این صلیب دیگر به درد عیسی نمی خورد
باز هم یک داستان قدیمی دیگر که برایم مثل کابوسی تلخ می ماند. کابوسی که به واقعیت پیوست.
....تقدیم به جاودانگی : محی الدین رضایی، ساناز خزایی و نصیر فتوحی
باز هم مثل این چند شب بی خوابی زده به سرم.. کنار پنجره می روم، از اتاق بغل صدای خنده های کوتاهی می آید، بعد چند صدای کُردی با هم قاطی می شوند . بیرون یکدست سفید پوش است، حس خوبی از برف زیر پوست ام دویده.پنجره را کمی باز می کنم. هوای خنک تو می آید، سر م را بالا می گیرم و چند نفس عمیق می کشم، حالم بهتر شده. خرناسه های تخت بالا قطع شده. همه چیز ساکت است جز صداهایی که از اتاق بغل تو می آید. پنجره را می بندم و می روم سراغ کارتنِ زیر تخت. از صبح که تحویل اش گرفته ام بد جور ذهنم را مشغول کرده.کارتن را کورمال بیرون می کشم. انگار سنگین تر شده !! تخت بالایی پهلو به پهلو می شود. صلیب را از کارتن بیرون می کشم و لب پنجره می روم. مسیح از دو سال پیش کوتوله و ترغمگین تر به نظر می رسد. کاش همان دیروز همه چیز را به یگانه گفته بودم و قال قضیه را می کندم. از پشت پنجره صدای ترمز شدیدی می آید، وانتی به سرعت دور می شود، روی سفیدی برف یک سگ افتاده، تلو تلو خوران بلند می شود و لنگان توی تاریکی محو می شود. صدای کُردهای اتاق بغل لحظه ای قطع می شود، سگ که توی تاریکی می رود دوباره خنده هایشا را از سر می گیرند. فردا صبح باید برم صادقیه. حتماً زود پیدایش می کنم. وسایلم را که تحویل بگیرم دیگر بهانه ای برای ماندن ندارم. نوشتهء پشت صلیب می بَرَدَم به دو سال پیش، ژوژمان حجم . استاد چیزی دمِ گوش مجید گفت و جلوی اسم اش علامتی شبیه صلیب کشید. ما خندیدیم، مجید زیر لب به ما بد و بیراه می گفت ، ما سر به سراش می گذاشتیم. صدای دویدن از راهرو می آید، چند سایه از شکاف زیر در رد می شموند انگار اتفاقی دارد توی راهرو می افتد. راهرو دوباره آرام می شود . روی تخت دراز می کشم ، صلیب را روی سینه ام می گذارم و خیره می شوم به نئوپان تخت بالا. مجید که صلیب را توی کارتن گذاشت من و یگانه رفتیم سروقتِ کارتن. یگانه صلیب را برداشت و یک آجر تست لعاب خورده ، جای اش توی کارتن گذاشت و در کارتن را چسباند. مجید توی کلاس پایین نشسته بود و زل زده بود به تصویر پروژکشنِ روی بُرد. ما از پنجرهء کلاس می دیدیم اش . بچه ها توی کُریدور جمع شده بودند و منتظر شیرین کار جدید یگانه بودند. یگانه گردن مسیح را با طناب بست و از بالکن بالای پنجرهء کلاس آویزان اش کرد، همزمان با معلق شدن مسیح بچه ها شروع کردند به سینه زدن و گریه کردن. خود مجید اولین کسی بود که صلیب آویزان را از توی پنجرهء کلاس دید. مجید از کلاس دوید بیرون و یکراست دوید سمت آجر لعابی های یگانه و با یک آجر تست لعاب شده بچه ها را دنبال کرد و بعد آجر را پرت کرد توی محوطه. آجر که خورد شد یگانه باهاش درگیر شد. ما از هم جدایشان کردیم. یگانه جلوی پای مجید تف انداخت و از پله های سالن ژوژمانرفت پایین. مجید ایستاده بود جایی که طناب به نرده گره خورده بود.بدون اینکه طناب را باز کند راه افتاد و رفت توی کلاس. همهء ما ساکت بودیم. استاد همهء اتفاقات را از پنجره دیده بود و وقتی مجید تو رفت بی معطلی پروژکشن را روشن کرد و درس اش را پی گرفت. دست پیرمرد تخت بالایی از لبهء تخت آویزان شده. لبهء تخت می نشینم و یک سیگار روشن می کنم. فیلتر اش خشک شده، می کنم اش . صلیب توی تاریک و روشن اتاق مثل موجودی مرموز و نا شناخته شده. این بیست شب همه اش همینطور گذشته. کاش امروز همه چیز را به یگانه گفته بودم، کاش گفته بودم که این صلیب دیگر به درد مجید نمی خورد، کاش گفته بودم که دگر مجیدی نیست. پیرمرد تخت بالایی تکان می خورد و با دست اش سیگارم را می اندازد. خودش متوجه شده. از پله ها می آید پایین و خیره می شود به من . پیرمرد معذرت خواهی می کند، می گویم مهم نیست، سیگارتعارف اش می کنم. می گیرد ومی نشیند لبهء تخت روبرو. پیرمرد می گوید: خشکه اما همین اش هم خوبه، بازم بد خواب شدی؟!. لبخند می زنم.