این بازی بلاخره تمام می شود!

هرچند به این معتقدم که حسن هر اتفاقی این است که در زمان خودش بیفتد و اگر زمانش بگذرد دیگر لطف اش را از دست می دهد و آدم نسبت به آن بی تفاوت می شود، اما از اینکه فرزند سرراهی ام دارد به خانه و کاشانه ای می رسد خوشحالم. مجوز انتشار رمان این بازی کی تمام می شود اوایل سال 91 و قبل از نمایشگاه کتاب برای نشر چشمه صادر شده بود اما بعد از اتفاقاتی که برای نشر چشمه افتاد و لغو مجوز این انتشارات، آن را به نشر به نگار واگذار کردم و حالا چند روزی می شود که مجوز انتشار این رمان برای نشر به نگار صادر شده است و به زودی پروسه ی چاپ را در این نشر پشت سر می گذارد. با اینکه از فضای رمان فاصله گرفته ام و هیچ وقت دفاعی از داستان هایم نداشته ام، اما امیدوارم رمان لاغر بنده باعث لعن و نفرینم نشود!

مراسم  سالروز تولد 71 سالگی بیژن نجدی، نویسنده  و شاعر گیلانی، در خانه فرهنگ گیلان

در این مراسم که با همکاری دو گروه شعر با دبیری عباس گلستانی و کارگاه داستان عصرچهارشنبه ما با دبیری  کیهان خانجانی  در محل خانه فرهنگ گیلان(به عنوان نهاد مستقل فرهنگی) برگزار شد، بسیاری از چهره های مطرح داستان و شعر استان گیلان حضور داشتند. در ابتدای این مراسم، کیهان خانجانی(مجری برنامه) با خواندن شعرهایی از بیژن نجدی، از میهمانان گروه داستان عنایت سمیعی  و حسین سناپور دعوت به سخنرانی کرد.
 
پس از گفته های این دو منتقد و نویسنده  درباره  سیاق زبان، شیوه تخیل و سایر عناصر در داستان های نجدی، نوبت به میهمانان گروه شعر علی مسعودی نیا و بابک حیدری رسید.
ادامه مراسم همراه بود با خواندن نوشته ای از سیدعلی صالحی درباره نجدی و آثارش. این پیام، به نیابت از شاعر، توسط یک روزنامه نگار جوان گیلانی خوانده شد.
مراسم با نقل خاطراتی درباره نجدی توسط حیدر مهرانی که بسیاری معتقدند هنرمندان شرق گیلان مدیون راهنمایی ها و تشویق های اویند، ادامه یافت.
سپس همسر نجدی پروانه محسنی آزاد مطلب کوتاهی درباره هنر و هنرمند خواند
. در ادامه
یادبودی از جانب خانه فرهنگ گیلان به همسر زنده یاد نجدی، اهداء گردید. مراسم اهداء یادبود به ایشان، همراه بود با خواندن گزاره هایی از آندره ژید توسط مجیددانش آراسته.در پایان این مراسم فیلم قصه مرا پایانی نیست اثر رضا مجلسی که بر اساس داستان شب سهراب کشان­ بیژن نجدی ساخته شده است.
 

                            گزارش تصویری مراسم را  اینجا ببینید.

جریان چشمه!

امروز جایی خواندم که به نگار همان چشمه نیست و نویسنده ی محترم مطلب، تلاش فراوانی کرده بود که اثبات کند این همان نیست!(منظور نشر به نگار و انتشارات چشمه است) اینکه چشمه همان به نگار هست یا نیست اصلأ چیز مهمی نیست و هیچ تاثیری هم در سیاست گذاری و نگاه آدم هایی که این مجموعه و مفهوم را تا امروز پیش برده اند ندارد. چشمه پیش از اینکه نام انتشارات ادبی در خیابان وحید نظری باشد، نام یک جریان جدی و پویا در ادبیات است که همواره نقش تعیین کننده ای در حرکت های ادبی این سال ها داشته است. جریانی که ادبیات دهه ی گذشته به عینه مدیون آن بوده و نویسندگان جدی فراوانی با همت حرفه ای گری این نشر به جامعه معرفی شده اند و تبدیل به پیگیر ترین و جدی ترین نویسنده های این روزهاشده اند. حالا این جریان هر اسمی می خواهد داشته باشد! اصلأ اسم این جریان می خواهد به نگار، زاوش و یا سوره مهر باشد! مهم این است که جریان چشمه به این سادگی ها و با پایین کشیدن کرکره ی یک نشر تمام شدنی نیست و به هر ترتیب که شده راهش را از میان سخت ترین سدها باز خواهد کرد.

من بنده‌ام تو شاهی...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

*سیف فرغانی

حمله ی سواران رومی(ترک) به سوریه!

نامی از نقاش این اثر ذکر نشده است اما از قرار معلوم کاری از کمال الدین بهزاد در مکتب هرات باشد.

من اگر حکیم بودم!  

