نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود
روز به شب نمی‌نشیند

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟

شیفتهٔ تو انس و جان، انس روان کیستی؟

مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای

رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟

چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر

از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟

صید دلم به دام تو، توسن چرخ رام تو

ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟

یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب

هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

بر سر کویت چون سگان هر سحری کنم فغان

هیچ نگویی: ای فلان، تو ز سگان کیستی؟


*عراقی

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شیش سال پیش بود. یک نصفه شب بهاری که نمه بارانی هم می آمد و شهوت پیاده روی را توی سر آدم می انداخت. داشتم خسته و کوفته از یک پیاده روی طولانی بر می گشتم خانه. از سر خیابان اصلی انداختم توی خیابان فرعی، که توی پیاده رو چشمم به جمال این درخت توت نازنین روشن شد. تازه قطعش کرده بودند. تا یک ساعت قبل درخت وسط حیاط یک ساختمان قدیمی بود که چند روزی بود چند کارگر افغانی داشتند خرابش می کردند( الان یک ساختمون پنج طبقه بزرگ با نمای رومی جایش ساخته اند) تاج درخت بزرگ بود و راه نمی داد از پیاده رو رد شوم. راهم رو کج کردم تو خیابان و دوباره انداختم تو پیاده رو. شاید تاثیر باران بهاری بود! تا نزدیکای خانه داشتم به درخت توت بی نوا فکر می کردم و اینکه دورانش با دوران ساختمان قبلی به سر رسیده بود و اول بهاری آواره ی خیابان شده بود (مثل نقش آهو و بچه آهوی فلزیی که به در قهوه ای رنگ ساختمان جوش خورده بود) هر کاری کردم دلم طاقت نیارود. برگشتم. چند دقیقه ای همینطور به درخت نگاه می کردم و فکر می کردم که برای این درخت بی نوا چیکاری می توانم بکنم.... بلاخره تصمیم گرفتم درخت را ببرم خانه اما دست تنها بودم. هرچقدر منتظر ماندم عابری از اون خیابان رد شود فایده ای نداشت. همه خواب بودند. نهایتأ تنهایی آستین بالا زدم و درخت را یک تنه کول کردم و راه افتادم سمت خانه. بلند بود و ناگفته پیدا، سنگین. با هزار بدبختی درخت را آوردم توی کوچه(از پشت سر فقط یک درخت دیده می شد که پا داشت و راه می رفت!) و مشکل اصلی اینکه بعد از آوردنش به کوچه فهمیدم تاج درخت از در ورودی ساختمان ما بزرگتر است و داخل نمی رود. رفتم خانه و با اره برگشتم. تاجش باید قربانی می شد. بریدمش. بعد از اینکه تاجش را بریدم موفق شدم از در داخلش ببرم. اما مشکل فقط ورودی ساختمان نبود. طول درخت از سقف خانه ی حقیرانه ی من بلندتر بود و داخل نمی رفت(زمانی خانه ای آبی داشتم با سقف کوتاه) دو قسمتش کردم و بلاخره موفق شدم داخل ببرمش . تنه کثیف بود و آب خورده. شستشو نیاز داشت. بردمش حمام و با فرچه و شامپو و آب گرم افتادم به جان درخت. کارم که تمام شد تنه را آبکشی کردم و آمدم بیرون. سه روز طول کشید خشک شود. بعد از خشک شد دو سه درجه رنگش روشن تر شده بود. و خلاصه اینکه تمام این سال ها شد همدم من. این قسمتی که در عکس می بینید قسمت بزرگش است. قسمت کوچیکترش هم تبدیل شد به مجسمه مولانا در باد... و نتیجه ی اخلاقی !!!! سر و ته بعضی چیزها را باید بزنی که بتوانی به زندگیت واردشان کنی. همین!

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

امر نمادین، وضعیتی گسسته است نه پیوسته. درست است که زبان(پارول) یک امر نمادین است و حاصل کاربرد سلسله ی نمادهاست اما این ماهیت نماد را به عنوان یک واحد معنایی مخدوش نمی کند. زبانی وقتی زبان می شود که نماد ها را به زنجیره ی پیوسته و منظمی تبدیل کند و کاربر زبانی که قرارداد را یاد گرفته است، به سمت هدف و معنای مشخصی هدایت کند. اما نماد اینگونه نیست. نماد به تنهایی یک واحد معنایی در وضعیت گسسته است، حتی اگر سلسله ی معنایی منظمی در دل خود داشته باشد باز هم گسسته است. مثل یک الکترون که در هسته ی یک اتم در حال گردش است و با وجود تکامل، وضعیت ثابت و تعریف شده ای ندارد. با این تعریف: گاهی به داستان ها و یا شعرهایی بر می خورم که از زور کاربرد نماد و نشانه و کدگذاری متنی و... مخاطب را خفه می کنند. فکر می کنم دلیل دافعه ی مخاطب به این جور متن ها، تلاش نویسنده برای ایجاد پیوستگی نمادها و نشانه ها و ایجاد شبکه ی معنایی برای رساندن مخاطب به معنای پنهان(!!!) در اثرش است. برای من نماد مثل یک تک واژه و یا تک کلمه است و قدرتش را هم از همین قائم به ذات بودن و مستقل بودنش می گیرد. مثل فلاشر دوربینی که فقط لحظه ی ثبت شدن عکس روشن می شود و  فضا را روشن می کند و تمرکز عکاس را به نقاطی از تصویر نشان می دهد. نماد مثل نوری که در عکس ظاهر می شود، معنا را تقویت می کند. پیوستگی نماد با اتفاقی که در قراردادهای زبانی می افتد متفاوت است. فکر می کنم وقتی بخواهیم قراردادهای زبانی را تمام و کمال در میان نمادها برقرار و اجرا کنیم دو اتفاق: الف: یا به یک قرارداد شخصی و نا آشنا می رسیم که برای کسی جز نویسنده قابل درک نیست( مثل تاباندن چند فلاشر در جهت های مختلف درون یک قاب) ب: یا آن قرارداد آنقدر از الگوهای  متعارف زبانی پیروی می کند که تبدیل به یک اتفاق رو و سطحی در سطح زیرین اثر می شود(فلاش زدن در روز) شاید به همین دلیل است که وقتی با این گونه متن ها برخورد می کنیم یا سردرد می گیریم از نفهمیدن! و یا می خندیم به رنگ و لعاب ناشیانه ای  که نویسنده وارد کارش کرده است.

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشار خبرها و گزارش نشست های ادبی شهرستان ها در نیمه سوخته (که غالباً بی ارتباط با خودم و یا نوشته هایم هستند) تنها به این دلیل است که به یاد بیاوریم بجز جمع های ادبی تهران، در جاهایی دیگر هم رویدادها و اتفاقات ادبی هم عرضی در جریان است که سال ها به دلیل دور بودن از پایتخت نادیده انگاشته شده اند. رویدادهایی که از لحاظ کمی و کیفی در سطح بسیار بالایی هستند و شایسته دیده شدن و احترام اند. به شخصه در یکی دو سال اخیر کمتر جایی را سراغ دارم که مانند بچه های پر تلاش شهر رشت با محوریت کیهان خانجانی و یا بچه های پیگیر اصفهان با محوریت سیاوش گلشیری، این این همه نشست ادبی با کیفیت و قابل قبول برگزار کرده باشد. این حجم از تلاش و پویایی هر جا که اتفاق بیفتد قابل ارج و احترام است و فکر می کنم وظیفه ی هر کدام از ما باشد که به فراخور توانی که داریم باید بازتاب دهنده ی فعالیت این دوستان باشیم. نیمه ی سوخته یک صفحه ی ادبی است که تعداد محدودی مخاطب دارد و در این راستا تلاش دارد که به مانند یک رسانه، خبرهای این دوستان را پوشش دهد. 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم

بر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را

حسرت همه دم صید خم قامت پیری‌ست

گل در بر خمیازه بود شاخ‌کمان را

غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهر

با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

عالم همه یار است تو محجوب خیالی

بند از مژه بردار یقین سازگمان را

آسوده روان جاده تشویش ندارند

منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را

ما و سحر از یک جگر چاک دمیدیم

آهی نکشیدیم‌که نگرفت جهان را

دیدار پرستیم مپرس از رم و آرام

پرواز نگاه است تحیر قفسان را

دل جمع‌کن ازکشمکش دهر برون آ

کاین بحر در آغوش گهر ریخت کران را

گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است

منزل بنمایید اقامت‌طلبان را

سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید

بیهوده براین جنس مچینید دکان را

بیدل ز نفسها روش عمر عیان است

نقش قدم از موج بود آب روان را

* بیدل دهلوی

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز یا بهتر بگویم دیشب به دعوت دوستان مان در جایزه داستان کوتاه بیهقی مهمان اختتامیه این فستیوال ادبی در تالار ایوان شمس بودم. دبیر این جایزه بهاالدین مرشدی عزیز است و همکارانش جمعی از دانشجویان سابق دانشگاه آزاد اراک اند که به گفته ی خودشان سال هاست در کنار هم به فعالیت ادبی مشغول اند. دست شان درد نکند زحمت بسیار زیادی کشیده بوند و از آنجایی که ما هم از دور یا نزدیک دستی بر آتش داریم، می فهمیدم که چه لحظات پر استرس و نفس گیری را می گذرانند. از نکات بسیار جالب این اختتامیه حضور چشمگیر مهمانان و شرکت کنندگانی بود که بعضأ از شهرستان های بسیار دور آمده بودند و چه شور و شوقی هم داشتند برای این حضور. نکته ی دیگر و شاید مهم تر این اختتامیه که برای خود من بار نوستالوژی زیادی داشت، بدون حاشیه بودن و صمیمیتی بود که می شد از همان بدو در فضا لمس کرد. یاد سال های نه چندان دوری افتاده بودم که در به در جشنواره ها و جایزه های ادبی بودم و مشتری پر و پاقرص آنها. و نکته ی آخر اینکه چیزهایی در زندگی هست که تا هستند فقط هستند، بعد که زمانش می گذرد فقط افسوس شان می ماند. دلگیر شدن و خوشحال شدن آدم ها وقت جایزه گرفتن، گلایه کردن های نویسنده ها از جایزه نگرفتن، بلافاصله بعد از اهدا جوایز و این آشنایی دادن های آدم هایی که قبلأ شاید یک بار توی فلان جایزه آنها را دیده ای، اتفاقی است که فقط در این جایزه ها می افتد، کمی که بگذرد این شور و شوق ها هم در آدم ها می میرد و سنگینی فضا آدم را می گیرد. دیروز خوشحال بودم که در جمعی فارغ از هوچی گری های ادبی حاضرم و توی دلم می گفتم که کاش خیلی از این بچه هایی که این همه شوق نوشتن و آموختن دارند حالا حالاها کتابی چاپ نکنند و یا اگر کردند در این فضا چاپ نکنند که مثل خیلی از آنهایی که غوره نخورده مویز شده اند، درگیر حاشیه های احمقانه و بی خود این روزها نشوند.

به بهاالدین مرشدی و دوستان پرتلاشش خسته نباشید می گویم و امیدوارم پرقدرت به راه شان ادامه دهند.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روزی است خرم آبادم. شهری همانند تهران پر از ماشین و ترافیک و خیابان و ساختمان های فشرده و کوچه های دراز و نفس گیر، اما با وجود تمام شباهت ها، برخلاف تهران، اینجا هنوز به مفهوم طبیعت نزدیک تر است. مسئله ای که اینجا و یا شهرهای دیگر  را از پایتخت مدرن متمایز می کند، زمان کند و آرامش نسبی است که در فضا موج می زند. چیزی که من آن را بخشی از کارکرد طبیعت می دانم. طبیعت فقط دار و درخت و کوه و رودخانه نیست. اینجا هم همه ی مظاهر شهر نشینی هست اما آدم بیشتر می تواند نور را ببیند، هوا را در ریه هایش حس کند و به خودش به عنوان پدیده ای شگرف فکر کند. آدم بیشتر فرصت می کند به دست هایش به عنوان بارزترین بخشِ «من» نگاه کند و درست و درمان به تک تک سلول های دست و صورتش نگاه کند و ببیند سال تا سال چه تغییری توی چهره اش پیدا شده که تا حالا از چشمش پنهان مانده است. تهران اینگونه نیست. تنش های موجود درفضا و تلاطمی که همواره در آدم ها و محیط موج می زند(صرف نظر از بد یا خوب بودن) آدم را با خودش بیگانه می کند. فراموش می کند این منی که آیت ام، از بین همین سلول ها، این چروک های پنهان دست و صورت و همین گوشت و پی و استخوان دارم نشأت می گیرد... به نظرم همین درک انسان از خود و فضا و این نور فراوان و زمان کند اصلی ترین جلوه ی طبیعت است. برای همین فکر می کنم هر جایی غیر از تهران می تواند بخشی از طبیعت به حساب بیاید. خیابان ها و میدان ها و آپارتمان های اینجا، انگار ادامه ی منطقی کوه ها و رودخانه ها و دشت های سرسبز اند و کمتر به انسان تنش وارد می کنند.

+ نوشته شده در  یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هرجای این کره ی خاکی موسیقی و نواهای مخصوص به خودش را دارد و بشر در هر کجا با توجه به نیازها و توانایی خود دست به ابداع و تولید موسیقی (که عمدتأ ریشه ی آیینی و اسطوره ای دارند) زده است. نواها و سرودهای فلکلوریک مناطق مختلف دنیا معمولأ سرمستانه و شادخوارانه هستند و در تلاشند که روی تلخ هستی را روکشی از شادی و سرخوشی بکشند. اما اکثر موسیقی ها و نواهای مربوط به لرستان (که از قضا ریشه ی آیینی و اسطوره ای هم دارند) سرشار از حزن و اندوه و غم اند و به نظر بسیار خلاف آمد کارکرد موسیقی در دیگر مناطق ایران( و شاید دنیا) است. اینکه چرا در میان لرها این همه موسیقی عاشقانه و حماسی و اجتماعیِ با مایه ی حزن و اندون گره خورده است شاید سوال تازه ای نباشد و احتمالأ دم دستی ترین جواب به این سوال این است که چون این مناطق در بین کوه های سر به فلک کشیده محصور اند، به طبع آن مردمش هم بیشتر در خود فرو رفته اند و غمگین تر وافسرده تر از بقیه ی جاهای دنیا هستند. این جواب ممکن است تا حدودی درست باشد و اقلیم خودش را به موسیقی لرستان تحمیل کرده باشد اما با این تفسیر آیا ساکنین هیمالیا و آلپ و آند و... همگی آدم های غمگین و دردمندی هستند و موسیقی شان برابر با سوگ سرایی و مویه سرایی است!؟ آیا هرجا کوهستانی باشد غم هم به سراغ آدم هایش می آید؟ با این حساب ساکنین کویر و دریا باید شاد باشند و از صبح تا شب بزنند و برقصند و دردی نداشته باشند. می دانیم که اینگونه نیست. مدتی است دارم با این موضوع کلنجار می روم و هرچند ناقص اما سعی می کنم به پاسخ قانع کننده ای حداقل برای خودم برسم. موسیقی لرستان بزرگ(شامل لرستان، چهارمحال بختیاری، کهکیلویه بویراحمد، قسمت هایی از همدان، اراک، ایلام، خوزستان و ...) پر است از این آوازهای حزن  انگیز. تحلیل شخصی من این است که این حزن و اندوه نه به خاطر محصور بودن آدم ها و محدودیت افق دیدشان اتفاق افتاده است بلکه این زخمی است که سال ها کوچ و خانه به دوشی بر روح و ناخودآگاه مردم لرستان وارد ساخته است. عشق در گذر،  زندگی در گذر،مردگان در گذر، خوشی درگذر و آدم ها درگذر...در چنین فضایی غیاب و فاصله، حضور پدیده ها را شدت می بخشد. تا وقتی پدیده ها فقط در عین اتفاق می افتند، قابل کنار آمدن و حتی رفع شدن هستند اما جدایی، فاصله و فصل، در زندگی این مردم، نه تنها بعد فیزیکی و عینی بلکه بُعد ذهنی آشکار تری دارد. وقتی یار در کنار نباشد، در ایلی دیگر در میان مردمی دیگر همزمان دارد فرسنگ ها فرسنگ از تو دور می شود (تو بدیر و مو بدیر کو وسته مونه، ای خدا طاقت بده دل هرده مونه) مرده ای که می میرد دیگر نمی تواند با زنده ای که دائم در کوچ است همراه شود است (یی گلی مین مالمون بی رد به غریبی ای دل ای دل ای دل) و... همه ی این ها کافی است که فقدان حضور فیزیکی هر پدیده، حضور ذهنی آن پدیده را هزاران برابر شدت ببخشد. کوچ این پدیده ی گاه شوم، گاهی جدایی و تجدید دیدار ها را به ابد انداخته است. کسانی که لرستان را زیسته باشند، خبر از قبور(چوک) غریبانه و بی نام و نشانی دارند که فقط با چند سنگ قلوه ی دور چین نشان شده اند و نشان از ایلی دارند که روزگاری از آنجا گذشته است و مرگی نابهنگام و قبری گمنام که برای همیشه بر جا مانده است... این افسانه نیست، حقیقت است که دختران کوچ نشینی بوده اند که بعد از ازدواج، برای همیشه از ایل خود دور افتاده اند و هرگز دیگر ایل پدر و اجدادشان را پیدا نکرده اند. می شناسم پیرزنی را(در یکی از روستاهای اطراف بروجرد) که بعد از چند نسل توانسته نشانی از خانواده ی پدری خود(در خرم آباد) پیدا کند و این یعنی فاجعه بارترین اتفاقی که برای یک انسان زنده ممکن است بیفتد. این یعنی بدترین قسمت از زندگی خانه به دوشی مردمانی که ارزش در کنار هم بودن را به واسطه ی همین غیاب مداوم، عمیقأ درک کرده اند و رفتن یک نفر از زندگی شان مساوی بوده با از دست رفتن همیشگی او..(چی کبوتر جهی تیرخَرده به بالم ببینُم سرکلک تاهی بنالم) موسیقی حزن آلود مناطق لر نشین موسیقی فقدان است برای همین است که با همه ی موسیقی های حزن انگیز دنیا فرق دارد و وقت شنیدنش مو بر بدن آدم سیخ می شود.

آور بهارن او تیلیت، سی چی وا دشت جونم هر شو می بارن

تا گل سور بهارم بی خزونه، بی تو سیم هر گلی اون خار زمونه

هرجا تی به رهت می بَنوم، دل ز تیات نی کنم ای سرو نازم

داغ دلم چی لاله ی سور، میل تو داره آور بهارم سی چه نی باره

پ ن :اشعار محلی بالا از سرودها فلکلوریک لری بختیاری هستند و ممکن است در گویش های مختلف اندکی متفاوت باشند

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

در دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن به کویت در آرزوی رویت

دانسته‌ام ولیکن خون خوار ناگزیری

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان

گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت

آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

آن کو ندیده باشد گل در میان بستان

شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان

می‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی

ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان

ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه

رندی روا نباشد در جامه فقیری

* سعدی جانان

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس ها مربوط است به مرداد ماه سال ۸۵ و اختتامیه چهارمین جشنواره سراسری داستان کوتاه دورود. ویژگی ممتاز این آدم های توی عکس، شور و اشتیاق شان به داستان نویسی و توی جمع بودن است. شوری که آن سال ها با وجود همه ی مشکلات، ما را توی این شهر کوچک(دورود) گرد هم آورده بود. شوری که هنوز هم توانایی این را دارد بسیاری از این آدم ها را جمع کند. ماجرای اسکان مرد ها (من، خلیل رشنوی، کرمرضا تاجمهر و محمد غلامی) در رستوران هتل شهرداری دورود هنوز هم برایم عجیب و غیر قابل باور و البته شیرین و خاطره انگیز است. شاید در مجالی دیگر در این مورد نوشتم. مع الهذا این عکس ها سال ها بود در کشوی میزم خاک می خورد. اینجا گذاشتم شان که شاید گوشه ای از حس و حال اوایل جوانی ما منتقل شود.

از راست: زیبا آزادی-کاملیا کاکی-سارا جهان آرا-کرمرضا تاجمهر-آیت دولتشاه-...-محمد حسن شهسواری(به همراه محمدرضا گودرزی داوران این جایزه بودند)-...

بدون ترتیب: محمد رضا گودرزی-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-طاهره اسکندری-کاملیا کاکی-پری موسوی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی-سارا جهان آرا و...

حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد

بدون ترتیب: کوروش رشنو-حمید پارسا-کرمرضا تاجمهر-مسعود لک-خلیل رشنوی-آیت دولتشاه-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-محمد غلامی-فرحناز پرتوی نژاد-زیبا آزادی و...

محمد غلامی-سارا جهان آرا-کاملیا کاکی-آیت دولتشاه-...حمید پارسا-...

