رمان تصادف!
تأملی در رمان «بگذارید میترا بخوابد» نوشته ی کامران محمدی
این نقد در هفته نامه آسمان شماره ۶ به چاپ رسیده است.


بگذار میترا بخوابد دومین کتاب از سه گانه ی فراموشی کامران محمدی است که مانند زمان قبلی اش «آنجا که برفها آب نمی شوند» رمانی جنگی به حساب می آید که نگاهی معکوس به فرایند جنگ دارد. نگاه معکوس به این معنا که ما ابتدا به ساکن نمود و بازخورد جنگ را در آدم های حال حاظر میبنیم و تنها در ریشه یابی روانی و کاویدن خودآگاه و ناخودآگاه شخصیت های رمان است که با جنگ به معنای نقطه ی برانگیزاننده ی رویدادهای پس از خود، روبرو می شویم. شخصیتهای اصلی این رمان به سان رمان قبلی کامران محمدی، درگیر مفهوم جنگی اند که نظم و بی نظمی بنیادین ذهن شان را رقم زده است. در این داستان با دو خط داستانی «در زمان حال و گذشته» روبرو هستیم که در نقاطی با هم تصادم پیدا می کنند. بگذریم از اینکه این تصادم داستان ها تا چه حد امری ضروری و پیش برنده است، اما کنتراستی که این دو فضا با هم دارند«فضای حال حاضر و روزمره ی آدم ها و زندگی دوران جنگ و فضاهایی که شخصیت های اصلی رمان آن را تجربه کرده اند» جزء نقاط جذاب کار است. حال اینکه به اعتقاد من رمان «بگذار میترا بخوابد» هویت اش را از فضاهای جنگی اش می گیرد و اگر فصل اصابت خمپاره به خانه ی پدری و داستان مرگ پدر و تجاوز به مادر نبود، ما با رمانی تقلیل یافته تا حد داستانهای دم دستی طرف بودیم، که البته کامران محمدی با ذکاوتی که به خرج داده از این اتفاق جلوگیری کرده است و آن را به رمانی خواندنی با ارزش ادبی بالا بدل کرده است.
در مورد داستان اصلی و داستان فرعی هایی که در زمان حال اتفاق می افتند این احتیاط را واجب می دانم که بگویم به درستی نمی دانم کاری قابل ستایش است یا فرو کاهنده اما به ذعم بنده فصل های ابتدایی رمان به هیچ عنوان نمی توانند نشان دهنده ی سطح رمان و پبچیدگی های مضمونی و معنایی کار نمی باشند. در فصل های ابتدایی رمان، مخاطب تا حد اشباه شونده ای درگیر روابط تینیجری و گاه آرمانی و زیاده از حد خوش بینانه می شود ( خوشبینانه از این بابت که در فرایندی به نظر من غیر واقعی و خوشخیالانه، مرده ها تبدیل به الهه های دلبر و دست نیافتنی ای شده اند که بدون هیچ تلاشی می توانند چندین زن را عاشق خودشان کنند و زن ها برای به دست آوردنشان می خواهند همدیگر را از سر راه بردارند) حال اینکه واقعیت موجود در جامعه چیزی خلاف این را نشان می دهد. از این بابت روابط موجود در رمان جزء استثناها به حساب می آیند.
عنصر استثنا و تصادف بارز ترین خصلت رمان های کامران محمدی است. دو عنصری که شاید در نگاه اول مخاطب را دچار دافعه و گارد گرفتن نسبت به رمان کنند، اما در ادامه می فهمیم که این دو مسئله، همان نقاطی اند که نویسنده برای اثر بخشی کارش، تاکیدی عمدی روی آنها داشته است.
برای باز کردن بحث تصادف، رمان « آنجا که برف ها آب نمی شوند» نمونه ی روشن تری است. در رمان قبلی کامران محمدی ما در شروع رمان، دو ارتباط موازی را می بینیم که تقریبأ در یک زمان اتفاق می افتند و در ادامه متوجه می شویم هر چهار نفر درگیر با این دو رابطه تصادفأ با هم آشنا هستند و فامیل از آب در می آیند. ارتباط هایی از این دست (البته با تفاوت هایی) در رمان «بگذارید میترا بخوابد» هم قابل پیگیری کرد. در این رمان هیوا و ایوب و شهرزاد و ماریا و میترا و ستاره که دو به دو یا دو به سه با هم فایل و آشنا اند و انگار که همگی از یک سطح فرهیختگی و جایگاه اجتماعی و تحمل پذیری برخوردارند در گیر روابط عاشقانه ای می شوند که گاهأ به پایان خوشی منجر نمی شوند.
با نگاهی کلی به ساختار رمان می شود اینطور استنباط کرد که این تصادف حاصل همان نگاه هدفمندی است که بدون ترس از مصنوع شدن روابط، می خواهد به همه ی روابط کارکردی معنایی و نماد گونه بدهد. کارکردی که مخاطب را آزرده نمی کنند و گاهأ به جذابیت کار کمک می کند. در واقع، گویی کامران محمدی از این تصادف ها و این چیدمان های غلو شده عمدی دارد و می خواهد روابط را به سطحی از آیینگی برساند که به خوبی بتوانند معناهای ضمنی مد نظر نویسنده را انعکاس دهند. برای مثال وقتی میترای معشوق با مادرِ مورد تجاوز قرار گرفته، در لحظاتی با هم شباهت پیدا می کنند، به جای ایجاد زنندگی، این شباهت، به آینه ای برای انهکاس ابعاد تازه ای از شخصیت ایوب و رنج های روانی اش بدل می شود. هرچند اساسأ رابطه ی میترا و ایوب با رابطه ی مادر و ایوب رابطه ی همسنگی نیست!
در مورد استثناها هم بحثم بیشتر به نوع انتخاب شخصیت های رمان بر می گردد. شخصیت های کامران محمدی با اینکه بسیار تیپیک و تا حد زیادی خصلت های شناخته شده ای دارند(مثل مردی که بیمار گونه زن باره است، زنی فریب خورده و شوهری عاشق و زنی که بیمار گونه از روابط زناشویی گریزان است و...) اما همین تیپ های آشنا هم نماینده ی جامعه ی خودشان نیستند و به بیان دیگر می توان آنها را جزء استثناهای جامعه به شمار آورد چون همین آدم های با خصلت های آشنا، در برخورد با رویدادها، از چهارچوب هنجاری جامعه خارج می شوند. برای مثال (رابطه ی ماریا و هیوا و پیشنهاد برقراری ارتباط عشقی با شهرزاد دوستش) را نمی توان یک رابطه ی معمول بشمار آورد و همان قدر غیر طبیعی و غیر معمول است است که دو زن خوش برو رو و به قول خودشان جذاب، تمام امید و آرزو هایشان را ول کنند و به مردی زن دار و تا جایی که به یاد دارم زیاده از حد معمولی بچسبند. دنیای آدم های کامران محمدی و روابط موجود میانشان به نظرم تا حد زیادی دنیایی آدم های استثنایی و غیر واقعی است و به بیان دیگر انگار در عالم دیگری سیر می کنند، دنیایی که به بستری برای جلوه ی تفکر و معنا سازی تبدیل شده است.
و اما در مورد جنگ: همان طور که در بالا اشاره شد اگر ذکاوت محمدی در انتحاب آن تصویر مرکزی از جنگ و آن رویداد تلخ نبود، شاید با یک رمان دست چندم و آبکی طرف بودیم که بیشتر برای جلب مخاطب نوشته می شوند اما محمدی به یک باره ورق را بر می گرداند و تمام آن صفحات قابل چشم پوشی را به یکباره ارزشی دوباره می بخشد و با تصاویر درخشانی که از لحظه ی اصابت خمپاره و صحنه ی کشته شدن پدر و تجاوز به مادر در طویله می سازد، تمام روابط پیش پا افتاده و قهر و نازهای زن و شوهری به یکباره اعتلایی وصف نشدنی پیدا می کنند. در این فضا همه ی خرده رفتارها و هنجار شکنی شخصیت ها، تبدیل به بازخوردهای عمیقأ دردناکی می شوند که باید ریشه شان را در جنگ و اتفاقات ناگوار آن دوره جستجو کرد.
به نظر می رسد رمان «بگذار میترا بخوابد» را سوای از فصل بندی هایی که نویسنده در متن لحاظ کرده، می شود به سه فصل عمده تقسیم بندی کرد. فصل اول از ابتدای رمان است تا صفحه 52 و بخش «سکوت» فصل دوم همان بخش جنگی کار است و مرور خاطرات آن، و فصل سوم از زمانی آغاز می شود که ریشه های روانی شخصیت ها برای ما آشکار می شود و شخصیت ها از تاریک روشن در می آیند و برای ما معرفه می شوند.
فصل اول را در ابتدا دوست نداشتم و چیزی بجز روابط دختر پسری و زن و شوهری غیر معمول برایم نداشت، اما فصل روایت جنگ، به نظرم درخشان ترین بخش رمان است و جزء شفاف ترین و ناب ترین برش هایی که در سال های اخیر حول محور جنگ نوشته شده است. خواندن این فصل برای من حض فراوان داشت و تا مدت ها جای پای خون آلود مادر و چاله ای که خون سر پدر با آب باران در آن جمع می شود با من خواهد ماند. و اما فصل سوم، این فصل با توجه به فصل قبلش، جذابتر از فصل اول از کار در آمده و به نظرم نقطه ی طلایی آن تلفن زدن ایوب به خواهر و پرسیدن جزئیات روزی است که به مادر تجاوز شده و جواب سرسری خواهر که حالا خود مسیر تازه ای را در زندگی پیش گرفته.
با تمام این تفاسیر وزن اصلی رمان بگذارید میترا بخوابد را باید حاصل فصل دوم این رمان دانست و اینکه محمدی توانسته با همین یک فصل، فصل اول و آخر را تا سطح یک رمان ناب ارتقاع دهد. دیالگ های کردی فصل سکوت تمان دهنده اند.
و اما در آخر، پایانی که محمدی برای بگذارید میترا بخوابد انتخاب کرده پایان قابل بحثی است. همان طور که در قبل اشاره شده فصل ابتدایی و پایانی در مورد ارتباط چند مرد و زن است که روابط پیچیده ای با هم دارند. محمدی با انتخاب این پایان سعی کرده داستان زمان حال را به سرانجامی برساند و با رفتن ستاره، تا حد ممکن از «هپی اند» شدن کار جلوگیری کند اما به نظرم این اتفاق در پایان نمی افتد و تنها به مخاطب شکی خارج از متن وارد می کند و در آخرین لحظه مخاطب را به قضاوت اخلاقی در مورد اتفاقات و روابط وا می دارد. ستاره به عنوان همسر ایوب هر گز آنقدر فرصت بروز پیدا نمی کند که تبدیل به شخصیتی دراماتیک و «همدردی برانگیز» شود و با رفتن پایانی اش، تنها ضربه ای که به مخاطب می زند این است که: راستی ایوب زنی هم داشت و از دایره ی اخلاقیات دور شده بود!