4- از خون جوانان وطن لاله دمیده

به نظرم بهترین اجرایی که موزیک تا حالا داشته را پرستو احمدی خوانده. حتی بهتر از شجریان و مرضیه و هر بزرگی که قبل از او آن را خوانده و بعدها خواهد خواند. این آهنگ سوز دارد اما برای من هیچ ربطی به اتفاقات دو سه دهه اخیر مملکت ندارد. این آهنگ برایم یاد آور شمس العماره و کاخ گلستان و عارف قزوینی است. یاد جوانان پرشور مشروطه و متجددهای تازه به وطن برگشتۀفرانسوی مآب و سربازانِ کشته شده به دست روسیه و بی پناهان بی تکنولوژی ای که در راه وطن جان دادند و در شورش های دورۀ ناصری و مظفری و محمدعلی بر خاک افتادند. هروقت به این ترانه گوش می کنم یاد سربازان نحیف و خاک گرفتۀ وطن می افتم که با ابتدایی ترین جنگ افزارهای ممکن مقابل قشون روس و انگلیس و پرتغال ایستادند و بر زمین افتادند. بعد یاد پشت بام خانۀ عارف قزوینی در قروین می افتم. ناخود آگاه کاشی هفت رنگ و نی نوازی و سه تار زیر عبای جوانِ خوش صدای عاشق پیشه می افتم که با کلاه نمدی سفید بر سر، با نوک انگشتان سر سبیل ظریفش را تاب می دهد و به جوانان کشتۀ وطن فکر می کند. این آهنگ یعنی آن همه ظرافت و نکتۀ ناگفته که لابلای قاجار ستیزیِ کم سوادانه و کینه جویانۀ دهه های بعد گم می شود.

3- لحظه خداحافظی - حمیرا

این آهنگ گره خورده به جاده خرم آباد به بروجرد تا ورودی استان مرکزی که تابلوی پایان محدوده استان لرستان پیدا می شود. به این تابلو که می رسم گریه امان نمی دهد. بی اختیار. با تابلو که حالا نماد خرم آباد و لرستان است می گویم مراقب پدر و مادرم باش. مراقب عزایزانم باش. نمی دانم چه سرّی است که هربار این آهنگ در این محدوده از سیستم ماشین پخش می شود!. این جور مواقع خانۀ من پشت سرم است و مدام از آن دور و دورتر می شوم. توی دلم می گویم غصه نخور می رم و بر می گردم. هرچند می دانم که این بار هم که بروم معلوم نیست چند ماه بعد فرصت می شود برگردم خانه و پدر و مادرم را در آغوش بگیرم. نمی دانم کی فرصت می کنم برگردم و تنۀ درخت انجیر حیاط را بغل می کنم و روی موزائیک های حیاط آب بپاشم و گل های مادر را بررسی کنم. امسال که بیست و یکمین سالی است که من از شهرم دورم و دقیقا می شود نصف عمرم که در تهران می گذرانم، افسوس هایم بیشتر از قبل شده اند. افسوسم از اینکه سفید شدن موهای پدر و مادرم را کمتر دیده ام. آن بوی جادویی یقۀ پیراهن پدرم، بوی عجیب و غیر قابل توصیف موهای مادرم را کم تنفس کردم. کم دیدمشان، کم بوئیدمشان... و این آهنگ، این آهنگ در این نقطه که از لرستان جدا می شوم و وارد حوزه استحفاظی استان مرکزی می شویم بدجور آتشم می زند و تنها کاری که از دستم بر می آید این است که تا وقتی که جاده می پیچد و تابلو از چشمم می افتد از آینه جلو دور شدن جانم را می بینم. لحظۀ خداحافظی از بانوی باوقار جاده ها - حمیرا

