نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

هرچند به این معتقدم که حسن هر اتفاقی این است که در زمان خودش بیفتد و اگر زمانش بگذرد دیگر لطف اش را از دست می دهد و آدم نسبت به آن بی تفاوت می شود، اما از اینکه فرزند سرراهی ام دارد به خانه و کاشانه ای می رسد خوشحالم. مجوز انتشار رمان این بازی کی تمام می شود اوایل سال 91 و قبل از نمایشگاه کتاب برای نشر چشمه صادر شده بود اما بعد از اتفاقاتی که برای نشر چشمه افتاد و لغو مجوز این انتشارات، آن را به نشر به نگار واگذار کردم و حالا چند روزی می شود که مجوز انتشار این رمان برای نشر به نگار صادر شده است و به زودی پروسه ی چاپ را در این نشر پشت سر می گذارد. با اینکه از فضای رمان فاصله گرفته ام و هیچ وقت دفاعی از داستان هایم نداشته ام، اما امیدوارم رمان لاغر بنده باعث لعن و نفرینم نشود!

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز جایی خواندم که به نگار همان چشمه نیست و نویسنده ی محترم مطلب، تلاش فراوانی کرده بود که اثبات کند این همان نیست!(منظور نشر به نگار و انتشارات چشمه است) اینکه چشمه همان به نگار هست یا نیست اصلأ چیز مهمی نیست و هیچ تاثیری هم در سیاست گذاری و نگاه آدم هایی که این مجموعه و مفهوم را تا امروز پیش برده اند ندارد. چشمه پیش از اینکه نام انتشارات ادبی در خیابان وحید نظری باشد، نام یک جریان جدی و پویا در ادبیات است که همواره نقش تعیین کننده ای در حرکت های ادبی این سال ها داشته است. جریانی که ادبیات دهه ی گذشته به عینه مدیون آن بوده و نویسندگان جدی فراوانی با همت حرفه ای گری این نشر به جامعه معرفی شده اند و تبدیل به پیگیر ترین و جدی ترین نویسنده های این روزهاشده اند. حالا این جریان هر اسمی می خواهد داشته باشد! اصلأ اسم این جریان می خواهد به نگار، زاوش و یا سوره مهر باشد! مهم این است که جریان چشمه به این سادگی ها و با پایین کشیدن کرکره ی یک نشر تمام شدنی نیست و به هر ترتیب که شده راهش را از میان سخت ترین سدها باز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

*سیف فرغانی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

نامی از نقاش این اثر ذکر نشده است اما از قرار معلوم کاری از کمال الدین بهزاد در مکتب هرات باشد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

·   دل به هیچ چیز نبندید، هیچ خوبی و بدی ای اصالت ندارد و دوامی بر آن نیست. بگذارید و بگذرید.

· جهان بر دوش خری غمگین و سرگردان می چرخد نه بر شاخ گاوی صبور و سرمست. فرار از رنج بیهوده است. بیهوده نیندیشید.

· جهان مجازی تنها تصویری است در آینه است. نقل است که به جهان واقع دل نبندید. با این احوال جهان مجاز را اصلأ به حساب نیاورید.

· خوب است که مرگی برای انسان تعریف شده.  چون مرگ پایان همه ناکامی هاستپس به سویش بشتابید.

·  عاشق باشید. هیچ اصالتی جز عشق و نیستی درآن وجود ندارد و حقیقی ترین اتفاق جهان همین است.

·  از گام گذاشتن در راه های تازه نترسید. بدترین اتفاق جهان این است که در جوانی تعریفی از خود بدهیم و تا پایان به این تعریف وفادار بمانید.

·  تجربه کنید. هر اتفاقی که توانسته جمعی را به خودش مشغول کند حتمأ چیزی برای جالب بودن دارد. سعی کنید به آن وارد شوید و آن نکته را کشف کنید.

· زمین گرد نیست، خورشید به دور زمین می چرخد. گالیله کامل ترین شخص در تاریخ است، به خاطر همان برگشت پایانی. هر خردی که جان را به مخاطره بیندازد خریت است.

· دنیای ما را همین دلخوشی های کوچک می سازند. هیچ فضیلتی در آرزوهای بزرگ نیست. هنرمندان روکوکو بهترین نمود هنر را ارائه می کنند. به جزئیات رو بیاوریم کلیات ما را در خودشان حل می کنند.

·  هیچ حرفی قرآن نازل نیست! حرف های من هم به مفت نمی ارزد. جدی نگیرید.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

خاکم به دهان مگر تو مستی ربی...
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود نزدیک به شش سال نوشتن در نیمه ی سوخته، هنوز خودم را وبلاگ نویس نمی دانم و ترجیح می دهم اگر لقبی هست، داستان نویس باشد تا چیز دیگری. اما در یکی دوسال اخیر که وبلاگ نویسی را جدی تر از قبل پیگیری می کنم، گاهأ به کشف های جالبی در مورد نویسندگان وبلاگ و تفاوت عملکرد آدم ها در دنیای مجازی و حقیقی پی می برم. یکی از جالب ترین این کشف ها، شناخت موضع گیری های پنهان ادبی و گاهأ شخصی و احساسی وبلاگ نویس ها، از طریق لینک دانی وبسایت ها (ثابت و روزانه) است. به این باور دارم که هرچقدر آدم ها در عالم واقع، در برخورد با یکدیگر محافظه کار و مبادی اداب هستند، در عالم مجاز بلآخره به نحوی درونیات شان را نشان می دهند. لینک دانی وبلاگ ها که این روزها حکم بیعت گذاری و بیعت برداری از وبلاگ های دیگر را پیدا کرده، محل مناسبی است برای پیگیری مواضع پنهان افراد نسبت به یکدیگر. لینک دانی برای بسیاری از وبلاگ نویس ها به جای وسیله ای برای اطلاع رسانی، تبدیل شده است به ابزاری برای نادیده گرفتن و تلاش برای نادیده شدن دیگران. اگر کمی منصف باشیم و کمی هم دقت مان را بالا ببریم، رد پای این موضع گیری ها را در اکثر وبلاگ های پر مخاطب این روزها خواهیم دید. عملی که با هر نیتی انجام شود، نهایتأ به نادیده گرفته شدن بخشی از بدنه ی فعال ادبیات می انجامد.اما نکته ی جالب اینجاست که هر وبلاگ و وبسایتی، بعد از مدتی فعالیت مستمر، نهایتأ موفق به جذب تعدادی مخاطب می شود و تجربه ی شخصی بنده نشان می دهد که اکثر مخاطب های وبلاگ های ادبی مشابه اند و هر وبلاگ، با هر استراتژی ای، دایره ی محدودی از مخاطبان را جذب می کند. این خودش نشان دهنده ی محکوم به شکست بودن این استراتژی انکاری است. در پس همه ی این فعل و انفعالات و این به خیال خود، باند بازی ها، مسئله ی تأسف برانگیز تری در حال اتفاق است که تنها نمود عینی اش به شکل لینک دادن و ندادن بروز پیدا می کند و آن به انتها رسیدن ادبیات است! سال هاست همه ی ما از نبود مخاطب و مهجور شدن ادبیات می نالیم. همه انتظار داریم که روزی طلسم این تیراژ هزارتایی شکسته شود و آینده ی نویسنده گان وطنی، هم مثل نویسندگان آن ور آبی، به حدی برسد که از راه نوشتن بشود خانه و زندگی ای ساخت و تن به هرکاری برای زنده ماندن نداد، اما فراموش کرده ایم که کتاب های بی مخاطبی که روی دست ناشر و نویسنده باد می کنند، حاصل همین کژ اندیشی هاست، حاصل ذهن همین آدم هایی که با جزم اندیشی، حتی تحمل این را ندارند که از جانب شان، دالانی مجازی به دیگر فضاهای ادبی باز شود. حاصل ذهن آدم هایی که قدرت شان منوط شده به نادیده گرفتن دیگران و انکار این و آن. بعد همه انتظار داریم که روزی ادبیات ما هم راهی پیدا کند به سمت سکوهای جهانی. منصف اگر باشیم، خواهیم دید که ادبیاتی که حاصل جزم اندیشی ها باشد، نهایتأ توان جذب همان تعداد محدود مخاطب وبلاگی را هم ندارد و محکوم به تباه شدن در نطفه ی خویش است. این حرف بنده به این معنی نیست که همه ی ناکامی های ادبیات به موضع گیری های وبلاگی برمی گردد، اما اگر بپذیریم که این روزها اکثر از نویسندگان فعال ما به نوعی درگیر با فضای مجازی شده اند و همین تک و توک وبلاگ های باقی مانده، برای شان تبدیل به مهمترین راه ارتباطی شده است، بیشتر به اهمیت موضوع پی می بریم. این روزها، اکثر وبلاگ ها و وب سایت ها به جای اینکه کمکی به برون رفت ادبیات از بن بست کننده، تبدیل شده اند به ابزار قدرت هایی شخصی و بسته که در خوش بینانه ترین حالت گاهی در جذب دویست مخاطب هم ناکام می مانند. در صورتی که اگر سری به وب سایت های غیر ادبی بزنیم، خیلی زود متوجه می شویم که این آمار و ارقام چندصدتایی که گاهی موجب غرورمان هم می شود، چقدر رقم خجالت آوری به حساب می آید. این در حالی است که هرگاه داستان به صورت انبوه به جامعه عرضه شده است، در جذب مخاطب موفق تر از خیلی مدیوم های دیگر عمل کرده است. برای مثال مجله ی همشهری داستان و یا کتاب های انتشارات سوره مهر که به صورت انبوه در سوپر مارکت ها و فروشگاه های غیر تخصصی عرضه می شوند. به نظر بنده وبلاگ ها و وبسایت های ادبی اگر در جایگاه درست خودشان بنشینند و با بازتر عمل کردن در بخش لینک کده و پیوند های روزانه شان و با تلاش در گسترش دامنه ی مخاطبان شان، در دراز مدت می توانند به کمک تنه ی رنجور ادبیات ما بیایند در غیر این صورت مانند پیله ای تنگ و محکم، دوران شفیرگی را تا ابد طولانی خواهند کرد.

 

+ نوشته شده در  نهم آبان 1391ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

*ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

شش جهت است این مکان قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

+ نوشته شده در  دوم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا خواننده های غیر حرفه ای ادبیات (زن و مردهایی که از روی تفنن کتاب می خوانند و معمولأ سمت کتاب های عامه پسند می روند) چرا به رمان های قطور گرایش دارند و کتاب های لاغر را خیلی جدی نمی گیرند!؟ بارها اتفاق افتاده که به یکی از همین مخاطب های قولأ غیرحرفه ای! رمانی را پیشنهاد کرده ام اما وقتی طرف عطف نازک کتاب را دیده، پوزخندی زده و گفته: این همه که تعریف کردی تو این یه ذره کتاب جا می شه؟! این طور مواقع آدم می ماند چه جوابی به طرف بدهد، اما توی دلم همیشه یک حرف به طرف می زدم: وای به حال ادبیات که خواننده اش تو باشی! جوابی که کم کم دارم به آن شک می کنم. یادم می آید دوره ی نوجوانی(13-14 سالگی) یکی از بستگان مان که در چاپخانه امیرکبیر کار می کرد و از علاقه ی مادرم به مطالعه آگاه بود، بعدازظهری دو سه کتاب پاره پوره و قطور برای مادرم آورد و گفت این کتاب ها را توی ضایعات کاغذی که قرار بوده خمیر شوند! پیدا کرده و چون فکر می کرده مادرم (که عاشق کتاب های قدیمی و افسانه ای است) از این کتاب ها خوشش می آید برایش آورده. مادرم کتاب ها را گرفت و هیجان زده شروع به خواندن کتاب ها کرد. آن دوتای دیگر را نمی دانم اما یکی از کتاب ها داستان امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا بود. کتابی با چاپ ریز و صفحات چرک و پاره پوره که با اینکه جلد نداشت اما تمام صفحاتش سر جا بود. بعد از ظهری که مادرم برای کاری بیرون رفته بود، کتاب را برداشتم و از روی کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن. کتاب با صحنه ی وارد شدن خواجه نعیم به یک جزیره و پیدا کردن زنی لخت و زیبا شروع می شد. مثل اکثر نوجوان های آن سال ها( که نه چت روم دیده بودند و نه اسیر اینترنت بودند) صحنه های عاشقانه و اروتیک کمرنگ، مهمترین انگیزه بود برای یورش بردن به سمت کتاب. چند روز بعد که مادرم کتاب را تمام کرد با ولع آن را دستم گرفتم و شروع کردم به یک نفس خواندنش. خواندن کتاب همانا و درگیر شدن با آدم های رمان همانا. ماه ها با خواجه نعیم و خواجه قنبر و پولاد زرده و مادرش و بقیه شخصیت های رمان زندگی می کردم و همین مقدمه ای بود برای خرید کتاب های کهنه از دستفروشی که آن سال ها بین میدان شهدا و چهارراه بانک بساط می کرد و کلی هم آدم معروفی شده بود و کتاب هفته هم باهاش مصاحبه کرده بود!(هر چند بعدها هر چه گشتم و هرچه به این و آن سپردم نتوانستم کتابی توی آن سبک و سیاق که دوست داشتم پیدا کنم) اما بعدها، بعد از زیر و رو کردن کتاب های کتابخانه مدرسه شهید رجایی و بعدش دبیرستان امام خمینی، به این قطعیت رسیدم که، چیزی که دنبالش می گردم(نه صرفأ اروتیک!) فقط بین کتاب های پت و پهن و قطور پیدا می شود نه کتاب های لاغر و مردنی ای که تا شروع می کردی به خواندن تمام می شد. این عادت کلفت خوانی ادامه داشت تا زمان دانشجویی که یکباره فضایم عوض شد و آرام آرام از یک قطور خوان حرفه ای تبدیل شدم به یک باریک پسندِ مطالعه گریز که هروقت یک رمان قطور می دیدم اولین حرفم این بود: کی حال خوندن اینو داره!! نمی دانم دلیل واقعی این اتفاق چیست اما مطمئنأ به دلیل کمبود وقت و زندگی سرعتی و این چرت و پرت های قالبیِ نمی دانم از کجا نبود! جوابی که این روزها به ذهنم می رسد این است که آن زمان من در جستجوی لذت بودم و ادبیات را به عنوان یک لذت گاه ناب می دیدم نه یک دستاویز برای بالا بردن رنکینگ مطالعه! و به روز بودن! هر چه فکر می کنم به ندرت پیش آمده که رمان قطوری دست گرفته باشم و با سرمستی از یک لذت ادبی آن کتاب را نبسته باشم(حتی اگر رمان خیلی هم رمان بزرگی نبوده باشد!) اتفاقی که به ندرت برای رمان های باریک و کم حجم افتاده است. جالب اینکه بسیاری از شاهکارهایی که همین سال های اخیر هم جوایز بزرگ جهانی برده اند و داغ داغ ترجمه شده اند هم کتاب های قطوری بوده اند که در مهد سرعت و تکنولوژی نوشته شده اند. به نظرم مهمترین  آسیبی که به روند مطالعه ی ما وارد است این است که دلیل مطالعه را گم کرده ایم. ادبیاتی که قرن ها تنها وسیله ی لذت بردن و نفس کشیدن و سرک کشیدن به جهان های موازی ما بوده را تبدیل کرده ایم به یک پدیده ی روشنفکری و  فخر فروشانه که با خواندنش می خواهیم بار مطالعاتی خودمان را به نمایش بگذاریم! یکی دو هفته ای است به کتاب های قطوری که مدتی ها بود ازشان فرار می کردم حمله برده ام و به قصد لذت بردن می خوانم و جالب اینکه برخلاف گذشته، واقعأ لذت می برم! اگر چیزی هم توی وبلاگم در مورد کتابی می نویسم تنها دلیلش این است که دینم را به نویسنده ی آن کتاب و زحمتی که کشیده ادا کنم و در حد همین مخاطبان اندک وبلاگم کتاب را معرفی کنم والا همین کم را هم نمی نویسم. گمان می کنم زمان آن رسیده باشد که به عادت های قبلی مان برگردیم. دوست نویسنده ام نظام حقی آبی نظر جالبی در مورد داستان دارد که فکر می کنم بد نباشد آن را اینجا بنویسم(نقل به مضمون): میل به داستان خواندن و داستان نوشتن یک عمل غریزی در بشر است و داستان را برای پاسخ به غرایزم انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  یکم آبان 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دشت های سوزان صادق کرمیار

رمان دشت های سوزان صادق کرمیار رمانی شبه تاریخی است که ماجرای به حکومت رسیدن شیخ خزعل در هیاهوهای جنگ جهانی اول و قتل ناصر الدین شاه و ماجرای کشف نفت توسط انگلیسی ها در عربستان عجم(خوزستان) را به تصویر می کشد. شیخ خزعل حاکمی است که بعد از اتفاقاتی به جای برادرانش به حکومت رسیده است. رمانی که خوب و جاندار شروع می شود اماشل و وارفته تمام می شود. این تقریبأ سرنوشت محتوم تمام رمان های شبه تاریخی ای بوده که تا حالا خوانده ام. از آنجایی که نویسنده می خواهد هر جور شده به وقایع تاریخی ای که رمانش را بر مبنای آن آغاز کرده است وفادار بماند، ناچار جایی بند را آب می دهد و قصه را ول می کند و در دام تاریخ گویی می افتد و تبدیل می شود به یک وقایع نگاری سردستی و رفع تکلیفی ای که می خواهد تمام اتفاقات همزمان را پوشش دهد و به سرانجامی برساند. اتفاقی که باعث می شود بعد خلاقه ی رمان به کلی کنار گذاشته شود و رمان تبدیل به کتاب تاریخ شود. از پایان بندی کار که بگذریم، این رمان ریختاری به شدت آشنا و تکرار شونده دارد. ریختاری که از یک سو به آثار بن جانسون(ولپن) و شکسپیر(مکبث و ریچارد سوم و تیتوس آندارنیکوس) شبیه است و از سویی اِلِمان های موجود در آن، آن را به اسطوره های خلقت و ماجرای برادر کشی هابیل و قابیل نزدیک می کند و از سوی دیگر به تاریخ بیهقی و ماجرای سلطان محمد و سلطان مسعود غزنوی تنه می زند. یکی از جذاب ترین و به معنای واقعی، کارکترهای این رمان، شخصیت نوکر یا مباشر سیاه پوست و دسیسه گر این رمان است که بارها و بارها در نمایشنامه های الیزابتن تکرار شده است و بن جانسون و شکسپیر بارها و بارها از آن برای پیش برد طرح و توطئه های داستان هایشان بهره برده اند. از سویی دیگر ماجرای به حکومت رسیدن شیخ مزعل به جای شیخ محمد(پسر ارشد شیخ جابر) به صورت آشکاری شبیه به همان اتفاقاتی است که بعد از مرگ سلطان محمود غزنوی، بین سلطان محمد و سلطان مسعود می افتد. از دیگر شخصیت جذاب این رمان، شخصیت ترکان خاتون است که پلنگی وحشی، رامِ اوست و دست پشت پرده ی تمام اتفاقات کاخ فیلیه است. زنی مقتدر و باهوش و جاه طلب و بد طینت که با مرگ پلنگ دست آموزش، تمام قدرتش به یکباره فرو می ریزد و تبدیل به آدمی منگ و گنگ می شود که قابل ترحم است. این شخصیت هم مانند مباشر سیاه پوست، بارها در آثار شکسپیر تکرار شده و نمونه ی عینی آن لیدی مکبث است که با دسیسه های او، مکبث پادشاه را می کشد و به جایش بر تخت می نشیند. حکومتی که به صورت جنون آمیزی به سمت قتل و غارت و خونریزی سوق پیدا می کند. جالب اینکه شخصیت ترکان خاتون هم به مانند لیدی مکبث، نازا است و صاحب بچه نمی شود و جالبتر اینکه پایان کار او هم به جنون کشیده می شود. شیخ خزعل هم به مانند مکبث، در راه به قدرت رسیدن، با توصیه های یک جادوگر و عجوزه ی پیر، دست به برادر کشی و قتل و غارت می زند. 

رمان دشت های سوزان به اعتقاد بنده رمانی عاری از پروتاگونیست است. با اینکه وریده و بدران لحظاتی در هیبت قهرمان ظاهر می شوند و حتی دست به عمل هم می زنند، اما نمی شود آنها را قهرمان رمان دانست؛ چرا که در کلیت اثر، ویژگی های تام و تمام قهرمانی را ندارند. وریده(زن قهرمان رمان) که به شکل زیرکانه ای همنام با پلنگِ دست آموز ترکان خاتون است، در میانه ی راه تبدیل به زنی معمولی و دلسوز خانه و خانواده می شود و بدران هم که گاهی هست و گاهی نیست و برای بسیاری از تحرکاتش نمی شود دلیل قهرمانانه پیدا کرد و در بسیاری از مواقع دچار بی فکری و کج فهمی است. شاید بیراه نباشد که این رمان را رمانی با آنتاگونیست های گیراتر نامید. شیخ خزعل و ترکان خاتون و نوکر دسیسه گر این رمان به مراتب شخصیت های زنده تر و جذاب تری از کار در آمده اند که جذابیت رمان از وجود آنها شکل می گیرد اما وریده و بدران هیچگاه از قهرمان های آشنای سریال روزی روزگاری فراتر نمی روند و به شدت درگیر کلیشه های رایج هستند. سید محمد و ایت الله یزدی هم به اعتقاد بندهشخصیت هایی به کلی از ساختار این رمان جدا هستند و ارتباط شان آنقدر با کلیت رمان کمرنگ است است که مخاطب به این نتیجه می رسد، صرف دلبستگی نویسنده به این شخصیت هاست که آنها را در ساختار رمان وارد کرده است. از این کمی و کاستی ها که بگذریم، در کل با رمانی طرف هستیم که زبان گیرا و روایت روانی دارد و مخاطب را در خوانش دچار کمترین مشکلی نمی کند. رمانی که با محدود کردن دایره ی اتفاقاتش، می توانست یکی از ماندگارترین رمان های چند سال اخیر باشد.