·   دل به هیچ چیز نبندید، هیچ خوبی و بدی ای اصالت ندارد و دوامی بر آن نیست. بگذارید و بگذرید.

· جهان بر دوش خری غمگین و سرگردان می چرخد نه بر شاخ گاوی صبور و سرمست. فرار از رنج بیهوده است. بیهوده نیندیشید.

· جهان مجازی تنها تصویری است در آینه است. نقل است که به جهان واقع دل نبندید. با این احوال جهان مجاز را اصلأ به حساب نیاورید.

· خوب است که مرگی برای انسان تعریف شده.  چون مرگ پایان همه ناکامی هاستپس به سویش بشتابید.

·  عاشق باشید. هیچ اصالتی جز عشق و نیستی درآن وجود ندارد و حقیقی ترین اتفاق جهان همین است.

·  از گام گذاشتن در راه های تازه نترسید. بدترین اتفاق جهان این است که در جوانی تعریفی از خود بدهیم و تا پایان به این تعریف وفادار بمانید.

·  تجربه کنید. هر اتفاقی که توانسته جمعی را به خودش مشغول کند حتمأ چیزی برای جالب بودن دارد. سعی کنید به آن وارد شوید و آن نکته را کشف کنید.

· زمین گرد نیست، خورشید به دور زمین می چرخد. گالیله کامل ترین شخص در تاریخ است، به خاطر همان برگشت پایانی. هر خردی که جان را به مخاطره بیندازد خریت است.

· دنیای ما را همین دلخوشی های کوچک می سازند. هیچ فضیلتی در آرزوهای بزرگ نیست. هنرمندان روکوکو بهترین نمود هنر را ارائه می کنند. به جزئیات رو بیاوریم کلیات ما را در خودشان حل می کنند.

·  هیچ حرفی قرآن نازل نیست! حرف های من هم به مفت نمی ارزد. جدی نگیرید.

کارگاه داستان عصرچهارشنبه ما - باحضورحسین سناپور‎ در رشت

پائيز جنوبي  

مطلبی از نویسنده مهمان، محمود بديه


پائيز جنوبي ؛ قرار رنگ ها به هم نمي خورد . فقط آفتاب مثل ماهي سرخو كمي قرمزترمي شود و بعد از ظهر ها هنگام غروب روي ديوارها، در حوض خانه ها، توي چاله چوله هاي لب دريا مي افتد. هواي بندر؛همين قدر كه هوا بندركمي ملس مي شود و... مردم بيشتربه جنب وجوش مي افتند وعابران كمي بيشتر كنار دريا قدم مي زنند و يا ، يا در خانه ها پا در خم مي كوبند، بيشتر همراه با طوفان دريائي كه بندر را در مي نوردد و رگبارهائي كه پشت آن مي بارد آغازمي شود. باران دندان قاطري  در حين آنكه بندر را مي شويد ولي براي خودش قرباني هم مي گيرد و اين يك راز است. آري يك راز مگو... تا بندر در توهم و افسانه بادها بيشتر فرو رود.انواع واقسام بادها، بادهاي لچيزو، باد سهيلي، باد قوس ، باد نئشي، بادهائي كه هنوز بواسطه اهل هوا فرا خوانده مي شوند تا مرض روح بندررا با يك روش منحصر خانگي طبابت كنند . آنوقت ديگر پائيز آمده است. مثل همين امشب كه ليمر آمد. ليمرخواهر دوقلوي كاترينا و يا شايد خود كاترين باشد. ساعت هشت شب بود كه از دور روي دريا ، بين موج ها نگاهش در تاريكي برق مي زد و خشم آلود نعره مي كشيد. همان موقع ما در دريا بوديم  و حتمن بچه ها در پارك دريائي مشغول بازي بودند و از دور صداي جيغ و ويغ شان را مي شنيديم. ما نمي توانيم يا شايد هم نمي خواهيم شكل  ترسناك كاترين را براي خودمان تصور كنيم. مثلا هم مي شود گفت و هم نمي شود گفت؛ كاترين زن زيباي ويران گريست! با بچه ها  ساحل گرفته بوديم و مثل شب هاي ديگر در تاريكي دريا  شنا مي بريديم.داشتيم راجع به مارتين استرل، شناگر پنجاه ودوساله اهل اسلوني صحبت مي كرديم كه طي شصت وشش روز عرض پنج هزارو دويست شصت و پنج كيلو متري آمازون را طي كرد و به لقب ماهي مركب مفتخر شد. اوقبلن هم مي سي سي و دانوب در كارنامه اش به ثبت رسيده بود. نورچراغ ها كنار ساحل، عين شعله فانوس قايقي روي دريا در تاريكي مي سوخت. موج ها نرم به تنم مي خورد و معاشقه تن و رويا آغاز مي شد و تا به پاسي ازشب  كشيده مي شد.نمي دانم چرا در همين موقع به اين فكر افتادم. نمي دانم چراعلي رغم اينكه كاترين به قصد كشت مي آمد ولي همه منتظر آمدنش بودند. امروزسازمان هواشناسي خليج فارس اعلان كرد؛ كاترين بشكلي غافلگير كننده  وارد حوزه ما شد. انتظار بود تا بيست روز ديگر به درياي ما برسد و اين بارهم متاسفانه قرباني گرفت. جواني بيست شش ساله. رهگذري كه  در خيابان فقط قصد عبوراز خيابان را  داشت و مي خواست از آن جا رد شود. يوسا در داستاني براي يك قرباني ، مراسم شگفت انگيزي تدارك مي بيند.چرا كه براي او مرگ يك نفر، مرگ همه ي جهان است. درظاهر ، انسان خيال مي كند او به صرف لذت بردن ازمرگ و سوگواري، مناسك را اجرا مي كند. ولي بعد اندكي بعد كه شخصيت وارد ماجرا مي شود همه چيز تغير مي يابد.قرباني ،زن باكره ايست كه به پيشواز مرگ مي رود تا برزشتي ها غلبه كند و برتابوها، بلايا، اسطورها، افسانه ها، عقل ها تفوق يابد. همه چيز مثل خون شعر، شور انگيز پيش مي رود و ذره ذره بر رگ ها مي نشيند وجان ها را رها مي كند. يوسا بشكلي ناباور اما موجه عقل را بدور مي ريزد و شور وهيجان را جاگزين آن مي كند تا به كمك همين، سرشت پاك بشر بتواند برزشتي ها چيره يابد. آيا دورشدن از اين برداشت، باورگريزي از فرديت فرد نيست؟ به بچه ها گفتم ؛ از ساحل دور بشيم و به عمق دريا برويم  و الا مثل كشتي افسانه اي به صخره ها مي خوريم و همه ي اسطوره مان خرد و خمير مي شود. به همين خاطر بود كه راه دريا گرفتيم. موج روي موج مي آمد. عينهو مارتين استرل روي كوه موج سوار شده بوديم ولي به طرف شهربلم در آمازون شنا نمي برديم. همگي شده بوديم ماهي مركب بجز دوستم كه قرباغه اي و دو زيست شنا مي بريد. بين روشن و تاريكي برق موج ها او را طوري نشسته روي درخت گل ابريشم در بالكن خانه اش كه بشكل ماكت كشتي در آورده بود ديدم. كشتي بدون موتور بود و او هنوزمنتظر رسيدن ناخدا لحظه شماري مي كرد. هر چه صدا داشتم ،صدا زدم او را. اميد ، استرل . مارتين . اميد. پائيزي ديگر معلوم مي شد كه او به سراغ مان مي آمد يا ما در كشتي خانه اش به ديدنش مي رفتيم. 