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

از تمام شخصیت های کارتونی دوران کودکی، برخلاف خیلی های دیگر، نوستالوژی های من حول محور یک شخصیت گمنام یا شاید کمتر شناخته شده کارتونی می گردد. آن شخصیت هم کسی نیست جز آقای ملخ در کارتون نیکو. من شیفته ی دست های اضافه ی آقای ملخ بودم، چهار دست داشت و همزمان می توانست چند کار را با هم انجام دهد. همیشه یک تصویر از آقای ملخ یادم می آید که داشت با یک دست آب می خورد، با دست دیگرش غذا و دو دست دیگرش که آزاد بودند را تکان می داد و با یک نفر صحبت می کرد. عاشق این همزمانی و استقلال حرکت دست هایش بودم. هر بار آقای ملخ را می دیدم ناخودآگاه به دست هایم نگاه می کردم و آرزو می کردم که من هم چندتا دست داشتم شاید بتوانم کارهایم را با هم انجام دهم. این شاید یک پیشگویی بود برای ناکامی های آینده و حسرت انجام ندادن کارهایی که به خاطر محدودیت های فیزیکی و نداشتن تمرکز موفق نشدم برای شان وقت بگذارم. کاریکاتور، موسیقی،منبت کاری، معرق و... دلم می خواست چندین دست و پای اضافه داشتم و ذهنی که بتواند همه ی این دست و پاها را جداگانه کنترل کند. دلم می خواست ده ها دست داشتم. یک دستم مدام می نوشت، آن یکی فقط حجم می تراشید. دست دیگر را می گذاشتم برای کارهای روزمره. دست دیگرم ساز می زد، آن یکی می رقصید، یکی دیگر نقش می زد، با دستی گیج گاهم را فشار می دادم، دستی دیگر زیر چانه ام را می گرفت، دستی مدام صدای تقه ی مفصل هایم را در می آورد،یک دست را می گذاشتم برای گِل مالیدن. اگر دستی بیکار بود مجبورش می می کردم کاری انجام بدهد و به ریش این دست های محدود و این ذهن محصور می خندیدم... 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

من کیسه ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال باز گفتم  دعا کرد و گفت خداوند این سخت نیکو کرد و شنودهام که بو الحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی بردند و پس از نماز کس فرستاد و قاضی بو الحسن و پسرشرا بخواند و بیامدند بونصر پیغام سلطان به قاضی رسانید بسیار دعا کرد و گفت این صلتفخر است پذیرفتم و باز دادم که مرا بکار نیست و قیامت سخت نزدیک است حساب ایننتوانم داد و نگویم که مرا خست در بایست نیست اما چون بدانچه دارم و اندک است قانعموزر و بال این چه بکار آید بونصر گفت ای سبحان اللّه زری که سلطان محمود به غز و از بتخانه ها بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن آن قاضی همی نستاند گفت زندگانی خداوند دراز باد حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوه ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیدهاست که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست علیه السلام یا نه من این نپذیرم و در عهده ی ایننشوم گفت اگر تو نپذیری به شاگردان خویش و به مستحقان و درویشان ده گفت من هیچمستحق نشناسم در بست که زر بدیشان توان داد و مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد به هیچ حال این عهده قبول نکنم بونصر پسرش را گفت تو از آن خویش بستان گفت زندگانی خواجه عمید دراز باد علی ای حال من نیز فرزند این پدرم کهاین سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات ویبدانسته واجب کردی که در مدت عمر پیروی او کردمی پس چه جای آنکه سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقف و پرسش قیامت بترسم که وی می ترسد و آنچه دارم از اندک مایهحطام دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم  بونصر گفت للهدر کما، بزرگا که شما دو تناید و بگریست و ایشان را باز گردانید و باقی روز اندیشه مند بود و ازین یاد می کرد و دیگر روز رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد امیر بتعجب بماند و چند دفعت شنودم که هر کجا متصوفی را دیدی یا سوهان سبلتی را دام زرقنهاده یا پلاسی پوشیده دل سیاهتر از پلاس بخندیدی و بونصر را گفتی چشم بد دور از بولانیان

* تاریخ بیهقی تصحیح علی اکبر فیاض

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن برای من رنگ و بو و جلوه ی جداگانه از بقیه ی ماه های سال دارد. بهمن یعنی درد. یعنی زخم. یعنی روزهایی که به هر دری می زنی که زودتر بگذرند و نمی گذرند و می گذرند و چه کشنده می گذرند. شک دارم در باقی مانده ی عمر بتوانم از این تروماهای لعنتی بهمنی فرار کنم. 7بهمن دوران سر خوشی ده، یازده... روزهای دلواپسی، بحران و انتظار و انتظار و انتظار... و خاطره ی زجری که از این روزها باقی مانده است. زخم این روزها هرگز خوب شدنی نیست. هرچقدر هم که بخواهم از این روزها فرار کنم بلآخره یک شیء، یک بو، یک حرف، یک اسم، یک واژه ی لعنتی هست که ته تهش دوباره همه چیز را رو بیاورد و رو می آورد و رو می آورد و پدر در می آورد...کی می شود گل نبی، سید خندان، ترکمنستان، ملک، ملک پیچ شمران، فردوسی، کوشک را فراموش کرد...خدا می داند.

دوست شاعرم امین روشنی شعری دارد با این مضمون که اگر حافظه یاری کند اینجا می نویسم.

برگرد

نه اینکه دلم برایت تنگ شده باشد

خنجرت جا مانده، نمی گذارد تکیه بدهم

+ نوشته شده در  دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز سه چهار ساعت طول خیابان انقلاب از چهارراه ولیعصر تا جمالزاده را پیاده قدم زدم و به هر کتابفروشی ای که سر راهم ظاهر شد سرک کشیدم و کتاب ها را ورق زدم(فقط ورق زدم نخریدم!) ویژگی خاصی که کتابفروشی های خیابان انقلاب را از بقیه جاها جدا می کند، آشفتگی، کثیفی، بحران، سرعت و روح پر تنشی است که در این محدوده موج می زند و ناخودآگاه آدم را در بر می گیرد. این روح خوب یا بد نیست فقط یک ویژگی است و  همین ویژگی است که سال های سال است انقلاب را سر پا نگه داشته است. چیزی که به شدت در این محدوده خودنمایی می کند، تغییر مفهوم کتاب(البته استثناء همیشه هست) از مفهوم  لوکس و روشنفکری به مفهوم کالا و شیء ضروری و مبادله ای است. این تغییر مفهوم شاید به دلیل حجم کتاب های تخصصی و درسی و کمک درسی است که در این محدوده فروخته می شوند که کتاب را به یک مسئله ی بسیار جدی و حیاتی بدل کرده است. در این محدوده پیدا کردن کتاب، خرید آن و تبلیغ و فروشش یک ضرورت است. جارچی ها بدون وقفه با صدای نکره و گوش خراش شان جار می زنند و با مقوا های کمک درسی و خرید بن... مدام نویز ایجا می کنند و همه را تشویق به دخول به کتابفروشی ها می کنند.دانشجوها، استاد ها، محقق ها و ... برای تهیه کتاب مورد نظرشان مدام در حال رفت و آمدند و از این کتاب فروشی به آن کتابفروشی مراجعه می کند بدون اینکه توجهی به هم داشته باشند. کتابخرهای خیابان انقلاب تشنه اند، سرسختند، خستگی ناپذیرند و تمام زورشان را می زنند که هر طور شده کتاب دلخواه شان را پیدا کنند و اگر به هر دلیل موفق نشوند آن را پیدا کنند کلافه می شوند و به قولی توی پرشان می خورد. قیمت کتاب خیلی بحث مشتری ها نیست و بیشتر ضرورت است که تعیین کننده فروش کتاب است تا قیمت پشت جلد و حجم آن. این روح (کالا شدگی) به خاطر سال ها قرابت کتاب ها و کتابفروشی های کابردی و درسی با کتاب های هنری و کتاب هایی که جنبه ی تفننی تر دارند، در هم ادغام شده است. زیادند کتابخرهایی که با لیست هایی که معلوم است کسان دیگری نوشته، بی تابانه دنبال کتاب های بزرگ علوی و هدایت وآل احمد و.. می گردند و به هر کتابفرشی ای سر می زنند و سوال تکراری شان را می پرسند( آقا 53 نفر بزرگ علوی رو داری؟ آقا بوف کور هدایت رو داری؟ آقا...آقا...) و آخر سر دمغ از کتابفروشی بیرون می آیند. خریدارهای این محدوه همانقدر در  تهیه هر چهسریع تر بوف کور و زنان مریخی مردان... جدیت دارند که در تهیه کتاب ارگونومی و... جدیت دارند. کتابفروشی های راسته ی کریمخان و شهر کتاب هایی که حالا دیگر تقریبأ همه جا هستند، اکثرأ دلنشینند، فضای آرامی دارند، تخصصی اند و آنقدر سیستم و چیدمان قفسه های شان درست است که تقریبأ مشتری نیازی به راهنمایی خاصی ندارند. دنیای این کتابفروشی ها کُند است. اکثر مشتری ها مایلند پروسه ی پیدا کردن و خرید کتاب تا حد ممکن طول بکشد و به اصطلاح با کتاب لاس بزنند و بیشتر در فضا باشند. این فضای آرام و دلنشین امتیاز بسیار بزرگی است اما جارچی های انقلاب، هیاهوی انقلاب، دست فروش های انقلاب و تنه زدن ها و تنه خوردن های خیابان انقلاب روح این خیابان اند. پیاده روها و کتاب فروشی ها و هرج و مرج انقلاب خاطره ای است از آنهایی که روزگاری در دانشگاه تهران، دانشگاه هنر، صنعتی شریف، هنر و معماری و... درس خوانده اند و دانشجو بوده اند و همین حول و ولاها را برای تهیه کتاب تجربه کرده اند. کاغذ دیواری های جرم گرفته ی کتابفروشی ظهوری، گرد و خاک شناور در پاساژ صفوی و قفسه های درب داغون نشر مروارید و کتاب زمان و خوارزمی هویت چند نسل از دانشگاه رفته ها و با سوادها و کتاب خوان هایی است که روزی رویاهای بزرگی در سر داشته اند. روح آشفته ای که با تمام لوکس بودن و تازگی انتشاراتی مانند مولی و نیک و... باز هم به آنها منتقل شده است. در هر خیابان خلوتی می شود ساعت ها قدم زد و از سکوت آن لذت برد اما شکوه خیابان انقلاب در شلوغیش است و  بدون ازدحام جمعیت و آشفتگی هیچ حسنی ندارد.

+ نوشته شده در  هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را

هرکس نمی‌شناسد آواز آشنا را

از طاق و قصر دنیاکز خاک وخشت چینید

حیف‌است پست‌گیرید معراج پشت پا را

چشم طمع مدوزید برکیسهٔ خسیسان

باورنمی‌توان داشت سگ نان دهد گدا را

روزی‌دو زین بضاعت‌مردن کفیل‌هستی‌ست

برگ معاش ماکرد تقدیرخونبها را

در چشم‌کس‌ نمانده‌ست‌گنجایش مروت

زین خانه‌ها چه مقدار تنگی‌گرفت جا را

از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم

آخرهجوم مطلب شست ازعرق حیا را

جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست

صرف بهار ماکن رنگی زگل جدا را

تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن

گردون بی‌مروت برماگماشت ما را

آهم‌ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت

پستی‌ست‌گر خجالت شبنم‌کند هوا را

بیکاری آخرکار دست مرا به خون بست

رنگین نمی‌توان‌کرد زین بیشتر حنا را

دست در آستینم بی‌دامن غنا نیست

صبح است با اجابت نامحرم دعا را

از هرکه خواهی امداد اول تلافی‌اش‌کن

دستی گر نداری زحمت مده عصا را

خاک زمین آداب‌گر پی سپر توان‌کرد

ای تخم آدمیت بر سرگذار پا را

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را

+ نوشته شده در  ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم ها سطوح تراش خورده و هندسی نیستند. بالا و پایین دارند، زشت و زیبا دارند، روزهای خوب و بد دارند. اینکه فکر کنیم همه باید همان جوری باشند که ما فکر می کنیم درست است کژاندیشی و دیکتاتوری محض است. بعد با همین تفکر می خواهیم با جهان پیرامون روبرو شویم. جمع اضداد است نمی شود. جایی با برداشت ما همخوانی ندارد به هم می ریزیم و دست به انتحار می زنیم. همه به ظاهر می خواهند و دوست دارند دیگران خودشان باشند اما به واقع اینطور نیست. من های واقعی گاهی لبه هایی به شدت برنده و تیز دارند. گاه تلخ اند گاه زننده اند و به ندرت زیبا. شوخی بردار نیست آدم است، نباید انتظار یک ربات فرهیخته را از آدمی که از گوشت و خون و اعصاب تشکیل شده داشت. عادلانه نیست.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 5  توسط آیت دولتشاه  | 

...معنای این همه سکوت چیست!؟
من گم شده‌ام در تو، یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آن روز
از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش...

 

+ نوشته شده در  سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی از معضلات آزار دهنده ای که فضاهای ادبی و جمع های داستانی همواره با آن روبرو هستند، محدود بودن آدم های درگیر با آن است. سینما و تئاتر و تا حدودی شعر، کمتر با این مشکل روبرو هستند و در جذب نفرات جدید(به عنوان یکی از فاکتورهای ایجاد شادابی و تزریق افکار تازه) موفق تر عمل کرده اند. متاسفانه فضای ادبیات داستانی بسیار بسیار در این زمینه کم توفیق بوده و هر روز دایره ی آدم هایش بسته و بسته تر از قبل می شود. مهمترین خسرانی که این بسته بودن فضا در پی دارد، تکراری شدن آدم ها و حرف ها و ایده ها در بین آنهاست و به طبع آن مهم شدن مسائلی است که اساسأ مهم نیستند و جز دور کردن آدم ها از هدف اصلی شان بازخوردی در پی ندارند. متاسفانه این بسته بودن فضا با کم رونق شدن و از سکه افتادن هرروزه ی ادبیات مدام بیشتر و بیشتر می شود و نویسنده ها تبدیل به تنها مخاطبان یکدیگرند شده اند. در این فضا و شرایط نباید دنبال یک ایده ی نو و تکان دهنده بود و تقریبأ بعد از مدتی همه ی فعل و انفعالات دیگران قابل حدس می شود. مقصر کیست و یا چه عاملی باعث این اتفاق شده است را به درستی نمی دانم اما با مقایسه ی فضاهای ادبی با دیگر فضاهای هنری می شود به نتایج جالبی رسید. در ایران هرساله جشنواره ها و فستیوال ها و سمپوزیوم های بیشماری به بهانه های مختلف برگزار می شود و تا جایی که می دانم تئاتری ها و سینمایی ها یکی از مهمترین دغدغه هایشان حضور در این جشنواره هاست و گاه برای فرارسیدنش روزشماری می کنند حتی اگر با سیاست های کلی آن موافق نباشند. اما بجز این، یکی از مهمترین و جذاب ترین اتفاقاتی که برای این فضاها وجود دارد، بخش های جنبی و کارگاهی ای است که به مناسبت فرارسیدن جشنواره ها، هرساله اتفاق می افتد. از مهمترین این اتفاقات جنبی، برپایی ورک شاپ ها و کارگاه های آموزشی و عملی کوتاه مدت و چندروزه ای است که معمولأ در حاشیه ی جشنواره هایی مانند تئاتر فجر و تئاتر دانشجویی و تئاتر تجربی و... اتفاق می افتد. این کارگاه ها علاوه بر بار علمی و آموزشی شان، چندخصوصیت بسیار شاخص دارند که گاهی از خود جشنواره هم مهمتر به نظر می رسد، از جمله:

1-    جذب نفرات جدید و پویایی فضا با توجه به جذابیت ذاتی این گونه کارگاه ها و سهل الوصول کردن ورود به فضاهای خشک و جدی

2-  انتقال بی واسطه و بسیار سریع و کاربردی بخشی از تجربیات آدم هایی که در این عرصه حرفی برای گفتن دارند

3-  بنا بر کوتاه بودن این دوره ها، زمان تبدیل این تجربیات به کار عملی در آثار شرکت کننده ها بسیار کوتاه است و خیلی زود می شود خروجی کارگاه را دید

4-  آدم ها مجبور می شوند به شیوه های شخصی خودشان برای تولید هنر فکر کنند

5- آدم ها مجبور می شوند که به شیوه های جایگزین که گاهأ از شیوه ی شخصی خودشان بهتر جواب می دهند هم فکر کنند

6- ایجاد نزدیکی و صمیمیت عمیق بین اعضاء و شرکت کننده ها. این صمیمیت در انجام تیم ورک ها و حرکت های صنفی و گروهی آینده بسیار تاثیر گذار است

7- آموزش تنها محدود به شخص مربی کارگاه نمی شود. در این ورک شاپ ها هر فرد به عنوان یک ایده پرداز عمل می کند و به تعداد هر عضو، می تواند ایده به کارگاه تزریق شود

8-  شکستن خود به معنای تعریفی تثبیت شده که هر هنرمند از خود دارد

شاید این ابهام پیش بیاید که این کارها تنها به درد مبتدی ها و کسانی می خورد که تازه می خواهند وارد این فضا بشوند و کسانی که تجربه ی کافی دارند نیازی به این کارگاه ها ندارند. خود بنده به شخصه خیلی از ورک شاپ ها و کارگاه های تئاتری و نمایشنامه نویسی را به خاطر دارم که استادان دانشگاه هم به عنوان شرکت کننده دوشادوش دانشجوها در آن حضور داشته اند و سعی کرده اند از آن به عنوان یک فرصت طلایی برای جمع آوری ایده به آن نگاه کنند.

و اما همه ی چیزی که در بالا عنوان شد، تنها یک نمونه از اتفاقات بسیار فراوانی است که در فضاهای هنریِ غیر ادبی اتفاق می افتد. بدون شک خیلی عوامل دیگر هم در این ایجاد پویایی و شادابی فضا دخیل هستند که نیاز به پژوهش و بررسی دارند. مطمئناً ادبیات داستانی هم با توجه به پتانسیل های موجود خود می تواند به پیشنهادات تازه ای برای بهبود این فضا بیندیشد اما در حال حاضر و از آنجایی که آدم های موجود در این فضا غالبأ حاصل همین اندیشه ی انفعالی هستند، هر صدای تازه ای محکوم است به شکست. امید که اینگونه نباشد.

+ نوشته شده در  دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

+ نوشته شده در  یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم

مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم

*هاتف اصفهانی

+ نوشته شده در  سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

سایت مدومه

سایت مدومه یکی از سایت های بسیار جدی و پرکار ادبی است که بعد از یک دوره  غیبت طولانی، دوباره به آغوش اینترنت برگشته است. مدومه حاصل  تلاش بی وقفه حمیدرضا امیدی سرور است که همواره با مقالات و ترجمه های دست اولی که در اختیار مخاطبانش قرار داده، نقش مهمی در ارتقاء سطح فضاهای ادبی مجازی داشته است. مطمئنأ وبلاگ و وبسایت ادبی این سال ها کم نبوده و خیلی های دیگر هم تلاش کرده اند اما چیزی که مدومه را نسبت به دیگر سایت های ادبی خاص می کند، تمرکز بر روی مطالب دست اول و فاخر و جدی ادبی است. به شخصه فکر می کنم کار ادبی مفید انجام دادن یکی از مظاهرش همین سایت است و اگر روزهای متوالی هم آپ دیت نشود، باز هم به عنوان یک مجله ی پرمغز می توان به آن رجوع کرد. متاسفانه رویکرد بازنشری و لینک دادن افراطی بسیاری از سایت های ادبی (بجز مواردی انگشت شمار، مانندکتابخانه ی مجازی سایت خوابگرد) باعث می شود که در دراز مدت هیچ اثری از این سایت ها باقی نماند و اگر روزی به هر دلیل گردانندگان آنها موفق به بروز رسانی آنها نشوند، برای همیشه از خاطره ی جمعی پاک شوند. البته ناگفته نماند که این سایت از لحاظ گرافیکی چندان برای مخاطب اینترنتی جذاب نیست و شبیه مجله ی بخارا در مجلات کاغذی به نظر می رسد. امیدوارم این سایت که عملکرد آن می تواند الگوی مناسبی برای دیگر سایت های ادبی باشد، با پیگیری و درایت آقای سرور ضمن جذابتر شدن فضای بصری آن، دیگر دچار غیبت طولانی و حذف آدرسش از اینترنت نشود.