۲- باب دلمی - محسن چاووشی

شب - خارجی - دروازه دولت

ماجرا از خرید چندکیلو سیب زمینی از میدان تربار دروازه دولت شروع می شود. حوالی مهر سال ۸۷ است. نزدیک نه شب است و من و نظام که شب مهمانم است داریم به خانه دانشجویی من بر می گردیم. یکهو می بینمش. با پریسا از دانشکده برگشته اند و قبل از ساعت نه دارند می روند خوابگاه خیابان کوشک مصری که همدیگر را توی خیابان درست روبروی میدان تره بار می بینیم. منتظر تاکسی اند. همان نگاه کافی است که چند قدیمی دنبالش کشیده شوم و درست زمانی که تاکسی جلوی پایشان توقف می کند و سوار تاکسی شده اند که به میدان فردوسی بروند. در میان تردید رفتن و ماندن ناگهان یکی از جسورانه ترین تصمیم های عمرم را می گیرم و نظام را وسط خیابان می گذارم و همراه شان سوار تاکسی می شوم. بدون اینکه بدانم مسیرشان کجاست!. توی تاکسی فقط می خندیم. هر دو و هر سه. حرف نمی توانم بزنم و از نگاه های راننده شرم دارم. چندروز قبلش خلیل رشنوی برایم یک کارت ویزیت سبز و سفید طراحی کرده و نوشته آیت دولتشاه- نویسنده. تنها زمانی است که آن کارت ویزیت به دردم می خورد. هول هولکی از کیف پولم کارت ویزیت را در می آورم و ناشیانه سمتش می گیرم و با با چشم اشاره می کنم از دستم بگیردش. تردید دارد برای گرفتنش اما با اصرار پریسا که آنطرفش نشسته و به پهلویش سقلمه می زند کارت را می گیرد و زمانی که می گیرد دیگر رسیده ایم میدان فردوسی. توی میدان فردوسی گفتگوی بسیار کوتاهی می کنیم و می گویم بهم زنگ بزن و می روند. به نظام زنگ می زنم و می گویم دارم میام. از فردوسی تا دورازه دولت را می دوم و نظام را که می خندد می بینم و با خنده به خانه بر می گردیم و تا شب از چشم های زیبایش می گویم. دو روز بعد اولین تماسش را می گیرد و سال قمری برای من شروع می شود...

این آهنگ برای آن دوره نیست اما هربار که می شونم ناخودآگاه به نایلون سیب زمینی و آن شب و دروازه دولت و میدان فردوسی و آن خوابگاه... آه آن خوبگاه و صرافی نبش کوشک مصری برمی گردم.

1- مرگ قو - حبیب

داخلی- روز - جاده شمال

بهزاد اقاجمالی، امیر شادلو، شاهو و یکی دو نفر دیگه سوار اتوبوسیم به سمت ساری برای مراسم ختم برادر حامد که گفته اند سکته کرده و یکدفعه مرده!. فقط چندسال از ما بزرگتر است و باور کردنش سخت است که یک جوان رعنا و کشتی گیر بی دلیل سکته کند و بمیرد!. عصر می رسیم ساری، خانۀ بهنام حسینی و صبح عازم نکاء می شویم برای مراسم تشییع جنازه ای که همه چیزش برای من مشکوک و مرموز است و به هرکس که می گویم یک جای کار می لنگد و این حجم از پذیرشِ مصیبت و آمادگی برای عزای یک جوانمرگ، غیرطبیعی است مسخره ام می کنند و کلفتی بارم می کنند.

زمستان است و راه خانه پدری شان در نکاء تا قبرستان باریک امامزاده گل و شل است و همه در یک خط طولانی سمت آرامگاه می روند و جناز جلوتر از ما!. جنازه را زیر درختی بزرگ پشت امامزاده روی زمین می گذارند و من برای اولین بار در صف نماز میت می ایستم و نماز می خوانم. نزدیک ظهر جنازه در خاک آرام می گیرد و جمعیت بر می گردند سمت خانه برای نهار و استراحت. نهار را که می خوریم در میان بهت و اندوه به ساری برمی گردیم و شب حرکت می کنیم سمت تهران و من ناباورانه به مراسم عزایی فکر می کنم که برخلاف تمام عزاداری هایی که در عمرم دیده ام، زیادی منطقی و آرام است و در آن سال های پر از دوگانگی فرهنگی تهران - خرم آباد که من درگیرش بودم، پذیرفتن این حجم از تفاوت نگاه برایم عجیب غریب و ناممکن بود!.