خاکم به دهان مگر تو مستی ربی...

سخنی با دوستان وبلاگ نویس

با وجود نزدیک به شش سال نوشتن در نیمه ی سوخته، هنوز خودم را وبلاگ نویس نمی دانم و ترجیح می دهم اگر لقبی هست، داستان نویس باشد تا چیز دیگری. اما در یکی دوسال اخیر که وبلاگ نویسی را جدی تر از قبل پیگیری می کنم، گاهأ به کشف های جالبی در مورد نویسندگان وبلاگ و تفاوت عملکرد آدم ها در دنیای مجازی و حقیقی پی می برم. یکی از جالب ترین این کشف ها، شناخت موضع گیری های پنهان ادبی و گاهأ شخصی و احساسی وبلاگ نویس ها، از طریق لینک دانی وبسایت ها (ثابت و روزانه) است. به این باور دارم که هرچقدر آدم ها در عالم واقع، در برخورد با یکدیگر محافظه کار و مبادی اداب هستند، در عالم مجاز بلآخره به نحوی درونیات شان را نشان می دهند. لینک دانی وبلاگ ها که این روزها حکم بیعت گذاری و بیعت برداری از وبلاگ های دیگر را پیدا کرده، محل مناسبی است برای پیگیری مواضع پنهان افراد نسبت به یکدیگر. لینک دانی برای بسیاری از وبلاگ نویس ها به جای وسیله ای برای اطلاع رسانی، تبدیل شده است به ابزاری برای نادیده گرفتن و تلاش برای نادیده شدن دیگران. اگر کمی منصف باشیم و کمی هم دقت مان را بالا ببریم، رد پای این موضع گیری ها را در اکثر وبلاگ های پر مخاطب این روزها خواهیم دید. عملی که با هر نیتی انجام شود، نهایتأ به نادیده گرفته شدن بخشی از بدنه ی فعال ادبیات می انجامد.اما نکته ی جالب اینجاست که هر وبلاگ و وبسایتی، بعد از مدتی فعالیت مستمر، نهایتأ موفق به جذب تعدادی مخاطب می شود و تجربه ی شخصی بنده نشان می دهد که اکثر مخاطب های وبلاگ های ادبی مشابه اند و هر وبلاگ، با هر استراتژی ای، دایره ی محدودی از مخاطبان را جذب می کند. این خودش نشان دهنده ی محکوم به شکست بودن این استراتژی انکاری است. در پس همه ی این فعل و انفعالات و این به خیال خود، باند بازی ها، مسئله ی تأسف برانگیز تری در حال اتفاق است که تنها نمود عینی اش به شکل لینک دادن و ندادن بروز پیدا می کند و آن به انتها رسیدن ادبیات است! سال هاست همه ی ما از نبود مخاطب و مهجور شدن ادبیات می نالیم. همه انتظار داریم که روزی طلسم این تیراژ هزارتایی شکسته شود و آینده ی نویسنده گان وطنی، هم مثل نویسندگان آن ور آبی، به حدی برسد که از راه نوشتن بشود خانه و زندگی ای ساخت و تن به هرکاری برای زنده ماندن نداد، اما فراموش کرده ایم که کتاب های بی مخاطبی که روی دست ناشر و نویسنده باد می کنند، حاصل همین کژ اندیشی هاست، حاصل ذهن همین آدم هایی که با جزم اندیشی، حتی تحمل این را ندارند که از جانب شان، دالانی مجازی به دیگر فضاهای ادبی باز شود. حاصل ذهن آدم هایی که قدرت شان منوط شده به نادیده گرفتن دیگران و انکار این و آن. بعد همه انتظار داریم که روزی ادبیات ما هم راهی پیدا کند به سمت سکوهای جهانی. منصف اگر باشیم، خواهیم دید که ادبیاتی که حاصل جزم اندیشی ها باشد، نهایتأ توان جذب همان تعداد محدود مخاطب وبلاگی را هم ندارد و محکوم به تباه شدن در نطفه ی خویش است. این حرف بنده به این معنی نیست که همه ی ناکامی های ادبیات به موضع گیری های وبلاگی برمی گردد، اما اگر بپذیریم که این روزها اکثر از نویسندگان فعال ما به نوعی درگیر با فضای مجازی شده اند و همین تک و توک وبلاگ های باقی مانده، برای شان تبدیل به مهمترین راه ارتباطی شده است، بیشتر به اهمیت موضوع پی می بریم. این روزها، اکثر وبلاگ ها و وب سایت ها به جای اینکه کمکی به برون رفت ادبیات از بن بست کننده، تبدیل شده اند به ابزار قدرت هایی شخصی و بسته که در خوش بینانه ترین حالت گاهی در جذب دویست مخاطب هم ناکام می مانند. در صورتی که اگر سری به وب سایت های غیر ادبی بزنیم، خیلی زود متوجه می شویم که این آمار و ارقام چندصدتایی که گاهی موجب غرورمان هم می شود، چقدر رقم خجالت آوری به حساب می آید. این در حالی است که هرگاه داستان به صورت انبوه به جامعه عرضه شده است، در جذب مخاطب موفق تر از خیلی مدیوم های دیگر عمل کرده است. برای مثال مجله ی همشهری داستان و یا کتاب های انتشارات سوره مهر که به صورت انبوه در سوپر مارکت ها و فروشگاه های غیر تخصصی عرضه می شوند. به نظر بنده وبلاگ ها و وبسایت های ادبی اگر در جایگاه درست خودشان بنشینند و با بازتر عمل کردن در بخش لینک کده و پیوند های روزانه شان و با تلاش در گسترش دامنه ی مخاطبان شان، در دراز مدت می توانند به کمک تنه ی رنجور ادبیات ما بیایند در غیر این صورت مانند پیله ای تنگ و محکم، دوران شفیرگی را تا ابد طولانی خواهند کرد.

 

روانشناسی" مجموعه شعر باد به دنبال خودش می گردد"

یادداشتی از امیر صفر زاده بر مجموعه شعر باد به دنبال خودش می گردد سروده بهزاد عبدی