کبریت را که مقابل صورت اش می گیرم ابروهای بلند و در هم شکسته اش توی چشم می زند. پیرمرد می گوید: یه هفتهء دیگه باید بمونم اینجا. زنم رو فردا می برن بخش. هفتهء بعد که مرخس اش می کنن می ریم کرمان. پانزده روز است که پیرمرد اینجا تخت گرفته، هر شب با هم سیگار می کشیم و گَپ می زنیم. قبل اش یک کارگر افغانی اینج بود که از دست مأمورای مهاجرت فرار کرده بود، پانزده روز پیش، طلب اش را که از صاحب کاراش گرفت خودش را معرفی کرد و رفت. پیرمرد از توی یخچال کوتاه توی اتاق یک بطری آب بر می دارد و سر می کشد.بعد می رود بالا و روی تخت دراز می کشد. پیرمرد می گوید: اومدی کرمان بهم سر بزن. یه صحافی دارم اونجا، از هرکی بپرسی نشونت می ده. بگو می خوام برم صحافی کتیبه. صلیب را توی کارتن می گذارم و با پا سُراش می دهم زیر تخت. بلند می شوم و پردهء اتاق را می کشم. چرا هیچی از مُردن مجید به یگانه نگفتم؟! شاید چون عذاب وجدان می گرفت! شاید چون دانستن اش هیچ دردی را دوا نمی کند! نمی دانم.
کلاس که تمام شد مجید بالا آمد و کارتن حجم هاش را زیر بغل زد و بی اینکه صلیب را از نرده باز کند از پله ها رفت پایین . من صلیب را از نرده بالا کشیدم. یگانه تهدید کرد که عوض آجر لعاب خورداش صلیب را خورد می کند. صلیب را از من گرفت و رفت توی زمین فوتبال و سیگار کشید. مجید شب خوابگاه نیامد. شب آخری بودکه خوابگاه باز بود، خوابگاه فردا تغطیل می شد، باید وسایل را جمع می کردیم و تحویل انبار می دادیم. مجید که نیامد وسایل اش را توی چند پلاستیک زباله گذاشتیم ، با ماژیک اسم اش را رویشان نوشتیم و تحویل انبار دادیم. سال آخری بود که وسایل را انبار می دادیم، سال دیگری در کار نبود. یگانه صبح می رفت سبزوار . گفت صلیب را از پل هوایی پَرت کرده پایین. مجید فردا هم نیامد. همان روز برگشته بود شیراز و تا وقتی آنطور توی جاده له شده بود بر نگشت.
پیرمرد خوابیده. این صلیب آرامم نمی گذارد. لحظه ای بعد دوباره راهرو شلوغ می شود و دوباره سایه ها از جلوی شکاف زیر در می گذرند. صدای راهرو به اتاق بغل کشیده می شود. صداهای کُردی دوباره بلند می شود. فردا می روم صادقیه، با شرکت تسویه می کنم و بر می گردم، دیگر انگیزه ای برای ماندن ندارم. توی این همه خاطرهء از هم پاشیده، این نیمه های سوخته ء خاطرات ام نمی توانم دوام بیاورم. چشم هام سنگین شده. درست لحظه ای که چشم هام روی هم می روند صدای پارس سگها بلند می شود. تند لب پنجره می روم. چند سگ، سگ لنگ را دنبال کرده اند و پارس می کنند. سگها توی تاریکی دور می شوند و من سعی می کنم تا آخرت لحظه ای که دیده می شوند نگاهشان کنم. فکری به سرم زده. تند سمت تخت می روم و کارتن را پیش می کشم و صلیب را بیرون می آورم. شاید بهترین تصمیم همین باشد. پنجره را باز می کنم و خیره می شوم به سفیدی برف. صلیب را از پنجره بیرون می برم و افقی توی دستم می گیرم. مسیح غمگین به نظر می رسد. نمی خواهم بیشتر از این غمگین باشد. دستهایم را آرام آرام از زیراش کنار میکشم. صلیب به سرعت پایین می افتد و روی سفیدی برفها چند تکه می شود. شاید قطعه ای که توی کانال می پرد سر یا دست مسیح باشد. آرام می شوم.
14/7/85
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:0 توسط آیت دولتشاه
|

|