پ ن: رمان دشت های سوزان سال 90، در 370 صفحه توسط نشر نیستان منتشر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذر...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ما گدایان خیل سلطانیم/شهر بند هوای جانانیم 

بنده را نام خویشتن نبود/هر چه ما را لقب دهند آنیم 

گر برانند و گر ببخشایند/ ره به جای دگر نمی دانیم 

چون دلارام می زند شمشیر/سرببازیم و رخ نگردانیم 

دوستان در هوای صحبت یار/زر فشانند و ما سر افشانیم 

مر خداوند عقل و دانش را/عیب ما گو مکن که نادانیم 

هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزار دستانیم 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم 

تو به سیمای شخص می نگری/ ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم 

سعدیا! بی وجود صحبت یار/همه عالم به هیچ نستانیم 

ترک جان عزیز بتوان گفت/ ترک یار عزیز نتوانیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نماییگفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزیگفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدیگفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجمگفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازیگفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیندگفتم حدیث مستان سری بود خدایی

* خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

1- فقط حاصل جمع و تفریق رمان شاه بی شین محمد کاظم مزینانی نیست که (آه) می سازد. هرچند که انتهای نام فامیل من همواره یک آه بزرگ را یدک می کشد اما بجز آن، حاصل جمع حرف ابتدایی نام کوچکم (آیت) و حرف آخر نام فامیلم (دولتشاههمان آه می شود. در گذشته کسی مرا در اوج شادی، آهت صدا می کرد. سر آخر از آن آدم فقط یک آه باقی ماند. 

2- دارم رمان دشت های سوزان صادق کرمیار را می خوانم. رمان فلسفی پیچیده ای نیست اما جذاب و خواندنی و پرشور است. یک رمانِسِ به تمام معنی که بعد از مدت ها دوباره با مطالعه کردن آشتی ام داد. رُمانِس با اینکه ادبیاتی ماقبل از رمان به حساب می آید و تن به قصه های پریوار می دهد اما چندوقتی است که فکر می کنم راه برگشت جامعه به ادبیات و ادبیات به خوش، همین نگاه رمانِس گونه به جهان است. به نظرم ادبیات سال هاست زیر بار این همه اندیشه و پیچیدگی های غیر ضروری ساختاری و مفهومی خفه شده است. آنجایی که ادبیات مانند گوسفندی باران خورده و سنگین، تکانی به خود می دهد و خودش را از این همه آبی که به آن بسته ایم نجات می دهد، دوباره سبکبار و جذاب می شود و مانند یک پازن، مخاطب را دنبال خودش می کشد.

3- داستان های تازه کشف های کوچک و نازکی هستند از ذرات و اشیای دور و برمان. به قول یک شعر سبک هندی، گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... داستان همین نزدیکی هاست. کلمه ها از آدم دور نیستند. باید کمی کندتر به دنیا نگاه کنیم. مطمئنأ کشف شان می کنیم. به فاصله ی یک لکه ی سفید روی ناخن انگشت سبابه  دست راست یا آماس کردن یک جوش بسیار کوچک، روی سقف دهان. تنها خود آدم می تواند حسش کند. باید برآمدگی کوچکش را بارها و بارها مزمزه کرد. داستان همانجاست.

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز بعد از مدت ها به احمد بیگدلی نازنین زنگ زدم و حال و احوالی کردم. خوب که نبود، اما کماکان پر انرژی بود و مشغول برگزاری کلاس داستان نویسی اش در نجف آباد. بغض داشت، از صدایش غم می بارید. گفت بعد از فوت همسرش روزگار سختی دارد. گفت بعد از آن اتفاقات خیلی اذیت شدم اما خدا دو دختر بهم داده که ستون های زندگی من شده اند. دلش پر بود و فک کنم بغضش هم شکست. چند دقیقه ای حرف زدیم و خداحافظی کردیم. چند روز پیش هم شنیدم علی اکبر سلیمان پور که از جامه دریده های ادبیات است و اهل کشور دل، شیراز، حال و روز خوبی ندارد. علی اکبر سلیمان پور را خیلی ها نمی شناسند اما یک نگاه به کارنامه اش کافی است که بدانیم با یک نویسنده ی کامل و استخوان خورد کرده طرف هستیم. این اتفاقات من را یاد چند سال پیش انداخت که برای اولین بار اسم ابوالقاسم فرهنگ به گوشم خورد. دوستم حامد چند ماهی توی یک مغازه ی ویتامینه در خیابان ستارخان کار می کرد. گفت یک آقایی آنجا کار می کند که می گوید داستان نویس است و گلشیری و خیلی های دیگر را خوب می شناسد. اسمش را گفت، من نشناختم. چندروز بعد دوستم با یک رمان و یک مجموعه داستان از ابوالقاسم فرهنگ آمد پیشم. کتاب ها را که خواندم فهمیدم که این آدم یک داستان نویس حرفه ای است. رفتم سراغش گفتند از اینجا رفته و تازگی ها یک مغازه توی دهکده المپیک باز کرده. با دوستم رفتیم دهکده المپیک و بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن، آخر سر توی یک پاساژ نیمه تاریک و نیمه تعطیل و درب و داغون مغازه اش را پیدا کردیم. دوستم ما را به هم معرفی کرد. با روی باز پذیرایمان شد و انگار چند سال است من را می شناسد، دعوتم کرد بروم داخل و روی موکت کف مغازه اش بنشینم. نشستیم و گپ زدیم، از روز و حالش گفت. از روزهایی که گلشیری تشویقش کرده بود به نوشتن و چند داستانش را هم برای چاپ گرفته بود اما هرگز چاپ نکرده بود. از سرخوردگی هایش گفت. گفت هیچوقت نمی خواسته داستان را رها نکند اما مشکلات زندگی اجازه نداده. از کسانی هم دلگیر بود که یا مرده بودند و یا من نمی شناختم و هنوز هم طوری در موردشان حرف می زد که انگار زمان متوقف شده و آن آدم ها هنوز هم زنده اند و منتظرند گلایه هایش را بشنوند. یکی دو ساعتی حرف زدیم. شاد بود که بعد از مدت ها کسی سراغش را گرفته. گفت چند کتاب دارد که دل و دماغ چاپ کردنشان را ندارد و تا آنجایی که ذهنم یاری می کند، یکی از کارهاش در مورد پهلوانی های افشین بود. غروب بود از مغازه اش آمدیم بیرون و توی نورهای قرمز و نارنجی پشت ماشین ها، برگشتم خانه. بگذریم. اینها را نوشتم که بگویم خیلی های دیگر هم هستند که همین حالا و یا در گذشته مثل همه ی ما عشق شان و زندگی شان داستان بوده و هست. اینها را نوشتم که بگویم این پیر شدن سرنوشت محتمل همه ی ماست. این گم شدن که هر کس به نوعی روزی آن را خواهد فهمید جزئی از پیشانی نوشت همه ی ماست. چه خوب می شد اگر به جای این همه بیهودگی ها و از سر و کول هم بالا رفتن ها، می رفتیم و این آدم ها را پیدا می کردیم و نشان می دادیم که نوشتن، پیش از هر کاری، مشق آدم شدن است نه هیاهو کردن.

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

به مناسبت نو شدن دوشنبه و تبدیل شدنش به سایت

نسل سوم، چهارم، دهم و ... یا هر نسلی از ادبیات که ما باشیم، در برزخی‌ترین شرایط ممکن وارد دایره‌‌ی ادبیات شده است. روزگاری بی‌وزن و قافیه که جریان سازهای ادبیاتِ نسل‌های قبل، یا چهره در نقاب خاک کشیده‌اند و یا چنان دچار سرخوردگی و خمودگی شده‌اند که به هر پدیده‌ی جدید و نوظهور در حیطه‌ی ادبیات و اینترنت با شک و تردید می‌نگرند. در این شرایط، وبلاگ دوشنبه با تلاش خودجوش چندنفر از جوان‌های همین نسل و بدون هیچگونه پشتوانه‌ی مادی و معنوی توانسته است پدیده‌ای فرا‌تر از یک پایگاه خبری را سامان بدهد. وبلاگ دوشنبه و اتفاقات از این دست... جریان‌هایی هستند بیرون آمده از دل شرایط و دغدغه‌ها و نیازهای همین نسل. نسلی که جوایز ادبی، جلسات ادبی و خبررسانی خاص خودش را می‌خواهد و در این مسیر تهی از منزلگاه، چاره‌ای ندارد جز بالا زدن آستین همت و ساختن آن چیزی که به هر دلیل از آن محروم شده است. شاید در نگاه اول گذاشتن چند لینک خبری و تحلیلی از سایت‌ها و وبلاگ‌های ادبی، تنها یک کار رسانه‌ای به نظر برسد اما دوشنبه با پیگیری اتفاقات و رویدادهای ادبی و تمرکز بر ادبیات مستقل، توانسته است به یک اتفاق آلترناتیو در دل رسانه‌های ادبی تبدیل شود. وب‌سایتی که توانسته جزیره‌های دور از هم ادبیات را در نقطه‌ای به هم گره بزند. دوشنبه با آمار بازدید کننده‌ی مناسبی که دارد، توانسته است مخاطبان تازه‌ای به وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی اضافه کند و پیوندی نامرئی بین وب‌سایت‌های حیطه‌ی ادبیات ایجاد کند. گو اینکه با تمام تلاشی که دوستان تابحال کرده‌اند، بدون شک این غایت دوشنبه نیست. در شرایطی که نگاه ایدئولوژیک رسانه‌های رسمی و یا غیر رسمی، همیشه به نادیده گرفتن بخشی از جریان‌های ادبی انجامیده، وب سایت دوشنبه با دوری از یک جانبه نگری و با گسترده‌تر کردن دایره‌ی لینک‌هایش، می‌تواند نقش اساسی‌تر و پررنگ تری در ادبیات ایفا کند.

*لینک این مطلب در دوشنبه

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم  وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم  و همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من  پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کأمد او در بر من با می ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ  فرخنده شدم

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

و از شرّ هر حسود و حسادت‏ورزى، آن‏گاه كه حسد ورزد، به پروردگار سپيده دم پناه مى‏برم     *منبع
+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

در مبانی هنرهای تجسمی، سطوح گوشه دار و پر زاویه، تنش زا تر و هیجانی تر از سطوح صاف و مدور تعریف شده اند. منطقی هم به نظر می رسد. فکر روی سطوح صاف و مدور فرصت لغزیدن و حرکت کردن پیدا می کند اما در گوشه و کنار های پر زاویه گیر می کند و درگیر می شود. همین لغزیدن فکر در سطوح صاف و مدور، باعث نوعی آرامش در انسان می شود، شاید بیراه نباشد که این لغزش فکر را هم معنی(نور معرفت) دانست. اینکه آدم مطمئن می شود نیروی فکر در کنترلش است و می تواند به اراده ی خودش حرکتش بدهد و به کشف و شهود در اطرافش دست بزند.  به تازگی به این باور رسیده ام که اشیا (حتی مدور) به خاطر حضور در مناسبت های انسانی و روابط حسی، به سرعت امکان گوشه دار شدن دارند. گاهی یک میز، یک صندلی، یک ساعت، یک ... که روزی در مجاورت یک رابطه ی انسانی بوده است، چنان زاویه دار می شود که تبدیل به یک هزار گوشه ی بی انتها و یک لابیرنت ذهنی و تو در تو می شود. توی هر اتاقی یک شیء گوشه دار کافی است که فکر و زندگی یک آدم را درگیر خودش کند و به بیانی دیگر، مختل کند. شاید به همین خاطر باشد که آسایشگاه های روانی تا حد ممکن به رنگ های خنثی و یک دست و اتاق های خلوت نزدیک می شوند. فکر و خیال آدم روان رنجور، به شدت مستعد گیر کردن و چلنج با اشیاء است. خانه به مثابه جایگاهی برای فکر کردن، از این قاعده مستثنی نیست. خانه ای که پر از شیء است، یک جایی حرکت ذهن را مختل می کند حتی اگر خود فرد متوجه نشود کدام شیء است که دارد این مسیر را منحرف می کند. اینکه در پایان هر رابطه، همیشه تعدادی شیء میان دو طرف رد و بدل می شود می تواند نشانه ای از همین زاویه دار شدن اشیاء باشد... اینطور مواقع اگر گوشه ها را صیقل نزنیم، کار آدم به جاهای باریک می کشد. بهترین راه صیقل زدن هم همین خالی کردن است، تا جایی که به حداقل سطوح و زوایا برسیم. آدم ناخود آگاه به این بیت می رسد که اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی... کسی چه می داند دامنه ی این اندرون تا کجاست؟!

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

+ نوشته شده در  سوم مهر 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

سه روز تمام است به جان خانه افتاده ام. پاره می کنم، پرت می کنم، می شورم و پاک می کنم. کتابخانه ام را جمع کردم. کتاب ها را توی کارتن بسته بندی کردم و گذاشتم توی بالکن. بعد از سال ها، رفتم سراغ کشو مقدس و شروع کردم به غربال کردن نوشته هایم. خط به خط کلماتی که توی این سال ها نوشته بودم را دوباره نگاه کردم. برگه های زیادی را پرت کردم رفت، اندکی ماند آن هم از سر اجبار. بعد رفتم سراغ مجله ها. سری کامل مجله الفبا، رودکی، نافه،فیلم، ویژه نامه های تئاتر و بولتن و بروشور تئاترهایی که دیده بودم، همه و همه را توی چند پلاستیک زباله بزرگ ریختم و گذاشتم دم در. کتابخانه چوبی بزرگم را با هزار زحمت گذاشتم سر کوچه. یک ساعت بعد کسی همه را برد. لباس هایی که روزگاری می پوشیدم و هنوز هم امید داشتم زمانی دوباره بپوشم شان را پرت کردم رفت. کارهای گِلی و چوبی ام را انداختم دور. شیشه های ترشی و نوشابه و... همه را معدوم کردم. رفتم سراغ کابینت ها و خالی شان کردم. کیف ها، کلاه ها، وسایل یادگاری، همه را انداختم دور. زیر فرش و لابلای کتاب ها پر بود از نوشته هایی که جملات محبت آمیز برایم نوشته بودند. توی یکی از برگه ها طرف، نقاشی ای از زمان ریش داشتنم کشیده بود با یک بیت شعر که نوشته بود (یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق... ) انداختم دور. مبل ها را جابجا کردم، زیرشان پر بود از کاغذ و کتاب، پوست تخمه، خاطره، خاطره... به دردم نمی خورد، انداختم دور. بعد پرده ها را شستم، دیوارها را دستمال کشیدم. اتاق را جاور کردم، آشپزخانه را تی انداخنم. ترکیب وسایل مانده را عوض کردم. خانه رنگ عوض کرد. من پوست انداختم و دوباره به ذات آنارشیستی خودم برگشتم. دوست دارم همه چیز را منهدم کنم. دوست دارم بزنم زیر همه چیز و به هم بریزم. همه ی ساخته هایم را داغون کنم. داغون کنم و به هم بریزم. کارپیدیم ... کارپیدیم ... کارپیدیم ... همه ی این اتفاقات که توی دو سه روز افتاد، برایم شبیه یک مانور کوچک است. مانور کوچ بزرگ. زمانی که بی تعلق به همه چیز می روم. خودم را سبک تر از هر زمان دیگری حس می کنم. 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

باران بند بیاید اما هنوز  ننم نمکببارد، شال گردن گوش و چانه و لب پایینت را پوشانده باشد. زیپ کابشنت را کشیده باشی و  با چکمه، آرامش چاله های آب را به هم بزنی و در سکوت پیش بروی... و صدای نامجو آرام شنیده شود...

دست به قنداق نمی‌رود

تفنگ غلاف می‌شود

جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود

روز به شب نمی‌نشیند

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود

آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست

غزل در کوچه روانه نیست...

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دوباره بساط گیر دادن و توپیدن به جایزه ی گلشیری بالا گرفته است. همه غر می زنند که چرا گلشیری این طور شد و آنطور نشد! چرا بخش کتاب چندمی ها حذف شد و ماند کتاب اولی ها! گویا این یک خصلت کاملأ ایرانی است که منتظر بمانیم کسی کاری انجام دهد و حق به جانب و طلبکارانه ساز مخالف مان را کوک کنیم و همه چیز را زیر سوال ببریم. این وسط کسی هم نیست بگوید آقای نویسنده، خانم محقق، دوست منتقد، برگزار کردن جایزه ای به این گستردگی وقت می خواهد، خرج می خواهد، آدم می خواهد و مهمتر از همه نیروی فکری و بدنی می خواهد. گویا اصلأ فکر نمی کنیم که پشت تمام جایزه ی ها با هر کیفیتی، چند نفر آدم از خود گذشته نشسته است، و این چند نفر، مثل همه ی ماها، فارغ از زندگی روزمره شان نیستند. آن آدم ها هم نوشتن دارند، زن و بچه دارند، خرج دارند و... باید بتوانند پاسخگوی نیازهای مادی و این دنیایی خودشان هم باشند. ما عادت کرده ایم به گِله گذاری و نق زدن اما حاضر نیستیم جایزه گلشیری را آن طور که هست ببینیم. انگار همزمان با آفرینش آدم، پکیجی به اسم جایزه ی گلشیری از آسمان افتاده و حالا چند نفر غاصب آن را مال خود کرده اند و هرطور که می خواهند آن را عوض می کنند. نه آقا جان، جایزه ی گلشیری را همین آدم ها با هزار بدبختی راه انداخته اند و حفظ کرده اند. پشت این همه انتقاد و جنگ اعصاب و به چالش کشیدن، چه کسی حاضر است کمر ببندد و خودش وارد میدان شود؟! گمان نمی کنم آدم هایی که پشت این جایزه هستند پیشنهاد کمک را رد کنند!  البته شاید خیلی ها برای داوری کردن حاظر باشند به میدان بیایند اما فراموش نکنیم جایزه ای که بتواند این همه کار را در سال مورد پوشش قرار بدهد، کارهای اجرائیش در صدر اولویت ها قرار دارند. جمع آوری لیست و کتاب و ارسال کتاب و.... هزار جور کار ریز و درشت که همین آدم ها هر سال انجام می دهند. کارهای فکری همیشه راهشان را پیدا می کنند. چرا فکر می کنیم باید چند نفر آدمی که پشت این جایزه هستند زندگی شان را تعطیل کنند و به جای نوشتن و فکر کردن، دوره بیفتند و انتظارات ما را محقق کنند؟! وظیفه ی من و شمایی که غر می زنیم چیست؟! همین که یازده سال چراغ این جایزه با تمام ناملایمتی ها، روشن مانده است، همتی می خواهد به بزرگی نام گلشیری.

پ ن: همه هم خوب می دانیم که جایزه با هر شکلی که برگزار شود، باز هم تعدادی آدم پیدا می شوند که به بهانه ای آن را زیر سوال ببرند. سال گذشته در محافل خصوصی کم حرف و حدیث پشت سر برنده های کتاب چندمی نشنیدیم! لطفأ با خودمان و دیگران صادق باشیم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

۱- داستان های شاخصی که در این حرکت جمعی نوشته شوند، در مجموعه ای به نام (لاک پشتی به شیشه می کوبد) چاپ خواهند شد. ضمنأ در صورت استقبال دوستان، در یکی از عصر داستانی هفت اقلیم، به صورت اختصاصی، داستان ها توسط نویسندگان آنها خوانده می شوند و جوایزی به رسم یادبود به داستان های برگزیده اهدا خواهد شد.

۲- برای شروع، لطفأ موزیک های زیر را دانلود و چندبار گوش دهید. اگر به موسیقی هم عرض و مشابهی بر خوردید که فضای هماهنگی را ایجاد می کند، می توانید آن را برای استفاده ی دیگر دوستان به اشتراک بگذارید. 

موزیک 1      موزیک 2     موزیک 3    موزیک 4    موزیک 5

۳- لطفأ بعد از شنیدن موزیک های بالا،۲۰ کلمه(یا بیشتر)  که به ذهن تان می آید را یادداشت کنید و برای استفاده ی دیگران، با اسم خودتان برای بنده ارسال کنید که در وبلاگ نمایش بدهم. این کلمه ها می تواند هر چیز با ربط و بی ربطی باشد (اسم،صفت، حرف ربط، حس، یا هر کلمه ای....(هیچ محدودیتی برای کلمه ها وجود ندارد) کلمات انتخابی نباشند و صادقانه، همان هایی باشند که موقع گوش دادن موزیک، به ذهنتان می آید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دوشنبه ۲۷ شهریور بعد از مدت ها دوباره گذرم به دانشکده سینما و تئاتر افتاد. حس عجیبی بود. رفته بودم دانشکده و مثل گیج و گول ها لابلای درودیوار تازه رنگ شده ی دانشکده دنبال اثری از خودم می گشتم. من سال ها اینجا نفس کشیده بودم، زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم و حالا خانه همان خانه بود اما بدون من! رها شدگی مطلق. بعد جرقه ای در ذهنم زده شد. روزهای آخر دانشجویی کمدم را تحویل داده بودم اما وسایلم را به کمد یک دوست منتقل کرده بودم. باورم نمی شد که بعد از سه سال و اندی سراپای کمد پر باشد از وسایل من! کلاه بالایی یکی از کلاه های (مزارع سرسبز خداوند) است. آن دو دست اسفنجی مربوط به مبانی عروسکی است و عروسک گردانش نیلوفر مسعودی بود! آن پلاستیک زرد رنگ پر از پِهِن هایی است که محمد طیب طاهر با آنها روزگاری رمزی می فرستاد. آن کیسه ی پایینی مربوط به نمایش(مردان بیوه) عاطفه معینی است...آن چراغ قوه...آن طناب کنفی...آن...آن...اینجا خانه ی من بوده، کسی مرا بیدار کند...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم

المنه لله که دلم صید غمی شد

کز خوردن غم‌های پراکنده برستم

آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش

بشکستی و من بر سر پیمان درستم

تا ذوق درونم خبری می‌دهد از دوست

از طعنه دشمن به خدا گر خبرستم

می‌خواستمت پیشکشی لایق خدمت

جان نیک حقیرست ندانم چه فرستم

چون نیک بدیدم که نداری سر سعدی

بر بخت بخندیدم و بر خود بگرستم

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

این مصاحبه با حذف قسمت زیادی از مقدمه آن در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مغرب یک شنبه ۲۶ شهریور شماره ی ۲۲ چاپ شده است. متن کامل مصاحبه و مقدمه ی حذف شده را اینجا می گذارم. لازم به گفتن است که این مصاحبه تنها بخشی کوچک از گفتگوی طولانی و متنوعی است که با آقای آرام درباره ی زندگی شخصی و هنری اش انجام شده و قرار است روزگاری از آن در مجموعه ای استفاده شود.

