خاکستر
مرد: باید تمومش می کردیم می فهمی؟
زن :فقط بیست سالش بود.
مرد: تو فرستادیش اون بد بخت چه می دونست ژاپن یعنی چه
زن:من با این چیکار کنم این که فرامرز من نشد
مرد گلدان را بلند می کند.اتاق نیمه تاریک نیمه روشن است.زن روی سرامیکهای کف نشسته ِسیگار می کشد. مرد با گلدان می رقصد .زن می خندد.مرد هم.
زن: چه آرزوهایی که نداشت
مرد:پاشو بخند ِ این طور اون راحت تره.
زن:می خوای چیکارش کنی؟من فرامرزمو تو گلدون نمی خوام
مرد:یه قبر براش درست می کنیم ِ پهلوی قبر آقاجون ِ پیر مرد خوشحال می شه
زن: من فرامرزمو این طور نمی خوام
مرد:یه شمعدونی تو گلدون می کاریم ِ بزرگ که شد هر پنج شنبه با خودمون می بریمش قبرستون ِ این طور انگار همیشه کنارمونه ِ خاکسترش تو شمعدونی دوباره جون می گیره
زن می خندد. مرد هم .هر دو میخندند بعد هر دو گریه میکنند.
زن:فکر می کنی خیلی درد کشید؟
مرد: گمون نکنم ِ بعد تصادف درجا به کما رفته بوده.تو کما آدم دردو حس نمی کنه.
زن :کاش هیچوقت ژاپن نمی رفت.
مرد:کاش
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط آیت دولتشاه
|

|