مروری بر رمان خروج، نوشته علیرضا سیف الدینی
این یادداشت در مجله ی تجربه شماره 17 آذر ماه منتشر شده است.
نشر افراز/سال1390
خروج، داستان مردی نقاش است که به واسطه ی تماس یک همسایه ی قدیمی، بعد از ده سال راهی شهر تبریز می شود که نقاشی های گم شده ی خواهرش«المیرا افشین» را تحویل بگیرد. المیرا دختری نقاش و مرموز است که ده سال پیش طی یک حادثه در دریاچه ای غرق شده و مرد نقاش بعد از آن اتفاق تبریز را ترک کرده و در تهران زندگی می کند. مرد نقاش در بدو ورود به تبریز، متوجه شایعاتی در مورد صداهای زیر شهر می شود و این صداها به واسطه ی خواندن دست نوشته های شعر گونه ی المیرا کم کم رنگ و بوی واقعی به خود می گیرند و تبدیل به دغدغه ی ذهنی برای او می شود.
مرد نقاش که بعد از چند روز سکونت در مسافرخانه، هنوز نتوانسته قبر خواهرش را در قبرستان تبریز پیدا کند، با آدم های مرموزی روبرو میشود که اعتقاد دارند المیرا هنوز زنده است و به جهان تاریکی سفر کرده است و دارد به زندگی خودش ادامه می دهد. خروج رفته رفته به داستانی پلیسی و معمایی تبدیل می شود اما با این حال، تمام و کمال از الگوهای ساختاری رمان پلیسی پیروی نمی کند. رمانی که مخاطب را رفته رفته با سوالات و معماهای زیادی روبرو می کند اما پایان با مرگ عمه ماهنی(عمه ی مرد نقاش) و آقا رضی(شوهر عمه ی مرد نقاش) به عنوان آخرین نفراتی که جسد المیرا را دیده اند و گویا حقیقت را در مورد مرگ المیرا می دانند، به صورت معمایی لاینحل باقی می ماند. اما یکی از آسیب های جدی این رمان، همین ابهام بیش از اندازه ای است که در طول رمان پاسخی به آنها داده نمی شود. هرچند به نظر می رسد نویسنده به عمد نخواسته است پاسخ روشنی به سوالات و معماهای مطرح شده در داستان بدهد (مانند ماشین پر از سند و مدرکی که در پایان رمان توسط آدم های مرموز دفن می شود) اما حجم این سوالات و معماهای لاینحل، آنقدر زیاد می شود که عملأ مخاطب را در فهم صحیح مفهوم کلی رمان ناتوان می کند. برای مثال در پایان رمان هرگز مشخص نمی شود که واقعأ چه اتفاقی برای المیرا افتاده است، داستان فرار پدر چه بوده و ماهیت صداها و دنیای تاریکی چیست و آدم هایی که او را تعقیب می کنند چه کسانی هستند و دلیل شان برای این کار چیست! میترا چه نقشی در این رمان دارد و سفرش به کجاست و چرا دوباره بر می گردد...
رمان خروج در واقع یک سفر از دنیای بیرون است به دنیای درون و ذهن. سفری از دنیای روشنی و وضوح به دنیای شک و تردید و تاریکی. سفری که در پایان به شناخت تازه ی مرد نقاش از خود و جهان پیرامونش ختم می شود. یکی از ویژگی های بارز این رمان، جزئیات پردازی و تصویر سازی های بسیار گیرا و زنده ی آن است که داستان را به روایتی جاندار و پویا بدل کرده است. تصاویری که نویسنده جابجا از شهر تبریز(به عنوان شهری با تاریخی پر فراز و نشیب و پر تلاطم) می سازد، چنان شفاف و جذاب اند که مخاطب را مستند گونه به درک تازه ای از آن می رساند.
شاید بیراه نباشد که مهمترین ایراد این رمان را سرگردانی بین ژانرها دانست. مخاطب در ابتدای رمان با داستانی واقع گرای مدرن رو بروست که اصرار دارد همه ی اتفاقات پیرامون، عینی و واقعی اند اما در یک دوم پایانی این رمان که جهان تاریکی به شکل ملموس تری نشان داده می شود، ژانر اثر به وضوح از واقع گرای مدرن به سمت ژانر غریب و حتی شگفت پیش می رود و همین تغییر ژانر بعضی مواقع باعث مبهم شدن و نا مأنوس شدن و گاه فانتزی شدن صحنه هایی میشود که راوی با پافشاری بر مواضع واقع گرایانه خود می خواهد آنها را عینب نشان بدهد.
جدا از همه ی این موارد، یکی از شاخصه های بارز و جالب توجه رمان خروج، زبان و نثر بسیار شفاف و محکم آن است. زبان و نثر روایت وقتی اهمیت پیدا می کند که متوجه ترک زبان بودن نویسنده اثر می شویم. سطح تسلط نویسنده بر ساختارهای نحوی زبان فارسی و گستره ی واژگانی رمان، نشان از سال ها تجربهی او در ادبیات فارسی را دارد. از دیگر نکات مورد توجه این رمان تعلیق فزاینده ای است که در بطن ماجراها و شکل پرداخت رمان جریان دارد و لحظه به لحظه آن را برای مخاطب جذاب و خواندنی می کند.
و در پایان اینکه خروج، رمانی است که بدور از شتابزدگی های مرسوم ادبیات، با صبر و حوصله روایت می شود و مخاطب را رفته رفته با عمیق ترین مفاهیم و درگیری های ذهنی روبرو می کند.