احمد آرام-آیت دولتشاه

احمد آرام از آن دست نویسندگانی است که فعالیت هنری­اش تنها محدود به نوشتن نمی­شود و تجربه­های فراوانی در چند رشته­ی هنری مختلف دارد. احمد آرام روزگاری دغدغه­ی سینما و تئاتر داشته، زمانی به نقاشی و گرافیک پرداخته و سپس به نمایشنامه­نویسی و داستان­نویسی رو آورده است. تجربه­ی سال ها کار مداوم و انتشار چندین عنوان رمان و مجموعه داستان و نمایشنامه، بهانه­ای شد که پای صحبت­های احمد آرام بنشینیم و گفتگویی در باره­ی وضعیت ادبیات و داستان نویسی این روزها داشته باشیم. احمد آرام متولد 1330 بوشهر و ساکن شیراز است. از شانزده سالگی فعالیت هنری­اش را آغاز کرده و در 18 سالگی اولین داستانش به نام (انعکاس) را در مجله­ی فردوسی منتشر کرده است. آرام کار تئاتر را در 1349 و با نمایشنامه ضد آمریکایی(سقوط) آغاز کرده و در سال 1350 به دنبال جستجوهای تئاتری­اش به تهران مهاجرت کرده و به واسطه­ی آشنایی با رضا قاسمی، به کارگاه نمایش و گروه(اهریمن) آشور بانیپال بابلا پیوسته است. او در این گروه با اسماعیل پور رضا، مهوش افشار پناه، محمود صدیقی و ... هم گروه بود و در نمایشنامه­ی (چرخ و فلک-آرتور شینسلر) به کارگردانی آشور بانیپال بابلا، نقش کنت را بازی کرد. احمد آرام زندگی هنری و طرز نگاهش به داستان را مدیون فضای کارگاه نمایش می­داند و معتقد است که کارگاه نمایش هنوز هم یکی از مدرن ترین و آوانگاردترین اتفاقاتی است که در فضای هنری ایران روی داده است. احمد آرام سال 1358 برای تحصیل در رشته ی سینما به (مدرسه سینمایی رُم) می رود اما به دلایلی موفق به اتمام تحصیلات نمی شود. اولین کتاب احمد آرام در سال 1379 به نام(غریبه ای در بخار نمک) در شیراز منتشر شد و سال 83 توسط انتشارات نیم نگاه تجدید چاپ گردید. دیگر آثار احمد آرام تا به امروزعبارتند از: رمان (مرده ای که حالش خوب نیست- افق 1383) مجموعه داستان(آنها چه کسانی بودند-افق) رمان(بداهه گویی های حلزون پیر-افق) رمان(کسی ما را به شام دعوت نمی کند-افق) رمان(همین حالا داشتم چیزی می گفتم-چشمه1389) رمان(کافی شاپ لوک) مجموعه داستان(به چشم های هم خیره شده بودیم-1390 کتابسرای تندیس) رمان(تربیت کننده سگ ماهی-نشر آسان) نمایشنامه(صداهای نزدیک و در عین حال بسیار دور از صفدر و صفورا، دوچرخه و سینما- 1388 نوح نبی) نمایشنامه (خانه ی تلخ-1388 نوح نبی) نمایشنامه (این یارو آنتیگونه-1388 نوح نبی)

س. آقای آرام در ابتدا وضعیت ادبیات امروز را در مقایسه به دهه های گذشته چطور  ارزیابی می کنید؟

ج. ببینید ادبیات امروز در مقایسه با دهه‌ی طلایی چهل و حتی دهه های بعد از آن، تفاوت هایی دارد. شاخص ترین تفاوت، تفاوت در موضوع‌های مورد پرداخت آن‌هاست. در آن دوره نویسنده هرآنچه را که زندگی کرده بود می‌نوشت اما حالا شرایط فرق کرده است. نویسنده های جوانان ما، اکثرأ موضوع‌هایی را می‌نویسنند که زیست‌شان نکرده‌اند. شاید به‌واسطه‌ی مشکلات اجتماعی و یا اقتصادی اما این اتفاق افتاده است. آن چیزی که مشخص است این است که ادبیات معاصر به لحاظ استفاده از تکنیک و مسائل فنی داستان از گذشته فراتر رفته اما از نظر مضمون نتوانسته نگاه عمیقی به زندگی بیاندازد. در ادبیات معاصر یک دگرگونی در دیدگاه‌ها به‌وجود آمده است. در این دوره نگاه واقع‌گرایانه به زندگی وجود ندارد و به قالب و ساختار نوشتن توجه بیشتری نشان داده می‌شود. کتاب اولی‌ها البته بسیار صمیمانه به این قضیه نگاه کرده‌اند هرچند که در کتاب‌های بعدی‌شان به موضوع‌های ساده‌تری پرداخته‌اند و از تعمق پرهیز کرده‌اند.

س. آیا این سطحی‌نگری در نوشتن حاصل روزمرگی و شرایط جامعه نیست؟

ج. به نظرم قبل از همه، دو چیز است که نویسنده را سطحی نگر می‌کند. اول ممیزی است که نویسنده را وامی‌دارد که به مرور طبق سلیقه‌ی ممیز بنویسد و سعی کند خود را با این شرایط هماهنگ کند و دوم حضور در جوایز ادبی است که سبب می‌شود نویسنده منطبق بر دیدگاه داوران بنویسد و جهان داستانش را بر اساس سلیقه ی این داوران تغییر دهد. بیشتر از روزمرگی زندگی، این دو مسئله اند که باعث سطحی نگری در کار بسیاری از نویسندگان شده است.

س. پس شما نقش جوایز ادبی را در رونق ادبیات مثبت نمی‌دانید؟

ج. از آن‌جایی که هر جنبش ادبی از خارج از کشور به ایران که وارد می‌شود ایرانیزه می‌شود، جوایز ادبی هم با لابی‌های خاصی که در محدوده‌ی آن‌ها به‌وجود می‌آید در ایران تغییر ماهیت می‌دهد. در صورتی که شما ببینید عتیق رحیمی در فرانسه گنکور می‌گیرد و این فضای مسموم در اروپا حاکم نیست. در همین ایران یک وقتی تمام جوایز به زن‌های فمینیست نویسنده داده می‌شد و آن‌ها با همان یک کتاب ظاهر می‌شدند و جایزه می‌گرفتند و بعد هم ناپدید می‌شدند و الان هم اثری از نام آن‌ها نیست. جوایز ادبی اگر کارکرد درست خود را داشته باشند بدنه‌ی ادبیات ما را قوی می‌کنند و اگر به کارکرد درستشان نرسند مطمئنأ به ضرر ادبیات هستند. مسئله ی مهم در جوایز ادبی داوری آنهاست. درواقع داور این جوایز باید نگاه سفارشی و سلیقه‌ای به متن نداشته باشد. اما چیزی که در واقعیت می بینیم در بسیاری از موارد این طور نیست و جوایز و نویسنده ها قربانی داوری می شوند.

س. به هرحال داور هم یک آدم است و سلیقه اش را نمی‌توان ندیده گرفت.

ج. درست است، داور هم سلیقه ای دارد برای خودش اما خود من، هم داور سینمایی بوده‌ام، هم داور ادبی و هم داور تئاتر، اما در هر داوری سلیقه ی شخصی خودم را داخل نمی‌کنم. با این‌که پسند شخصی من گونه‌ی داستان و ادبیات وهمی است اما وقتی کار رئال را مورد بررسی قرار می‌دهم با استاندارهای رئالیسم کار را می‌سنجم و نظر می‌دهم. باید هر اثر را با استاندارد های خودش برسی کنیم نه سلیقه ی خودمان.

س. با این اوصاف راه‌کار شما برای رسیدن به نقطه‌ ای قابل قبول در ادبیات چیست؟

ج. نویسنده باید موانع کار را خوب بشناسد و راهش را از میان این موانع پیدا کند. مانند اسب سواری که ابتدا موانع میدان را خوب شناسایی می کند و بعد اسبش را جوری راهنمایی می کند که با موفقیت از روی موانع عبور کند. اصل شناخت صحیح موانع است. البته گاهی موانعی هم از بیرون به نویسنده اعمال می‌شود از جمله ناشر، منتقد و... اما ادبیات راستین، بلاخره راه خودش را پیدا می کند و همیشه هم خواننده و مخاطب خودش را پیدا می‌کند. باید خودمان باشیم و به جامعه نگاه عمیقی داشته باشیم و از مطالعه هیچ‌گاه دست نکشیم. بعضی از جوانان ما حتا فاکنر را هم نمی‌شناسند و این یعنی فاجعه. چطور می شود ادبیات کار کرد، داستان نوشت و دغدغه ی زبان داشت اما فاکنر را نخواند!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشارات فرهنگ ایلیا رشت، به مانند سال گذشته، تعدادی از جدیدترین کتاب منتشر شده خود، مجموعه داستان اینک تهمینه، نوشته شبنم بزرگی را برای دسترسی آسان علاقه مندان، به دبیرخانه هفت اقلیم هُبه کرده است و هفت اقلیم هم به مانند قبل کتاب ها را بدون هیچ هزینه ای در اختیار علاقه مندان قرار می دهد. دوستانی که مایل به دریافت این کتاب هستند، می توانند سه شنبه ۲۱ شهریور، ساعت ۵ عصر، به فرهنگسرای رسانه (میدان ولیعصر) تشریف بیاورند و در حاشیه نشست نقد کتاب هفت اقلیم، آن را تحویل بگیرند.

پ ن: در ضمن تعدادی کتاب به صورت امضاء شده برای بعضی دوستان که قبلأ هم کتاب های فرهنگ ایلیا را امضاء شده تحویل گرفته اند فرستاده شده است . تشریف بیاورند و کتاب را دریافت کنند.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره سر رود

 صوفی گران جانی ببر ساقی بیار آن جام را

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

از ابتدای کاوش های باستان شناسی تا به امروز، گور خُمره های فراوانی در لرستان کشف شده است. مطمئنأ در جاهای دیگری از این گور خمره ها وجود دارد اما روزگاری که هنوز راه ورود به فلک الافلاک یک جاده ی سنگلاخ با شیب بسیار تند بود، جابجای حیاط های دوگانه ی قلعه، پر بود از خمره های بزرگی که گاهی کارکرد سیلوی گندم  و غله داشته اند و گاهی تابوتی برای زندگی پس از مرگ مرده ها بوده اند! کلأ گویا اندیشه و باور مرگ در لرستان به آن چیزی که در مصر باستان به آن اعتقاد داشته اند(کا) بسیار نزدیک است! بسیاری از کاسه های مفرغی و تندیس های چندهزار ساله ی لرستان در گورچال هایی پیدا شده اند که وسیله های ادامه ی حیاط پس از مرگ مردگان بوده اند. تقریبأ با همین کیفیت، سراسر آرامگاه های مصر باستان پر است از زیور آلات و لوازمی که در جهان پس از مرگ به درد (کا) یا همان روح فنا ناپذیر می خورد. در هنر، فرهنگ و باور های شفاهی لرستان هم کمابیش می شود این نگاه را پیگیری کرد. نگاهی که همواره عالم زندگان را قسمتی از حیات انسان می داند و معتقد به ماهیتی فراتر از پیکره ی فنا پذیر برای انسان است.

 لَحَک ها در لرستان و مشخصأ شهر خرم آباد، پدیده ای مرموز و ناشناخته اند که به اعتقاد من، می تواند تصور و دورنمای خوبی از باور به جهان پس از مرگ در اقوام کاسیت(اقوام ساکن لرستان و غرب کشور) به دست دهد. اگر باور داشته باشیم که در ورای جوک های قومیتی و تحقیرهای معاصر قوم لر، تمدنی پیچیده و کهن و پر رمز و راز با توانایی ساخت آلیاژی به پیچیدگی مفرغ، در این سرزمین وجود داشته است، بدون شک راه شناخت آن انسان ها و آن باورها، از همین اندک مانده هایی می گذرد که رفته رفته برای خود ساکنان لرستان هم به پدیده هایی ناشناخته تبدیل می شوند.

لَحَک اتاقکی چهارگوش و بدون در و پنجره است. باسقفی کوتاه و بدون منبع نور. تعداد اندکی از این لَحَک ها هنوز هم در قبرستان خضر زنده ی خرم آباد  وجود دارند و بعضی هایشان هنوز هم فعالند و با همان سر و شکل سابق مورد بهره برداری قرار می گیرند. این اتاقک ها که به اعتقاد بنده بی شباهت به مقبره های مصر باستان نیستند، غیر قابل نفوذ اند و تنها زمانی درشان باز می شود که بخواهند مرده ی تازه ای را داخل آن ها بگذارند. آن وقت است که دیواری مشخص از لحک را می شکافند و دو نفر کشان کشان جنازه را داخل می برند و در نقطه ای مشخص از آن می گذارند. گویا در سال های اخیر چاله هایی می کنند و مرده را به صورت اسلامی درون چاله می گذارند اما هنوز هم چاله را با خاک پر نمی کنند. مرده را که آنجا می گذرند، بیرون می آیند و در آن را دوباره آجر می چینند. سنگ قبری اگر باشد، روی سقف اتاقک کار می گذارند و از آنجا برای مرده ای که در اتاقک خوابیده خیرات می دهند. و نکته ی قابل تأمل اینجاست که همه ی این لحک ها اطراف مقبره ای شکل گرفته اند که از آن به عنوان مقبره ی خضر زنده در بین خرم آبادی های قدیمی یاد می شود. مقبره ی پیامبری که در روایات اسلامی و غیر اسلامی از او به عنوان پیامبری زنده یاد می شود و روزی دوباره از پرده ی غیبت بیرون می آید و قیام می کند! پارادوکس غریبی است این ترکیب!

اما نکته ی جالب در مورد لَحَک ها، افسانه پردازی های گاه و بیگاهی است که در موردشان می شود. قدیمی ها بسیار شنیده اند، افرادی که برای گذاشتن جنازه ی تازه ای به درون لحک رفته اند، به مرده هایی برخورده اند که از چاله شان بیرون آمده اند و در جایی دیگر از اتاقک پیدا شده اند! و یا اینکه جنازه ای زنده بعد از بسته شدن در لَحَک زنده شده و تا دم شکافِ ورودی خودش را کشانده و حتی به در و دیوار هم چنگ انداخته اما از گرسنگی و تشنگی جان داده است. داد و بیداد هم اگر کرده، صدایش به جایی نرسیده است! خیلی افسانه ها و خیال پردازی های دیگر هم هست که گویا راوی، بالایشان قسم سفت و سخت هم خورده است. هرچند باور عموم بر این است؛ نفراتی که جنازه ی قبلی را برای دفن به داخل لَحَک برده اند، ترسیده اند و از ترس، جنازه را درست و حسابی داخل چاله نگذاشته اند و هول هولکی مرده را گوشه ای ول کرده اند و بیرون آمده اند. هرچه هست، این روایات حول و حوش  لَحَک های خرم آباد بارها تکرار شده است و به آنها ماهیتی مرموز و پر رمز و راز داده اند. ماهیتی که در صورت شناخت بیشتر، می تواند سرچشمه ی شناخت دنیای ذهنی آدم هایی باشد که روزگاری در این جغرافیای مرموز زیسته اند و نقشی به جا گذاشته اند. چیزی که عیان است، زندگی کردن نسلی امروزی از مردمان آن سرزمین است با این روایت ها، باورها و موقعیت های متناقض و عجیب و غریب، که هیچگاه ریشه ی اصلی شان مشخص نیست و به عنوان سوال های بی جواب، سینه به سینه نقل می شوند.

لحک (Lahak ) گور دخمه لرستانی  عنوان مطلبی از وبلاگ خورمووه(خرم آباد) است که در آن لحک ها به صورت دقیق تری معرفی شده اند.

        

*پ ن :عکس هایی از قبرستان خضر خرم آباد

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن دری که از تیرماه 1389 جانشین محسن پرویز در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده بود، امروز از سوی وزیر ارشاد برکنار شد.

به گزارش خبرنگار مهر، در حالیکه از مدت ها پیش و حتی در طول ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در سال 91 خبر برکناری و یا کناره گیری بهمن دری اخوی از تصدی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به گوش می رسید امروز با حکم سیدمحمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از این سمت کنار گذاشته شد.

براساس آنچه در پایگاه فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درج شده است و همچنین پیامک هایی که به اصحاب رسانه ارسال شده علی اسماعیلی، جانشین بهمن دری در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده است.

بهمن دری با کنارگذاشتن مدیران باتجربه این معاونت در طول مسئولیت خود و همچنین برگزاری ضعیف نمایشگاه کتاب تهران مورد انتقاد گسترده اهالی فرهنگ قرار گرفته بود.

این در حالی است که معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی حدود یک ماه قبل از تغییر مدیر اداره کتاب و تغییر در ساختار این اداره خبر داده بود، اما محمد الله یاری مدیر اداره کتاب همچنان در سمت خود باقی مانده است.

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

برای ورود به جهان مردگان باید آهسته آهسته خودمان را برای نزدیک شدن به پدیده های شاید غیر ممکن آماده کنیم. ابتدا به ساکن دایره ی واژگانی خود را ارتقاء دهیم. باید بدانیم وقتی از لَحَک و اَل هِ حرف می زنیم از چه حرف می زنیم. بعد به یک نمای معرف و یک جغرافیای روایت نیاز داریم که مثلأ وقتی می گوییم قبرستان خضر زنده، منظور چجور جایی است و چه ویژگی هایی دارد! بعد باید سعی کنیم فاصله ی عقل و آگاهی خودمان مان تا موضوع مورد بحث و جهان ذهنی آدم های که با این موضوع زندگی می کنند را تا حد ممکن کم کنیم. به قول یوسا، اگر ما بتوانیم جهان مایایی و اینکایی را بهتر و عمیق تر درک کنیم، آنوقت درک بهتر و کامل تری از ادبیات آمریکای جنوبی خواهیم داشت. پس گام مهم و اصلی، عبور از این سطح آگاهی و عقلانیت و نزدیک شدن به ناخودآگاه آدم هایی است که اتفاق  حول محور آنها شکل می گیرد.
واژگان کلیدی و قسمتی از جغرافیای روایت: 
قبرستان خضر: قبرستانی در شیب یک دره که مرده ها پلکانی تا منتها الیه کوهپایه آن و حتی قسمتی از کوه خشن بالای آن پیش رفته اند. بهاری بسیار سرسبز و تابستانی خشک و زرد رنگ دارد.
مقبره ی خضر زنده: چهارطاقی کوچکی که به اعتقاد بومی ها، مقبره ی حضرت خضر است و هسته ی مرکزی قبرستان حول آن شکل گرفته است.
کوچه باغ های: ردیفی باغ که حد مرز قبرستان با رودخانه ی وسط دره به حساب می آید. این باغ ها که بیشترشان گردو هستند، به واسطه ی اتصال به قبرستان، همیشه ماهیتی مرموز و ترسناک داشته اند.
لَحَک: شکل منحصر به فردی از قبور قبرستان که تعداد اندک و انگشت شماری از آنها وجود دارد و بعضی از آنها هنوز هم فعالند. لحک اتاقکی با سقف کوتاه و چهارگوش است و هیچ در و پنجره ای ندارد. وقتی می خواهند مرده ای را در لَحَک ها بگذارند، دریچه ی مسدود شده ی آن را می شکافند و مرده را در نقطه ی مشخصی از آن می گذارند و بدون خاک ریختن روی آن، دریچه را دوباره می بندند. روی سقف لحک، درست همان جایی که جنازه را گذاشته اند، سنگ قبری به عنوان یادبود کار می گذارند. درواقع سقف این اتاقک معنای قبر را می دهد.
اَل هِ: شاید بهترین تعریفش همان سنگ قبر باشد. البته اَل هِ بیشتر ماهیتی نمادین دارد و امروزه هم قبل از کار گذاشتن سنگ قبر به کار می رود. در گذشته اَل هِ پر از تزیین و نقش و نگار بوده و با مفاهیمی شبیه خط هیروگلیفی مصر باستان، نشان دهنده ی جنسیت، قومیت و درجه ی اجتماعی شخص متوفی بوده است.
مرده شور خانه: اتاقکی مرموز و بسیار ساده که در ابتدای قبرستان و در مرز قبور جنوبی و کوچه باغ ها قرار دارد. پنجره های کوچک و متعددی دارد و از بالای قبرستان می شود قسمت هایی از یخچال های مربوط به مرده ها را دید. در گذشته، آب این مرده شور خانه مستقیمأ به رودخانه ی وسط دره می ریخته.
به زودی از دنیای مردگان و باورهای بومی و دلایل منطقی ای که در بوجود آمدن این باورها موثر بوده است، خواهم نوشت...
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

در خرم آباد قبرستان بزرگی هست که در قسمتی از آن، مرده هایش راه می روند، حرف می زنند و در قلمرو خودشان مثل ماها زندگی می کنند. می دانم عجیب است اما در خرم آباد باغ گردویی هست که زمستان ها از زمینش به جای گیاه، دندان آدم سبز می شود. در این قبرستانِ خاص، مرده ها را خاک نمی کنند. با سلام و صلوات مرده را تا اتاق جدیدش مشایعت می کنند و می روند. بعدش مرده بلند می شود و به زندگیش ادامه می دهد. این به معنای این نیست که همه ی قبرستان اینطور است. تنها بخش کوچکی از قبرستان اینگونه است که دنیایی پنهان از چشم بقیه است. این نه رویا بافی است نه داستان، حقیقتی سر به مهر است که افراد کمی از آن مطلع اند. بعدها بیشتر خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

 چند روز پیش یادداشتی در نیمه ی سوخته نوشته بودم با عنوان سقف فقط یه سطح صاف نیست! دیروز به واسطه ی ابراهیم مهدی زاده نازنین، دوستی از بوشهر به نام  محمود بديه با بنده تماس گرفت و اطلاع داد که یادداشت من را خوانده و در رابطه با آن، مطلبی نوشته و می خواهد آن را برایم ایمیل کند. مطلب بسیار جالب و تأمل برانگیز بود و بد ندیدم که آن را اینجا بگذارم. سپاس از دقت نظر محمود بدیه عزیز و آقای مهدی زاده که واسطه ی این ارتباط جالب بودند.