+ نوشته شده در  سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به نظر من یکی از مهمترین جذاب های فیلم های شاخص تاریخ سینما، پررنگ بودن بُعد مطالعات فرهنگی در آنهاست. این فیلم ها جدا از قصه های معمولأ جذاب و روایت شسته رفته و بازی های جاندار و کارگردانی فکر شده و خوش ساختی که دارند، از آنجا که دوره ای از تاریخ معاصر را به صورت زنده و عینی نشان می دهند دارای ارزش ویژه ای هستند. از این نظر فیلم های سوررئالیست و اکسپرسیونیستی و مفهومی و فیلم های از این دست کمترین ارزش را دارند و تنها می شود به عنوان یک برساخت هنری به آنها رجوع کرد، اما فیلم های رئالیستی و نئورئالیستی و نوار و فیلم های نزدیک تر به واقعیت اجتماعی، بهترین منبع مطالعات فرهنگی و اجتماعی به حساب می آیند و فکر می کنم هنوز که هنوز است باز هم هم قدرت جذب مخاطب را داشته باشند. پیشنهاد خود بنده به عنوان منبع مطالعات فرهنگی، دوره ی سینمای ناطق تا تکنیکالرهای اولیه(دستی) است. فیلم های رنگی به خاطر آشنایی بی واسطه عناصر بصری شان، انگار آن جایگاه دست نیافتنی و غیر قابل تصورشان را از دست می دهند و به نظر من تنها جذابیت شان در داستان گویی بسیار محکم است تا چیز دیگری. شاید برای همین است که در این دوره سینمای وسترن رونق می گیرد! چون مخاطبی که در دوره های قبل مجبور بوده عناصر دیگر فیلم را(مانند صدا، رنگ، ساخت ابعاد دیگر فیلم و...) را با ذهن کاوشگر خود بسازد، مجددأ موفق به کشف فضاهای نامکشوف و بیگانه بر پرده ی سینما می شوند و سینما هم می توانند تخیل برانگیزی و حس رویارویی با فضاهای عجیب و غریب را دوباره برای مخاطب احیا کند. به شخصه فکر می کنم بیشتر جذابیت فیلم های قبل انقلابی برای خیلی از ماها به اهمیت همین بخش بر می گردد تا چیز دیگری. نسلی که زندگیش از این دوره دوپاره شده است و خیلی از جوان های انقلاب ندیده، کنجکاوند که بدانند قبل از این دوره مردم کوچه و بازار چطور زندگی می کرده اند و چه چیزهایی از دست داده اند و در عوض چه چیزهایی به دست آورده اند. کسی را سراغ ندارم که بعد از دیدن یک دوره فیلم فارسی به فغان سر تکان ندهد که ببین قبلأ چی بودیم الان چی هستیم! جدا از این مسئله دیدن فیلم های تاریخ سینما، همواره با مفهوم پوچی برای مخاطب همراه بوده اند. هنگامی که مخاطب می بیند چندین دهه قبل از او (که جهان هنوز شکل آشنای امروزی را دارد) همه چیز با این تکامل وجود داشته و بدون او هم نظم و پیچیدگی های اجتماعیی (که فکر می کند محصول بشر حال حاضر است) به همین قدرت وجود داشته اند، ناخودآگاه دچار ترس و استرس و نهایتأ پوچی می شود... 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیشب فیلم My Week with Marilyn را دیدم و بعد از مدت ها یک سوتی جالب از آن گرفتم. این فیلم در واقع بازخوانی خاطرات جوانی کالین کلارک است که در سمت دستیار سوم کارگردان، مدتی را با مرلین مونرو می گذراند و در طول این مدت رابطه ی نزدیکی با او پیدا می کند و... و البته آن طور که واضح است در نهایت به صدمه دیدن کلارک جوان ختم می شود. فیلم خوش ساختی است و مخصوصأ برای نوستالوژی بازها و طرفداران مونرو دیدنش صفایی دیگر دارد. اما سوتی فیلم! با توجه به زمان ساخت فیلمی که مونرو در آن بازی می کند، قطعأ فیلم برداری کار آنالوگ است و روی فیلم های 35 میلیمتری ضبط شده است. فرایند ظهور فیلم های 35 میلیمتری کار بسیار پیچیده و زمانبری است(دقیقأ مثل ظهور فیلم دوربین های عکاسی آنالوگ اما حساس تر و پیچیده تر از آن) و این فرایند در خوش بینانه ترین حالت، معمولأ چند روز طول می کشد(اصلاً گیرم چند ساعت!) در یکی دو سکانس از فیلم که کارگردان آن فیلم(لارنس الیویر) از بازی جذاب مونرو به وجد آمده است، با هیجان فرمان کات می دهد و به تیم تصویر برداری می گوید( خیلی خوبه! فیلمو بازبینی می کنیم!) در صورتی که در فیلم برداری آنالوگ این کار غیر ممکن است و تنها در تصویر برداری دیجیتال است که امکان مانیتورینگ و پخش بلافاصله ی تصویر برداشت شده وجود دارد. حال اینکه در هالیود بر خلاف اکثر کشورهای جهان، هنوز هم خیلی از فیلم های بزرگ ۳۵ میلیمتری ساخته می شوند و طبعأ برای سازندگان فیلم اطلاعات پیش پا افتاده ای به حساب می آید. اما این دیالوگ چطور از این فیلم سر درآورده خدا عالم است!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

هفته ی پیش فیلم Immortals را دیدم. فیلمی که برای تئاتری ها مفهوم فراتر از چیزی که در فیلم اتفاق می افتد دارد. در Immortals(نامیرا یا جاودانگی) خدایان یونان باستان زئوس و آتنا و ... یکباره جان می گیرند و به صورت عینی در تصویر ظاهر می شوند. الحق و النصاف از لحاظ بصری و رنگ بندی و ترکیب بندی صحنه، این فیلم یکی از جذاب ترین فیلم هایی بوده که با محوریت اسطوره ها دیده ام. داستان فیلم هم که طبق معلوم یک ایده ی دستمالی شده اما کارآمد! آدمی معمولی که در مسیر قهرمانی قرار می گیرد و نهایتأ با تن دادن به تقدیری که خدایان برایش در نظر گرفته اند و حمایت از پلیس(دولتشهر ) به جرگه ی خدایان در می آید. اما کشف اصلی من چیزی خارج از دنیای فیلم است. چند روز بود ناخودآگاه به کلمه ی Immortals فکر می کردم و بدون اینکه متوجه معنای آن باشم به شباهت واژی آن با واژه ی مُردال= مُردار فکر می کردم. بعد متوجه شدم که معنی واژه ی Mortals همان فانی بودن و مردگی است. واژه ی مُردال تقریبأ در غرب کشور واژه ای مرسوم و فراگیری است. این واژه علاوه بر معنی اول خود (مرده) معنی ضمنی دیگری هم دارد که به صورت کلمه ی توهین آمیز و کنایه آمیز به کار می رود و آن عبارت است مُردال به معنی نزار شدن و نجس شدگی است. حال اینکه معمولأ در باور عامه کفار و آدم های بی دین و شیطانی را نجس می دانند. به عبارت دیگر می توان اینطور گفت که تحت حمایت خدایان(خدا) بودن به معنی جاودانگی است و در غیر این صورت محکوم است به مردگی و مُردال شدگی. حرف آخر اینکه با وجود شباهت واژه Mortals به واژه ی مُردار در زبان فارسی، اما از لحاظ معنایی مُردال در گویش های غرب کشور به شدت شبیه آن چیزی است که در مفهوم تقدس و نجس شدگی در تقریب و دوری بشر از خدا و خدایان اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

من عاشق و دیوانه و مستم چه توان کرد؟

می خواره و معشوق‌پرستم، چه توان کرد؟

گر ساغر سی روزه کشیدم چه توان گفت؟

ور توبهٔ چل‌ساله شکستم چه توان کرد؟

گویند که رندی و خراباتی و بدنام

آری به خدا این همه هستم، چه توان کرد؟

من رسته‌ام از قید خرد، هیچ مگویید

ور زان که ازین قید نرستم چه توان کرد؟

برخاستم از صومعهٔ زهد و سلامت

در کوی خرابات نشستم، چه توان کرد؟

عهدم همه با پیر مغان‌ست، هلالی

گر با دگری عهد نبستم، چه توان کرد؟

 *شعری از هلالی جغتایی

(بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» معادل ۹۳۶ هجری قمری ضبط کرده‌اند.)

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین هم اندیشی شورای عالی نویسندگان با حضور بیش از پانصد نفر از نویسندگان ادبیات داستانی در سالن همایش سران غیر متعهد ها برگزار شد.  در ابتدای این نشست که به بهانه ی دوازدهمین سالگرد احمد شاملو و با یاد و خاطره ی نویسنده ی فقید هوشنگ گلشیری برگزار شده بود،  وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از خواندن پیام رئیس جمهور به نویسندگان حاضر در هم اندیشی، به ایراد سخنرانی پرداخت. وزیر فرهنگ و ارشاد با گفتن(در زندگی زخم هایی است که روح را در انزوا می خورند و می تراشند) و خوش آمد گویی و عذر خواهی از مشکلات به وجود آمده برای نویسندگان، با بر شمردن زخم های بشریت از ابتدای تاریخ تا به امروز، خاطر نشان ساختند که دولت محترم و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با تشکیل کارگروه های تخصصی و صدها ساعت بحث تخصصی، پیگیر رفع این مشکلات هستند و خواستار سعه صدر نویسندگان در برخورد با مشکلات به وجود آمده در صنعت نشر شدند. ایشان همچنین با بیان  ضرورت وجود ادبیات داستانی و تولید محتوا در جامعه و نیاز روز افزون مردم به مطالعه، ضمن صدور دستور رسیدگی و رفع هرچه سریعتر مشکلات نویسندگان، اظهار امیدواری کرد که این مشکلات موجب دلسرد شدن آنها نشود و همچنان با قدرت تمام به نوشتن ادامه دهند. در ادامه ی این نشست، آقای سرشار بعد از تقدیم یک دوره دست نویس و طلاکوب از آثار گلشیری(با خط احمد شاکری و تصحیح جعفر مدرس صادقی) به عنوان اولین سخنران هم اندیشی، پشت تریبون حاضر شده و خواستار لغو فوری دریافت مالیات سنگین از نویسندگان شد. ایشان خاطر نشان ساختند که چرا نویسنده ای که با زحمت فراوان و مشقت زیاد حداکثر سالی سه کتاب منتشر می کند و هدف شان رشد فکری جامعه است، باید مالیات سنگین به دولت پرداخت نماید! ایشان با اشاره به اینکه هنوز خیلی از نویسندگان ما در خانه های کمتر از هفتاد متر زندگی می کنند، خواستار ایجاد صندوقی برای حمایت از نویسندگان آسیب پذیر و کتاب اولی ها شدند. همچنین گلایه از تیراژ پایین و چندصد هزارتایی از دیگر محورهای سخنان ایشان بود. گفتنی است در طول سخنرانی آقای سرشار حضار بارها(صحیح است صحیح است...) گفتند و وی را تشویق کردند. در ادامه ی این نشست، آقای محمود دولت آبادی با چشم های خیس پشت تریبون قرار گرفت و ضمن تقدیر و تشکر از برادر عزیز و بزرگوار آقای سرشار، بابت بیانات هوشمندانه و دفاع تمام قد از حقوق نویسندگان آسیب پذیر، ضمن اشاره به پدیده ی (پراید زدگی در ادبیات داستانی)خاطر نشان ساخت که نویسندگانی را می شناسد که هنوز هم زندگی در شأنی  ندارند و برای حمل و نقل مجبورند از پراید و پیکان استفاده کنند و این را برای جامعه ای که خودش را مدعی نوبل می داند درد آور است. در ادامه با اشاره به شبه ترجمه های صورت گرفته از آثار فارسی به زبان های مختلف دنیا، خواستار نظارت بیشتر وزیر محترم ارشاد و در نظر گرفتن ضوابط سفت و سخت بر امر ترجمه شدند که ناشران سودجو اروپایی و امریکایی به خودشان اجازه ندهد هر ترجمه ای از آثار نویسندگان ایرانی را تنها به خاطر پایین بودن هزینه ها چاپ کنند. گفتنی است آقایان زنوزی جلالی،سناپور، سرشار، معروفی، فهیمه رحیمی،شاکری،شهسواری، ر.اعتمادی، گرمارودی و تنی چند از نویسندگان حاضر در این نشست، که به صورت ایستاده، آقای دولت آبادی را تشویق می کردند، بارها و بارها در بین سخنان ایشان با گفتن جملاتی مانند( صحیح است صحیح است، و محمود دوست داریم...) وقفه ایجاد کردند. نویسندگان دیگری هم در این نشست هم اندیشی سخنرانی کردند و مشکلات این قشر از جامعه را بیان کردند. در پایان این همایش، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ضمن درود بر روان پاک نویسندگان درگذشته( هدایت، گلشیری، محمود، جلال و...) و اهدأ نشان شوالیه ادبیات به علی اشرف درویشیان، اظهار امیدواری کردند که با دستور ویژه رئیس جمهور محترم و پیگیری های مجدانه وزارت ارشاد، مشکلات پیش روی نویسندگان حل شود. بعد از این سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دست در دست نویسندگان حاضر در همایش، سرود (ای ایران ای مرز پر گهر...) را سر دادند. این مراسم با نماز جماعت نویسندگان و ضیافت شام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به پایان رسید.

پ ن: اداره محترم فیلترینگ جون مادرم این یه شوخی بیشتر نبود ها! سخت نگیر. دمت گرم. مرسی

+ نوشته شده در  نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

از دوسال پیش به این طرف(به دلایلی) کمتر پیش آمده بود که وقت بگذارم و فیلم ببینم. راستش فراری بودم فیلم و تئاتر . اما دو سه هفته ای می شود که به لطف یکی دو نفر از دوستان فیلم باز و آرشیو دار! دوباره موتور فیلم دیدنم روشن شده. شاهدش هم فیلم هایی که توی این دو سه هفته دیده ام. البته ده دوازده فیلم دیگر هم بود که برای چندمین بار می دیدم از جمله(شهر خدا، گربه سفید گربه سیاه، بلو آپ، موشت، زندگی معجزه است و...) فکر می کنم بعد از این اتفاق دیگر ترسم از فیلم دیدن ریخته باشد و از این به بعد به روزتر سینما را پی بگیرم. متاسفانه هنوز با تئاتر آشتی نکرده ام. شاید همین روزها پاشنه کفش هایم را ور بکشم و دوباره سر از تئاتر شهر و سالن تئاتر در بیاورم. شاید هم به زودی یک کار جدید بعد از دو سه سال دوری شروع کنم. تا چه پیش آید. در ضمن فیلم هایی که کنارشان ستاره زده ام، به نظرم ارزش چند بار دیدن را دارند. اگر تا حالا ندیده اید، وقت را از دست ندهید.

atonement

dark shadows

diary of a nymphomaniac

*the dark knight rises

*head haunters

isenhart

21jump street

arrow the ultimate weapon

black gold

conan the barbarian

chronicle

final destinatinon

*rampart

sleeping beauty

the rum diary

*the woman in black

*this means war

tomie unlimited

hirokin

*immortals

*the hidden face

*wanderlust

*50-50

american reunion

*bridesmaids

*carnge

chicken with plums

*crazy stupid love

*get the gringo

*the girl whit dragon tattoo

*the dictator

*shatter island

shame

moneyball

*the constant gardener

*army of shadows

a porphet

+ نوشته شده در  هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ

+ نوشته شده در  شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

* شعری از رهی معیری

+ نوشته شده در  پانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم

هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم

گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان

نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم

تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان

جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم

شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته‌ دل

او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم

ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب

تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم

چند قرین ناله‌ای داغ به دل چو لاله‌ای

خیزو بده پیاله‌ای تا برهیم ازین نقم

چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان

چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم

مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره

از قمرش بسر کله وز ملکش به‌بر خدم

 *شعری از قاآنی (به نقل از گنجور: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد و در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.)

+ نوشته شده در  سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

آدم انتظار دارد روزنامه ای که چندماه توقیف بوده و کلی آدم چشم به راه آمدنش نشسته اند، وقتی انتشار مجددش را از سر  می گیرد کمی جان دار و با مایه تر ظاهر شود اما متاسفانه روزنامه شرق امروز نا امیدم کرد. راستش شرق قبل از توقیف ش هم چنگی به دل نمی زد. همه اش کلیشه و کلشه و کلیشه(گاهی وقت ها البته خوش می درخشید اما فقط گاهی وقت ها) صفحه ی ادبیات و هنرش هم که قربانش شوم، مدت هاست سرقفلی اش را به نام چند نفر آدم تمام نشدنی و هر روز تازه!!!! زده اند. آدم می ماند وقتی قرار است پول یک روزنامه به نام شرق را بدهد، دقیقأ پول چه چیز خواندنی آن را می دهد. مطالب بازنشری و مقالات تاریخ گذشته و... به نظرم روزنامه های بی ادعاتری مانند آرمان و خراسان و گاهی حتی همشهری، در بسیاری از موارد موفق تر از شرق عمل می کنند. حداقل وجه سرگرم کنند شان بیشتر است. حالا چرا این روزنامه نماد تمام فعل و انفعالات روشنفکری شده است خدا می داند!

+ نوشته شده در  یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

این عکس را تقریبأ یک ماه پیش(سلف تایمر دوربین) خلیل رشنوی گرفته است. شب تاسوعا یا عاشورا!؟ که به بهانه ی آن چند روزی از دود و دم تهران فرار کرده بودم و رفته بودم به شهر دل خرم آباد. شاید این عکس بیشتر از همه جا، به درد صفحه ی فیس بوک و لایک زدن و کامنت گذاشتن های بامزه ی دوستان بخورد، اما این عکس و این آدم های توی عکس تقریبأ تمام آن چیزی است که از سال ها حضور من در ارشاد و کانون نویسندگان و نوشتن و شهر خرم آباد برایم مانده است. آدم هایی یکرنگ و بی مانند که با همه تفاوت دیدگاه ها و نوع زندگی شان و فاصله هایی که این سال ها بینشان افتاده، هنوز هم وقت با هم بودن می توانند همدیگر را شاد کنند و بدون ترس از ریخت افتادن قیافه شان هنگام عکس گرفتن و بدون واهمه از خراب شدن وجهه شان موقع درد دل کردن و یا شوخی هی دیوانه وارشان، می توانند هر آنچه که در دل دارند را به هم بگویند. آدم هایی که هنوز هم می توانند برای هم تازه باشند و حرف برای گفتن به هم داشته باشند... سال های سال است که داستان بین ما پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده و با وجود ناملایمتی های بیشمار این سال ها، هنوز هم این پیوند به قدرت خود باقی است...

+ نوشته شده در  دهم دی ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود

بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو

زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود

خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا

کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود

گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن

مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود

کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

*محتشم کاشانی

 

+ نوشته شده در  نهم دی ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

هیچوقت در زندگی اینقدر که امروز هستم از آدم های منتصب به ادبیات فراری و دلزده نشده بودم. این نه اشاره به حرف و حدیث خاصی دارد و نه به حاشیه های اختتامیه ای که یک هفته از آن می گذرد. تنها درد دلی است از یک عضو این جامعه ی نفرین شده. دایره ی کوچک و حقیر و بی مایه ای است این فضای مزخرف ادبیات و متاسفانه خیل زیادی از شهیدان این عرصه، آدم هایی هستند فاقد جذابیت های انسانی و تجربه های زیستی و حتی مهارت های اولیه انسان بودن. چند روز پیش داشتم به یک دوست می گفتم که متاسفانه آدم های اصیل و انسان کمتر جذب داستان نویسی می شوند.می گفتم که ما آدم های غرغرویی هستیم که هرگز توان شاد کردن همدیگر را نداریم. فضاهای غمزده و ترحم برانگیز آنچنان تا مغز و استخوان این جامعه نفوذ کرده که مثل خر توی گل مانده ایم و امید هیچ علاجی هم برای آن نیست. کاش می شد شادابی و سرزندگی آدم های تئاتر و موسیقی و... را به این فضای دلمرده و مزخرف تزریغ کرد. کاش می شد این فضای پر آه و ناله و شکوه را تبدیل به فضایی شاداب و در خدمت شکوفایی خلاقیت کرد. کاش می شد با صدای بلند داد زد که بچه های رشته های دیگر که به مراتب هنرشان و شخصیت شان از ماها جذاب تر و پرخریدار تر است، وقتی به هم می رسند به جای خاله زنک بازی و حرف های صدمن یک غاز و آه و ناله و سیگار چس دود کردن، می نشینند و با همان روحیه ی تخریب گر و اهل تیم وورک شان دست به تولید فکر و هنر می زنند و در عوض ما فقط دو نفره و سه نفره در مورد کتاب ها و فعالیت ها و شخصیت همدیگر صفحه می گذاریم و زر زر می کنیم. کاش می شد با پتکی سنگین به جان این من های نیم من افتاد و همه ی این نامتجانس هایی که همه جای ادبیات را هم به گند کشیده اند را با خاک یکسان کرد. کاش می شد یکبار دست به خانه تکانی بزرگی زد و ابراهیم وار همه ی بت واره های بی مایه را از خدای خانه بیرون کرد. کاش و کاش و کاش...
+ نوشته شده در  نهم دی ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی جهان پناها اقبال رهبرت باد

ظل همای دولت گسترده بر سرت باد

دولت که یاریت کرد پیوسته باد یارت

ایزد که داورت ساخت همواره یاورت باد

ای پر گشاده شهباز هرجا کنی نشیمن

چون بیضهٔ چرخ نه تو در زیر شهپرت باد

نسبت به شانت از من ناید اگر دعائی

گویم همین که عالم یک سر مسخرت باد

هر جوشنی که شبها من از دعا بسازم

روزی که فتنه بارد چون جامه در برت باد

خورشید با کواکب تا گرد دهر گردد

جبریل با ملایک در پاس لشگرت باد

هر جا زنی سرادق با هم دمان صادق

خورشید شمع مجلس جمشید چاکرت باد

تا موکب جلالت در ملک خویش گنجه

افزوده بر ممالک صد ملک دیگرت باد

تا نطق محتشم را ممکن بود تکلیم

هم داعی فدائی هم مدح گسترت باد

*شعری از محتشم کاشانی


+ نوشته شده در  نهم دی ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

(با ریتم دیب چو بیرون رود فرشته درآید!!)

حیف که اوقات ما تمام هبا شد

عمر گرانمایه صرف چون و چرا شد

ما حصلی خود نداشت غیر ندامت

حیف ز عمری که صرف مهر و وفا شد

آنکه جمٰال تو دید بی دل و دین گشت

و آنکه وصال تو یافت بی سر و پا شد

یار شد اغیار و روزگار دگر شد

روزی کافر مبٰاد آنچه به ما شد

دین و دلی داشتیم و خاطر جمعی

زلف پریشان و چشم مست بلا شد

غیر نکرد آنچه ما ز خویش کشیدیم

هجر نکرد آنچه روز وصل بما شد

دربدر افتاد و اختیار نماندش

از درت آنکو به اختیار جدا شد

مرگ رضی موجب ملال تو گردید

زنده بلا بس نبود مرده بلا شد

*رضی الدین آرتیمانی

+ نوشته شده در  پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

در آتشم ز آب رخش کاب رخ من می‌برد

آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست

طوطی خطش از چه رو پر بر شکر می‌گسترد

سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش

این دست بر سر می‌زند و آن جامه بر تن می‌درد

من تحفه جان می‌آورم بهر نثار مقدمش

وان جان شیرین از جفا ما را بجان می‌آورد

زلف سیه کارش نگر و آنچشم خونخوارش نگر

کاین قصد جانم می‌کند و آن خون جانم می‌خورد

هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن

در پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد

بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی

جانا ز خشم وآشتی بگذر که این هم بگذرد

گه گه به چشم مرحمت برما نظر می‌کن ولی

سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد

زان سنبل عنبر شکن خواجو چو می‌راند سخن

می‌یابم از انفاس او بوئی که جان می‌پرورد

*شعری از خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه

آیت دولتشاه

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

امشب شب جمعه ست... و تو غمگینی
من در کنارت هستم و من را نمی بینی
هی عکس ها دور سرت در گریه می گردند
"آهنگران"، "چمران"، "جهان آرا" و "آوینی
"
یادت می آید: " قرمه سبزی دوست دارم با
..."
از انعکاس عکس گنگت داخل سینی
"احمد" پدر را اشتباهی محض می داند
خط می زند "زهرا" مرا از دفتر دینی
!
تو مثل سابق پیش من با چادر ی گلدار
با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی
در رکعت سوم به شک افتاده ای انگار
و پشت شیشه می زند باران سنگینی
!
دارند می پوسند با تو، با زمان، با عشق
بر روی میز کار من گل های تزئینی
از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار
یک رادیو، یک خاطره، یک فرش ماشینی
شب ها میان سجده می آیی به آغوشم
اما نمی فهمد تو را این شهر پایینی
!
تا صبح گریه می کنم در عطر موهایت
سر را که بالا می کنی من را نمی بینی
...