 
هدف از این تکه نقد انتقال این مجموعه شعروخالقش به مختصات روانشناسیست، تا در یابیم چگونه می توان با نشانگان وکلید واژه های خوداثردر روان شاعر ،روان مخاطب وسر انجام جهان معنایی شعر وارد شد.واژگانی که خود همانند کودکی هویت می گیرند واز مادر جدا می شوندو به تولید و تکثیر مضامین می پردازند.این مجموعه خوب یا بد،زیبا یا زشت از این رو مورد پسند قرار گرفت که شاعر آگاهانه ویا غیر آگاهانه واژه ها را به کار می گیرد.رفت و بازگشت های متداول واژه ها دایره وارمخاطب را دنبال می کنند تا سر انجام او را به دام بیاندازند.این تکرار در فرم به تکرار درونمایه وسرانجام به مفهوم تکرارارجاع می دهد.نشانه ها دارای لحن، شکل و هویت مستقلی می باشند که باسرعت کنترل شده ای حواس مخاطب را نشانه می گیرند.
نشانه ها به گونه ای به کار رفته اند تا به تصویری بی ادعاوبی هیچ احساسات تکانه ای برونگرا از شاعر بر سیم. راوی از منظر یونگی یک شخصیت درونگرای" حسی متفکر" است . حسی متفکر، از این رو که شاعر بذر تخیلش را در منطق پاشیده .وی از جهان بسته خود با تمامی آرزوها وحسرت هایش شاعرانه و به شکلی خنثی می گوید، خنثی نه به معنی منفعل ،بلکه واژه ای در چند قدمی آن.خواستگاه شاعر در هسته ناخود آگاهش معنا باختگی است .(اشاره به شعر کافه همین میز است)
 شهر همان شهر است/خیابان همان خیابان/کافه همین میز است/ میز همین صندلی/ که تو روی آن
 نشسته ای/اما دیگر نه من/آن مرد سابقم/نه تو آن فکری/که هر شب کلافه ام می کند/حالا که آمده ای/روبروی هم می نشینیم/لبخند می زنیم/وتنها از دور/به یکدیگر فکر می کنیم
گویا شاعر در این شعر به دنبال خواستگاهش می گردد و در هر نزدیکی به سوژه مفهومی را تباه می سازد تا شاید به نقطه آغازش بازگردد.(قرائت لاکانی درمفهوم بازگشت).شاعر همانند سینما گری به جستجوی اولین و آخرین تصویرش می پردازد، نمای بسته ای از سوژه ،که در پس نزدیکیش بی معنایی آغاز می شود.
نشانه ها و اشیاء به کار رفته به ظاهر متفاوت، ولی  عمیقا هم صداو خویشاوندند. راوی به شکلی زیبایی شناسانه معانی را از واژه هایش می زداید ودر جهتی دیگر از آنها بهره می جوید.بعنوان مثال:"باد به دنبال خودش می گردد - کسی به دنبال من می گردد - باد با خودش کنار آمده است – من اما با خودم کنار می روم"
در تمامی سطور فوق می توان واژه ها را بی آنکه مفاهیم درونی شان تکان بخورد جابجا کرد.در تمامی سطور این مجموعه باددر هر زمان می وزد ،باد حضور دارد وغایب است،باد به شعر ومخاطب معنی می دهد وبه سرعت ّبی معنا می شود.باد استعاره ای است که ما را به جهان فکری شاعر (امر تخیلی در چرخه لاکان-جایی که سوژه در امر تخیلی می چرخد وبه امر والا دست نمی یابد)نزدیک می سازد.