همسایه دیوار به دیوار

خسته نباشي دوست عزيز. خوشا به حالتان، حالش را ببريد. اما مورد ما چيز ديگريست.حيونكي ، شمپانزه ما اين حال ها به كسي نمي دهد. حقيقتش روز اول به نيت دست آموز شدنش ، چه و چه  كارها و چه چيزها كه نكردم. حتا به توصيه دوستم ، كتاب همشهريمان ، انتري كه لوطيش مرده بود خريدم وخواندم.هرچند كه بين اين حيونكي ها تفاوت زيادي بود. تفاوت مطيع شدن و نافرماني. بهر حال جواب نگرفتم.نه. من اين كاره نبودم و نه شمپانزه با چيز ميزي كي فور و دست آموز شد.

اما حقيقتش وقتي كه فكر اين داستان چوبك مي كنم به خودم مي گم ؛ اين دست آموز شدن هم درد سرهاي خودش را دارد. هم خودش را مي كشد و هم طرف را مي كوشت.ببخشيد قاطي كردم.خب بلاخره با شمپانزه دوست شدم. اوائل كمي مي ترسيدم كار دستم بدهد.ياد اون سنگ افسانه اي مي افتادم كه در خواب صورت دوستش را ناك دان كرد. البت اون خرس بود. خب . مي خواهم اقرار كنم  در اين مدت خيلي چيزها هم از شمپانزه آموختم. مثلن همين چيزها ، مطيع نشدن و از همه مهم تر،كم كم يه حس هاي شمپانزه اي به خودم گرفتم.چطور بگم ؛ يك نوع حواس بوئيدن. مثل بنجي كه مي گويد؛ كدي بوي درخت مي دهد.

هميشه همراهم بود حتا زمان مطالعه. شايد باور نكنيد، داستان برايش مي خواندم. اوائل هم خوشش مي آمد و مثل انترچوبك كي فور مي شد..

خب كتاب است تاثير مي گذارد. بله كم كم تغير رويه داد و ختم كلام ، از بس شنيد كه فرديت راوي نتيجه تلاش راوي براي  حفظ فرديت نيست نااميد شد. تا اينكه همين امشب كه وبلاگ شما را مي خواندم، ديدم حيونكي شمپانزه به سقف داستان شما خيره شده.به ترك عنكبوتي سقف بالاي سرم چنگ انداخته... آه خانم يا آقاي رويا، مي داني چقدر زيبائي. اين را من نمي گويم.شمپانزه درونم مي گويد!   

محمود بدیه

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز ساعت سه بعدظهر، لابلای وب گردی های معمول روزانه، به پوستر نشست دور همی کافه زیپو برخوردم. نشست ساعت 4 بود و مهمان هایش حسین سناپور و محمد تقوی. وقت زیادی نبود. همان لحظه شال و کلاه کردم و سمت برج ملت راه افتادم و تقریبأ سر ساعت رسیدم. کافه کمی بد مسیر بود و گرما کلافه ام کرده بود. همچنان که رامبد خانلری را به خاطر انتخاب این کافه، توی دلم لعنت می کردم، خدا خدا می کردم توی کافه جای خنکی گیرم بیاید که بتوانم بنشیم و تنی به باد کولر بدهم، اما صحنه باور نکردنی تر از آنی بود که می شد تصور کرد. من اولین نفری بودم که با ده دقیقه تاخیر، ساعت 4:10 رسیده بودم. اول فکر کردم به خاطر عجله، اشتباهی متن پوستر را خوانده ام! اما وقتی از کافی­مَنِ کافه زیپو پرسیدم، گفت جلسه امروز است اما هنوز کسی تشریف نیاورده! تقریبأ یک ربع بعد حسین سناپور و محمد تقوی هم رسیدند و چهار پنج نفر دیگر... خلاصه جلسه با هفت هشت نفر تشکیل شد. با اینکه نشست کم جمعیتی بود، اما الحق والنصاف جلسه ی بسیار زنده و خوبی. سوال های زیادی پرسیده شد( بیشترشان را رامبد پرسید) و جواب های درخوری از هر دو مهمان و بقیه ی دوستان شنیده شد که فکر می کنم برای همه ی ما لازم بود شنیدن شان. لازم بود که از زبان کسی مثل سناپور بشنویم که یک نویسنده چطور می تواند با چهار پنج رمان گذران زندگی کند. لازم بود شنیدن تجربیات این نویسنده ها و  بقیه حرف های شرکت کننده های دیگر، اما فقط هفت هشت نفر این شانس را داشتند. تا اینجای کار همه چیز طبیعی بود و تنها مشکل کار در استقبال کم رمق دوستان از نشست بود که البته فکر می کنم به خاطر تعطیلی روز جمعه و اطلاع رسانی ضعیف و جلسات دوری از مرکز باشد، اما وقتی قضیه برایم تبدیل به تراژدی شد که فهمیدم یکی از خانم های حاضر در جلسه، فقط و فقط به خاطر حضور در این نشست و دیدن حسین سناپور و محمد تقوی، از بوشهر تا تهران را کوبیده بود. خانم نویسنده ای که با شور و حرارت تمام در بحث ها شرکت می کرد و خیلی از جوان ترها را هم به واسطه اینترنت و وبلاگ و... می شناخت. در پایان نسشت هم همان خانم که متاسفانه اسمش را نپرسیدم، برای چهارنفر از حضار از جمله من، داستان فوق العاده اش را خواند و کلی هم لذت بردیم. اما نکته ی اصلی اینجاست که از تهران تا بوشهر (خود بوشهر البته) 1223 کیلومتر فاصله است و تنها عشق داستان و حسین سناپور و محمد تقوی، آن خانم را اینجا کشانده بود و شبش هم باید همین مسیر را برمی گشت. بعد از جلسه داشتم پیاده، خیابان ولیعصر را گز می کردم و به مسیر شریعتی تا ولیعصر فکر کردم که خودم آمده بودم و کلی از دوری مسیر نک و نال راه انداخته بودم.

این را بگذارید کنار تمام نقل قول های نخ نما و بیهوده ای که تا حالا شاید از صد نفر در مورد ملاقات با گلشیری و یا قصد ملاقات با او شنیده ایم. باور کنید چندین بار از چندین آدم متفاوت شنیده ام که «یک ماه قبل از مرگ گلشیری قرار بود اکیپی برویم دیدن استاد اما متاسفانه مرگ زود هنگامش مارو آرزو به دل برد!» و یا «آه گلشیری کاش چند ماه دیرتر می مردی که من می دیدمت!» احتمالأ شما هم کم از این حرف ها نشنیده اید. نمی دانم چرا باورمان نمی شود که الان سال 91 است و 12 سال از رادیبهشت 79 می گذرد و گلشیری دیگر نیست! واقعأ مگر در حال حاضر، ما بجز همین سناپور و تقوی و چند نفر سرد و گرم کشیده ی دیگر، چه کسی را داریم که اینقدر بی تفاوت از کنارشان می گذریم و حاضر نیستیم چند ساعت از روز تعطیل مان را برای دیدن شان وقت بگذاریم. عادت کرده ایم که زنده هایمان را زنده بگور می کنیم و از مرده ها یمان بت های خدای گونه می سازیم. به شخصه تمام قد در مقابل همت آن خانمی که این همه راه را به عشق داستان تا تهران آمده بود می ایستم و به او خسته نباشید می گویم. برای بودن و آموختن در فضای داستان ، حتمأ لازم نیست به تاریخ برگردیم و سعی کنیم خودمان را جوری به آدم های آن دوره گره بزنیم.

پ ن: مطمئنأ همه امکان حضور در این جلسه ها را ندارند و بعضی ها هم یا گرفتارند، یا کار دارند و یا اصولأ اعتقادی به این نشست ها ندارند و البته نظرشان هم محترم. روی صحبت من با کسانی است که این ضرورت را احساس می کنند اما از سر تنبلی حاضر نیستند چندساعت وقت بگذارند. همین    

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

چند سال پیش در همین وبلاگ پیشنهاد نوشتن یک داستان اشتراکی را دادم. ماجرا از این قرار بود که من یک ایده در حد چند خط توی وبلاگم نوشتم و قرار شد هر کس که می خواهد مشارکتی در این کار داشته باشد، پیشنهادش را برای تکمیل طرح بدهد و بعد از تکمیل پلات، هر کس روایت خودش را از این داستان بنویسد. چند نفری از این ایده استقبال کردند و پیشنهاداتی هم دادند اما متاسفانه آنقدر پیشنهادها آشفته و بی ارتباط به هم بودند که راه به جایی نبرد و خودم به تنهایی طرح را تکمیل کردم و داستان خودم را نوشتم. نتیجه ی آن اتفاق برای من داستان ناشنیده هایی در خواب شد که در مجموعه داستانم هم چاپ شده است و با توجه به بازتاب هایی که داشت، فکر می کنم یکی از موفق ترین داستان های مجموعه داستان خویش خانه بود. از بین بچه هایی که همراهی کردند بعید می دانم کسی موضوع را دنبال کرده باشد اما هر چه که بود، برای من در انتها نتیجه ی ارزشمندی داشت. این را بگویم که چندین سال پیش هم با چند نفر از دوستانم از جمله: کاملیا کاکی، کرمرضا تاجمهر، نظام حقی آبی، زیبا آزادی و یکی دونفر دیگر که الان اسم شان خاطرم نیست، در رستورانی نشسته بودیم و به آکواریوم غول پیکر داخل رستوران نگاه می کردیم . داخل آکواریوم یک لاک پشت بزرگ و سرگردان مدام از این ور به آن ور می رفت و خودش را به شیشه می کوبید. قرار گذاشتیم هر کدام مان روزی این لاک پشت را در داستانی وارد کنیم. همه قبول کردند. چند سال بعد لاک پشت من وارد داستانی شد که برای کلاس واحد داستان نویسی دانشگاه، که استادش آقای آبکنار بود، نوشتم. داستان یک موجی که تشنج کرده بود و ... دو سه نفر دیگر از بچه ها هم لاک پشت را در داستان های شان وارد کردند و نتیجه ی کار هم راضی کننده بود در کل.

بعد از مدت ها به فکرم رسیده که دوباره این پیشنهاد را اینجا مطرح کنم. پیشنهادم نوشتن داستانی مشترک اما برای هر نویسنده مستقل است. در واقع چند داستان متفاوت با رگه هایی آشنا و یا اتفاقی واحد که در نقطه ای اشتراک دارند اما کاملأ از هم متفاوت اند. دوستانی که مایلند در این کار (به نظرم جذاب و کاملأ عملی) مشارکت داشته باشند، اعلام آمادگی کنند که از نقطه ی صفر یک کار مشترک را کلید بزنیم. از این تاریخ هم تا دو هفته فرصت هست که دوستان اعلام آمادگی کنند و در یک زمان مشخص کار را شروع کنیم.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دلم به شدت برای داستایفسکی خوانی تنگ شده اما متاسفانه یا خوشبختانه اکثر شاهکارهایش را خواند ه ام و کلأ حال دوباره خوانی هیچ کاری را هم ندارم. گاهی هم به فکر شرق بنفشه می افتم ولی آن را هم هفت هشت بار خوانده ام. حتی بعضی جاهایش را حفظ ام! دلم می خواهد بروم اولین داستان مجموعه ی هشتمین روز زمین شهریار مندنی پور را دوباره بخوانم اما کتابش را خیلی سال است گم کرده ام. دلم لک زده برای بیهقی خوانی. هنوز فکر می کنم مهمترین مطالعه ای که در عمرم داشته ام دو بار خواندن این کتاب بوده اما دیگر توان رفتن سراغش را ندارم. دلم می خواهد اولیور تویست را یک بار دیگر بخوانم، کتابش هم توی کتاب خانه هست، اما چندروز پیش هر چه سعی کردم نتوانستم یک صفحه بیشتر از آن را بخوانم. زیاد از حد آگاهانه نوشته شده. دلم برای گلن گری گلن راس دیوید ممت تنگ شده، دلم می خواهد استاد معمار و اشباح ایبسن را دوباره بخوانم. دلم برای تیتوس آندرانیکوس شکسپیر لک زده. فیلوکتتس را می خواهم بخوانم. خدا می داند چقدر دلم آژاکس و آگاممنون می خواهد. دلم هدا گابلر می خواهد. دلم می خواهد قهرمان ها و گورهای ارنستو ساباتو را دوباره بخوانم. دلم برای طبل حلبی تنگ شده.دلم دلم دلم... دلم می خواهد سال ها در دنیای بهترین داستان ها و نمایشنامه هایی که خواند ام غرق شوم و با شخصیت های شان بخندم، گریه کنم و افسوس بخورم اما در حال حاظر توان حرکت ندارم. دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که فقط دلم می خواهد اما تنم، تمرکزم و خیلی چیزهای دیگر همراهیم نمی کنند. تنها کارم شده، نگاه کردن به سقف و فکر کردن به شخصیت داستان ها. کارم شده پیدا کردن رد تیرهای فلزی سقف از زیر رنگ پلاستیکی روشنش. چندبار گچبری سقف را با دقت بررسی کرده ام. فهمیده ام که گچکاری ترنج مانند دور لوستر، صدوسی و هشت گلِ بزرگ و کوچک دارد که تا حالا توجهی بهشان نکرده ام! فهمیده ام که روی سقف، یک همسایه ی بسیار کوچک و بی صدا دارم، درست بالای سرم. یک عنکبوت کوچک و آرام که روزی هزار بار از تارهایش آویزان می شود و خصوصی ترین لحظات من را می بیند! دنبال کردن ترک های بسیار ریزی که تا حالا روی سقف ندیده ام خودش تفریح بی نظیری است! اگر یکی پیدا می شد و جمله ی کتاب ها را روی سقف می نوشت، این روز ها، ده ها جلد شاهکار خوانده بودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1391ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها فقط زلزله نیست که خانه ها را ویران می کند، اداره ی فیلترینگ هم دارد مثل یک زمین لرزه تمام عیار عمل می کند. نه خبر می کند و نه قابل پیش بینی است. سر می رسد و خراب می کند. گویا خبر ندارند که هر وبلاگ بعد از مدتی تبدیل به خانه ی مجازی نویسنده اش می شود و با بسته شدنش فقط یک آدرس اینترنتی از بین نمی رود، بلکه خانه ای که با هزار زحمت ساخته شده ویران می شود.  یکی از این وبلاگ ها وبلاگ سیب تُرش است که سال هاست فرشته نوبخت در آن یادداشت و نقد ادبی می نویسد. وبلاگی که بر سر در آن نوشته شده اینجا خانه ی من است و چند روز است در آن خانه به روی مراجعه کننده ها قفل شده است. قبل ترش هم وبلاگ پاراگراف  فیلتر شد که باز هم یکی از وبلاگ های تخصصی و فعال ادبیات بود.  باور کنید بنده با عقل محدودم هنوز نفهمیده ام چرا و به چه دلیلی این وبلاگ ها که تمرکزشان روی مباحث تخصصی ادبیات است(بود!) و نهایتش لینکی از وبلاگ و یا سایت ادبی دیگری می زدند، تعطیل شده اند! چطور می شود نقد کتابی که در این وبلاگ ها منتشر می شده، مصداق مطلب مجرمانه باشد! چرا و به چه دلیلی مسئول محترم فیلترینگ این اجازه را دارد که فعال ترین و شریف ترین وبلاگ های ادبی را بدون هیچ توضیحی مسدود کند! آیا به راستی این تجاوز به حقوق وبلاگ نویس ها نیست! وبلاگ نویسی هایی که این همه تلاش می کند پایبند به خط قرمز ها باشند و مطلب مورد داری را منتشر نکند.  چرا وبلاگ های ادبی باید اینطور مورد غضب فیلترینگ قرار بگیرد و وبلاگ ها و سایت های فروش قرص ویاگرا و اسپری تأخیری و جک های قومیتی و فروش سوالات کنکور و... هزار کوفت و زهرمار دیگر آزادانه می توانند هر کاری خواستند بکنند، اما وبلاگ های ادبی به جرم گذاشتن نقد کتاب در وبلاگ شان تعطیل شوند؟! می دانم همین مطلبی که دارم می نویسم ممکن است بهانه ی لازم برای فیلترینگ وبلاگ خودم را هم بدهد و یا شاید همین حالا هم فیلتر شده باشد و خودم خبر نداشته باشم! اما آیا  این بی عدالتی نیست؟! مگر وبلاگ های که با هزار خون دل و هزار جور فحش و ناسزا شنیدن اداره می شود و مهمترین هدفش اعتلای ادبیات سالم و فرهنگ کتاب خوانی است! می تواند مصداق عمل مجرمانه باشد! وبلاگ فرشته نوبخت و پاراگراف  تا امروز سهم بسیار زیادی در معرفی کتاب های شایسته به مخاطبان حرفه ای ادبیات داشته اند که متاسفانه حالا دیگر امکان استفاده از مطالب شان وجود ندارد. امیدوارم اگر مسئولین فیلترینگ این مطلب را خواندند، اجازه بدهند که با رفع سوءتفاهمات و اشکالات احتمالی، این وبلاگ ها کارشان را دوباره از سر بگیرند. اگر هم بعد از این مطلب وبلاگم فیلتر شد، حداقل برای آرامش هم دعا کنیم!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است

ای مجلسیان راه خرابات کدام است ؟

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند

ما را غمت ای ماه پریچهره " تمام " است

برخیز که در سایه ی سروی بنشینیم

کانجا که تو بنشینی بر سرو قیام است

دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست

وان خال بنا گوش مگر دانه ی دام است

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است

با محتسب شهر بگویید که زنهار

در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است

دردا که بپختیم در این سوز نهانی

وان را خبر از آتش ما نیست که خام است

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان

چون در نظر دوست نشینی همه کام است 

*سعدی


+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1391ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

آه ژوزپینا...هوا را از من بگیر اما عقده هایت را نه...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روز است نیمه سوخته را به دلایل شخصی تعطیل کرده ام، اما با این حال از وبلاگ های همسایه خبر می رسد که فلان روز یکی با فلان اسم توی کامنت دانی وبلاگش به من (آیت دولتشاه) فحش داده و بندگان خدا را متهم کرده به نان قرض دادن به من!!! آقا، خانم محترم، ضمن سپاس خالصانه از پشتکار و خستگی ناپذیری حضرت عالی، اعلام می کنم که بخدا، به همه ی مقدسات، دیگر حوصله ای برای این کارها ندارم. هر روز فحش به چند نفر آدم شریف از جمله(ف ن ، ح م ، ع چ ، ک م ، س د ، آ م آ ، ع م ا و...) توی وبلاگ من و فحش دادن به من توی وبلاگ همان آدم ها چه سودی برای تو دارد؟ اگر  هدفت این است که کسی لینکی از این وبلاگ جایی نزند، بعضی از این آدم ها که اصلأ وبلاگ نویس نیستند که نگران باشی! اگر دردت این است بگو که من هم از دوستان خواهش کنم دیگر لینک ندهند. باور کنید که من نه نانی برای قرض دادن به کسی دارم و نه نانی تا حالا از کسی قرض گرفته ام. هر پدرکشتگی ای با من داری، هر قرتی بازیی(به قول خودت) از من دیده ای، هر بی... که من کرده ام، هر جایی که از تو تنگ کرده ام... یا ببخش به بزرگی و کرمت و کوتاه بیا و ختم این فحاشی ها را اعلام کن یا لااقل آنقدر وجدان داشته باش که مزاحم دیگران نشو و به فحش دادن در وبلاگ خودم بسنده کن. پاسخ گویی به این پست را هم باز می گذارم که هر چه دل تنگت می خواهد بنویسی.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1391ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

به خودم مرخصی دادم. به قول دوستان مدتی نیستم. دلیل خاصی هم نداره و حالمم خوبه. فقط مدتی باید دور باشم از این فضا. معلوم نیست کی بر می گردم.... یه جور خداحافظیه...تا بعد...

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه 

عصر چهارشنبه ۲۷ تیرماه ۹۱ خانه فرهنگ گیلان شاهد رخدادی فرهنگی بود که در شهرستان ها کمتر شاهد آن بوده و هستیم. رخدادی که حالا دیگر در بین دوستان نویسنده ی رشتی به عنوان یک سنت زیبا در آمده است. رونمایی از مجموعه داستان اینک تهمینه نوشته شبنم بزرگی بهانه ی مناسبی بود برای گرد آمدن تعداد قابل توجهی از نویسندگان و علاقه مندان به ادبیات و بحث و جدل در مورد داستان و داستان نویسی. کیهان خانجانی به عنوان مدرس و مسئول کارگاه داستان نویسی عصر داستان ما در این این جلسه سخنرانیی با عنوان ما می نویسیم پس هستیم داشته است. چکیده ای از آن به همراه تصاویری از این نشست را اینجا ببینید.

ما داستان می­نویسیم پس هستیم

1. چرا خانواده‌ها را به اين مراسم دعوت کرديم؟

 اگر بخواهيم بزرگ‌ترين مشکلات نويسندگی را در جامعه‌مان بررسي کنيم، اولينِ آن‌ها نبودن سنديکا است. عجالتا باید جای خالی آن را با نهادهای کوچک مستقل و مردمی پرکنیم. نخستين نهاد يک اجتماع، خانواده است, و می­تواند تأثير بسیاری در حمايت از داستان‌نويسان داشته باشد. مي‌گويند هرکسي از هر جايي رانده شود، به خانه‌اش بازمی­گردد. بايد سعی کنيم با آثارمان وارد خانه‌ها شويم, و خانواده‌ها را به جمع خود وارد کنيم تا بتوانيم از حمايت آن­ها در این  روزگار سخت برخوردار باشيم.

2.آیا داستان چیزی را تغییر می­دهد؟

 پيش‌ترها، اگر مي‌خواستند آرمان‌گرايانه به دنيا بنگرند می­گفتند که می‌شود با ادبيات جهان را تغيير داد. این نظر اگرچه کارکردگرايانه نبود اما در ذات خود انسانی, آرمانی و پویا بود. اما امروز در دنيايي که اقتصاد، رسانه‌ها، سياست و خيلی از مقوله‌ها پيچيده شده است، نمي­توان به راحتي چنين گفت. البته می­دانيم که ادبيات می‌تواند برانسان و  جهان تأثير می­گذارد و اين تأثير در درازامدت به تغيير می­انجامد. چنين تأثير و تغييری بنيادين و مانا خواهد بود. اگرچه اين کار«صبر بسيار ببايد» می‌طلبد.

