساسأ مسئله دیگری را دنبال می کند، در می آورد.

 اما چرا مصدق؟! چرا مثلأ اردشیر زاهدی نه؟ یا شعبان بی مغ و یا ده ها نام برجسته ای که با 28 مرداد در ارتباط مستقیم و غیر مستقیم بوده اند؟ آیا این ذات داستان و گرایش اخلاقی او به پروتاگونیست و پیدا کردن قهرمان های اخلاق مدار مدرنِ معاصر است که سراغ مصدق رفته یا خود مصدق به عنوان یک فرد است که این قدرت را پیدا کرده؟! اگر این فرض اول درست باشد، پس باید تا به امروز در مورد شخصیت های قهرمانی مانند ماندلا، گاندی، آتا ترک و... داستان های فراوانی نوشته می شد(بغیر از مستند نگاری هایی در مورد این شخصیت ها کار شاخصی در ذهن ندارم) اما شخصیت هایی مانند سیمون بولیوار، هیتلر، چه گوارا و محمد مصدق بدون نگاه تاریخ نگارانه و مستندگونه،به وفور در هنر و ادبیات آزاد راه پیدا کرده اند. مطمئناً برای هرکدام از اسم ها و دسته بندی های فوق می شود به راحتی نمونه ی خلفی آورد اما برای روشن شدن منظورم این دسته بندی را مبنای نظرم قرار داده ام و بر اساس این دسته بندی چند عامل عمده مشترک که در این توفیق نفوذ این افراد به هنر و ادبیات دخیل بوده است بر می شمارم(از نظر من!) :

1. کاریزمای شخصیتی: به اعتقاد من بخش عمده ای از کاریزمای افراد به ابهامات و سوالات پاسخ داده نشده در مورد این شخصیت ها بر می گردد( ابهام مسئله ی مهمی در جولانگاه اضطرار خلاق آرتیست جماعت است!)

2. شکل زندگی پر آشوب و حمایت پنهانی و آشکار توده های مردم در زمانی که جامعه به شدت قطبی و سیاسی شده است.

3. شکل مرگ آنها! هیچکدام این شخصیت ها زندگی سیاسی شان تا انتهای نهضت شان ادامه پیدا نکرده است و دقیقأ در نقطه ای نقش سیاسی شان به پایان رسیده است که اتفاقات بسیار جدی و گاه متضادی بعد از مرگ آنها رخ داده است و به نوعی تبدیل به نماد آن دوره شده اند. در دیگر شخصیت های اسطوره ای و قهرمان های معاصر معمولأ قهرمان یا به مرگ طبیعی مرده است و یا در ادامه همان روند روزگار آنها ادامه پیدا کرده است.

4. آناتومی و فیزیک شخصیت ها. در میان شخصیت هایی که به زعم بنده بیشترین نفوذ را در ادبیات و هنر داشته اند کمتر شخصیتی را می توان سراغ گرفت که از چهره و فیزیک گرد و یا چاقی برخوردار باشد. اکثر این شخصیت ها لاغر، استخوانی  و داری چهره ای استخوانی و کشیده هستند. صورت شان سنگی است و نگاه شان  عمیق و نافذ!

5. مرگ و زندگی پر رمز و راز و در غربت و انزوا: مردی که در آخرین لحظات به جای تسلیم شدن دست به خودکشی می زند و معماهایی که با خود به گور می برد(هیتلر) نخست وزیری که سال های پایانی عمر را در تبعید و مکانی دورافتاده سپری می کند بدون قدرت و بدوت ارتباط!(مصدق) مردی که در روزهای سخت مبارزه به دلیل دور از انتظاری چون بیماری سل می میرد و مردن و زنده بودن او تا مدت ها در ابهام باقی ماند(بولیوار) و...