* شعری از سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت

آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت

او به بغداد روان گشت و مرا در پی او

آب چشمست که چون دجلهٔ بغداد برفت

گر چه می‌گفت که: از بند شما آزادم

هم‌چنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند

تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رساند خبری؟

کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی

دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمی‌باید کرد

سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت

*شعری از رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای (۶۷۳-۷۳۸ قمری) 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به جان آمد مرا کار از دل خویش

غمی گشتم زکار مشکل خویش

در آن دریا شدستم غرقه کانجا

بجز غم می‌نبینم ساحل خویش

به راه وصل می‌پویم ولیکن

همه در هجر بینم منزل خویش

مبادا هیچ آسایش دلم را

اگر جز رنج بینم حاصل خویش

اگر کس قاتل خود بود هرگز

منم آن‌کس نخستین قاتل خویش

* شعری از انوری-اوحدالدین محمد ابن محمد ( یا ابن اسحاق)

+ نوشته شده در  بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.
پیش که بر آورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال تست زیر پای پیل

+ نوشته شده در  هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را

مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را

ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی

برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را

بخدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم

بخریم هر دو عالم بدهیم خون بهارا

پسرا ز ره ببردی به نوای نی دل من

به سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را

من از آن نیم که چون نی اگرم زنی بنالم

که نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را

دل من به یارب آمد ز شکنج بند زلفت

مشکن که در دل شب اثری بود دعا را

طرف عذار گلگون ز نقاب زلف مشکین

بنمای تا ملامت نکنند مبتلا را

همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان

که خیال دوست داند شب تیره آشنا را

* شعر از سلمان ساوجی

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کاوه فولادی نسب نظر بسیار جالب و کاربردی ای در مورد عدم وجود نگاه صنفی در جامعه ادبیات دارد. به ذعم بنده جانمایه و مضمون کلام همان هوای همکار را داشتن در انظار عمومی و بیرحم بودن(همراه با صداقت) در جمع های خصوصی تر و تخصصی تر است. به این معنا که اگر تریبون و امکانی برای ارتباط با جامعه در اختیار داریم از آن به نفع همکارمان استفاده کنیم و نقد و نوشته های مان بیشتر جنبه ی جذب مخاطب برای یک کتاب داشته باشد تا دفع او اما اگر بنا شد در جمعی تخصصی تر در مورد یک کتاب حرف بزنیم، تعارف را کنار بگذاریم و هر آنچه گه حقیقت امر است را در مورد آن بگوییم. اما اتفاقی که در واقع می افتد کاملأ خلاف این رویکرد است. پچ پچه ها و اظهار نظر های چند نفره ادبی تبدیل به بد وبیراه گویی و قضاوت های بیرحمانه نسبت به اثر و نویسنده شده و جلسات نقد و برسی مان تبدیل به مجیز گویی و تعریف و تمجید از کار شده است. در این فضای بیمار نباید انتظار داشت که اگر منتقدی نگاه تندی به کتابی دارد، نویسنده ی اثر آن را به پای تسویه حساب شخصی نگذارد و دست به واکنش عصبی نسبت به نقد و منتقد نزند. شاید این برداشت من از این حرف فولادی نسب است اما به نظرم این نگاه (اگر به درستی اجرا شود)کافی است که جلسات نقد و برسی کتاب را مفید تر و کاربردی تر از آنچه که این روزها شاهد آن هستیم کند.
+ نوشته شده در  دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

جایزه ادبی هفت اقلیم امسال هم به مانند دور قبل رفته رفته می رود که برگزیدگان نهایی خودش را بشناسد. داوری امسال با تغیراتی نسبت به سال گذشته روبرو بود که مهمترین آن تغییرشیوه ی داوری دور نهایی آن بوده است. این دوره به خاطر تعدد آثار راه یافته به مرحله ی پایانی و تلاش برای دقت نظر داوران، آثار در دو گروه کاملأ مجزا(مجموعه داستان و رمان) با داوران متفاوت مورد برسی قرار گرفته اند و نتیجه ی آن به زودی اعلام می شود. خلاصه اینکه این روزها روزهای پر مشغله ی هفت اقلیم است. از هماهنگی با داوران محترم گرفته تا آفیش کردن مکانی آبرومند برای اختتامیه و تامین نیاز های مادی جایزه و ... که وقت و انرژی بسیار زیادی از من و دوستانم می گیرند. این وسط هم هراز گاهی بعضی دوستان با با نقل قول های خنده دار و وارانه روایت کردن حرف هایی که محض مزاح و یا طفره رفتن از جواب دادن به سوالات خصوصی( نتیجه ی داوری و ...) گفته می شوند، گاه دردسر ساز می شوند که آن هم به نظرم طبیعی است و گلایه ای هم بر آن نیست. امیدوارم انتهای این شلوغی ها و زحمت ها، لحظه ی شادمانه ای باشد که در جشن اختتامیه نصیب همه ی ما خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

هرچند به این معتقدم که حسن هر اتفاقی این است که در زمان خودش بیفتد و اگر زمانش بگذرد دیگر لطف اش را از دست می دهد و آدم نسبت به آن بی تفاوت می شود، اما از اینکه فرزند سرراهی ام دارد به خانه و کاشانه ای می رسد خوشحالم. مجوز انتشار رمان این بازی کی تمام می شود اوایل سال 91 و قبل از نمایشگاه کتاب برای نشر چشمه صادر شده بود اما بعد از اتفاقاتی که برای نشر چشمه افتاد و لغو مجوز این انتشارات، آن را به نشر به نگار واگذار کردم و حالا چند روزی می شود که مجوز انتشار این رمان برای نشر به نگار صادر شده است و به زودی پروسه ی چاپ را در این نشر پشت سر می گذارد. با اینکه از فضای رمان فاصله گرفته ام و هیچ وقت دفاعی از داستان هایم نداشته ام، اما امیدوارم رمان لاغر بنده باعث لعن و نفرینم نشود!

+ نوشته شده در  سی ام آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

امروز جایی خواندم که به نگار همان چشمه نیست و نویسنده ی محترم مطلب، تلاش فراوانی کرده بود که اثبات کند این همان نیست!(منظور نشر به نگار و انتشارات چشمه است) اینکه چشمه همان به نگار هست یا نیست اصلأ چیز مهمی نیست و هیچ تاثیری هم در سیاست گذاری و نگاه آدم هایی که این مجموعه و مفهوم را تا امروز پیش برده اند ندارد. چشمه پیش از اینکه نام انتشارات ادبی در خیابان وحید نظری باشد، نام یک جریان جدی و پویا در ادبیات است که همواره نقش تعیین کننده ای در حرکت های ادبی این سال ها داشته است. جریانی که ادبیات دهه ی گذشته به عینه مدیون آن بوده و نویسندگان جدی فراوانی با همت حرفه ای گری این نشر به جامعه معرفی شده اند و تبدیل به پیگیر ترین و جدی ترین نویسنده های این روزهاشده اند. حالا این جریان هر اسمی می خواهد داشته باشد! اصلأ اسم این جریان می خواهد به نگار، زاوش و یا سوره مهر باشد! مهم این است که جریان چشمه به این سادگی ها و با پایین کشیدن کرکره ی یک نشر تمام شدنی نیست و به هر ترتیب که شده راهش را از میان سخت ترین سدها باز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

*سیف فرغانی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

نامی از نقاش این اثر ذکر نشده است اما از قرار معلوم کاری از کمال الدین بهزاد در مکتب هرات باشد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

·   دل به هیچ چیز نبندید، هیچ خوبی و بدی ای اصالت ندارد و دوامی بر آن نیست. بگذارید و بگذرید.

· جهان بر دوش خری غمگین و سرگردان می چرخد نه بر شاخ گاوی صبور و سرمست. فرار از رنج بیهوده است. بیهوده نیندیشید.

· جهان مجازی تنها تصویری است در آینه است. نقل است که به جهان واقع دل نبندید. با این احوال جهان مجاز را اصلأ به حساب نیاورید.

· خوب است که مرگی برای انسان تعریف شده.  چون مرگ پایان همه ناکامی هاستپس به سویش بشتابید.

·  عاشق باشید. هیچ اصالتی جز عشق و نیستی درآن وجود ندارد و حقیقی ترین اتفاق جهان همین است.

·  از گام گذاشتن در راه های تازه نترسید. بدترین اتفاق جهان این است که در جوانی تعریفی از خود بدهیم و تا پایان به این تعریف وفادار بمانید.

·  تجربه کنید. هر اتفاقی که توانسته جمعی را به خودش مشغول کند حتمأ چیزی برای جالب بودن دارد. سعی کنید به آن وارد شوید و آن نکته را کشف کنید.

· زمین گرد نیست، خورشید به دور زمین می چرخد. گالیله کامل ترین شخص در تاریخ است، به خاطر همان برگشت پایانی. هر خردی که جان را به مخاطره بیندازد خریت است.

· دنیای ما را همین دلخوشی های کوچک می سازند. هیچ فضیلتی در آرزوهای بزرگ نیست. هنرمندان روکوکو بهترین نمود هنر را ارائه می کنند. به جزئیات رو بیاوریم کلیات ما را در خودشان حل می کنند.

·  هیچ حرفی قرآن نازل نیست! حرف های من هم به مفت نمی ارزد. جدی نگیرید.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

خاکم به دهان مگر تو مستی ربی...
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود نزدیک به شش سال نوشتن در نیمه ی سوخته، هنوز خودم را وبلاگ نویس نمی دانم و ترجیح می دهم اگر لقبی هست، داستان نویس باشد تا چیز دیگری. اما در یکی دوسال اخیر که وبلاگ نویسی را جدی تر از قبل پیگیری می کنم، گاهأ به کشف های جالبی در مورد نویسندگان وبلاگ و تفاوت عملکرد آدم ها در دنیای مجازی و حقیقی پی می برم. یکی از جالب ترین این کشف ها، شناخت موضع گیری های پنهان ادبی و گاهأ شخصی و احساسی وبلاگ نویس ها، از طریق لینک دانی وبسایت ها (ثابت و روزانه) است. به این باور دارم که هرچقدر آدم ها در عالم واقع، در برخورد با یکدیگر محافظه کار و مبادی اداب هستند، در عالم مجاز بلآخره به نحوی درونیات شان را نشان می دهند. لینک دانی وبلاگ ها که این روزها حکم بیعت گذاری و بیعت برداری از وبلاگ های دیگر را پیدا کرده، محل مناسبی است برای پیگیری مواضع پنهان افراد نسبت به یکدیگر. لینک دانی برای بسیاری از وبلاگ نویس ها به جای وسیله ای برای اطلاع رسانی، تبدیل شده است به ابزاری برای نادیده گرفتن و تلاش برای نادیده شدن دیگران. اگر کمی منصف باشیم و کمی هم دقت مان را بالا ببریم، رد پای این موضع گیری ها را در اکثر وبلاگ های پر مخاطب این روزها خواهیم دید. عملی که با هر نیتی انجام شود، نهایتأ به نادیده گرفته شدن بخشی از بدنه ی فعال ادبیات می انجامد.اما نکته ی جالب اینجاست که هر وبلاگ و وبسایتی، بعد از مدتی فعالیت مستمر، نهایتأ موفق به جذب تعدادی مخاطب می شود و تجربه ی شخصی بنده نشان می دهد که اکثر مخاطب های وبلاگ های ادبی مشابه اند و هر وبلاگ، با هر استراتژی ای، دایره ی محدودی از مخاطبان را جذب می کند. این خودش نشان دهنده ی محکوم به شکست بودن این استراتژی انکاری است. در پس همه ی این فعل و انفعالات و این به خیال خود، باند بازی ها، مسئله ی تأسف برانگیز تری در حال اتفاق است که تنها نمود عینی اش به شکل لینک دادن و ندادن بروز پیدا می کند و آن به انتها رسیدن ادبیات است! سال هاست همه ی ما از نبود مخاطب و مهجور شدن ادبیات می نالیم. همه انتظار داریم که روزی طلسم این تیراژ هزارتایی شکسته شود و آینده ی نویسنده گان وطنی، هم مثل نویسندگان آن ور آبی، به حدی برسد که از راه نوشتن بشود خانه و زندگی ای ساخت و تن به هرکاری برای زنده ماندن نداد، اما فراموش کرده ایم که کتاب های بی مخاطبی که روی دست ناشر و نویسنده باد می کنند، حاصل همین کژ اندیشی هاست، حاصل ذهن همین آدم هایی که با جزم اندیشی، حتی تحمل این را ندارند که از جانب شان، دالانی مجازی به دیگر فضاهای ادبی باز شود. حاصل ذهن آدم هایی که قدرت شان منوط شده به نادیده گرفتن دیگران و انکار این و آن. بعد همه انتظار داریم که روزی ادبیات ما هم راهی پیدا کند به سمت سکوهای جهانی. منصف اگر باشیم، خواهیم دید که ادبیاتی که حاصل جزم اندیشی ها باشد، نهایتأ توان جذب همان تعداد محدود مخاطب وبلاگی را هم ندارد و محکوم به تباه شدن در نطفه ی خویش است. این حرف بنده به این معنی نیست که همه ی ناکامی های ادبیات به موضع گیری های وبلاگی برمی گردد، اما اگر بپذیریم که این روزها اکثر از نویسندگان فعال ما به نوعی درگیر با فضای مجازی شده اند و همین تک و توک وبلاگ های باقی مانده، برای شان تبدیل به مهمترین راه ارتباطی شده است، بیشتر به اهمیت موضوع پی می بریم. این روزها، اکثر وبلاگ ها و وب سایت ها به جای اینکه کمکی به برون رفت ادبیات از بن بست کننده، تبدیل شده اند به ابزار قدرت هایی شخصی و بسته که در خوش بینانه ترین حالت گاهی در جذب دویست مخاطب هم ناکام می مانند. در صورتی که اگر سری به وب سایت های غیر ادبی بزنیم، خیلی زود متوجه می شویم که این آمار و ارقام چندصدتایی که گاهی موجب غرورمان هم می شود، چقدر رقم خجالت آوری به حساب می آید. این در حالی است که هرگاه داستان به صورت انبوه به جامعه عرضه شده است، در جذب مخاطب موفق تر از خیلی مدیوم های دیگر عمل کرده است. برای مثال مجله ی همشهری داستان و یا کتاب های انتشارات سوره مهر که به صورت انبوه در سوپر مارکت ها و فروشگاه های غیر تخصصی عرضه می شوند. به نظر بنده وبلاگ ها و وبسایت های ادبی اگر در جایگاه درست خودشان بنشینند و با بازتر عمل کردن در بخش لینک کده و پیوند های روزانه شان و با تلاش در گسترش دامنه ی مخاطبان شان، در دراز مدت می توانند به کمک تنه ی رنجور ادبیات ما بیایند در غیر این صورت مانند پیله ای تنگ و محکم، دوران شفیرگی را تا ابد طولانی خواهند کرد.

 

+ نوشته شده در  نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 2  توسط آیت دولتشاه  | 

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

*ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.

+ نوشته شده در  ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

شش جهت است این مکان قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

+ نوشته شده در  دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا خواننده های غیر حرفه ای ادبیات (زن و مردهایی که از روی تفنن کتاب می خوانند و معمولأ سمت کتاب های عامه پسند می روند) چرا به رمان های قطور گرایش دارند و کتاب های لاغر را خیلی جدی نمی گیرند!؟ بارها اتفاق افتاده که به یکی از همین مخاطب های قولأ غیرحرفه ای! رمانی را پیشنهاد کرده ام اما وقتی طرف عطف نازک کتاب را دیده، پوزخندی زده و گفته: این همه که تعریف کردی تو این یه ذره کتاب جا می شه؟! این طور مواقع آدم می ماند چه جوابی به طرف بدهد، اما توی دلم همیشه یک حرف به طرف می زدم: وای به حال ادبیات که خواننده اش تو باشی! جوابی که کم کم دارم به آن شک می کنم. یادم می آید دوره ی نوجوانی(13-14 سالگی) یکی از بستگان مان که در چاپخانه امیرکبیر کار می کرد و از علاقه ی مادرم به مطالعه آگاه بود، بعدازظهری دو سه کتاب پاره پوره و قطور برای مادرم آورد و گفت این کتاب ها را توی ضایعات کاغذی که قرار بوده خمیر شوند! پیدا کرده و چون فکر می کرده مادرم (که عاشق کتاب های قدیمی و افسانه ای است) از این کتاب ها خوشش می آید برایش آورده. مادرم کتاب ها را گرفت و هیجان زده شروع به خواندن کتاب ها کرد. آن دوتای دیگر را نمی دانم اما یکی از کتاب ها داستان امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا بود. کتابی با چاپ ریز و صفحات چرک و پاره پوره که با اینکه جلد نداشت اما تمام صفحاتش سر جا بود. بعد از ظهری که مادرم برای کاری بیرون رفته بود، کتاب را برداشتم و از روی کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن. کتاب با صحنه ی وارد شدن خواجه نعیم به یک جزیره و پیدا کردن زنی لخت و زیبا شروع می شد. مثل اکثر نوجوان های آن سال ها( که نه چت روم دیده بودند و نه اسیر اینترنت بودند) صحنه های عاشقانه و اروتیک کمرنگ، مهمترین انگیزه بود برای یورش بردن به سمت کتاب. چند روز بعد که مادرم کتاب را تمام کرد با ولع آن را دستم گرفتم و شروع کردم به یک نفس خواندنش. خواندن کتاب همانا و درگیر شدن با آدم های رمان همانا. ماه ها با خواجه نعیم و خواجه قنبر و پولاد زرده و مادرش و بقیه شخصیت های رمان زندگی می کردم و همین مقدمه ای بود برای خرید کتاب های کهنه از دستفروشی که آن سال ها بین میدان شهدا و چهارراه بانک بساط می کرد و کلی هم آدم معروفی شده بود و کتاب هفته هم باهاش مصاحبه کرده بود!(هر چند بعدها هر چه گشتم و هرچه به این و آن سپردم نتوانستم کتابی توی آن سبک و سیاق که دوست داشتم پیدا کنم) اما بعدها، بعد از زیر و رو کردن کتاب های کتابخانه مدرسه شهید رجایی و بعدش دبیرستان امام خمینی، به این قطعیت رسیدم که، چیزی که دنبالش می گردم(نه صرفأ اروتیک!) فقط بین کتاب های پت و پهن و قطور پیدا می شود نه کتاب های لاغر و مردنی ای که تا شروع می کردی به خواندن تمام می شد. این عادت کلفت خوانی ادامه داشت تا زمان دانشجویی که یکباره فضایم عوض شد و آرام آرام از یک قطور خوان حرفه ای تبدیل شدم به یک باریک پسندِ مطالعه گریز که هروقت یک رمان قطور می دیدم اولین حرفم این بود: کی حال خوندن اینو داره!! نمی دانم دلیل واقعی این اتفاق چیست اما مطمئنأ به دلیل کمبود وقت و زندگی سرعتی و این چرت و پرت های قالبیِ نمی دانم از کجا نبود! جوابی که این روزها به ذهنم می رسد این است که آن زمان من در جستجوی لذت بودم و ادبیات را به عنوان یک لذت گاه ناب می دیدم نه یک دستاویز برای بالا بردن رنکینگ مطالعه! و به روز بودن! هر چه فکر می کنم به ندرت پیش آمده که رمان قطوری دست گرفته باشم و با سرمستی از یک لذت ادبی آن کتاب را نبسته باشم(حتی اگر رمان خیلی هم رمان بزرگی نبوده باشد!) اتفاقی که به ندرت برای رمان های باریک و کم حجم افتاده است. جالب اینکه بسیاری از شاهکارهایی که همین سال های اخیر هم جوایز بزرگ جهانی برده اند و داغ داغ ترجمه شده اند هم کتاب های قطوری بوده اند که در مهد سرعت و تکنولوژی نوشته شده اند. به نظرم مهمترین  آسیبی که به روند مطالعه ی ما وارد است این است که دلیل مطالعه را گم کرده ایم. ادبیاتی که قرن ها تنها وسیله ی لذت بردن و نفس کشیدن و سرک کشیدن به جهان های موازی ما بوده را تبدیل کرده ایم به یک پدیده ی روشنفکری و  فخر فروشانه که با خواندنش می خواهیم بار مطالعاتی خودمان را به نمایش بگذاریم! یکی دو هفته ای است به کتاب های قطوری که مدتی ها بود ازشان فرار می کردم حمله برده ام و به قصد لذت بردن می خوانم و جالب اینکه برخلاف گذشته، واقعأ لذت می برم! اگر چیزی هم توی وبلاگم در مورد کتابی می نویسم تنها دلیلش این است که دینم را به نویسنده ی آن کتاب و زحمتی که کشیده ادا کنم و در حد همین مخاطبان اندک وبلاگم کتاب را معرفی کنم والا همین کم را هم نمی نویسم. گمان می کنم زمان آن رسیده باشد که به عادت های قبلی مان برگردیم. دوست نویسنده ام نظام حقی آبی نظر جالبی در مورد داستان دارد که فکر می کنم بد نباشد آن را اینجا بنویسم(نقل به مضمون): میل به داستان خواندن و داستان نوشتن یک عمل غریزی در بشر است و داستان را برای پاسخ به غرایزم انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دشت های سوزان صادق کرمیار