3.سانسور:

هرگاه نهادهای قدرت, قدرت‌مند بودند، سعي می‌کردند که ادبيات را به نفع خود جذب کنند، حتی  در دوره‌ی مغول‌ها. حالا چه مي‌شود که اين همه دافعه به وجود می­آيد؟: ضعف نهادهای قدرت. اما اگر نگذارند ادبيات، خروجي داشته باشد چه کنیم؟ آن‌وقت ادبيات گريز‌گاه می شود، و اين چيز کوچکی نيست. پناه بردن و مفر و تحمل هستی و هست‌ها چيز کوچکی نيست. اگر ادبيات داستانی نتواند تغيير به وجود بياورد، می­تواند تحمل به وجود بياورد, و اين‌گونه حق خود را ادا کرده است. اين مصرع را که طی قرن‌ها تکرار می‌شود به ياد بياوريم: «چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند».

4.ما چه کرديم و چه می‌خواهيم بکنيم؟

هيچ، همين! به قول هوشنگ گلشيري می‌خواهيم نماز داستان به­جا بياوريم. آگاه باشيم، «تاريخ» را که ريشه‌ی کلمه‌ی «داستان» است گواهی بدهيم، انسان را گواهی بدهيم، زندگي را گواهی بدهيم؛ و اين به‌هيچ‌وجه با های‌و‌هوی و رجز‌خوانی ممکن نيست. از تابستان 82 کانون داستان «عصرچهارشنبه‌‌ی ما» را در خانه‌ی فرهنگ گيلان به راه انداختيم. ما در کشوری که تاريخی مقطّع دارد، حدود يک­دهه چشم‌درچشم هم  نقد گفتيم و نقد شنيديم و تحمل کرديم و هم‌چنان هستيم. اما از آن‌جا که نگه‌داشتن, بسيار مهم‌تر از به‌وجود آوردن است، سعي کرده‌ايم جريان باشيم، نه موج. امیدواریم به سهم خود داستان را در طبقه‌ی متوسط جامعه انتشار دهيم تا ديگر تيراژ کتاب‌, چيزی‌که هست نباشد، و مراکز سانسور بدانند ما پشتوانه‌ی افکار عمومی را با خود داريم.

5.خلقِ خلاقانه­ی خلق:

 ساراماگو مي‌گويد «داستان بر تعداد شخصيت‌های روی زمين می‌افزايد.» مادام‌بواری، آناکارنينا، راسکولنيکف،‌ خنزرپنزری, خالد, احتجاب و ... هستند. ما شخصيت می­آفرينيم و آن­ها به­گمان‌شان شخصيت­های ما را با سانسور می‌ميرانند. اما ادبیات در ماهیت خود سانسورپذیر نیست. چيزی که نويسنده توليد مي‌کند، از جنس ذهن است اما چرا صاحبان عين, از ذهنی که به تلقی خودشان تخيل است, هراس دارند؟ اين همان ذهنی است که از خلق است و خلاقه است و خلق می‌کند. از جنس عين نيست، ميرا نيست، ماناست. ما داستان می نويسيم، پس هستيم.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1391ساعت 4  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

تابستان سال77 بود. با پدر حرفم شده بود و چندروزی به قهر خانه ی دایی رفته بودم. دمغ بودم و افسرده. بهرام پسر داییم گفت به جای خانه نشستن و زانوی غم بغل گرفتن، بلند شو برویم بزرگ ترین عشرتکده ی شهر! منظورش مجتمع فرهنگی ارشاد بود. قبل از آن فقط سردر زیبای ساختمانش را دیده بودم (بعدها خرابش کردند و به قول بچه ها یک سردر قرمز شبیه جایگاه پمپ بنزین جایش ساختند که هنوز هم هستش) هر ازگاهی که گذرم اطراف ارشاد می افتاد، برایم سوال بود که اینجا کجاست و این همه مراجعه کننده کجا می روند! اما آنقد کنجکاو نبودم که بروم و ببینم آن داخل چه خبر است. تابلو هم نداشت!(تابلو داشت اما اکثر حروفش کنده شده بودند!) همان بعداز ظهر با هم رفتیم ارشاد. راست می گفت. عشرتکده ی بزرگ و پیچ در پیچی بود و برای ما که تا آن موقع بچه مثبت بودیم و موقع حرف زدن با دخترها سرخ و سفید می شدیم یک اتفاق هیجان انگیز به حساب می آمد. شانزده سالم بود. توی عشرتکده می شد بدون ترس از گشت های نیروی انتظامی و دیده شدن توسط فامیل، با دخترها حرف بزنیم و بحث های جدی بکنیم. خیلی ها به همین خاطر عشرتکده می آمدند...جهان تازه ای بود اما کار به همینجا ختم نشد. رفتیم کانون نویسندگان و عضو گروه پژواک شدیم. پژواک یک گروه تحقیقاتی بود که در مورد سطح رفاه شهروندان، تحقیقی میدانی می کرد و ما نقش آمارگیرهایش را بازی می کردیم. هیچوقت هم معلوم نشد این پژواک چی بود و چه خاصیتی داشت! ما که نفهمیدیم! سرکار بودیم. اواخرین روزهای کار همین گروه پژواک بود. می دیدم همان بچه هایی که با ما توی گروه هستند، همه سر یک ساعت خاص غیب شان می زند. پرسوجو کردم گفتند می روند کارگاه داستان نویسی. مدت ها بود می رفتند و من خبر نداشتم. کنجکاو شدم. سالن جلسات را نشانم دادند. سالن جلسات را پیدا کردم و در زدم. از صغیر و کبیر همه آنجا بودند و من مثل کارکتر همان کاریکاتوریست معروف فلسطینی(حنظله) جلو مربی درشت هیکل کلاس ایستادم و اذن دخول گرفتم. مربی علی صارمیان بود که از من خوشش نمی آمد. بعد ها رابطه ی خصمانه مان تبدیل به یک دوستی شد. علی صارمیان از نیکان روزگار است. با بد اخمی و تحقیر آمیز نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت برو بشین اونجا. جایی آن ته ها را نشان داد. فضای غیرقابل فهمی بود برایم. یک طرف دخترها نشسته بودند و یک طرف پسرها. یک نفر داستان می خواند و همان بچه های پایه شوخی وخنده، خیلی جدی و رسمی در مورد داستانش حرف می زدند. آن روز از نظر من همه به کمال استادی رسیده بودند و بت های دست نیافتنی شده بودند که محال بود آدم تصور کند می شود روزی مثل آنها بنویسد. یکی دو سال بعد همه ازهم پاشیدند. حیف شد! به مرور شدم پای ثابت کارگاه داستان نویسی. خیلی ها رفتند و آمدند اما من و یکی دو نفر دیگر ول کن ماجرا نبودیم. بعدها انقلاب کردیم، رییس جلسه عوض کردیم، جلسه ی موازی راه انداختیم، زیرآبی رفتیم، زیرآب خوردیم، دعوا کردیم فحش دادیم فحش شنیدیم و... کم کم داستان جای همه ی چیزهای مهم زندگی را گرفت. شد دلیل مهاجرت و زندگی خلاف جهتی که سرنوشت برایم در نظر گرفته بود و به همین سادگی 14 سال از آن روزگار گذشت...
چهارده سال گذشته و من نا باورانه به رقم این سال ها نگاه می کنم که نزدیک به نیمی از عمر من است! نیمی که با داستان تاخت زده ام و هنوز هم نمی دانم برده ام یا باخته ام! مهم هم نیست.... چیزی که مهم است این عدد 14 است که واقعی و ترسناک است. خدا می داند این همه سال چه کارهای دیگری غیر از داستان می شد انجام داد و ندادم، به کدام سمت ها می تونستم کشیده شوم و نشدم...مهم نیست داستان های من کجای جهان قرار گرفته اند، مهم نیست که قضاوت دیگران در باره ی نوشته های تب آلود من چیست، مهم نیست که عمری را آبیاری شوره زار کرده ام یا نه... مهم این است که من این سال ها در داستان حل شده ام. رفته بودیم بزرگترین عشرتکده ی شهر ساعتی را خوش باشیم، اما این عشرتکده بود که من را در خودش بلعید. حالا دیگر داستان سرنوشت محتوم من است و می دانم با تمام دست و پازدن هایم روزی من را در کنار شخصیت های نا آرام داستان هایم می نشاند...
 به خودت می آیی می بینی هزار سال از آن روزها گذشته و زندگی تو بیشتر شبیه داستانی بوده که خوانده ای و حالا فقط قطعاتی مبهم و بی چفت و بس از آن، در ذهنت مانده است. به خودت می آیی می بینی داستانت تمام شده، کسی ورق زده و مثل همه ی کتاب هایی که فقط یک بار در عمر می خوانی، تو را بسته و کنار همه ی چیزهایی که محتوم به فراموش شدن اند نشانده است...

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1391ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود چند ماه تلاش برای جمع و جور کردن کتاب های چاپ شده درسال 90 و با وجود بارها رجوع به نسخ خطی و تایپی و اینترنتی و افراد حقیقی و حقوقی، یکدفعه کتاب هایی سر راه آدم پیدا می شوند که در هیچ نسخه ای وجود خارجی ندارند و اگر دست تقدیر نباشد، روح آدم هم از وجودشان خبردار نمی شود! کتاب هایی از انتشاراتی گمنام که حتی اسم شان را هم ممکن است نشنیده باشیم و الی ماشالله به صورت سری، رمان و مجموعه داستان چاپ کرده اند! 

مشخصه ی بارز این گونه کتاب ها، چاپ و فونت بد، صفحه بندی و قالبِ غیر حرفه ای و زننده و عمومأ دارای طرح جلد براق و بی روح و طراحی تهوع آور اند! جالب اینجاست که اکثر کتاب ها، به هیچ وجه عامه پسند و یا بازاری به نظر نمی رسند. دقیق تر که می شوی متوجه می شوی که اکثر این کتاب ها، زبان شسته رفته و قابل قبولی دارند و می شود فهمید نویسنده سال ها برای نوشتن شان زحمت کشیده است اما به هر دلیل با این سروشکل نامطبوع چاپ شده اند. به نظرم دلیل عمده ی این اتفاق ناخوشایند، به نا آشنا بودن نویسندگان(غالبأ شهرستانی) با فرایند چاپ و نشر کتاب برمی گردد. نویسنده های که سال ها بدون امید به چاپ شدن، در خلوت خودشان نوشته اند و عرق ریخته اند. از این دست نویسنده ها زیاد می شناسم. بی نواهایی که هیچ راهی به انتشاراتی ها ندارد و سال ها پرینت رمان یا مجموعه داستانی در قفسه ی کتاب خانه شان به امید چاپ شدن، خاک می خورد. با این اوضاع، چاپ کتاب به هر شکلی غنیمت است و فرصتی باد آورده که نباید از دستش داد، غافل از اینکه اینطور چاپ کردن کتاب، تیر خلاصی است بر تمام زحماتی که نویسنده عمری کشیده است و رویاهایی که برای آینده بافته است. حاصل این کار چیست؟ کتابی که هرگز خوانده نمی شود و فرصتی که به همین راحتی می سوزد.

سوال اینجاست که بعد از صد سال داستان نویسی و چاپ کتاب ادبی در ایران،چرا هنوز مرکزی برای راهنمایی این نویسندگان(عمومأ دور از مرکز!) وجود ندارد؟ چرا اینقدر اوضاع چاپ و نشر بی دروپیکر شده که با وجود ناشران شناخته شده و تخصصی ادبیات، ناشری غیر تخصصی (بعضأ با گرفتن هزینه های گزاف از نویسنده ای نابلد و تازه کار) به خودش اجازه می دهد که حاصل عمر یک نویسنده را با سروشکلی سخیف به نام خودش سند بزند؟! به نظر می رسد با وجود فراگیر شدن سودجویی و دلالی در چاپ کتاب، بیش از هر زمان دیگری وجود مرکزی برای مشاوره دادن به نویسندگان نابلد ضروری به نظر می رسد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

حمید سمندریان سحرگاه امروز درگذشت

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

     

   

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1391ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی نبودم. تصمیم گرفتم مدتی تنها برای خودم باشم و نزدیک ترین دوستم. آیت. بی نوا خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم. حال و روزش تعریفی نداشت. داشت کارش به جاهای باریک می کشید. کلی صحبت کردیم، با هم مسافرت رفتیم، قدم زدیم، شادخواری کردیم، توی سرو کله ی هم زدیم و... خلاصه اینکه خوش گذراندیم. خوشبختانه الان که دارم این پست را می نویسم حالش خیلی بهتر است. چند روزی می شود که دارم دنبال یک کنده چوب بزرگ و مناسب می گردم که بعد از مدت ها تشویقش کنم مجسمه سازی را از سر بگیرد.  طفلک کار با چوب را دوست دارد. الان دارد موزیک گوش می دهد و من از فرصت استفاده کردم که به کارهای مانده ام سروسامانی بدهم. دلیل این چند روز نبودنم تنها همین بود.

 و اما هفت اقلیم: جایزه ادبی هفت اقلیم هم رفته رفته دارد به روزهای اوج کاری نزدیک می شود. امسال با وجود دوستان خوبم، رضا فکری و مینو عبداله پور و مرضیه سبزعلیان، جایزه سروشکل بهتری پیدا کرده. کارها روی روال است و تیم داوری هم نهایی شده و همین روزها به صورت رسمی کارش را شروع می کند. جلسات نقد کتاب هفت اقلیم هم گوش شیطان کر، بعد از مدت ها بی خبری و رخوت و البته تنبلی، به زودی زود به شکلی تازه و البته کاربردی تر، کلید می خورد و فرصت دوباره ای می شود که دوستان را ببینیم و از حال و روز هم باخبر شویم. فعلأ همین!

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

 به نقل از وبلاگ فرشته نوبخت

شماره‌ی صفرِ «داستان‌نامه» منتشر شد. در این شماره می‌خوانیم: نقدی بر داستانِ ریزماهی، نوشته ی نداکاووسی‌فر – بررسیِ مجموعه داستانِ «ایستادن زیرِ دکلِ برقِ فشارقوی» نوشته‌ی داوود غفارزادگان-  درباره‌ی داستانِ «دختر خاله‌ها» نوشته ی جویس کارول اوتس -  داستانی از کورت کوزنبرگ، ترجمه‌ی رضا نجفی – نویسنده و مخاطب کجا به هم می‌رسند؟ - پیشینه‌ی قصه‌گویی در ایران -  اقتباس‌های ادبی و سینمایی -  پیش‌درآمدی بر تحلیلِ روان‌کاوانه‌ی داستان و داستان‌هایی از آیت دولتشاه و فرشته نوبخت... «داستان‌نامه» نشریه‌ای اینترنتی است که به همتِ جوادِ جزینی و مصطفا علیزاده منتشر شده است. برای دریافت آن می‌توانید اینجا کلیک کنید.


برچسب‌ها: جواد جزینی, داستان نامه
+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

آغاز فصل سرد عنوان رمانی از ضحی کاظمی است که سال ۹۱ توسط نشر افراز چاپ شده است و در ایام نمایشگاه کتاب امسال هم با استقبال خوبی روبرو شد و جزء آثار پرفروش نشر افراز بود. رمان آغاز فصل سرد، جدا از همه ی ضعف و قدرت هایی که دارد، یک ویژگی مهم دارد و آن هم روایت شدن به وسیله ی گفت و گوی تلفنی شخصیت اصلی رمان با دیگر شخصیت های رمان است. این تمهید نویسنده با تمام محدودیت هایی که برای رمان و روایت آن ایجاد کرده، باعث خوش خوان بودن رمان شده است. به طوری که خیلی راحت و بی درد سر می شود آن را یک نفس خواند. این رمان با توجه به شکل بیرونی روایت، رمانی متفاوت به حساب می آید که با جریان های داستان نویسی این روزها شباهتی ندارد! به زودی نقد مفصلی بر این کتاب می نویسم.


برچسب‌ها: نشر افراز
+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

زیر آفتاب خوشخیال عصر تقریبأ ایرانی ترین کاری است که در چند سال اخیر خوانده ام. رمانی که آدم هایش همان قدر زنده و واقعی و ایرانی هستند که همه ی مردم هستند. رمانی که دست روی پنهانی ترین و نادیدنی ترین نقطه های اجتماعی گذاشته و با متانت قابل ستایشی دست به واکاوی معضلات این بخش ناپیدا از جامعه زده است. جامعه ی یهودیت ایران و دغدغه های دینی و فرهنگی و.. این اقلیت دینی، با وجود داشتن تمام شاخصه های زندگی ایرانی، چیزی است که کمتر مورد توجه نویسندگان و هنرمندان قرار گرفته است. جیران گاهان با شجاعتی قابل ستایش دست به این خطر زده است و دنیایی را ساخته که در عین غریب بودن، آشنا است و واقعی. دنیایی با چارچوب های محکم که مجبور است تن به محدودیت هایی که اکثریت برایش تعیین می کند بدهد. جدا از این وجهه رمان، چیزی که زیر آفتاب خوشحیال عصر را خواندنی و جذاب می کند، روان بودن روایت و واقعی بودن آدم هاست. دنیایی که بر خلاف داستان های لوکس این روزگار، دخترهایش هنوز از مادر پس گردنی می خورند، پدرهایی که بدون ژست های روشنفکرانه، هنوز در وجودشان خشونت دارند و پیر دخترهایی که ساز می زنند و آواز می خوانند و دلبری می کنند. به طور کلی جیران گاهان در این رمان تنها یک مرز را در هم نشکسته. بلکه از لحاظ انتخاب شخصیت ها و چیدمان آدم ها هم دست به کار بزرگی زده است. به شخصه رمان زیر آفتاب خوشخیال عصر را یک شنا در جهت مخالف تعبیر می کنم و نویسنده اش را شناگری می دانم که می خواهد به مرز های ناممکن وارد شود. با استقبال خوبی که از کتاب شده، فکر می کنم خیلی ها این رمان را خوانده اند اما اگر کسی هنوز این رمان را نخوانده، حتمأ شانس خواندن یک رمان ایرانی خوب را از دست ندهد.


برچسب‌ها: جیران گاهان, رمان ایرانی, زیر آفتاب خوشخیال عصر
+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1391ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از چیپ ترین و دم دستی ترین برداشت هایی که همیشه از قلعه ی حیوانات جرج اورول می شود، تطبیق دادن شخصیت های این رمان با ساختار حکومت هاست. این رمان ید طولایی در ایجاد این فرافکنی و توهمِ مخرب بودن قدرت برای زیر دست ها دارد. اما قلعه ی حیوانان به نظرم بیشتر از اینکه نقد یک ساختار اجتماعی و حکومتی باشد، به قول هانا آرنت؛ نقد اخلاق شخصی و وظایف اجتماعی ما آدم هاست. کتابی که مدام گوشزد می کند هی آقا، هی خانم، هی کسی که وقتی این رمان را می خوانی سر تکان می دهی و خیره به نقطه ای نامعلوم، متفکرانه می گویی: (اِ اِ اِ... راس می گه ها، تازه می فهمم این فلان فلان شده چطور به اینجا رسیدن...!) همین حالا، خود خودت، نه حتی وقتی که در راس یک امر مهمی قرار بگیری، بلکه همین حالا که هیچ کاره ای هم نطفه ی بی اخلاقی و ضد آرمان بودن را در خودت داری و خودت خبر نداری. بیخود کسی را متهم نکن. قلعه ی حیوانات نمایشگاه تمام عیار دیو و ددهای درون ماهاست. گوشزد اینکه تو حتی در همین رسانه ی کوچک و حقیرت هم، سانسورچی به غایت لایقی هستی. به شخصه به جنبه و ظرفیت بالای مسئولین بالاتر بیشتر از افکار شماهایی که دم از اخلاق و... می زنید اعتماد دارم. قلعه ی حیوانات نقد بدذاتی های درون ماست، کاری به حکومت ها ندارد.


برچسب‌ها: قلعه حیوانات, جورج اورول, اخلاق
+ نوشته شده در  دهم خرداد 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت

مدهوش می گذاری یاران مهربانت

....

*سعدی

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1391ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

سال قبل وقتی اسم مجموعه داستان خویش خانه را در بین کاندیداهای جایزه گلشیری دیدم حسابی سرحال آمدم. بیشتر از همه چیز، به خاطر اینکه فکر می کردم امکان حضور در جشن اختتامیه جایزه ی نازنین گلشیری رو پیدا کرده ام.  بهتریت بخشش هم همین بود. حضور در جمعی که دوست شان دارم و آدم هایی که هرکدام شان سری هستند که بدون شک به تن شان می ارزد. خلاصه اینکه نشد. اختتامیه بی سروصدا برگزار شد و تنها نفرات اول دعوت شدند و کاندیداهای جایزه هم امکان حضور پیدا نکردند. حق هم دارند البته با این شرایط و این همه محدودیت. کاش می شد جمعه باشیم و بعد از اختتامیه به دوستانمان تبریک بگوییم. حالا تبریک را از همین جا می گویم. تبریک به همه ی نفرات اول و مخصوصأ نداکاووسی فر و امیرحسین یزدان بد که در بخش مجموعه داستان اول،  به شایستگی گوی رقابت را از بقیه ربودند. امیدوارم شرایط به گونه ای پیش برود که سال های آینده، جشنی درخور این جایزه ی به نام و تاثیر گذار برگزار شود. باشد که ما نیز آرزو به دل نمانیم.


برچسب‌ها: جایزه گلشیری, اختتامیه, خویش خانه
+ نوشته شده در  ششم خرداد 1391ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

........

بهارِ عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش

که چون همیشه بهار ایمن از گزندِ خزانی

تو را چه غم که سری پایمال عشق تو گردد

که بر عزای عزیزان سمندِ شوق برانی

به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم

هنوز ذوقِ گذشت و صفای عشق ندانی

* گزیده ای از شعر همیشه بهار- ه.ا.سایه (ابتهاج)- مشق سایه

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

از تمام دم و دستگاه شعر سبک هندی و بعضی شاعراش که آدم گاهی فک می کنه طفلک وقتی شعر می گفته، چیزی خوره تو سرش، عاشق کشف ماده تاریخ هاش هستم. عاشق پیدا کردن یه راز از لابلای حرفایی که به ظاهر بی معنا و بی سروته می رسه! اصلأ سبک هندی به نظرم یه جور ژانر پلیسیه!

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... 

