داخلی- روز - جاده شمال
بهزاد اقاجمالی، امیر شادلو، شاهو و یکی دو نفر دیگه سوار اتوبوسیم به سمت ساری برای مراسم ختم برادر حامد که گفته اند سکته کرده و یکدفعه مرده!. فقط چندسال از ما بزرگتر است و باور کردنش سخت است که یک جوان رعنا و کشتی گیر بی دلیل سکته کند و بمیرد!. عصر می رسیم ساری، خانۀ بهنام حسینی و صبح عازم نکاء می شویم برای مراسم تشییع جنازه ای که همه چیزش برای من مشکوک و مرموز است و به هرکس که می گویم یک جای کار می لنگد و این حجم از پذیرشِ مصیبت و آمادگی برای عزای یک جوانمرگ، غیرطبیعی است مسخره ام می کنند و کلفتی بارم می کنند.
زمستان است و راه خانه پدری شان در نکاء تا قبرستان باریک امامزاده گل و شل است و همه در یک خط طولانی سمت آرامگاه می روند و جناز جلوتر از ما!. جنازه را زیر درختی بزرگ پشت امامزاده روی زمین می گذارند و من برای اولین بار در صف نماز میت می ایستم و نماز می خوانم. نزدیک ظهر جنازه در خاک آرام می گیرد و جمعیت بر می گردند سمت خانه برای نهار و استراحت. نهار را که می خوریم در میان بهت و اندوه به ساری برمی گردیم و شب حرکت می کنیم سمت تهران و من ناباورانه به مراسم عزایی فکر می کنم که برخلاف تمام عزاداری هایی که در عمرم دیده ام، زیادی منطقی و آرام است و در آن سال های پر از دوگانگی فرهنگی تهران - خرم آباد که من درگیرش بودم، پذیرفتن این حجم از تفاوت نگاه برایم عجیب غریب و ناممکن بود!.
مراسم من را آنقدر تحت تاثیر قرار می دهد که همان روزها داستانی می نویسم به اسم "فرار از ناگزیر" که در مجموعه داستانم چاپ شده و تنها داستان تقدیمی ام بود که به حامد تقدیمش کرده بودم.
سال ها بعد اما، خیلی بعدتر بهنام به من زنگ می زند و می گوید راستی: حرفی که می زدی در مورد عجیب بودن مراسم و مشکوک بودن قضیه درست است و هرچه اصرار می کنم منظورش چیست، توضیح بیشتری نمی دهد و چیزی نمی گوید.
بعدها، نزدیک به پانزده سال بعد از آن روز، روزی در میان حرف های لیلا مطلع می شوم که برادر حامد سکته نکرده و اعدام شده و راز پنهان آن روز، اعدام شدن جوان رعنا و کشتی گیری بوده که در یک درگیری لحظه ای بدبیاری می آورد و یکی را با چاقو می زند و خودش و آن یکی تمام می شوند...
حبیب آن موقع توی کاست است. نوار را به راننده اتوبوس می دهم و می گویم این را پخش کن که آهنگ سفرمان شود. راننده اتوبوس حال می کند و چندبار کاست را تا آخر می گذارد و مرگ قوی حبیب تا ابد برایم گره می خورد به قصۀ مرگ برادر حامد.
نمی دانم عمر کفاف می دهد که روزی از شلوار برادر مرده اش بنویسم که بدون اینکه بدانم مال اوست، تمام دورۀ امریه سربازی ام آن را پوشیدم. شلوار پارچه مقدم مشکی مجید. برادر حامد که گویا هم هیکل من بود.