و نتیجه ی پایانی: برای ورود به ادبیات تنها قهرمان بودن، مبارز بودن و در صف اول نبرد و اخلاقی بودن کافی نیست. برای نفوذ به ابیات باید خاص بود و درجایی از معادلات سیاسی و اجتماعی کنار زده شد. باید در همان مدت معین به نماد دوره ای(بد یا خوب) تبدیل شد و به نوعی در زمان شناسنامه پیدا کرد. شاید همگی ویژگی ها لازم را اسطوره ی زنده ی جهان یعنی نلسون ماندلا داشته باشد اما به اعتقاد من تداوم حضور ماندلا و فراگیر شدن مفاهیم بشر دوستانه و ضد آپارتایدی و رفع تبعیض نژادی ماندلا باعث کمرنگ شدن حضور او در هنر و ادبیات شده است و می بینیم که در آثار نویسندگان و نمایشنامه نویسان مطرح جهان مانند آثول فوگارد و لنکستر هیوز و... دقیقأ به روزگار پر از تبعیض نژادی قبل از ماندلا پرداخته می شود نه دوران خود ماندلا! چرا؟ به این دلیل که در حال حاظر آن روزگار دست نیافتنی و خاص است نه این روزگاری که همگی شعار حقوق بشر و برابری انسان ها سر می دهند. دوران مصدق دوران پر رمز و رازی است. از یک سو به دلیل انقطاع نسلی و عدم پرداخت کافی و سکوت هم نسلان او در دوران رژیم شاهنشاهی و از سویی تجربه ی تلخ و ناتمام دوران آزادی خواهی او و شباهت های تاریخی سیاسی آن، باعث حضور سنگین و به اعتقاد من روز افزون شخصیتی مانند مصدق در ادبیات و نمایش و هنر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز اتفاقی متوجه شدم که تعداد بازدیدهای نیمه سوخته از صدهزار نفر رد شده است. البته این عدد تعداد دفعاتی که صفحات مختلف وبلاگ دیده شده است را نشان می دهد و طبعأ آمار دقیقی نمی تواند باشد اما تا حدودی هم درست است. دو سه سال پیش آدرس وبگذر دیگری در تنظیمات وبلاگم فعال بود که آن هم عدد و رقم جالب توجهی را نشان می داد اما به دلیل اشتراکش با یک وبلاگ دیگر، با هزار دردسر از دسترس خارجش کردم و آدرس وبگذر جدید را جایگزینش کردم. حالا این کنتور ادبی، رقم صدهزار و خورده ای ورودی را نشان می دهد.این رقم در شرایطی است که فکر می کنم دیگر دوران وبلاگ و وبلاگ نویسی به سر آمده است و این به روز کردن های بیخود و بی خاصیت و چس ناله ها، تنها حکم دست و پا زدن قبل از موت را دارد. شاهد این ادعا هم وبلاگ های پر طرفدار و پر کاری هستند که یکی پس از دیگری کرکره شان پایین کشیده می شود و برای همیشه از دسترس خارج می شوند. عوامل زیادی در این مسئله دخیل هستند اما مهمترین شان ظهور پدیده فیس بوک است. پدیده ای که هم گردش اطلاعات و پیگیری احوال دوستان را آسانتر و به روزتر می کند و هم با توجه به هویت نسبتأ حقیقی مخاطبان، حرف و حدیث ها و اظهار نظرها را مسئولانه تر از فضای وبلاگ می کند. از طرفی فضای امنی که این شکل کامنت گذاری بلاگفا برای لمپن های بی چاک دهن شبه ادبی ایجاد کرده است آنقدر انرژی و توان وبلاگ نویس را می گیرد که اگر انگیزه ی شخصی و عهد نانوشته برای به روز کردن وبلاگ نباشد خیلی قبل تر عطای آن را به لقایش بخشیده بودم. یکی دیگر از عوامل کم رمق بودن وبلاگ ها در این روزها بحران مخاطب است! ممکن است به صورت مقطعی آمار و ارقام کم و زیاد شوند اما سقف مخاطب در فضای وبلاگ بیشتر از این ها هم نیست. با این شرایط محیط ساکن و مردابی وبلاگ نویسی مدت زیادی نمی تواند مقاومت کند و ناچار باید همگی از این صفحات ساکن و بی تلالو کوچ کنیم به فضای متنوع تر فیس بوک و مخاطبان گسترده تر و حقیقی تر. این روزها نیمه سوخته حکم یک آرشیو برای خبرهای خودم و کتاب هایم را پیدا کرده است. دلم می خواهد بنویسم، دیدگاهای خودم را درباره زندگی، ادبیات و دغدغه هایم بنویسم اما شور و شوقی نیست. ما آدمیم. با داستان ها، با پست ها و با دلنوشته هایمان زنده ایم، با آنها بزرگ می شویم، میانسال می شویم و پیر می شویم. دلم می خواهد وبلاگم جایی باشد که روح لخت خودم را در آن به نمایش بگذارم اما وقتی یک مخاطب در یک جمع رسمی که او متکلم وحده است، نوشته ی شخصی و یا اعترافی صادقانه ام را دستمایه متلک پرانی و توهین های زیرپوستی می کند با چه امنیتی از خودم بنویسم!؟ وقتی فقط به جرم زدن لینک نقد کتاب یک نویسنده در وبلاگم، نویسنده یا کسی از طرف نویسنده می آید و بدترین توهین ها را به من می کند با چه انگیزه ای خبرسانی کنم و لینک های دیگران و دوستانم را تبلیغ کنم!؟ وقتی یک غلط املایی که در فضای وبلاگ نویسی امری عادی و روزمره است به خاطر عقده گشایی دیگران تبدیل به اعلامی عمومی در صفحه ای به مراتب پر مخاطب تر و عام تر می شود، چه دل و دماغی برای نوشتن در این فضا می ماند! اما به همه این اوصاف نمی دانم این بندی که باعث شده هنوز نتوانم از این فضا کنده شوم چیست! شاید نوشته های من هنوز برای هیاهوی فیس بوک آمادگی لازم را ندارند! شاید چون خودم بیشتر شبیه صفحه وبلاگم هستم تا صفحه فیس بوکم و شاید هنوز امید دارم که روزگاری خوش تر از راه برسد و مخاطبان تازه با روح تازه از راه برسند و قدر آرامش و سکون فضای وبلاگ را بدانند... مخاطبانی که در فضای وبلاگ دنبال حرف های جدی تر باشند و آنوقت آدم تلاش کند عمیق تر و جدی تر بنویسد و امیدوار باشد که با امنیت بیشتر می تواند روح لخت خودش را بیشتر و بیشتر به نمایش بگذارد! شاید...