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1391ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

تو لری مَثَلی هست که می گه« دوستی بی دلیل دیدیم اما دشمنی بی دلیل نه!» فارسی هم همچو ضرب المثلی داره با کمی تغییر اما من لریشو به کار بردم که بگم چقد روراستم تو حرفم!

. القصه: بدور از تمام احساسات پارانویایی و تئوری پردازی های همراه با توطئه ای که همه ی ما کم و بیش داریم، چند وقتیه دوستانی (که عمیقأ براشون احترام قائلم!) رو می بینم که یکباره از موضع دوستی و رفاقت، به جبهه ی دشمنان قسم خورده و پر از نفرت پیوستند و عداوتشونو همه جوره دارن نشون می دن! یکی نیست به این دوستان بگه برادر من، خواهر من، چرا آخه؟! اگر دشمنیت دلیلی داره، خب خداوند همزمان یه زبان قرمزِ بلندِ کارکشته هم به شما داده خب؟! آقای عزیز خانم عزیز  مشکلت چیه؟! عجیبه که هرچی هم آدم به آخرین خاطرات و آخرین برخوردهاش با اون فرد فکر می کنه، می بینه چیزی جز گل و بلبل بینشون نبوده والا! آخه نمی شه که آدم پیش خودش در مورد یکی یه فکری بکنه و بعد براساس همون فکر قضاوت کنه و بر اساس همون قضاوت، در دادگاه غیر حضوری، طومار دوستی رو غیابأ در هم بپیچه!!! در ضمن عزیز دل برادر، حتی اگه فکرت هم درست و قضاوتت از روی ادله ی محکم باشه، مگه نعوذ بالله ماها پیغمبریم!؟ مگه خودت اشتباهی تو کارت نیست؟ خب بگو! حرف بزن! نذار تبدیل به یه مسئله ی ریشه دار بشه! انصاف خوب چیزیه والا!

چندوقتی بود تو دلم مونده بود اینو اینجا ینویسم. نمی گفتم می ترکیدم!

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1391ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

معنا باختگی همواره به عنوان جان مایه ی ابزردیسم مطرح شده و می شود. جهانی خالی از معنا و خنثی، همراه با ارزش هایی معلق. منتظر و نامنتظر. انتظاری که نه چیزی در پس دارد و نه راهی است برای رسیدن به موقعیتی تازه. تنها یک موقعیت معلق است. نوعی شهود که زمان را ایستا می کند و حرکت را متوقف. معناباختگی لزومأ به معنای افسردگی و یا ناامیدی نیست. افسردگی شرایطی وابسته به حال فرد است و نا امیدی وضعیتی انفعالی است که هر آن امکان دگرگونی اش وجود دارد. معنا باختگی به خودی خود عصاره ی کشتن امید و انتظار را هم در خود دارد. تبعیدی خود خواسته که جهان را همان گونه که هست می پذیرد و از آنجایی هم که قصد جنگیدن با شرایط حاضر را ندارد، نمی توان آن را حرکتی مازوخیستی و آنارشیستی به حساب آورد. تنها یک شرایط است که طرفداران خاص خودش را دارد.

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب


*شعر از رباعیات خیام

*عنوان از مجموعه داستان سودابه فرضی پور

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1391ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

گاردین: اتاق دُن اِهو نه تنها قلب را به درد می آورد، بلکه روح را هم به چالش می کشد.

ایریش ایندپندت: قدرت شگرف دُن اِهو جدا از مهارت در داستان گویی، در نبوغ عاطفی اش نهفته است.

سان فرانسیسکو کرونیک: یک محقق هوشمند به تمام معنا؛ حس برانگیز و صمیمی، یک تاریخ نگاری جالب.

برنده جایزه داستان اورنج انگلیس ۲۰۱۱

نویسنده برتر رمان ایراند ۲۰۱۱

نامزد نهایی جایزه ادبی بوکر ۲۰۱۱

برنده جایزه ادبیات معاصر کشورهای مشترک المنافع

 

اینها همگی نوشته های پشت جلد رمان اتاق نوشته اِما دُون اِهو است. نویسنده ای که چند روز تمام با روح و روان من بازی کرد و بعد هم بدون اینکه ککش بگزد راهش را گرفت و رفت! سال ها پیش که تازه سلاخ خانه شماره ۵ کورت ونه گات را خوانده بودم؛ به هر کسی که می رسیدم خواهش می کردم که این رمان را بگیرد و بخواند. بعضی ها می خواندند و شگفت زده می شدند و بعضی ها هم که رویشان نمی شد چیزی بگویند می گفتند خواندیم-ای بدک نبود- آنقدر در مورد سلاخ خانه زوق زده بودم و کماکان هستم که بهم بر می خورد وقتی کسی از این رمان خوشش نمی آمد، حالا این حس را به اتاق پیدا کرده ام و از دیروز که این کتاب را تمام کرده ام به چندین نفر پیشنهاد کرده ام که این رمان را بخوانند. و اما رمان اتاق نوشته اِما دُون اِهو: چند وقت پیش یکی از دوستان توی وبلاگش نوشته بود اگر روزی بفهمی که تمام زندگیت فیلم بوده و تو بازیگر یک فیلم بلند بوده ای چیکار می کنی؟! سوالی که در عین فانتزی بودن، یک گروتسک عمیق و وحشتناک است. و در اتاق ما با نمودی اینگونه از دنیا روبرو می شویم. دنیایی همانقدر واقعی که می تواند غیر واقعی باشد و نویسنده با ذکاوت تمام با انتخاب راوی خردسالی که فهم درستی از دنیا ندارد، توانسته است دشوار ترین شرایطی که می شود برای یک انسان آزاد متصور شد را به نمایش بگذارد. این رمان یک رمان جانانه و خون دار است و به جرئت می توانم بگویم که بهترین رمانی بوده که در یک سال گذشته خواند ام. رمانی که چندین و چند بار آدم را وارد فاز حسی می کند و از جا می کند و وادار به عکس العمل می کند. حتم دارم اگر اصرار نویسنده بر هَپی اند شدن رمان نبود، حالا چند روزی عزادار جک غول کش! بودم و حالا نمی توانستم این یادداشت احساسی را بنویسم. این رمان را یک کودک ۵ ساله روایت می کند.  اصولأ بنده با راوی خرد سال مشکل دارم و کمتر سراغ کتاب هایی با این نوع روایت می روم اما وقتی وارد فضای داستان می شوی، ایمان می آوری که نویسنده انتخابی بهتر از این نداشته و این خانم نویسنده است که با روایتی در نهایت خامی و ناپختگی (ذهن و زبان راوی) آرام آرام آدم را به یک تراژدی بزرگ و ترسناک وارد می کند. اتاق، رمانی کاملأ فلسفی و عمیق است که در نهایت سادگی و روان بودن روایت، مخاطب را وادار به بازشناخت دوباره ی هستی و قضاوت درباره ی می کند. این رمان ۳۵۷ صفحه ای چهار فصل دارد که به نظرم فصل مُردن، درخشان ترین فصل آن است و نبوغ نویسنده را در خلق فضایی ترسناک و کاملأ زنده و عجیب و غریب به نمایش می گذارد. با این حال به نظرم اگر فصل آخر رمان (که همه ی آدم ها به سرانجان خوش می رسند) وجود نداشت، با کاری به مراتب محکم تر از این چیزی که هست روبرو بودیم اما فصل های قبلی این رمان آنقدر قدرت دارند که آدم را وادار به احترام و پذیرفتن فصل پایانی کنند.

اتاق با ترجمه ی خوب علی قانع و توسط نشر آموت در سال ۹۰ منتشر شده است. ترجمه ی دیگری هم از این رمان توسط نشر افراز منتشر شده و در در بازار موجود است.

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

سال گذشته تو ي نمايشگاه مجموعه داستانم داغ داغ بود هنوز. حس خوبي بود و اميدوار بودم امسال هم همه چيز طبق برنامه پيش بره و اولين رمانم به نمايشگاه برسه اما به هر ترتيب مجوزش به نمايشگاه نرسيد و امسال رو آرزو به دل موندم. رمان اين بازي كي تمام مي شود فضايي متفاوت از داستان هاي قبليم داره و قراره نشر چشمه منتشرش كنه (هرچند با اين اوضاع و احوالي كه شما بهتر مي دونيد، اگه منتشر هم مي شد جايي تو نمايشگاه امسال نداشت!!) به هر حال اميدوارم اين بازي هم به زودي تموم شه و كاروبار چشمه هم دوباره روبراه بشه و اين بازي كي تمام مي شود منتشر بشه. شايد زودتر ذهنم آزاد شه و برم سراغ ويرايش رمان تركش لغزنده كه چند ماهيه تموم شده اما دل و دماغي برا بازنويسي كردنش ندارم. الهم... آمين!

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

 مجموعه داستان «هیچ­وقت پای زن­ها به ابرها نمی­رسد» نوشته مرضیه سبزعلیان در نمایشگاه کتاب امسال و توسط نشر ثالث عرضه می شود. مرضیه سبزعلیان دانش آموخته ی علوم اجتماعی است و از سال 83 در بخش ادبی روزنامه ها و مجلاهای زیادی به عنوان نویسنده و روزنامه نگار فعالیت داشته است. سبزعلیان قبل ترها هم مجموعه داستانی به اسم (همه سیب هایی که خوردیم) را توسط نشر افراز راهی ارشاد کرده بود که متاسفانه این مجموعه نتوانست مجوز انتشار دریافت کند.

این مجموعه داستان شامل 16 داستان کوتاه اجتماعی است که عموماً در فضایی رئال اتفاق می افتند. عنوان­ تعدادی از داستان­های این مجموعه (فردای چهارشنبه، آخرش خلاص می­شوی از دستم، شوهر زعفرانی، دلواپس آبی، مواظب رازهایت باش، ساق پاهای زنی میان زنبق­ها، صورتی­های پشت پنجره،  زنی در همین حوالی و...)

مجموعه داستان «هیچ­وقت پای زن­ها به ابرها نمی­رسد» در 92 صفحه و با شمارگان 1100 نسخه از سوی انتشارات ثالث(شبستان، راهرو 30،) منتشر شده است و در بیست و پنجمین نمایشگاه بین­المللی کتاب تهران عرضه می­شود.  

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

 

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

یا که غبار پات را نور دودیده می کنم

یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن

یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان

یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام

این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

 

 ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

ملاقات با انریکه لین مجموعه داستانی از چند نویسنده ی سرشناش است که اواخر سال گذشته، نشر افکار تحت عنوان قصه دنیا منتشر کرده است.  این مجموعه شامل ۵ داستان کوتاه از ماریو وارگاس یوسا، جان آپدایک، روبرتو بولانیو، یی یون لی است و علی رضا کیوانی نژاد آن را گردآوری و ترجمه کرده است. در ابتدای هر داستان، مترجم مختصری از بیوگرافی نویسنده آورده که مشخصأ در مورد خانم یی یون لی بسیار به فهم دنیای داستان کمک کرده است. مهمترین اتفاق این مجموعه داستان، تک داستان خانه ای روی آتش همین خانم چینی-آمریکایی یی یون لی است که حسابی سر حالم آورد و من را از همین حالا جزء مریدانش کرد. امیدوارم به زودی کارهای بیشتری از این نویسنده ترجمه  و منتشر شود. بقیه داستان ها با وجود اینکه همگی داستان های خوب و جذابی هستند اما چیزی هم به اعتبار نویسنده گان شان اضافه نمی کنند. بدترین اتفاق این مجموعه داستان هم به نظرم خود روبرتو بولانیو است که نام مجموعه هم از اسم داستان او گرفته شده است. همینجا اعتراف می کنم که با داستان های بولانیو خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. راستش تا حالا هر چه داستان از این نویسنده خوانده ام یک نویسنده یا خودش شخصیت محوری  داستان بوده و این درست چیزی است که من همیشه از آن فرار کرده ام. با این وجود ملاقات با انریکه لین مجموعه ی جذاب و شسته رفته ای است که به خواندنش می ارزد. این کتاب را به دوستانی که هنوز نخوانده اند پیشنهاد می کنم.

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

کارلوس فوئنتس-ایشیگورو-شمال-غرب-مرغداری-پرورش شترمرغ-یک خانه ی ییلاقی در سرزمینی که روزی پدربزرگ فاتح اش بوده-مرگ-حسرت-عشق-شکست-افسردگی دو قطبی-هفت افیلم-نمایشگاه کتاب-آخر سربازی-چک بازی-بانک-باران-پدرام-فرشته-میثم-دوشنبه-آدم و هوا-انریکه لین-محسن فرجی-افکار-ساسانی-خانم عباسی-خسرو عباسی-مینو-رضا-گودرزی-حامد-امین-آیت-راها-نینا-رزیتا-بوبو-هاپ هاپ-پل تالشان-اس ام اس-انتظار-مرگ-مرگ-مرگ- داستان-داستان-حسرت-بادوا-علیخانی-سیبیل-بیگدلی-لپ تاپ-میرزایی-مهتاب-امین-الهامه-قهر-دعوا-مرگ-داستان-قبر-پیش خدمت-بازمانده روز-بولانیو-نفرت-من-تو-ارشاد-مجوز-رمان-سربازی-سربازی-مرگ-داستان-امین-کافه-رژیم غذایی-سیب-ماست-خیار گوجه-جیمیل تاک-کیهان-شبنم ها-فرار-فرار-داستان-استعفا-رضا-دبیر علمی-دبیر اجرایی-مینو-داد-هوار-مترو-سمیه-حافظ-سیب-چک-باران-توفان-ماست و دلال-باقالی قاتو-پول-نازلی-سینا-آب سوخته-نوشتن-حسرت-رمان-نشر چشمه-انتظار-مرسده-دور-فاطمه-دور-پل انقلاب-دور-کیو-دور-کرم-دور نظام-دور ذبیح-دور بابا حاجی-دور لیلا-دور رضوان -دور مادر-دور برادر-نزدیک مرگ-دور-داستان-دور شاد-دور رقص-نزدیک دلهره-نزدیک-انتظار-پنجره-کوچه-اتوبان صیاد-کوچه فیضی-منبع آب-شکار خرگوش-شکار کبک-رقص یک متری-دور دانشگاه-درخت توت-همسایه-نیم رو-دور-آب بازی-دور-آفتاب-درخت انجیر-دور-تمرکز-نوشتن-کشف-نزدیک-تمرکز-نزدیک-زایش-حاملگی-وضع حمل-بار-داستان-نوشتن...

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد

از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

روزی که دلی را به نگاهی بنوازند

از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش

گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

 ملك الشعراي بهار

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

در روزگاری که پول در آوردن از نوشتن تقریبأ تبدیل به یک رویای دست نیافتنی شده، سایت ادب فارسی وابسته به آفرینش های ادبی، شرایطی را فراهم آورده که دوستان بتوانند از راه نوشتن حداقل درآمدی داشته باشند. سایت ادب فارسی یک سایت ویژه ی شعر و داستان است که بازدید کننده ی مناسبی هم دارد. دوستانی که مایل به همکاری با این سایت ادبی هستند می توانند نقدها و یادداشت ها و مقاله هایشان را برای بنده ارسال کنند که با توجه به تناسب شان با استانداردهای مدیدریت سایت، در اختیار شان قرار دهم. حق تالیف مطالب هم( که انصافأ نسبت به جاهای دیگر رقم خوبی است) در پایان هر ماه به حساب دوستان واریز خواهد شد. در صورت تمایل به همکاری بنده را در جریان قرار دهید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

مكان هايي هست كه حتي فكر رفتن به آنجا روح آدم را متلاشي مي كند. مكان هايي كه درگذشته اي نه چندان دور، جايي بوده براي تمام رويا پردازي هاي و خوش خيالي هاي آدم اما اتفاقي، آن مكان را تبديل به يك كابوس كرده. مثل بوي عطري كه زماني ... و حالا ياد آور خاطره اي تلخ و ويران گر است كه آدم را به قعر روزهاي تلخ و سياه پرت مي كند. براي من بوها و مكان ها هميشه با خاطره ها پيوند عميقي دارند. شده كه از جايي رد شوي و يا بويي يكدفعه اي خراب خراب كند؟!... اين دو عنصر  هميشه براي من همراه با ترس و گريز بوده اند. مدتي است فكر مي كنم بيشتر از هر زماني قدرت غلبه بر ترس هايم را دارم. بويي دارد من را به مكان ترس هايم مي كشاند. بايد بروم.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

کمد دیواری طبقه بالای ما روزگاری پر بود از کتاب هایی جیبی و غیر جیبی و کهنه، با برگه های کاهی و شکننده که کسی نمی دانست کی و از کجا توی خانه ما پیدا شده اند. این کتاب ها از وقتی عقلم می رسید بودند و جزء وسایل اضافی خانه به حساب می آمدند و تا همین چندسال پیش که غیب شان زد، هنوز سر جایشان بودند. سر آخر هم معلوم نشد دست چه کسی افتادند که نوش جانش باد. یکی از تفریحات پنهانی من رفتن سروقت این کتاب ها بود و ورق زدن پنهانی شان به امید پیدا کردن رگه های عاشقانه در میان آن همه کتاب. کتاب ماه پری پربارترین کتاب برای این هدف بود. ماه پری را صد بار بیشتر زیرو رو کردم. من کاشف لحظات عاشقانه ای بودم که سال ها گوشه ی کمد دیواری طبقه دم خانه خاک می خوردند. کاشف کتاب هایی که فقط به حرمت کتاب بودن شان پرتشان نکرده بودند. بیستر از 17- 16  سال از آن روزها می گذرد. هنوز هم کسی نمی داند آن کتاب ها از کجا آمده بود و چطور توی کمد دیواری ما پیدایشان شده بود اما با نگاهی سرسری به بعضی کتاب ها که خاطرم مانده، اطلاعات جالبی می تواند در مورد شخصیت و خط فکری صاحب اصلی این کتاب ها بدست آورد.

ماه پری: نویسنده و مترجم مجهول. قصه ی زنی ویتنامی که در جریان حمله ی آمریکا به ویتنام خانواده اش کشته می شود و برای انتقام گرفتن از نیروهای امریکایی در هیبت یک فاحشه، وارد تشکیلات فرمانده های ارتش امریکا می رود و با اطلاعاتی که به چریک های ویتنامی می دهد ضربات مهلکی به سربازان آمریکایی وارد می کند. همانطور که می شود حدس زد ماه پری این وسط چوب دو سر طلا می شود و نه خودی ها بهش اعتماد دارند و نه غیر خودی ها. خاطرم نیست آخر این رمان جیبی چه به سر ماه پری می آید اما ماه پری هم مانند اوشین، عاقبت بخیر می شود و قهرمان ملی می شود. این کتاب را تا حالا جایی ندیده ام.

چگونه فولاد آبدیده شد: نویسنده نیکلای آستروفسکی- ترجمه یهرام. قصه ی چند مبارز بلشویکی. داستان در روسیه اتفاق می افتد و شخصیت اصلی اش مانند ماه پری، مبارزی است که بارها طعم زندان و حیش و فرار و شکنجه را می چشد. در این رمان یک زن به نام پولینا توی ذهنم مانده که او هم اسیر می شود و برای اینکه بکارتش به دست دشمن فتح نشود از شخصیت اصلی رمان می خواهد که در آخربن شب حبسش با او همبستر شود. سر انجام این شخصیت هم مانند اوشین و ماهپری ختم بخیر می شود. شخصیت اصلی کور می شود و در آخر به بینایی اندکی می رسد و می تواند به وصال معشوقه اش برسد. این کتاب به وفور در دست دوم فروشی ها یافت می شود.

دختر الجزایری: داستان یک دختر الجزایری که توسط پلیس الجزایراسیر می شود و مورد تجاوز قرار می گیرد. این دختر هم به مانند شخصیت های دیگر قهرمان می شود و از زندان آزاد می شود و در هیبت یک قهرمان به جامعه بر می گردد. این کتاب را هم تا حالا ندیده ام.

شعله: بعدها فیلمش را هم دیدم. داستانی هندی که شرح قهرمانی های وی جِی(آمیتا باچان) و بسنتی و ... این داستان پایانش کمی تلخ تر از بقیه بود...

ازدواج مکتب انسان ساز: نویسنده نامعلوم - رساله ای حجیم در باب آداب و رسوم و انواع زناشویی. کتابی هیجان انگیز که در هر فصل راه های متنوعی پیش پای تازه عروس و داماد ها می گذاشت. مقدمه ی این کتاب، نوشته بود که این کتاب تنها برای روابط حلال نوشته شده و هر گونه استفاده ی حرام از مطالب این کتاب گناه می باشد!!!( نقل به مضمون!) این کتاب را بارها توی دست فروشی ها دیده ام.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1391ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست

ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست

تا بر در سرای شما سر نهاده‌ایم

اقبال بندهٔ در دولتسرای ماست

بودی بسیط خاک پر از های و هوی ما

و کنون جهان ز گریه پر از های هاست ماست

زین‌سان که در قفای تو از غم بسوختیم

گوئی که دود سوخته‌ئی در قفای ماست

تا کی زنید تیغ جفا بر شکستگان

سهلست اگر بقای شما در فنای ماست

گر برکشی وگر بکشی رای رای تست

هر چیز کان نه رای تو باشد نه رای ماست

آن کاشنای تست غریبست در جهان

وان کو غریب گشت ز خویش آشنای ماست

ما را اگر تو مشترییی این سعادتیست

بنمای رخ که دیدن رویت بهای ماست

خواجو که خاک پای گدایان کوی تست

شاهی کند گرش تو بگوئی گدای ماست

خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1391ساعت 11  توسط آیت دولتشاه  | 

منطقه مونس در کشور بلژیک شاهد اولین و به نوعی آخرین نبرد نیروهای انگلیسی در جنگ اول جهانی بود. نیروهای انگلیسی در سال 1914 برای اولین بار در این نقطه درگیر شدند و اولین سربازان انگلیسی در این نقطه کشته شدند. در عین حال در سال 1918 و در آخرین مراحل جنگ اول جهانی دوباره سربازان انگلیسی در این منطقه جنگیدند و بسیاری از آخرین سربازان انگلیسی کشته شده در جنگ جهانی در این منطقه جان خود را از دست دادند. امروزه در این مکان بنای یادبودی برای کشته شدگان در این محل ساخته شده است.