مراسم من را آنقدر تحت تاثیر قرار می دهد که همان روزها داستانی می نویسم به اسم "فرار از ناگزیر" که در مجموعه داستانم چاپ شده و تنها داستان تقدیمی ام بود که به حامد تقدیمش کرده بودم.

سال ها بعد اما، خیلی بعدتر بهنام به من زنگ می زند و می گوید راستی: حرفی که می زدی در مورد عجیب بودن مراسم و مشکوک بودن قضیه درست است و هرچه اصرار می کنم منظورش چیست، توضیح بیشتری نمی دهد و چیزی نمی گوید.

بعدها، نزدیک به پانزده سال بعد از آن روز، روزی در میان حرف های لیلا مطلع می شوم که برادر حامد سکته نکرده و اعدام شده و راز پنهان آن روز، اعدام شدن جوان رعنا و کشتی گیری بوده که در یک درگیری لحظه ای بدبیاری می آورد و یکی را با چاقو می زند و خودش و آن یکی تمام می شوند...

حبیب آن موقع توی کاست است. نوار را به راننده اتوبوس می دهم و می گویم این را پخش کن که آهنگ سفرمان شود. راننده اتوبوس حال می کند و چندبار کاست را تا آخر می گذارد و مرگ قوی حبیب تا ابد برایم گره می خورد به قصۀ مرگ برادر حامد.

نمی دانم عمر کفاف می دهد که روزی از شلوار برادر مرده اش بنویسم که بدون اینکه بدانم مال اوست، تمام دورۀ امریه سربازی ام آن را پوشیدم. شلوار پارچه مقدم مشکی مجید. برادر حامد که گویا هم هیکل من بود.

بهترین زوج تاریخ

گفتم من و تو درسته چفت و جفت هم نشدیم، اما اگر می شدیم فکر کنم بهترین زوج عالم می شدیم. از اون زوج هایی که ممکنه قرنی یه دونه ازشون درست شه. گفت شوخی می کنی؟! من و تو؟! ترکیب عن و گه بودیم. گفتم عن و گه هم اگه به وقتش درست با هم ترکیب بشن مطمئنم نتیجه کار یه چیز درست درمون می شه. گفت چی باعث شد اینطور فکر کنی؟! ما که همش در جنگ بودیم!. دوتا آدم معمولی با اخلاقای تخمی که چیز خاصی هم برا ارائه نداشتیم. گفتم مسئله اعتماده می فهمی؟! اعتماد!. من بهت اعتماد صد دشتم. من وقتی به یکی اعتماد صد داشته باشم بهترین ورژن خودم می شم. متاسفانه بجز تو به کسی اعتماد صد ندارم و این باعث می شه هیچوقت حس رهایی و کامل بودن نداشته باشم. گفت من حسودم. محال بود از دستم در آرامش باشی. گفتم تو نه خواستنی هستی نه داشتنی، نه صدا داری نه سیما، فقط قابل اعتمادی و این اعتماد از جنسیه که من لازمش دارم. وقتی به کسی اعتماد داشته باشم، کاری می کنم اونم بهم اعتماد داشته باشه. گفت یعنی بهت اعتماد می کردم که بری با صد نفر دیگه هم باشی؟! گفتم نه بهت اعتماد می دادم که هرجا باشم و هرکاری بکنم، هیچکی جای تورو نمی گیره. نمی ترسوندمت چون بهت اعتماد داشتم، ازت نمی ترسیدم چون بهم اعتماد داشتی!. گفت آخرش نفهمیدم مسئله ترسه یا اعتماد؟! گفت ترس جایی هست که اعتماد نیست. اعتماد کنی نمی ترسی، بترسی اعتماد نمی کنی. گفت معلومه خیلی ترسیدی. گفتم خیلی بی اعتمادم. همین.