رمان دشت های سوزان صادق کرمیار رمانی شبه تاریخی است که ماجرای به حکومت رسیدن شیخ خزعل در هیاهوهای جنگ جهانی اول و قتل ناصر الدین شاه و ماجرای کشف نفت توسط انگلیسی ها در عربستان عجم(خوزستان) را به تصویر می کشد. شیخ خزعل حاکمی است که بعد از اتفاقاتی به جای برادرانش به حکومت رسیده است. رمانی که خوب و جاندار شروع می شود اماشل و وارفته تمام می شود. این تقریبأ سرنوشت محتوم تمام رمان های شبه تاریخی ای بوده که تا حالا خوانده ام. از آنجایی که نویسنده می خواهد هر جور شده به وقایع تاریخی ای که رمانش را بر مبنای آن آغاز کرده است وفادار بماند، ناچار جایی بند را آب می دهد و قصه را ول می کند و در دام تاریخ گویی می افتد و تبدیل می شود به یک وقایع نگاری سردستی و رفع تکلیفی ای که می خواهد تمام اتفاقات همزمان را پوشش دهد و به سرانجامی برساند. اتفاقی که باعث می شود بعد خلاقه ی رمان به کلی کنار گذاشته شود و رمان تبدیل به کتاب تاریخ شود. از پایان بندی کار که بگذریم، این رمان ریختاری به شدت آشنا و تکرار شونده دارد. ریختاری که از یک سو به آثار بن جانسون(ولپن) و شکسپیر(مکبث و ریچارد سوم و تیتوس آندارنیکوس) شبیه است و از سویی اِلِمان های موجود در آن، آن را به اسطوره های خلقت و ماجرای برادر کشی هابیل و قابیل نزدیک می کند و از سوی دیگر به تاریخ بیهقی و ماجرای سلطان محمد و سلطان مسعود غزنوی تنه می زند. یکی از جذاب ترین و به معنای واقعی، کارکترهای این رمان، شخصیت نوکر یا مباشر سیاه پوست و دسیسه گر این رمان است که بارها و بارها در نمایشنامه های الیزابتن تکرار شده است و بن جانسون و شکسپیر بارها و بارها از آن برای پیش برد طرح و توطئه های داستان هایشان بهره برده اند. از سویی دیگر ماجرای به حکومت رسیدن شیخ مزعل به جای شیخ محمد(پسر ارشد شیخ جابر) به صورت آشکاری شبیه به همان اتفاقاتی است که بعد از مرگ سلطان محمود غزنوی، بین سلطان محمد و سلطان مسعود می افتد. از دیگر شخصیت جذاب این رمان، شخصیت ترکان خاتون است که پلنگی وحشی، رامِ اوست و دست پشت پرده ی تمام اتفاقات کاخ فیلیه است. زنی مقتدر و باهوش و جاه طلب و بد طینت که با مرگ پلنگ دست آموزش، تمام قدرتش به یکباره فرو می ریزد و تبدیل به آدمی منگ و گنگ می شود که قابل ترحم است. این شخصیت هم مانند مباشر سیاه پوست، بارها در آثار شکسپیر تکرار شده و نمونه ی عینی آن لیدی مکبث است که با دسیسه های او، مکبث پادشاه را می کشد و به جایش بر تخت می نشیند. حکومتی که به صورت جنون آمیزی به سمت قتل و غارت و خونریزی سوق پیدا می کند. جالب اینکه شخصیت ترکان خاتون هم به مانند لیدی مکبث، نازا است و صاحب بچه نمی شود و جالبتر اینکه پایان کار او هم به جنون کشیده می شود. شیخ خزعل هم به مانند مکبث، در راه به قدرت رسیدن، با توصیه های یک جادوگر و عجوزه ی پیر، دست به برادر کشی و قتل و غارت می زند. 

رمان دشت های سوزان به اعتقاد بنده رمانی عاری از پروتاگونیست است. با اینکه وریده و بدران لحظاتی در هیبت قهرمان ظاهر می شوند و حتی دست به عمل هم می زنند، اما نمی شود آنها را قهرمان رمان دانست؛ چرا که در کلیت اثر، ویژگی های تام و تمام قهرمانی را ندارند. وریده(زن قهرمان رمان) که به شکل زیرکانه ای همنام با پلنگِ دست آموز ترکان خاتون است، در میانه ی راه تبدیل به زنی معمولی و دلسوز خانه و خانواده می شود و بدران هم که گاهی هست و گاهی نیست و برای بسیاری از تحرکاتش نمی شود دلیل قهرمانانه پیدا کرد و در بسیاری از مواقع دچار بی فکری و کج فهمی است. شاید بیراه نباشد که این رمان را رمانی با آنتاگونیست های گیراتر نامید. شیخ خزعل و ترکان خاتون و نوکر دسیسه گر این رمان به مراتب شخصیت های زنده تر و جذاب تری از کار در آمده اند که جذابیت رمان از وجود آنها شکل می گیرد اما وریده و بدران هیچگاه از قهرمان های آشنای سریال روزی روزگاری فراتر نمی روند و به شدت درگیر کلیشه های رایج هستند. سید محمد و ایت الله یزدی هم به اعتقاد بندهشخصیت هایی به کلی از ساختار این رمان جدا هستند و ارتباط شان آنقدر با کلیت رمان کمرنگ است است که مخاطب به این نتیجه می رسد، صرف دلبستگی نویسنده به این شخصیت هاست که آنها را در ساختار رمان وارد کرده است. از این کمی و کاستی ها که بگذریم، در کل با رمانی طرف هستیم که زبان گیرا و روایت روانی دارد و مخاطب را در خوانش دچار کمترین مشکلی نمی کند. رمانی که با محدود کردن دایره ی اتفاقاتش، می توانست یکی از ماندگارترین رمان های چند سال اخیر باشد.

پ ن: رمان دشت های سوزان سال 90، در 370 صفحه توسط نشر نیستان منتشر شده است.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذرد می گذر...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

ما گدایان خیل سلطانیم/شهر بند هوای جانانیم 

بنده را نام خویشتن نبود/هر چه ما را لقب دهند آنیم 

گر برانند و گر ببخشایند/ ره به جای دگر نمی دانیم 

چون دلارام می زند شمشیر/سرببازیم و رخ نگردانیم 

دوستان در هوای صحبت یار/زر فشانند و ما سر افشانیم 

مر خداوند عقل و دانش را/عیب ما گو مکن که نادانیم 

هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزار دستانیم 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم 

تو به سیمای شخص می نگری/ ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست/ در همه عمر از آن پشیمانیم 

سعدیا! بی وجود صحبت یار/همه عالم به هیچ نستانیم 

ترک جان عزیز بتوان گفت/ ترک یار عزیز نتوانیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نماییگفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزیگفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدیگفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجمگفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازیگفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیندگفتم حدیث مستان سری بود خدایی

* خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

1- فقط حاصل جمع و تفریق رمان شاه بی شین محمد کاظم مزینانی نیست که (آه) می سازد. هرچند که انتهای نام فامیل من همواره یک آه بزرگ را یدک می کشد اما بجز آن، حاصل جمع حرف ابتدایی نام کوچکم (آیت) و حرف آخر نام فامیلم (دولتشاههمان آه می شود. در گذشته کسی مرا در اوج شادی، آهت صدا می کرد. سر آخر از آن آدم فقط یک آه باقی ماند. 

2- دارم رمان دشت های سوزان صادق کرمیار را می خوانم. رمان فلسفی پیچیده ای نیست اما جذاب و خواندنی و پرشور است. یک رمانِسِ به تمام معنی که بعد از مدت ها دوباره با مطالعه کردن آشتی ام داد. رُمانِس با اینکه ادبیاتی ماقبل از رمان به حساب می آید و تن به قصه های پریوار می دهد اما چندوقتی است که فکر می کنم راه برگشت جامعه به ادبیات و ادبیات به خوش، همین نگاه رمانِس گونه به جهان است. به نظرم ادبیات سال هاست زیر بار این همه اندیشه و پیچیدگی های غیر ضروری ساختاری و مفهومی خفه شده است. آنجایی که ادبیات مانند گوسفندی باران خورده و سنگین، تکانی به خود می دهد و خودش را از این همه آبی که به آن بسته ایم نجات می دهد، دوباره سبکبار و جذاب می شود و مانند یک پازن، مخاطب را دنبال خودش می کشد.

3- داستان های تازه کشف های کوچک و نازکی هستند از ذرات و اشیای دور و برمان. به قول یک شعر سبک هندی، گرد از رخ نازنین به آزرم فشان... داستان همین نزدیکی هاست. کلمه ها از آدم دور نیستند. باید کمی کندتر به دنیا نگاه کنیم. مطمئنأ کشف شان می کنیم. به فاصله ی یک لکه ی سفید روی ناخن انگشت سبابه  دست راست یا آماس کردن یک جوش بسیار کوچک، روی سقف دهان. تنها خود آدم می تواند حسش کند. باید برآمدگی کوچکش را بارها و بارها مزمزه کرد. داستان همانجاست.

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز بعد از مدت ها به احمد بیگدلی نازنین زنگ زدم و حال و احوالی کردم. خوب که نبود، اما کماکان پر انرژی بود و مشغول برگزاری کلاس داستان نویسی اش در نجف آباد. بغض داشت، از صدایش غم می بارید. گفت بعد از فوت همسرش روزگار سختی دارد. گفت بعد از آن اتفاقات خیلی اذیت شدم اما خدا دو دختر بهم داده که ستون های زندگی من شده اند. دلش پر بود و فک کنم بغضش هم شکست. چند دقیقه ای حرف زدیم و خداحافظی کردیم. چند روز پیش هم شنیدم علی اکبر سلیمان پور که از جامه دریده های ادبیات است و اهل کشور دل، شیراز، حال و روز خوبی ندارد. علی اکبر سلیمان پور را خیلی ها نمی شناسند اما یک نگاه به کارنامه اش کافی است که بدانیم با یک نویسنده ی کامل و استخوان خورد کرده طرف هستیم. این اتفاقات من را یاد چند سال پیش انداخت که برای اولین بار اسم ابوالقاسم فرهنگ به گوشم خورد. دوستم حامد چند ماهی توی یک مغازه ی ویتامینه در خیابان ستارخان کار می کرد. گفت یک آقایی آنجا کار می کند که می گوید داستان نویس است و گلشیری و خیلی های دیگر را خوب می شناسد. اسمش را گفت، من نشناختم. چندروز بعد دوستم با یک رمان و یک مجموعه داستان از ابوالقاسم فرهنگ آمد پیشم. کتاب ها را که خواندم فهمیدم که این آدم یک داستان نویس حرفه ای است. رفتم سراغش گفتند از اینجا رفته و تازگی ها یک مغازه توی دهکده المپیک باز کرده. با دوستم رفتیم دهکده المپیک و بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن، آخر سر توی یک پاساژ نیمه تاریک و نیمه تعطیل و درب و داغون مغازه اش را پیدا کردیم. دوستم ما را به هم معرفی کرد. با روی باز پذیرایمان شد و انگار چند سال است من را می شناسد، دعوتم کرد بروم داخل و روی موکت کف مغازه اش بنشینم. نشستیم و گپ زدیم، از روز و حالش گفت. از روزهایی که گلشیری تشویقش کرده بود به نوشتن و چند داستانش را هم برای چاپ گرفته بود اما هرگز چاپ نکرده بود. از سرخوردگی هایش گفت. گفت هیچوقت نمی خواسته داستان را رها نکند اما مشکلات زندگی اجازه نداده. از کسانی هم دلگیر بود که یا مرده بودند و یا من نمی شناختم و هنوز هم طوری در موردشان حرف می زد که انگار زمان متوقف شده و آن آدم ها هنوز هم زنده اند و منتظرند گلایه هایش را بشنوند. یکی دو ساعتی حرف زدیم. شاد بود که بعد از مدت ها کسی سراغش را گرفته. گفت چند کتاب دارد که دل و دماغ چاپ کردنشان را ندارد و تا آنجایی که ذهنم یاری می کند، یکی از کارهاش در مورد پهلوانی های افشین بود. غروب بود از مغازه اش آمدیم بیرون و توی نورهای قرمز و نارنجی پشت ماشین ها، برگشتم خانه. بگذریم. اینها را نوشتم که بگویم خیلی های دیگر هم هستند که همین حالا و یا در گذشته مثل همه ی ما عشق شان و زندگی شان داستان بوده و هست. اینها را نوشتم که بگویم این پیر شدن سرنوشت محتمل همه ی ماست. این گم شدن که هر کس به نوعی روزی آن را خواهد فهمید جزئی از پیشانی نوشت همه ی ماست. چه خوب می شد اگر به جای این همه بیهودگی ها و از سر و کول هم بالا رفتن ها، می رفتیم و این آدم ها را پیدا می کردیم و نشان می دادیم که نوشتن، پیش از هر کاری، مشق آدم شدن است نه هیاهو کردن.

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

به مناسبت نو شدن دوشنبه و تبدیل شدنش به سایت

نسل سوم، چهارم، دهم و ... یا هر نسلی از ادبیات که ما باشیم، در برزخی‌ترین شرایط ممکن وارد دایره‌‌ی ادبیات شده است. روزگاری بی‌وزن و قافیه که جریان سازهای ادبیاتِ نسل‌های قبل، یا چهره در نقاب خاک کشیده‌اند و یا چنان دچار سرخوردگی و خمودگی شده‌اند که به هر پدیده‌ی جدید و نوظهور در حیطه‌ی ادبیات و اینترنت با شک و تردید می‌نگرند. در این شرایط، وبلاگ دوشنبه با تلاش خودجوش چندنفر از جوان‌های همین نسل و بدون هیچگونه پشتوانه‌ی مادی و معنوی توانسته است پدیده‌ای فرا‌تر از یک پایگاه خبری را سامان بدهد. وبلاگ دوشنبه و اتفاقات از این دست... جریان‌هایی هستند بیرون آمده از دل شرایط و دغدغه‌ها و نیازهای همین نسل. نسلی که جوایز ادبی، جلسات ادبی و خبررسانی خاص خودش را می‌خواهد و در این مسیر تهی از منزلگاه، چاره‌ای ندارد جز بالا زدن آستین همت و ساختن آن چیزی که به هر دلیل از آن محروم شده است. شاید در نگاه اول گذاشتن چند لینک خبری و تحلیلی از سایت‌ها و وبلاگ‌های ادبی، تنها یک کار رسانه‌ای به نظر برسد اما دوشنبه با پیگیری اتفاقات و رویدادهای ادبی و تمرکز بر ادبیات مستقل، توانسته است به یک اتفاق آلترناتیو در دل رسانه‌های ادبی تبدیل شود. وب‌سایتی که توانسته جزیره‌های دور از هم ادبیات را در نقطه‌ای به هم گره بزند. دوشنبه با آمار بازدید کننده‌ی مناسبی که دارد، توانسته است مخاطبان تازه‌ای به وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی اضافه کند و پیوندی نامرئی بین وب‌سایت‌های حیطه‌ی ادبیات ایجاد کند. گو اینکه با تمام تلاشی که دوستان تابحال کرده‌اند، بدون شک این غایت دوشنبه نیست. در شرایطی که نگاه ایدئولوژیک رسانه‌های رسمی و یا غیر رسمی، همیشه به نادیده گرفتن بخشی از جریان‌های ادبی انجامیده، وب سایت دوشنبه با دوری از یک جانبه نگری و با گسترده‌تر کردن دایره‌ی لینک‌هایش، می‌تواند نقش اساسی‌تر و پررنگ تری در ادبیات ایفا کند.

*لینک این مطلب در دوشنبه

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 6  توسط آیت دولتشاه  | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم  وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم  و همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من  پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کأمد او در بر من با می ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ  فرخنده شدم

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

و از شرّ هر حسود و حسادت‏ورزى، آن‏گاه كه حسد ورزد، به پروردگار سپيده دم پناه مى‏برم     *منبع
+ نوشته شده در  سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

در مبانی هنرهای تجسمی، سطوح گوشه دار و پر زاویه، تنش زا تر و هیجانی تر از سطوح صاف و مدور تعریف شده اند. منطقی هم به نظر می رسد. فکر روی سطوح صاف و مدور فرصت لغزیدن و حرکت کردن پیدا می کند اما در گوشه و کنار های پر زاویه گیر می کند و درگیر می شود. همین لغزیدن فکر در سطوح صاف و مدور، باعث نوعی آرامش در انسان می شود، شاید بیراه نباشد که این لغزش فکر را هم معنی(نور معرفت) دانست. اینکه آدم مطمئن می شود نیروی فکر در کنترلش است و می تواند به اراده ی خودش حرکتش بدهد و به کشف و شهود در اطرافش دست بزند.  به تازگی به این باور رسیده ام که اشیا (حتی مدور) به خاطر حضور در مناسبت های انسانی و روابط حسی، به سرعت امکان گوشه دار شدن دارند. گاهی یک میز، یک صندلی، یک ساعت، یک ... که روزی در مجاورت یک رابطه ی انسانی بوده است، چنان زاویه دار می شود که تبدیل به یک هزار گوشه ی بی انتها و یک لابیرنت ذهنی و تو در تو می شود. توی هر اتاقی یک شیء گوشه دار کافی است که فکر و زندگی یک آدم را درگیر خودش کند و به بیانی دیگر، مختل کند. شاید به همین خاطر باشد که آسایشگاه های روانی تا حد ممکن به رنگ های خنثی و یک دست و اتاق های خلوت نزدیک می شوند. فکر و خیال آدم روان رنجور، به شدت مستعد گیر کردن و چلنج با اشیاء است. خانه به مثابه جایگاهی برای فکر کردن، از این قاعده مستثنی نیست. خانه ای که پر از شیء است، یک جایی حرکت ذهن را مختل می کند حتی اگر خود فرد متوجه نشود کدام شیء است که دارد این مسیر را منحرف می کند. اینکه در پایان هر رابطه، همیشه تعدادی شیء میان دو طرف رد و بدل می شود می تواند نشانه ای از همین زاویه دار شدن اشیاء باشد... اینطور مواقع اگر گوشه ها را صیقل نزنیم، کار آدم به جاهای باریک می کشد. بهترین راه صیقل زدن هم همین خالی کردن است، تا جایی که به حداقل سطوح و زوایا برسیم. آدم ناخود آگاه به این بیت می رسد که اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی... کسی چه می داند دامنه ی این اندرون تا کجاست؟!

+ نوشته شده در  هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

+ نوشته شده در  سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

سه روز تمام است به جان خانه افتاده ام. پاره می کنم، پرت می کنم، می شورم و پاک می کنم. کتابخانه ام را جمع کردم. کتاب ها را توی کارتن بسته بندی کردم و گذاشتم توی بالکن. بعد از سال ها، رفتم سراغ کشو مقدس و شروع کردم به غربال کردن نوشته هایم. خط به خط کلماتی که توی این سال ها نوشته بودم را دوباره نگاه کردم. برگه های زیادی را پرت کردم رفت، اندکی ماند آن هم از سر اجبار. بعد رفتم سراغ مجله ها. سری کامل مجله الفبا، رودکی، نافه،فیلم، ویژه نامه های تئاتر و بولتن و بروشور تئاترهایی که دیده بودم، همه و همه را توی چند پلاستیک زباله بزرگ ریختم و گذاشتم دم در. کتابخانه چوبی بزرگم را با هزار زحمت گذاشتم سر کوچه. یک ساعت بعد کسی همه را برد. لباس هایی که روزگاری می پوشیدم و هنوز هم امید داشتم زمانی دوباره بپوشم شان را پرت کردم رفت. کارهای گِلی و چوبی ام را انداختم دور. شیشه های ترشی و نوشابه و... همه را معدوم کردم. رفتم سراغ کابینت ها و خالی شان کردم. کیف ها، کلاه ها، وسایل یادگاری، همه را انداختم دور. زیر فرش و لابلای کتاب ها پر بود از نوشته هایی که جملات محبت آمیز برایم نوشته بودند. توی یکی از برگه ها طرف، نقاشی ای از زمان ریش داشتنم کشیده بود با یک بیت شعر که نوشته بود (یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق... ) انداختم دور. مبل ها را جابجا کردم، زیرشان پر بود از کاغذ و کتاب، پوست تخمه، خاطره، خاطره... به دردم نمی خورد، انداختم دور. بعد پرده ها را شستم، دیوارها را دستمال کشیدم. اتاق را جاور کردم، آشپزخانه را تی انداخنم. ترکیب وسایل مانده را عوض کردم. خانه رنگ عوض کرد. من پوست انداختم و دوباره به ذات آنارشیستی خودم برگشتم. دوست دارم همه چیز را منهدم کنم. دوست دارم بزنم زیر همه چیز و به هم بریزم. همه ی ساخته هایم را داغون کنم. داغون کنم و به هم بریزم. کارپیدیم ... کارپیدیم ... کارپیدیم ... همه ی این اتفاقات که توی دو سه روز افتاد، برایم شبیه یک مانور کوچک است. مانور کوچ بزرگ. زمانی که بی تعلق به همه چیز می روم. خودم را سبک تر از هر زمان دیگری حس می کنم. 

+ نوشته شده در  یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

باران بند بیاید اما هنوز  ننم نمکببارد، شال گردن گوش و چانه و لب پایینت را پوشانده باشد. زیپ کابشنت را کشیده باشی و  با چکمه، آرامش چاله های آب را به هم بزنی و در سکوت پیش بروی... و صدای نامجو آرام شنیده شود...