آخرین مردان کشته شده

آمار مختلفی در مورد آخرین سربازان کشته شده تا قبل از ساعت 11 صبح که آتش بس به صورت رسمی اجرا شد ، وجود دارد. بر اساس این آمار آخرین سرباز کشته شده آلمانی در نبرد شخصی به نام ستوان توماس بوده است. آخرین سرباز انگلیسی کشته شده " جرج ادوین السون" در ساعت 9:30 صبح در اطراف منطقه مونس کشته شد. آخرین فرانسوی کشته شده " آگوستین تروبوچه " نام داشت در ساعت 10:45 دقیقه کشته شد. آخرین سرباز کانادایی کشته شده " جرج لارنس پرایس" دو دقیقه قبل از ساعت 11 کشته شد و آخرین سرباز آمریکایی کشته شده در این جنگ " هنری گانتر " بود که 60 ثانیه قبل از ساعت 11 کشته شد.

*به نقل از جهان نیوز

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1391ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

تاریخ طبری/ محمدابن جریر طبری

بسیاری از اهل کتب گفته اند که بر شانه ی وی دوپاره گوشت برآمده بود چون سر افعی و نابکار و مکار، آنرا با لباس می پوشید و برای ترساندن کسان می گفت که دو مار است و غذا می بلعد و چون گرسنه می شد، دوپاره گوشت زیر لباس وی می جنبید چنانکه عضو انسان هنگام کمال گرسنگی و خشم بجنبد. بعضی کسان نیز گفته اند که دو مار بوده. روایت شعبی را در این باب آوردم و خدا حقیقت حال را بهتر می داند.

بعضی نسب شناسان و واقفان امور پارسیان گفته اند که مردم پیوسته از بیوراسب به رنج بودند تا وقتی خدا عزوجل هلاک وی را اراده فرمود یکی از عامه اهل اصفهان به نام کابی بر او تاخت و این به سبب دو پسرش بود که فرستادگان بیوراسب برای دو ماری که بر شانه داشت گرفته بودند.

گویند وقتی کابی از کار دو پسر به هیجان آمد عصایی برگرفت و پوستی که داشت بر آن آویخت و پرچم او افراشت و کسان را به مخالفت و پیکار بیوراسب خواند و بسیار کس از جور بیوراسب بر گرد او آمد و چون کابی ظفر یافت مردم پرچم را مبارک باد گفتند و آن بیفزودند تا پرچم بزرگ شاهان عجم شد که آن را متبرکش کردند و درفش کابیانی نام کردند که فقط در حوادث بزرگ افراشته می شد و آن هم به دست شاهزادگان بود.

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1391ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از بهترین خبرهایی که این روزها شنیده ام خبر انتشار مجموعه داستان دوست خوبم حمید پارسا است که گویا قرار است بعد از مدت ها معطلی در ارشاد و تنبلی کردن نویسنده در اقدا به چاپ، به میمنت و سلامتی به زودی توسط نشر افکار منتشر شود. حمید پارسا از آن دست نویسنده های بی ادعایی است که بعضی داستان های درخشانش تا حالا توانسته اند در جشنواره هایی از قبیل قصه آفتاب و شب های شهریور و... خودی نشان دهند. یکی از بهترین و ماندگارترین داستان های حمید پارسا داستان ذبیح مکرر است که برای من نه تنها یک داستان، بلکه یک دنیا خاطره است. حمید پارسا به همراه ساسان ناطق، هادی کیکاووسی، محمد زارع و کرمرضا تاجمهر و چند اسم دیگر، تداعی کننده ی تمام سال هایی اند که سرگردان این شهر و آن جشنواره به دنبال کشف معنای داستان و نفوذ در دیوار ستبر ادبیات بودیم. اسم نهایی این مجموعه را هنوز نمی دانم اما اسم بعضی از داستان هایش: ذبیح مکرر، پروانه در شکم، تانگوی مه آلود اهواز و... بی صبرانه منتظر این مجموعه داستان خوب هستم و امیدوارم مجموعه داستان حمیدپارسا به آنچه که حق شان است برسند.

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1391ساعت 4  توسط آیت دولتشاه  | 

 رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا

زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی

کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان

مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا

تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من

تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا

مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر

خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر

چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم

چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود

و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم

چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

۱.حتي اگر به قول يكي از دوستان عزيز متهم به پوپوليست ارتباطي بشوم، از نظر من هيچ اشكالي ندارد كه آدم بپذيرد ممكن است اشتباه كرده باشد و اين را با صداي بلند اعتراف كند. راستش بعد از خوندن كامنت هاي خصوصي و آشكار دوستان پاي متن كه همگي از عزيزانند، فكر مي كنم كه يك طرفه به قاضي رفته ام و اين وسط ممكن است ناخواسته كسي را متهم كرده باشم. پست قبل بيشتر يك طرح سوال بود و حداقلش اين است كه معلوم شد از زواياي ديگه اي هم مي شود به اين قضيه نگاه كرد. با اين حال مسئله اي كه هنوز هم جوابي برايش پيدا نمي كنم، دليل اين استقبال كمرنگ از مراسم تشييع جنازه بانو سيمين دانشور است.

2. دوستان عزیز پست قبل را تنها به دلیل پشت کردن به هر چیز حاشیه ساز جز داستان و داستان و داستان، بی اعتبار می دانم. بحث من به هیچ وجه بحثی شخصی نبود و منظورم هیچ شخص خاصی نبوده و نیست. به عکس مراسم گرد هم آیی هم به این جهت اشاره شد که آدم های حاظر در آن مراسم اگر نه همه ی ادبیات، بلکه قسمت بزرگی از سرمایه ی ادبی روزگار ما به حساب می آیند.

3. ممنون از همه که نکته نظرات شان را با نام گفتند. باور کنیم که بدون فحش دادن و با نام حقیقی می شود خیلی راحت به هم انتقاد کرد و سوء برداشت ها و سوء تعبیرها و سوء تفاهم ها را بر طرف کرد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1390ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

نگران نباش مرد! از چی ناراحتی؟ ها؟ تموم می شه پسر. یه پورتوریکویی هیچ وقت خم به ابرو نمی آره. اینو بدون! برو جلو رفیق خدا بزرگه! غم چرا؟ غصه کیلو چند؟ با خودت حرف بزن، سرتو گرم کن! زیر لب بگو یه پورتوریکویی هیچوقت کم نمی آره. باریکلا پسر. می دونم سخته، اذیت شدی، اما چاره چیه! راهیه که رفتی، باید تمومش کنی. نترس، نیتت خیر بوده، یه پورتوریکویی که نیت اش هم خیر بوده، بلده کارشو خوب تموم کنه! فقط یه نصفه روز دیگه مونده. طاقت بیار. این هفتا کوه رو که رد کنی، ازاین برفای لعنتی رو که رد شی، بعدش یه دشت سرسبزه. با یه خونه ی گرم و غذای حاضر و آماده. بعدش می تونی یه دل سیر بخوابی. پاهاتو توی جورابای پشمی دست باف ننه ات بکنی و کنار بخاری تا صبح بخوابی. باز خوابات بوی حنا و وسمه می گیره رفیق. طاقت بیار. اینجا برفه، باد می آد، سوزش سرده، چشمتو هم بذاری تمام تنت یخ می زنه از سرما. باریکلا پسر. اینه، خودشه. با من بخون آیت، بخون. من یه پورتوریکویی قوی ام. من یه پورتوریکویی قوی ام. من یه پورتو..... بیدار شو لعنتی، یخ می زنی. همه ی این بلاها رو تو سرم آوردی لعنتی. می خواستم از تو فرار کنم. از خیالت از چشمات. می خواستم بهت فکر نکنم. نشد نتونستم. چه می دونستم تو می ری و من اسیر این سوز و سرما می شم. من یه پرتوریکویی قوی ام. من یه پورتوری،کویی قوی ام....

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1390ساعت 11  توسط آیت دولتشاه  | 

تسلیت به همه ی اهالی قلم

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1390ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

جهان یک ساختار است، یک نظم بنیادین، همراه با آغاز و میانه و پایان. در این بین، قراردادهایی گنجانده شده برای فهم آسان­تر و بی­واسطه­ی این ساختار. نشانه­هایی که مجموع­شان جهان جسم و جان را تشکیل می­دهد. فصل­ها نشانه­اند. هر فصل نشانه­ایست و قراردادی برای درک بهتر بشر از موقعیت­اش در این ساختار پیچیده و نامکشوف. و بهار نشانه و قراردادی ویژه­ است. نشانه­ای که محدود به تغییری فیزیکی و عینی در جهان هستی نمی ماند. بهار یک آغاز است، قراردادی معنایی و ضمنی که به یک­باره تغییر ماهوی­ بی بدیلی در جهان ایجاد می­کند. تصور کنید جهانی خشک و بی­باروبر را، تصور کنید تالابی مرده را و دریاچه­ای یخ بسته را و جنگلی بی برگ و بار را، و در کنار همه­ی این تصاویر همواره انسانی مغموم و منتظر را خیال کنید. به یکباره خون در رگ هستی دمیده می­شود و دوباره همه چیز به حیات دوباره برمی­گردد. این بهار است اما همه­ی ماجرا نیست. بهار پایش را فراتر از این اتفاقات می­گذارد. بهار فاصله­ی انسان تا تصویر شکفتگی طبیعت را هم پوشش می دهد و نه تنها زایش جهان هستی است، بلکه تبدیل به زایشی دوباره برای ذهن و روح و تفکر می شود. اتفاقی که همواره بعد معنایی­اش بر دگرگون کنندگیِ عینی­اش می­چربد. و این اعجاز بهار است. دراسطوره­های باستانی، بهار و رسیدن روزِ نو، همواره سر منشأ افسانه پردازی­ها و قصه پردازی­های بسیاری بوده است. آنجایی که اوزیریس در مصر باستان، زئوس در یونان باستان و خدای تموز در بین­النهرین و ایران، همگی در ابتدای پائیز کشته می­شوند و به واسطه­ی انتظار و غم و تباهی­ای که بشر و جهان هستی را فرا می­گیرد، در بهار، همراه با شور و سرمستی، دوباره به زندگی بر می­گردند. اگر آغاز سال تازه در فرهنگ­ها و تمدن­های دیگر را حاصل یک توافق جمعی و صرفأ یک اتفاق فرهنگی و گاهأ مذهبی بدانیم، بهار برای این سرزمین و انسان­های در گستره­ی آن، حاصل انطباق شور و شعور طبیعت و انسان است. آنجا که زایش دوباره­ی طبیعت در نقطه­ای با زایش عقلانیت و فرهنگ و تمدن، تلاقی پیدا می­کند.

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1390ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی

نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق

غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی

تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت

تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی

صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی

نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی

عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد

که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی

دلی دو دست نگیرد دو مهر دل نپذیرد

اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی

کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن

نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

به اختیار تو سعدی چه التماس برآید

گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

 

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1390ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

از کوچه های باران.......
+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1390ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

نیمهٔ سوخته نیمی از من است که رفته­ رفته از آن فاصله می­ گیرم. نیمی پر از سرمستی و شادابی و شور و سادگی. نیمی همراه با خنده‌های کودکانه و طی کردن طول رودخانه‌­ی باریک و بلند شهر. نیمهٔ سوخته‌‌ همان نان ریزه‌هایی است که برای بط و مرغابی‌های رودخانه می‌ریختم،‌‌ همان قلاب انداختن‌های از روی پل حاجی و دارایی‌زاده،‌‌ همان در رفتن‌های از دست پدر و رفتن به کوچه. تیم فوتبال کوچهٔ کاکاوند، تیله بازی‌ها در کوچهٔ مارپیچ و سنگرهایی که تا سال‌ها سر کوچه بودند و مخفی‌گاه دزد و پلیس بازی‌‌هایمان بود. یعنی دوچرخه‌ای که مدام چرخش تاب ور می‌داست و زنجیرش می­افتاد، یعنی دست‌های گریسی و ترمزهای سابیده شده. یعنی چهار آجر/ دوقدم و توپ دولایه‌ای که با زانو محکمش می‌کردیم. نیمهٔ سوخته تقلید کورکورانهٔ داستان‌های مجلهٔ خانواده سبز است در سیزده چهارده سالگی (جوانی هستم بیست و دو ساله که عاشق...) و پست کرنش برای همان مجله. نیمهٔ سوخته تمام سال‌های جنگ وجدل و کشمکش بر سر داستان است در سال‌های تازه بالغی، تلاقی اولین نگاه‌های عاشقانه در اتاقی که صندلی‌هایش دور تا دور بود. اولین سفرهای مستقل دوران جقله گی و خاطرهٔ تمام جایزه‌های ادبی. دیدارهای هراز گاهی و غم تمام شدن جشنواره که در‌‌ همان روز افتتاحیه گریبان­مان را می‌گرفت. نیمهٔ سوخته یعنی خاطرهٔ تُخمه شکستن و داستان خواندن‌های در لابی هتل­ها تا دیروقت است. یعنی برنده شدن و نشدن. یعنی غرور و مهربانی مقطعیِ بعد از بردن جایزه و به رو نیاوردن و بی‌خیالی و خوش و بشِ بعد از جایزه نبردن. نیمهٔ سوخته یعنی روزهای پیاده روهای بی‌انتها، یعنی کرمرضا تاجمهر، یعنی نظام حقی آبی، یعنی جوزریپور، یعنی ذبیح و محمد غلامی و خلیل رشنوی و کاملیا کاکی، یعنی قاسم ملا احمدی یعنی پرستو آزادی ابد، یعنی موسوی­ پرورش. یعنی همه­ بچه های همدان و لرستان و کردستان و خوزستان و تهران و بندرعباس. یعنی داستان و داستان و داستان. یعنی دل تنگی‌‌هایمان در تعطیلی عید برای دوستان. یعنی بوی عود و عنبر و شمع سوخته، یعنی ماهی‌هایی که از بس غذا توی تنگشان می‌ریختیم که توی آب چپه می‌شدند. یعنی مادر، پدر، برادر و خواهر و همهٔ آنهایی که دوست شان داریم و ازشان دور افتاده‌ایم. نیمهٔ سوخته یعنی من

 

* پ ن: عنوان از مجموعه داستان بخارای من ایل من محمد بهمن بیگی گرفته شده است.

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1390ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1390ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز و گپ و گفتی با علی صالحی (که عمر و عزت‌اش دراز باد) داشتم. اصل گفتگو حول و حوش داوری جایزه کتاب سال هفت اقلیم بود که در ادامه بحث به دوری از حاشیه‌های معمول کشید و اینکه لذت خواندن یک داستان خوب می‌ارزد به همهٔ این حاشیه‌های بی‌خودِ ادبیات. علی صالحی که خودش نویسندهٔ درد هاست (به تعبیر من!) پیشنها داد تک داستان آن خورشیدِ دم غروب را بخوانم. چون می‌دانم دانسته حرف می‌زند، قرار شد شب داستان را بخوانم و اس‌ام اسی نظرم را بهش بگویم. آن خورشیدِ دم غروب داستانی است از مجموعه داستان این یازده تا اثر ویلیام فاکنر که به ترجمهٔ احمد اخوت و توسط نشر ماهی در سال ۸۸ چاپ شده است. مدت‌ها بود که کتاب را داشتم و امروز و فردا می‌کردم برای خواندنش، اما زورم به آن نمی‌چربید. دیشب علی صالحی بدجور سر غیرت انداختم و بلاخره طلسم این کتاب را شکسته شد. تجربهٔ خوبی بود و لذت بردم از آن. نصفه شب اس‌ام اس دادم و جانانه ازش تشکر کردم. بلافاصله جواب داد و قول داد اگر پسر خوبی باشم باز هم از این پیشنهادها برایم دارد. قول دادم و منتظرم.

این داستان، قصهٔ  رنج بی‌پایان سیاهانی است که نسل‌ها تحقیر شده‌اند و شهروند!!! درجه چندم به حساب آمده‌اند. فضای این داستان به شدت من را یاد فضای کارهای ژان ژنه و لنگستون هیوز و آثول فوگارد می انداخت. پر از تحقیر و دلهره و احساس واماندگی. مهم‌ترین ویژگی این داستان از نظر من فضای ترسی است که لحظه به لحظه در داستان موج می‌زند. ترسی که پیرامون ننسی را گرفته و هیچ راه فراری از آن ندارد. شخصیت ننسی بسیار عجیب و عمیق ساخته شده. دیشب با تمام وجود این بحران و ترس عمیق را حس کردم. ممنون از علی صالحی عزیز و پیشنهاد خوبش.

 

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1390ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روز پیش دعوت نام ای از وبلاگی به نام ... ادبی دستم رسید که خواسته بود برای دیدن حاشیه های ادبی به آدرسی که پایین پیام بود سر بزنم. وبلاگ را که باز کردم با یکی دو تا پست بامزه(به خیال خودم!!!!) روبرو شدم که به نظرم جالب رسید. متاسفانه به دلیل قطعی اینترنت نتوانستم صفحه ی  وبلاگ رو کامل ببینم  اما عجیب اینکه این وبلاگ بدون نام نویسنده بود و ایمیلی هم در پروفایلش نوشته نشده بود!!! فکر می کنم عجولانه، اشتباه کردم و برای این وبلاگ بی نام و نشان، پیغامی فرستادم با این مضمون که (حرکت بامزه ایه و امیدوارم بدون بی حرمتی به افراد در تعدیل این فضای خشک و جدی موفق باشید!) غافل از اینکه دقیقأ زیر همان پست به ظاهر بامزه، چند پست دیگر هم هست که من ندیده ام. در یکی از این پست ها، به خبری بر خوردم که حسابی شوکه ام کرد. پستی که به رابطه ی خصوصی چند نویسنده اشاره کرده بود!!!! این وبلاگ کار هر کسی که هست کاری وقیحانه و منزجر کننده  است.  نمی دانم نویسنده و یا نویسندگان این وبلاگ با چه مجوز اخلاقی ای به زندگی خصوصی افراد سرک می کشند!!!! عجیب اینکه در یکی از همین پست های وقیحانه مشخص می شود که نویسنده با نویسنده گان وبلاگ در آخرین نشست نقد کتاب هفت اقلیم هم شرکت کرده و لیست حضور و غیاب نویسنده ها را هم دارد. نمی خوام کسی را متهم کنم اما نویسنده با نویسندگان این وبلاگ با هر نیتی که این وبلاگ رو راه انداختند، باید متوجه باشد که این طور پنهان شدن در پشت صفحه ای مجازی وسر کشیدن به خصوصی ترین مسائل شخصی آدم ها، کار بزدلانه و غیراخلاقی ای است که هیچ دردی از این ادبیات دوا نمی کند. از همه ی دوستانی که توی این مدت به این وبلاگ بی نام و نشان لینک داده اند، خواهش می کنم تا وقتی که هویت نویسنده ی این وبلاگ مشخص نشده به این وبلاگ لینک ندهند.  

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1390ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

اول جلسه ی نقد کتاب خویش خانه بودیم که خانم میترا الیاتی خبر داد ابراهیم یونسی درگذشت. راستش من با اینکه زیاد به مرگ فکر می کنم و به نوعی مرگ را تقدیس می کنم اما هیچ وقت نشده از مرگ کسی خوشحال باشم و هر وقت خبر مرگ کسی را می شنوم ناخودآگاه غمگین می شوم و تا ساعت ها به آن فکر می کنم. با این همه اعتراف می کنم که دیروز از مرگ ابراهیم یونسی ناراحت نشدم. از حال و روز ابراهیم یونسی کمابیش با خبر بودم. چند سالی می شد که روزهای سختی را می گذراند. این اواخر با آلزایمر و کلی بیماری دیگر هم دست و پنجه نرم می کرد. آخرین باری که دیدمش، روزی بود که با چند نفر از دوستان داستان نویسم رفته بودیم به دیدنش. در خانه ای که با تمام سال خورده بودن اشیاء آن، اما همه چیزش به مانند ذهن هوشیار و نکته بین صاحب اش، از یک نظم بنیادین پیروی می کرد. تصاویر جدی و کراوات زده ی یونسی چندجای خانه قاب شده بود اما عکس جوانی های ابراهیم یونسی یک چیز دیگر بود. این عکس شباهت عجیبی به محمد رضا شاه داشت. عکسی که روی میز عسلی بود و من و بقیه تا زمانی که خود یونسی با دست به عکس و خاطره ی قطع شدن پایش و فرار از اعدام در زمان شاه، اشاره نکرده بود، متوجه این اشتباه و این شباهت نشده بودیم. ابراهیم یونسی یک کرد دو آتشه بود و به قومیت و زبانش غیرت داشت. در همان دیدار کوتاه هم، به سختی خودش را به اتاق خواب رساند و کتابی(یادم نیست اسمش اما از انتشارات خوارزمی بود) پیدا کرد که ثابت می کرد ریشه ی نام البرز و رشته کوه البرز به زبان کردی و واژه ی ئله برز بر می گردد. پیرمرد وقتی این ها را می گفت، به وضوح تبدیل به یک کوه سنگی می شد، با همان غرور و سرافراشتگی.

 از مرگ یونسی ناراحت نیستم. چونم دت ها بود که کارش با دنیا تمام شده بود و منتظر مرگ بود. ناراحت نیستم چون می دانم به خاطر دست و پنجه نرم کردن با بیماری زجر زیادی کشید. از مرگ ابراهیم یونسی ناراحت نیستم چون هر بار که کتابش را ورق می زنیم و هر بار ترجمه ای از او می خوانیم کنار ماست و از پشت همان شیشه های عینک قاب کائوچوئی اش به ما لبخند می زند.

چند عکس از آن روزها و آن دیدار: به یاد ابراهیم یونسی و احترام به دوستانم: خلیل رشنوی، مریم دلباری، مسعود عالی محمودی، فوأد جهانی، صدیق کریم پور، لیلا کریمی، چنور سعیدی، فرحناز پرتوی نژاد، پری موسوی و چند نفر دیگر از دوستان که اسم شان خاطرم نیست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1390ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

 مرد بزرگی است. بی شیله پیله است، کار راه اندز است، صمیمی است، کاری از دستش بر بیاید کوتاهی نمی کند، پای ادبیات و داستان که باشد عاشق پیشه است و خودش را نمی گیرد، همیشه کمک حال ما بوده، از اولین روزهای هفت اقلیم، تا جایی که توان داشته دلگرم مان کرده، در نقد جسور و بی تعارف است و قدرت پذیرفتن نظر دیگران را دارد. خوب لباس می پوشد، با مرام است، در حرف زدن باهاش آأم متوجه اختلاف سنی نمی شود، و مهمتر از همه اینکه نویسنده ی کار درست و کم حرفی است. کم چاپ می کند و زیاد می خواند. مجموعه داستانی دارد به اسم« از چهارده سالگی ام می ترسم» که کار درخشانی است و امسال کاندید ای جایزه مهرگان ادب شده. نامش حسن محمودی است و از صمیم قلب از خوشحالیش خوشحالم. این مرد نازنین.
 