شاعر واژه ها را به گونه ای استخراج کرده که نه یک معنا بلکه توده ای از معنا ما را احاطه می سازد.معانی حضور دارند جابجا می شوند ومدام به تاخیر می افتند اما آزارتان نمی دهند که این مقوله به باور من تنها وبهترین مکانیزم دفاعی ذهن هوشیار شاعر در برابر ناخودآگاه سرکوب شده اش است.شاعر با زیرکی مفاهیم یاس آلودش را به تاخیر انداخته و مفهوم انتظار بکتی را کمی دستکاری کرده ویا آن را دیگر جدی نمی گیرد.:زمستان فصل غم انگیزی است/تابستان غم انگیز تر/خودش هم نمی داند چه می خواهد/زمستان ها منتظر تابستان است/تابستان ها به یاد زمستان/امروز یک گوشه با بهار ایستاده/رفتن لیلا را تماشا می کند
شاعر در اشیائی فرو می رود که اندیشه اش را انعکاس می دهند، این همانی  راوی با پنجره ولاک پشت واین همانی معشوقه با کبوتروپاره سنگ((  به خوبی مفاهیمی چون شئی شدگی ،انتظاروفقدان امر والا)) را به طور خاص و عام بازنمایی می کند.
"آنقدر با پنجره ها خیره ماندم
تا مه از روی قله ها سر خورد"
یا:
"اینجا لاک پشت ها
با انگشت می شمارند
کوچ کبوتران را
آنجا کبوتران
رویای سقفی سنگی را
به دوش می کشند"
عناصر ومحتویات این شعر به نوع ومیزانی به کار رفته اند که مخاطب را دچار سو هاضمه نمی کنند.واژه های سرکوب شده واحساسات مالیخولیایی از قوتشان کاسته شده تا از هذیان به سمت تخیلی ژرف انتقال داده شوند.تخیل شاعرمحدود به زمان ومکانش نگردیده وبعضا جنبه های اساطیری پیدا کرده که در این مقطع در مختصات یونگی بررسی می شود.الگوهایی چون: "درخت،کبوتر،ماهی،برج،دریا،بال پروانه،برف،آسمان وزمین ،مادر،پدر،کوه،نیلوفر،ماموت، هواپیما،اسکلت"،از لحاظ سمبلیک بسیار حائز اهمیت هستند.عناصر فوق به طور طبیعی  وساختگی بین خود ودو کهن الگوی زمین وآسمان در رفت و بازگشتند،که این حرکت سیکلی دورانی  مدام در مضامین وتصا ویر تکرار می شوند.(شکل هندسی دایره- نقطه که به بسیاری از تفکرات کهن وجدید ارجاع می دهد) .کهن الگویی پرکاربرد چون درخت، همواره حد واسط زمین وآسمان واز مصادیق تقدس ،باروری،کمال وبازگشت بوده است .در برخی  آیین ها بعلت داشتن انرژی های مانایی جنبه شفا بخشی نیز به خود گرفته. اما درخت در این مجموعه کارکردی متفاوت داشته وبه شدت معنا باخته است.گویی ریشه اش در زمین جا مانده ،سبدهای خالی شکوفه می دهدوهرگزسر به آسمان نمی کشد.در واقع، سوژه درخت فردیت باخته ای است که نمی تواند جنگل شود.به عبارتی سوژه پیش انگاره هایش رابر ابژه تحمیل کرده، از حرکت خطی(قائم)باز می ماندو دایره وار به دنبال خودش می گردد.
"آمده ام تا خمیده درختی شوم
که در زمین ریشه اش را می جوید"
یا:"تو با دستی دراز/می ایستی تا ابد/کنار درختی/که سبد های خالی شکوفه می دهد/...همین درخت که خم می شود/برای تو/آن قدر مو سپید می کند/تا دست هایت/خوشه ای برف بگیرد/پیر نیست این درخت/پیر نیست/فصل هایم زمستانی است"
عبور قایق در امواج ،در سطوح روان شناسی اش بیانگر مرگ ونیستی است،دراینجا شاعر با تمهید  تکرار(تکرار فرم ودرونمایه)به زیبایی مرگ را به تاخیر می اندازد و با تکرار یک تصویر در چند مرحله فاصله اش را با یاس قایقران پر می کند.این تمهید شکل جدیدی از بازی تقابل های دو تایی است که شاعر به خوبی از عهده اش برامده.چنانچه دلوزگفته است: شاعر به طورارادی تاسش را پرتاب کرده وبا این پرتاب اراده اش راصلب،واختیارش را به تاس داده.
 