دست به قنداق نمی‌رود

تفنگ غلاف می‌شود

جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود

روز به شب نمی‌نشیند

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود

آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست

غزل در کوچه روانه نیست...

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دوباره بساط گیر دادن و توپیدن به جایزه ی گلشیری بالا گرفته است. همه غر می زنند که چرا گلشیری این طور شد و آنطور نشد! چرا بخش کتاب چندمی ها حذف شد و ماند کتاب اولی ها! گویا این یک خصلت کاملأ ایرانی است که منتظر بمانیم کسی کاری انجام دهد و حق به جانب و طلبکارانه ساز مخالف مان را کوک کنیم و همه چیز را زیر سوال ببریم. این وسط کسی هم نیست بگوید آقای نویسنده، خانم محقق، دوست منتقد، برگزار کردن جایزه ای به این گستردگی وقت می خواهد، خرج می خواهد، آدم می خواهد و مهمتر از همه نیروی فکری و بدنی می خواهد. گویا اصلأ فکر نمی کنیم که پشت تمام جایزه ی ها با هر کیفیتی، چند نفر آدم از خود گذشته نشسته است، و این چند نفر، مثل همه ی ماها، فارغ از زندگی روزمره شان نیستند. آن آدم ها هم نوشتن دارند، زن و بچه دارند، خرج دارند و... باید بتوانند پاسخگوی نیازهای مادی و این دنیایی خودشان هم باشند. ما عادت کرده ایم به گِله گذاری و نق زدن اما حاضر نیستیم جایزه گلشیری را آن طور که هست ببینیم. انگار همزمان با آفرینش آدم، پکیجی به اسم جایزه ی گلشیری از آسمان افتاده و حالا چند نفر غاصب آن را مال خود کرده اند و هرطور که می خواهند آن را عوض می کنند. نه آقا جان، جایزه ی گلشیری را همین آدم ها با هزار بدبختی راه انداخته اند و حفظ کرده اند. پشت این همه انتقاد و جنگ اعصاب و به چالش کشیدن، چه کسی حاضر است کمر ببندد و خودش وارد میدان شود؟! گمان نمی کنم آدم هایی که پشت این جایزه هستند پیشنهاد کمک را رد کنند!  البته شاید خیلی ها برای داوری کردن حاظر باشند به میدان بیایند اما فراموش نکنیم جایزه ای که بتواند این همه کار را در سال مورد پوشش قرار بدهد، کارهای اجرائیش در صدر اولویت ها قرار دارند. جمع آوری لیست و کتاب و ارسال کتاب و.... هزار جور کار ریز و درشت که همین آدم ها هر سال انجام می دهند. کارهای فکری همیشه راهشان را پیدا می کنند. چرا فکر می کنیم باید چند نفر آدمی که پشت این جایزه هستند زندگی شان را تعطیل کنند و به جای نوشتن و فکر کردن، دوره بیفتند و انتظارات ما را محقق کنند؟! وظیفه ی من و شمایی که غر می زنیم چیست؟! همین که یازده سال چراغ این جایزه با تمام ناملایمتی ها، روشن مانده است، همتی می خواهد به بزرگی نام گلشیری.

پ ن: همه هم خوب می دانیم که جایزه با هر شکلی که برگزار شود، باز هم تعدادی آدم پیدا می شوند که به بهانه ای آن را زیر سوال ببرند. سال گذشته در محافل خصوصی کم حرف و حدیث پشت سر برنده های کتاب چندمی نشنیدیم! لطفأ با خودمان و دیگران صادق باشیم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

۱- داستان های شاخصی که در این حرکت جمعی نوشته شوند، در مجموعه ای به نام (لاک پشتی به شیشه می کوبد) چاپ خواهند شد. ضمنأ در صورت استقبال دوستان، در یکی از عصر داستانی هفت اقلیم، به صورت اختصاصی، داستان ها توسط نویسندگان آنها خوانده می شوند و جوایزی به رسم یادبود به داستان های برگزیده اهدا خواهد شد.

۲- برای شروع، لطفأ موزیک های زیر را دانلود و چندبار گوش دهید. اگر به موسیقی هم عرض و مشابهی بر خوردید که فضای هماهنگی را ایجاد می کند، می توانید آن را برای استفاده ی دیگر دوستان به اشتراک بگذارید. 

موزیک 1      موزیک 2     موزیک 3    موزیک 4    موزیک 5

۳- لطفأ بعد از شنیدن موزیک های بالا،۲۰ کلمه(یا بیشتر)  که به ذهن تان می آید را یادداشت کنید و برای استفاده ی دیگران، با اسم خودتان برای بنده ارسال کنید که در وبلاگ نمایش بدهم. این کلمه ها می تواند هر چیز با ربط و بی ربطی باشد (اسم،صفت، حرف ربط، حس، یا هر کلمه ای....(هیچ محدودیتی برای کلمه ها وجود ندارد) کلمات انتخابی نباشند و صادقانه، همان هایی باشند که موقع گوش دادن موزیک، به ذهنتان می آید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دوشنبه ۲۷ شهریور بعد از مدت ها دوباره گذرم به دانشکده سینما و تئاتر افتاد. حس عجیبی بود. رفته بودم دانشکده و مثل گیج و گول ها لابلای درودیوار تازه رنگ شده ی دانشکده دنبال اثری از خودم می گشتم. من سال ها اینجا نفس کشیده بودم، زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم و حالا خانه همان خانه بود اما بدون من! رها شدگی مطلق. بعد جرقه ای در ذهنم زده شد. روزهای آخر دانشجویی کمدم را تحویل داده بودم اما وسایلم را به کمد یک دوست منتقل کرده بودم. باورم نمی شد که بعد از سه سال و اندی سراپای کمد پر باشد از وسایل من! کلاه بالایی یکی از کلاه های (مزارع سرسبز خداوند) است. آن دو دست اسفنجی مربوط به مبانی عروسکی است و عروسک گردانش نیلوفر مسعودی بود! آن پلاستیک زرد رنگ پر از پِهِن هایی است که محمد طیب طاهر با آنها روزگاری رمزی می فرستاد. آن کیسه ی پایینی مربوط به نمایش(مردان بیوه) عاطفه معینی است...آن چراغ قوه...آن طناب کنفی...آن...آن...اینجا خانه ی من بوده، کسی مرا بیدار کند...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم

المنه لله که دلم صید غمی شد

کز خوردن غم‌های پراکنده برستم

آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش

بشکستی و من بر سر پیمان درستم

تا ذوق درونم خبری می‌دهد از دوست

از طعنه دشمن به خدا گر خبرستم

می‌خواستمت پیشکشی لایق خدمت

جان نیک حقیرست ندانم چه فرستم

چون نیک بدیدم که نداری سر سعدی

بر بخت بخندیدم و بر خود بگرستم

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

این مصاحبه با حذف قسمت زیادی از مقدمه آن در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مغرب یک شنبه ۲۶ شهریور شماره ی ۲۲ چاپ شده است. متن کامل مصاحبه و مقدمه ی حذف شده را اینجا می گذارم. لازم به گفتن است که این مصاحبه تنها بخشی کوچک از گفتگوی طولانی و متنوعی است که با آقای آرام درباره ی زندگی شخصی و هنری اش انجام شده و قرار است روزگاری از آن در مجموعه ای استفاده شود.

احمد آرام-آیت دولتشاه

احمد آرام از آن دست نویسندگانی است که فعالیت هنری­اش تنها محدود به نوشتن نمی­شود و تجربه­های فراوانی در چند رشته­ی هنری مختلف دارد. احمد آرام روزگاری دغدغه­ی سینما و تئاتر داشته، زمانی به نقاشی و گرافیک پرداخته و سپس به نمایشنامه­نویسی و داستان­نویسی رو آورده است. تجربه­ی سال ها کار مداوم و انتشار چندین عنوان رمان و مجموعه داستان و نمایشنامه، بهانه­ای شد که پای صحبت­های احمد آرام بنشینیم و گفتگویی در باره­ی وضعیت ادبیات و داستان نویسی این روزها داشته باشیم. احمد آرام متولد 1330 بوشهر و ساکن شیراز است. از شانزده سالگی فعالیت هنری­اش را آغاز کرده و در 18 سالگی اولین داستانش به نام (انعکاس) را در مجله­ی فردوسی منتشر کرده است. آرام کار تئاتر را در 1349 و با نمایشنامه ضد آمریکایی(سقوط) آغاز کرده و در سال 1350 به دنبال جستجوهای تئاتری­اش به تهران مهاجرت کرده و به واسطه­ی آشنایی با رضا قاسمی، به کارگاه نمایش و گروه(اهریمن) آشور بانیپال بابلا پیوسته است. او در این گروه با اسماعیل پور رضا، مهوش افشار پناه، محمود صدیقی و ... هم گروه بود و در نمایشنامه­ی (چرخ و فلک-آرتور شینسلر) به کارگردانی آشور بانیپال بابلا، نقش کنت را بازی کرد. احمد آرام زندگی هنری و طرز نگاهش به داستان را مدیون فضای کارگاه نمایش می­داند و معتقد است که کارگاه نمایش هنوز هم یکی از مدرن ترین و آوانگاردترین اتفاقاتی است که در فضای هنری ایران روی داده است. احمد آرام سال 1358 برای تحصیل در رشته ی سینما به (مدرسه سینمایی رُم) می رود اما به دلایلی موفق به اتمام تحصیلات نمی شود. اولین کتاب احمد آرام در سال 1379 به نام(غریبه ای در بخار نمک) در شیراز منتشر شد و سال 83 توسط انتشارات نیم نگاه تجدید چاپ گردید. دیگر آثار احمد آرام تا به امروزعبارتند از: رمان (مرده ای که حالش خوب نیست- افق 1383) مجموعه داستان(آنها چه کسانی بودند-افق) رمان(بداهه گویی های حلزون پیر-افق) رمان(کسی ما را به شام دعوت نمی کند-افق) رمان(همین حالا داشتم چیزی می گفتم-چشمه1389) رمان(کافی شاپ لوک) مجموعه داستان(به چشم های هم خیره شده بودیم-1390 کتابسرای تندیس) رمان(تربیت کننده سگ ماهی-نشر آسان) نمایشنامه(صداهای نزدیک و در عین حال بسیار دور از صفدر و صفورا، دوچرخه و سینما- 1388 نوح نبی) نمایشنامه (خانه ی تلخ-1388 نوح نبی) نمایشنامه (این یارو آنتیگونه-1388 نوح نبی)

س. آقای آرام در ابتدا وضعیت ادبیات امروز را در مقایسه به دهه های گذشته چطور  ارزیابی می کنید؟

ج. ببینید ادبیات امروز در مقایسه با دهه‌ی طلایی چهل و حتی دهه های بعد از آن، تفاوت هایی دارد. شاخص ترین تفاوت، تفاوت در موضوع‌های مورد پرداخت آن‌هاست. در آن دوره نویسنده هرآنچه را که زندگی کرده بود می‌نوشت اما حالا شرایط فرق کرده است. نویسنده های جوانان ما، اکثرأ موضوع‌هایی را می‌نویسنند که زیست‌شان نکرده‌اند. شاید به‌واسطه‌ی مشکلات اجتماعی و یا اقتصادی اما این اتفاق افتاده است. آن چیزی که مشخص است این است که ادبیات معاصر به لحاظ استفاده از تکنیک و مسائل فنی داستان از گذشته فراتر رفته اما از نظر مضمون نتوانسته نگاه عمیقی به زندگی بیاندازد. در ادبیات معاصر یک دگرگونی در دیدگاه‌ها به‌وجود آمده است. در این دوره نگاه واقع‌گرایانه به زندگی وجود ندارد و به قالب و ساختار نوشتن توجه بیشتری نشان داده می‌شود. کتاب اولی‌ها البته بسیار صمیمانه به این قضیه نگاه کرده‌اند هرچند که در کتاب‌های بعدی‌شان به موضوع‌های ساده‌تری پرداخته‌اند و از تعمق پرهیز کرده‌اند.

س. آیا این سطحی‌نگری در نوشتن حاصل روزمرگی و شرایط جامعه نیست؟

ج. به نظرم قبل از همه، دو چیز است که نویسنده را سطحی نگر می‌کند. اول ممیزی است که نویسنده را وامی‌دارد که به مرور طبق سلیقه‌ی ممیز بنویسد و سعی کند خود را با این شرایط هماهنگ کند و دوم حضور در جوایز ادبی است که سبب می‌شود نویسنده منطبق بر دیدگاه داوران بنویسد و جهان داستانش را بر اساس سلیقه ی این داوران تغییر دهد. بیشتر از روزمرگی زندگی، این دو مسئله اند که باعث سطحی نگری در کار بسیاری از نویسندگان شده است.

س. پس شما نقش جوایز ادبی را در رونق ادبیات مثبت نمی‌دانید؟

ج. از آن‌جایی که هر جنبش ادبی از خارج از کشور به ایران که وارد می‌شود ایرانیزه می‌شود، جوایز ادبی هم با لابی‌های خاصی که در محدوده‌ی آن‌ها به‌وجود می‌آید در ایران تغییر ماهیت می‌دهد. در صورتی که شما ببینید عتیق رحیمی در فرانسه گنکور می‌گیرد و این فضای مسموم در اروپا حاکم نیست. در همین ایران یک وقتی تمام جوایز به زن‌های فمینیست نویسنده داده می‌شد و آن‌ها با همان یک کتاب ظاهر می‌شدند و جایزه می‌گرفتند و بعد هم ناپدید می‌شدند و الان هم اثری از نام آن‌ها نیست. جوایز ادبی اگر کارکرد درست خود را داشته باشند بدنه‌ی ادبیات ما را قوی می‌کنند و اگر به کارکرد درستشان نرسند مطمئنأ به ضرر ادبیات هستند. مسئله ی مهم در جوایز ادبی داوری آنهاست. درواقع داور این جوایز باید نگاه سفارشی و سلیقه‌ای به متن نداشته باشد. اما چیزی که در واقعیت می بینیم در بسیاری از موارد این طور نیست و جوایز و نویسنده ها قربانی داوری می شوند.

س. به هرحال داور هم یک آدم است و سلیقه اش را نمی‌توان ندیده گرفت.

ج. درست است، داور هم سلیقه ای دارد برای خودش اما خود من، هم داور سینمایی بوده‌ام، هم داور ادبی و هم داور تئاتر، اما در هر داوری سلیقه ی شخصی خودم را داخل نمی‌کنم. با این‌که پسند شخصی من گونه‌ی داستان و ادبیات وهمی است اما وقتی کار رئال را مورد بررسی قرار می‌دهم با استاندارهای رئالیسم کار را می‌سنجم و نظر می‌دهم. باید هر اثر را با استاندارد های خودش برسی کنیم نه سلیقه ی خودمان.

س. با این اوصاف راه‌کار شما برای رسیدن به نقطه‌ ای قابل قبول در ادبیات چیست؟

ج. نویسنده باید موانع کار را خوب بشناسد و راهش را از میان این موانع پیدا کند. مانند اسب سواری که ابتدا موانع میدان را خوب شناسایی می کند و بعد اسبش را جوری راهنمایی می کند که با موفقیت از روی موانع عبور کند. اصل شناخت صحیح موانع است. البته گاهی موانعی هم از بیرون به نویسنده اعمال می‌شود از جمله ناشر، منتقد و... اما ادبیات راستین، بلاخره راه خودش را پیدا می کند و همیشه هم خواننده و مخاطب خودش را پیدا می‌کند. باید خودمان باشیم و به جامعه نگاه عمیقی داشته باشیم و از مطالعه هیچ‌گاه دست نکشیم. بعضی از جوانان ما حتا فاکنر را هم نمی‌شناسند و این یعنی فاجعه. چطور می شود ادبیات کار کرد، داستان نوشت و دغدغه ی زبان داشت اما فاکنر را نخواند!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

انتشارات فرهنگ ایلیا رشت، به مانند سال گذشته، تعدادی از جدیدترین کتاب منتشر شده خود، مجموعه داستان اینک تهمینه، نوشته شبنم بزرگی را برای دسترسی آسان علاقه مندان، به دبیرخانه هفت اقلیم هُبه کرده است و هفت اقلیم هم به مانند قبل کتاب ها را بدون هیچ هزینه ای در اختیار علاقه مندان قرار می دهد. دوستانی که مایل به دریافت این کتاب هستند، می توانند سه شنبه ۲۱ شهریور، ساعت ۵ عصر، به فرهنگسرای رسانه (میدان ولیعصر) تشریف بیاورند و در حاشیه نشست نقد کتاب هفت اقلیم، آن را تحویل بگیرند.

پ ن: در ضمن تعدادی کتاب به صورت امضاء شده برای بعضی دوستان که قبلأ هم کتاب های فرهنگ ایلیا را امضاء شده تحویل گرفته اند فرستاده شده است . تشریف بیاورند و کتاب را دریافت کنند.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره سر رود

 صوفی گران جانی ببر ساقی بیار آن جام را

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

از ابتدای کاوش های باستان شناسی تا به امروز، گور خُمره های فراوانی در لرستان کشف شده است. مطمئنأ در جاهای دیگری از این گور خمره ها وجود دارد اما روزگاری که هنوز راه ورود به فلک الافلاک یک جاده ی سنگلاخ با شیب بسیار تند بود، جابجای حیاط های دوگانه ی قلعه، پر بود از خمره های بزرگی که گاهی کارکرد سیلوی گندم  و غله داشته اند و گاهی تابوتی برای زندگی پس از مرگ مرده ها بوده اند! کلأ گویا اندیشه و باور مرگ در لرستان به آن چیزی که در مصر باستان به آن اعتقاد داشته اند(کا) بسیار نزدیک است! بسیاری از کاسه های مفرغی و تندیس های چندهزار ساله ی لرستان در گورچال هایی پیدا شده اند که وسیله های ادامه ی حیاط پس از مرگ مردگان بوده اند. تقریبأ با همین کیفیت، سراسر آرامگاه های مصر باستان پر است از زیور آلات و لوازمی که در جهان پس از مرگ به درد (کا) یا همان روح فنا ناپذیر می خورد. در هنر، فرهنگ و باور های شفاهی لرستان هم کمابیش می شود این نگاه را پیگیری کرد. نگاهی که همواره عالم زندگان را قسمتی از حیات انسان می داند و معتقد به ماهیتی فراتر از پیکره ی فنا پذیر برای انسان است.

 لَحَک ها در لرستان و مشخصأ شهر خرم آباد، پدیده ای مرموز و ناشناخته اند که به اعتقاد من، می تواند تصور و دورنمای خوبی از باور به جهان پس از مرگ در اقوام کاسیت(اقوام ساکن لرستان و غرب کشور) به دست دهد. اگر باور داشته باشیم که در ورای جوک های قومیتی و تحقیرهای معاصر قوم لر، تمدنی پیچیده و کهن و پر رمز و راز با توانایی ساخت آلیاژی به پیچیدگی مفرغ، در این سرزمین وجود داشته است، بدون شک راه شناخت آن انسان ها و آن باورها، از همین اندک مانده هایی می گذرد که رفته رفته برای خود ساکنان لرستان هم به پدیده هایی ناشناخته تبدیل می شوند.

لَحَک اتاقکی چهارگوش و بدون در و پنجره است. باسقفی کوتاه و بدون منبع نور. تعداد اندکی از این لَحَک ها هنوز هم در قبرستان خضر زنده ی خرم آباد  وجود دارند و بعضی هایشان هنوز هم فعالند و با همان سر و شکل سابق مورد بهره برداری قرار می گیرند. این اتاقک ها که به اعتقاد بنده بی شباهت به مقبره های مصر باستان نیستند، غیر قابل نفوذ اند و تنها زمانی درشان باز می شود که بخواهند مرده ی تازه ای را داخل آن ها بگذارند. آن وقت است که دیواری مشخص از لحک را می شکافند و دو نفر کشان کشان جنازه را داخل می برند و در نقطه ای مشخص از آن می گذارند. گویا در سال های اخیر چاله هایی می کنند و مرده را به صورت اسلامی درون چاله می گذارند اما هنوز هم چاله را با خاک پر نمی کنند. مرده را که آنجا می گذرند، بیرون می آیند و در آن را دوباره آجر می چینند. سنگ قبری اگر باشد، روی سقف اتاقک کار می گذارند و از آنجا برای مرده ای که در اتاقک خوابیده خیرات می دهند. و نکته ی قابل تأمل اینجاست که همه ی این لحک ها اطراف مقبره ای شکل گرفته اند که از آن به عنوان مقبره ی خضر زنده در بین خرم آبادی های قدیمی یاد می شود. مقبره ی پیامبری که در روایات اسلامی و غیر اسلامی از او به عنوان پیامبری زنده یاد می شود و روزی دوباره از پرده ی غیبت بیرون می آید و قیام می کند! پارادوکس غریبی است این ترکیب!

اما نکته ی جالب در مورد لَحَک ها، افسانه پردازی های گاه و بیگاهی است که در موردشان می شود. قدیمی ها بسیار شنیده اند، افرادی که برای گذاشتن جنازه ی تازه ای به درون لحک رفته اند، به مرده هایی برخورده اند که از چاله شان بیرون آمده اند و در جایی دیگر از اتاقک پیدا شده اند! و یا اینکه جنازه ای زنده بعد از بسته شدن در لَحَک زنده شده و تا دم شکافِ ورودی خودش را کشانده و حتی به در و دیوار هم چنگ انداخته اما از گرسنگی و تشنگی جان داده است. داد و بیداد هم اگر کرده، صدایش به جایی نرسیده است! خیلی افسانه ها و خیال پردازی های دیگر هم هست که گویا راوی، بالایشان قسم سفت و سخت هم خورده است. هرچند باور عموم بر این است؛ نفراتی که جنازه ی قبلی را برای دفن به داخل لَحَک برده اند، ترسیده اند و از ترس، جنازه را درست و حسابی داخل چاله نگذاشته اند و هول هولکی مرده را گوشه ای ول کرده اند و بیرون آمده اند. هرچه هست، این روایات حول و حوش  لَحَک های خرم آباد بارها تکرار شده است و به آنها ماهیتی مرموز و پر رمز و راز داده اند. ماهیتی که در صورت شناخت بیشتر، می تواند سرچشمه ی شناخت دنیای ذهنی آدم هایی باشد که روزگاری در این جغرافیای مرموز زیسته اند و نقشی به جا گذاشته اند. چیزی که عیان است، زندگی کردن نسلی امروزی از مردمان آن سرزمین است با این روایت ها، باورها و موقعیت های متناقض و عجیب و غریب، که هیچگاه ریشه ی اصلی شان مشخص نیست و به عنوان سوال های بی جواب، سینه به سینه نقل می شوند.

لحک (Lahak ) گور دخمه لرستانی  عنوان مطلبی از وبلاگ خورمووه(خرم آباد) است که در آن لحک ها به صورت دقیق تری معرفی شده اند.

        

*پ ن :عکس هایی از قبرستان خضر خرم آباد

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 7  توسط آیت دولتشاه  | 

بهمن دری که از تیرماه 1389 جانشین محسن پرویز در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده بود، امروز از سوی وزیر ارشاد برکنار شد.

به گزارش خبرنگار مهر، در حالیکه از مدت ها پیش و حتی در طول ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در سال 91 خبر برکناری و یا کناره گیری بهمن دری اخوی از تصدی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به گوش می رسید امروز با حکم سیدمحمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از این سمت کنار گذاشته شد.

براساس آنچه در پایگاه فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درج شده است و همچنین پیامک هایی که به اصحاب رسانه ارسال شده علی اسماعیلی، جانشین بهمن دری در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده است.

بهمن دری با کنارگذاشتن مدیران باتجربه این معاونت در طول مسئولیت خود و همچنین برگزاری ضعیف نمایشگاه کتاب تهران مورد انتقاد گسترده اهالی فرهنگ قرار گرفته بود.

این در حالی است که معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی حدود یک ماه قبل از تغییر مدیر اداره کتاب و تغییر در ساختار این اداره خبر داده بود، اما محمد الله یاری مدیر اداره کتاب همچنان در سمت خود باقی مانده است.

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

برای ورود به جهان مردگان باید آهسته آهسته خودمان را برای نزدیک شدن به پدیده های شاید غیر ممکن آماده کنیم. ابتدا به ساکن دایره ی واژگانی خود را ارتقاء دهیم. باید بدانیم وقتی از لَحَک و اَل هِ حرف می زنیم از چه حرف می زنیم. بعد به یک نمای معرف و یک جغرافیای روایت نیاز داریم که مثلأ وقتی می گوییم قبرستان خضر زنده، منظور چجور جایی است و چه ویژگی هایی دارد! بعد باید سعی کنیم فاصله ی عقل و آگاهی خودمان مان تا موضوع مورد بحث و جهان ذهنی آدم های که با این موضوع زندگی می کنند را تا حد ممکن کم کنیم. به قول یوسا، اگر ما بتوانیم جهان مایایی و اینکایی را بهتر و عمیق تر درک کنیم، آنوقت درک بهتر و کامل تری از ادبیات آمریکای جنوبی خواهیم داشت. پس گام مهم و اصلی، عبور از این سطح آگاهی و عقلانیت و نزدیک شدن به ناخودآگاه آدم هایی است که اتفاق  حول محور آنها شکل می گیرد.
واژگان کلیدی و قسمتی از جغرافیای روایت: 
قبرستان خضر: قبرستانی در شیب یک دره که مرده ها پلکانی تا منتها الیه کوهپایه آن و حتی قسمتی از کوه خشن بالای آن پیش رفته اند. بهاری بسیار سرسبز و تابستانی خشک و زرد رنگ دارد.
مقبره ی خضر زنده: چهارطاقی کوچکی که به اعتقاد بومی ها، مقبره ی حضرت خضر است و هسته ی مرکزی قبرستان حول آن شکل گرفته است.
کوچه باغ های: ردیفی باغ که حد مرز قبرستان با رودخانه ی وسط دره به حساب می آید. این باغ ها که بیشترشان گردو هستند، به واسطه ی اتصال به قبرستان، همیشه ماهیتی مرموز و ترسناک داشته اند.
لَحَک: شکل منحصر به فردی از قبور قبرستان که تعداد اندک و انگشت شماری از آنها وجود دارد و بعضی از آنها هنوز هم فعالند. لحک اتاقکی با سقف کوتاه و چهارگوش است و هیچ در و پنجره ای ندارد. وقتی می خواهند مرده ای را در لَحَک ها بگذارند، دریچه ی مسدود شده ی آن را می شکافند و مرده را در نقطه ی مشخصی از آن می گذارند و بدون خاک ریختن روی آن، دریچه را دوباره می بندند. روی سقف لحک، درست همان جایی که جنازه را گذاشته اند، سنگ قبری به عنوان یادبود کار می گذارند. درواقع سقف این اتاقک معنای قبر را می دهد.
اَل هِ: شاید بهترین تعریفش همان سنگ قبر باشد. البته اَل هِ بیشتر ماهیتی نمادین دارد و امروزه هم قبل از کار گذاشتن سنگ قبر به کار می رود. در گذشته اَل هِ پر از تزیین و نقش و نگار بوده و با مفاهیمی شبیه خط هیروگلیفی مصر باستان، نشان دهنده ی جنسیت، قومیت و درجه ی اجتماعی شخص متوفی بوده است.
مرده شور خانه: اتاقکی مرموز و بسیار ساده که در ابتدای قبرستان و در مرز قبور جنوبی و کوچه باغ ها قرار دارد. پنجره های کوچک و متعددی دارد و از بالای قبرستان می شود قسمت هایی از یخچال های مربوط به مرده ها را دید. در گذشته، آب این مرده شور خانه مستقیمأ به رودخانه ی وسط دره می ریخته.
به زودی از دنیای مردگان و باورهای بومی و دلایل منطقی ای که در بوجود آمدن این باورها موثر بوده است، خواهم نوشت...
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1  توسط آیت دولتشاه  | 

در خرم آباد قبرستان بزرگی هست که در قسمتی از آن، مرده هایش راه می روند، حرف می زنند و در قلمرو خودشان مثل ماها زندگی می کنند. می دانم عجیب است اما در خرم آباد باغ گردویی هست که زمستان ها از زمینش به جای گیاه، دندان آدم سبز می شود. در این قبرستانِ خاص، مرده ها را خاک نمی کنند. با سلام و صلوات مرده را تا اتاق جدیدش مشایعت می کنند و می روند. بعدش مرده بلند می شود و به زندگیش ادامه می دهد. این به معنای این نیست که همه ی قبرستان اینطور است. تنها بخش کوچکی از قبرستان اینگونه است که دنیایی پنهان از چشم بقیه است. این نه رویا بافی است نه داستان، حقیقتی سر به مهر است که افراد کمی از آن مطلع اند. بعدها بیشتر خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

 چند روز پیش یادداشتی در نیمه ی سوخته نوشته بودم با عنوان سقف فقط یه سطح صاف نیست! دیروز به واسطه ی ابراهیم مهدی زاده نازنین، دوستی از بوشهر به نام  محمود بديه با بنده تماس گرفت و اطلاع داد که یادداشت من را خوانده و در رابطه با آن، مطلبی نوشته و می خواهد آن را برایم ایمیل کند. مطلب بسیار جالب و تأمل برانگیز بود و بد ندیدم که آن را اینجا بگذارم. سپاس از دقت نظر محمود بدیه عزیز و آقای مهدی زاده که واسطه ی این ارتباط جالب بودند.

همسایه دیوار به دیوار

خسته نباشي دوست عزيز. خوشا به حالتان، حالش را ببريد. اما مورد ما چيز ديگريست.حيونكي ، شمپانزه ما اين حال ها به كسي نمي دهد. حقيقتش روز اول به نيت دست آموز شدنش ، چه و چه  كارها و چه چيزها كه نكردم. حتا به توصيه دوستم ، كتاب همشهريمان ، انتري كه لوطيش مرده بود خريدم وخواندم.هرچند كه بين اين حيونكي ها تفاوت زيادي بود. تفاوت مطيع شدن و نافرماني. بهر حال جواب نگرفتم.نه. من اين كاره نبودم و نه شمپانزه با چيز ميزي كي فور و دست آموز شد.

اما حقيقتش وقتي كه فكر اين داستان چوبك مي كنم به خودم مي گم ؛ اين دست آموز شدن هم درد سرهاي خودش را دارد. هم خودش را مي كشد و هم طرف را مي كوشت.ببخشيد قاطي كردم.خب بلاخره با شمپانزه دوست شدم. اوائل كمي مي ترسيدم كار دستم بدهد.ياد اون سنگ افسانه اي مي افتادم كه در خواب صورت دوستش را ناك دان كرد. البت اون خرس بود. خب . مي خواهم اقرار كنم  در اين مدت خيلي چيزها هم از شمپانزه آموختم. مثلن همين چيزها ، مطيع نشدن و از همه مهم تر،كم كم يه حس هاي شمپانزه اي به خودم گرفتم.چطور بگم ؛ يك نوع حواس بوئيدن. مثل بنجي كه مي گويد؛ كدي بوي درخت مي دهد.

هميشه همراهم بود حتا زمان مطالعه. شايد باور نكنيد، داستان برايش مي خواندم. اوائل هم خوشش مي آمد و مثل انترچوبك كي فور مي شد..

خب كتاب است تاثير مي گذارد. بله كم كم تغير رويه داد و ختم كلام ، از بس شنيد كه فرديت راوي نتيجه تلاش راوي براي  حفظ فرديت نيست نااميد شد. تا اينكه همين امشب كه وبلاگ شما را مي خواندم، ديدم حيونكي شمپانزه به سقف داستان شما خيره شده.به ترك عنكبوتي سقف بالاي سرم چنگ انداخته... آه خانم يا آقاي رويا، مي داني چقدر زيبائي. اين را من نمي گويم.شمپانزه درونم مي گويد!   

محمود بدیه

+ نوشته شده در  چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز ساعت سه بعدظهر، لابلای وب گردی های معمول روزانه، به پوستر نشست دور همی کافه زیپو برخوردم. نشست ساعت 4 بود و مهمان هایش حسین سناپور و محمد تقوی. وقت زیادی نبود. همان لحظه شال و کلاه کردم و سمت برج ملت راه افتادم و تقریبأ سر ساعت رسیدم. کافه کمی بد مسیر بود و گرما کلافه ام کرده بود. همچنان که رامبد خانلری را به خاطر انتخاب این کافه، توی دلم لعنت می کردم، خدا خدا می کردم توی کافه جای خنکی گیرم بیاید که بتوانم بنشیم و تنی به باد کولر بدهم، اما صحنه باور نکردنی تر از آنی بود که می شد تصور کرد. من اولین نفری بودم که با ده دقیقه تاخیر، ساعت 4:10 رسیده بودم. اول فکر کردم به خاطر عجله، اشتباهی متن پوستر را خوانده ام! اما وقتی از کافی­مَنِ کافه زیپو پرسیدم، گفت جلسه امروز است اما هنوز کسی تشریف نیاورده! تقریبأ یک ربع بعد حسین سناپور و محمد تقوی هم رسیدند و چهار پنج نفر دیگر... خلاصه جلسه با هفت هشت نفر تشکیل شد. با اینکه نشست کم جمعیتی بود، اما الحق والنصاف جلسه ی بسیار زنده و خوبی. سوال های زیادی پرسیده شد( بیشترشان را رامبد پرسید) و جواب های درخوری از هر دو مهمان و بقیه ی دوستان شنیده شد که فکر می کنم برای همه ی ما لازم بود شنیدن شان. لازم بود که از زبان کسی مثل سناپور بشنویم که یک نویسنده چطور می تواند با چهار پنج رمان گذران زندگی کند. لازم بود شنیدن تجربیات این نویسنده ها و  بقیه حرف های شرکت کننده های دیگر، اما فقط هفت هشت نفر این شانس را داشتند. تا اینجای کار همه چیز طبیعی بود و تنها مشکل کار در استقبال کم رمق دوستان از نشست بود که البته فکر می کنم به خاطر تعطیلی روز جمعه و اطلاع رسانی ضعیف و جلسات دوری از مرکز باشد، اما وقتی قضیه برایم تبدیل به تراژدی شد که فهمیدم یکی از خانم های حاضر در جلسه، فقط و فقط به خاطر حضور در این نشست و دیدن حسین سناپور و محمد تقوی، از بوشهر تا تهران را کوبیده بود. خانم نویسنده ای که با شور و حرارت تمام در بحث ها شرکت می کرد و خیلی از جوان ترها را هم به واسطه اینترنت و وبلاگ و... می شناخت. در پایان نسشت هم همان خانم که متاسفانه اسمش را نپرسیدم، برای چهارنفر از حضار از جمله من، داستان فوق العاده اش را خواند و کلی هم لذت بردیم. اما نکته ی اصلی اینجاست که از تهران تا بوشهر (خود بوشهر البته) 1223 کیلومتر فاصله است و تنها عشق داستان و حسین سناپور و محمد تقوی، آن خانم را اینجا کشانده بود و شبش هم باید همین مسیر را برمی گشت. بعد از جلسه داشتم پیاده، خیابان ولیعصر را گز می کردم و به مسیر شریعتی تا ولیعصر فکر کردم که خودم آمده بودم و کلی از دوری مسیر نک و نال راه انداخته بودم.

این را بگذارید کنار تمام نقل قول های نخ نما و بیهوده ای که تا حالا شاید از صد نفر در مورد ملاقات با گلشیری و یا قصد ملاقات با او شنیده ایم. باور کنید چندین بار از چندین آدم متفاوت شنیده ام که «یک ماه قبل از مرگ گلشیری قرار بود اکیپی برویم دیدن استاد اما متاسفانه مرگ زود هنگامش مارو آرزو به دل برد!» و یا «آه گلشیری کاش چند ماه دیرتر می مردی که من می دیدمت!» احتمالأ شما هم کم از این حرف ها نشنیده اید. نمی دانم چرا باورمان نمی شود که الان سال 91 است و 12 سال از رادیبهشت 79 می گذرد و گلشیری دیگر نیست! واقعأ مگر در حال حاضر، ما بجز همین سناپور و تقوی و چند نفر سرد و گرم کشیده ی دیگر، چه کسی را داریم که اینقدر بی تفاوت از کنارشان می گذریم و حاضر نیستیم چند ساعت از روز تعطیل مان را برای دیدن شان وقت بگذاریم. عادت کرده ایم که زنده هایمان را زنده بگور می کنیم و از مرده ها یمان بت های خدای گونه می سازیم. به شخصه تمام قد در مقابل همت آن خانمی که این همه راه را به عشق داستان تا تهران آمده بود می ایستم و به او خسته نباشید می گویم. برای بودن و آموختن در فضای داستان ، حتمأ لازم نیست به تاریخ برگردیم و سعی کنیم خودمان را جوری به آدم های آن دوره گره بزنیم.

پ ن: مطمئنأ همه امکان حضور در این جلسه ها را ندارند و بعضی ها هم یا گرفتارند، یا کار دارند و یا اصولأ اعتقادی به این نشست ها ندارند و البته نظرشان هم محترم. روی صحبت من با کسانی است که این ضرورت را احساس می کنند اما از سر تنبلی حاضر نیستند چندساعت وقت بگذارند. همین    

+ نوشته شده در  سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

چند سال پیش در همین وبلاگ پیشنهاد نوشتن یک داستان اشتراکی را دادم. ماجرا از این قرار بود که من یک ایده در حد چند خط توی وبلاگم نوشتم و قرار شد هر کس که می خواهد مشارکتی در این کار داشته باشد، پیشنهادش را برای تکمیل طرح بدهد و بعد از تکمیل پلات، هر کس روایت خودش را از این داستان بنویسد. چند نفری از این ایده استقبال کردند و پیشنهاداتی هم دادند اما متاسفانه آنقدر پیشنهادها آشفته و بی ارتباط به هم بودند که راه به جایی نبرد و خودم به تنهایی طرح را تکمیل کردم و داستان خودم را نوشتم. نتیجه ی آن اتفاق برای من داستان ناشنیده هایی در خواب شد که در مجموعه داستانم هم چاپ شده است و با توجه به بازتاب هایی که داشت، فکر می کنم یکی از موفق ترین داستان های مجموعه داستان خویش خانه بود. از بین بچه هایی که همراهی کردند بعید می دانم کسی موضوع را دنبال کرده باشد اما هر چه که بود، برای من در انتها نتیجه ی ارزشمندی داشت. این را بگویم که چندین سال پیش هم با چند نفر از دوستانم از جمله: کاملیا کاکی، کرمرضا تاجمهر، نظام حقی آبی، زیبا آزادی و یکی دونفر دیگر که الان اسم شان خاطرم نیست، در رستورانی نشسته بودیم و به آکواریوم غول پیکر داخل رستوران نگاه می کردیم . داخل آکواریوم یک لاک پشت بزرگ و سرگردان مدام از این ور به آن ور می رفت و خودش را به شیشه می کوبید. قرار گذاشتیم هر کدام مان روزی این لاک پشت را در داستانی وارد کنیم. همه قبول کردند. چند سال بعد لاک پشت من وارد داستانی شد که برای کلاس واحد داستان نویسی دانشگاه، که استادش آقای آبکنار بود، نوشتم. داستان یک موجی که تشنج کرده بود و ... دو سه نفر دیگر از بچه ها هم لاک پشت را در داستان های شان وارد کردند و نتیجه ی کار هم راضی کننده بود در کل.

بعد از مدت ها به فکرم رسیده که دوباره این پیشنهاد را اینجا مطرح کنم. پیشنهادم نوشتن داستانی مشترک اما برای هر نویسنده مستقل است. در واقع چند داستان متفاوت با رگه هایی آشنا و یا اتفاقی واحد که در نقطه ای اشتراک دارند اما کاملأ از هم متفاوت اند. دوستانی که مایلند در این کار (به نظرم جذاب و کاملأ عملی) مشارکت داشته باشند، اعلام آمادگی کنند که از نقطه ی صفر یک کار مشترک را کلید بزنیم. از این تاریخ هم تا دو هفته فرصت هست که دوستان اعلام آمادگی کنند و در یک زمان مشخص کار را شروع کنیم.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها دلم به شدت برای داستایفسکی خوانی تنگ شده اما متاسفانه یا خوشبختانه اکثر شاهکارهایش را خواند ه ام و کلأ حال دوباره خوانی هیچ کاری را هم ندارم. گاهی هم به فکر شرق بنفشه می افتم ولی آن را هم هفت هشت بار خوانده ام. حتی بعضی جاهایش را حفظ ام! دلم می خواهد بروم اولین داستان مجموعه ی هشتمین روز زمین شهریار مندنی پور را دوباره بخوانم اما کتابش را خیلی سال است گم کرده ام. دلم لک زده برای بیهقی خوانی. هنوز فکر می کنم مهمترین مطالعه ای که در عمرم داشته ام دو بار خواندن این کتاب بوده اما دیگر توان رفتن سراغش را ندارم. دلم می خواهد اولیور تویست را یک بار دیگر بخوانم، کتابش هم توی کتاب خانه هست، اما چندروز پیش هر چه سعی کردم نتوانستم یک صفحه بیشتر از آن را بخوانم. زیاد از حد آگاهانه نوشته شده. دلم برای گلن گری گلن راس دیوید ممت تنگ شده، دلم می خواهد استاد معمار و اشباح ایبسن را دوباره بخوانم. دلم برای تیتوس آندرانیکوس شکسپیر لک زده. فیلوکتتس را می خواهم بخوانم. خدا می داند چقدر دلم آژاکس و آگاممنون می خواهد. دلم هدا گابلر می خواهد. دلم می خواهد قهرمان ها و گورهای ارنستو ساباتو را دوباره بخوانم. دلم برای طبل حلبی تنگ شده.دلم دلم دلم... دلم می خواهد سال ها در دنیای بهترین داستان ها و نمایشنامه هایی که خواند ام غرق شوم و با شخصیت های شان بخندم، گریه کنم و افسوس بخورم اما در حال حاظر توان حرکت ندارم. دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که فقط دلم می خواهد اما تنم، تمرکزم و خیلی چیزهای دیگر همراهیم نمی کنند. تنها کارم شده، نگاه کردن به سقف و فکر کردن به شخصیت داستان ها. کارم شده پیدا کردن رد تیرهای فلزی سقف از زیر رنگ پلاستیکی روشنش. چندبار گچبری سقف را با دقت بررسی کرده ام. فهمیده ام که گچکاری ترنج مانند دور لوستر، صدوسی و هشت گلِ بزرگ و کوچک دارد که تا حالا توجهی بهشان نکرده ام! فهمیده ام که روی سقف، یک همسایه ی بسیار کوچک و بی صدا دارم، درست بالای سرم. یک عنکبوت کوچک و آرام که روزی هزار بار از تارهایش آویزان می شود و خصوصی ترین لحظات من را می بیند! دنبال کردن ترک های بسیار ریزی که تا حالا روی سقف ندیده ام خودش تفریح بی نظیری است! اگر یکی پیدا می شد و جمله ی کتاب ها را روی سقف می نوشت، این روز ها، ده ها جلد شاهکار خوانده بودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها فقط زلزله نیست که خانه ها را ویران می کند، اداره ی فیلترینگ هم دارد مثل یک زمین لرزه تمام عیار عمل می کند. نه خبر می کند و نه قابل پیش بینی است. سر می رسد و خراب می کند. گویا خبر ندارند که هر وبلاگ بعد از مدتی تبدیل به خانه ی مجازی نویسنده اش می شود و با بسته شدنش فقط یک آدرس اینترنتی از بین نمی رود، بلکه خانه ای که با هزار زحمت ساخته شده ویران می شود.  یکی از این وبلاگ ها وبلاگ سیب تُرش است که سال هاست فرشته نوبخت در آن یادداشت و نقد ادبی می نویسد. وبلاگی که بر سر در آن نوشته شده اینجا خانه ی من است و چند روز است در آن خانه به روی مراجعه کننده ها قفل شده است. قبل ترش هم وبلاگ پاراگراف  فیلتر شد که باز هم یکی از وبلاگ های تخصصی و فعال ادبیات بود.  باور کنید بنده با عقل محدودم هنوز نفهمیده ام چرا و به چه دلیلی این وبلاگ ها که تمرکزشان روی مباحث تخصصی ادبیات است(بود!) و نهایتش لینکی از وبلاگ و یا سایت ادبی دیگری می زدند، تعطیل شده اند! چطور می شود نقد کتابی که در این وبلاگ ها منتشر می شده، مصداق مطلب مجرمانه باشد! چرا و به چه دلیلی مسئول محترم فیلترینگ این اجازه را دارد که فعال ترین و شریف ترین وبلاگ های ادبی را بدون هیچ توضیحی مسدود کند! آیا به راستی این تجاوز به حقوق وبلاگ نویس ها نیست! وبلاگ نویسی هایی که این همه تلاش می کند پایبند به خط قرمز ها باشند و مطلب مورد داری را منتشر نکند.  چرا وبلاگ های ادبی باید اینطور مورد غضب فیلترینگ قرار بگیرد و وبلاگ ها و سایت های فروش قرص ویاگرا و اسپری تأخیری و جک های قومیتی و فروش سوالات کنکور و... هزار کوفت و زهرمار دیگر آزادانه می توانند هر کاری خواستند بکنند، اما وبلاگ های ادبی به جرم گذاشتن نقد کتاب در وبلاگ شان تعطیل شوند؟! می دانم همین مطلبی که دارم می نویسم ممکن است بهانه ی لازم برای فیلترینگ وبلاگ خودم را هم بدهد و یا شاید همین حالا هم فیلتر شده باشد و خودم خبر نداشته باشم! اما آیا  این بی عدالتی نیست؟! مگر وبلاگ های که با هزار خون دل و هزار جور فحش و ناسزا شنیدن اداره می شود و مهمترین هدفش اعتلای ادبیات سالم و فرهنگ کتاب خوانی است! می تواند مصداق عمل مجرمانه باشد! وبلاگ فرشته نوبخت و پاراگراف  تا امروز سهم بسیار زیادی در معرفی کتاب های شایسته به مخاطبان حرفه ای ادبیات داشته اند که متاسفانه حالا دیگر امکان استفاده از مطالب شان وجود ندارد. امیدوارم اگر مسئولین فیلترینگ این مطلب را خواندند، اجازه بدهند که با رفع سوءتفاهمات و اشکالات احتمالی، این وبلاگ ها کارشان را دوباره از سر بگیرند. اگر هم بعد از این مطلب وبلاگم فیلتر شد، حداقل برای آرامش هم دعا کنیم!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است

ای مجلسیان راه خرابات کدام است ؟

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند

ما را غمت ای ماه پریچهره " تمام " است

برخیز که در سایه ی سروی بنشینیم

کانجا که تو بنشینی بر سرو قیام است

دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست

وان خال بنا گوش مگر دانه ی دام است

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است

با محتسب شهر بگویید که زنهار

در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است

دردا که بپختیم در این سوز نهانی

وان را خبر از آتش ما نیست که خام است

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان

چون در نظر دوست نشینی همه کام است 

*سعدی


+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12  توسط آیت دولتشاه  | 

آه ژوزپینا...هوا را از من بگیر اما عقده هایت را نه...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

چند روز است نیمه سوخته را به دلایل شخصی تعطیل کرده ام، اما با این حال از وبلاگ های همسایه خبر می رسد که فلان روز یکی با فلان اسم توی کامنت دانی وبلاگش به من (آیت دولتشاه) فحش داده و بندگان خدا را متهم کرده به نان قرض دادن به من!!! آقا، خانم محترم، ضمن سپاس خالصانه از پشتکار و خستگی ناپذیری حضرت عالی، اعلام می کنم که بخدا، به همه ی مقدسات، دیگر حوصله ای برای این کارها ندارم. هر روز فحش به چند نفر آدم شریف از جمله(ف ن ، ح م ، ع چ ، ک م ، س د ، آ م آ ، ع م ا و...) توی وبلاگ من و فحش دادن به من توی وبلاگ همان آدم ها چه سودی برای تو دارد؟ اگر  هدفت این است که کسی لینکی از این وبلاگ جایی نزند، بعضی از این آدم ها که اصلأ وبلاگ نویس نیستند که نگران باشی! اگر دردت این است بگو که من هم از دوستان خواهش کنم دیگر لینک ندهند. باور کنید که من نه نانی برای قرض دادن به کسی دارم و نه نانی تا حالا از کسی قرض گرفته ام. هر پدرکشتگی ای با من داری، هر قرتی بازیی(به قول خودت) از من دیده ای، هر بی... که من کرده ام، هر جایی که از تو تنگ کرده ام... یا ببخش به بزرگی و کرمت و کوتاه بیا و ختم این فحاشی ها را اعلام کن یا لااقل آنقدر وجدان داشته باش که مزاحم دیگران نشو و به فحش دادن در وبلاگ خودم بسنده کن. پاسخ گویی به این پست را هم باز می گذارم که هر چه دل تنگت می خواهد بنویسی.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

به خودم مرخصی دادم. به قول دوستان مدتی نیستم. دلیل خاصی هم نداره و حالمم خوبه. فقط مدتی باید دور باشم از این فضا. معلوم نیست کی بر می گردم.... یه جور خداحافظیه...تا بعد...

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه 

عصر چهارشنبه ۲۷ تیرماه ۹۱ خانه فرهنگ گیلان شاهد رخدادی فرهنگی بود که در شهرستان ها کمتر شاهد آن بوده و هستیم. رخدادی که حالا دیگر در بین دوستان نویسنده ی رشتی به عنوان یک سنت زیبا در آمده است. رونمایی از مجموعه داستان اینک تهمینه نوشته شبنم بزرگی بهانه ی مناسبی بود برای گرد آمدن تعداد قابل توجهی از نویسندگان و علاقه مندان به ادبیات و بحث و جدل در مورد داستان و داستان نویسی. کیهان خانجانی به عنوان مدرس و مسئول کارگاه داستان نویسی عصر داستان ما در این این جلسه سخنرانیی با عنوان ما می نویسیم پس هستیم داشته است. چکیده ای از آن به همراه تصاویری از این نشست را اینجا ببینید.

ما داستان می­نویسیم پس هستیم

1. چرا خانواده‌ها را به اين مراسم دعوت کرديم؟

 اگر بخواهيم بزرگ‌ترين مشکلات نويسندگی را در جامعه‌مان بررسي کنيم، اولينِ آن‌ها نبودن سنديکا است. عجالتا باید جای خالی آن را با نهادهای کوچک مستقل و مردمی پرکنیم. نخستين نهاد يک اجتماع، خانواده است, و می­تواند تأثير بسیاری در حمايت از داستان‌نويسان داشته باشد. مي‌گويند هرکسي از هر جايي رانده شود، به خانه‌اش بازمی­گردد. بايد سعی کنيم با آثارمان وارد خانه‌ها شويم, و خانواده‌ها را به جمع خود وارد کنيم تا بتوانيم از حمايت آن­ها در این  روزگار سخت برخوردار باشيم.

2.آیا داستان چیزی را تغییر می­دهد؟

 پيش‌ترها، اگر مي‌خواستند آرمان‌گرايانه به دنيا بنگرند می­گفتند که می‌شود با ادبيات جهان را تغيير داد. این نظر اگرچه کارکردگرايانه نبود اما در ذات خود انسانی, آرمانی و پویا بود. اما امروز در دنيايي که اقتصاد، رسانه‌ها، سياست و خيلی از مقوله‌ها پيچيده شده است، نمي­توان به راحتي چنين گفت. البته می­دانيم که ادبيات می‌تواند برانسان و  جهان تأثير می­گذارد و اين تأثير در درازامدت به تغيير می­انجامد. چنين تأثير و تغييری بنيادين و مانا خواهد بود. اگرچه اين کار«صبر بسيار ببايد» می‌طلبد.

3.سانسور:

هرگاه نهادهای قدرت, قدرت‌مند بودند، سعي می‌کردند که ادبيات را به نفع خود جذب کنند، حتی  در دوره‌ی مغول‌ها. حالا چه مي‌شود که اين همه دافعه به وجود می­آيد؟: ضعف نهادهای قدرت. اما اگر نگذارند ادبيات، خروجي داشته باشد چه کنیم؟ آن‌وقت ادبيات گريز‌گاه می شود، و اين چيز کوچکی نيست. پناه بردن و مفر و تحمل هستی و هست‌ها چيز کوچکی نيست. اگر ادبيات داستانی نتواند تغيير به وجود بياورد، می­تواند تحمل به وجود بياورد, و اين‌گونه حق خود را ادا کرده است. اين مصرع را که طی قرن‌ها تکرار می‌شود به ياد بياوريم: «چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند».

4.ما چه کرديم و چه می‌خواهيم بکنيم؟

هيچ، همين! به قول هوشنگ گلشيري می‌خواهيم نماز داستان به­جا بياوريم. آگاه باشيم، «تاريخ» را که ريشه‌ی کلمه‌ی «داستان» است گواهی بدهيم، انسان را گواهی بدهيم، زندگي را گواهی بدهيم؛ و اين به‌هيچ‌وجه با های‌و‌هوی و رجز‌خوانی ممکن نيست. از تابستان 82 کانون داستان «عصرچهارشنبه‌‌ی ما» را در خانه‌ی فرهنگ گيلان به راه انداختيم. ما در کشوری که تاريخی مقطّع دارد، حدود يک­دهه چشم‌درچشم هم  نقد گفتيم و نقد شنيديم و تحمل کرديم و هم‌چنان هستيم. اما از آن‌جا که نگه‌داشتن, بسيار مهم‌تر از به‌وجود آوردن است، سعي کرده‌ايم جريان باشيم، نه موج. امیدواریم به سهم خود داستان را در طبقه‌ی متوسط جامعه انتشار دهيم تا ديگر تيراژ کتاب‌, چيزی‌که هست نباشد، و مراکز سانسور بدانند ما پشتوانه‌ی افکار عمومی را با خود داريم.

5.خلقِ خلاقانه­ی خلق:

 ساراماگو مي‌گويد «داستان بر تعداد شخصيت‌های روی زمين می‌افزايد.» مادام‌بواری، آناکارنينا، راسکولنيکف،‌ خنزرپنزری, خالد, احتجاب و ... هستند. ما شخصيت می­آفرينيم و آن­ها به­گمان‌شان شخصيت­های ما را با سانسور می‌ميرانند. اما ادبیات در ماهیت خود سانسورپذیر نیست. چيزی که نويسنده توليد مي‌کند، از جنس ذهن است اما چرا صاحبان عين, از ذهنی که به تلقی خودشان تخيل است, هراس دارند؟ اين همان ذهنی است که از خلق است و خلاقه است و خلق می‌کند. از جنس عين نيست، ميرا نيست، ماناست. ما داستان می نويسيم، پس هستيم.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 4  توسط آیت دولتشاه  | 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

تابستان سال77 بود. با پدر حرفم شده بود و چندروزی به قهر خانه ی دایی رفته بودم. دمغ بودم و افسرده. بهرام پسر داییم گفت به جای خانه نشستن و زانوی غم بغل گرفتن، بلند شو برویم بزرگ ترین عشرتکده ی شهر! منظورش مجتمع فرهنگی ارشاد بود. قبل از آن فقط سردر زیبای ساختمانش را دیده بودم (بعدها خرابش کردند و به قول بچه ها یک سردر قرمز شبیه جایگاه پمپ بنزین جایش ساختند که هنوز هم هستش) هر ازگاهی که گذرم اطراف ارشاد می افتاد، برایم سوال بود که اینجا کجاست و این همه مراجعه کننده کجا می روند! اما آنقد کنجکاو نبودم که بروم و ببینم آن داخل چه خبر است. تابلو هم نداشت!(تابلو داشت اما اکثر حروفش کنده شده بودند!) همان بعداز ظهر با هم رفتیم ارشاد. راست می گفت. عشرتکده ی بزرگ و پیچ در پیچی بود و برای ما که تا آن موقع بچه مثبت بودیم و موقع حرف زدن با دخترها سرخ و سفید می شدیم یک اتفاق هیجان انگیز به حساب می آمد. شانزده سالم بود. توی عشرتکده می شد بدون ترس از گشت های نیروی انتظامی و دیده شدن توسط فامیل، با دخترها حرف بزنیم و بحث های جدی بکنیم. خیلی ها به همین خاطر عشرتکده می آمدند...جهان تازه ای بود اما کار به همینجا ختم نشد. رفتیم کانون نویسندگان و عضو گروه پژواک شدیم. پژواک یک گروه تحقیقاتی بود که در مورد سطح رفاه شهروندان، تحقیقی میدانی می کرد و ما نقش آمارگیرهایش را بازی می کردیم. هیچوقت هم معلوم نشد این پژواک چی بود و چه خاصیتی داشت! ما که نفهمیدیم! سرکار بودیم. اواخرین روزهای کار همین گروه پژواک بود. می دیدم همان بچه هایی که با ما توی گروه هستند، همه سر یک ساعت خاص غیب شان می زند. پرسوجو کردم گفتند می روند کارگاه داستان نویسی. مدت ها بود می رفتند و من خبر نداشتم. کنجکاو شدم. سالن جلسات را نشانم دادند. سالن جلسات را پیدا کردم و در زدم. از صغیر و کبیر همه آنجا بودند و من مثل کارکتر همان کاریکاتوریست معروف فلسطینی(حنظله) جلو مربی درشت هیکل کلاس ایستادم و اذن دخول گرفتم. مربی علی صارمیان بود که از من خوشش نمی آمد. بعد ها رابطه ی خصمانه مان تبدیل به یک دوستی شد. علی صارمیان از نیکان روزگار است. با بد اخمی و تحقیر آمیز نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت برو بشین اونجا. جایی آن ته ها را نشان داد. فضای غیرقابل فهمی بود برایم. یک طرف دخترها نشسته بودند و یک طرف پسرها. یک نفر داستان می خواند و همان بچه های پایه شوخی وخنده، خیلی جدی و رسمی در مورد داستانش حرف می زدند. آن روز از نظر من همه به کمال استادی رسیده بودند و بت های دست نیافتنی شده بودند که محال بود آدم تصور کند می شود روزی مثل آنها بنویسد. یکی دو سال بعد همه ازهم پاشیدند. حیف شد! به مرور شدم پای ثابت کارگاه داستان نویسی. خیلی ها رفتند و آمدند اما من و یکی دو نفر دیگر ول کن ماجرا نبودیم. بعدها انقلاب کردیم، رییس جلسه عوض کردیم، جلسه ی موازی راه انداختیم، زیرآبی رفتیم، زیرآب خوردیم، دعوا کردیم فحش دادیم فحش شنیدیم و... کم کم داستان جای همه ی چیزهای مهم زندگی را گرفت. شد دلیل مهاجرت و زندگی خلاف جهتی که سرنوشت برایم در نظر گرفته بود و به همین سادگی 14 سال از آن روزگار گذشت...
چهارده سال گذشته و من نا باورانه به رقم این سال ها نگاه می کنم که نزدیک به نیمی از عمر من است! نیمی که با داستان تاخت زده ام و هنوز هم نمی دانم برده ام یا باخته ام! مهم هم نیست.... چیزی که مهم است این عدد 14 است که واقعی و ترسناک است. خدا می داند این همه سال چه کارهای دیگری غیر از داستان می شد انجام داد و ندادم، به کدام سمت ها می تونستم کشیده شوم و نشدم...مهم نیست داستان های من کجای جهان قرار گرفته اند، مهم نیست که قضاوت دیگران در باره ی نوشته های تب آلود من چیست، مهم نیست که عمری را آبیاری شوره زار کرده ام یا نه... مهم این است که من این سال ها در داستان حل شده ام. رفته بودیم بزرگترین عشرتکده ی شهر ساعتی را خوش باشیم، اما این عشرتکده بود که من را در خودش بلعید. حالا دیگر داستان سرنوشت محتوم من است و می دانم با تمام دست و پازدن هایم روزی من را در کنار شخصیت های نا آرام داستان هایم می نشاند...
 به خودت می آیی می بینی هزار سال از آن روزها گذشته و زندگی تو بیشتر شبیه داستانی بوده که خوانده ای و حالا فقط قطعاتی مبهم و بی چفت و بس از آن، در ذهنت مانده است. به خودت می آیی می بینی داستانت تمام شده، کسی ورق زده و مثل همه ی کتاب هایی که فقط یک بار در عمر می خوانی، تو را بسته و کنار همه ی چیزهایی که محتوم به فراموش شدن اند نشانده است...

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

با وجود چند ماه تلاش برای جمع و جور کردن کتاب های چاپ شده درسال 90 و با وجود بارها رجوع به نسخ خطی و تایپی و اینترنتی و افراد حقیقی و حقوقی، یکدفعه کتاب هایی سر راه آدم پیدا می شوند که در هیچ نسخه ای وجود خارجی ندارند و اگر دست تقدیر نباشد، روح آدم هم از وجودشان خبردار نمی شود! کتاب هایی از انتشاراتی گمنام که حتی اسم شان را هم ممکن است نشنیده باشیم و الی ماشالله به صورت سری، رمان و مجموعه داستان چاپ کرده اند! 

مشخصه ی بارز این گونه کتاب ها، چاپ و فونت بد، صفحه بندی و قالبِ غیر حرفه ای و زننده و عمومأ دارای طرح جلد براق و بی روح و طراحی تهوع آور اند! جالب اینجاست که اکثر کتاب ها، به هیچ وجه عامه پسند و یا بازاری به نظر نمی رسند. دقیق تر که می شوی متوجه می شوی که اکثر این کتاب ها، زبان شسته رفته و قابل قبولی دارند و می شود فهمید نویسنده سال ها برای نوشتن شان زحمت کشیده است اما به هر دلیل با این سروشکل نامطبوع چاپ شده اند. به نظرم دلیل عمده ی این اتفاق ناخوشایند، به نا آشنا بودن نویسندگان(غالبأ شهرستانی) با فرایند چاپ و نشر کتاب برمی گردد. نویسنده های که سال ها بدون امید به چاپ شدن، در خلوت خودشان نوشته اند و عرق ریخته اند. از این دست نویسنده ها زیاد می شناسم. بی نواهایی که هیچ راهی به انتشاراتی ها ندارد و سال ها پرینت رمان یا مجموعه داستانی در قفسه ی کتاب خانه شان به امید چاپ شدن، خاک می خورد. با این اوضاع، چاپ کتاب به هر شکلی غنیمت است و فرصتی باد آورده که نباید از دستش داد، غافل از اینکه اینطور چاپ کردن کتاب، تیر خلاصی است بر تمام زحماتی که نویسنده عمری کشیده است و رویاهایی که برای آینده بافته است. حاصل این کار چیست؟ کتابی که هرگز خوانده نمی شود و فرصتی که به همین راحتی می سوزد.

سوال اینجاست که بعد از صد سال داستان نویسی و چاپ کتاب ادبی در ایران،چرا هنوز مرکزی برای راهنمایی این نویسندگان(عمومأ دور از مرکز!) وجود ندارد؟ چرا اینقدر اوضاع چاپ و نشر بی دروپیکر شده که با وجود ناشران شناخته شده و تخصصی ادبیات، ناشری غیر تخصصی (بعضأ با گرفتن هزینه های گزاف از نویسنده ای نابلد و تازه کار) به خودش اجازه می دهد که حاصل عمر یک نویسنده را با سروشکلی سخیف به نام خودش سند بزند؟! به نظر می رسد با وجود فراگیر شدن سودجویی و دلالی در چاپ کتاب، بیش از هر زمان دیگری وجود مرکزی برای مشاوره دادن به نویسندگان نابلد ضروری به نظر می رسد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

حمید سمندریان سحرگاه امروز درگذشت

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

     

   

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

مدتی نبودم. تصمیم گرفتم مدتی تنها برای خودم باشم و نزدیک ترین دوستم. آیت. بی نوا خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم. حال و روزش تعریفی نداشت. داشت کارش به جاهای باریک می کشید. کلی صحبت کردیم، با هم مسافرت رفتیم، قدم زدیم، شادخواری کردیم، توی سرو کله ی هم زدیم و... خلاصه اینکه خوش گذراندیم. خوشبختانه الان که دارم این پست را می نویسم حالش خیلی بهتر است. چند روزی می شود که دارم دنبال یک کنده چوب بزرگ و مناسب می گردم که بعد از مدت ها تشویقش کنم مجسمه سازی را از سر بگیرد.  طفلک کار با چوب را دوست دارد. الان دارد موزیک گوش می دهد و من از فرصت استفاده کردم که به کارهای مانده ام سروسامانی بدهم. دلیل این چند روز نبودنم تنها همین بود.

 و اما هفت اقلیم: جایزه ادبی هفت اقلیم هم رفته رفته دارد به روزهای اوج کاری نزدیک می شود. امسال با وجود دوستان خوبم، رضا فکری و مینو عبداله پور و مرضیه سبزعلیان، جایزه سروشکل بهتری پیدا کرده. کارها روی روال است و تیم داوری هم نهایی شده و همین روزها به صورت رسمی کارش را شروع می کند. جلسات نقد کتاب هفت اقلیم هم گوش شیطان کر، بعد از مدت ها بی خبری و رخوت و البته تنبلی، به زودی زود به شکلی تازه و البته کاربردی تر، کلید می خورد و فرصت دوباره ای می شود که دوستان را ببینیم و از حال و روز هم باخبر شویم. فعلأ همین!

+ نوشته شده در  هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 14  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر