۲- باب دلمی - محسن چاووشی
شب - خارجی - دروازه دولت
ماجرا از خرید چندکیلو سیب زمینی از میدان تربار دروازه دولت شروع می شود. حوالی مهر سال ۸۷ است. نزدیک نه شب است و من و نظام که شب مهمانم است داریم به خانه دانشجویی من بر می گردیم. یکهو می بینمش. با پریسا از دانشکده برگشته اند و قبل از ساعت نه دارند می روند خوابگاه خیابان کوشک مصری که همدیگر را توی خیابان درست روبروی میدان تره بار می بینیم. منتظر تاکسی اند. همان نگاه کافی است که چند قدیمی دنبالش کشیده شوم و درست زمانی که تاکسی جلوی پایشان توقف می کند و سوار تاکسی شده اند که به میدان فردوسی بروند. در میان تردید رفتن و ماندن ناگهان یکی از جسورانه ترین تصمیم های عمرم را می گیرم و نظام را وسط خیابان می گذارم و همراه شان سوار تاکسی می شوم. بدون اینکه بدانم مسیرشان کجاست!. توی تاکسی فقط می خندیم. هر دو و هر سه. حرف نمی توانم بزنم و از نگاه های راننده شرم دارم. چندروز قبلش خلیل رشنوی برایم یک کارت ویزیت سبز و سفید طراحی کرده و نوشته آیت دولتشاه- نویسنده. تنها زمانی است که آن کارت ویزیت به دردم می خورد. هول هولکی از کیف پولم کارت ویزیت را در می آورم و ناشیانه سمتش می گیرم و با با چشم اشاره می کنم از دستم بگیردش. تردید دارد برای گرفتنش اما با اصرار پریسا که آنطرفش نشسته و به پهلویش سقلمه می زند کارت را می گیرد و زمانی که می گیرد دیگر رسیده ایم میدان فردوسی. توی میدان فردوسی گفتگوی بسیار کوتاهی می کنیم و می گویم بهم زنگ بزن و می روند. به نظام زنگ می زنم و می گویم دارم میام. از فردوسی تا دورازه دولت را می دوم و نظام را که می خندد می بینم و با خنده به خانه بر می گردیم و تا شب از چشم های زیبایش می گویم. دو روز بعد اولین تماسش را می گیرد و سال قمری برای من شروع می شود...
این آهنگ برای آن دوره نیست اما هربار که می شونم ناخودآگاه به نایلون سیب زمینی و آن شب و دروازه دولت و میدان فردوسی و آن خوابگاه... آه آن خوبگاه و صرافی نبش کوشک مصری برمی گردم.