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مخاطب بعد از کلیک کردن روی (خواندن کامل متن) با خبر کامل در صفحه من روبرو می شود

 

و اما متن کامل در وبلاگ نیمه سوخته:

 

پ ن: این فقط یک شوخی با دوستان عزیز در سایت دوشنبه بود. از زحمات شبانه روزی این دوستان و اینکه خبرهای نیمه سوخته را مورد لطف قرار می دهند به نوبه خودم تشکر می کنم

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت

در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت

گرد قدم زائرت، از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت

در روضهٔ تو خیل ملایک، ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت

هر صبح که روح القدس آید به طوافت

در چشمهٔ خورشید کند غسل زیارت

در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف

کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت

*شیخ بهایی

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

ای همنفسان بودن وآسودن ما چیست

یاران همه کردند سفر بودن ما چیست

بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند

ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست

ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم

هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

گر زخم غمی بر جگر ریش نداریم

رخساره به خون جگر آلودن ما چیست

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار

افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست

*وحشی 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی

گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی

از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند

که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی

نمی‌دانم که بر برج که امشب آشیان دارد

بدام آوردمی او را مرا گر زانکه کس بودی

چنان سرمست می‌گشتم ز آوازش که در شبها

که یاد آوری از شحنه کرا بیم از عسس بودی

چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی

که این عنقای زرین بال پیشش چون مگس بودی

بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی

که سرو ار راست می‌خواهی بر بالاش خس بودی

بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را

روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی

درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری

اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی

گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین

اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدائی

*خواجو

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

چند وقتی بود دنبال کتاب مناسبی برای مطالعه در مسیر رفت و برگشت (نسبتا طولانی) به محل کارم می‌ گشتم. معیار انتخابم هم جمع و جور بودن و پر کشش بودن کتاب بود که هم بتوانم حملش کنم و هم بتوانم راحت روی آن تمرکز کنم. و بلاخره بعد از کلی سبک و سنگین کردن و گشتن بین کوه کتاب های نخوانده‌ام که از دیدن شان به وحشت می‌افتم قرعه به نام رمان «وقتی یتیم بودیم» نوشته کازئو ایشی گورو نشر هرمس، با ترجمه مژده دقیقی افتاده. این کتاب یک رمان تقریبأ جحیم (402 صفحه ای) است با قطع پالتویی. و جالب اینکه باریک بودن کتاب تاثیری روی صفحه بندی آن نداشته و وقتی آن را باز می‌کنی فرقی با صفحه بندی کتاب‌های رقعی معمولی ندارد. فقط حاشیه‌های دو طرف کتاب باریک تر شده است. کتاب را با تردید دست گرفتم و در اولین مسیر رفت شروع به خواندنش کردم. کم کم متوجه شدم که دارم خوب پیش می‌روم و رمان «وقتی یتیم بودیم» انتخاب بسیار مناسبی بوده برای این مسیر. بدون اینکه کتاب(به خاطر باریک بودنش) جلب توجه خاصی ایجاد کند و حتی فضای بصری خودم را مسدود کند و نفهمم کی به آخر خط رسیده‌ام، راحت تر از تجربه های قبلی موفق به نفوذ در دنیای رمان شدم. تجربه‌های قبلی به من نشان داده بود که وقتی در یک مکان عمومی کتاب را باز می‌کنی، انگار که برگه های سفید حجم زیادی از فضا را اشغال کرده باشند به سرعت نگاه‌ها را جلب می‌کنند و اگر به آنها توجه کنی خیلی زود معذب می‌شوی و لاجرم مجبور می‌شوی کتاب را ببندی و سرگرم دید زدن آدم ها شوی. این کتاب پالتویی با اینکه حجمش نسبتأ زیاد است اما به خاطر قطع‌اش کمتر جلب توجه می‌کند و خوندنش هم بی دردسرتر است. راستش هرگز به شخصه کتاب‌های جیبی و پالتویی را جدی نگرفته‌ام و در میان کتاب‌هایم به تعداد انگشتان دست هم از این قطع کتاب ها پیدا نمی‌شود اگر هم بوده بعد از مطالعه به کسی بخشیده‌ام. نه اینکه کتاب جیبی خوب نخوانده‌ام، که شاهد مثالش رمان قول و سوءظن و چند کتاب فوق العاده با کیفیت نشر ماهی بوده که همگی قطع جیبی‌اند و فوق العاده هم درخشان؛ بلکه کتاب جدی در ذهن من با قطع رقعی تعریف شده است، همانطور که شاهنامه از نظر من باید وزیری باشد و یا غزلیات سعدی همیشه باید قطع رقعی با جلد شونیز باشد که بشود آن را چلاند. به شخصه دوست دارم اگر زمانی کتابی از من چاپ شد با همین قطع رقعی باشد، نه بزرگتر و نه کوچکتر. با این حال هر چقدر فکر می‌کنم می‌بینم خود من خیلی از داستانک‌ها و کتاب چه هایی را که اویل راه افتادن بی آرتی در اتوبوس‌های آکاردئونی جاسازی شده بود را خوانده‌ام و حتی آنهایی که با سلیقه‌ی من همخوانی نداشته را لااقل از روی تمسخر ورق زده‌ام،  ولی به یاد ندارم که کتابی رقعی را(جز در موارد اضطراری) دستم گرفته باشم و موفق شده باشم یک صفحه مطالعه کنم. کتاب رقعی برای محیط‌های امن است. مثل وقت‌هایی که روی تخت طاقباز دراز کشیده‌ای، یا پشت میزت با خیال راحت نشسته‌ای و همچنان که قهوه و چای مزمزه می‌کنی، سرفرصت آن را ورق بزنی و مطالعه کنی. قبل ترها هم که بیشتر وقت مان در پلاتوهای سینما تئاتر می‌گذشت، نمایشنامه‌های پالتویی نشر تجربه و نیلا را به تعداد کستینگ می‌خریدیم و دوره می‌کردیم اما بقیه نمایشنامه‌های پت و پهن را معمولأ به تعداد زیراکس می‌گرفتیم که هم راحت تر توی دست بازیگر بچرخند و هم وقت استراحت بشود لوله شان کرد و توی جیب شلوار تپاندشان. با همین تجربه‌ی شخصی فکر می کنم بی دلیل نیست که اینقدر جماعت کتاب خوان در مترو و اتوبوس و تاکسی های ما کم پیدا می‌شود. به نظرم کتاب‌های معمول کتابخانه مناسب این مکان‌های پر رفت و آمد و شلوغ نیستند. کتاب مناسب این مکان ها، باید جمع و جور و سبک باشد که هم بشود راحت رویش تمرکز کرد و هم نیم نگاهی به آدم های اطراف داشت که انگ جوگیر شدن و ادا در آوردن و چه و چه... نخورد. فکر می‌کنم اگر هر ناشر همزمان با هر چاپ رقعی، تعدادی هم از همان کتاب در قطع جیبی و پالتویی چاپ کند، شانس خوانده شدن و نفوذ آن کتاب میان مخاطبان نیمه وقت ادبیات، به مراتب بیشتر از قبل می‌شود. 

