يك داستان اشتراكي
اين كه من مي خوام با كمك مخاطباي وبلاگم يه داستان بنويسم شايد كمي عجيب باشه
اما حد اقل براي خودم يه تجربهء جالب مي تونه باشه
من يه پيشنهاد در حد يه خط مي دم، اگه لطف كنين هر وقت سر مي زنين يه جمله، يه پاراگراف و يا هر چه قد كه مي دونين لازمه به اون جملهء اوليهء من و احياناً كامنت هايي كه بقيه مي زارن اضافه كنين ما به يه داستان كارگاهي و البته اشتراكي مي رسيم كه اسم همتونو به عنوان نويسندش ذكر مي كنم
تجربه ء خوبي مي تونه باشه، لطفاُ كمك كنين. و اما جملهء پيشنهادي من:
بنا به پیشنهاد سرکار خانم کاکی تغییری توی شروع داستان دادم، امید که مورد پسند واقع بشه
۱. (عمو توی جنگ خیلی زجر كشيده بود، شیمیایی شده بود تو سر دشت و تا ...)
با توجه به پیشنهادات رسیده شامل نظرات خصوصی و عمومی بخش دیگری به شروع داستان اضافه شد
۲. ( ...روز های آخری که می دیدیم اش سینه اش خس خسی دائمی داشت که نشانهء حضور عمو بود قبل از دیدنش. عمو صدایش می کردند. از اوایل جنگ آمده بود به منطقه . شبها توی پایگاه می آمد و با دستمال خاکی رنگی که چهار پرش را گره می زد و به سر می کشید به همهء سوراخ سنبه های آنجا سرک می کشید . هر وقت که می خواستیم عمو یکباره پیدایش می شد. گاهی آرام زیر لب زمزمه ای می خواند که کسی متوجه کلمات آن نمی شد. کسی اسم واقعی اش را نمی دانست فقط...)
دوستان عزيز: ممنون از همراهيتان با اين پيشنهاد بنده. من اين داستان را با توجه به نظرات شما ادامه مي دهم و به زودي داستان كامل را توي وبلاگ مي ذارم. اميدوارم دوستاني هم كه قول ادامهء دآن را داده اند داستان خودشان را كامل كنند و روزي اين داستانها را كنار هم داشته باشيم.
باز هم ممنون از حسن توجه تان
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:49 توسط آیت دولتشاه
|

|