عنوان این پست را از آخرین نوشته ی فرشته نوبخت کش رفته ام.

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1390ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روز پیش مطلبی در وبلاگم قرار دادم با عنوان « با توام رفیق، با تو که پنبه نوی گوش چپانده ای!» که واکنش هایی را در وبلاگ و صفحه ی فیس بوک ام به همراه داشت. اما یکی دو روز بعد به دلایلی که آن موقع تر جیح دادم پوشیده بماند، پست مورد نظر را حذف کردم و از دوستانی که ناخواسته موجب آزارشان شده بودم عذر خواهی کردم. و البته این حذف کردن هم واکنش هایی را در پی داشت. بعضی ها با حذف پست موافق بودند و بعضی ها هم مخالف. هر کدام از دوستان هم دلایلی برای موافقت و مخالفت شان داشتند. ضمن احترام به هر دو نظر، تا حد ممکن توضیحاتی دادم اما از آنجایی که برداشت از این حذف کردن من، برای همه یکسان نبود، قصد دارم دلایل روشن ام را برای حذف پست مورد نظر بگویم. قبلش باید بگویم که بنده هنوز هم به حرفی که زدم و نظری که در مورد بعضی رفتار دوستان دادم ( که به نظرم بیشتر از روی سادگی انجام می شود تا بد ذاتی) اعتقاد کامل دارم و معتقدم این رفتارها و این جنگ و دعواهای بی بنیاد به هیچ وجه به نفع کسی جز همان هایی که از دور دارند به ما می خندند نیست. من معتقدم که باید حرمت افراد احترام بگذاریم و با اظهار نظرهای غیر مسئولانه و بی اساس و احساساتی و گاهی مچ گیری های شخصی، به قصد سرکوب طرف مقابل(حالا به هر دلیلی) امنیت روانی و محدوده ی شخصی افراد را به خطر نیندازیم. حرف هایی که باید می گفتم را توی همان یادداشت به وضوح گفته ام و دلیلی برای تکرار آنها نمی بینم. بنده نه با کسی دعوا دارم و نه مشکل شخصی ای با هیچ کس دارم. برای همه ی کسانی که در فضای ادبیات نفس می کشند هم احترام بی پایانی قائلم.

. و اما دلایلی که آن پست را حذف کردم:

1-      (عمده ترین دلیل) به روزهای پایانی جایزه هفت اقلیم نزدیک می شویم و توی همین این روزها هم کاندیداهای هفت اقلیم معرفی شده اند. با وجود سختی ها و نامهربانی هایی که در این مدت پیش رو داشته و داریم، رای و زحمت 22 داور که بدون هیچ چشم داشتی تا حالا با ما همراه بوده اند، آنقدر برایم ارزش دارد که اجازه ندهم ارزش کارشان در سایه ی حاشیه های کوچک از این دست قرار گیرد. که اگر این اتفاق بیفتد خودخواهی محض است و بی حرمتی به همه ی آن 22 بزرگواری که دلسوزانه با ما بوده اند.

2-      حرفی که زدم از نظر خودم حرف درستی بود و از روی صداقت و خیر خواهی بود. اما بازخورد هایی که در پی داشت، بیشتر کین افزا بود تا موجب دوستی و رفاقت و رفع کدورت ها. پس ترجیح دادم بیخود و بی جهت خودم را در این راه بی انجام خسته نکنم.

3-       حرفی که می خواستم بزنم را به هر جهت به گوش دوستان رساندم. به این فکر کردم، حالا که حرفم را زده ام و مخاطب من هم آن را شنیده است، بیشتر از این با کش دادن این دعواها، اجازه ی ماهی گیری در آب گل آلود را به کسانی که با هویت ناشناس و اسم های رنگارنگ به من و طرف مقابل (چه در هم نظر بودن با من و چه در مخالفت با من) فحاشی و هتاکی می کنند ندهم. این بین دوستان شریف و بزرگواری هم بودند که با نام و هویت حقیقی نظرات شان را گفتند. از همین جا از همه ی این دوستان تشکر می کنم.

4-       (این را بیشتر به خودم می گویم)فکر می کنم یکی از دلایلی که این حرمت شکنی ها اتفاق می افتد و هر روز هم پررنگ تر و بی حدو مرزتر از قبل می شود، جای خالی بزرگ ترهایی است که ماها حالا حالاها باید در محضرشان شاگردی کنیم و درس پس بدهیم. وقتی بزرگ ترها حضورشان کمرنگ می شود، آن موقع است که کوچکترها در توهمی پوچ و بی اساس، می خواهند در نقش گلشیری ها و براهنی ها و... در دیس کردن و جوابیه دادن به این و آن ظاهر شوند. در حالی که تا زعماء قوم (که عمرشان دراز با و حشمت شان افزون) هنوز هستند، از این بیش گفتن تنها عرض خود بردن است و بس.

5-      به این فکر می کنم، این کلماتی که در کمال دست و دل بازی و بی مهابا برای این بیانیه نوشتن ها و دفاعیه نوشتن ها، خرج شان می کنیم، همان هایی اند که ساعت ها و شب ها برای کامل کردن یک دیالوگ و یا نشان دادن یک تصویر، دنبال شان می گردیم اما پیدای شان نمی کنیم. بی شک راه بهتری برای خرج کردن این کلمات هست. به داستان بر گردیم.

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1390ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

پست قبلی رو به دلیل اینکه بیشتر از این موجب حاشیه سازی نشه، غیر فعال کردم. ممنونم از همه ی دوستانی که نظرشونو آشکار و پنهان نوشتند. بعضی از دوستان هم اشتباهات تایپی بنده رو تذکر داده بودند که البته حق با ایشونه و ممنونم از ریزبینی و نکته سنجی شون. این جور مخاطب ها باعث می شن که بیشتر مراقب اشتباهاتم باشم هر چند گاهی دوستان خودشون در نقد یک اشتباه هم دچار اشتباه دستوری می شن. برای مثال این جمله  ( برای کسی که مدعی نویسندگی است نوشتن متنی که سر تا پا پر از غلط های املایی و ضعف تالیف است چه باید گفت!) به هر حال رعایت نکات دستوری و فعل و فاعلی در این جمله هم عجیب و غریبه و جای بحث داره که البته بنده این رو می ذارم به پای شتابزدگی و اینکه وبلاگ نویسی، گاهی این شتابزدگی رو هم داره و خرده ای هم بر اون نیست. بگذریم. از همینجا هم اعلام می کنم که حرفم بیشتر از نقد یک آدم نقد یک تفکر بود که متاسفانه روز به روز هم داره پررنگ تر می شه. امیدوار بودم که بتونم با گفتن شون مشکلی رو حل کنم اما گویا این اتفاق به این سادگی ها هم نیست. در هر حال اگر کسی رو رنجوندم معذرت می خوام و بذارید به پای کم تجربه بودن بنده.
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1390ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

توانگری نه به مالست پیش اهل کمال

که مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال

من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

محل قابل و آنگه نصیحت قائل

چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال

به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص

که هست صورت دیوار را همین تمثال

نصیحت همه عالم چو باد در قفس است

به گوش مردم نادان چو آب در غربال

دل ای حکیم درین معبر هلاک مبند

که اعتماد نکردند بر جهان عقال

مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا

که پشت مار به نقش است و زهر او قتال

نه آفتاب وجود ضعیف انسان را

که آفتاب فلک را ضرورتست زوال

چنان به لطف همی پرورد که مروارید

دگر به قهر چنان خرد می‌کند که سفال

برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب

به راستی که به بازی برفت چندین سال

کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیست

دریغ زور جوانی که صرف شد به محال

زمان توبه و عذرست و وقت بیداری

که پنج روز دگر می‌رود به استعجال

کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفس

که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال

چنان شدم که به انگشت می‌نمایندم

نماز شام که بر بام می‌روم چو هلال

وصال حضرت جان‌آفرین مبارک باد

که دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال

به زیر بار گنه گام برنمی‌گیرم

که زیر بار به آهستگی رود حمال

چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند

مگر به عفو خداوند منعم متعال

بزرگوار خدایا به حق مردانی

که عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال

مبارزان طریقت که نفس بشکستند

به زور بازوی تقوی و للحروب رجال

یقدسون له بالخفی والاعلان

یسبحون له بالغدو والاصال

مراد نفس ندادند ازین سرای غرور

که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال

قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند

شب فراق به امید بامداد وصال

به سر سینه این دوستان علی‌التفصیل

که دست گیری و رحمت کنی علی‌الاجمال

رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم

بجز محبت مردان مستقیم احوال

مرا به صبحت نیکان امید بسیارست

که مایه‌داران رحمت کنند بر بطال

بود که صدرنشینان بارگاه قبول

نظر کنند به بیچارگان صف نعال

توقعست به انعام دائم‌المعروف

ز بهر آنکه نه امروز می‌کند افضال

همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نعمش

از آستان مربی کجا روند اطفال؟

سؤال نیست مگر بر خزائن کرمش

سؤال نیز چه حاجت که عالمست به حال

من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی

چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال

مرا تحمل باری چگونه دست دهد

که آسمان و زمین برنتافتند و جبال

ثنای عزت حضرت نمی‌توانم گفت

که ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال

ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش

به خیر کن که همینست غایةامال

بر آستان عبادت وقوف کن سعدی

که وهم منقطعست از سرادقات جلال

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1390ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

بیت هایی که مصرع اول شان، شرطی است برای وقوع مصرع دوم که آتش است...

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم...

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن...

 دل پیش تو و دیده به جای دگرستم...

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر...

ادبیات کهن فارسی پره از این مخفی شدن ها پشت دیوارِ اگر و لیکن و ... به تعویق انداختن ها. این نگاه که نقابی از نجابت داره، به نظرم سراسر انفعاله و توجیه آگاهی بدون عمل. یار در پرده ی غیر و ما در پرده ی انفعال، همیشه در پرده بوده ایم. اگر اگر اگر... از این لحاظ جنم مولوی رو در هیچکدوم از شعرا نمی بینم، حتی حضرت سعدی که جان است و جهان...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1390ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

دهمین نشست نقد کتاب هفت اقلیم


در حاشیه ی جلسه نقد کتاب شکارچی را به عروسی ام دعوت کن سه کتاب تازه در حوزه ی ادبیات داستانی معرفی شدند و نویسندگان شان مورد تشویق حضار قرار گرفتند. این کتاب ها شامل:


مجموعه داستان (خواهران چاه) نوشته مژده ساجدین، منتشر شده در نشر فرهنگ ابلیا رشت

 

مجموعه داستان( مرد مُرد) نوشته مریم جوادی، نشر فرهنگ ایلیا رشت

رمان ( از پائلو کوئیلو متنفرم) نوشته حمیدرضا امیدی سرور منتشر شده در نشر آموت


 گزارش این نشست را در مدومه بخوانید.


+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1390ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

به روایت رضا فکری

بعدازظهر روز بیستم دی‌ماه در کافه‌ای واقع در برج آفتاب تهران، مراسم رونمایی مجموعه داستان "برادرم رمضان" نوشته‌ی تینا محمدحسینی برگزار شد. این مراسم با حضور یونس تراکمه،دکتر محمدامین زواری،مینو عبدالله‌پور، پونه ابدالی،آیت دولتشا، آقای خراسانی، آقای رجایی، نمایندگانی از نشر آگه و جمعی دیگر از نویسندگان افغان و ایرانی برگزار شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1390ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

دنیای چخوفی و توزنباخ که عموی من است!

«بچه گی ها، پنجاه تا عمو داشتم، شصت تا عمه و ده ها دایی و پسر دایی و ... به اضافه ی خون پاک و نژاد پاک و لقمه ی پاک و خیلی چیزهای پاک دیگر. چه افتخاری از این بالاتر که پدرت قویترین آدم روی کره ی زمین باشد و چه آرامشی بالاتر از آن که توی کوچه ای زندگی کنی که پر باشد از عمو و عمه و خاله و... در بهشت باز شده بود و تباری یک جا در کوچه ای زندگی می کردند و شب و روز خوش بودند.

اما یک سوال، فقط یک سوال به ناگاه همه ی آن رویاهای شیرین را بر باد داد. روزی که مهمان نداشتیم، از مادریزرگم پرسیدم که اول اول عمو طهماس را زاییده یا عمو قدرت را ؟ مادر بزرگ خنده ای کرد و گفت پسرم اونا رو که من نزاییدم! اونارو فلانی و فلانی و فلانی زاییدن!؟ جوابش برایم قابل فهم نبود و من که فکر می کردم مادربزرگ به خاطر پیری مشاعرش را از دست داده، داد و هوار راه انداخته بودم که تو چرا هیچی نمی فهمی!؟ مگه همه ی عموها را مادریزرگ نباید زاییده باشد! پس چرا بچه هایش را انکار می کند؟! چرا من را دست می اندازد؟

و همین سوال ساده و لجبازی ذاتی من، پایان رویاها بود و من را مقابل واقعیت دردناکی قرار داد. این حقیقت داشت، من فقط پنج تا عمو داشتم که تازه نصف شان هم ناتنی بودند و پنج تا عمه که همگی ناتنی بودند. فهمیدم که پنج تا دایی دارم که چهارتایشان ناتنی بود و تنها یک دائیِ( حقی، حلاله!) داشتم و دوتا خاله که آنها هم هردو ناتنی اند. واقعیت دردناکی بود و یادم می آید یک شب با گریه خوابیدم. این اتفاق اما اتفاق غریبی نیست. تمام تبار ما پر است از خواهر و برادر های تنی و ناتنی ای که با یک نکاح (عمومأ برای حفاظت از خانواده ای بعد از مرگ شوهر) به هم پیوند خورده اند و همگی برادر و خواهر شده اند. اما ماجرای آن چهل و پنج عمو و همانقدر دایی و عمه و خاله ی جعلی هیچ ارتباطی به تنی و نا تنی بودن شان نداشت! بعضی از آن آدم ها حتی عمو و دایی ناتنی من هم نبودند و گاهأ به نسبت های عجیبی مثل پسر عموی پدر عموی عموی ناتنی و ... می رسید. و کاخ پادشاهی من با همین یک سوال از هم پاشید.

ما به نوعی جنگ زده بودیم، تلویزیون که جز اخبار چیزی نداشت، سرگرمی و تفریح هم که تکلیفش روشن بود و تمام هیجان زندگی آن سال ها، این بود که مردم به هر بهانه ای دور هم جمع شوند و شب را به صبح برسانند. هیجان انگیزترین اتفاق آن سال ها، این بود که در گاراژی حیاط، کی تقه ای بخورد و عمو هرمز با همان اورکت آمریکایی سبزرنگش از راه برسد و مادر به سرعت سفره را جمع کند و خانه را مرتب کند. کم کم شب نشینی شروع می شد، عمو طهماس می آمد گاهی با خانومش، بعد عمو منوچهر، بعد دایی سید علی، بعد عمو قدرت، بعد عمو پرویز و ... هر شب همین آش بود و همین کاسه. تا نصفه شب می نشستند پای بساط چای و هندوانه و قلیان و می گفتند و می خندیدند. این وسط عمو میرعباس فحش خورش از همه ملس تر بود. آدم رند و زیرکی که با اینکه توی جمع بود اما به مسخره بازی هایشان پا نمی داد و فقط گاهی تیکه ای به این و آن می پراند و بقیه شب را حضور داشت اما فقط شنونده ی خوشمزگی ها و تیکه پرانی های عموها و دایی های دیگر بود.»

 سال هاست جسته و گریخته و البته گاهی با جدیت روی نمایشنامه های چخوف کاری می کنم و این اواخر هم که دارم سه خواهرش را دراماتورژی می کنم برای (شاید) یک اجرا. سه خواهر هم مثل همه ی نمایش نامه های بزرگِ چخوف پر است از شخصیت های آتل و باطلی که با اینکه نقش کلیدی در کنش های اصلی نمایش دارند اما هرگز عمیقأ نمی شود به دلیل حضورشان در مکان نمایش و صحنه پر کنی شان پی برد گاهی تنها با پذیرفتن دنیای چخوف و اعتماد به او می شود حضور آنها را منطقی جلوه داد و در بیشتر اجراهایی که دیده ام به راحتی کنارشان می گذارند و فقط شخصیت های اصلی می مانند و بار دراماتیکی که روی دوش بقیه شخصیت ها می افتد. اما چرا چخوف این کار را می کند؟ آیا نمایشنامه نویسی به قدرت و زیرکی چخوف حالی اش نیست که حضور این همه شخصیت آتل و باطل توجیهی در این نمایشنامه ها ندارد و می شود به راحتی خیلی از آنها را درز گرفت؟ پس چه مرگش است؟

چخوف بی شک نویسنده ی زیرک و کار بلدی است. پس اشکال کار کجاست که این همه شخصیت که گاهأ دیالوگ هم برایشان نوشته نشده یکباره به نمایشنامه هایش هجوم می آورند. اما به یکباره قفل ذهنم باز شد و با یک مقایسه ی کوچک بین آن سال های وفور عمه و دایی با زمان نوشتن سه خواهر، به جواب جالبی رسیدم.

 چخوف اعتقاد دارد که نمایشنامه هایش همگی کمدی و فارس و حتی اسلپ استیک اند! با این وجود اکثر اجراهایی که تاحالا از نمایشنامه های چخوف دیده ام، بجز یکی دو اجرا، همگی اجراهای تراژدی و دردناکی بوده اند. حدس می زنم کلید این معما اینجا باشد، جایی که منطق حضور آدم های چخوف را در نمایشنامه هاش درک نمی کنیم!

عموها و دایی های حقیقی و جعلی من، آن سال ها با وجود تفاوت های ذاتی شان، همگی یک نقطه ی اشتراک داشتند. همگی آدم های درمانده و تنها ای بودند که برای مسخرگی و خوشگذرانی و فرار دور هم جمع  شده بودند. آدم هایی که با در کنار هم بودن شان در شب هایی که وضعیت عمومأ قرمز می شد، احساس آرامش می کردند و با حضورشان همدیگر را دلداری می دادند. آدم های چخوف هم درگیر همین شرایط اند و همین باعث می شود با تمام خوبی و بدی ها و تضادها و شباهت هایشان، در جمع بودن و کنار هم بودن را به تنهایی و ترس ترجیح می دهند. مثل عمو هرمز که با همه ی دست انداختن هایی که دچارش می شد، بلند نمی شد به خانه اش برگردد و فردا باز هم تا شام می خورد اولین نفری بود که پیدایش می شد.

تنهایی و ترس و پناه بردن به یکدیگر چیزی است که آدم ها را به هم پیوند می هد. شخصیت های چخوف هم در لایه های پنهان ذهن شان با همین ترس و واهمه ها رویرو هستند . با درک همین شرایط می شود به عمق دنیای چخوف و اصرارش بر، کمدی و فارس بودن دنیای نمایش هایش پی برد. آدم های چخوف برای فرار از غم هایشان آنجا هستند و لحظات سرخوشی شان لحظات با هم بودن است، دردهایشان بیرون از جمع است. شخصیت های چخوف مدام در حال ایفای نقشی اند که به صورت نانوشته بین شان قرارداد شده و مدام در حال بازی کردن آنند. مثل نقش یک آدم فحش خور، نقش یک دکتر زن باره، نقش یک آدم خوشگذارن و ...شخصیت هایی که که تظاهر به آن چه نشان می دهند می کنند اما در خلوت شان، تنها و سر خورده و به شدت درد کشیده اند و برای فرار از همه ی آن پوچی ها و غم ها دور هم جمع می شوند. توزنباخ یکی از عجیب ترین شخصیت های چخوف است که حتم دارم می توانست یکی از عموهای من باشد!

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1390ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 


منیرالدین بیروتی26 دی ماه مهمان کارگاه داستان «داستان‌های کهن، انسان‌های مدرن» که مدرس آن کیهان خانجانی است خواهد بود. در این جلسه قرار است علاوه بر سخنرانی بیروتی، جلسه‌ی پرسش و پاسخ و داستان‌خوانی نیز برگزار شود.
در دوره های پیشین ابوتراب خسروی، محمد حسینی، دکتر نیکویی، دکترابولفضل حری و... مهمانان این کارگاه بوده اند. بیروتی نخستین مهمان دوره ی سوم این کارگاه است و قرار است پس از وی احمد بیگدلی و محمدرضا اصلانی نیز در جلساتی که زمان آن متعاقبا اعلام خواهد شد حضور داشته باشند.
منیرالدین بیروتی متولد 1349 است. وی تا به حال دو مجموعه داستان و دو رمان به چاپ رسانده است که از میان آن‌ها مجموعه داستان «تک خشت» برنده‌ی جایزه‌ی بهترین مجموعه داستان اول در چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گلشیری و رمان «چهار درد» برنده‌ی جایزه‌ی مشترک بهترین رمان در ششمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بنیاد گلشیری شده‌اند. قابل توجه رشتی ها:

زمان:دوشنبه 26 دی‌ماه 1390 / ساعت: 15:30 تا ۲۰
مکان:رشت، خیابان بیستون، روبه‌روی سه‌راه معلم، بن‌بست زارع، حوزه‌ی هنری گیلان

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1390ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

تينا محمد حسيني با همراهي نشر آگه، جشن رونمايي كوچكي تر تيب داده براي مجموعه داستان برادرم رمضان. اين كتاب مجموعه اي از داستاني هاي نويسنده اي افغاني است كه سال هاست در ايران زندگي مي كند و به نوعي بزرگ شده ي ايران به حساب مي آيد، اما هنوز به زبان زادگاهش مي نويسد. براي خوشامد گويي به برادرم رمضان مي توانيد سه شنبه 20 دي ماه به اين آدرس برويد:

ميدان ونك، خيابان خدامي، خيابان آفتاب، برج آفتاب، شماره 21، كافه شترمرغ، ساعت ۴:۳۰ تا ۶ عصر

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1390ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1390ساعت 4  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر