1- رمان خورشید بر شانه راستشان می تابید نوشته ی جواد افهمی رمان پر تنش و پر التهابی است که با تمرکز بسیار زیاد نوشته شده است. رمانی خوش خوان و گیرا که برای اولین بار(البته تا جایی که من به یاد دارم!) به سراغ بخشی از ایران رفته که چندان چیزی از آن نمی دانیم و اکثر دانسته هایمان از آن محدود می شود به خبرهای تلویزیونی و صفحه حوادث روزنامه ها؛ سرزمین بلوچستان و مردمی سنی مذهب که همواره درگیر قاچاق مواد مخدر و سوخت و جنگ ها مسلحانه بوده اند. راوی که محافظ شخصی اشرف پهلوی است، در ادامه ی یک ماموریت امنیتی، به بلوچستان رفته و با یک اتفاق پیچیده درگیر شده است. این رمان از آخرین کاری که از افهمی خوانده بودم(مجموعه داستان چتر کبود) یک سرو گردن بالاتر است و نشان از نویسنده ای دارد که تسلط کم نظیری بر جغرافیای روایت و آدم هایی که از آنها می گوید دارد. رمان خورشد بر شانه راستشان می تابید توسط نشر هیلا در 320 صفحه، سال 90 منتشر شده است. باز هم در مورد این رمان می نویسم.

2- یکی دو هفته ای است که قرارداد اینترنتم تمام شده است و  عمدأ اقدامی برای تمدید آن نکرده ام. خانه بدون اینترنت حالت دو گانه ای دارد. حالت اول: وقتی اینترنت نباشد، مناسب ترین زمان برای خواندن و فکر کردن و احیانأ رسیدن به کارهای نیمه تمامی که آدم مدام برای انجامشان امروز و فردا می کند فرا می رسد و فرصتی پش می آید که آدم به ریتم طبیعی بدنش برگردد. حالت دوم: اما خانه بدون اینترنت و تلویزیون هم گاهی غیر قابل تحمل می شود. آخر مگر می شود دنیای ارتباطات و لذت ارتباط با دوستان را در شخصی ترین گوشه های جهان منکر شد! نمی شود. مگر می شود منکر شد همان لحظاتی که از روی بیکاری و بی حوصلگی داری مگس می پرانی با یک دکمه می شود وارد فضایی لایتناهی و به شدت پویا و پر انرژی شد؟! حالا گیرم به خاطرش از کار و زندگی بیفتم. در هر صورت فعلأ از برقرار کردن تعادلی بین این دو حالت ناتوانم و بارها دچار افراط و تفریط در هرکدام از این حالت ها شده ام. فکر می کنم تا مدتی باید به این قهر خود خواسته ادامه بدهم تا وقتی که جنبه ی اینترنت ۲۴ ساعته را در خودم ایجاد کنم. کاش نرم افزاری بود که ساعت استفاده از اینترنت را برای آدم مدیریت کند.

۳- ادبیات دیگر چاره ساز نیست. باید به طبیعت برگردیم. باید به لمس سنگ و چوب و خاک یا به قولی(لمس هستی) برگردیم. باید با پاچه های بالا زده ی باز هم به سرد ترین رودخانه ها وارد شویم و کف پاهایمان را روی سنگ ریزه های کف رودخانه آرام بغلتانیم. باید دوباره به فکر صعود باشیم.به فکر دیدن یک شهر از بلندترین نقطه ممکن و تماشای همه ی آدم هایی که محدود می شوند به چند سطح مربع و مستطیل و خط درازی که تنها تعریف به جا مانده از یک خیابان است. دوباره باید طعم یک چایی کوهی را، روی اجاقی از سنگ و هیزم های بلوط مزمزه کنیم. باید بشوریم هر آنچه را که خارج از من به من رخنه کرده است. باید روح را دوباره غسل داد.