"قایقی
بر تکرار امواج پیش می رود
بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد"
واژه دریا در دیدگاه یونگی اشاره به ضمیر ناخودآگاه فرد است، جایی که  انباشت احساسات وغرایز سرکوب شده وابسته به ابهام وپیچیدگی ضمیر ناخودآکاه ودر نهایت عمق این دریاست. که شاعر این واژه را در کاربردها ومضامین متفاوتی به کاربرده است. به همنشینی سه کلید واژه دریا،ماهی،روسری در سطر"فقط ماهی ها می دانند دریا شبی چند روسری بالا می آورد"توجه کنید وبیایید با اسلوب های یونگ به روانشناسی سطر فوق بپردازیم.ماهی در ریشه های اسطوره ایش به زایش،باروری،ودر سطوح روانشناسیش به ذهن هوشیارسوژه دلالت دارد.روسری در اینجا نشانه ای از معشوقه، یا به زبان روان شناسی بخش ناخودآگاه مونث روان شاعر(آنیما)به شکلی کابوس واربه کار رفته است.بااین تفسیر می توان نتیجه گرفت که شاعرخودآگاه به درون ناخودآگاهش وارد می شودو" دست آخر"با خلق تصاویری این چنین باز می گردد.
از تلفیق دو نشانه لاک پشت وپیرمرد، کهن الگوی گوژپشت پدید می آید که علاوه بر تداوم تاریخی به تکرار نیز دلالت دارد.راوی ما همانند لاک پشتی آهسته حرکت می کند.لاک همواره برای من یاد آور افسانه سیزیف است.در واقع راوی لاک پشتیست که افکارش را حمل می کند.(تحمیل تاریخی انگاره های ناخودآگاه)  دونشانه هواپیما و برج در برخی از سطور جایگزین دو کهن الگوی پرنده و کوه شده اند،که این ها نشانه هایی  ساختگی  دال بر کنجکاوی  واستیلای  بشرامروزند که در بین کهن الگوهای طبیعی آسمان و زمین در نوسانند.ودر پایان ،شعرزیر در منتها الیه جستجو با تکنیک چند صدایی سوال و جواب معنا می گیرد و" دست آخر" با سکوت آسمان معنا می بازد.
چه از جان درخت می خواهی دارکوب؟
((منقارم را))
دست از سر زمین بردار درخت
 ((ریشه ام را پس نمی دهد.....))
خیره به آسمان به دنبال چه می گردی زمین؟
((انگار جاذبه ام نیست))
پا از سینه زمین بردار آسمان
هی آسمان.....؟
با توام آسمان....؟
 
باد با خودش حرف می زند
باد به دنبال خودش می گردد
باد با شتاب می دود
وهیچ وقت نمی رسد

پ ن: مجموعه شعر باد به دنبال خودش می گردد سروده ی بهزاد عبدی، نشر مروارید، سال 91

هزاران همه رفتند

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

*ملک الشعرای بهار

...

1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.

این خون از ابتدا بیمار بوده است!

 

مدتی بود می خواستم مطلبی در مورد من منچستر یونایتد را دوست دارم اینجا بنویسم اما هر بار به دلیلی نشد تا امروز. الان هم قصد زیاه گویی ندارم، چون در مورد این کتاب خیلی ها حرف زده اند و گفته اند و فکر می کنم چندان چیز تازه ای برای گفتن نباشد، فقط اینکه واقعأ با کتاب عجیبی طرف هستیم. از یک سو با رمانی متفرق و مرکز گریز طرف هستیم که به عمد نمی خواهد هیچ مرکزی پیدا کند و از طرفی دیگر، مفهوم و محتوای این رمان و خرده داستان هایی که با دالان هایی نامرئی به هم پیوند می خورند، چنان در هم تنیده و متمرکزاند که مخاطب را در قضاوت گیج می کند. با اینکه از واژه ی پست مدرن متنفرم و فکر می کنم این واژه تبدیل به هوری بی انتها شده که هر چیزی را به آن بند می کنند، اما فکر می کنم تمام آن چیزی که از پست مدرنیسم می دانم را به عینه می توانم در این رمان پیدا کنم. از این موضوع گذشته، رمان من منچستر یونایتد را دوست دارم به وضوح نشان دهنده ی اشراف و آگاهی بسیار عمیق مهدی یزدانی خرم است به دوره ای از تاریخ معاصر ما که به شدت مغشوش و در هم برهم است. تاریخی که همواره در سایه روشن بوده و هر کس بسته به خواستگاه ایدئولوژیک و فکری خود روایتی از آن دست داده است! مهدی یزدانی خرم با چاشنی طنزی که در این رمان وارد کرده است، تا حد بسیاز زیادی توانسته است تصویر واضح و غیر احساسی ای از آن دوره روایت کند و مانند نسیمی ملایم از روی حوادث هولناک و دردناک آن دوره بگذرد. شاید بیراه نباشد که رمان من منچستر یونایتد را دوست دارم را رمانی در آسیب شناسی اجتماعی ایران معاصر بدانیم. رمانی که به مانند فیش های در هم و برهم پایان نامه ی داخل کیف دانشجوی تاریخ، پاره هایی از گذشته ی ما، که پر از درگیری و تنش خون بازی است را به نمایش می گذارد. رمانی که بر اساس خون بازی ای پیش می رود که از داستانی به داستان دیگر راه پیدا می کند و شخصیت های رمان به مانند دوندگان دو امدادی، دست بدست آن را به هم تحویل می دهند. نویسنده با تیزهوشی ای که از او انتظار می رود، ناهنجاری های اجتماعی را حاصل همان خون بیماری می داند که از نمی دانم چند نسل پیش و چند قرن پیش و... به ارث برده ایم و بدون اینکه سهمی در آن داشته باشیم همواره با آن درگیر بوده ایم و هستیم. تاریخی که بر اساس خون و خون بازی ساخته شده است و به ما تحویل داده شده است. رمان (من منچستر یونایتد را دوست دارم) رمانی است که نه در سطح رویین روایت که در سطح مفهومی آن ساخته می شود و جان می گیرد و در پایان به انسجام غیر قابل انکاری می رسد. و در پایان اینکه موقع خواندن این رمان، می شود حدس زد که با شور نوشته شده است و در بعضی لحظات از خود نویسنده هم فراتر رفته است. اوج این شور، روایتی است که از زبان عکس استالین روایت می شود و بعد به فیلتر سیگاری گیر کرده در آج یک کفش سپرده می شود.

هیچ مگو مگو مگو...

شش جهت است این مکان قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

رابطه ی حجم کتاب و لذت ادبی!!

تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا خواننده های غیر حرفه ای ادبیات (زن و مردهایی که از روی تفنن کتاب می خوانند و معمولأ سمت کتاب های عامه پسند می روند) چرا به رمان های قطور گرایش دارند و کتاب های لاغر را خیلی جدی نمی گیرند!؟ بارها اتفاق افتاده که به یکی از همین مخاطب های قولأ غیرحرفه ای! رمانی را پیشنهاد کرده ام اما وقتی طرف عطف نازک کتاب را دیده، پوزخندی زده و گفته: این همه که تعریف کردی تو این یه ذره کتاب جا می شه؟! این طور مواقع آدم می ماند چه جوابی به طرف بدهد، اما توی دلم همیشه یک حرف به طرف می زدم: وای به حال ادبیات که خواننده اش تو باشی! جوابی که کم کم دارم به آن شک می کنم. یادم می آید دوره ی نوجوانی(13-14 سالگی) یکی از بستگان مان که در چاپخانه امیرکبیر کار می کرد و از علاقه ی مادرم به مطالعه آگاه بود، بعدازظهری دو سه کتاب پاره پوره و قطور برای مادرم آورد و گفت این کتاب ها را توی ضایعات کاغذی که قرار بوده خمیر شوند! پیدا کرده و چون فکر می کرده مادرم (که عاشق کتاب های قدیمی و افسانه ای است) از این کتاب ها خوشش می آید برایش آورده. مادرم کتاب ها را گرفت و هیجان زده شروع به خواندن کتاب ها کرد. آن دوتای دیگر را نمی دانم اما یکی از کتاب ها داستان امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا بود. کتابی با چاپ ریز و صفحات چرک و پاره پوره که با اینکه جلد نداشت اما تمام صفحاتش سر جا بود. بعد از ظهری که مادرم برای کاری بیرون رفته بود، کتاب را برداشتم و از روی کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن. کتاب با صحنه ی وارد شدن خواجه نعیم به یک جزیره و پیدا کردن زنی لخت و زیبا شروع می شد. مثل اکثر نوجوان های آن سال ها( که نه چت روم دیده بودند و نه اسیر اینترنت بودند) صحنه های عاشقانه و اروتیک کمرنگ، مهمترین انگیزه بود برای یورش بردن به سمت کتاب. چند روز بعد که مادرم کتاب را تمام کرد با ولع آن را دستم گرفتم و شروع کردم به یک نفس خواندنش. خواندن کتاب همانا و درگیر شدن با آدم های رمان همانا. ماه ها با خواجه نعیم و خواجه قنبر و پولاد زرده و مادرش و بقیه شخصیت های رمان زندگی می کردم و همین مقدمه ای بود برای خرید کتاب های کهنه از دستفروشی که آن سال ها بین میدان شهدا و چهارراه بانک بساط می کرد و کلی هم آدم معروفی شده بود و کتاب هفته هم باهاش مصاحبه کرده بود!(هر چند بعدها هر چه گشتم و هرچه به این و آن سپردم نتوانستم کتابی توی آن سبک و سیاق که دوست داشتم پیدا کنم) اما بعدها، بعد از زیر و رو کردن کتاب های کتابخانه مدرسه شهید رجایی و بعدش دبیرستان امام خمینی، به این قطعیت رسیدم که، چیزی که دنبالش می گردم(نه صرفأ اروتیک!) فقط بین کتاب های پت و پهن و قطور پیدا می شود نه کتاب های لاغر و مردنی ای که تا شروع می کردی به خواندن تمام می شد. این عادت کلفت خوانی ادامه داشت تا زمان دانشجویی که یکباره فضایم عوض شد و آرام آرام از یک قطور خوان حرفه ای تبدیل شدم به یک باریک پسندِ مطالعه گریز که هروقت یک رمان قطور می دیدم اولین حرفم این بود: کی حال خوندن اینو داره!! نمی دانم دلیل واقعی این اتفاق چیست اما مطمئنأ به دلیل کمبود وقت و زندگی سرعتی و این چرت و پرت های قالبیِ نمی دانم از کجا نبود! جوابی که این روزها به ذهنم می رسد این است که آن زمان من در جستجوی لذت بودم و ادبیات را به عنوان یک لذت گاه ناب می دیدم نه یک دستاویز برای بالا بردن رنکینگ مطالعه! و به روز بودن! هر چه فکر می کنم به ندرت پیش آمده که رمان قطوری دست گرفته باشم و با سرمستی از یک لذت ادبی آن کتاب را نبسته باشم(حتی اگر رمان خیلی هم رمان بزرگی نبوده باشد!) اتفاقی که به ندرت برای رمان های باریک و کم حجم افتاده است. جالب اینکه بسیاری از شاهکارهایی که همین سال های اخیر هم جوایز بزرگ جهانی برده اند و داغ داغ ترجمه شده اند هم کتاب های قطوری بوده اند که در مهد سرعت و تکنولوژی نوشته شده اند. به نظرم مهمترین  آسیبی که به روند مطالعه ی ما وارد است این است که دلیل مطالعه را گم کرده ایم. ادبیاتی که قرن ها تنها وسیله ی لذت بردن و نفس کشیدن و سرک کشیدن به جهان های موازی ما بوده را تبدیل کرده ایم به یک پدیده ی روشنفکری و  فخر فروشانه که با خواندنش می خواهیم بار مطالعاتی خودمان را به نمایش بگذاریم! یکی دو هفته ای است به کتاب های قطوری که مدتی ها بود ازشان فرار می کردم حمله برده ام و به قصد لذت بردن می خوانم و جالب اینکه برخلاف گذشته، واقعأ لذت می برم! اگر چیزی هم توی وبلاگم در مورد کتابی می نویسم تنها دلیلش این است که دینم را به نویسنده ی آن کتاب و زحمتی که کشیده ادا کنم و در حد همین مخاطبان اندک وبلاگم کتاب را معرفی کنم والا همین کم را هم نمی نویسم. گمان می کنم زمان آن رسیده باشد که به عادت های قبلی مان برگردیم. دوست نویسنده ام نظام حقی آبی نظر جالبی در مورد داستان دارد که فکر می کنم بد نباشد آن را اینجا بنویسم(نقل به مضمون): میل به داستان خواندن و داستان نوشتن یک عمل غریزی در بشر است و داستان را برای پاسخ به غرایزم انتخاب کرده ام.