پ ن: در مورد رمان « وقتی یتیم بودیم» ایشی گورو سر فرصت می نویسم

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی

کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو

ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان

جان داده بر نرگس مست تو حکیمان

دست ازطلبت باز نگیرم که بشمشیر

کوته نشود دست فقیران ز کریمان

گر دولت وصلت بزر و سیم برآید

کی دست دهد آرزوی بی زر و سیمان

باری اگرش شربت آبی نچشانند

راهی بمسافر بنمایند مقیمان

از هر چه فلک می‌دهدت بگذر و بگذار

عاقل متنفر بود از خوان لئیمان

با چشم سقیمم دل پر خون بربودند

یا رب حذر از خیرگی چشم سقیمان

بانگی بزن ای خادم عشرتگه مستان

تا وقت سحر باز نشینند ندیمان

قاضی اگر از می نشکیبد نبود عیب

خون جگر جام به از مال یتیمان

از گفتهٔ خواجو شنوم رایحهٔ عشق

چون بوی عبیر از نفس مشک نسیمان

*خواجو

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

انتقال نمایشگاه کتاب به مصلی، با تمام مشکلاتش، برای من یک ویژگی بسیار مثبت به همراه داشت و آن هم نزدیک شدنش به خانه و سهولت رفت و آمد به آن بود. در چند سال اخیر تقریبأ اکثر روزها به نمایشگاه سر زده‌ام و خوش خوشان و سر فرصت چندین بار غرفه‌ها را زیر و رو کرده‌ام. اما نمایشگاه امسال برای من یک نمایشگاه ویژه است. تقریبأ به هر غرفه‌ای که سر می‌زنم(ناشران ادبیات داستانی) کتاب تازه‌ای (یا تقریبأ تازه ای) از دوستی می‌بینم که روی پیشخوان می‌درخشد و به وجدم می‌آورد. هر بار که کتاب آشنایی می‌بینم، احساس می‌کنم بدون اینکه واژه‌ای بین من و غرفه دار رد و بدل شده باشد، یک نقطه ی اشتراک با او و تمام آن دم و دستگاه نشر پیدا کرده‌ام. تقریبأ بیشتر هزینه‌ای که امسال برای خرید کتاب در نظر گرفته بودم صرف خرید کتاب دوستانم شد و از این بابت خوشحالم. ته دلم می‌گویم: جای دوری نرفته! کتاب‌ها را که دست می‌گیرم دلم غنج می‌رود و کنجکاو می‌شوم که زودتر بفهمم چی توی‌شان نوشته شده است. هیجان دارم که خیلی زود بفهمم این آدمی که همیشه نزدیک است (حتی اگر ماه‌ها همدیگر را نبینیم و رفیق گرمابه و گلستان هم هم نباشیم) در خلوت‌ترین گوشه‌ی ذهنش دنیا را چطور می‌بیند. وسوسه می‌شوم روی یکی از پله های پت و پهن مصلی بنشینم و بی اعتنا به ساق پاهایی که از کنارم رد می شوند، غرق در بوی ساندویچ هایدا و فریاد مبلغان و مدرسان شریف و قلمچی با ولع تمام کتاب‌ها را همانجا بخوانم. حس خوبی است تعلق داشتن به این اقیانوس کتاب. این حس را مدیون دوستانی هستم که با تمام سختی‌ها و نا ملایمات باز هم از پا نمی‌نشینند و کماکان می‌نویسند. دلم می‌خواهد از همه‌ی دوستانی که در ایجاد این حس سهیم بودند تشکر کنم. دوستان نویسنده خسته نباشید و کام‌تان شیرین.

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر